شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 143 (درس 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 143 (درس سی و...

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 142 (درس 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 142 (درس سی و...

حدیث نورانی وضو

حدیث نورانی وضو

«یکی از سنن متقن اسوه حسنه، حدیث نورانی وضو»

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس سی و...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسۀ یازدهم (درس دوم)

  
پایانِ جلسۀ قبل به نکته ای پرداختیم که اجازه بفرمائید پیرامون آن عرایضی تقدیم بداریم. آن نکته در این مورد بود که هر یک از افرادِ انسان برای خودشان جدولِ وجودی خاص هستند که به دریای نامتناهی وجود اتّصال دارند  و هر یک از این جدول ها مطابق با بافت و چینشِ خاصّ خودش حقایق را می گیرد. مسائلِ فلسفه و عرفان کلیاتی دارد و جزئیاتی، در علم و عرفان و معرفت، انسان باید کلیات و اصول را فرا بگیرد، ولی جزئیات را باید هر کسی مطابق با مطعبۀ خاصِ خودش بسازد.

هرگز انسان نمی تواند جزئیات را بگیرد و برای خودش معیار قرار دهد، بلکه در تحصیل علم که وادی عرفان نظری و حکمت نظری است باید انسان کلیات را و اصول را و کد و رمزها را بگیرد، بعد در وادی عرفان عملی با این اصول و کلیات که دارد و مطابق با بافتِ خودش جزئیات را بدست بیاورد که دیگر کسب هر کسی مطابقِ وجودیِ خودش باشد که قرآن از اینها تعبیر می کند یا به کسب یا به اکتساب، «لَها ما کَسَبَت وَ عَلَیها مَا اکتَسَبَت»، چون اگر قرار باشد انسان جزئیات را هم از علم بگیرد و یا از دیگران بگیرد، مسئلۀ قیامت قابلِ حل نیست. مسئلۀ قیامت در صورتی قابلِ حل است که جزئیات را خودِ شخص کسب کند، یا از راهِ منفعتش بدست بیاورد که می شود «لَها ما کَسَبَت» و یا آنچه را که بدست می آورد برخَلافِ منفعتش و خُلق و خویش است که می شود «عَلَیها مَا اکتَسَبَت» و لذا هرگز دین به انسان جزئیات را نمی دهد؛ مثلاً دین به شما نمی گوید که شما حتماً باید اینطور خواب ببینی، شما حتماً بروید اینطوری تمثّل داشته باشی، شما حتماً باید ... ، بلکه دین کلیات را می دهد. دین مسائلِ کلّی نماز خواندن را یاد می دهد، مسائلِ کلّی روزه گرفتن را یاد می دهد، اما شما از طریقِ این نماز و روزه چطوری از درون کسب می کنید دیگر مربوط به شاکلۀ وجودیِ خودتان هست که «قُل کُلٌ یَّعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ»، که هر کس در مقامِ عمل براساسِ شاکلۀ وجودیِ خودش عمل می کند که این را ما تعبیر به جزئیات می کنیم.

در مسائلِ علمی حضرت آقا بارها در درس می فرمودند (گاهی با پافشاری): درس آن درسی هست که کُد و اصول داشته باشد. وقتی شما یک کتابی را می روید پیشِ استاد می خوانید بعد هم استاد می نشیند که کتاب را از جنبۀ عبارت برای شما توضیح و شرح کند، آیا از آن درس، اصلی برای شما حاصل شد یا نه؟ به عنوانِ یک اصل و کد و رمز اگر حاصل نشد، معلوم است یا کتاب، اصل ندارد، اساس و ریشه ندارد، یا اینکه اساس و ریشه دارد و استادش نتوانست آن اصول و کد و رمز را به شما القاء بکند و یا نه کتاب، اساس و ریشه داشت و نه استاد، که کد و رمزی القاء نشد یا اینکه استاد اساس و ریشه دارد و کتاب بی اساس است. هر یک از این امور باشد، معلوم است درس درس نیست و لذا انسان باید در علم کلیات را کسب کند. این است که حالا خود حضرتِ آقا در دروسِ معرفتِ نفس همین مسیر را طی کردند و می بینید چند درس که مطرح فرمودند اصولی را هم ارائه می دهند.

اگر مطلبی معلوم است یک مطلبِ محوری است یعنی باید براساسِ آن محور مطالب را شرح و بسط داد و اصول از علم گرفته شود و جزئیات را از آن اصول کسب کند «این یک مطلب قابل توجه است!».

