حدیث نورانی وضو

حدیث نورانی وضو

«یکی از سنن متقن اسوه حسنه، حدیث نورانی وضو»

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس سی و...

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس 32 و 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس سی و...

پیغام مهم مدیریت سایت

پیغام مهم مدیریت سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

 

توجه                                  توجه                ...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسۀ شانزدهم (درس سوم و چهارم)


ادلّۀ قائِلینِ به سفسطه و منکرِ واقعیات را هم در ادراکاتِ حسّی و هم در استلال هایی که در آن مغالطه وجود دارد، تا حدّی ملاحظه فرمودید. از جنابِ گورگیاس که در قضایای منطقی مغالطه می کردند صحبت به میان آمد. البته این دانشمندان که در فنّ جدل مغالطه پیش می آوردند، زمینه شدند تا مرحوم جنابِ ارسطو در مقابل، منطق را تدوین کند. چون منطقِ ارسطو در مقامِ علمی، در برابرِ کسانی که در مباحثِ علمی دچارِ خلط مبحث می شدند، نوشته شده است که ایشان منطق را تدوین کرد و انسان را در مقامِ تفکّر (اینکه چگونه فکر کند تا به اشتباه نیفتد) راهنمائی کرد.

اصل منطق در پنج فن است که از آن تعبیر به صناعات خمس همی می شود، عبارتند از: فنّ برهان، فنّ مغالطه، فنّ جدل، فنّ خطابه و فنّ شعر. مثلاً فنّ شعر به انسان می گوید که چگونه در مقامِ شعر، شعر بسراید. و فنّ جدل می گوید که چطور در مقامِ مناظره استدلال و جدل کند و اگر طرفِ مناظرۀ انسان دچارِ خلط و مغالطه شد چگونه رفعِ مغالطه کند که گورگیاس با استدلالی که در پایانِ درسِ جلسۀ گذشته بحث شد و همچنین با دو استدلالِ دیگری که شبیه آن، در ابتدای بحث امروز است، در همة اینها دچارِ مغالطه شد و بر همین اساس واقعیت را انکار کرد. در ابتدای درسِ امروز حضرتِ آقا می فرمایند:

ادامة درس: «گورگیاس به همین قسم مغالطات دو قضیه دیگر را هم مدعی بود، یکی اینکه فرضاً وجود موجود باشد، قابلِ شناختن نیست، دیگر اینکه اگر هم قابلِ شناختن باشد معرفتش از شخصی به شخصِ دیگر قابلِ اضافه نخواهد بود».

مرحوم جنابِ ارسطو به جهتِ اینکه اینگونه مغالطات در مقامِ استدلال موفق نشود، منطق را تدوین کرد که چگونه این خلط های استدلالی را انسان بفهمد و رفعش کند و لذا در مقابلش هم منطقِ صوری و هم منطقِ مادی را، که منطق هم در مادة قضایا بحث کند و هم در صورت قضایا بحث می کند، می باشد که در مقام استدلال ببینیم که مادة و صورت قضیه چگونه باید صحیح اقامه شود.

بعد از جنابِ گورگیاس، یکی دیگر از دانشمندانی که منکرِ حقایق و واقعیات شد جنابِ پروتاگوراس هست که به خاطرِ حسنِ بیانی که داشت، می فرمایند که تمامِ جوان ها را دورِ خودش جمع کرد و ایشان وقتی حجمِ جمعیت را دید با مذهبِ عمومی مخالفت کرد و باعث شد از اجتماع طرد شود و تمام کتاب هایش را سوزاندند و تنها یک جمله از ایشان به یادگار ماند و آن جمله این است که «معیار همه چیز انسان است» که این جملۀ ایشان را دیگران اینطور معنی کردند که معیار همه چیز انسان است یعنی ما واقعیت و حقیقتی نداریم!! بلکه هر انسانی آنچه را که در خارج مشاهده می کند، به هر صورتی که خودش مشاهده کرد حق است؛ بعنوانِ مثال چیزی را که از دور می بینیم، اگر یک نفر بگوید این انسان است حرفش درست است و دیگری بگوید نخیر، حیوان است حرفش درست است، سوّمی بگوید نخیر، نبات است حرفش درست است، چهارمی بگوید جماد است، یک قطعه سنگ است، حرفش درست است. سرّش این است که وقتی ما واقع نداشتیم، دیگر معیاری در مقامِ تطبیق نخواهیم داشت!! ما الان آفتابی را در خارج قائلیم و براساس این یک معیار که وجودِ عینی خارجی است نظریاتی می دهیم که اگر این نظریات با واقع تطبیق کرد می گوئیم که این نظریه حق است، امّا اگر نظریه با واقع تطبیق نکرد می شود باطل، یا خبر می دهیم از وجودِ چیزی در خارج؛ اگر این خبر با آن چیزی که در خارج بود مطابقت داشت تعبیر می کنیم به اینکه صادق است.و اگر با واقع مطابق نبود تعبیر می کنیم به اینکه کاذب است! امّا اگر واقعی نداشتیم، پس معیارِ صدق و کذب نداریم! وقتی معیارِ صدق و کذب نبود هر کسی هر طوری که برداشتی کرد می شود حق!! چون حقیقت و واقعیت نداریم.

