حدیث نورانی وضو

حدیث نورانی وضو

«یکی از سنن متقن اسوه حسنه، حدیث نورانی وضو»

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس سی و...

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس 32 و 33)

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاد...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس سی و...

پیغام مهم مدیریت سایت

پیغام مهم مدیریت سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

 

توجه                                  توجه                ...

بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسۀ بیست و نهم (درس ششم و هفتم)


ادامۀ درس ششم: «البته در پاسخِ این پرسش باید نیک تدبّر کرد و با عنایت و توجه تامّ سخن گفت و از سرِ فکرت و تأمل جواب داد؛ اینک از عادت بدر آئیم و با همان دیدۀ ایجادِ دفعی جهان را بنگریم؛ هر آینه در این نگریستن، چیزهائی عائدِ ما خواهد شد و به فکر ما خواهد رسید و حالاتی برای ما خواهد بود».

الحمدلله رب العالمین در این ایّام نامه های بسیار خوشی داشتیم؛ عزیزان و سروران از حالات خود در این ایّام مطالبی خوشحال کننده نوشتند؛ از مرقوماتِ شما خیلی مبتهج شدیم؛ و شاید عزیزانی هم حالاتی داشته بودند و وقتِ نوشتنِ آن را نداشتند که ما استفاده کنیم و بهره ببریم. خروج از عادت خیلی شیرین می شود و همانطوری که آقا فرمودند حالاتی دست می دهد، چیزهائی عائد می شود؛ خروج از عادت سفره پهن می کند؛ بر روی این سفره که مأدبۀ الهیه هست، غذا و طعام های ماوراء طبیعت چیده می شود که قرآن کریم از این نعمِ الهیه و از این اسرارِ وجودی و از این حقایقِ ملکوتیه تعبیر به بهشت و درجاتِ بهشت و حورالعین و ... می فرماید؛ مثلا در روز قیامت به یک معنا، که کم کم باید قیامت را براساسِ معرفتِ نفسِ انسانی تفسیر بفرمائید نه قیامت در طولِ زمان، آنجا می بیند که در حالِ تمثّل یک صورتِ منبسط و یک شکلِ خوشحال کننده در جانِ او تحقق می یابد و ظهور پیدا می کند و:

 

کان قندم نیستان شکّرم                             هم زمن می روید و هم می خورم 

 
می بینید که از متنِ وجودی اش، این شکل زیبا و جمال دل آرا برخاسته و خیلی هم دلنشین است و از دیدنش مبتهج است؛ بعد از او می پرسد شما کیستی؟ می گوید من حورالعینِ تو هستم. حور یعنی نور؛ اعیان، جمع عین می شود چشم، که می گوید من نورِ چشم تو هستم؛ شما از کجا ساخته شده ای؟ شما از کدام عملِ من برخاسته ای؟ می فرماید همان وضوئی که می گرفتی، همان وضوی تو، همان نیّتِ تو و همان طهارت و پاکی تو، من شدم و از خودت هستم و از تو برخاستم؛ در متنِ تو بودم و الان هم از خودت روئیده شدم که جنابِ مولوی می فرماید:

 

کان قندم نیستان شکّرم                             هم زمن می روید و هم می خورم

 

خودش هست، این چیزها عائد می شود! برای انسان های متعارف و عارفانِ ابتدائی که از آنها تعبیر به بهشتیان می فرمائید، حقایقِ ملکوتیه به صورت بهشت، نهرهای آب، درختانِ میوه دار، متمثّل می شود که اینها تمثّلاتِ با مثالِ اشخاص است، اینها صُوَرِ مثالیه ای است که از متنِ وجودِ خود شخص برمی خیزد و در جانِ او سرسبز می شود، نه اینکه در نشئۀ طبیعت باشد؛ مثلا الان شما می خواهید مبتهج بشوید، با یک کاهو خوردن، یک میوه خوردن، با یک آهو دیدن، با دیدن گله ای از گوسفندان و با یک کوه دیدن و یا نگاه کردن به یک علف سبز، نگاه به یک دشتِ منبسط، یا چشمه سارِ آبِ زلال چقدر انسان مبتهج می شود؛ چون با اینها حشر داریم مطابق با حشرِ ما با اشکال و صور اینجا، قرآن می خواهد با من و شما که حرف بزند و بخواهد بگوید که آن حقایقِ ملکوتیه برای شما مکشوف می شود و تمثّل پیدا می کند، در جانِ شما آن حقایق خودش را نشان می دهد، از جَنّاتٌ تَجری مِن تَحتِهَا الاَنهار سخن می گوید تا مورد فهم ما باشد و تمثّل به چیزی که با آنها حشر داریم می کند، که می گوید بهشت مثل نهرهای آب روان است. در بابِ اول شرحِ دفترِ دل، ذیلِ بسم الله الرحمن الرحیم سورۀ مبارکۀ فاتحه، چهل حدیث در شرح بسم الله آوردیم که یکی از آن چهل حدیث بسیار شیرین ولی طولانی است، از تفسیرِ شریفِ روح البیان نقل کردیم که پیغمبر می فرماید که ما در شب معراج دیدیم چهار نهر جاری است، همان انهارِ اربعه و نهرهای چهارگانه ای که در سورۀ چهل و هفتم قرآن که به نامِ حضرت خاتم الانبیاء، محمد (صلی الله علیه و آله و سلّم) است، حضرت می فرمایند که این چهار نهر برایم متمثّل شد، و بعد من دنبال این نهرها را گرفتم که ببینم مبدأ اینها کجاست؟ این خوب است، حالا رمزِ حدیث را توجه کنید؛ حالا اگر یک بهشتی متعارف باشد، فقط می رود کنار نهر می نشیند و از آب آن می نوشد و به به می گوید؛ ایشان اینطوری می کند، اما جناب خاتم انبیاء اینگونه نبود و دنبال آن را گرفت تا ببیند از کجا این چهار نهر می جوشد، چون ایشان اهل نشستن و خوردن آب نیست! حالا  این حدیث به عنوان تفسیر انفسی آیات قرآن کریم است. چهار تا نهر را دنبال کردیم، به جناب جبرئیل و فرشته های آسمان های بالاتر گفتیم این نهرها از کجاهاست؟ ایشان گفتند دنبال این نهرها را بگیرید، و ما رفتیم و رفتیم، دیدیم از یک قُبّه ای این چهار نهر می جوشد و معلوم بود که اینجا برای اهلِ بهشتِ متعارف کثرت است، اگر آنها هم در حقیقتِ جانشان بالاتر بروند به آن نقطۀ وحدت راه می یابند.

