امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

معراج حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی علیه السلام:
هیچ چیزی در این همه معراج بر جناب رسول الله به عظمت نماز بر حضرت القاء نشد. حال آن جایگاه قرآن، جایگاه دیگریست آن حساب وحی تشریعی الهی است. اما وقتی در مقام معراج جناب رسول الله نگاه بفرمائید، می بینید تمام اجزاء صلوات را تمام اجزاء حقایق نماز را در چه حالاتی در چه مکاشفاتی در چه اسراری می گیرد. او نه تنها به معراج می رود روحانی، بلکه جسم را هم با خودش می برد، می بَرَندَش، می برندش. به یک تعبیری آنچنان بزرگوار است می آیند می برند، او حتی برای دیدن غیب، خودش نمی رود چون غیب مادون شأن پیغمبر است، اون دون شأن الهی است، اما فوق غیب و شهود است.
پیغمبر اکرم مادون شأن ربوبیت حق متعال است، الوهیت حق است، ربوبیت حق است ،او عبدالله است، عبدالهو است، عبد خداست، عبدالرحمن است، عبد حمید است، عبد جبار است. اما وقتی از این مرتبه تنزل پیدا کردی فوق غیب و شهود، فرمود می بَرند، می روم نه.
وقتی معراج را مطالعه کنی همه اش می گویند جناب جبرئیل آمد بُرد، می برندش، برای اینکه آسمانها متبرک بشوند. برای اینکه غیب متبرک بشود. تمام اسرار غیبی که بخواهد بر جان حضرت تجلی بیابد همۀ غیبیان در تجلی جان حضرت افتخار کنند، ما در این جان آمده ایم ،اگر حضرت به ایشان راه دارد اینها خوشحالند.
در حقیقت معراج یعنی نهانخانۀ سِرِّ پیغمبر بازشدن است. دَرِ وجودی خاتم الانبیاء باز شدن است، غیب و شهود وارد این دَر بشوند، که افتخار کنند ما به این جنّت مفتخر شدیم. حق متعال می فرماید: بیائید داخلِ در پیغمبر من بشوید، بیائید داخلِ در علی بشوید، بیائید داخلِ در فاطمه بشوید، بیائید داخلِ در حسن و حسین بشوید، بیائید داخلِ در عبادِ من بشوید، که اینها داخلِ در من هستند. آنها اگر می خواهند به معراج بروند به جهت تشرف به محضر حق متعال این حقیقت را می گویند،  معراجشان. که به این حساب می روند.  وگرنه دخول در غیب وشهود را می بَرَندِشان با ناز. با ناز می برند. نازشان را می کشند .
همان طوری که جناب پیغمبر علیه السلام فرمود: سلمان به بهشت علاقه دارد، اما بهشت علاقه مندیش به سلمان بیشتر است. سلمان نمی خواهد خودش را به بهشت بدهد، بهشت می خواهد که سلمان در او قدم بنهد، بهشت می خواهد متبرک به تشریف فرمائی سلمان بشود. عالم غیب می خواهد متبرک به تشریف فرمائی خاتم الانبیاء بشود، که از غیب نماینده ای می فرستند در عالم شهود به جناب رسول الله عرضه می دارند، می خواهیم به غیبتان ببریم، که غیبیان همه افتخار کنند. پیغمبر نه تنها مالِ شما شهودیان است مالِ غیبیان هم است. او رسول غیب و شهود است. او پیغمبر غیب و شهود است. او در مقام غیب احمد است، بگذارید ما هم بگوئیم اللهم صل علی احمد و آل احمد.......ادامه دارد.
فرماشات استاد داود صمدی آملی .فاطمیه ترک دوم.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat


نظرات (0) کلیک ها: 598

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

حکمتی عرشی که با آن شبهه ای فرشی باطل می شود:
گفتیم که حقیقت علم و قدرت و اراده و سایر نعوت کمال و صفات جمال با هم اتحاد دارند و نه در خارج و نه در ذهن، بلکه به حسب اعتبار نیز با هم اختلاف حیثیّتی ندارند. ممکن است شخصی در نقض این گفته به عنوان اعتراض، بگوید: اگر این گونه باشد لازم می آید هر عالمی قادر و هر قادری مرید باشد بلکه لازم می آید که هر موجودی عالم، قادر، حیّ و مرید باشد در حالی که واقع چنین نیست، هر کسی می داندکه سنگ ها و جمادات عالم و قادر و مرید نیستند.

در جواب می گوییم: اگر اعتراض کننده قلبی منوّر به نور کشف و عرفان می داشت و دارای بصیرتی می بود که پرده ها و حجاب های هستی بر آن سایه نیفکنده بود، می دید که تمامی موجوداتی که در زمین و آسمانها هستند اعمّ از عقول و نفوس و صور و اجسام و اعراض، همگی زنده، عالم، قادر، و مریدند، البتّه به تفاوت وجوداتشان در اتّصاف به این صفات، با هم متفاوتند. و چون این صفات متّحدالوجودند، شدّت و ضعف، و کمال و نقص، و خلوص و عدم خلوص آنها تابع شدّت و ضعف و کمال و نقص و خلوص و عدم خلوص وجود آنهاست و اگر در نحوۀ  وجود مادۀ  جسمیة تحقیق شود مشخص می شود که وجود او متضمّن عدم بوده و ظهور او داخل در خفا است و نیز حضور او با غیبت متحصّل است و بقای او با تجدّد و زوال حفظ شده و استمرار او با توارد امثال منضبط می گردد. و این به دو جهت است:

یکی به جهت امتداد و انبساط در مکان است؛ یعنی هر جزء از این مادۀ جسمیّه در وجود وضعی و تحیّز از سایر اجزا جداست و می دانیم که بودن آن ماده در وضع و حیّز، عیناً همان نحوۀ وجود آن مادّه است و بر این اساس اختلاف اجزای جسم در وضع و مکان، در حقیقت اختلاف در وجود و تشخّص است، و ملازم و همراه بودن حضور هر یک از اجزای جسم با عدم اجزای دیگر، مقوم ذات او و حقیقت وجود او، و محصّل ماهیت و هویت اتصالی اوست؛ یعنی ذات جسم متقوم به اعدام و حجاب هایی است و ذات او در پرده ای از خودش می باشد زیرا ذات او بذاته از ذات خود پوشیده است و بنفسه از نفس خود غایب است تا چه رسد به این که به واسطه چیز دیگری از خود پوشیده باشد یا بنفسه شیء دیگری از او پنهان باشد یا بنفسه از شیء دیگری غایب باشد.