بعد ان شاء الله در درسِ 134 صفحۀ 459 که مربوط به جلدِ سوّم کتابِ معرفت نفس است، آنجا آن جملۀ پروتاگوراس را نقل می کنند. در ابتدای درسِ 134 می فرمایند: بحث در بیانِ «الانسان یَکیل کل شیء» که انسان کیل و پیمانه و معیار و وزن همه چیز است که «والوزن یومئذ القسط»، که انسان به چه معنی مکیال هر چیز است؟ نظیر این عبارت را از پروتاغورس (پروتاقورس)در آنجا در درسِ سوّم نقل کردیم که «میزان همه چیز انسان است»، و ملای رومی در آخرِ دفترِ اوّلِ مثنوی در وصفِ جنابِ انسانِ راستین (امیرالمؤمنین امام علی علیه السّلام) می گوید:


تو ترازوی اَحد خو بوده ای     بل زبانة هر ترازو بوده ای


بعد، این بحث را تا حرفِ پروتاگوراس دنبال می کنند. منتها دیگران آمدند اینطور معنا کردند که پروتاگوراس می گوید واقعیت و حقیقت نیست، هر چه که انسان در مقامِ ادراکات تشخیص بدهد، آنگاه ادراک او  درست است، چون معیار حقیقی در مقام خارج نداریم!! این هم ان شاء الله بعداً می رسیم و بحثش پیش می آید. یک مطلبی هم که در تفسیر حرف پروتاگوراس گفته اند این است که انسان در مقامِ ادراکِ امور، جز از راهِ حواس، راهِ دیگری ندارد و مدرکاتِ انسان هم در امور حسّیه براساسِ ادراکاتِ اشخاص، مختلف است و ما چون واقعیتی نداریم، لذا هر کسی در مقامِ ادراک هر چه را ادراک و احساس کند، برای خودِ او معیار و حق می شود!! گر چه لفظِ حق را به آنصورت این آقایان نمی آورند. تا در صفحه 8 کتاب (که یک مقدار حرف را عبور می دهیم تا بیشتر پیش برویم) می فرمایند به اینکه سوفسطائی ها که از اینها به فرق گوناگون شکّاکان تعبیر می کنند، که ما هر چیزی را که می بینیم باید اوّل در آن شک کنیم، بعد دربارۀ آن شیء به تحقیق بپردازیم که در اصطلاح فرانسه از شکّاک تعبیر به سِبتیک هم می کنند، البته این نظرِ بعضی از آقایان حکماست که آدم مجبور است در مقامِ کسبِ علم به هیچگونه میزان و مأخذ درستی اعتماد نکند!!  مثلاً به ما هم شاید ایراد کنند، مثلِ ما نشوید که چون پدرانمان گفتند که خدائی وجود دارد و پیغمبری و وحیّی و نبوّتی و قیامتی وجود دارد، و ما همینطور پذیرفتیم! نه، شما اول در همه چیز شک کنید تا در مقام تحقیقاتمان با دلیل و یقین به برهان برسید که این چیز واقعیت دارد یا ندارد! یکی از مشکلات اینها در این باب این است که می گویند درست است که ما عقل داریم ولی عقل برای ادراک از طریقِ حس کمک می گیرد و حس هم که دائماً در خطاست، یعنی خیلی جاها را ما خطا می کنیم، و درست است که عقل هم به واسطة حواس با بیرون مرتبط است، اما چون حواس دچار خطای در ادراک هستند، عقل آن قوه و قدرت را ندارد که ادراکات حسّی را از خطا در آورد. چون اینطوری است پس ما مجبوریم در همه چیز شک کنیم، هر چه را می بینیم اوّل مشکوک بشویم تا عقل آنقدر تحقیقات بکند تا متوجّه بشود که  این را که دیده است، واقعیت دارد یا ندارد. علاوه بر اینکه انسان حتی در حالات گوناگون خود دچارِ اشتباه فراوان است؛ یعنی نه تنها در مقامِ ادراک دچار اشتباه است، بلکه براساس شرایطِ روحی که برایش پیش می آید می بینید در امورِ گوناگون و در حالاتِ مختلف، ادراکات گوناگون هم دارد و عقل هم نمی تواند جلوی اینگونه حالاتِ شخص را بگیرد که در همه حالات، یک نوع شناخت و یک نوع ادراک را داشته باشد!! و لذا آن قدرت برای عقل نیست که بتواند خطاهای ادراکی حسّیة انسان و همچنین حالاتِ ادراکی گوناگون را تصحیح کند و لذا ما مجبوریم اوّلاً هر چیزی را می بینیم، به آن شک کنیم و بعد از مشکوک شدن، آنقدر به تحقیقاتمان ادامه بدهیم تا ببینیم که می توانیم به یک واقعیت برسیم یا نه!!

پس در حقیقت از این گروه که گروه شکّاکند به مرور آقابانِ سوفسطائی برخاستند که قائل بشوند به اینکه چون ما در هر چیزی شک می کنیم و ادراکِ حسّیۀ ما هم به خطا می رود و حواس، خطای فراوان در ادراک دارد و از طرفی اختلاف در ادراک هم زیاد است پس معلوم است که واقعیت وجود ندارد که ما دچارِ خطا می شویم!! و الا اگر واقعیت وجود داشته باشد، چرا ما دچارِ خطا می شویم؟! مضاف به اینکه اینها چون تمامِ مدرکات را از راهِ حس می دانند و راهِ حس هم که دائماً در خطاست، هیچوقت نمی شود که آدم به یک اصلِ ثابتِ علمی برسد، وقتی به اصلِ ثابتِ علمی نشود دست یافت دیگر معیاری در علم نخواهد بود و از آن به بعد هیچ اعتمادی به آنچه که انسان در مقامِ ادراکات دارد نیست!! و لذا معلوم می شود که یا باید در واقع شک کنیم شاید به واقعیت برسیم!! و یا اینکه بگوئیم اصلاً حقیقت و واقعیتی نداریم و لذا ما دچارِ شکّ هستیم و گرفتارِ اشتباهات در ادراک هستیم!