فرمودند که دیدیم که این نهرها از  تحتِ قُبّه ای می جوشد( حالا حدیث خیلی طولانی است که بعدا باید متنِ حدیث را بیاوریم و به مناسبتی قرائت کنیم)، و دنبال که کردیم، رسیدیم به این حقیقت که دیدیم اینها همه از بسم الله الرحمن الرحیم می جوشد. بهشتی متعارف که باشد، وقتی وارد بهشتش (یعنی بهشت جانش) کردند و صُوَرِ تِمثّلاتی که برایش متمثل می شود، از اینها التذاذ می برد، التذاذِ برزخی و خیالی که البته التذاذ خیالی، خوب است، آخر تا لفظِ خیال را شنیدید، این لفظ زود شما را گمراه نکند که که خیال بد است، نخیر! خیال، قوۀ انسانی است که زیرا باید حقایقِ ملکوتیه را شکار کند و به صورت اَشکال و صُوَر به انسان نشان می دهد (که یکی از اصولِ چهل و پنج گانۀ انسان در عرف عرفان همین بحث قوۀ خیال است که ان شاء الله بعد به عرض می رسد)، آنجا اکثرِ بهشتیان بهشتِ خیالی دارند تا به مراتبِ اوّلیۀ لذایذ و لذّاتِ عقلانی هم می رسند، اما انسان های ملکوتی و الهی، از آن سرچشمه آب می خورند نه از نهرهای بینِ راه. اینکه فرمودند جَنّاتٌ تَجری مِن تَحتِ الاَنهار، منظور این نهرهای بین راه نیست، می روند و به سرچشمۀ آبِ حیاتِ انسانی می رسند و می بینند که سرچشمۀ آبِ حیاتِ انسانی بسم الله الرحمن الرحیم است که حقیقتِ بسم الله باید پیاده شود. بعد در رسالۀ وحدت از دیدگاهِ حکیمِ عارف فرمودند: بسم الله الرحمن الرحیم، وجود است ؛ بسم الله الرحمن الرحیم، واحد است؛ یک حقیقت است؛ یعنی جنابِ عارف از وحدتِ قرآنی لذّت می برد؛ تنها لذتِ عارف از وحدتِ حَقّۀ غیرمتناهیۀ الهیه است؛ قُل هُوَ اللهُ اَحَدٌ، اللهُ الصَّمَدُ، که دیگر خالصِ خالص شود. وقتی از عادت در بیائیم اینها سفره هایش هستند، منتها سفره ها به مراتبِ افراد و اشخاص است. خروج از عادت که دست می دهد می بینید که هر کسی آن حقایق را مطابق با شغلش، مطابق با افکارِ شبانه روزیش، مطابق با محیطش، مطابق با عصرش پیدا می کند. حالا بیست و چهارتا از حالاتِ حضرت آقا که در رسالۀ شریفِ انسان در عرفِ عرفان آمده است، یکی از آن حالاتشان مطابق با زندگیِ حضرت آقا به صورتِ اَشکال و صور برایشان پیاده شده است که بعد وقتی از اینها اصول و کدها را استخراج می کنند می فرمایند که مطابق با خواسته های نفسانیِ هر کسی صُوَر و اَشکال و یافته های روزمرّه اش به او داده می شود.