این عرایض به خاطرِ سؤالاتِ عزیزان تقدیم شد. کتاب های عرفانی مرسوم شده را مطالعه می کنند، حالاتِ عرفانی آقایانِ عرفا را مطالعه می کنند، داستان های گوناگون از حالاتِ اشخاص می خوانند، بعد هم سرگردانی عجیبی پیش می آید. چون به کتابی حشر می یابد و حالاتی می خواند معمولاً اینطوری است که آدم تا قسمتی از این مباحثِ معرفتی را یاد گرفت زود دهانش آب می افتد که مشابِه آن حالات را در خودش بیابد. بعد هم کتاب های دیگر و حالاتِ دیگر و همینطور تا آخرِ عمر سرگردان بین این کتاب و آن کتاب، این حالات و آن حالت، و اگر در این بین چند تا خواب خوش ببیند ذوق می کند و فکر می کند دیگر همه چیز را گرفت و کسب کرده است. این اوّلین مشکلی است که متأسفانه در وادیِ عرفان هست. بعد یک حالتِ سرگردانی پیش می آید؛ کتاب های گوناگون و حالاتِ گوناگون مطالعه می شود و خودش براساسِ این کتاب های گوناگون و حالاتِ گوناگونِ اشخاص متفرّق می شود و آنجا که شخص متفرّق شد قهراً توحّد از بین می رود و وقتی توحّد از بین رفت می بیند خودش هم سرگردان است، نمی داند چه کار کند و این موجبِ یک بیچارگی می شود، چرا؟ چون تا چند وقتی (بسته به حالاتِ افراد چند ماه، چند سال) ذوق و شوقی دارد، بعد این ذوق ها را به کار می گیرد و کتاب های گوناگون مطالعه می کند و دستوراتِ گوناگون عمل می کند و نتیجه این می شود که: مزاجِ خودشان را به هم می زنند و مشکلِ خانوادگی درست می کنند، که الان از اینگونه مراجعات کم نیست. در طیِ مدتی که درس شروع شده و قبل از این، تجربه بوده است که یا مزاج خود یا وضعِ خانواده را به هم می زنند، چون اوّلین پله ای که این شخص گیر می کند این است که می رود در وادیِ مسائل اخلاق کتاب های اخلاقی را مطالعه می کند، می بیند اوّلین پله ای که در مسائلِ اخلاق می رسد مسائلِ زن و فرزند است و این هم حداقل یک دستوراالعملِ شرعی است. ما که مسلمان هستیم و مسائلِ دینی و اخلاقی خانوادگی را هم باید مراعات کنیم، می بینی اوّلین فشاری که اینگونه امور وارد می کند، فشار بر زن و فرزند است. سؤالِ شرعی ایجاد می شود، شما به چه مجوز فشار می آورید؟ و این مجوز را از چه کسی گرفتید؟ و بعد می بینی بینِ مسائلِ گوناگونِ اسلام در سرگردانی می افتد، می خواهد این حالات برای ایشان هم دست بدهد، وقتی می آید به طرفِ آن حالات حرکت کند مجبور است دستورالعمل ها را بگیرد و اجرا کند. وقتی می خواهد دستورالعمل ها را اجرا کند می افتد در وادیی که مشکل هم برای خودش ایجاد می کند، هم برای محیطِ منزل، هم برای زن و فرزند. چه بسا کار به طلاق ها کشید، کار به خیلی از گرفتاری های دیگر کشید. این مطلبی است که عدّۀ زیادی را به خودش مشغول کرد و علاوه بر این قضیۀ سرگردانی، خطری در آینده پیش می آورد برای اینکه قلب (یکی از معانی لطیفی که اسم این عضو انسان را قلب فرمودند این است که این بخش دائماً در تقلّب و انقلاب است) می بینی گاه تا عرشِ اعلی را می بیند، گاه دومتری خودش را نمی بیند. چند روزی که حضور نماز و دعای خود را قوی تر کرد حالی می یابد و لذا هنگامی می رسد که درگیر می شود با اهل و عیال، آنها اعتراض می کنند که: آخر کدام شرع این را گفته است؟ برویم پیشِ این همه مراجعِ تقلید مگر مسلمان نیستند؟ حالا می خواهد جوابِ اینها را بدهد، می بیند نمی تواند و همین ها حالاتش را از بین می برد و تا پشتِ پای خود را نمی بیند. حالا یکی دو تا خوابِ خوش هم دید تا مقداری تشنه اش کرد و حالا حالش افول کرد، قلب هم دائماً در تقلّب و انقلاب است، گاهی اوج می گیرد، گاهی در حضیض است. گاهی حقیقتاً در حضیض است، اما خیال می کند که در اوج است و گاهی به واقع در اوج است و می پندارد که در حضیض است. در یک ورطۀ بیچارگی می افتد. 

الان می بینید که بازارِ عرفان ماشاء الله خیلی گرم است تا بگویند فلان کس برنامه های عملی دارد، می بینید درجا همه روی می آورند، چون از یک طرف انسان فطرتاً می خواهد و تشنه است یک چیزی هست که فطرت طالبِ اوست، اما فطرت که طالب اوست، همانطوری که در روایات فرمودند: کسی که می خواهد نماز بخواند راهِ خداوند (سبیل حق) یک راه است، اما راه های دیگر فراوان است. اینها ظواهر است که شیطان می آید در مقابلِ این یک راه هزار راه درست می کند! اینجاست که می فرمایند: این راه هم باریک است هم تاریک هم دور. در غزل اوائل دیوان هم دارند:


            صبا گو آن امیر کاروان را              مراعاتی کند این ناتوان را

            که راه دورست و باریک است و تاریک    به دوشم می کشم بار گران را


می خواهد راه را برود، راه هم تاریک است هم باریک و هم دور است، از آن طرف بار گران روی دوش هم دارد لذا کار آسانی نیست. از طرفی علاوه بر اینکه راهِ باریک و تاریک و دور است راه های انحرافی هم بی نهایت است، چون آن راه دیگر نهایت ندارد. وقتی راه یکی شد، این یکی حق است، وقتی از این یک راه در رفتی دیگر از آن به بعد میشود باطل، چون بی اساس و بی ریشه است و محدودیت ندارد و در بینِ حدها و این نقص و آن نقص همینطور پراکنده است. این است که گرفتاری، هم در مسائلِ علمی پیش می آید و هم در مسائلِ عملی. عزیزان توجه داشته باشند به اینکه: در عینِ حال که تشنه ایم این تشنگی انسان را خدای ناکرده به انحراف هم نکشاند و لذا راهش این است که الان هر کتابی بخواهید مطالعه بفرمائید که راه باز هست، اما اگر انسان بتواند مطالعاتش را حولِ محوری بگذارد چیزِ خوبی است. اکنون که به معرفتِ نفس مشغول شده اید، لطف بفرمائید مطالعاتتان را روی این محور قرار دهید، یعنی این کتاب را اصل قرار بدهید و کتاب های دیگر را حولِ این دروس مطالعه بفرمائید که ذهن و قوۀ خیال پراکنده نشود. چون مشکلی که در هر دو نوعِ مسائل (علمی و عملی) وجود دارد، قوۀ خیال است که قوّه ای است که هم در مسائل علمی تورِ شکارِ شماست و هم در مسائلِ عملی، البته قوه ای هم هست که رهزن است، برای اینکه با کثرات بیشتر انس دارد، به تعبیرِ مرحوم حاجی سبزواری علیه الرحمه، کثرت در نزد قوة خیال بیشتر معروف است، چه اینکه وحدت در نزد عقل معروف است، یعنی عقل همیشه دنبالِ توحّد است و وحدت می خواهد و قوۀ خیال دائماً به سوی کثرت است. الان شما مگر می توانید تمامِ این مردم اجتماع را علاقه مند به علم و مسائلِ علمی کنید؟ شاید جمعیت شهری چهار صد یا پانصدهزار نفر باشد، اما مردم که حوصله ندارند مسائل علمی را بدقّت یاد بگیرند، چون مسائلِ علمی نوعاً وحدت و توحّد می خواهد و اکثری مردم اهلِ توحّد نیستند، ولی یک تعزیه راه بیندازید می بینید هزار نفر جمع می شوند یا یک آدم مارباز و معرکه گیر راحت می تواند عمومِ مردم را جمع کند. چرا؟ چون اینگونه مسائل با قوۀ خیال بیشتر می سازد. به تعبیرِ صدرالمتألّهین در اسفار:«اکثری مردم صبیان العقولند»، بچه های عقل، عقل دارند اما هنوز در مسئلۀ عقل کودک ا ند، فرزندانِ عاقل اند؛ فرزندِ عاقل همیشه به دنبال کثرت است، یعنی در حقیقت فرزندِ خیالند و می خواهند که عاقل شوند. و قوۀ خیال هم تور شکاری است که اگر این قوه را نداشته باشد نه در مسائلِ علمی موفّق است نه در مسائلِ عملی، برای اینکه تمثّلات و تمامِ مکاشفات و تمامِ مسائلِ قبر و برزخ و بهشت و جهنم و درکات و درجات و خواب ها و اشکال و صوَر که مطرح است، همه مربوط به قوۀ خیال است. اینها هیچکدام مربوط به عقل نیست؛ قوۀ عقل معمولاً شکارهای قوۀ خیال را بصورت کلیات در می آورد. آنهاست که از عقل است و لذا قوّۀ عقل باید قوّۀ خیال را داشته باشد، چه، در قوسِ نزول اگر قوۀ عقل حقایق را گرفت، باید قوّۀ خیال را داشته باشد تا این حقایق را به قوّۀ خیال بدهد و قوّۀ خیال اینها را به اَشکال و صوَر دربیاورد و از خواب بلند بشود و بگوید من فلان خواب را دیدم و ... . در مسائلِ ظاهری اگر بخواهد چیزی را تحصیل بکند (چه علمِ فکری،  چه علمِ شهودی)، باز در هر دو بخش، قوّۀ عاقله نیازمندِ به قوّۀ خیال است و قوّۀ خیال هم نوعاً با کثرت سازگار است. این هست که آدم تا در مسائلِ عرفان واقع می شود می بیند هم کتاب ها گوناگون است و هم حالاتِ اشخاص مختلف. با خواندنِ کتاب های گوناگون و حالاتِ گوناگونِ اشخاصِ گوناگون انسان متفرّق می شود. این تفرّق اوّلین پله ای است که قوّۀ خیال اتفاقاً همین را می خواهد، ولی قوّۀ عقل این را نمی خواهد. راهش این است که انسان در مسائلِ تحصیل، کلیات و اصول را به تعبیرِ حضرت آقا بگیرد. این است که عرضی که دیروز کردیم برای همین است که الان قرآنِ کریم کلیّاتِ نظام هستی است. اگر به فرض در بعضی مسائل وارد شد، مثل اینکه مثلاً گفت برای حضرتِ موسی در آن شب چنین حالی پیش آمد یا برای حضرتِ عیسی چنین حالی پیش آمد و برای جنابِ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم چنین حالاتی پیش آمد، چون معمولاً آنچه مربوط به بخشِ انسانِ قرآن است، مربوط به حالاتِ انبیاء است. آنجا را هم باز حضرتِ آقا می فرماید که این در حقیقت یک سری کلیاتی است که وقتی این کلیات را شما خودتان در شخصِ خودتان پیاده کنی برای شما به وزانِ آنچه برای موسی کلیم پیاده شده است پیاده می شود، اما مطابقِ با ساخت و مطعبۀ شما و مطابق با ریختِ شما. همینطور که الان اینجا نشستیم اگر صد نفریم، دویست نفریم و دویست تا چهرۀ گوناگون داریم، دویست تا بافتِ گوناگون داریم، دویست تا مطعبۀ گوناگون داریم، آنچه را که مطعبه ها می سازند حق نیست (بر خلافِ آنچه که معروف شد، توجّه کنید!) اینطور نیست که کسی برود و بگوید آقا پس ما خودمان برویم از قرآن و از دین هر چه را که خودمان بفهمیم همان درست است! نخیر! این نیست! همیشه در علم و عرفان و قرآن یک سری کلیات است و اصول، که ما باید آن کلیات و اصول را تحصیل کنیم. پس هر کسی دست به تفسیر بزند، ما بگوئیم ایشان مفسّر است، نخیر! اگر مفسّر بتواند کلیات قرآن کریم را برای ما تبیین کند آنگاه می شود مفسّر. ما کلیات را از قرآن بگیریم، بعد این کلیات را در مقامِ عمل در خودمان پیاده کنیم ببینیم از این کلیات، مطعبۀ ما برایمان چه می سازد؟ آنچه را که ساخت باید با کلیات عرضه کنیم، اگر مطابق شد معلوم می شود این مطعبۀ شما و ساختمان وجودی شخص، مطابقِ کلیاتِ ساخته شده است و انچه را که این مطعبه چاپ می کند مطابق است با آنچه این کلیات عرضه می کند. اگر این درست شد و میزان و ترازو، ساخته های این مطعبه را قبول کرد، معلوم می شود که ان شاء الله به تعبیر حضرت آقا، جدولِ وجودیِ شخص لایروبی شد. اما اگر خدای ناکرده جدولِ وجودی لایروبی نشده و کلیات از بالا می آید ولی از پائین که جزئیات برمی خیزد بو دارد، معلوم است که این مطعبه لایروبی نشد. آنگاه جرئیاتِ برخاسته از این مطعبه و از این کانال می شود «عَلَیها مَا اکتَسَبَت». این می شود به ضررِ خودِ شخص. آن بحثی که آقا در مقدّمه فرمودند: اگر نفسِ ناطقۀ انسانی درست لایروبی شود مظهرِ ذات و اسماء و صفات می شود. یعنی اگر درست لایروبی شد آنچه که از متنِ این شخص چاپ می شود و برمی خیزد همه مطابق با آن اصول و مطابق با کلیات است. حالا که اینطور است این شخصِِ لایروبی شده آنچه را که از این کلیات کسب کرد می شود کسبِ او ،«لَها ما کَسَبَت». اما اگر درست حقایق را نگرفت و جان هم لایروبی نشد و کلیات و اصول را هم نگرفت؛ آنچه از این جان بدست می آید می شود اکتساب، «عَلَیها مَا اکتَسَبَت»، آنگاه نتیجه می شود در دو مرحله: یک مرحله اش این است که باید مسائلِ کلّی را از علم گرفت، چه می خواهد در مسائلِ مادّی باشد یا در مسائلِ معنوی، یا در علم عرفان باشد، یا در فلسفه باشد، یا اینکه معرفت شناسی و معرفت نفس باشد یا معرفتِ حق و معرفتِ نفس و یا علمِ قرآنی باشد، در تمامِ این علوم آن چه مهم است این است که باید همان اوّل اصول و کلیات را گرفت. بعد از گرفتن کلیات و اصول باید مطابق آن اصول، انسان خودش را لایروبی کند که آن می شود عرفانِ نظری و این می شود عرفانِ عملی. اگر درست لایروبی کرد از آن به بعد باید به کسب بپردازد، حالا که به کسب پرداخت هر چه را که ان شاء الله بدست می آورد، اوائلِ راه چون خودش هنوز کار کشتۀ راه نیست مجبور است که خودش را تحویلِ کسی بدهد که آن آقا کلیات را بداند و کلیات را در جانِ خودش هم پیاده کرده باشد و معرکه گیر نباشد!! دوّم: جدولِ وجودیِ این آقا که میخواهم خودم را به دستش بسپاریم لایروبی شده باشد. سوّم: آنچه که از جدولِ وجودیِ این شخصی که می خواهیم خود را تحویلش بدهم برمی خیزد، همه جزء مکسوباتِ او باشد نه مکتسَباتِ او، اگر مکسوباتِ او بود وکلیات و اصول را داشت  و جدولِ وجودی او لایروبی شد، یعنی عرفانِ نظری را درست طی کرد و عرفانِ عملی را درست طی کرد (با همه شرایطش)، حالا خودم را به او تحویل می دهم و می گویم آقا آیا این اعتقاداتِ من است. این است که می فرمایند وقتی به زیارتِ یک امامزاده رفتی اعتقاداتِ خود را به او تحویل بدهید. یا به زیارتِ امامی یا مرقدِ مطهّرِ امامی رفتید بگوئید آقا (خطاب به محضر شریفشان) این اعتقاداتِ من است. دیگر من و شما وقتی به زیارتِ مرقدِ مطهّرِ ثامن الحجج رفتیم نباید دیگران را لگدمال کنیم که برویم آن ضریح را بوسه زنیم، اگر شد انسان بوسه هم بزند که البته چون امامِ معصوم است قبر او و خاک او و همه چیزِ او نورانی است و شکّی در این نیست. اما وقتی رفتی آنجا ایستادیم، اعتقاداتِ خودمان را به ایشان تحویل بدهیم. حالا رفتی به سفرِ امام رضا علیهم السلام ،می خواهی چه چیزی تحویلشان بدهی؟ اولین اعتقادی که می خواهی تحویلش بدهی اعتقادِ توحیدی است، غیر از این است؟ وحدتِ عددی را می خواهی تحویل بدهی یا صمدی را؟ می بینی ما همین اوّلین پلّه باید تحصیل کنیم. بعد می خواهی راجع به معاد و قیامت و برزخ و قبر و مثلاً رسالت و نبوّت و امامت و ولایت و ... تحویل بدهی، چه تحویل می دهی؟ اینطوری آدم فکر می کند که چند سالی دست از زیارت رفتن های همه جا بردارد، چون آدم واقعاً پیشِ امامزاده ها و ائمه خجالت می کشد چون اول چه چیزی را باید تحویل بدهد؟ آدم صبر کند چند سالی درس و بحث را ادامه بدهد، بعد آن رسالۀ شریفِ اعتقادیِ حضرت آقا را اگر صلاح بداند به چنگ بیاورد؛ یا اصلا همان رساله از خودِ متنِ این کتاب ها برخاسته شده است. به هر حال اعتقادات را درست کند که این اعتقاداتِ من است که آقا در آنجا می فرمایند: آقا این اعتقاداتِ من است، هر که می خواهد قبول داشته باشد هر که می خواهد قبول نداشته باشد من اینها را معتقدم. بعد از بدست آوردنِ این اعتقادات به محضرِ مبارکِ حضرتِ امام رضا علیه السلام برود و عرض کند آقاجان من این اعتقاداتم را تحویل حضرتعالی می دهم، شما هم که در این زیارتنامۀ شما و در زیارتنامۀ ائمۀ ما و در قرآن فرمودند: «اِنَّ اللهَ یَأمُرکُم أن تُؤَدوا الأَماناتِ اِلی اَهلِها»، ما این امانت های خودمان را خدمت شما به امانت گذاشتیم و واقعا هم شما اهل هستید. این اعتقادات مرا لطفا در قیامت به من برگردانید. حالا وقتی که اگر احیاناً در خطر هم بخواهد بیفتد، آن جانِ ولیِّ اعظمِ حق، انسان را محفوظ می دارد، می گوید این آقا چنین اعتقاداتی را آورد به من تحویل داد. اگر هم خدای ناکرده بخواهد گاهی کج شود آن نَفَس انسان کامل بالاخره به داد آدم می رسد و هم آن انسان کامل به داد انسان می رسد! لذا این ها راه هایی است که این بزرگانِ دینِ ما به ما یاد می دهند. پس بهترین راه، تحصیلِ اصول است که باید کلیات و اصول را گرفت و ان شاء الله براساسِ این کلیات و اصول مطعبۀ، جانمان را لایروبی کنیم، بعد از لایروبیِ، آنچه که در مطبعة جانت چاپ می شود، آسمان هاست در ولایتِ جان. آن وقت می بینید که جان می شود عالَم، بلکه عوالِم است. این است که شاعر می فرماید:

 

            هر آنکس ز حکمت برد توشه ای      جهانیست بنشسته در گوشه ای


توشه ای که انسان از حکمت و علم می خواهد ببرد، همان توشۀ علومِ، کلیات و اصول و رموز هست. اساتیدی که به کلیاتِ علم تشرّف یافتند که از جملۀ ایشان حضرتِ علامه طباطبائی (ره) است؛ آقا می فرمودند: تا یک سال محضرِ شریفِ ایشان می رفتیم، درس ها را شرکت می کردیم، دیدیم که درس ها آنی نبود که ما در تهران از علامه طباطبایی شنیده بودیم، درس پیاده نمی شود! چرا که آقای شیخ محمّد تقی آملی (ره) در تهران به ما فرمودند آن موقع که ما در نجف به محضرِ حضرتِ حاج سیّد علی قاضی می رفتیم، جناب آقای طباطبایی و اخوی شان، قبل از ما در محضرِ حضرتِ آقای قاضی زانو زده بودند و شاگردِ قاضی بودند و درس او نباید این باشد، لِمّش چیست؟ تا آنقدر رفت و آمد شد به خدمتِ حضرت آقا تا به ایشان عرض شد که وقتی بنده محضرِ شریفِ شما تشرّف می یابم به جهتِ آن کلیات و اصول و رموزی است که شما دارید، من برای درس نمی آیم و الّا (بعد از یک سال فرمودند خدمتشان عرض کردم) آقا من تا حالا ابراز نکردم این را جسارت می دانستم، حالا مثل اینکه باید خودم را عرضه کنم؛ من در تهران بودم، این اساتید را دیدم، فلانی را دیدم، فلانی را دیدم، در فقه این کتاب ها را خواندم، در اصول و در فلسفه این کتاب ها را طی کردم، در عرفان هم این کتاب ها را خواندم و الان خودم هم در حوزه و قم، به احترامِ شما درس های خودم را علنی نمی کنم که درس علنی نشود و حریمِ مقدّسِ شما محفوظ بماند، اما در جلساتِ خصوصی هم این کتاب ها را تدریس می کنم؛ خودم الان اسفار می گویم، شفا می گویم، اشارات می گویم، فصوص می گویم، مصباح می گویم، مثلاً این کتاب ها را تدریس می کنم، آن وقت آقاجان! ما آمدیم به امیدِ آن اصولتان، آن کلیاتتان، آن رموزتان، آنها را القاء کنید که بعد دیدیم جنابِ طباطبائی دهان باز کردند، تازه دیدم درس دارد سر و صورتی پیدا می کند و کلّیات و اصول به منزلۀ «اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر» هست، پس یکی از معانی که ما می توانیم برای این دو سری آیات قرآن بکنیم که بحثِ تنزیل و انزالِ قرآن هست، انزالِ قرآن، کلیات و اصول است و تنزیلِ قرآن، جزئیات است که مهمّش همان انزال است؛ پس اوّل باید انزال تحقّق یابد سپس تنزیل، اگر انزال در یک آن تحقّق یابد که «اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر»، چون لفظ نداریم جز اینکه بگوئیم یک آن،  تنزیلش می شود بیست و سه سال. گاهی می بینید که شما با یک اصل می توانید ده ها کتاب را حل کنید، اما گاهی ده ها جلد کتاب می خوانید هرگز مطلب حل نمی شود و یک اصل گیر نمی آید و معلوم ا ست هر چه کتاب خواندید تا به اصول نرسیدید هرگز به وادیِ علم قدم نگذاشتید و ایشان همینطور در وادیِ جزئیات قدم می گذارد، جزئیات، علم نیست بلکه به یک تعبیر کلیات، علم است و لذا پیغمبر اکرم جان را قوی می کند و بر اساس «اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر» کلیات را می گیرد و بر اساس کلیات در ظرفِ بیست و سه سال 6666 (شش هزار و ششصد و شصت و شش) آیه که به صورت معروف می گویند این تعداد است، در مطبعة وجودی جناب رسول الله تراوش می کند. این می شود راه کسب که قرآنِ کریم و پیغمبرِ اکرم به ما یاد می دهند.