و دوم، به جهت این است که طبیعت در وجود دارای تجدّد بوده و در هستی خود متبدّل می باشد و همانند آب جاری دارای سیلان است و اندک اندک می آید و آن به آن، قداری که قبلاً بوده از بین می رود و در هر آن یک نحوه حدوث دارد.

پس این دو وجهی که ذکر شد در واقع دو برهان است بر این که صورت جرمی هیولایی، وجود علمی شعوری ندارد، نه به ذات خود و نه به غیر ذات خود، مگر به واسطه صورتی که از او اخذ شده و مطابق با اوست و آن صورت حضور جمعی غیر مادی و غیر مخلوط به اعدام و ظلمات، و حجاب ها و جهالت هاست. بنابراین هر چه از این صورت که در یک آن فرضی، علم و عالم فرض شود در سایر آنات و زمان ها غیر آن خواهد بود و نیز هر چه از آن در یک زمان مفروضی حیات و یا حیّ فرض شود در باقی زمان ها موت و یا فاسد و میّت خواهد بود. پس هیچ علم مستمر و یا حیات باقی و یا ارادۀ ثابتی، مثل اصل وجود، در آن یافت نمی شود و اگر کسی دقّت کند ببیند که نقصانِ اجسام و مادیات در وجود، عین نقصان آنها در علم و حیات و اراده است. و همچنان که اصل طبیعت وجود، در آنها مخلوط با عدم است به حدّی که به خاطر داشتن نهایت نزول و پستی وجودشان قسمتی از عدم شده است، به همین ترتیب صورت خارجی آنها نیز در نهایت ضعف است و گویی صورت آنها صورت علمیّه ای است که به خاطر دخول نقایص و قصورات در ذاتش، ناقص و ضعیف و مکدّر شده است و بدین ترتیب علمی شد همانند لاعلم و حیاتی چون موت و اراده ای همانند کراهات، و قدرتی شد که عین عجز است و سمعی که عین کری و بصری عین کوری و خلاصه کلامی که عین سکوت است.

پس این کلام خداوند که فرمود: (و إن من شیء إلا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم.اسراء/44) یعنی موجودی نیست جز آنکه ذکرش تسبیح و ستایش حضرت اوست و لیکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید. و این که فرمود: (ولله یسجد من فی السموات و من فی الارض.رعد/15) یعنی تمامی آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است برای خدا سجده می کنند. و حکم اصحاب شهود و عرفان و ائمه کشف و وجدان به این که ذرات هستی از جماد و نبات، چه رسد به حیوان، همگی زنده و ناطق و ساجد و مسبّح اند همۀ اینها یا به خاطر این است که وجود و کمالات آن که عبارت باشد از همان صفات هفتگانه، با یکدیگر متلازم بوده و هیچکدام ذاتاً و حیثیةً از دیگری منفک و جدا نمی شود پس هر چه که اسم وجود بر آن واقع شود این صفات هفتگانه نیز حتماً بر او صادق است و عرف عام بخاطر عدم اطلاق از آن تنها اسم وجود را بر بعضی از این اجسام اطلاق می کند بدون صفات هفتگانه، و یا به خاطر آن است که هر نوع از اجسام طبیعی صورتهای دیگری دارد که مفارق از این صورت طبیعی و مدبّر آن است و به اذن خدا بر او فیضان می کند و با ایراد امثال، ابداع امر و خلق می نماید.

از آنجا که این صور مفارقه مقوّم این صور طبیعیه هستند نسبت آنها به صور طبیعیّه همانند نسبت ارواح به اجساد است و بین جسد و روح نسبت اتّحادی است، جسم به حیات روح زنده است و به عرفان روح، عارف است، بالحقیقه، نه بالمجاز چنان که بعضی گمان کرده اند زیرا اینان فرق بین جسم به معنی مادّه و جسم به معنی جنس را نفهمیده اند چون جسم به اعتبار دوّم با فصل خود متحّد است و با صورتِ خود که به ازای مفهوم فصل اوست، متصّل می شود چنان که اشاره کردیم.

دو وجهی که ذکر کردیم بسیار لطیف، دقیق، غامض و شریف است و وجه اوّل بهتر و دایرۀ شمول آن بیشتر است والله ولیّ التوفیق.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

