امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

 

حجاب از منظر عقل

کل عالم و مقام عصمت عالم اگر به صورت يک شکل و يک بافت و صورتي در بيايد، قهراً به بافت انسان در مي آيد . همانطور که قوه خيال، حقايق آنسويي را مطابق

بامناسباتي که بينشان است، با اشکال اين سويي براي انسان پياده مي کند،قوه خيال عالم، عصمت نظام عالم را در نشئه طبيعت به صورت انسان شکل مي دهد وچون عصمت بيشتر با

اسم شريف (الباطن)سازگار است، لذا به صورت زن شکل مي دهد، نه صورت مرد . چون مرد بيشتر با اسم "الظاهر" و زن بيشتر با اسم شريف"الباطن" در ارتباط است. لذا همان مقام اسم

شريف "الباطن" آمدهدر شريعت و براي زن به صورت حجاب مطرح شده است.

 

اين حجاب در حقيقت صفت خدا داشتن زن است، خداوند هم محجوب است. خودش فرمود: "از پشت هفت هزار حجاب داريد من را مي بينيد". اگر عدد را بالاتر ببرد بازهم

حق است .

نه اين که دين اگر به زن مي گويد "تو حجاب را نگه داشته باش"، اين العياذ بالله جسارت به زن است اين در حقيقت يک احترامي به زن است . به او مي گويد

: چون تو مطابق اسم شريف "الباطن" الهي پياده شده اي، ما نمي خواهيم که تو در معرض ديد هر کسي قرار بگيري، لذا محجوب باش. بگذار اگر ديگران مي خواهند تو را ببينند

از پشت حجابها ببينند. اين حجاب برگرفته از حجاب حق است، لذا حجاب دژ زن است، چه اينکه براي خداوند دژ است. فرمود هر چه کوشش کنيد نمي توانيد حقيقت

غيبيه ذات مرا ببينيد، آنقدر محجوبم، آنقدر در حجابم، هر چه کوشش کنيد و حجابها را خرق کنيد و پاره کنيد باز هم همچنان مرا در پشت حجاب بايد ببينيد. هرگز من

کشف تام نمي کنم، حتي در قرآن هم کشف تام ذاتي نکرد. قرآن هم اگر چه خدا را به ما معرفي کرد، اما يا با الفاظ يا با معاني يا با صور. هم الفاظ حجابند و هم معاني

و هم صور حجابند. از پشت حجاب ها خدا خود را معرفي کرد و الا حق آنطوري که حق است، براي خلق جلوه نمي کند، که اگر بخواهد بکند لازمه جلوه گري حق براي

خلق بساط خلق را جمع کردن است .

زن تا موقعي که در حجاب است، حق است؛ موقعي که از حجاب در آمده است وجهه ي خلقي پيدا مي کند. وقتي وجهه ي خلقي پيدا کرد، ديگر تواناييش شکسته مي

شود . اين است که حجاب براي زن يک احترام است که زن بيشتر شبيه به خداوند شود. و اگر مي خواهند "عصمت اعظم" را به صورت شکل زني در بياورد، ظاهراً به

بهترين شکل در مي آورد که بهتر و زيباتر از اين چهره در نظام هستي پيدا نمي شود . لذا مشابه چهره جناب صديقه طاهره در عالم هرگز زني پيدا نمي شود، چه اينکه

مشابه چهره پيغمبر و اميرالمومنين هرگز در عالم پيدا نمي شود .

حال که اين عصمت کبراي الهي را در حضرت صديقه طاهره تجلي کرده است او آنچنان در حجاب قرار مي گيرد که فقط امير المومنين لياقت ديدار همچنين جمالي را

خواهد داشت، که به او گفتنند :"زهراي عزيز! اگر علي ابن ابيطالب نبود براي تو هرگز در عالم کفوي پيدا نمي شد". چون زن وشوهر بايد کفو هم ديگر باشند.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

"متن سخنرانی استاد صمدی آملی درباره وجوب حجاب از دیدگاه علم عرفان"
 