این نکته را هم همیشه بدانید که هیچ موقع درس به انسان خبر نمی کند، یک نقصی که هم در حوزۀ ماست، هم در دانشگاه ماست این است که محصّل پای درس می رود، بعد می بینید که چون تعبّد لازم نیست، یک روز دو روز ده روز، درس قطع می شود!! چه بسا شما یک سال درسی را بروید و دو روز نروید و در همان دو روز یک اصلی القاء شود که تمامِ یک سال درس در همان یک اصل منطوی بوده باشد و اصل هرگز به گوینده خبر نمی کند. چون به تعبیرِ حضرت آقا هم شنونده باید گوینده را سرِ ذوق بیاورد و هم گوینده آن قابلیت را در شنونده ببیند تا آن اصل را القاء کند، هر دو طرف مؤثّر هست، چون هم از آن طرف پیغمبرِ اکرم قابلیت را تامّ کرد و هم از طرفِ دیگر خداوند فاعلیتش تامّ است، بعد می بینی که «اِنّا اَنزَلناهُ فی لَیلَةِ القَدر» انجام می شود ؛ حالا می بینید که در مقامِ تنزیل، بیست و سه سال کار خودش را انجام می دهد. آنجا در مقامِ انزال کار انجام می شود، در مقامِ تنزیل یک وقت می بینی بعد از نمازِ ظهر و عصر دست به قلم می شود و صد کلمه در معرفتِ نفس نوشته می شود، اینها دیگر در مقامِ تنزیل است. مقام انزال را معلوم نیست آقا در کجا گرفته و در کدام درس و یا در کجا به ایشان القاء شده است؟ این است که حالا به طور کلّی درس و بحث ها جورِ دیگری است و باید وادیِ دیگر را طی کرد.

مرحوم جنابِ آقا سیّد علی قاضی یا دیگر بزرگان می آمدند برنامه ریزی می کردند، یعنی تورِ شکارِ عمومی انداختند که در این تورِ شکارِ عمومی، عدّه ای شکار می شدند؛ بعد آن عدّه ای که شکار می شدند را می بردند در وادیِ تحصیل. خودِ حضرتِ آقا یک مدتی در مسجدِ سبزه میدان منبر می رفتند و جلسات ادامه یافت که تعدادی جمعیت آمد و تورِ شکار انداخت و در این تورِ شکار افرادی را گیر آورد، حالا آن افرادی که گیر آورده شدند معلوم نیست تا آخر بمانند یا نمانند، که به هر حال این وادی ای است که این بزرگان طی می کنند.

تا اینجا نه بنده شکارچی شدم، ولی شما که بحمدالله لیاقت این را دارید که قهراً اگر به شکارِ کسی در بیائید آن لیاقت و قابلیت البته هست یقینا، و هم بنده و هم شما دعا بکنیم که ان شاء الله شکارچیِ شما را خداوند فرا برساند.

بعد آدم می بینید که یک سال درس حوزه می رود یا یک سال دانشگاه می رود می بینید چیزی عاید نشد که یا نقص از گوینده است یا از شنونده یا از هر دو است. این هست که می بینی نه حوزۀ عزیزانِ ما نتیجه اش را خوب داده و نه دانشگاهِ آقایانِ ما!! باید تعبّد داشت، خیلی باید کار کرد و آن را که عرض کردم این است که محوریت زیر سر اصول و امّهات است.

حالا الحمدلله در اینجا ما در پناهِ کتابِ حضرتِ آقا اصولی که خودِ آقا فرمودند را به لطفِ خدا داریم، که اگر گوینده نتواند اصلی القاء کند، کتاب، خودش الحمدلله اصول دارد و جزء امیدواری های ما و همه است.

لذا عزیزان تعبّد داشته باشید و باید عزمتان را جزم بفرمائید، چه می خواهید اینجا و چه می خواهید هر جای دیگر که باشید! هر کلاسی که خواستید تشریف ببرید هیچ مانعی نیست، بسیار خوب است، اما باید عزم را جزم کرد. خودِ درس های آقا هم طوری بود که گهگاهی آقا درس را متوقّف می کردند و گاهی می شد بعد از جلسه یک سؤالی یک حرفی پیش می آمد که آدم می توانست یک چیزی را بگیرد. گاهی هم می دیدیم که اصلاً آقا به حرف در نمی آیند، از این معلوم بود ما که اینجا نشسته بودیم طوری بودیم که بالاخره آقا نمی توانست برای ما حرف بزنند، یعنی بنده نشستنم طوری بود که... ، نمی شود همینطوری گفت و ... .علم هم یک کبوتری بسیار خوش نشین هست، لانه می سازد، اما خیلی جاهای خوب نه در جاهای خطرناک، در جان هائی لانه سازی می کند که آن جان ها جان باشند. خوب وقتی آقا می بیند که چهرۀ من طوری است که نمی تواند برای من حرف بزند، چطور حرف بزند؟ اصلاً علم نمی آید. چه شیرین هم فرمودند: «اَلعِلمُ وَحشی مَن تَرَکَ یَمشی» که علم مثلِ یک وحشی است که به محضِ اینکه آدم رهایش کرد فرار می کند. این، روی مسئلة تشبیه هست، یعنی وجه شبهش در آن وجهی است که به محضِ اینکه سرش را نبست و قیدش نکرد در می رود، حالا که در رفت بدست آوردنش خیلی مشکل است، آنقدر باید دنبالش بگردد تا بتواند با چه گرفتاری دوباره او را بدست آورد و علاوه اینکه علم، آن کلیاتی است که هم دیر نشین است و هم خوش نشین، هم دیر می نشیند، هم وقتی می خواهد بنشیند خوش می نشیند و وقتی هم نشست یعنی درختِ وجودی به بار نشست، آنگاه می شود «کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصلُها ثابِتٌ وَّ فَرعُها فِی السَّماء تُوتی اُکُلَها کُلُّ حینٍ بِاِذنِ رَبِّها» یک چنین موقعیتی پیش می آید.