از جنبۀ تمثیل در حدیثِ شریفِ معراج می بینید که برای جنابِ رسول الله خروجِ از عادت در آن مرتبۀ اتمّش پیش آمد و از آن تعبیر به «معراج» می شود که اصلا معراج یعنی خروج از عادت. معراج که عروجِ انسانی ست و از خُلق و خوی حیوانی و از عاداتِ متعارف بیرون رفتن است، یعنی خروج از عادت. منتها مراتب دارد که جنابِ رسول الله می فرماید: شترهائی را دیدم که بار سنگین کرده اند به صورت قطار می رود (علمِ حضرت علی را بر آن شتران بارکرده دیدند) که نه اوّلشان معلوم است و نه آخرشان. حالا چرا به صورت شتر؟ یا جناب حضرت امیر (سلام الله علیه) می فرماید: من اگر باءِ بسم الله الرحمن الرحیم  را تفسیر کنم و به قلم بیاورم و مکتوب شود، آنقدر کتاب می شود که اگر این کتابها بر 80 شتر بار شوند کم است و نمی توانند بارشان را تحمّل کنند. چرا حضرت شتر را مثال زدند؟ برای اینکه در آن روز باربرِ بسیار قوی، شتر بود؛ لذا مطابق با زمانِ خودِ حضرت امیر این حقیقت برایشان متمثّل شده است. و در آن معراج انسانیِ جنابِ رسول الله، مطابق با عصرِ ایشان (که مناسباتِ زمانی و مناسباتِ مکانیه را در تمثّلات دخلی بسزاست)، ایشان فرمودند که دیدم علم علی بر شتران بار شده و به صورت قطار می روند که نه اوّلشان معلوم است و نه آخرشان، یعنی اولش اول ندارد و آخرش آخر ندارد. چرا آقا فرمودند روی شتر و نفرمودند بر کشتی بار شده است؟ چون آن روز شتر در باربری معروف بود. حال در این عصر شاید مثلا هواپیما و غیره برای حملِ علمِ فلان عالِم متمثّل گردند. چرا؟ چون هواپیما مطابق با علمِ امروز است. بر این مباحث توجه داشته باشید که خیلی حرف دارند که ان شاء الله در رسالۀ شریفِ انسان در عرف عرفان بحث پیش می آید و عنایت می فرمائید که خروج از عادت، در آن رساله خوب پیاده شود که آقایانِ اهلِ معرفت می فرمایند برای اینکه قوّۀ خیال عادت کند که حقایقِ ملکوتیه را به بهترین اشکال و صور تمثّل بدهد، بهترین شکلی که در نشئۀ طبیعت است، شکل و صورت و قامت انسان و هیکل انسانی است، که از این مطلب در روایات تعبیر به صورتِ انسانی و هیکلِ انسانی می شود. بافتِ حیوانات بهترین بافت نیست، در موطنِ خودش بهترین بافت است، اما نسبت به هیکلِ انسان بهترین بافت نیست، آسمان برای خودش بهترین موجود است، اما نسبت به هیکلِ من و شما (نسبت به بافتِ من و شما) بهترین نیست! و لذا جنابِ پیغمبرِ اکرم تا نبوّتشان تجلّی کرد، آمدند بینِ افراد اخوّت را برقرار کردند که دوتا دوتا با همدیگر مأنوس باشند؛ وقتی این شخص با آن شخص مأنوس شد؛ این آقا تمامِ حقایق را به شکلِ آن آقا و آن آقا تمام حقایق را به شکل این آقا می بیند! و خودشان (جنابِ رسول الله) نیز با حضرتِ امیرالمؤمنن علیه السلام عقدِ اخوّت بستند و چون با ایشان عقد اخوّت بستند و این هیکل و این قامت و این بافت را برای برادری خود انتخاب فرمودند و لذا تمام اسرارِ معراج را فرمودند من به شکل علی دیدم. این است که باید اشکال را عبور کرد تا ببینیم متن واقعش چیست! حضرت در معراج تمام حقایق و تمام مسائل را دیدند، همۀ بهشتیان، همۀ جهنمیان، همۀ انبیاء، همۀ آسمان ها و ... را مشاهده کرد. تا آن جائی که پای شکل در کار است، همۀ اینها صورِ مثالیه و برزخیۀ تمام اسرار نظام هستی است که در جانِ آقا پیاده شده، اما همه را به شکل علی دیدند. حالا می فرمائید جهنم و جهنمی را چرا به شکل علی دید؟ مگر علی جهنم است؟ خیر! جهنم مظهرِ جلالِ علی و بهشت مظهرِ جمالِ علی است! و لذا هم جهنم و هم بهشت را به شکل علی می بیند، منتها یکی را در قالبِ جلال و دیگری را در قالبِ جمال. و یکی از اسراری که سالکان و انسان ها را در مسیرِ رسیدن به کمال سوق می دهند این است که شخص به شخصی واحد توحّد پیدا کند، که این اصلا، یک برنامه است!