نظرات (0) کلیک ها: 720

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

ظالم ترين مردم

بدان ، كسى كه خويش را در سفاهت نگاه دارد، ظالم ترين و جفا كارترين مردم است به خويشتن . احياى نفوس از مرگ و نيستى جهل و بيدار نمودن آنها از خواب غفلت و بى خبرى و خارج كردنشان از ظلمات به نور، از شؤ ون سفراى الهى و پيروان آنان است .
خداوند - علت كلمته - مى فرمايد: يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و حضرت وصى ، امام على بن ابى طالب (عليه السلام )، آل محمد - صلوات الله عليهم اجمعين - را وصف فرموده كه : (( آنان حيات و زندگى علم و مرگ و نيستى جهلند.  و علم حيات ارواح است ؛ همان طور كه آب ، حيات اشباح است . )) آيات و روايات - در اين مرصد اءسنى و مقصد اعلى - به ترتيب و نظم خاصى در جوامع روايى و صحف علمى ، بيش از آن است كه به شمارش ‍ آيد.
عالم ، اگر قدر علم را بداند، از طور الهى اش خارج نشده ، از زى روحانى اش بيرون نرود، پس او در راه عيساى روح الله (عليه السلام ) است ؛ يعنى در حقيقت ، مشهد و مشربش عيسوى است ، چرا كه عمل صالحش ، احياى مردگان است به اذن الله تعالى -.
خوشم مى آيد نقل كلام شيخ اكبر، در فص عيسوى از كتاب فصوص ‍ الحكم و نيز سخن علامه قيصرى ، در شرحش شيخ مى گويد:
(( و اما احياى معنوى ، به علم است ؛ پس اين ، حيات الهيه ذاتيه عليه نوريه است كه خداوند درباره اش مى فرمايد: (( اءو من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس  )) بنابراين ، هر كس كه نفسى مرده را به حيات علميه ، در مساله اى خاص كه متعلق به علم الله باشد حيات بخشد، او را زنده كرده است ، و آن حيات ، براى آن نور خواهد بود كه به واسطه اش در ميان مردم - يعنى در ميان اشكال و اشباهش در صورت راه برود.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat


منبع:عيون م
سائل نفس و شرح آن ، ج 1، 54و55

نظرات (0) کلیک ها: 872
نظرات (0) کلیک ها: 521

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

حرکت جوهری که یکی از مهم ترین نظریه ها در فلسفه ملاصدرا است، به چه معنا است؟ و نقش آن در زندگی روز مره انسان چگونه است؟



1. حرکت جوهری

برای بیان حرکت جوهری لازم است در ابتدا معنای حرکت و جوهر بیان شود.

حرکت در بیان فلسفی عبارت است از: تغییر تدریجی یا خروج تدریحی شیء از قوه به فعل؛ یعنی حرکت، نحوه وجودی است که شیء به واسطه آن به تدریج از حالت قوه خارج شده و به فعلیت می رسد. تدریجی بودن آن به این معنا است که اجزایی که برای آن وجود فرض می شود در یک زمان واحد با هم جمع نمی شوند، بلکه در طول زمان به تدریج به وجود می آیند.[1]

جوهر ماهیتی است که برای موجود شدن نیاز به موضوع ندارد و دارای 5 قسم می باشد: 1. ماده 2. صورت 3. عقل 4. نفس 5. جسم[2] . برخلاف عرض که برای ایجاد شدن در خارج به موضوع نیاز دارد. مثل رنگ که یکی از انواع اعراض است و برای موجود شدن در خارج، حتماً باید بر روی یک موضوع ایجاد شود، ولی جوهر چون وجود مستقل دارد مثل جسم برای موجود شدن در خارج نیازمند موضوع نیست.

اما حرکت جوهری (به بیانی ساده) به این معنا است که اساس عالم را جواهر تشکیل می دهند و همه جواهر دائماً و لحظه به لحظه در حال حرکت هستند، حتی علت این که اعراض یک جوهر؛ مثل رنگ و حجم و ... تغییر می کند به خاطر حرکت در ذات این جوهر است که به طور دائمی در حال حرکت است. به عبارت دیگر حرکت جوهری عین وجود جوهر است و تنها نیازمند به فاعل الاهی و هستی بخش بوده و ایجاد جوهر عیناً همان ایجاد حرکت جوهری است، اما حرکت اعراض تابع حرکت جوهر است[3] و دگرگونی های اعراض معلول طبیعت جوهری آنها است؛ یعنی ما شکی در حرکت اعراض یک جوهر نداریم، اما علت این تغییر، حرکت در جوهر آن است، از این رو فاعل طبیعی این دگرگونی ها باید مانند خود آنها متغیر باشد، پس خود جوهر که فاعل طبیعی برای حرکات عرضی به شمار می رود باید متحرک باشد.