این مشکلِ آقایانِ سوفسطی راهِ حل دارد. و لذا جنابِ ارسطو فرمود آدم راه برای ادراکِ خارج دارد، واقعیت و حقیقت هم هست، منتها خطای در ادراک هم البته هست و کسی خطای در ادراک را رد نمی کند، لذا راهش این است که ما بیائیم رشتۀ علمی منطق را تدوین کنیم تا انسان در مقامِ ادراک و تفکّر، خطاهای خودش را تصحیح کند. اولا نیازی نیست که ما در همه چیز شک کنیم، وقتی در منطق وارد می شوید می بینید قضایای بدیهی و اولی و نظری مطرح می شوند؛ یک سری قضایا، اوّلی است که اصلاً انسان در اثباتِ این قضایا نه تنها نیاز به دلیل ندارد بلکه دلیل بردار هم نیستند. یک سری قضایا بدیهی است که گرچه می شود برای آن دلیل اقامه کرد، امّا از بس روشن هستند، نیاز ندارد آدم وقتش را صرفِ اقامۀ دلیل کند. و یک سری قضایا، نظری است که گرچه انسان می خواهد آن قضیه یا مطلب را تصدیق کند باورش نیست، امّا اگر یک مقدار دنبالِ معلوماتش برود و مقدّمه بگیرد، می تواند از این مقدّمات نتیجه ای حاصل کند به مجهول خود برسد. درست است که ما می گوئیم خدا هست، وحی هست، نبوّت هست، رسالت هست، جن هست، ماوراء طبیعت هست، غیب هست، عالمِ معاد هست، برزخ هست، قبر داریم، جزا داریم، بهشت و جهنّم داریم و ... ، اوّل بار شاید شخص برایش این مطالب قابلِ تصدیق نباشد، یعنی جزء مباحثِ نظری بشوند، ولی اگر دنبالِ تحقیق برود و بخواهد اینها را با استدلال و برهان اثبات کند، قابلِ اثبات هم هست.

این است که جنابِ ارسطو به این آقایان، زیر بنائی جواب داد که صِرفِ اینکه ما گاهی در مقامِ ادراکات اشتباه می کنیم، این ضرورتی ندارد که ما مطلقا در تمام اشیاء عالم شَک کنیم تا بعد ببینیم که می توانیم به حقیقت برسیم یا خیر! این امر نیاز به شک ندارد! حتی چه بسا بعضی مسائل آنقدر برای ما روشن است که حتّی بخواهیم شک کنیم اصلا شک راه ندارد؛ مثل اینکه اگر شخصی از ما بپرسد آیا الان روز است؟ ما بگوئیم اوّل اجازه بدهید شک کنیم که روز است یا نه، بعد تحقیق کنیم ببینیم به واقعیت می رسیم که هوا روز است یا نه!! می بینید اصلاً مردم دنبالِ شک هم نمی روند! بعد اینگونه فرمایشات و اینطور حرف زدن، تقریباً خیال کردن به این است که پس عمومِ مردم از دایرۀ ادراک بیرونند، چون یک دانشمند می گوید که شما هر چه را دیدید اول شک کنید و بعد به واقعیت برسید ببینید واقعیت دارد یا نه! ما ببینیم که هوا روز است یا نه؟ آیا عموم مردم اوّل شک می کنند بعد به واقعیت می رسند؟! اگر هم انسان بگوید نه، ما دانشمند هستیم، و چون دانشمند هستیم، ما اوّل باید شک کنیم بعد به یقین برسیم! ما می گوئیم: درست است که شما دانشمند هستید، امّا در مسائلِ نظری دانشمند هستی، در مسائل بدیهی که دانشمند نیستی! الان هوا روز است، آب انسانِ تشنه را سیراب می کند، غذا انسانِ گرسنه را سیر می کند، هر موقع گرسنه می شوی به طرف غذا می روی، شما آقای دانشمند هم می روی و عمومِ مردم هم می روند. و حالا او بگوید خیر! چون من دانشمند هستم وقتی گرسنه می شوم می گویم اوّل شک کنم که آیا گرسنگی واقعیت دارد یا ندارد؟ غذا واقعیت دارد یا ندارد؟! اگر یقین کردم که گرسنگی واقعیت دارد، دنبالِ غذا بروم، اینطور که نمی شود! می بینید هم خودش دنبالِ غذاست و هم عمومِ مردم به دنبال غذا هستد. لذا می بیند که در متنِ اشخاص این تصدیق وجود دارد که منی هستم، گرسنگی واقعاً هست و من حقیقتاً احساسِ گرسنگی می کنم و غذا هم به حقیقت هست و من حقیقتاً هم دنبالِ غذا می روم، تمام اینها را قبول دارد و لذا می بینی چون این امور برایش روشن و بدیهی است؛ بلافاصله به دنبال غذا راه می افتد. این است که فرمودند: منطق که در جهتِ تصحیحِ فکرِ انسان است، یک چیزی است که از خودِ متنِ مردم بلند می شود، منطق شبانه روز با مردم هست و آنها با منطق حرف می زنند، مثلاً شما کسی را در اجتماع می شناسید که بگوید من من هستم، درخت درخت هست، آفتاب آفتاب هست، زمین زمین هست، آب آب  هست، آسمان آسمان هست؟! داریم؟! معلوم است که نداریم. منطقی ها می گویند: این قضایا قضایای حملِ اوّلی ذاتی است و حملِ اوّلیِ ذاتی منفعتی ندارد، که انسان بیخود بگوید: آب آب است!! چیزی را بر ذاتِ خودش حمل کند!! خاک خاک است، زمین زمین است، آسمان آسمان است، در حالیکه مردم شبانه روز می گویند: برادرم آمد، من فلانی را دوست دارم، از آن شخص خوشم نمی آید، فلان دوستم از منزلم رفت، همسر آشپزی کرد، آن شخص ... ، اینها در منطق، قضایای حملِ شایعِ صناعی نام دارد.

لذا جنابِ ارسطو به شاگردانش منطق درس می داد، بعد به آنها فرمود: شما بروید بینِ مردم و برگردید بیائید ببینم چه فهمیدید؟! اینها رفتند بینِ مردم جستجو کردند و برگشتند؛ ارسطو سؤال کرد چه یافتید؟! گفتند: مردم مشغولِ کسب و کارند و بازار و زندگی. ارسطو فرمود: پس معلوم است شما هنوز منطق را خوب نخواندید و یک بارِ دیگر باید منطق را بخوانید! بارِ دوّم که خواندند، گفت حالا بروید بین مردم، وقتی رفتند دیدند عجب! همۀ مردم دارند با منطق حرف می زنند، برگشتند و گفتند: ما هر چه خواندیم در بینِ مردم هست، چون مسائلِ منطقی چیزی است که در بینِ مردم کاملاً مرسوم است، گاهی بینِ دو نفر دعوا می شود، گاه استدلال می کنند و گاهی هم مغلطه می کنند، گاهی دیگری می گوید اینطور که شما تشبّث بازی می کنی مرا قانع نمی کنی، بعد حتّی می گوید: حالا که حرفِ مرا اگر قبول نداری پس برویم پیشِ چهارتا عاقل بنشینیم، هم حرفمان را بزنیم ببینیم حرفِ ما را چه کسی می پسندد؟!