لذا صاحبِ بحرالمعارف مرحوم جنابِ ملاعبدالصمد همدانی به ما می گویند که اگر 24 شرط را استاد راه داشت او را انتخاب بفرمائید برای اینکه اقای شما و سرور شما و مولای شما باشد. حالا که این 24 شرط را در او یافتی خودت را به او تحویل بده و شبانه روز فکرت را به ایشان مشغول داشته باش. لذا در خواب، ایشان (استاد) را می بیند؛ در بیداری چیزی می بیند به صورتِ ایشان است؛ چرا؟ چون دیگر قوّۀ خیال سوق یافته است، توحّد یافته است، قوّۀ خیال از افسارگسیختگی درمی آید و تمامِ اسرار را به شکلِ (این استاد) برایش متمثّل می کند که بعد بیدار می شود و می گوید من فلانی را خواب دیدم، چرا؟ چون براساسِ آن محبتِ قلبی که نسبت به ایشان پیداکرده است ایشان را در خواب و بیداری و ... می بیند و آن آقا برایش آینه می شود؛ چه اینکه به هر چه رو بفرمائید همان چیز برای شما آینه می شود و شما را نشان می دهد؛ به خصوص اگر انسان به انسانِ کامل رو بکند، انسانِ کامل آدم را آنطوری که هست به او نشان می دهد.

یک وقت استادت را به شکل بَدی در خواب می بینی، اینجا باید توجه داشته باشی که آن استاد بد نیست، ایشان ترا آنطور که هستی به تو نشان داده است. برای ما بسیار پیش آمده که حضرت آقا را خواب دیدیم، متأسّفانه گاها با اشکالِ ناجور، معلوم است که این خواب بیننده یعنی خودش خراب شده است. ایشان آینه ای است که خرابی ترا به تو نشان می دهد، چون جلوی آینه که ایستادی آینه هرآنچه را که تو هستی نشانت می دهد، آن جرم که آینه نیست، آنچه که او می نمایاند چیزی است که در تو هست.

لذا شخصی به جنابِ امام صادق سلام الله علیه عرض کرد که آقا فلانی خیلی نسبت به شما بدگوئی می کند؛ آقا فرمود راست می گوید. همان شخص گفت آقا یکی دیگر است که خیلی به شما ارادت دارد؛ آقا فرمودند راست می گوید. بعد سؤال کرد به محضرِ ایشان که چطور شد فلانی بدی شما را می گوید و شما فرمودید درست می گوید؟ آقا فرمودند: من آینه هستم، ایشان خودش را در آینۀ من آنطوری دیده است؛ در حقیقت من بد نیستم بلکه خودش را بد دیده و دارد به خودش بد می گوید؛ مرا بدگوئی نمی کند. و دیگری هم در آینۀ من، خودش را خوب دیده دارد و دارد خوب می گوید، اما دارد خودش را تمجید می کند نه من را؛ که در حقیقت کسی صورتش را در آینه نگاه می کند و می گوید به به! یعنی در حقیقت صورت خودش را تمجید می کند. و اگر کسی در آینه نگاه کند و می گوید او! اوه! در حقیقت به صورت خودش تف می زند و اُف می گوید نه به آینه. لذا گاها انسان استاد خودش را بد خواب می بیند و آن خوابش دلیل بر این است که کج شده است و اگر یک مقدار مراقبت را شروع کند می بیند دیگر بار استادش به شکل خوبی نمایان می شود.

این حالات فراوان پیش می آید و اینجا خروج از عادت هیچ قاعدۀ خاصّی ندارد و هر کسی بایستی خودش را مواظب باشد (بپاید) که از عادت دررفتن برای او چگونه پیش می آید؛ یک وقت به دیدنِ سبزه زاری؛ به دیدنِ چشمه ساری؛ به دیدنِ یک کوهی؛ به دیدنِ یک درّه ای؛ به دیدنِ یک حیوانی؛ به دیدنِ یک صحنه ای؛ به دیدنِ یک امامزاده ای برایش متمثّل می شود. نوعا مردم می روند در امامزاده ای و برایشان خوابی هم پیش می آید، این یکی از همان مواردِ خروج از عادت است! آن امامزاده باعث می شود که ایشان از عادت دربیاید و یک مقداری به گوشه ای از حقایق برسد. شاید در جائی که در واقع امامزاده نمی باشد، امّا مردم به او اعتماد دارند، بعد می بینید از آنجا شفا هم می گیرند و ... ، عیبی ندارد اینطور هست و پیش می آید؛ و این مربوط به نفسِ خودشان است نه مربوط به آن نقطه. اینها همه از مواردِ خروج از عادت است. این است که چیزهائی عاید ما خواهد شد (اگر خروج از عادت پیش بیاید) و چیزهائی به فکرِ ما خواهد رسید که در اثر سالیان مطالعه به آن نمی رسیدیم. یک دفعه مشاهده می شود که به دیدنِ مثلا یک مورچه حالی وصف ناپذیر به انسان دست می دهد که می گوئی ای خدا اینهمه درس رفتیم، بحث رفتیم، چطور این مطلب به ذهنمان نرسید و با دیدنِ یک مورچه این مطلب حل شده است؟ یا با دیدنِ یک پرنده مطلب حل می شود؛ چرا؟ چون نظامِ هستی همه برای ما معلّم اند.