تا قبل از ملاصدرا بحث حرکت در جوهر در میان فلاسفه مطرح نبود و تنها از بعضی فلاسفه یونان سخنانی نقل شده بود که قابل تطبیق بر حرکت جوهری بود، اما از بین فلاسفه اسلامی، ملاصدرا (صدر المتألهین شیرازی) بحث حرکت جوهری را مطرح کرد و آن را با دلیل اثبات نمود. یکی از دلایل ایشان این است که اعراض وجود مستقلی از موضوعاتشان ندارند، بلکه اعراض از شؤون وجود جوهر می باشد و از طرفی وقتی این اعراض تغییر می کند و حرکت در آنها رخ می دهد، به ما این را می فهماند که جوهر نیز دارای حرکت است؛ زیرا هر گونه تغییری که در شؤون یک موجود روی می دهد، تغییری برای خود آن و نشانه ای از تغییر درونی و ذاتی آن به شمار می رود در نتیجه حرکات عرضی نشان دهنده حرکت در جوهر است و این همان معنای حرکت جوهری است.

از طرفی بعضی ار مفسران آیاتی از قرآن مانند آیه: "کوه‏ها را مى‏بینى، و آنها را ساکن و جامد مى‏پندارى، در حالى که مانند ابر در حرکت اند..."،[4] را بر معنای حرکت جوهری حمل کرده اند و گفته اند تمامی موجودات با جوهره ذاتشان به سوی غایت وجود خود در حرکت اند و این بیانگر حرکت جوهری است.[5] به عبارتی، آیه را این گونه تفسیر می کنند که: تو کوه ها را جامد می پنداری در حالی که با حرکت جوهری دائماً در حال حرکت اند. دلایل دیگری هم برای بیان حرکت جوهری آورده شده که در کتاب های فلسفی به طور مفصل بیان شده است.[6]

2. جایگاه و نقش حرکت جوهری در زندگی انسان

از دیدگاه ملاصدرا، نهادِ جملگی موجودات و هستی آنها عین سَیَلانیّت و شوق به سوی مبدأ است و این "جوهر" وجود اشیا است که در سَیَلان و گذر است و دگرگونی در اعراض و ظواهر تنها برخواسته از توفان دریای جواهر است. بنابراین کل عالم طبیعت، جهانی است از حرکت و تکاپو و شوق برای رسیدن به موجود یا موجودات مجرد که پایان حرکت و محل قرار و سکون اند؛ مجرداتی که خود ذاتاً سیلان آفرین و علت حرکات جهان طبیعت اند.

به این ترتیب در یک قطب هستی، عالم ماده و طبیعت واقع شده است و در قطب دیگر عالم مجردات. عالم طبیعت در سیلان دائم و حرکتی از اعماق جان، رهسپار رسیدن به جهان تجرد و سکون برخواسته از آن است تا در نهایت پرده از وجه جمیل موجود یا موجودات مجرد بردارد. و عالم مجرد نیز که علت حرکت جوهری است ذاتاً باعث انگیزش حرکت در نهاد موجودات مادی می باشد. بنابراین هستی هر موجودی در عالم طبیعت، در مقاطع مختلفی از سیر خود، همواره در تبادل بین حرکت و قرار و سیلان و سکون به سر می برد، تا در نهایت به کمال خویشتن در ماوراءِ طبیعت دست یابد.

این دیدگاه نسبت به عالم که از نظریه حرکت جوهری بر خاسته است، می تواند از جنبه های مختلفی بر حیات بشری تأثیر گذار، و منشأ الهام و انگیزش باشد که به عنوان نمونه به برخی از این ابعاد به طور اجمالی اشاره می شود:

الف. کلیت حرکت جهان در مسیر تکامل

با قبول حرکت جوهری باید پذیرفت که کلیت جهان، به طور یک پارچه به سوی کمال در حرکت است. از این دیدگاه، حرکت به سوی کمال جزو فطرت عالم طبیعت بوده و انسان بعد از معرفت به این امر خود به خود و به سادگی خود را در هماهنگی با این فطرت اصلی عالم خواهد یافت و روز به روز از این حرکت درونی آگاه تر خواهد شد و از این جذبه روحی که حاصل درک حرکت جوهر درونی خویشتن و جهان است برخوردار خواهد شد. اما کسی که نسبت به این حقیقت معرفتی حاصل نکرده است، کل جهان طبیعت را مجموعه ای فاقد جان و حرکت و سمت و سویی مشخص می داند و چه بسا در مورد مسیر تکاملی خود نیز به تبع این دیدگاه غلط دچار نسیان و غفلت شده و خود را در این مسیر، موجودی جدا از کلیت عالم و فاقد هدف و انگیزه تکاملی احساس خواهد کرد.