نظرات (0) کلیک ها: 554

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

ببینیم به دنبال پدر روح هستیم یا مادر نفس: 
یکی از بزرگان اهل معرفت می فرماید: انسان که مراتبی دارد یکی از مراتب، نفس اوست. که دائماً در حال تدبیر جسم طبیعی و بدن و تعلق به عالم ماده و کثرات و کسب و کار و زندگی و زن و فرزند و این امور است. این نحوه تدبیر کردن اینسوئی را تعبیر به نفس می کنند. نفس مقام ارتباط حقیقت انسان با بدن و از ناحیۀ جسم طبیعی با عالم است.  یک مرتبه ای هم همین انسان دارد که دائماً در مقام غیبی است، اسم او روح است. که روح به تعبیر قرآنی روح منفوخ به(ونفخت فیه من روحی) است. که این روح دائماً در ارتباط با غیب است. روح تمام چیزها در او به نحو بی تِهیُّن وجود دارد. این روح را باید عقل به حرف در بیاورد که آنچه انسان در درون دارد به صورت سان دادن از درون او ظاهر می شود این مقام را می گویند عقل. این جناب روح و جناب نفس با همدیگر که ازدواج کنند که آن روح به منزله پدر است و این نفس به منزله مادر، فرزندی از آنها پدید می آید به عنوان مرتبۀ قلب.  مرتبۀ قلب دائماً در تقلب و انقلاب است. مقام قلب را هم که انقلاب می گوئیم انقلاب یعنی زیرو رو شدن. این مرتبه دائماً بین روح و نفس در حال تردد است. آن بزرگ فرمود: اگر روح را تقویت کنیم، این فرزندی که از روح هست، در دامن مادر به نام نفس است، این فرزند می شود سرّ ابی، می شود سرّ آن پدر، می شود خواهان آن پدر، با او انس پیدا می کند ،غلبه با روح می شود، مقام قلب هم با پدر انس می گیرد و نفس هم چون مادرِ این پسر است، مادرِ این فرزند است، هر مادری فرزند خودش را دوست دارد، وقتی که پدرِ روح، فرزندِ قلب را به سوی غیب  ببرد، مادر هم فرزندش را دوست دارد به سوی غیب می رود و هیچگاه مادر فرزندش را رها نمی کند. اما اگر خدای ناکرده این مادر به نام نفس غلبه پیدا کند، بیاید در بدن و در امور مادیات طبیعی و این سوئی عالم خودش را معطل کند، طبیعتاً فرزند او که به نام قلب است، این قلب هم در دامن مادر است پرورش یافته است از او متولد شده است، درست است که از افاضه روح است و آن پدر است، اما مادر قوی شده این فرزند را به سوی عالم طبیعت می آورد. وقتی که فرزند و همسر عالم مادی شده اند، شوهر و پدر که روح است مجبور است که به طبع فرزند و همسر بیاید  این سوئی بشود. و لذا این دلها می شود مُشتی گِل.

آنی که اهل دل است اهل دل کسی است که قلب او در محضر روح اوست نه در پیش عقل او. به سوی پدر می رود که پدر روی به اونسوی دارد. آن ابراهیم است  که قوت روحی ابراهیمی، پسر اسماعیل را آنچنان ذبحش می کند به سوی عالم غیب می بردکه مادری به نام هاجر هم به دنبال، اون پدر جلو فرزند پشت سر این مادر به دنبال این دو به راه می افتد به سوی منا می روند. شیطان هم اینجا بازیگریش را می کند .هم در گوش پدر می خواهد توطئه کند، که هیچ تو در عالم دیده ای پدرِ عاقل ببرد سَرِ فرزندش را جدا کند. وقتی از دست او رَجم شد، رَجم ابراهیمی شد آمد دنبال پسر،اما پسر وفرزند چون پدری شده چون روحانی شده چون الهی شده دست بردار از آن عالم غیب نیست رَجم کرد شیطان را. جناب مادر هم به دنبال اینها راه افتاد.شیطان دید نخیر نه حریف پدر روحانی الهی است نه حریف فرزند است، پس بروم شاید بتوانم مادر را تقویت کنم از طریق مادر اینها را برگردانم ، مادر هم رَجم کرد. این شد یک سرلوحه ای برای رجمهای سه گانۀ، به تعبیر آنجا شیطان کبیر، شیطان متوسط ،شیطان کوچک باید رجمش کرد این شیاطین سه گانه را.

 اگر روحانی بشویم اگر غیابی بشویم اگر علوی بشویم اگر حسینی بشویم اگر حسنی بشویم،  آن قلب را که در دامن پدر بزرگوار ابراهیمی بالا رفته است دست مادر را هم می گیرد عصای دست مادر می شود، مادرِ نفس را  به سوی عقل روح می برد و به سوی ماوراء طبیعت، می شود شهید در راه خدا، می شود علی اسماعیلی، محسن هاشمی ،علی توکلی، ولی الله کارگر، حجت غلامی، یک یک این شهدا به ما درس آموختند فرمودند: ما راه پدر حقیقیمان را که آن فطرت ما است آن روح الهی است آن روح منفوخ الهی است آن (نفخت فیه من روحی) است، ما راه این پدر را در پیش گرفتیم حرکت کردیم داریم می رویم.  نفسشان را از بازیگریها باز داشتند، اونسوئی شدند. اگر گوش به پدر عقل بدهیم اگر گوش به حرف پدر روح و فطرت درون بدهیم می بینیم خواهان کسانی هستیم که دلسوز حقیقی اند وقتی حرف دلسوزانه می زنند با دل و جان می خریم می خواهیم زبانشان را از کامشان در بیاوریم بخوریم می خواهیم آب دهنشان را هم بخوریم.چون اینها ارزش دارد.
منبع، فرمایشات استاد داود صمدی آملی

 

