حدیث نورانی وضو

حدیث نورانی وضو

«یکی از سنن متقن اسوه حسنه، حدیث نورانی وضو»

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس سی و...

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس 32 و 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس سی و...

پیغام مهم مدیریت سایت

پیغام مهم مدیریت سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

 

توجه                                  توجه                ...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن زاده آملی جلسۀ دوازدهم (درس دوم)

 
پایانِ درس اول فرمودند در بین افراد انسان که نوع چهارم از انواع مشهودات ما بود اگر افراد این نوع را با هم مقایسه کنیم می بینیم باز اثرِ وجودی آنها که عالِمند نسبت آنها که جاهلند بیشتر است، و هر چه که اثرِ وجودی در اشیاء بیشتر باشد دالّ بر این است که وجودِ آن شیء از دیگر موجودات قوی تر است، چون ما اصلِ وجودِ اشیاء را می توانیم با ادراک اوّلیۀ خود بدست آوریم، اما کیفیت وجودی اشیاء را که اینها چه نحوه وجودند و چه اندازه کمالات وجودی دارند و ذاتشان چه مقدار قوی است یا ضعیف است، این مقدار را باید از ناحیۀ آثارِ آنها مشاهده کنیم و لذا اثر هر موجودی دالّ بر دارائی مؤثّرِ اوست و ما وقتی اثر را مشاهده می کنیم از اثر پی به مقدار شأنیت وجود او می بریم، که این مقدار اثر از او صادر می شود.

لذا ما از ناحیه آثار می توانیم به کیفیت وجودیِ موجودات پی ببریم، مگر اینکه علمِ شهودی و حضوری باشد که البته اگر علم، علمِ شهودی شد در علمِ شهودی آدم به کیفیتِ موجودات پی می برد، و به ذاتِ موجودات هم پی می برد، منتها باز هم نمی تواند ذاتِ موجودات را بالکل یعنی به تمامِ حقیقتِ آن شیء دریابد. چرا؟ ان شاء الله جزو بحث های آینده است، و چون ما از ناحیۀ آثار می خواهیم به موجودات پی ببریم می بینیم که اثرِ وجودیِ عالِم از وجودِ جاهل بیشتر است. از اینجا معلوم می شود عالِم از جاهل شریفتر است.

عبارتی که در پایانِ درسِ اوّل دارند این یک سطر عبارت بسیار مطلبِ سنگینی است که ان شاء الله همانطور که حضرت آقا فرمودند باید بعدها بررسی کرد که پس در حقیقت علم، موجودِ اشرف و در رتبۀ فزونتر از همه است با اینکه به ظاهر الان در سیرِ بحث باید بگوئیم که انسانِ عالِم، موجودِ اشرف و فزونتر از همه است.

حضرت آقا نتیجه را این فرمودند که علم رتبۀ اشرف و فزونتر از همه است، سِرّش را در اتحاد عاقل و معقول باید دنبال کرد، برای اینکه علم و عالِم و معلوم با هم اتحادِ وجودی دارند که یک حقیقتند. وقتی می گوئیم عالِم اشرف است شرافتش بخاطر علم اوست، زیرا هم جاهل موجود است و هم عالِم موجود است، ولی شرافتِ عالِم بر جاهل به خاطرِ وجودِ صرف نیست، بلکه به خاطر یک نحوه وجودِ خاصی است که از او تعبیر به علم می کنیم. پس چون شخص عالم دارای علم است، از شخص جاهل بالاتر است، پس در حقیقت علم بالاتر است. و چون علم و عالِم با هم اتحاد دارند و لذا این عبارت آخرِ درس اشاره به اتحادِ عالم و معلوم است، لذا در بحثِ اتحاد عاقل و معقول، بحثِ عالِم و معلوم و اتحادشان می شود که در درس هشتاد و هشتاد و یک بحث معلوم بالذات و معلوم بالعرض که به میان آمد در آنجا به لطفِ الهی بیشتر تحلیل می شود که علم در حقیقت همان خودِ ذاتِ عالِم است و ذاتِ عالِم عینِ علم است و به خصوص در دروس 90 یا 100 می آید که می رسیم. که علم و عمل انسان سازند و به تناسب آنجا توضیح بیشتر داده می شود که علم جوهراست و وقتی علم جوهر است، پس قهراً جوهر، یک موجود مستقل نیست و به یک تعبیر دیگر نمی شود بگوئیم که علم عَرَض است که انسان بشود جوهر، بعد این علم بر انسان عارض شود، مثل اینکه الان می فرمائی این دیوار یک شیء مستقل است و رنگ را بر دیوار عارض کردیم. این رنگ عارض بر دیوار شد که اگر این دیوار نباشد این رنگ بالاخره استقلال ندارد. اینطور نیست که علم عرض باشد و انسان موضوع و جوهر علم شود و یک چیز عارضی در انسان بوجود بیاید، بعد وقتی جلوتر می رویم می بینیم که اصلاً علم، عینِ ذاتِ عالم است و علم عالِم ساز است، ذات و هویت ساز است، حالا این علم چقدر باید قوی باشد که علاوه بر اینکه خودش حقیقت است، حقیقتی را هم بسازد، بعد با آن حقیقت متّحد هم بشود. یعنی با آن حقیقت ادغام شود و با اتّحادشان بشوند یک حقیقت که در دروس اتحاد عاقل معقول (درس چهارم) وقتی حضرت آقا راجع به اقسامِ اتحاد بحث می کنند حدود چهار پنج نوع اتحاد را ترسیم می فرمایند. یکی از انواعِ اتحاد را که خودِ آقا ابتکاراً ابداع فرمودند اتحاد اندکاکی است یعنی دو تا شیء در هم مندکّ بشوند و یک حقیقت شوند، حالا به چه نحو با همدیگر یکی می شوند و یک حقیقت می شوند ان شاء الله بحثش برای آنجا باشد. این اتحادِ اندکاکی اگر شد، پس متن ذاتِ عالم، علم است. پس همینطور که می توانیم بگوئیم انسانِ عالِم از انسانِ جاهل شریفتر است، یعنی در حقیقت علم است که از همه چیز شریفتر است و چون نظامِ عالَم و کلماتِ وجودیِ عالَم یکپارچه بر اساسِ علمند، پس معلوم می شود نظامِ حاکم بر هستی، نظامِ علم است نه نظامِ جهل. اینها باز به لطفِ خدا بعدها بیشتر بررسی می شود.