لذا می بینید شبانه روز مردم با قضایای موجبه و قضایای سالبه با شکل اوّل و شکل دوّم و شکل ثانی و شکل چهارم همینطور مشغول حرف زدن هستند.

این مباحثِ منطقی که جنابِ ارسطو در مقابلِ شکّاکان و سوفسطائی ها تدوین کرد، این منطق از متنِ خودِ مردم برمی خیزد. در حالیکه جنابِ آقای شکاک و سبتیک معتقد به شک است!! پس اینهمه مردم شبانه روز در حالِ شک در قضایای روزمرّه هستند؟! یعنی شخص شک می کند حالا که از خواب بیدار شدم و می خواهم بروم صورتم را بشویم ببینم اوّل آب وجود دارد یا ندارد؟! اوّل شک کنم شاید اصلاً آب وجود نداشته باشد که به دنبال صورت شستن بروم! یا مثلا من اینجا شک کنم ببینم من می خواهم بروم مدرسه، لباس بپوشم آیا لباس پوشیدن واقعیت دارد یا نه؟ مدرسه واقعیت دارد یا نه؟ کفش واقعیت دارد که بپوشم یا نه؟ کشاورزم و می خواهم به سر زمین کشاورزی بروم، اول شک کنم ببینم بیل داریم یا نه؟ زمین داریم یا نداریم؟ بعد تا به یقین برسیم و آنگاه به طرفش حرکت کنیم! اگر یک چنین حرفی به مردم بگوید، مردم در جواب او را استیضاح می کنند!

این است که جنابِ ارسطو فرمود بعضی قضایا، قضایای اوّلی و بدیهی است که اصلاً در مقام تصدیق و تصور معطّلی ندارد، زود آدم تصوّر می کند و زود هم تصدیق ؛ آنگاه این دلیل نمی شود که اگر ما چند جا در ادراکاتمان اشتباه کردیم و ده ها بار با این دستِ خود با چشم نگاه کردم و وسایلِ گوناگون را گرفتم؛ حالا یک بار حواس نبود، مثلاً دست دراز کردم آب بگیرم اشتباهاً دستم خورد به چراغ و دستم سوخت، بگویم آیا چون در ادراک اشتباه دارم باید اولین وهله در همه چیز شک کنم! و بعد بیایم اثباتش کنم! این چه حرفی است؟!!

جنابِ شیخ الرئیس به این مطلب جواب می دهد که شما اگر قرار است در همه چیز اوّل شک کنی و بعد بدنبالِ اثباتی واقعیت بروی! از شما سؤال می کنیم آیا در شک کردنِ خودت نباید شک کنی؟! دیگر شک کردن برایت قطعی است؟! این مطلب که می گوئی اوّل باید شک کنم و بعد بروم دنبالِ واقعیت تا به یقین برسم، همین مطلب برایت قطعی هست یا در شک کردنت نیز باید شک کنی؟! که بعد اگر این شکّ اوّل حل شد و یقین کردم که باید شک کنم؛ دوباره شک کنم که واقعیت وجود دارد یا ندارد؟! این است که امکان ندارد! مگر اینکه شخصی همین اوّلین وهله سر را در آستانِ واقعیت بگذارد. لذا مرحوم علامۀ طباطبائی می فرماید: اصل الواقعیة چیزی است که یک لحظه آدم را رها نمی کند. خوب، شمائی که می فرمائی من باید شک کنم بعد به یقینی برسم؛ یقیناً باید در خودت هم شک کنی که اصلاً شک کردی که شک کنی یا نه؟! لذا این شک کردن همینطور باید ادامه یابد تا (یتسلسل)؛ تسلسل هم پیش می آید. این است که در درسِ چهارم هم می فرمایند:

درس چهارم: «به عقیدت سوفسطائیان و برخی از ادلّۀ آنان در پیرامونِ عقیدتشان آشنا شدیم و دانستیم که آنان منکرِ حقیقت و واقعیت اند و مدّعی اند که هیچ اصل ثابتِ علمی وجود ندارد و همۀ حقایق باطل است».

چون وقتی قرار شد در همه چیز شک کنیم و تازه در بین فِرَق شکاکان، یک گروه فرمودند که همه چیز وهم و خیال است و ما معلوم نیست اصلاً واقعیت داشته باشیم یا نه؟! و هیچ اصلِ ثابتِ علمی هم نداریم؛ وقتی هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداشتیم، شما همین اوّلین بار سه تا رکنِ اساسیِ علم را بهم می زنید، برای اینکه شما تا در مقام تحصیل و علم بر می آئید، سه تا رکنِ اساسی برایت مفروغٌ عنه است که «من هستم»، «غیر از من هم هستند» و «من هم می فهمم که غیر از من هم هستند و در صدد فهم آنها هم هستم». اگر کسی بخواهد در خودش هم شک کند، در این که می فهمد هم شک کند و در اینکه غیر او هم وجود دارند هم شک کند، پس هیچ اصلِ ثابتِ علمی نخواهد بود! نه عالِم هست، نه معلوم هست و نه علم. وقتی نه علم است نه معلوم و نه عالِم!! چه کسی می خواهد تحقیق کند که ببیند واقعیت چیست؟! از او سؤال کنیم: شما که برایت نه علم واقعیت دارد نه معلوم و نه عالِم، پس این کیست که معتقد شد که هیچ کدام از اینها واقعیت ندارد؟ و خود این فرمایش شما واقعیت دارد یا ندارد؟ که اگر واقعیت نداشته باشد حرف شما بی واقعیت است! نه اینکه واقعا واقعیت نداشته باشیم. و اگر این مطلب شما و فهم شما واقعیت دارد که می گویید همین اندازه ما به این رسیدیم که همه چیز بی واقعیت است و همة حقایق هم باطل است، خوب اینکه می گویید همة حقایق باطل است، آیا این خودش جزء اعتقاد شماست؟ یعنی شما به این واقعیت رسیدید که همة حقایق باطل اند؟ پس به اصل بطلان همة حقایق اعتقاد پیدا کردید! در این صورت راجع به این اعتقاد خودتان فرمایشتان چیست؟ این اعتقاد خودتان را قبول دارید یا نه؟ این است که می فرمایند:

«اکنون ببینم سوفسطائیان در این عقیدتشان به صواب رفته اند یا به خطا؟ از آنان می پرسیم اینکه می گوئید اصلاً واقعیتی وجود ندارد و حقیقتی برای اشیاء نیست و هیچ اصلِ ثابتِ علمی نداریم و همۀ حقایق باطل است! این قول و حکمِ شما آیا حقّ است یا باطل؟!»

از دو حال که خارج نیست!! اگر بگوئید این قول ما هم حق است هم باطل؛ این می شود اجتماعِ نقیضین، اگر بگوئید نه حق است و نه باطل؛ این می شود ارتفاع نقیضین، یعنی هر دو تا نقیض را رفع می کنند که نه حق باشد نه باطل!! پس چه باشد؟!! بالاخره یا حق است یا باطل، یا هست یا نیست.

این است که در ادامه می فرمایند:

ادامة درس:«اگر گویند حق است ... ».

پس همین اندازه اعتراف کرد که یک حقّی داریم. حق این است که هیچ حقیقتی  نداریم! این خود یک حقیقت است به نامِ یک اعتقادِ باطل و بعنوان یک بطلان؛ او همین را قبول کرده که حقیقت دارد. و لذا از این قوانینِ سوفسطائیان نوعاً به قوانینِ خودکُش تعبیر می کنند، یعنی قوانینی است که اوّلین کسی را که به قتل می رساند خودش است که آدم بگوید هیچ حقیقتی نداریم، این یک قانون است و همه بدانید که هیچ حقیقتی نداریم. اوّلین کسی که باید فدای این قانون شود خودِ این قانون است؛ که بگوئیم این قانونِ شما خودش حقیقت است یا نه؟! اگر حقیقت است پس چطور گفتی هیچ حقیقتی نداریم؟!! و حال اینکه حقیقت داریم. اگر حقیقت نیست، گفتۀ شما حقیقت نیست نه اینکه حقیقت نداشته باشیم، یعنی در هر دو صورت، چه در بخش نفی و چه در بخش اثبات، این قانون خودش را نقض می کند، و لذا می شود قانون خودکش، قانونی که اوّلین بار خودش را نقض می کند، قهرا آن قانون دیگر قانون نخواهد بود!

ادامۀ درس: «پس حقیقتی و واقعیتی وجود دارد. و اگر گویند باطل است ...».

اگر بگویند اینکه که ما می گوییم هیچ اصل ثابتی و هیچ حقیقتی نداریم، این یک حرف باطلی است، پس:

ادامة درس: «پس به بطلانِ قول و حکمِ خودشان اقرار کرده اند».

چرا؟

ادامة درس: «زیرا واسطه ای بین ایجاب و سلب نیست».

بالاخره از این دو راه به در نیست؛ یا باید بگویند حرف ما حقّ است یا حق نیست، واسطه وجود ندارد، که می شود قسم سوّم و بگوئیم هم حق است هم حق نیست؛ این که نمی شود!! اگر بخواهد بینِ حق و باطل، هم حق بودن و هم باطل بودن واسطه شود، می شود اجتماع نقیضین، اگر بگوید: این این قولِ ما نه حق است نه باطل، این می شود ارتفاع نقیضین، این هم درست نیست و محال است. این است که می فرمایند:

ادامة درس: «زیرا واسطه ای بینِ ایجاب و سلب نیست و این حکمِ عدمِ واسطه، حکمی اوّلی و ابدهِ بدیهیات است».