نظرات (0) کلیک ها: 698

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

شرط هشتم کلمه لااله الا الله:
ابوذرعه  یک جایگاهی  در بین علمای اهل سنت معاصر در زمان امام رضا علیه السلام دارد. وقتی از امام درخواست حدیث می کند امام هم براساس علم امامت که عدل نظام هستی است و مزاج معتدل عالم است به وفق ظرفیت ابوذرعه به او جواب می دهد،  اما با اینحال به اندازه ظرفیت او کم هم نگذاشت. امام رضا علیه السلام فرمود: من از پدرم شنیده ام پدرم از پدرش شنیده است ، همین سلسله طلائی از امام رضا که نقل حدیث از زبان مبارک امام رضا است، اما حدیث مالِ ذات اقدس الهی است و مالِ جناب رسول الله است سلسله ای که این حدیث را از آن مبدأ گرفت تا به این منتها به گوش ابوذرعه می رساند همه صاحب عصمت اند یعنی در سلسلَۀ این حدیث هیچ غیر معصوم نیست. آنجائی که حدیث حدیثی باشد که تمام ربات آن حدیث صاحب عصمت باشند از باب اینکه معصوم مثل یک طلای خالص را می ماند از او تعبیر می کنند به حدیثی که سلسلۀ این حدیث یعنی ربات نقل کنندۀ  حدیث همه طلای خالص اند هیچ ناخالصی اینجا وجود ندارد می شود سلسلة الذهب. مثل اینکه هر حدیثی امام حسن بگوید من از پدرم شنیدم بعد بگوید پدرم از جناب رسول الله شنید جناب رسول الله از جبرئیل شنید یا خود آقا فرمود یا جبرئیل از خدای متعال نقل کرد چون این سلسله همه معصومند و لذا متن حدیث می شود حدیث با سلسلۀ طلائی با سلسلة الذهب.
که بعد آقا فرمود : خدای متعال فرموده است کلمة لااله الاالله حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی . نکته ای که اینجاست مربوط به ذیل حدیث است که حالا چقدر در طول تاریخ بر سر احادیث بلا آمده است این حدیث شریف سلسلة الذهب را که امام رضا علیه السلام نقل فرمود آن هم بر اساس نقل از پدران صاحب عصمتش باز هم می بینیم در کتابهای تاریخ چه اندازه در بعضی از جمله های ذیل این حدیث اختلاف پدید آمده است. با اینکه در تاریخ دارد در نیشابور آن روز 25 هزار نویسنده  داشتند این حدیث را می نوشتند. آن روز چه جمعیتی در نیشابور جمع شد که بنابراین نقل فقط 25 هزار نویسنده بودند . این نشان می دهد که شما این مقطع را با زمان زندگی پیغمبر اکرم بخواهید مقایسه بفرمائید اصلاً قابل قیاص نیست آنجا وقتی وحی قرآن نازل می شود از طرف حق متعال به املاء واسطه جبرئیلی بر جان پیغمبر و از ناحیه زبان ایشان ابلاغ می شود به کتاب وحی و کاتبان وحی مثل ابن مسعودها عبیدبن کعب ودر رأسشان امیرالمؤمنین می نوشتند کاتبان در زمان رسول الله در عقلیت عقلیت بودند یعنی هزار هزار مردم بودند در بینشان یک نفر هم نویسنده پیدا نمی شد. اما بعد از تِدَبُّر هشت نسل پیغمبر هشتمین فرزند جناب رسول الله امام رضا علیه السلام در یک شهر نیشابور آن روز به اندازه ای که جمعیت آن روز آمده بودند بنابراین نقل 25 هزار نویسنده بودند، معلوم است به تعبیر امروزی خیلی فرهیختگی و پیشرفتگی علمی بود.
 در ذیل حدیث امام فرمود: اینکه خدای تعالی فرمود کلمة لااله اله الله حصن من است که از این حدیث شریف یک دستوری را هم بر اساس روایات اصول کافی ملاحظه بفرمائید. در اصول کافی روایاتی در رابطه با همین کلمه لااله الا الله داریم. فرمودند که  کلمه لااله الا الله  ذکری است که ذکر خفویه است یعنی شما وقتی این ذکر را می گویید اصلاً لبتان نمی جنبد هیچ کس متوجه نیست که شما دارید ذکر می گوئید اگر می خواهید ذکری انتخاب کنید که دائما با این ذکر محشور بشوید و همیشه هم با این ذکر باشید که هیچ کس هم نفهمد شما ذاکرید. ما کمتر می توانیم خودمان را کنترل کنیم که احیاناً چیزی از ما ظهور می کند ما دچار حوادث و عواقب نامطلوب هم نشویم .
اگر می خواهید ذکری انتخاب کنید لا اله الا الله را انتخاب کنید این هم یک رمزی هم شد چون معمولاً در عرب مخارج حروفی که در هنگام ادای آن مخارج حلق انسان به زحمت بیفتد تلفظ انسان به زحمت بیفتد عرب راهِ تبدل را در پیش می گیرد  یک قاعده ای است به نام قاعدۀ ابداع. شما حتی این را الان در خودمان هم می بینید در بچه های کوچک هم می بینید که قاعدۀ ابداع را اقامه می کنند هر حرفی را به حرف دیگر بدل می کنند. یا حرف متقدم را پس می اندازند حرف پس را پیش می اندازند تا به تعبیری کلمه در مقام تلفظ رُند شود زبان در تلفظ سختی نیفتد. لا اله الا الله یک ذکری است که اصلاً زبان به زحمت نمی افتد لب هم در این ذکر هیچ دخالتی نمی کند مخفی مخفی است لا اله الا الله. وقتی زبان نخواهد صوت به بیرون بدهد این ذکر را بگوید لا اله الا الله.