 

درس دوّم: «در درسِ اوّل دانستیم که هر چه مشهودِ ماست وجود دارد یعنی موجودست بلکه خودِ وجودست». 

این لفظ را توجه داشته باشید که این کلمۀ بلکه، این «بل» به اصطلاحِ ما طلبه ها در ادبیاتِ عرب می گویند بلِ ترقّی است. این بل به خاطرِ این است که می خواهیم مطلب را از مرتبه ای پائین تر ارتقائش بدهیم و به مرتبۀ بالاتر ترقّی دهیم. الان اینجا عبارت دارند که هر چه مشهود ماست وجود دارد بلکه خودِ وجودست. این کلمۀ وجود خیلی در فلسفه رایج است و در روایات هم آمده است. حالا اگر بخواهید در این رابطه که در درسِ اول هم اشاره کردیم، وجود یعنی حق، موجود یعنی خدا، موجود یعنی حق، و وجود یعنی خدا یعنی حق، یکی از اسماء الله «موجود» است، که در رسالۀ «کلمۀ علیا در توقیفیت اسماء» که شبیه الهی نامه است نگاه بفرمائید آنجا بحثی را تحتِ عنوان توقیفیت اسماء مطرح می کنند بعد یکی از اسماء الله را اسمِ شریفِ «موجود» می آوردند. منتها از جنبۀ لغت لفظِ وجود یعنی هستی، موجود یعنی آن که دارای وجود است. آنگاه این در فلسفه بحث نسبتاً طولانی هم هست ، که اصلاً فلسفه موضوع بخثش وجودست یا موضوع بحثش موجود است؟ که ورود به بحث در آن مشکل است و برای عزیزان سخت می شود.

اما نتیجه این می شود که وجود و موجود در حقیقت یک چیزند، یک حقیقتند، منتها لفظ موجود به تعبیری لفظ اشتقاقی است، که این لفظ موجود از کلمۀ وجود اشتقاق می یابد و مشتق می شود، ما مثلاً می گوئیم وجود یعنی هستی، یعنی بود، امّا موجود یعنی آن که دارای این بود است، دارای این وجود است. حالا یک کسی از ما بپرسد که آنکه دارای وجود است باز آن کی هست که دارای وجوداست؟ شما می فرمائی خودِ او یعنی خودِ وجود. که دیگر اِشکال پیش نیاید بگوئیم که موجود یعنی او که دارای وجود است، خودِ او باز یک چیز دیگر است! مثل اینکه ما الان می گوئیم عالِم یعنی چه؟ یعنی آن کسی که دارای علم است، این برخلاف این است که بگوئیم عالم یعنی علم، علم یعنی دانائی، دانستن. عالم یعنی چی؟ او که می داند. بعد شما می فرمائید او که می داند کیست؟ می گوئیم که زید است. به ظاهر الان می گوئیم آن کس غیر از دانستن است، اما اگر گفته شد علم و عالم یک حقیقتند پس علم یعنی چه؟ یعنی دانائی، دانستن. عالِم یعنی چه؟ او که می داند. سؤال: او که می داند غیر از دانستن است؟ می گوئید نه، آن کس و دانستنِ او یک حقیقتند. پس می توانیم بگوئیم: عالِم اسم است و علم صفت است، حالا اسم و صفت با همدیگر چه فرق هائی دارند بحثش در بحثِ اسماء الله باید بررسی شود که می گوئیم خداوند دارای اسماء است، اسم دارد، یا دارای صفات است، صفت دارد، که اگر صفت داشته باشد یک بحث دارد، اگر اسم دارد یک بحث دارد، فرقِ بینِ اسماء الله با اوصاف الله (اوصاف جمع صفت هست و اسماء جمع اسم) چیست؟ که می گوئیم خداوند دارای اسماء و یا دارای صفات است؟ این اشاره ان شاء الله در آنجا بحث می شود.