حدیث داریم که جنابِ حضرتِ خضر با حضرتِ موسی که با او به مسافرت دریایی می رفتند که جنابِ استادِ عظیم الشأن موسای کلیم، حضرتِ خضر، وقتی می خواهد این شاگردش را به مسافرت ببرد و برای ایشان مطابق با صور مثالیه ای که در دنیا و در زندگی روزمرّگیش با آنها حشر داشت و با آنها مأنوس بود ایجاد نماید؛ ایشان را به سفر دریا و به سفر خشکی و به سفر یک روستا و مردم برد که ایشان دریا ببیند، خشکی ببیند، کشتی ببیند و دشمنی ها ببیند و ... ، اینها را در حدیثی جنابِ رسول الله فرمودند که حضرتِ جناب خضر هزار تا صحنه از صحنه های زندگیِ خود جنابِ موسای کلیم را برای ایشان خواست تصویر کند که ایشان فقط سه تای آن را تاب آورد و بیش از این تاب نیاورد، الان اصطلاح ظاهری که داریم این است که بیش از این صبر نکرد و در قرآن هم داریم که حضرت خضر به ایشان فرمود دیگر بیش از این تو صبر نداری و «هذا فِراقٌ بَینی وَ بَینَک»، برو دنبالِ کار خود باش تا ان شاء الله قوی تر بشوی و اسرار برایت مکشوف شود، نه اینکه جنابِ موسی را رد کرده باشد بلکه یعنی باید قوی تر بشود. این به من و شما درس می دهد که اگر بخواهیم موسوی مشرب شویم باید دم به دم قویتر گردیم.

حال ببینید برای یک پیغمبر خدا، اگر یک ولی الهی بخواهد او را به مسافرت ببرد، صور مثالیه ای را به او می نمایاند که برایشان متمثّل شود که با استادش در حال رفتن است و بعد می بیند در دل دریا و کشتی، استاد در حال سوراخ کردن کشتی است که غرق شود و ایشان (جناب موسی) دادش در می آید و بعد که از آن حال درمی آید می بیند عجب چرا تاب نیاورد! این، در حقیقت خروج از عادتِ جناب موسی کلیم بود (در سورۀ مبارکۀ کهف)؛ برای ایشان خروج از عادت پیش آمد که اینطور شد. برای حضرت جنابِ آدم (علیه السلام) در داستان آدم و حوّا و شیطان، در آنجا هم خروج از عادت پیش آمد که برایش بهشت تجلّی کرد و از آن حالت که درآمد و دوباره برگشت به عادت، دیگر دادش بلند شد. از این داستان می فهمیم که خروج از عادت به دوام نیست. باز هم در همین رسالۀ انسان در عرف عرفان آقا می فرمایند که: فکر نفرمائید یک عارف هر وقت که تصمیم بگیرد، باید برایش حال دست بدهد ؛ خیر اینطور نیست.

بعد عبارتی را از جنابِ ابنِ عربی نقل می کنند که «حالاتُنا لَیسَ فینا بِدائِم»، که حالات و مکاشفات و حقایق ما برای ما همیشه به صورت دائمی نیست که لحظه به لحظه، خروار خروار به ما داده شود؛ فرمود دائمی نیست. این است که اگر رسالۀ انسان در عرف عرفان را ببینید ملاحظه می کنید که آقا می فرمایند در فلان شب اینطور شد، در فلان روز اینطور شد، داشتم قرآن می خواندم مثلا سورۀ مبارکۀ واقعه «وَ انَّ الجَحیمَ ...» می خواندم که یک دفعه جهنم برای من متمثّل شده است؛ رسیدم به آیۀ «وَ اِذَا الوُحُوشُ حُشِرَت»، تمامِ اسرارِ مردم را به من نشان دادند! اینها دیگر مطابق با حالاتی است که می فرمایند از حقایقِ ملکوتیه به انسان رو می آورد. خودِ شخص نمی تواند با خواسته و به زور برای خود حال درست کند؛ بلکه باید بدهند، اینها دادنی است که «حالاتُنا لَیسَ فینا بِدائِم»! و آدم باید دائما در کار باشد تا یک دفعه شکاری پیش آید، که شکار اگر پیش آمد و ایشان این شکار شدۀ خودش را تاب نداشت و زود به دیگران گفت، دوباره باز می گردد به عادت؛ خروج از عادت را از دست می دهد؛ حالا تا کی طول بکشد باز دوباره خروج از عادت دست بدهد.

در عبارت پایانی درس ششم داریم:

ادامۀ درس: «اینک از عادت بدرآئیم و با همان دیدۀ ایجاد دفعی، جهان را بنگریم، هر آینه در این نگریستن چیزهائی عائد ما خواهد شد».

این (چیزهائی)، خیلی حرف دارد.

ادامۀ درس: «و به فکر ما خواهد رسید».