 بعد سریان پیدا کرد این لا اله الا الله سریانی آمده است، رفت در بین زنهایی که مادرند .هر کسی سمت امّیّت پیدا بکند یعنی (اُم) بشود (اُم) یعنی مادر.  مادر یعنی اصل یعنی ریشه. شما الان اگر نواری اصلی باشد می گوئید این نوار نوار مادر است یک نسخه کتاب اگر اصلی باشد می گوئید این نسخه مادر است مواظب باشید خرابش نکنید دیگه دومی ندارد هر چیزی که اصل باشد از آن تعبیر می کنند در فارسی به مادر، عرب تعبیر به اُم می کند، اُم در عرب به معنای ریشه است چه اینکه مادر هم در زبان فارسی ما به معنای اصل است. و لذا این ذکر لا اله الا الله سریان پیدا کرد آمد در بین تمام کسانی که مادرند و می خواهد  از این مادر که محل صدور فرزند است، چون مادر نطفه را تلقی کرد  که نطفه انسان عصارۀ نظام هستی است  عالم مشک زنی شد از مشک زنی این عالم یک عصاره و زبده ای پیدا شده است به نام نطفۀ انسان این نطفه انسان تحویل مادر می شود این مادر این نطفه را می پروراند به عنوان یک اصل پروراننده و لذا هر کجائی که امّیت مطرح است یعنی مادر بودن، معلوم است قبول یک فیضی است و پروراندن آن فیض است و لذا زمین را هم می گویند اُم. چون کارش این است از آسمانها فیض را به اذن الله بگیرد در رحم خودش بپروراند این همه گیاهان را این همه نباتات را این همه حیوانات را و این همه انسانها را می پروراند و لذا اُم هم در آن معنای اصل خوابیده است هم در آن معنای پذیرش فیض در سیر نزولی از بالا خوابیده است و هم در آن پروراندن فیض است برای بالا رفتن و لذا اُم می شود واسطۀ فیض بین قوص صعود و نزول، یعنی آنچه از بالا می آید می خواهد دوباره بالا برگردد واسطه عِقد این نقطه نزول با صعود مادر است. و لذا زن جایگاهش در نظام هستی در عالم طبیعت این است که زن هر فیضی که از عالم اله به نشئه طبیعت بیاید اگر بخواهد مجدداً به همان مبدأ برگردد باید در این مادر این فیض وارد شود. نطفه انسانی عصارة عالم است این از اینجا بالا می رود می شود مادر.  لا اله الا الله هم که چون از مبدأ صادر شده است آمده است در لالالاای مادران به عنوان ذکر مادران در آمده است و لذا لالالاایی که مادر برای فرزند می گوید همان لا اله الا الله است. از آنجا نشأت گرفته است.
 فرمودند اگر ذکری می خواهید انتخاب بفرمائید آن ذکری را انتخاب کنید که لب نجنبد خودتان را رسوای بین دیگران هم نمی کنید چون آنکه تسبیح به دست بگیرید بین دیگران ذاکر بشود خلاصه یک رسوایی هم دارد این رسوایی ها هم نوعاً انسان را یا به ریا می کشاند یا به امثال اینها که منتهی می کند و کمتر کسی است بتواند از عهدۀ ذکر جعلیه بربیاید. لذا فرمودند مخفی بشوید منتهی ذکرها وقتی مخفی باشند ارزش دارند. مثل اینکه تمام بذرها وقتی تا دلِ خاک نروند روئیده نمی شوند .تمام نطفه ها تا دلِ رحم در تاریکی قرار نگیرند بر نمی خیزند. هر چه می بینید از دل شب و تاریکی بیرون می آید انا انزلناه فی لیلة القدر.
 لا اله الا الله را خدا فرمود حصن من است و لذا این یک ذکر است. روایات اصول کافی دارند که ثمن الجنة این لا اله الا الله  قیمت بهشت است حالا این الجنة را چه می خواهی معنی بفرمائی ؟ این لا اله الا الله ثمن قیمتی است که به شما در ازای این ذکر شما که ثمن شماست یک مُثمَنی به شما می دهند که آن هم الجنة است. این الجنة اگر شاید الف و لامش بنا بر ذیل حدیث که امام رضا علیه السلام به ابوذرعه فرمود، فرمود به شرطها به شروطها و أنا من شروطها که هشتمین شرط لا اله الا الله .
آنوقت هویت شیعه این است شیعه هم قائل است به لا اله الا الله، اهل سنت هم قائلند به لا اله الا الله. امام به ابوذرعه، معلوم می شود او یک قابلیتی دارد که امام برای او حدیثی را انتخاب می کند بعد در ذیل حدیث امام تعلیقه می زند در حالی که این تعلیقه مالِ امام است متن حدیث همان است که کلمة لا اله الا الله حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی این متن حدیث است. اما ذیل حدیث تعلیقه امام است فرمود به شرطها یا به شروطها .بعضی هم از این منابع  این ذیل تعلیقی را نیاوردند دلیلش این است چون اصل حدیث آن متن است ذیل حدیث تعلیقه امام است آنهایی که احادیث امام را از آن روز نیشابور نقل کردند فقط و فقط بسیارشان عین متن را آوردند تعلیقه امام را نیاوردند. اما یک عده ای تعلیقه امام را بر متن آوردند.