اگر قرار شد علم و عالم یک حقیقت باشند، پس ما اگر گفتیم علم یعنی عالم، عالم یعنی علم، درست است که این لفظ عالم را از جنبۀ لغت معنی می کنیم و می گوئیم عالم یعنی آن کس که می داند و اما وقتی در متنِ تکوین می رویم می بینیم که علم و عالم یک حقیقتند. یک وقتی ما لفظ موجود و وجود را در مقامِ لغت و مفهوم لغوی بررسی می کنیم وجود یعنی بود، یعنی هستی و موجود یعنی آن چیزی که دارای وجود است، اما وقتی در متنِ خارجِ نظامِ عالَم می رویم می گوئیم وجود چیست؟ و موجود چیست؟ می گوئیم همین ها موجودند، اگر این شد می گوئیم آنچه که مشهودِ ماست موجود است آنچه که مشهود ماست وجود دارد. یعنی چه؟ یعنی موجود است. موجوداست یعنی چه؟ یعنی دارای وجود است. آقا می فرمایند:«بلکه بالاتر» موجودست. یعنی چه؟ یعنی خودِ وجود. با این نتیجه وجود و موجود می شوند یک چیز. اینها باید برای حلّش برسیم به بحثش که کمی مشکل هست. مثلاً وقتی می رسیم به بحثِ وحدتِ وجود، می گویند وحدتِ وجود یا وحدتِ موجود. اینجاست که آقایان عرفا مورد هجمه واقع می شوند!! که دیگر بگوئیم وجود یک چیز باشد این یک چیز می آید در نظامِ هستی ظهور می کند می شود این موجود که از آنها به زمین ، آسمان ، آفتاب، و ... نام برده می شود که موجودند، یعنی چه موجودند؟ یعنی دارای وجودند. دارای وجودند یعنی چه؟ یعنی وجود را خودشان نداشتند، بلکه به اینها وجود را داده اند، شما سؤال می فرمائید که اینها وجود نداشتند و به اینها وجود را داده اند، مگر اینها قبلاً چه بودند که به اینها وجود را بدهند؟ یا همین که آنها را وجود دادند موجود شدند؟ اینجاست که بحث وحدت وجود به بحث وحدت موجود کشیده می شود؛ تا بحث وحدت موجود پیش آمده می گویند زمین مگر موجود نیست؟ چرا هست. آسمان مگر موجود نیست؟ چرا هست. خدا مگر موجود نیست؟ چرا هست. پس یعنی زمین و آسمان و خدا همه یکی شدند؟ پس ، زمین یعنی خدا؟ آسمان یعنی خدا؟ آب یعنی خدا؟ اینها همه یعنی خدا؟! گیر و دار بحث آقایان عرفا از همین نقطه شروع می شود. منتها به تعبیر شریفِ حضرتِ آقا: حرفِ مردم را آدم باید درست بفهمد. این الان گردنه هست ، حالا ان شاءالله همینطور که در بحث پیش می رویم اگر این گردنه به لطفِ خدا طی شود، مشکل حل می شود. و آن اشکال هم پیش نمی آید که مرحوم ملا مراد (یکی از عرفا که حضرت آقا در کتابهای خودشان از ایشان گفته اند) فرمود: به زیارت مرقد مطهّر و شریف حضرتِ امیر علیهم السلام در نجف مشرّف شدیم، در صحن همه مشغول زیارت، ما هم مشغول زیارت و رفتیم دو رکعت نماز تحیّت و زیارت بخوانیم دیدیم یک بنده خدائی (از عوام مردم) اینجا نشسته و لعنت میکند، اَللهُمَّ العَن فلان عارف و ... ، به ایشان عرض کردم شما این آقایان را چرا لعنت می کنی؟ بندۀ خدا (حالا از چه کسی شنیده بود) گفت اینها عارف هستند و قائل به وحدت وجودند و کافرند و قابلِ لعن هستند گفتم مگر وحدت وجود کفر است؟ گفت آری، گفتم اگر این هست من هم قائل به وحدت وجودم ، برگشت گفت اسم شما چیست؟ گفتم ملامراد ، ایشان هم گفت اَللهُمَّ العَن ملامراد. آنها که به قائلین به وحدت وجود اشکال می کنند وحدت را بوحدت عددی می گیرند، اگر وحدت وحدت عددی باشد، هیچ عارفی همچین حرفی را نمی زند، هر چی می خواهید قائلین به وحدت وجود را لعنت بکنید بفرمائید، ما هم با شما شریکیم، اما این که عارف وحدت وجود می گوید این وحدت سعّی است، وحدت مطلقه است ، این همان وحدتی است که قرآن به من و شما یاد داد: «اَشهَدُ اَن لّا اِله اِلَّااللهُ وَحدَهُ وَحدَهُ وَحدَه» ما این وحدت را می گوئیم. شما می فرمائی «لّا اِلهَ اِلَّا اللهُ وَحدَهُ وَحدَهُ وَحدَه» یعنی چه؟ می فرمائی می شود وحدتِ وجود، این روی این مبناست که می گوئیم وجود و موجود یک حقیقت است، این است که الان ان شاء الله این کُتَل را به لطفِ خدا باید در مسیرِ بحث طی کرد، منتها الان واردِ بحثش نشوید تا ان شاء الله حرف پیاده شود. البته «کلمه علیا در توقیفیت اسماء» را هم مطالعه بفرمائید(مبحث کلمۀ موجود و وجود)، گرچه رساله کوچک هست، ولی یک مطالعۀ سطحی بفرمائید تا ان شاء الله بحثش پیش آید (چون عزیزان بر معرفیِ کتاب اصرار دارند).

پس ما در مشهوداتِ خودمان این را دانستیم هر چه را که مشهود ماست وجود دارد و تا حدّی هم در مشهوداتمان کاوش کردیم و آنها را با یکدیگر سنجیدیم و نتیجه گرفتیم که انسانِ دانا اشرف از اقسامِ دیگر یعنی اشرف از حیوان و نبات و جماد و انسانِ جاهل است. الان نحوۀ بحث را عنایت فرمائید ترسیم شود. ما الان بحثِ دین و مذهبی و غیر مذهبی و مادّی و غیر مادّی را نداریم، این روندِ بحث نیست. بعضی از عزیزان می گویند اگر خواستیم با افرادی به بحث بنشینیم چگونه بحث کنیم؟ الان این خودش نحوۀ بحث کردن است.