ابده یعنی روشنترین و بدیهیات یعنی روشنها. لذا ابدهِ بدیهیّات یعنی روشنترینِ روشنها و اوّلی یعنی قضیه اوّلی که عرض شد قضایا یا نظری هستند که نیاز به استدلال دارند، یا بدیهی هستند که نیاز به استدلال ندارند و یا اوّلی است که اصلاً نمی شود برایش استدلال اقامه کرد. مثلاً شما الان بگوئید ما هم هستیم هم نیستیم، بعد می فرمائید که این حرف، حرفِ باطلی است، چرا؟ برای اینکه «هم هستیم و هم نیستیم» اجتماع دو تا نقیض هست، یعنی دو تا نقیض را خواستیم یک جا جمع کنیم، که به تعبیرِ عوام النّاس ضدّ و نقیض حرف نزن که ضد و نقیض قابلِ جمع نیستند. بعد حالا در مسائلِ منطق، فرقِ بینِ نقیض و ضدّ چیست؟! تضاد با تناقض فرقشان چیست؟ ان شاء الله بلطفِ خدا در جلدِ سوّم کتابِ معرفتِ نفس بحث خواهد شد، ولی این «اجتماع نقیضین محال است» می شود جزو ابدهِ بدیهیات که دو تا نقیض نمی شود با هم جمع شوند. اگر بگوئیم ما در اینجا هم نشستیم هم ننشستیم، حرفِ باطلی است. به چه دلیل؟!! دلیل ندارد! دلیلش را بخواهی اقامه کنی سر از اجتماع نقیضین در می آوری. برای اینکه می گویی هم نشستیم و هم ننشستیم، وقتی می گوئی هم نشستیم، نشستن که آمد ننشستن می رود. وقتی می گوئی هم ننشستیم، به محض اینکه گفتی ننشستیم معلوم می شود که ننشستن می آید جلو و نشستین می رود کنار، این شد رفعِ دو تا نقیض و لازمه اش این ست که بگوئیم نه نشستیم نه ننشستیم، و باز بر می گردد به اجتماع نقیضین و محال؛ برای اینکه تا گفتیم نه نشستیم، یعنی ما نشسته نیستیم و نه نشستن می آید جلو. وقتی گفتیم نه ننشستیم، نشستن می آید جلو، پس نتیجه این می شود که هم نشستیم هم ننشستیم که این می شود محال و اجتماع نقیضین. ایناست که نمی شود دلیل اقامه کنید. مثل اینکه در مورد وجود و عدم بخواهیم  بگوئید که ما هم وجود داریم و هم وجود نداریم، می گوئیم این حرفِ شما باطل است و محال، طرف می گوید به چه دلیل این حرف، باطل و محال است؟!! برای اینکه اجتماع دو تا نقیض است، وجود و عدم با همدیگر جمع نمی شوند؛ چون وقتی که واقعا هست، پس عدم در اینجا نیست، اگر واقعا نیست، پس وجود در اینجا نیست، شما که می گویید هم وجود دارد و هم وجود ندارد، این اجتماع نقیضین است، حالا برایش دلیل اقامه کن، چطوری می خواهی دلیل اقامه کنی؟ هر چه دور بزنید باز می رسید به اینکه نمی شود برایش دلیل اقامه کنید. از بس که بطلانِ این حرف روشن است هر جور دلیل بیاورید باز مجبوری سر را در دامان یا وجود بگذاری یا عدم، برای اینکه چگونه می خواهید دلیل بیاورید که وجود هم هست هم نیست؟!! که این حرف، حرف باطلی است، چطور می خواهی دلیل بیاوری که این حرف، باطل است؟ جز اینکه بگویی دو نقیض با همدیگر جمع شده اند و حال اینکه دو نقیض با هم جمع نمی شوند و محال است. این است که بین دو تا نقیض، دیگر واسطه نداریم. الان اینجا آقایان یا نشسته اند یا ننشسته اند، دیگر از این دو حالت خارج نیست، بگوییم هم نشستند و هم ننشستند، باطل است، بگوییم نه نشسته اند و نه ننشسته اند، آن هم باطل است، فقط برای ارتفاع نقیضین فرمودند که باز می شود آدم یک نحوه دلیل بیاورد؛ الان بگوییم شما هم نشسته اید و هم ننشسته اید، این محال است و دیگر هیچ راهی برای اقامة دلیل بر اینکه استدلال کنید که محال است ندارید، هر کار کنید باز سر از اجتماع نقیضین محال است در می آورید و باز بخواهید برای «اجتماع نقیضین محال است» دلیل بیاورید باید استناد به اجتماع نقیضین کنید! اما گفته اند برای «ارتفاع نقیضین محال است»  می توان دلیل آورد، چون لازمة اینکه دو نقیض را به طور کلی رفع کنیم این است که دو تا نقیض باز با هم اجتماع کنند و چون اجتماع دو نقیض محال است رفعشان هم محال است. لذا در اینجا از آقای سوفسطی می پرسیم: اینکه شما گفتی ما هیچ حقیقت و واقیعتی نداریم، خودِ این حرفِ شما آیا حق است یا نیست؟!! یکی از این دو تا را باید بفرمائی! اگر گفتی حق است؛ پس شما به یک حق بودن اعتراف کردی. چرا ادعا می کنی هیچ حقیقتی نداریم؟!! و حال اینکه این ادعای شما یک نوع حقیقت است. شاید الان به ذهن شریف شما بیاید که اینکه آقای سوفسطی می گوید هیچ چیز حقیقت ندارد، ما از او سوال می کنیم که خود این حرف و اعتقاد و مطلب شما حق است یا باطل؟ اگر ایشان بگوید باطل است می گوید حرف من باطل است، نه اینکه واقعا واقعیت نباشد، واقعیت شاید باشد و من یک حرف باطلی زدم و گفتم نیست، این است که کسی به حرفش گوش نمی دهد. اما اگر بگوید نخیر، حرف من حق است، شما می فرمایی که خوب، پس شما یک حق را حداقل قبول کردید؛ آن حق این است که شما یک قانونی درست کردید به نام اینکه هیچ چیز حقیقت ندارد. خوب اگر یک حق را قبول کردید، اصل اثبات این حق و تقبل این حق بودن قول شما، نقض خود قول شماست! که پس گفتید هیچ چیز حقیقت ندارد، نخیر، یک چیزی حقیقت دارد و آن همان است که من گفتم هیچ چیز حقیقت ندارد، همین حرف من حقیقت دارد! شما می فرمایید حقیقت هر کجا هست یعنی وجود، بعد، وجود یعنی حق و خدا، همین که گفت این جمله من حق است، بر اساسِ توحید صمدی قرآنی می بینی که همین جا را هم حق پر کرده است، اینجا حق خالی نشده است که  ایشان خواست یک قولِ باطل را بگوید و این قول باطل را تصدیق نکند که باطل است، بلکه تصدیق کرد که قول، قولِ باطلی است و چه عجیب است که این اوّلین پلّه ای است که علم از اینجا شروع می شود و لذا فرمودند که وجود حق متعال، حقیقت و حق، هم اساسِ عین است یعنی نظامِ عالم، و هم اساسِ علم است. خودِ علم هم اوّلین پایه ای که از آن پایه شروع می شود از حق شروع می شود؛ برای اینکه شما تا بخواهی دنبالِ تحصیل بروید می گویید که من هستم؛ رشتة پزشکی هم هست و من می توانم درس بخوانم؛ پس بدنبالش می روم . شخصی می خواهد سرِ زمینِ کشاورزی برود، می گوید من هستم؛ زمین کشاورزی هم هست و من می توانم کشاورزی کنم، حرکت می کند به طرفِ زمینِ. شخصی می خواهد بخوابد می گوید من هستم ؛ خوابیدنِ من هم واقعیت دارد و من می توانم بخوابم؛ پس می خوابم. یعنی هر کس هر قدمی که بر می دارد اوّلین چیزی که براساسِ آن چیز، کار را شروع می کند این است  که حقیقت هست و بر این اساس اینکه حقیقت هست به این نتیجه می رسد که بخواهد این حقیقت هم بخواهد باشد و هم نباشد محال است؛ برای اینکه اجتماعِ نقیضین پیش می آید. این «اجتماع نقیضین محال است»، ریشۀ تمامِ رشته های علمی است، برای اینکه آقای پزشک می گوید: من که می خواهم به دنبالِ تحصیلِ رشتۀ پزشکی بروم؛ رشته پزشکی بخواهد هم باشد و هم نباشد محال است؛ پس یا باید باشد یا نباشد و چون من می فهمم که هست پس به دنبالش حرکت می کند و به دنبال تحصیل می رود و هر استدلالی هم که در مقام رشته خودش، علم را به کار بگیرد همه باز زیر سر این دو تا مطلب است؛ یکی اینکه اجتماع نقیضین محال است، و یکی هم بالاتر از آن؛ آخر یک حقی هست که ما حتی «اجتماع نقیضین محال است» را حق می دانیم، که اگر حق اصلا نبود، اصلا «اجتماع نقیضین محال است» هم حق نبود. وقتی این یک کلمه را از خودمان برداشتیم، حرف سوفسطی جا می افتد. حالا این حرف ها را دقت کنید و رسالۀ شریف «أنه الحق» را باز کنید، در این رساله حضرت آقا می فرمایند در تلقینِ میّت این کلمه «حق» عجیب است، به میّتِ درون قبر می گوئیم إسمع، إفهم (بشنو و بفهم) که «أن الله حقٌّ»، «أن القیامت حقٌ»، «أن القبر حقٌ»، «أن المعاد حقٌ» و حق است، حق است و ... ، این کلمۀ «حق» چیست؟! حضرتِ آقا فرمودند: این کلمه ما را گرفت. حق یعنی چه؟ این کلمه چرا اینجا آمد؟