 که جناب ابوذرعه ببین اگر من حدیث را از خودم از پدرم از اجداد پاک و مطهرم از جناب جدم جناب خاتم الانبیاء از جبرئیل از خدای متعال نقل می کنم. این حدیث از این جدول وجودی از عالم اله آمده است تا به عالم رضای ایران ما در جان امام رضا در نیشابور تحقق پیدا کرده است و تجلی شده است که نیشابوریها در عالم باید افتخارشان بشود که حدیث سلسلة الذهب با تعلیقه اینجا نازل شد. این حدیث قبلاً بود این حدیث قبل از نیشابور مطرح بود اما این حدیث چطور شد در نیشابور معلق شد به یک تعلیقه لطیفی به شرطها یا شروطها و أنا من شروطها، آن وقت فرق بین کسی که در  اعتماد به لا اله الا الله روی اساس تعلیقه دارد این است.
 درست است ما توحید را اصل الاصول می دانیم که لا اله الا الله یک بیان توحیدی است اما براساس تعلیقه امام رضا علیه السلام توحید ما این  است توحید ما شروطی دارد توحید مشروط است نه بدون شرط . معلوم می شود امام از متن خود قول حق متعال این شرط را استخراج کرده است و فرموده است این شرط از بیرون به این امر الهی اضافه نشد بلکه این شرط به شروطها از متن خود حدیث از ذات اقدس الهی کشف می شود و القاء می شود. چرا؟  برای اینکه اینی که صاحب عصمت است وقتی احادیث را می خواهد از محضر خدای متعال بشنود، درست است که به ظاهر سلسلۀ حدیثی نقل می کند اما امام در این حدیث و نقل حدیث آیا مقلّد است یا محقق؟ از اینجا وارد یک نکته ای باید بشویم هم پیغمبر اکرم هم همه ائمه و هم حضرت بی بی فاطمه زهری صاحب عصمت اند، که فرق بین ما و اهل سنت در این اعتقاد بعد از پیغمبر این است که آنها قائل به استمرار عصمت نیستند بلکه می گویند عصمت هم با ختمیت نبوت پیغمبر اکرم ختم شد. و لذا آنها ختم نبوت را ختم عصمت هم می گیرند اما بنده و جنابعالی ختم نبوت را ختم عصمت نمی دانیم ما خاتم الاولیاء عل الاطلاق بقیة الله را ختم عصمت می دانیم . دیگه بعد از حضرت بقیة الله عصمت تامِ کبری استمرار پیدا نکرد. تجلیاتی این عصمت دارد در نفوس مستعدۀ کسانی که اهل ولایتند اما آن تجلی تام عصمت با وجود مبارک حضرت بقیة الله است. و چون آقاجان با بدن عنصری در نشئه طبیعت دارند، پس عصمت همچنان استمرار وجودی دارد در عالم. تا کی؟ تا موقعی که صاحب عصمتی مثل حضرت بقیة الله استمرار وجودی دارد. و لذا ختم نبوت ختم عصمت نیست. خاتم انبیاء، خاتم الانبیاء و المرسلین است به نبوت تشریعی و به رسالت تشریعی، اما خاتم الانبیاء نیست در عصمت انبیاء که عصمت بیاید در پیغمبر از اینجا به بعد منقطع بشود. این یکی از آن لطیف ترین اعتقادات صحیح فرق ممیز بین ما و اهل سنت است و لذا اعتقادشان در منظر ما مشوب است حالا شاید آنها ما را مشوب بدانند بگویند باید عصمت را تا پیغمبر ختم کنید چرا دارند عصمت را ادامه می دهند؟
 اما حدیث سلسلة الذهب از امام رضا علیه السلام برای ابوذرعه ای که وقتی حدیث را نقل می کند، مجدداً امام سر را از کجاوه به بیرون می آورند و می گویند ابوذرعه به شرطها یا به شروطها و أنا من شروطها . ابوذرعه هم یک دانشمندی است که آن روز با سی نفر از دانشمندان به نام اهل سنت به استقبال امام رضا آمدند که تمام آن 29 نفر کأنه همه افسار اسب ابوذرعه را در دست دارند. این خیلی عجیب است ابوذرعه از اسبش پیاده شد در مقابل شتری که امام رضا بالای آن شتر سوارند در درون کجاوه مثل یک عبد و برده در  پیشگاه امام رضا علیه السلام زانوی ادب می زنند افسار شتر آقا را گرفت فرمود آقا فرمایشی بفرمائید. آقا حدیث سلسلة الذهب را به این ابوذرعه آنچه براساس ظرفیت وجودیش قابلیت داشت از امام رضا علیه السلام گرفت دیگه از آن به بعد نمی توانم بگویم ابوذرعه باز هم سنی است.
 تعلیقه امام  تعلیقه ای است که از متن در آمد و به متن رفت به تعبیر طلبگی منطقی این أنا من شروطها که منم از شرط لا اله الا الله هستم این محمول من صمیمه است نه محمول باذمیمه. یعنی شما یک مطلبی را از دل یک چیزی بیرون می کشی و بر او بار می کنی می شود محمول من صمیمه. این من از شرط لا اله الا الله هستم این را امام از دلِ لا اله الا الله  بیرون کشید بر او حمل کرد. و لذا تعلیقه  باذمیمه نیست از بیرون نیاورد که بر حدیث ذمیمه کند. که یک کسی بگوید این محمول زائد است نه محمولی در درون موضوع. محمولی است از دل موضوع بیرون کشید.