گاهی می بینید مطلبی به فکر آدم می رسد که با مطالعۀ هزار تا کتاب نمی شد به آن رسید. گاهی صاحب کتاب یک کتابی را می نویسد، عبارتی را می آورد، آن عبارت را خودش به بعضی از حقایقش عنایت دارد، جنابعالی که این کتاب را مطالعه می کنی یک دفعه می بینی از همین عبارت یک مطلبی برایت روشن شد که اگر از آن صاحب کتاب بپرسی، آقا منظورتان این بوده که من گرفتم، ایشان در عجب است که مطلب خوبی دستگیر شما شده است و برای ایشان هم مکشوف می شود! عبارتِ کتاب این مطلب را می رساند، اما متأسفانه من متوجه این قضیه نبودم، مطلبی بود که خروج از عادت برای شما با به ارمغان آورده است.

ادامۀ درس: «و حالاتی برای ما خواهد بود».

در این عبارت حضرت آقا سه ارمغان خروج از عادت را برشمردند که خیلی حرف ها دارد: 1- چیزهائی عاید ما خواهد شد، 2- و به فکر ما خواهد رسید، 3- و حالاتی برای ما خواهد بود.

حالا اجازه بدهید به دیوان آقا مراجعه کنیم و ترجیع بند دیوان را که خیلی پرحرف است ببینیم؛ صفحۀ 225 به بعد:


در شبی حال بود و بیداری                          گریه بود و حضور و اذکاری


این بیت نشان دهندۀ این است که از راه های خروج از عادت، گریه، حضور، خلوت، اذکار و شب، تاریکی هست، گاهی بیداری، گاهی خواب است، مطابق با حال خودِ شخص پیدا می شود!

مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی می فرمایند که من تمام حقایق و اسرار را در خواب می گرفتم. برای ایشان اینطور بوده است. لذا در یکی از کتاب هایشان می فرمایند از بس که در خواب اسرار گرفتم همیشه سعی می کردم بخوابم! حالا این چه شیرین است! این هم حرفی است! حتی به قلم هم آوردند که فرمود گاهی اهلِ منزل ما، مرا در خواب به یک حالاتی می دیدند که مثلا جسم من در هیجان است و ... ، و بعد از خواب که بیدار می شدم، از من می پرسیدند که دیشب چرا اینطور بود پیچ و تاب داشتید و ... ، من می گفتم که خدمت فلان امام تشرّف داشتم. هست! خواب و بیداری برای همه کس هست! مطابق با مزاج هاست ،مزاج ها دخیلند؛ محیط دخیل است؛ نان و آب و غذا دخیل است؛ دوستان انسان دخیلند؛ اجتماع و کوچه و بازار و ... همه دخیلند! حالا حرف ها پیش می آید.


در شبی حال بود و بیداری                          گریه بود و حضوری و اذکاری

در خجسته سحرگه آن شب                       از سرا آمدم برون باری

سر به بالا نموده ام ناگاه                             متحیر ز صنعت باری 


باری اوّل به معنی یک بار و باری دوّم به معنی حق تعالی است. ناگاه در مصرع اوّل بیت سوم به معنی ناآگاه و بی خبر است.

حالا اینجا در آن شب، یک دفعه با دیدن چهرۀ ستاره ها خروج از عادت پیدا شده و حقایق پیش آمده است که:


لشکر بیشمار اِستاره                ماه می کردشان علمداری


همینطور فرمایشاتی دارند تا اینجا (صفحه 227):


گفتم ای پاک آفریننده                هست شاهی ترا سزاواری


الان این که می فرمایند اگر ما با دید دفعی به جهان و نظام آفرینش و به آمد و شد ستارگان و هیئت و بافتشان و ... ، طبق همان عبارتی که در درس ششم داشتیم، بنگریم، این الان به عنوان یک مورد و یک مصداق است که وقتی سر را بالا کردیم و ستاره ها و چینش و حالات و نظم و ترتیب اینها را دیدیم می بینیم که سبحان الله، چه می کنند، و یک دفعه خروج از عادت پیش می آید. حالا این را می گویند شاهی، که اینطور همه را در تحت تسخیر خود بگیرد.


دل ندارد هر آنکه این درگاه                          شب ندارد حضور و بیداری

دست ما گیر و وارهان ما را                         از گرانجانی و سبکساری


گرانجانی و سبکساری در اصطلاحِ محلی خودمان می گوئیم لَش؛ که این تعبیر، تعبیر خیلی جالب و شیرینی است ؛ فلان کس لش هست اصلا تکان نمی گیرد. آنوقت خود این لفظ «لش» حرف هایی دارد.


دلم آمد به اضطراب آن دم                           من چه گویم چگونه پنداری؟


حالا چه باید بگوییم؟ مگر با اضطراب دل می شود چیزی گفت؟ چطوری باید بگوییم؟ که در ابتدای درس هفتم هم می فرمایند: «که وصف آن به گفتگو محال است»! چگونه آدم حرفش را بزند؟ 

بعضی از عزیزان نامه ها نوشتند که مثلا گاه در خواب یا بیداری چیزهائی برایمان پیش می آید که در اضطراب و درد و مشکل می افتیم که گاهی نزدیک است انسان جان بدهد! اینجا از آن حرف هاست، و جواب این است که عیبی ندارد! «دلم آمد به اضطراب آندم» حرف از دل است؛ قلب دائما در اضطراب و تقلّب است؛ چرا نفرمود روحم آمد به اضطراب آندم؟ چرا نفرمود عقلم آمد به اضطراب آندم؟ عقل مضطرب نیست، چون عقل برهانی است و حرف هایش سر راست است؛ روح مضطرب نیست چون آن جانبی است؛ سرّ هم مضطرب نیست، اما دل در اضطراب است، چون دل یعنی قلب (معنی عربی دل) از تقلّب و انقلاب و زیرو رو شدن می آید که مدام بالا و پستی دارد که: 