ببینید ما به عنوانِ اینکه یک وجودی هستیم، کانّه یکدفعه خودمان را در این نظامِ هستی ملاحظه می کنیم؛ حالا این الفاظ را که می گوئیم الفاظِ آشناست و الّا کسی که در اوّلین وهله خودش را در عالَم  قرار می دهد اصلاً فرض این است که لفظ او را حالی نمی شود، هنوز نه کتاب خوانده نه عبارت خواند نه لفظ می داند، اصلاً هیچ بلد نیست، می خواهد به عنوانِ یک موجودی یا کسی از نظامِ هستی بنشیند و در خودش تحقیق کند. چگونه تحقیق کند؟ منتها ما برای اینکه آن حالش را به صورت عبارت در بیاوریم این را بصورت رشته و به لفظ در می آوریم، کانّه در این عالُم شروع به ادراک می کنید، سه چیز گفتیم برای شما روشن است و بدیهی است که هر یک از این سه چیز را بخواهید نپذیرید بطورِ کلی راهِ تحقیق بسته است، خودتان را حبس می کنید، یکی اینکه می خواهی بگوئی من که می خواهم به عالَم نگاه کنم، بفهمم من هستم، اصلِ هستیِ خودت را قبول داری؛ دوّم آنچه را من می بینم، می چشم، می بویم، لمس می کنم، می شنوم و ... ،اینها همه هستند؛ من هم دارم می فهمم که اینها هستند، من هم هستم و الّا اگر کسی بگوید که من اصلاً نیستم هیچ دیگر بحث ندارد. دو: اگر بگوید که من هستم ولی غیر از من دیگر هیچکس نیست، خوب پس بحث کردن معنی ندارد، برای اینکه غیر از منِ خودش را نفی کرده است، شما هم که طرف بحثش هستی، شما را هم انکار کرده، حالا باز با آن چه نحوه باید بحث کرد ان شاء الله در درس سوّم باید دید (بحثِ سوفسطائیها) ؛ و مطلب دیگر: بگوید من هستم غیر از من هم هستند اما من نه می فهمم که هستم و نه می فهمم که غیر از من هم هستند، هیچ کدام از این دو طرف را نمی تواند انکار کند، برای اینکه تا فهمید که من هستم، معلومست که ادراک کرده که من هستم و فهمید، تا گفت غیرِ من هم هستند پس معلوم شد فهمید که غیری وجود دارد و وجود غیر را قبول کرده که غیرِ خود را قبول دارم، اگر خودش را نپذیرد باید با او بحث کرد، اگر غیرِ خودش را هم نپذیرد باید با او بحث کرد که در درسِ سوّم به بعد می آید، اما چه عجب هست که هرگز فهمیدن را هیچ کس نمی تواند لو بدهد!! وقتی دو تا اصلِ «من هستم» و «غیر من هستند» را پذیرفت، دیگر نمی تواند مطلبِ سوّم را لو بدهد و بگوید من هیچ نمی فهمم. تو چطوری نمی فهمیدی و حال آنکه فهمیدی که هستی؟ فهمیدی هم که هستند؟ پس حداقل دو تا فهم را تو قبول کردی؛ یکی فهمِ خودت بودن را قبول کردی و دیگر فهمِ دیگران هستند را هم پذیرفتی، پس وقتی این دو تا فهم را پذیرفتی حداقل این است که اصلِ ادراک را هم قبول داری، و عنایت می فرمائی که اصلِ ادراک را الان در درسِ اوّل می بینی که همین ابتدای راه اصلِ ادراکش را زده به غیرِ خودش، که ادراک به خودش را نیاز نیست حرفش را بزند بلکه از همان اوّل فرمود وجود است که مشهودِ ماست؛ تا گفتی من وجود را می فهمم که مشهودِ ماست، پس معلوم است همین وهلۀ اوّل ادراک و علمِ انسان مستقیماً خورده به نظامِ هستی. لذا دأبِ قرآن و روایات این است که آدم را عالَم خوان بار بیاورند، چون اوّلین مرتبۀ ادراک به عالَم تعلّق می گیرد، که شما از ابتدا می فرمائی که وجود مشهودِ من است، من هر چه را می بینم همه وجودند، و چه عجب که این مرتبۀ ادراک اتفاقاً به متنِ خودِ وجود هم خورده است، منتها بعد از این مرتبه، کانّه از او بپرسی که شما فرمودی وجود مشهود من است و ما موجودیم و جز ما همه موجودند و غیر از ما همه موجودند، می بینید که این مسئلۀ ادراک همین اوّل خورده به متنِ وجود و این وجود وقتی از وحدت به کثرت آمد می بینی که شده خودِ او، و غیر او، و همین اوّلین وهله، خودش و غیر خودش را یافته است، که می گوید وجود است که مشهودِ من است. و لذا آیا کسی که می خواهد با شما به بحث بنشیند این پلۀ اوّل را انکار می کند؟ که خودش هست، غیر از او همه هستند و او می فهمد که خود او هم هست و غیر از او همه هستند؟ مگر غیر از این است؟ این سه تا اصل را در همین مرحلۀ اوّل، همه می پذیرند؛ مگر کسی مسلک سوفسطی داشته باشد که در درسِ سوّم این روشِ سوفسطی گری را معنی می کنیم که آیا واقعاً سوفسطی یک گروهی است یا یک مسلک است و یک نحوه روشی است که هر عالِمی باید در مسیرِ علمی این را طی کند؟ یعنی تمام ما اوائل سوفسطی می شویم بعد از سوفسطی گری در می آئیم؟ ان شاء الله می رسیم و بحث می شود.