 آن وقت شیعه معتقد است لا اله الا الله به شرط محمد صلی الله علیه السلام ، که بعد از جناب رسول الله رسیدید به علی، این می شود شرط اول لا اله الا الله علی ولی الله، به امام حسن شرط دوم لا اله الا الله. به امام حسین شرط سوم لا اله الا الله، به امام سجاد شرط چهارم لا اله الا الله، به امام باقر، دیگر اینجا مرزهای ما از همه اهل سنت جدا می شود یعنی اهل سنت رسالت رسول الله را شرط لا اله الا الله می دانند اما ولایت امیر المؤمنین را شرط لا اله الا الله نمی دانند. از اینجا دیگر تمام این آقایان تشریف می برند .
 لا اله الا الله ما لا اله الا الله علویست، حسنی است، حسینی است، سجادی است، حالا می بینید کیثانیه می رود زیدیه می رود. تا بیا لا اله الا الله صاحب امشب رضوی است،  جوادی است ،هادوی است ،عسکریست، لا اله الا الله مهدویست.
و لذا وقتی لا اله الا الله می گویی یا وقتی اذان می گویی اشهد ان لا اله الا الله ، آقاجان اگر بخواهید بعد از آن هم اشهد ان محمد رسول الله را هم کسی نیاورد این به عنوان ذکر خاص بعد از عام است وگرنه در دل همان اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله است، اشهد ان علی ولی الله است، اشهد ان حسن ولی الله است ،اشهد ان حسین ولی الله است، تا برسیم به صاحب امشب حضرت امام رضا ولی الله هم است. همه در همان اشهد ان لا اله الا الله هست. منتهی از باب ذکر خاص بعد از عام. می گویند بعد از این بگویید اشهد ان محمد رسول الله.
 بعد شیعه الحمدالله مُتَوَّج شد به یک تاجی اشهد ان  علی و اولادهم معصومین و زوجة کبری حجج الله، این هم در دلِ اشهد ان لا اله الا الله است. منتهی یک وقتی در یکی از مسائل شرعی تا یک حد به ما دستور اظهار می دهند اگر دستور اظهار ندهند متن مطلب در دل آن موضوع نهفته است که همه در همان اشهد ان لا اله الا الله خوابیده اند. چه اینکه همه در دلِ تکبیر هم خوابیده است یعنی وقتی گفتی الله اکبراین الله کدام الله است؟ همانی است که غیر از او الهی نیست. این لا اله الا الله کأنه یک شرحی است  یک تفسیری بعد ازاجمالِ آن الله اکبر است. چرا این الله ، اکبر است؟ برای اینکه لا اله الا الله است.
و لذا وقتی الله اکبر گفتی اکبر را هم نمی خواهی بگویی یعنی تا گفتی الله در دلِ این الله بودنش محمد رسول الله است لا اله الا الله هست علی ولی الله هست تا به همۀ ائمه علیه السلام همه آنجا هستند. سرّش در همین تعلیقه محمول من صمیمه امام رضا علیه السلام است که به ابوذرعه فرمود به شرطها و أنا من شروطها.
 عنایت داشته باشید پایان این عرض یک نتیجه ای است ، که وقتی لا اله الا الله را می گویی می بینی که خدای متعال دوست دارد که وقتی او را می خواهی به عنوان خدای عالم بستائی پیغمبر را هم به عنوان خاتم الانبیاء او بستائی علی را هم به عنوان جانشین این خاتم بستائی که اگر خدا را بستائی و پیغمبر را نستائی آمن باالله شده آمن به رسول الله نشده، وقتی نشد آمن باالله محقق نمی شود.
و لذا این یک سلسلۀ طولیه است که آن آیه دارد اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم. جناب خاتم الانبیاء و حضرت فاطمه و دوازده امام معصوم ما اینها یک سلسله طولیه هستند که آن بالا بدون این پائین نیست و پائین بی بالا نیست این طول صدری دارد و ذیلی نه این صدر بدون ذیل است و نه ذیل بی صدر است. یعنی نمی شود اول ، بی آخر باشد و نمی شود هم آن آخر، بی اول باشد و نمی شود هم اول و آخر، بی وسط باشد. و خدا اول است و اولو الامر آخر است جناب رسول الله وسط است .
و لذا علامه طباطبائی رضوان الله می فرماید شهادت به خدای متعال در صورتی محقق می شود که شهادت به رسالت پیغمبر محقق شود شهادت به رسالت پیغمبر وشهادت به وحدانیت الهی در صورتی محقق می شود که شهادت به اولوالامر هم محقق شود . اطاعت حق متعال در صورتی محقق می شود که اطاعت رسول او محقق شود اطاعت رسول در صورتی هویت وجودی پیدا می کند که اطاعت اولوالامر محقق شود که اگر این تحقق نیابد هیچ یک از آن دوتا تحقق نمی یابد .
منببع، فرمایشات استاد داود صمدی آملی در حرم مطهر امام رضا علیه السلام شرط هشتم کلمه لا اله الا الله . 29صفر1437
مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