حالا یکی از شما بفرمائید آقا! برای همۀ اینها دلیل اقامه کن! ما عرض می کنیم اصلاً دلیل بردار نیست، چرا؟ برای اینکه تا بخواهی دلیل اقامه کنید به شما عرض می کنیم که این دلیلِ شما دلیلِ علمی است یا نه؟! اگر دلیلِ علمی است. علم بر مبنای «اجتماع نقیضین محال است» استوار است. اگر اینطور است؛ آنوقت «اجتماع نقیضین محال است» حق است یا باطل؟! خودِ این حق، حق است یا باطل؟! اگر بفرمائی «اجتماع نقیضین محال است» باطل است، دیگر هیچ علم پا نمی گیرد، چون تا گفتی من می خواهم بنویسم؛ شاید یک کسی جلوی شما در بیاید و بگوید شما که داری می نویسی، هم می نویسی هم نمی نویسی، شما می گوئید این چه حرفی است؟! من دارم می نویسم، می گوید نخیر، شما هم داری می نویسی و هم داری نمی نویسی، شما می گویی چون «اجتماع نقیضین محال است»، من دارم می نویسم. خوب، این «اجتماع نقیضین محال است»، حق است یا باطل؟ اگر باطل باشد هیچ علمی پا نمی گیرد. اگر حق است، پس اوّلین پلّه ای که می خواهی کار را شروع کنی همان حق است، بعد حالا می خواهی بگوئی: من می خواهم اثبات کنم که حق، حق است یا باطل است، اصلا می توانی چنین حرفی را بزنی؟! خیر! برای اینکه شما تا بگوئی من می خواهم اثبات کنم که «حق» حق است یا باطل؛ حق می گوید: من، تو و اثباتِ تو و دلیلِ تو و حرف تو و فکرِ تو، همه جا را گرفته ام، برای اینکه تویی باید باشی تا بگوئی «من» می خواهم اثبات کنم، و «اثباتی» هم باید باشد تا بگوئی من می خواهم «اثبات کنم» اراده ای هم باید باشد، علمی هم باید باشد ، تصوّری هم باید باشد، لذا تا گفتی «من می خواهم اثبات کنم که آیا حق ، حق است یا نه »، بعد در حقیقت می خواهد با حق، حق را اثبات کند. این است که مرحومِ طباطبائی می فرمایند شما اگر در حق شک کردی هم اثباتش می کنی؛ برای اینکه می گویی من می خواهم در تمام چیزها شک کنم که اصلا حق هست یا نه، می خواهم در حق هم شک کنم، می گوئیم: پس لازمه اش این است که همین شک کردنِ تو هم حق باشد، اگر شک کردنت حق باشد، پس حق در متنِ شکّ تو آمد. پس تویی هم هستی و به حقیقت داری شک می کنی که حق هست یا نه! در حقیقت با او خواستی در او شک کنی؟! تو تا می گویی من می خواهم شک کنم او را اثباتش کردی و تا بخواهی بگویی من می خواهم نفیش هم بکنی اثباتش کردی، چون تا بگویی نخیر، حقیقتی نیست، جوابش این است که حقیقت هست، چون تویی بودی و تو گفتی که حقیقت نیست، خود اینکه تو می گویی حقیقت نیست، تو و حقیقت نیستِ تو حق اند، لذا هر چه بروید از دست حق، در برو نیستید!