بعد که این اندازه را یافتیم پلّۀ دوّم چه بود؟ آمدیم گفتیم درست است که من هستم من وجودم، غیر از من همه وجودند، غیر من همه هستند و تحقّق دارند؛ حالا اینها چه نحوه وجودند؟ آمدیم بین اینها یک نحوه مقایسه پیش آوردیم، مقایسه را از کجا پیش آوردیم؟ از ناحیۀ آثار پیش آوردیم، اصلِ هستی را از ناحیۀ آثار پیش نیاوردیم، اصل هستی را اصل ادراک گرفته است! حالا این، چه نحوه وجود است، این را از ناحیة آثار پیش رفته ایم؛ که این، وجودش جماد است، آن، وجودش نبات است، آن، وجودش حیوان است و آن، وجودش انسان است. در همین نقطه سنجش است که پای نفس ناطقه را وسط می کشیم. حالا در درس دوم داریم از اینجا وارد می شویم که می گوییم راستی این موجوداتی که الان می بینیم همه هستند، این ها هیچ به فکر این افتاده اند که بفهمند  چه نحوه وجود دارند؟ مثلا درخت چه نحوه از وجود است؟ زمین چه نحوه وجود است؟ حیوانات چه نحوه اند؟ انسان ها چه نحوه اند؟ اینها هرگز به این فکر افتادند که مقایسه کنند؟ آن هم چه عجب که شما همین بارِ اوّل بلافاصله رفتی تصدیق کردی، چرا؟ چون تصدیق کردی که من هستم، غیر از من هستند، حالا غیر از من هستند را باز کنیم زبان بدهیم به شخص، بگوئیم آقا غیر از تو کی هستند؟ می گوید این زمین هست، آن آسمان هست، آن آفتاب هست، آن ستاره هستند، این شب که الان هوا تاریک می شود هست، روز که هوا روشن می شود هست، دریا هست، آب هست، جنگل هست، حیوان هست، جماد هست، اینها همه هستند، خیلی عجیب است که آدم وهلۀ اوّل افتاده در وادیِ تصدیق!!

بعد شما وقتی که می روی منطق می خوانی می گویند: آقا بعضی قضایا هست که آدم وقتی می خواهد تصدیق بکند دیر تصدیق می کند. مثلاً جن وجود دارد یا نه؟ حالا من و شما چون مذهبی هستیم و منبر و این طرف و آن طرف شنیدیم مطلب دیگر است، اگر به کسی دیگر بگوئیم می گوید اقا اوّل بمن بگو جن چی هست تا من بگویم وجود دارد یا نه؟ می بینی در تصدیقش گیر می کند، اما به شما بگویم که آقا الان روز وجود دارد یا ندارد؟ شما دفعتاً می گوئی بله ، بعضی قضایا که آدم می خواهد تصدیق بکند و نسبت به آنها بدهد و بگوید اینها هستند یا نیستند باید فکر بکند، اینها را قضایای نظری یا فکری می گویند.

حالا اگر به شما بگویم خدا هست یا نه؟ که آقایان در فلسفه و در کتابها می روند دنبالِ اثباتِ وجودِ خدا که اصلاً خدا وجود دارد یا ندارد، جلسۀ اوّل عرض کردیم که هر کسی دنبالِ اثباتِ وجودِ خدا رفت معلوم است که دنبالِ وحدتِ عددی است (اوّلین پلّۀ گرفتاری). روز، به روز بودنش برای شما اثبات کردن نمی خواهد، چون می بینی هوا روشن هست می گوئی روز هست. به او می گویم آقا خودت هستی یا نه؟ می گوید معلوم است که هستم. می گویم اثبات کن می گوید اثبات نمی خواهد! این من هستم، الان پیشِ تو ایستادم ، می گویم آقا شنیده بودم که جنابعالی مُردی، می گوید نمُردم، می گویم چرا من شنیدم تو مُردی، می گوید بندۀ خدا می بینی داری با من حرف می زنی، یعنی چه ؟ این دیگر اثبات می خواهد که من اثبات کنم که نه نمردم زنده ام، پیشِ تو هستم؟ باورش نمی شود. حالا به شخص بگویم تو هستی یا نه؟ می گوید معلوم است که هستم، بگویم اثبات کن، می گوید اثبات برای چه؟ بعضی از قضایا را آقایان، جزء قضایای نظری گرفتند که خدا را اثبات کنیم! خوب اگر خداوند نیازمند به این است که آدم فکر کند تا او را اثباتش کند، پس معلوم هست که وجود حق تعالی جزء قضایای نظری و فکری است و آدم باید فکر بکند تا اثباتش کند! و حال اینکه شما از همان پلّۀ اوّل که قدم گذاشتید پلّۀ وجود است، برای اینکه با وجودید، در وجودید ، از وجودید ، به سوی وجودید و متنِ وجودید. این است که قرآن می فرماید «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون»، دیگر اثباتش نکن.