ب. نیاز مستمر عالم طبیعت به آفریدگار

یکی از ابعاد تبیین فلسفی حرکت جوهری اشاره به این مطلب دارد که برای ماده در هر آنی از آنات صورتی بعد از صورت دیگر حادث می شود و بدین سان حرکت تکاملی در جوهر اشیا محقق می گردد.[7] از این رو حرکت مجموعه مداوم زوال و حدوث است که هر آنی استعدادی جدید حادث می شود و فعلیت قبلی زایل می گردد و این روند به همین ترتیب دوام دارد. پس جهان لحظه به لحظه در خَلع و لُبس است و وجودش آن به آن از بین می رود و بار دیگر موجود می گردد و فیض وجود از جانب حق تعالی آن به آن است که صادر می شود،[8] اما چون این واقعه به صورت اتصال اتفاق می افتد در ظاهر، موجودات عالم را پابرجا و مستقل تصور می کنیم.

از این دیدگاه، جهان و موجودات آن در هیچ آنی مستقل نبوده و نیازمند علت خود هستند؛ نیازی که تا عمق جان هر موجودی ریشه دارد و سراپای هستی او را فرا گرفته است. شخصی که نسبت به این حقیقت واقف باشد هرگز این تعبیر صدرائی را از یاد نخواهد برد که هستی های جهان همگی هستی هایی معلق هستند که هر آن چنگ به دامن هستی بخش زده اند و حتی گویی که هستی آنها عین همین آویختگی آنها است (عین الربط). مسلماً دیدگاه کسی که عالم را در هر آنی نیازمند هستی یافتنی مجدد می داند که این نیاز با ذات و جوهره او همراه است، با کسی که موجودات را صرفاً در ایجاد نخستین، نیازمند دانسته و پس از آن مستقل می داند تفاوت خواهد داشت. این شخص حضور هستی بخش را در هر چیزی خواهد دید و آن را به عنوان علتی فرضی که فقط یک بار عالم را آفریده است عملاً راهی دیار عدم نخواهد کرد، بلکه خدای این فرد، خدایی است که فاعلیت او آن به آن و به طور مستمر در دل مخلوقاتش و در جنبش ذات طبیعت آشکار است.

به اندک التفاتی زنده دارد آفرینش را

اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها

ج. غایت حرکت جوهری

در تبیین حرکت جوهری و طیّ طریق موجودات تا رسیدن به غایت خود باید گفت: اساساً این حرکت تکاملی در ابتدا از (هیولا) یا ماده نخستین آغاز می شود که استعداد محض بوده و فاقد هرگونه فعلیتی است، سپس این ماده محض برای نخستین بار فعلیتی ضعیف را در خود آشکار کرده و صورت عنصری به خود می گیرد و سپس تبدیل به جمادی می شود. در ادامه حرکت تدریجی، سر از عالم گیاهان درمی آورد و پس از طی مراتب و منازل، صورت حیوانی را حائز شده و در عوالم حیوانی سیر می کند و بعد از آن وارد عالم آدمیت می شود که خود دارای درجات و منازل فراوان است. برای گذر از مراحل بشریت نیاز به علم و عمل بوده و پس از طی مراتب بسیار به تدریج این عالم نیز پشت سر گذاشته می شود؛ چرا که موجودِ در حال تکامل، دیگر به ماندن در این عالم تمایلی ندارد و تا آن جا پیش می رود که عقل کلی شده و در نهایت به خداوند می رسد. بنابراین، در طی حرکت جوهری و خروج از قوه به فعل تمامی قوافل جواهر مادی در نهایت روی به سوی انسان دارند و انسان نیز در ادامه این حرکت رهسپار عالم مجردات است. همچنان که گفته اند: «کمال العالم الکونی ان یحدث منه انسان»؛[9] یعنی کمال جهانِ تکوین این است که انسان خلق شود. به عبارت دیگر، عالم کارخانه پیدایش انسان است و غایت کمال انسان نیز رسیدن به مقام انسان کامل است.