گهی بر تارک اعلی نشینیم                       گهی تا پشت پای خود نبینیم


این تقلّب و انقلاب دل عیبی ندارد و مشکل ایجاد نمی کند؛ منتها خود شخص باید ببیند که اگر تحمّل ندارد و خدای نکرده دارد قالب تهی می کند، مجبور است خود را زود با اینجائی ها اُنس دهد تا آرام آرام با موجوداتِ آنجائی حشر پیدا کند و تحمّل داشته باشد و ان شاءالله مشکل تولید نکند و الّا چه بسا قالب تهی شود.

 
دلم آمد به اضطراب آندم                             من چه گویم چگونه پنداری؟

 

در ذهنتان چطور می خواهی تصورش کنی؟ حالا به یک نحوه بگویم:

 

آنچنانی که زن به درد مخاض                       گاه شیون کناد و گه زاری


می فرمایند چگونه آن اضطراب دل را برایتان تشریح کنم؟ چگونه راجع به آن فکر می کنید؟ حالا اگر بخواهم تشبیه کنم می شود تا حدی آن را به درد زایمان خانم ها تشبیه کرد (دردی شدید که تحمّلِ آن سخت است). در الهی نامه می فرمایند: «الهی آن که را درد نیست درمان نیست». به تعبیر شریف ایشان باید خدا درد بدهد تا درمان حاصل شود.


آنچنانی که زن به درد مخاض                       گاه شیون کناد و گه زاری

 
در حالات حضرت مریم ملاحظه بفرمائید که خواست برایش خروج از عادت پیش آید و خواست که از این نشئه برخیزد، درد زایمانش گرفت و درد زایمان سخت است. همانطور که ما می خواستیم از مادر ظاهری متولّد شویم، این مادر بندۀ خدا چقدر درد کشیده است که الان متأسفانه با آمپول و ... برداشتیم که بدکردیم و خوب روشی نیست، زیرا نظامِ هستی و طبیعت است و قراردادِ تکوینی و سنّتِ الهیۀ نظامِ عالَم است و روی حساب پیاده شده است که فرمودند آن درد برای زن چقدر کار می رسد و اگر زن اهل شکار باشد و اهل حرف باشد و حرف بشنود، آن درد چه حقایقی را برایش مکشوف می کند. که همیشه می خواهیم بزنیم و دربرویم؛ بچّه را هم متولّد کند و بیندازد در جامعه و هر چه درآمده هم درآمده است همینطور گرفتاری است.

جناب مریم را دردِ زایمان گرفت، آنچنان دردی که (سورۀ مبارکۀ مریم را به یک روش خاصت، هر طوری که دلت می خواهد و با هر تن صدائی که از درون خودت برمی خیزد نه تقلیدی از این و آن؛ هرجور که از خودت بر می خیزد قرائت بفرمائید)، حضرت مریم می گوید: ای کاش من مرده بودم آنقدر که این درد سخت است.

این که درد زایمانِ ظاهری است که مادر آن لحظه می گوید ای کاش مرده بودم من این بچه را نمی خواستم بدنیا بیاورم، خروج از عادت، آنچنان دردی می آورد که اگر این دردِ زایمان مادر را به توان میلیاردها بکنی باز به حساب نمی آید. درد دارد و سخت است.


آنچنانی که زن به در مخاض                         گاه شیون کناد و گه زاری

اشک از دیدگان من گوئی                           آب از ناودان شده جاری 


آنچنان دردی که دیگر گریه راه نمی دهد؛ مادرِ بیچاره آنهمه درد را بخاطرِ عشقِ به بچه تحمّل می کند و عشق است که مادر را نگه می دارد:


عشق دستم گرفت در آن حال                    همچو مادر بداد دلداری

 
عیبی ندارد الان حقایق مکشوف می شود (تحمّل کن).


گفت کای نو رسیده فرزندم                         وی ز اخلاق ناروا عاری 


آنجا (در درس ششم) فرمود خروج از عادت تولّد ثانی است، لذا آدم دوباره متولّد می شود، حالا حرف هایی را که خواندیم در اینجا پیاده بفرمایید که ای کسی که از اخلاق ناروا در آمدی و الان برهنه شدی، از خُلق و خو و عادات حیوانی در آمدی و رسیدی به جایگاهِ انسانی، خروج از صفاتِ حیوانی پیدا کردی و به صفاتِ انسانی متّصف شدی که حالا متولّد شدی و اسم آن را تولّد ثانی و خروج از عادت گذاشتی.