جنابِ علامه طباطبائی می فرماید: تو می خواهی اثباتش کنی لازمۀ اثباتش، نفی است. هر کسی به دنبالِ اثبات چیزی راه افتاد در حقیقت دارد آن چیز را نفی می کند. پس چرا ادلّۀ فراوانی برای اثبات وجود خدا اقامه گردید؟ مرحوم علامه طباطبائی در جواب می گوید: تمامِ ادلّۀ فلاسفه برای اثبات وجود خدا در حقیقت دلیل نیستند، برهان نیستند، بلکه همه تنبیهاتند، یک نحوه آگاهی دادن هست، از غفلت خود را بیدار کردن هست، نه اینکه من بخواهم اثبات کنم که خدا هست. بلکه دلیل می آورد می گوید می خواهم خودم را بیدار کنم. من خوابم که نمی فهمم. عنایت می فرمائید چی عرض می کنیم؟ که ادلّۀ اثباتِ وجودِ خداوند به اثباتِ وجود تعلّق نمی گیرد بلکه به مُستَدِل تعلّق می گیرد؛ مستدلّ می خواهد بگوید من خفته ام می خواهم بیدار شوم. مثل اینکه الان کسی وجود دارد، بدن دارد ، به او بگویم آقاجان تو بدن داری یا نه؟ می گوید بله روشن است که بدن دارم. می گویم اثبات کن! می گوید نیاز به اثبات ندارد. اما یک وقتی آنچنان در فکرِ عمیق می افتد که از بدن به کلّی غفلت پیدا می کند، بعد دوباره از آن غفلت در می آید و به بدن خودش علم می یابد که اگر دوباره ایشان بعد از غفلت به بدن علم یافته است یعنی در حقیقت بدن را اثبات کرد یا خودش از غفلت در آمد؟ خودش از غفلت در آمد. این است که هیچ گاه فیلسوف نمی آید بگوید که من می خواهم خدا را اثبات کنم، بلکه می گوید ادلّۀ اثبات برای این است که تو را بیدارت کنم، تو بفهمی که خدا هست، نه اینکه خدا را اثبات کنم که خدائی هست. به عبارتی دیگر یک وقتی آدم می خواهد یک مجهولی را برای آقای جاهل اثبات کند که در حقیقت آن مجهول اثبات است، اما چون جاهل نسبت به آن مجهول جهل دارد می خواهیم جهل را از جاهل برداریم ، جاهل را بکنیم عالِم ، نه مجهول را اثبات کنیم ، که اتفاقاً در تمامِ ادلّه ،حرف همین است. الان شما می روید سرِ کلاسِ، استاد یک برنامه آزمایشی برای شما تنظیم می کند، اوّل ادّعا می کند که فلان چیز هست، فلان چیز واقعیت دارد، شما می گوئید نه، می گوید من آزمایش می کنم و برای شما اثبات می کنم. سؤال: او که آزمایش کرد و برای شما وجودِ آن را اثبات کرد برای شما واقع را اثبات کرد؟ یا جهل شما را نسبت به واقع از بین برد؟ جهل که رفت و علم جایگزینِ جهل شد، آن مجهول شما معلوم بود، اما جهل شما نمی گذاشت که مجهول مکشوف شود. و در حقیقت این آزمایشِ استادِ سرِ کلاس نیامده واقع را اثبات کند، بلکه آمده جهل شما را از بین ببرد، شما را عالِمتان کند که همیشه ادلّۀ اثباتی، برای رفعِ جهل است نه برای اثباتِ واقع.
لذا تمامِ ادلّه ای که در فلسفه اقامه می کنند که خدا وجود دارد برای این نیست که بخواهد خدا را اثبات کنند در حقیقت می خواهد خداشناسان را از جهل در بیاورند و جاهلان را عالِم کنند. این است که عزیزان عنایت داشته باشید و لفظ را توجه کنید که گفته اند «ادلّۀ اثباتِ وجودِ خدا» نه «ادلّۀ ثبوتِ وجودِ خدا» چون اگر ثبوت می فرمودند ثبوت به خودِ وجود می خورد، امّا اثبات به آقای عالِم می خورد و لذا آقایان در فلسفه می گویند ادلّۀ اثباتِ وجود خدا که در حقیقت اثبات به رفعِ جهل بخورد نه به ثبوتِ واقع. نه اینکه آقا می خواهد ادلّه اقامه کند که واقع را درست کند بلکه می خواهد ادلّه اقامه کند که واقع را اثبات کند. یعنی چه؟ یعنی در ذهن آقا ثابت نبود ثابت بشود نه در خارج ثابت شود. این فرقِ اثبات و ثبوت هست ، ثبوت به متنِ واقع می خورد و اثبات در مقامِ علم و جهل وارد می شود. این است که تمام اساتید سرِ کلاس همه در مقامِ اثباتند نه در مقامِ ثبوت. اگر یک استاد یا زمین شناس می آید می گوید آقا پانصد جور خاک داریم نه اینکه این استادِ زمین شناس برای این شاگرد و دانشجویِ سرکلاس خواست پانصد جور خاک را ثبوت بدهد، بلکه پانصد جور خاک در خارج وجود دارد، ثبوت دارد، منتها برای این دانشجو ثابت نیست و ایشان ادلّه می کند و آزمایش گوناگون می کند که تا ادلّه اش اثبات کند پانصد جور خاک را، نه ادلّه اش ثبوت بدهد پانصد جور خاک را.