آن گاه که آدمی به این حقیقت پی برد که تمامی سلسله های جواهر مادی در حرکت استکمالی خود با شوقی فطری در حرکت اند تا به غایت خود که انسان است برسند، پس از دریافت این حقیقت، جایگاه حقیقی و برتر خود را در عالم طبیعت باز خواهد یافت و مسیری قهقرایی را نخواهد پیمود و به این حرکت تکاملی سرعت بیشتری خواهد داد و در ادامه حرکت جوهری که به انسان رسیده است، به سوی عالم ملکوت و حسن و جمال مطلق رهسپار خواهد شد. در واقع می توان گفت که کل عالم ماده با تمامی موجوداتش همگی بازگو کننده داستان حرکت جوهری انسان اند که از ماده اولی تا رسیدن به خدا در حال حرکت است. همچنان که مولانا کل این مسیر الی الله را این گونه وصف کرده است که:

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم بحیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

در این جا به همین میزان از ثمرات بحث حرکت جوهری اکتفا می شود، هرچند که با عمیق شدن در جوانب مختلف این نظریه می توان به نتایج عملی بی شماری دست یافت و آن را در ابعاد مختلف زندگی پیاده کرد.

برای آگاهی بیشتر در باره حرکت جوهری مطالعه نمایه های زیر مفید به نظر می رسد:

1. حرکت جوهری، پاسخ 1826 (سایت : 1800).

2. تکامل برزخی، پاسخ 5925 (سایت: 6124).


[1] مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، ج 2، ص 285 الی 293، نشر بین الملل، چاپ هفتم، قم، 1386 ش.

[2] طباطبائی، محمد حسین، نهایة الحکمة، ص 207؛ نک: سؤال 785 (سایت: 844)، نمایه: جوهر و عرض.

[3] آموزش فلسفه، ج 2، ص 334؛ مطهری، مرتضی، مقالات فلسفی، ج 1، ص 286، انتشارات صدرا.

[4] نمل، 88، "وَ تَرَى الجِْبَالَ تحَْسَبهَُا جَامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ...".

[5] موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه المیزان، ج 15، ص 578، چاپ جامعه مدرسین.

[6] برگرفته ازپاسخ به سوال شماره 1826 (سایت: 1800) در همین سایت.

[7] صدر الدین محمد شیرازی (ملاصدرا)، الشواهد الربوبیة، ص 108، انتشارات بنیاد حکمت اسلامی، تهران 1382.

[8] سالاری، عزیز الله، خلق مدام در نگاه ابن عربی و مقایسه آن با حرکت جوهری ملاصدرا، فصلنامه اندیشه دینی، دانشگاه شیراز، پائیز 1384.

[9] المحقق السبزواری، شرح المنظومة، ج 4، ص314، نشر ناب

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

نظرات (0) کلیک ها: 599

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

شبهه ای که برای حضرت علامه پیش آمده بود:

اين كلمه حكايتى از حالت  ديرين اين كمترين حسن حسن زاده آملى است :كه روزگارى بدان دچار شده ام , و آن اين كه : در اثناى تدرس و تعلم علوم عقلى و صحف  عرفانى دچار وسوسه اى سخت سهمگين و دژخيم و بدكنشت  و بدسرشت  در راه تحصيل اصول عقايد حقه به برهان و عرفان شده ام , و آزرده خاطرى شگفت  از حكمت  و ميزان كه از هر سوى شبهات  گوناگون به من روى مىآورد . ريشه اين شبهات  و وسوسه ها از ناحيت  انطباق ظواهر شرع انور - على صادعه الصلوة و السلام - با مسائل عقلى و عرفانى بوده است  كه در وفق آنها با يكديگر عاجز مانده بودم , و از كثرت  فكرت  به خستگى و فرسودگى موحش و مدهش مبتلا گشته ام , و از بسيارى سؤال از محضر مشايخم :

آن عالمان دين به حق در سماى علم

سياره و ثوابت  والا گهر مرا

بيم جسارت  و ترس اسائه ادب  و خوف  ايذاء خاطر و احتمال بدگمانى مى رفت  . اين وسوسه - چنان كه گفته ايم - موجب  بدبينى به علوم عقلى , و سبب  بيزارى از منطق و حكمت  و عرفان شده است  . و لكن به رجاء اين كه لعل الله يحدث  بعد ذلك  أمرا  در درسها حاضر مى شدم , و راز خويش را ابراز نمى كردم , و از تضرع و زارى اعاظم حكماء در نيل به فهم مسائل انديشه مى كردم , مانند گفتار صاحب  اسفار در مسأله اتحاد نفس به عقل فعال و استفاضه از آن كه فرمود :و قد كنا ابتهلنا اليه بعقولنا , و رفعنا اليه أيدينا الباطنة لا أيدينا الداثرة فقط , و بسطنا أنفسنا بين يديه , و تضرعنا اليه طلبا لكشف  هذه المسألة و أمثالها . . .  .