نظرات (0) کلیک ها: 652

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

اسراردرحضرت کرسی:
ای جوینده! خاطر آسوده دار تا خداوند شأن تو را نیکو وصالح  گرداناد.علوم لدُنّی و اسرار الهی را حفظ کن و از فاش کردن سرّ پروردگاری بترس.دلها را جلا بده و با نفس ها مجاهده کن و میان علم الهی وعلم محسوس فرق بگذار.ظاهر و باطن را جمع کن تا سرّکوچنده و ساکن برای تو روشن شود.با ظاهر در همۀ احوال درنگ کن به ظاهراقوال«برآنچه بدان علم نداری پیروی مکن»(اسراء سی وشش)،کلمات و اصلان را بگیر و آنها را به اصول پدران و مادران بپیوند.بر صاحب علوم لدُنّی و اسرارقدسی، به موسی و یونس درود فرست و بنگرچرا ماهی در مجمع البحرین نزد او بود،(کهف آیۀ شصت ویک وشصت ودو)تا سرّ محفوظ در کتاب مکنون که:«جز پاکان آن را لمس نمی کنند»(واقعه هفتادونه) برایت روشن شود.در ماهی به چشم غذا و خوراکی نگاه نکن و به دو سرّمجمع البحرین بیندیش که فراموشی در آنجا رخ داد و چرا چنان شد و چرا ماهی بود و چیز دیگر نبود و چرا و به چه فایده یی راه دریا را بر دیگر راه ها برگزید؟(کهف شصت ویک-شضت وسه).اگر«= لو»،ای کاش(= لیت)،اگر نبود«= لولا»را رها کن، بنده و آقاباش و به ردای(دولام) پوشیده و آسوده شو،برای مردم در قدمگاه بنشین  و ازعلم حرف عین(ع) را برگیر.
کشتی خضر را بشکن، در مدینه درآی و در کشتی نوح«ازهرجفتی دو تا قرار بده»(هود چهل،مؤمنین بیست وهفت)،به قول کسی که گفت:«به زودی به کوه پناه می برم تا مرا نگاه دارد»(هود چهل وسه)،فریفته نشو.
آن ها دو کشتی بودند و در وجود دو معنی داشتند، سلامت یکی در شکافتن و خراب شدن، و نجات دیگری در بستن و ساختن بود.
درجهان هستی جز یکی نیست،از شکافتن کشتی شاهد بپرهیز،سفینه را ازجفت ها  خالی کن که فرمود:«دو خدا برنگزینند»(النحل پنجاه وچهار)
جوان را زنده کن تا خدای کنیزک و غلام تورا نزدیک سازد،او را به دندان و دیگر بُرنده ها بکش،چون کافر است.دیواررا بر پای دار و از ویران شدنش بپرهیز،آن را ویران کن که حجاب است دهانۀ سدّ را بگشا و جریانش را ثابت دار و مگریز،بترس از فراگیری گشایش سدّ، از هستی به ممکن ترین و آسان ترین پروآن قناعت کن.
دو بُت «ودّوسُواع» را رها کن،امرخویش را به پیروی ازصاحب کیل پوشیده دار؛کیل،حجاب است؛امر خود را مکتوم ندارو«ودّ و سواع» را رها نکن که ستم می کنی(نوح بیست وسه).
برادرت را با ترس گرگ تنها مگذار،همچون محبّت عاشق به معشوق،بر اومحبّت کن،اگر او را برای گرگ تنها نگذاشته بودی،میان دارندگان خوی خوش و وارستگی ممتاز نمی شد.به او توجه نکن،به دست اتفاقش بسپار تا تأثیراسماء الهی را ببینی،اگر می خواهی که جوان خوبی شود او را در گورعزیز دفن کن(صافات صدوچهل وپنج).
قدرعزیز را بدان،اوست که تو را در جایگاه سقوط پاکیزه وارد کرد،به مژده دهنده توجه کن،بر قافله روی مگردان،شیخ بزرگ را دریاب و باب ومام را بر تخت نشان،پیرهن را بگیر که پیر حریص است،شتر را در چراگاه فرودآور،تا حوادث از راست وچپ بر او بگذرد.
پدر و مادر را بر تخت منشان در زمین جای ده«بال رحمت به زیرپای ایشان بگستر آن دو را مرنجان و به آنان نگو:متأسفم»(اسراء بیست وسه،بیست وچهار)اگرمی توانی نابودشان کن که آنان حجاب و درب های تو هستند.
از جوانان پیروی کن،آنان دوست و بزرگ و بلندمرتبه اند،درپی آنان،اندک و بسیار،مرو و راهی به ایشان مگزین.
اگر بر ایشان آگاهی یافتی-ترسان و به چشم نه به قلب-ازآنان روی بگردان،خوشبخت کامل کسی است که در کهف ایستاده است(کهف هجده).به بینی وشامّۀ خود،ازهمت سگ بالاتر شو،از ملازمت درب ها بپرهیز،درب را ببندو سبب ها را قطع کن و با بسیار بخشنده همنشین شوتا بی پرده با تو سخن بگوید.با آن به حال همنشین نباش که سخن گفتن محال ااست،اگرسبب ها نبودند،حقیقت ها شناخته نمی شدند پس درب را بگشای و از آن جدا مشو.
شرمگاه خود را ازچرک وشوخ نگهدار تا از روح در آن دمیده شود،(تحریم دوازده).شرمگاه راپاک نکن،بنگر که درکتاب چه نوشته است.
درتاریکی ها ندا کن تا میان مردگان برانگیخته شوی،از تاریکی های پوشیده ندا نکن،چون ندا در نور است(الانبیاء هشتادوهفت وهشتادوهشت،اشاره به ندای موسی درنور).
تو یکتا و یگانه یی،اگر فرد را در فرد ضرب کنی-گرچه راهی به ضرب آن نیست-ثابت می شود که آنچه اومی خواهد،از غیب به وجودمی آورد.
چون ایوب (ع)نگو:«زیان به من رسید»(الانبیاء هشتادوسه)،سود و زیان را برابر کن،وقتی به تو زیان رسد،به زبان تعلیم دعا کن،که مقصود دانای حکیم آن است.
زبان را به شکستن قسم عادت مده،به سوگند خود عمل کن،اگر چه به یک دسته گیاه باشد.به عهدشکنی التفات نکن،چون اهل کشف بدان اعتماد نمی کنند.
هدهد را عذاب مده چنانکه سلیمان عذاب داد تا آن از آوردن دلیل روشن ناتوان شد(نمل بیست وبیست ویک)،عذابش کن هرگاه که راز را کشف کند و  پرده را بدرد.بر مورچه لطف کن هرگاه که آن را پیشیپیش اسبان دواندی،و یا کندی آن وآن ها را در وزیدن گاه شمال و صبارها ساز(نمل بیست وبیست ویک).(قیامت دوازده).وقتی در خواب و بیداری به خدا توکل کردی و دانستی که از امروزت چاره یی نیست،قوم خود را شتابان ترک مکن،به نور روشن بشتاب(درباره موسی وقوم او،هشتادوسه وهشتادوچهار)شاید قوم تو فریفته شوند.
بر اُمّت خود خلیفه مخواه،تا برخی ازمردم تورادرهمّت مؤاخذه کنند،خلیفۀ ناشناخته بگزین.
غذای آسمانی مخواه تا وقتی که شرط آن نمی دانی،فزونی و کاستی مائده را قصد نکن تا معنای آن را بدانی که مولا از آن چه خواسته است،تا باقی است،طلب نکن  و به آنچه خوانده شده یی مشغول باش.
اگر از کتاب الهی پیروی کنی،مردگان را زنده و کور مادرزاد وبیماری پیس رادرمان می کنی(آل عمران چهل ونه درموردعیسی(ع))،ازنصّ و کتاب دوری کن وبه بحث وجستجو پرداز.
کلاغ را راهنما نساز که بدبخت می شوی،برادرت را برپشت زمین رها مکن تا کار کلاغ را ببیند،آن را استوارترین دلیل بر بلندترین راه است.
باید خواب بر پلک توچیره نشود تا گوسفندانت کشت وزرع مردم را نچرد؛در آن شب بخواب تا به تو فهم عطاشود(اشاره به حکم داودسلیمان،انبیاءهفتادوهشت ونه).ز
ورگو مباش که راه تورا بفریبد و خوابگاه غرق شدگان گرداند،بر سرکشان  و خودبزرگ بینان جبّاری کن.

چون ابراهیم (ع)بت هارادرهم ریز وبه خداپناه ببر،بت بزرگ رارهامکن وآن رادرهلاک بت های کوچک دخیل ساز،هستی رابرآنچه هست،ترک کن،هرممکنی برای همان است که شده است.
ازستارگان و ماه چشم بپوش،چون آفتاب را دیدی،نگو:این بزرگترین است،از هفتمین فلک افلاک پیروی مکن در فلک نهم  به خدا راغب باش،آن جا که غلبۀ حق وفرشتگان هستند.
بلند همت وآمادۀ گشوده شدن قسم باش.اگرآفتاب در برج حمل تو حلول کرد،تو امانش دادی ودیدی که دیگری آن راچشید.
اگر پاک شوی،از قدم تورا برمی کشد و همۀ کلمات و حکمت هارا به تومی دهد،بُسرای چنانکه من سرودم.
منبع، الاسری الی مقام الاسری شیخ اکبرمحی الدین ابن عربی

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

نظرات (0) کلیک ها: 654