حالا این مقدار عرایض بیشتر در آن بخش بود که سعی کنید در مسائل و کتاب های عرفان و معرفتی، در عینِ مطالعۀ کتاب های گوناگون و اضافه نمودنِ رغبت و شوق، مواظب باشید این ذوق و شوق و رغبت به خطا نرود! کم خانقاه درست نشد، کم جلساتِ شرابخوریِ رسمی و جلسات نامربوط و ناموزون درست نشد و الان هم فراوان در کشور هست و همه هم به اسمِ تصوّف و صوفیگری و عرفان هست، امّا به تعبیرِ حضرتِ صدرالمتألّهین در اسفار، «همه جزء جَهَلۀ صوفیه شاید بحساب بیایند»، او که بزرگ و عالِم است هرگز از او کارِ خلاف سر نمی زند، این دینی که می گوید اگر داری غرق می شوی ولو به اشارۀ چشم و ابرو هم شده نمازت را باید بخوانی، این دین دیگر نمی گوید که طوری مست بکن و بعد بگو من به یقین رسیدم!! و هر کارِ خلافی که بخواهد انجام دهد! به تعبیرِ شریفِ حضرت آقا فرمودند تا آن آخرین لحظۀ مرگ، شریعت بر دامانِ انسان هست، جز در بعضی حالات که آن هم بحث دارد و بحثِ خیلی لطیفی هم هست که به این اندازه هم نیست. 

مسائلِ عرفانی که آمد و پخش می شود، بعد گرفتاری درست می کند، مثلِ سماع که در عرفان مطرح هست! اوّلین سماعی که در نظام هستی انجام شد همان «کُنتُ کَنزاً مَّخفِیّاً فَاَحبَبتُ اَن اُعرَف فَخَلَقتُ الخَلقَ لَکَی اُعرَف» بود. بعد تا این سماع آمد در نزدِ جهلۀ صوفیه افتاد و جهلِ صوفیه آمدند این را آوردند رساندند به این رقص کردن های متعارف و کم کم شد تشکلات سماء!! که هر چه می خواهی جلوی مردم را بگیری دیگر نمی توانی. سرمنشأش از کجا می آید؟ از همینجاست (از جهلِ صوفیه).

عنایت بفرمائید ما بارها و بارها به عزیزان اوّلین کاری که پیشنهاد می کنیم تحصیلِ علم است که برای آن راهتان باز است و هر کجا ببینید استادی، بزرگواری، گوینده ای است که به کار می آید، مغتنم بشمارید و معیارها هم که الحمدلله دستتان هست، حداقل معیاری که هست (اوّلین جلسه هم محضرِ مبارکِ شما عرض کردم) دلِ مبارکِ شماست، از دلِ خودتان بپرسید بعد دنبالِ تحصیل بروید، کتاب بخوانید، اوّل درست کتاب را حل کنید. مثلاً آدم واقعاً بخواهد مصباح الهدایة امام (و یا کتابهای مشابه) را برای خودش حل کند مگر آسان است؟ مثلاً کتاب های شاه نعمت الله ولی را فهمیدن کاریِ آسانی است؟ کتاب های صفی علیشاه را فهمیدن مگر کارِ آسانی است؟ این نیست که حالا کسی این کتاب را بخرد و ببرد چند روزی عمل کند و بعد گعده هایی را بگیرد و بگوید ما شدیم صفی علیشاهی!! اینطوری نمی شود! همانطوری که آدم بخواهد محمّدی مشرب (صلی الله علیه و آله و سلم) شود، کار آسانی نیست، چقدر آدم باید زحمت بکشد تا به فهمِ قرآن برسد؟! بعد از آن بتواند به اصول و امّهات قرآن راه پیدا کند؟! بعد از آن هم بتواند دستِ استادی بیفتد که قرآن را در جانِ انسان پیاده کند، بعد از آن آدم تازه بگوید من محمّدی مشرب (صلی الله علیه و آله و سلم) شدم! حالا چقدر الان باید جان به لب بیاوری که آقا در الهی نامه می فرماید: «الهی شکرت که به زیارتِ چهرۀ دل آرای فهمِ خطابِ محمّدی صلی الله علیه و آله و سلم نایل شدم»، که منظور از فهمِ خطابِ محمّدی همان قرآن کریم است. چقدر جان به لب آوردند؟ چهارده سال پیشِ آقای شعرانی، چهارده سال پیشِ آقای الهی قمشه ای، پنج سال در محضرِ رفیعی قزوینی، حدودِ هفده سال خدمتِ علامه طباطبائی زانو زدند و حدود پانزده استادِ اصیل اصل را در طی سی چهل سال تمام شاگردی کردند، تازه با تمام اینها در دیوان می فرمایند: «به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز»! تمامِ این چهل سال همه را مجاز می دانم! منتها یک مجازی است که این مجازِ قنطرۀ حقیقت هست. «وه چه راهی که بسی سخت بسی دور و دراز» که این سخت و دور و دراز را آمده در آن غزل فرمود:


            که ره دور است و تاریک است و باریک    به دوشم می کشم بارِ گران را

 

این راه دور و سخت و مجاز را در طیِ چهل سال طی کند و حالا در بیتِ بعد می گوید:


            چون چهل سال ز سرگشتگی وادی تیه    دری از رحمت حق باز شد و گشت فراز


قرآن را باز می کنی، در آنجا وادیِ تیه چهل ساله موسی کلیم را طی می کند، چهل سال با اصحابش در یک بیابانِ بی آب و علف، شب ها در سرما، روزها در گرما، باید به سر ببرد و چه سختی ها بکشد که

 

             چون چهل سال ز سرگشتگی وادی تیه    دری از رحمت حق باز شد و گشت فراز

 

(این مسئله در چهل سالگی آقا اتفاق افتاد). حالا با این مسیر طی کردن، تازه در الهی نامه که تاریخِ آن معلوم نیست (چون هر الهی آقا از چهل و پنج سال قبل تا حالا مطابق حالاتشان بود و اینها الان جمع شده و سه چهار برابر این الهی نامه را گفتند؛ منتها این اندازه ظهور دادند که حالا اگر ان شاء الله قابلیت و لیاقتِ ما بالاتر برود آنها هم تجلّی پیدا کند)، می فرمایند «شکرت که به زیارتِ چهرۀ دل آرای قرآنِ کریم نایل شدم».

ما الان آمدیم در پیشگاهِ کسی زانو بزنیم که ایشان می خواهند یک چنین مسیرِ سنگین را می خواهند طی بکنند. این است که نوعاً آقایان گرچه در مسائل عرفانِ عملی، استادانِ این راه دو مشرب دارند، یکی: به محضِ مراجعۀ شخص، دستوراالعمل صار می کنند، دوّم: بزرگان و سلسلۀ اعاظم ما، مثل حضرت آقا، حضرت امام (ره) و دیگر بزرگان مانندِ علامۀ طباطبایی، علامۀ شعرانی و ... (که معمولاً همۀ آنها یا منتهی می شوند به مرحوم آقا سیّد علی قاضی یا به مرحوم میرزا هاشم اشکوری، محمدرضا قمشه ای، سیّد رضی لاریجانی، جناب ملا علی نوری و بزرگان دیگر)، مشرب دوم را دارند که اوّل عرفانِ نظری باشد، یعنی اول مسائلِ علمی را به دقّت تحصیل کند و بعد مشربِ عرفان عملی که البته اگر کسی مشربِ عرفانِ نظری طی کند و به عرفانِ عملی نرسد این همان حدیثِ شریفِ است که «اَلعِلمُ هُوَ الحِجابُ الاَکبَر»، که هم امام در تعلیقاتشان بر شرحِ فصوصِ قیصری دارند و هم این معنی را حضرت استاد در کتابِ شریفِ انسان و قرآن دارند،که اگر کسی عرفان نظری را طی کند و عرفان عملی را طی نکند «اَلعِلمُ هُوَ الحِجابُ الاَکبَر»، اگر عرفانِ نظری را طی نکند و فقط برود دنبالِ عرفانِ عملی، آنطور قوی بار نمی آید، البته اگر استاد داشته باشند و طهارت داشته باشند، حقایقی هم رخ می دهد. امّا آن که «کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصلُها ثابِتٌ وَّ فَرعُها فِی السَّماء تُوتی اُکُلَها کُلُّ حینٍ بِاِذنِ رَبِّها»، که معرفتِ نفس، اتحادِ عاقل معقول، عیون و ده ها کتاب نوشته شود که هر کسی بخواهد بیاید از این محضر استفاده بکند، در این خصوص آن مسیرِ اوّلی این را تحویل نمی دهد.

بله، شنیدیم مرحوم آقا سید محمّد کاظم بزرگوار به صورت دفعی در زیارتِ امامزاده ای کلّ قرآن را حفظ می شود که تمامِ علمای نجف و قم مات و مبهوتِ حفظِ ایشان می شوند، این درست است پیش می آید، امّا این که دیگر «تُوتی اُکُلَها کُلُّ حینِ بِاِذنِ رَبِّها» نشد، اگر اینطور است که همۀ مردم باید بروند امامزاده نشین بشوند!! یا ببینند شاید حاج محمّد کاظم بشوند یا نشوند!! این نمی شود! ولی راهِ تحصیل را که بزرگان می فرمایند اینطوری است که توصیه می کنند: البته کسب و کار هم داشته باشید که آقا بارها می فرمایند که اگر کسب نداشته باشی نه دنیا داری نه آخرت داری، نه دین داری نه دنیا، هیچی ندارد! کسبش هم باشد، امّا یک نیم ساعتی، یک ساعتی برود یک درسی هم داشته باشد، یک طوری باشد که تمامِ امور تنظیم بشود. اگر همه بخواهند آقا سید محمد محمّد کاظم بشوند اصلاً نظام هستی به هم می خورد، بافتِ عالَم در هم می ریزد، اگر اینطور بود خداوند به پیغمبرش می فرمود به تمام مردم مثل آقا سید محمد کاظم یاد بده!! دیگر نمی فرمود بروید تحصیل علوم قرآنی هم بکنید! این است که مشربِ دوّمِ این اساتید فلسفه و عرفان، اوّل مشرب تحصیل است به نحوِ تمام و خوب، بعد از آن مشربِ عملی است.   

 

«والحمدلله ربُ العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

10  اسفند 93

 

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

فعالیت های قرآنی