پس در حقیقت تمامِ معلّمین و تمام اساتید همه در مقامِ اثبات حرف می زنند، نه در مقام ثبو.، وقتی در مقامِ ثبوت قرار گیرند، در مقامِ ثبوت سکوت است، زیرا هر کسی حرف می زند در مقامِ اثبات هست، به محضِ اینکه سکوت کرد ثبوت پیش آمده است. این است که هر کسی بخواهد خدا را بشناسد سکوت کند، حرف نزند! عنایت کردید نحوه بحث را؟ سکوت، خودِ متنِ وجود است.

در شرحِ دفترِ دل از این رمزها آمده است؛ در یک جایی نمی دانم صبحی بود بعد از نماز یک مطلبی را حضرت آقا داشتند در دفترِ دل بابِ اوّل که سکوت چه می کند و چه می کند... ،بعد دست به قلم شد و بالاخره یک دو سه صفحه ای در موردِ سکوت و کلام نوشته شد. تا موقعی که در حرف زدنید و در جرّ و بحث هستید، در مطالعه هستید، در مباحثه هستید بدانید در مقامِ اثباتید ، یعنی در حقیقت می خواهید آنچه که شما نمی دانید را بدانید، نه آنچه را که در خارج هست را درستش کنید. آنچه که در خارج هست، هست، قابلِ تغییر نیست و لذا اگر تمامِ دانشمندان بنشینند بحث کنند یا نکنند، عالَم عالَم است، آدم آدم است، علم هم علم است، حق هم حق است و وجود هم وجود است و هیچ اینها تغییر پذیر نیستند. هر چه بحث بکنید علم را تغییر نمی دهید، چون علم جزء ثبوتات است، چون فرمودی علم وجود است، در پایان درسِ اوّل فرمودید پس در حقیقت،علم موجودِ اشرف است، پس علم موجود است یعنی وجود است. هر چه در مقامِ اثبات بحث کنید اصلاً تغییری در وجود  حاصل نمی شود. فقط یک تغییر حاصل می شود، آن هم در خودِ شخصِ بحث کننده است، این آقای عالِم متغیر می شود، شدید می شود و از ضعف به سوی کمال می رود، و الّا هر چه شما بحث بفرمائید، بحثِ شما تغییری در متنِ وجود ایجاد نمی کند. حق، حق است، آسمان وجود است  آفتاب وجود است، عقل وجود است، مادّه وجود است، همه متنِ وجودند، علم هم وجود است، خودِ شما هم وجودید، شما هر چه که در مسیرِ علم بحث می کنید می بینید که شما از یک وجودِ ضعیف به سوی یک وجود قوی تری، اشتداد وجودی پیدا می کنید و شدیدتر می شوید که در حقیقت هر کسی بحث می کند یعنی دارد خودش را قوی می کند. این بحثِ او هیچ تغییری در نظامِ هستی پیش نمی آورد، مگر اینکه عالِم قوی شود و دستِ تصرّف بر نظامِ عالَم دراز کند. از آن به بعد معلوم می شود همین که ضعیف بود، همین که داشت در نظام عالَم بحث می کرد، آرام آرام خودش عالِم می شود و عوالِم وجودی در او پیش می آید. حالا هم این همه بحث کردیم درست است، امّا یکدفعه از خودمان سؤال کنیم ما که اینجا نشستیم داریم اینطور کنجکاوی  می کنیم، دقت می کنیم، تصدیق می کنیم، بعضی چیزها را می پذیریم، بعضی چیزها را با ادلّه می پذیریم، بعضی چیزها برای ما خیلی روشن اند، راستی من کیستم که اینجور هستم؟ سؤالِ من کیستم پیش می آید. این کیست که نشسته است و دارد تمامِ عالَم را زیر و رو می کند؟ کتاب می نویسد؟ این همه کتاب ها راجع به زندگیِ حیوانات نوشته شده است، آیا یک حیوان نشسته در مورد زندگیِ خودشان یک کتاب بنویسد؟ یکی از حیوانات نشسته راجع به ما کتاب بنویسد؟ خیر!! اما این کیست که نشسته اینجا دارد حرف می زند و می نویسد و تحقیق می کند و بینِ موجودات و مشهودات مراتب بندی می کند و می گوید این رتبه اش ضعیف است که جماد است، آن رتبه اش قوی است که نبات است، آن قوی تر است که حیوان است، آن یکی قوی تر است که انسان است، آن یکی قوی تر است که انسانِ عالِم است، این کیست؟ این کیست که الان مباحثه می کند می سنجد، بعد تصدیق می کند؟ نگاه بفرمائید، می بینی در اوّلین پلّۀ من کیستم غرق می شوی. حالا در صفحۀ چهار می فرمایند:

ادامة درس: «اکنون گوئیم که این کاونده و سنجیده و نتیجه گیرنده کیست؟»

چه کسی کاوش کرده بینِ موجودات؟ چه کسی سنجیده بینِ جماد و نبات و حیوان و انسان؟ و چه کسی نتیجه گرفت که جماد ضعیف است و نبات قوی و حیوان قوی تر است و انسان قوی تر از حیوان است؟ و به عبارتِ دیگر آنکه تمیز بینِ آن اقسام داد و ترتیبِ مقام در آنها قائل شده که گفت چهار قسم موجودات داریم، مشهودات داریم، یک قسم مقامشان جماد، یک قسم مقامشان بالاتر به عنوانِ نبات، یک قسم مقامشان بالاتر که حیوان است و قسمِ دیگر باز بالاتر، انسان و مقامِ بالاتر از اینها مقامِ انسانِ عالِم و علم، این کیست واقعاً؟ و حکم کرد که این نوع اشرف از آن نوع است کیست؟ کیست این آقا؟ یعنی چشمِ شماست؟ گوشِ شماست؟ زبانِ شماست؟ که این کارها را کرده است؟ دست و پای شما این کار را کرده است؟

ادامة درس: «آیا نه این است که آن تمیز و آن حکم از آثارند؟»

الان همین که نشستی تمیز میدهی می گوئی این چوب هست، آن آسمان و این زمین و آن آب و این خاک و آن جماد است، اینکه الان تمیز میدهی، خودِ این تمیز دادن الان یک اثری است که از شما صادر شده یا نه؟ خودت بیان کردی که این نبات است از آن که جماد است برتر است، این الان حکم است  تصدیق است و در تصدیق حکم است، و باز حکم کردید آن که حیوان است از آن که نبات است بالاتر است، این حکم است. آن که انسان است از آنکه حیوان است بالاتر است و علم از همه اینها بالاتر است. این حکم و این تمیز هر دو اثرند، آیا این اثر از وجود است یا از عدم؟ این وجود چه هست که این اثر از او صادر میشود؟ این کیست واقعاً؟

ادامة درس: «همۀ آثار از موجود است نه از معدوم. اینطوری نیست؟»

یعنی آیا من بودم که الان این اثر از من صادر می شود و می نشینم بینِ موجودات اثباتِ تمیز می کنم؟ بینشان را تقسیم بندی میکنم، که کدام از کدام بالاتر است، آیا من باید باشم وجود داشته باشم که بین اینها تمیز بدهم یا نه؟ حالا اگر هستم، کیستم؟ چه نحو هستم؟ چگونه ام؟

ادامة درس: «پس آنکه تمیز داد و حکم کرد موجود است، و نه این است که این ممیّز و حاکم منم و تویی؟»

من و تو اینجا نشستیم که اینطور داریم تمیز می دهیم و حکمرانی می کنیم.

ادامة درس: «و نه این است که هر یک از ما دارای چیزی است که تمیز دهنده است؟» پس اصل آن چیز بودن را پذیرفتیم، اما اینکه آن چیز چیست، باید این را الان دنبال کنیم. ادامة درس: «پس آن چیز یا بیرون از ماست  یا بیرون از ما نیست.»

اینها همه سؤال هست ...