تنها چيزى كه مرا از اين ورطه هولناك  هلاك  , رهايى بخشيد لطف  الهى بود كه خويشتن را تلقين مى كردم به اين كه : اگر امر داير شود بين نفهميدن و نرسيدن مثل توئى , و بين نفهميدن و نرسيدن مثل معلم ثانى ابونصر فارابى , و شيخ رئيس ابوعلى سينا , و شيخ اكبر محيى الدين عربى , و استاد بشر خواجه نصير الدين طوسى , و ابوالفضائل شيخ بهائى , و معلم ثالث  ميرداماد , و صدر المتألهين محمد شيرازى , آيا شخص مثل تو به نفهميدن و نرسيدن اولى است  , يا آن همه اسطوانه هاى معارف  ؟

و همچنين خودم را به يك  سو قرار مى دادم , و اكابر ديگر علم را كه از شاگردان بنام آن بزرگان بودند , و نظائر آنان را , به سوى ديگر , و سپس همان مقايسه را پيش مى كشيدم و به خودم تلقين مى كردم . تا منتهى مى شدم به اساتيدم كه به حق وارثان انبياء و خازنان خزائن معارف  بوده اند - رفع الله تعالى درجاتهم - كه باز خودم را به يك  جانب  و آن حاملان و دائع علم و دين را به جانبى , و همان مقايسه و تلقين را اعمال مى كردم كه تو اولائى به نفهميدن يا اين مفاخر دهر ؟ نظير مطلبى را كه علامه شيخ بهائى درباره شيخ اجل صدوق كه قائل به سهو النبى شده است  , فرموده است  : هر گاه امر دائر شود بين سهو رسول و سهو صدوق , صدوق اولى بدان است  . از اين مقايسه قدرى آرام مى گرفتم , تا بارقه هاى الهى چون نجم ثاقب  بر آسمان دل طارق آمد , و در پناه رب  ناس از وسواس خناس نجات  يافتم ففاض ثم فاض . و كأن كلام كامل و سخن دلپذير صاحب  اسفار ذكر قلبى شد كه :

حاشى الشريعة الحقة الالهية البيضاء أن تكون أحكامها مصادمة للمعارف اليقينية الضرورية , و تبا لفلسفة تكون قوانينها غير مطابقة للكتاب  و السنة  .

و چون در رحمت  رحيميه به روى ما گشوده شده است  , به علم اليقين بلكه به عين اليقين و فراتر به حق اليقين و فراتر به برد اليقين , مطالب  سهل ممتنع عقلى و عرفانى را رموزى يافته ايم كه پى برده ايم اشارات  به كنوزى اند . آنگاه رساله اى وجيز و عزيز در يك  مقدمه و ده فصل در اين موضوع كه قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند نوشته ايم , و همين موضوع را نام آن نهاده ايم , و مكرر به طبع رسيده است  . آرى به آسانى نادانى به دانائى نمى رسد , و بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى .

شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست

لذا در الهى نامه ام گفته ام ( الهى جان به لب  رسيد تا جام به لب رسيد)  . و نيز در غزلى كه در ديوانم مسطور است  در اين باب  گفته ام :

دولتم آمد به كف  با خون دل آمد به كف

حبذا خون دلى دل را دهد عز و شرف

يوسفم تحصيل دانش گشت  و من يعقوب  وار

از فراقش كو به كو , كوكو به بانگ  يا أسف

گر نبودى لطف  حق از گريه شام و سحر

ديدگانم بى شك  اينك  بود در دست  تلف

جوهر نفس ارنه روحانية السوس است  پس

طالب  اصلش چرا شد باد و صد شوق و شعف

گر كسان قدر دل بشكسته را مى يافتند

يك  دل سالم نمى شد يافت  اندر شش طرف

لوحش الله صنع نقاشى كه از ماء مهين

پرورد در يتيمى را بدامان خزف

و از اين گونه گفتار به نظم و نثر بسيار داريم . و نيز در پيرامون همين كلمه مطالبى در درس پنجم دروس اتحاد عاقل به معقول داريم كه متمم يكديگرند .

منبع: كلمه 94-هزار و یک کلمه

مشکات ولایت دارالسلام الهی

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

 

نظرات (0) کلیک ها: 277