در آن تلقین که ان شاء الله در درسِ بیست و دو می رسیم به وادیِ تلقین، می بینید چه عجیب است که میّت را تلقین می کنیم، و این تلقین هم بر مبنای حق است. و لذا حضرتِ آقا در اوّلِ رسالۀ شریفِ انه الحق(از همین یازده رساله) می فرمایند اینکه آقایانِ حکما و عرفا بحث از حق را به میان آوردند، برای تبکیت (رد کردن و با چوبِ برهان از سفسطه راندن) سوفسطائی ها است. «حق» اینطور همه جا را می گیرد، آنچنان که حق باعث شده «اجتماع نقیضین محال است» درست شود و «اجتماع نقیضین محال است» هم باعث شد که علم پا بگیرد و لذا این چه فرمایشی است که کسی ما باید بگوید اساسِ حکمت و فلسفه را بر شک بگذاریم!! شما که اساسِ حکمت و فلسفه را بر شک گذاشتید، آیا این اساس بر شک گذاشتنِ شما حق است یا باطل؟! اگر حق نیست و باطل است، پس شما براساسِ باطل، مبنا را بر شک گذاشته ای؟! لذا معلوم است که این فلسفه تان از اساس باطل است و اصلا آن را بردارید. این است که متأسّفانه بعضی هم اتفاقاً این روش را تمجید هم می کنند و می گویند: چقدر خوب است اوّل آدم در همه چیز شک کند و اساسِ فلسفه بر شک گذاشته شود!! این چه فرمایشی است؟! چرا آدم اساس را بر شک بگذارد؟!! اگر اساس را بر شک گذاشت، پس باید شک، حق باشد؛ شاکّ هم حق باشد؛ اساسی هم که بر شک گذاشت حق باشد!! تا بگوید من اساس را بر شک گذاشتم. اگر شک حق نباشد، کسی هم که شک می کند حق نباشد، اساس را که بر مبنای شک گذاشت هم حق نباشد، پس کیست که مبنا را بر شک آغاز کرد؟! این است که هیچ راهی نیست جز اینکه اوّل مبنا را بر روی همان اصلِ حق استوار کنیم که عرض کردیم در درس اوّل همین اول و ابتدا، اصلِ وجود آمده میدان را گرفته است؛ بعد آن وجود را هم که با اسمِ شریفِ «هو» هماهنگ کردیم و دیدیم که حق اوّلین چیزی است که میدان را پر می کند و این اوّل، هم آخر است، هم ظاهر است، هم باطن است، هم وجود است که از او تعبیر به «هو» یا گاهی اوقات تعبیر به حق می کنند.

این است که فرمودند زیرا واسطه ای بینِ ایجاب و سلب نیست و این حکمِ عدم واسطه حکمِ اوّلی و ابدهِ بدیهیات است، که از این قضیه ابده تر این است که حق اساسِ کار است.

و لذا مرحومِ طباطبائی می فرماید اساسِ همۀ نظامِ هستی بر حقّ است؛ اساسِ تمامِ علوم هم بر حق است، و لذا ما باید حق را اولِّ اوّلیات یعنی روشن ترینِ روشن ها بدانیم.

حالا وقتی می خواهیم بیاییم واقعاً ببینیم این حق چیست که روشن ترینِ روشن هاست؟! می بینیم که باطن ترینِ باطن ها می شود، آنچنان در غیبِ مستأثره می خوابد که فرمود در مقامِ هویّتِ من دیگر هیچ کس نمی تواند راه پیدا کند. چرا آنجا راه نمی دهی؟! می گوید: برای اینکه تا می خواهی راه پیدا کنی، می بینی غیب شد، اصلاً هیچی شد، هیچی را نمی توانی پیدا کنی؛ این، روشن ترینِ روشن ها هست، در عین حال می گویی راست می گویید، اینکه ما می خواهیم شک کنیم باید ما باشیم و حق باشیم واقعا، شک هم باید حقیقتا شک باشد، پس این حقیقت چیست؟ تا گفتی حقیقت چیست؟ از دستت در رفت. این است که جنابِ مرحوم فارابی در کتابِ شریفِ «فصوص الحکم» (که حضرتِ آقا شرحش فرمود به نامِ «نصوص الحکم بر فصوص الحکم») می فرماید: «خُذ مِن ظُهُورِهِ اِلی بُطُونِهِ»؛ یعنی اگر می خواستی ببینی ایشان باطن هست، بگو نخیر، ایشان ظاهر است، تا گفتی ظاهر است می بینی باطنش را گرفتی. (وَ خُذ مِن بُطُونِهِ اِلی ظُهُورهِ) یعنی تا هم گفتی نخیر، ایشان کجا ظاهر است و ایشان که باطن است، تا گفتی باطن است دیدی ظاهر شد که اگر بخواهی بگوئی نخیر، خداوند ظاهر است، نمی بینی که خدا ظاهر است، بعد اینکه وحدت وجودی ها را اشکال می کنند، برای این است که سرّ حرفِ وحدت وجودی ها را نگرفتند و اینها خیال می کنند که تا گفت خدا یعنی زمین، یعنی آسمان، خوب این یعنی ظاهر! تو می خواهی از ظاهر به ظاهر برسی، نمی شود! باید از باطن به ظاهر برسی، و تا بخواهی بگوئی ایشان باطن است، مجبوری که از ظاهر به باطن برسی. لذا حرف قائلینِ به وحدتِ وجود، این مستشکلین را دچارِ حادثه کرده است؛ اینها تا می گویند حق یک حقیقت است و خداوند واحد است و وجود یکی است، در جا می گویند آقا! پس خدا یعنی زمین؟؟ پس خدا یعنی آسمان؟! این در حقیقت می خواهد از ظاهر به ظاهر برسد! تا اسم ظاهرش را خواستی اخذ کنی، می بینی ایشان پنهان شد و رفت. تا بگوئی: خدا را چه کسی دید؟! چه کسی او را یافت؟! چه کسی پیدایش کرد؟! می بینی عجب!! همه جا ظاهر شد. برای اینکه تا بگوئی: چه کسی دید و چه کسی پیدا کرد و چه کسی آن را یافت؟! می بینی ، خودِ تو و خودِ همان چه کسی گفتنِ تو، همه او شد که:

 همه از دست شد و او شده است    اَنا و اَنت و هُوَ، هُو شده است


اینطور حق می آید همه جا را پر می کند و لذا خیلی جای تعجّب است که هم مبنای فلسفه را روی شک بگذارند و هم کسی مبنای فلسفه را روی سفسطه بگذارد، در حالی که اگر روی شک یا سفسطه گذاشت، باید هم او واقعیت و حق باشد و هم سفسطه اش واقعیت و حق باشد، پس قبل از سفسطه و شک کردن و شاک شدن، اوّل حق شد. قبل از اینکه بگوید من شک دارم و شاکّم حق شد (اوّل همه چیز حق شد).

 

«وَالحمدلله ربّ العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

4 اردیبهشت 94

 

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

فعالیت های قرآنی