ادامة درس: «که در هر صورت کسی بر این مطلب اعتراض ندارد، آیا نه چنین است؟»

از این دو حال که خارج نیست؟ آیا چنین نیست؟ مگر غیر از این است؟ آنچه را که الان ما داریم و دارد تمیز میدهد که الان می نشینیم و می گویم این آقا غیر از آن آقاست و این آقایان غیر از این ستون اند  این ستون غیر از آن سقف، آن سقف غیر از آن برق هست، و امثالِ این حرفها را می زنیم، این چیز یا باید در درونِ من باشد یا بیرون از من، از این دو حال که خارج نیست؟

ادامة درس: «حال که وجداناً و عیاناً می دانیم که این ممیّز و حاکم، هر یک از ماست و هر یک از ما دارای این چیزِ تمیز دهنده هست که در هر حال و هر جا و در هر وقت دارای آن است، می پرسیم که ذات آن چیز چیست، یعنی گوهر و سرشتِ آن چیست و چگونه موجودی است؟».

می گوییم که آن چیزی که ما داریم که ایشان تمیز می دهد و بینِ این اقسام جدا می کند و حکم می کند ذاتِ آن چیست؟ در این بحث چگونگی است که باید معرفت نفس شروع بشود.

ادمة درس: « و اگر گفتیم در بیرونِ ماست سؤال پیش می آید»

که بیرون ماست چگونه با ما ربط دارد؟ که همیشه با ماست، در همه جا با ماست، در هر حالی که بخواهم بفهمم با آن چیز، که تمیز میدهد، می فهمم که آن غیر از این است و این غیر از آن هست و ... . این که در بیرونِ من هست چگونه با من مرتبط هست؟

ادامة درس: «وانگهی ما کیستیم که او در بیرون ماست؟»

که بخواهد با ما رابطه داشته باشد؟

ادامة درس: «و اگر گفتیم در ماست، در کجای ماست؟»

در چشمِ ما! در گوشِ ما! در مغزِ ما! در پای ما! یا این قلبمان  را اگر بشکافیم آن چیز را پیدا می کنیم؟ که بگوئیم این هست؟ آیا مغز را بشکافیم ایشان آنجا پیدا می شود؟ دیگر اینها سؤال است که باید جواب بدهیم.

ادامة درس : «و اگر گفتیم عضوی از اعضای پیدا یا نهانِ ماست، کدام عضو است؟».

اعضای ظاهری این هست که می بینیم و اعضای پنهانی آنهایی هستند که در درونِ ما هستند و به ظاهر به چشم نمی بینیم، کدام عضو است آن چیز؟ حالا یک کسی مرده است و جسمش اینجا افتاده است و دست و پا و همه چیزش هم سالم است، تصادف هم نکرده است، سالمِ سالم است، از معده و قلب و کبد و همه و همه سالم اند، آیا ایشان هم آن چیزی و آن حقیقتی را که ما داریم و با آن تمیز می دهیم، دارد؟

ادامة درس: «آیا انسانِ مرده که تمامِ اعضا و جوارحِ ظاهر و باطن او صحیح و کامل است دارای آن چیز است؟ که انسانِ مرده هم ممیّز است؟ می بینیم که نیست. و اگر آن چیز هیچ یک از اعضا و جوارح نیست پس به مردن انسان چه شده است؟»

الان این آقا که مرده، قرار شد که آن چیز هیچ یک از اعضا و جوارح نباشد، پس او چی شده؟ آیا می توانیم بگوئیم که انسان مرده است؟ یعنی آن تمیز دهنده مرده است؟ یا بگوئیم که جسم انسان مرده است؟ می بینی همین اوّلین پلّه آن مبنای بحث قبل را باید حل بفرمائید. خوب وقتی میگوئی انسان مرده است، مثلا یک نفر کمونیست می گوید این آقا مرده است، این را می گذارید درونِ قبر زنده می شود یعنی چه؟ این فشارِ قبر دارد یعنی چه؟ از او سؤال می کنند یعنی چه؟ این الان اگر مَرد هست، اگر می تواند جواب بدهد همین الان جواب بدهد، پس چرا می رود درونِ قبر جواب می دهد؟ می بینید که گیر می افتید. حرف را طوری نزنید که موردِ اشکال مردم واقع بشوید. مثلا می گوییم آقای فلانی مرده، بیا برویم تشییع جنازه اش، می بینید الان لفظِ ما اصلاً درست نیست. باید بگوئیم جسم فلانی مرده، نه فلانی مرده و الّا اینکه اینجا پیشِ چشمِ ما دو دقیقه قبل با هم حرف می زدیم و سکته کرده و مرده است، بعد بگوئیم این آقا مرده و او را در قبر بگذاریم و قبر او را فشار می دهد، بعد می خواهی دوروز بعد برویم این قبر را باز کنیم ببینیم  این را که آقایان بالای منبر می گویند که آقا قبر همچنان فشار می دهد که آن شیرِ دورانِ کودکی مادر زادی خورده شده را از لای ناخن هایش در بیاورد! حالا خدا، رب، رسول، رفتیم قبری را باز کردیم، هیچ خبری هم نبود!! می بینی همین اولین پلّۀ بحثِ مسائلِ توحیدِ شما، وحیِ شما، نبوتِ شما و معادِ شما مربوط به همین جاست می خواهی چکار کنی؟ا این ست که ما اصلاً دربارۀ معاد و قیامت و اینها با طرفِ مقابلمان حرف نمی زنیم، بلکه از راهِ معرفتِ نفس حرف را شروع می کنیم.

ادامة درس: «حالا آیا معدوم شده است یا باز موجودست؟ و اگر معدوم شده است آیا خودش نابود شده است و ذات را نابود کرده است یا دیگری او را نابود کرده است؟»   

 ادامه را انشاءالله جلسه بعد به عرض می رسانیم.

«والحمدلله ربّ العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

17 اسفند 93

 

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

فعالیت های قرآنی