گفت کای نو رسیده فرزندم                         وی ز اخلاق ناروا عاری


کدام اخلاق ناروا؟ همان که به حضرت ابراهیم فرمودند آن چهار صفت را از خود دور کن (لجن خوری؛ زیبائی طلبی؛ شهوت پرستی؛ لاشخوری) که دیگر استدعای بنده از عزیزانِ کلاس این است که از هم اکنون آرام آرام و گام به گام عادت کنیم! نه بصورت یکدفعه ای که فردا زندگی تان بهم بریزد بلکه گام به گام. دیگر طوری لباس نپوش که کسی بگوید آخر اینطور لباس پوشیدن با معرفت نفس سازگاری ندارد. شما وقت نداری؟ کار نداری؟ اینطور زینت طلبی چرا؟ دیگر خانه های من و شما خیلی نباید با زرق و برق باشد، همین اندازه که بتوانیم در آن خانه، این بدنِ حیوانی خود را بگذاریم یک چند شبی می خواهد اینجا استراحتی کند برایش کافی است، بس است چقدر دیگر می خواهی عمر برایش مصرف کنی؟ نباید مصرف شود. حالا اگر بیایند یخچال من و شما را باز کنند و ببینند که 80 جور غذل در آن هست این دیگر از من و شما دور است. از همین جاها شروع بفرمائید، بسم الله الرحمن الرحیم را بگوئید و شروع کنید از همین الان.

«وی ز اخلاق ناروا عاری»: برهنه شدی، درآمدی، خوب است! می خواهی چه کار کنی؟ از لجن خواری؛ زینت طلبی؛ لاشخوری و شهوت پرستی بیرون بیا!  شهوت تا اندازه ای که از نظر شرع مقدّس مجاز است بس است! دیگر حیوانی و خروسی نباشد که تمام وقت خودش را برای آن بگذارد، آخر آن شهوت نجاست می آورد و نجاست با طهارت سازگار نیست، هر کجا پای نجاست به میان آمده، قهرا بدانید که حقایق ملکوتیه رو نمی آورند و اینجا حرفها دارد، و در همین جا و در همین نکته حرف ها پیش می آید! چرا در شرعِ مقدّس فرمودند هنگامِ خواندن نماز یک دست لباس مخصوص نماز داشته باشید؟ این خیلی سِرّ در آن هست! یک دست لباس مخصوص نماز! مثلا الان خان مهای ما مقیّدند که یک چادر برای نماز داشته باشند. ما آقایان که چادری نیستیم مثلا! شرع مقدس و عزیز ما فرمود یک دست لباس، مخصوص نماز داشته باشید که این مطلب یک لِمّ و سرّ عجیبی دارد؛ لباسهای غیر نماز در نماز نمی گذارد حقایق در نماز رو بیاورند! فتأمل که حرف ها پیش می آید.


گفت کای نورسیده فرزندم                          وی ز اخلاق ناروا عاری


حالا که از اخلاق ناروا برهنه شدی و درآمدی و زائیده شدی و متولّد شدی و حالا این هستی، حالا توحید برایت متجلّی می شود. حالا سؤال: خروج از عادت که پیش بیاید  چه چیزی بر آدم باید متجلّی شود؟

 

همه یار است و نیست غیر از یار                                 واحدی جلوه کرد و شد بسیار


به صحرا بنگرم صحرات وینم                        به دریا بنگرم دریات وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت                 نشان از قامت رعنات وینم


همه اش تویی، خودتی، دیگر کوهی نیست؛ درّه ای نیست؛ دشتی نیست؛ زمینی نیست؛ آسمانی نیست.


همه از دست شد(رفت) و او شده است                     اَنَا و اَنتَ و هُوَ، هُو شده است


خودش می شود که:


همه یار است و نیست غیر از یار                                 واحدی جلوه کرد و شد بسیار


که صدور کثرت از وحدت می شود.


پس از آن رو به سوی خانه شدم                 به مصلای خود روانه شدم

همچو مرغ گرسنه و تشنه                         پی تحصیل آب و دانه شدم


حالا در آن خروج از عادت، چقدر گرسنه می شود، منتها نه گرسنۀ آب و  نان مادی، منظور از آب و دانه، حقایق ملکوتیه و القائات است که برویم ببینیم در سفره برای ما چه گذاشته اند!

حالا آب و دانه چیست؟


در حضور یگانه مشوقم                               عاشقانه سَر دوگانه شدم


یعنی شروع به نماز شب و نمازهای دو رکعتی کردم (سر دوگانه نمازهای دو رکعتی منظور است). پیرمردی عزیز (پیرمردی خیلی محترم که آقاجان خیلی ایشان را ناز می کند)، ایشان به نماز شب یک دسته نماز می گوید. حالا اینجا آقا هم شبیه آن پیرمرد از نماز شب و نمازهای دو رکعتی به سر دوگانه تعبیر می فرمایند.


گاه اندر رکوع و گاه سجود                           از سر شوق عاشقانه شدم 

آتش عشق آنچنانم کرد                              سر و پا آتش و زبانه شدم


باز دل در التهاب آمد؛ دل هست و همین گرفتاریها را دارد؛ دل است، قلب است، انقلاب دارد؛ گاهی می آرمد، گاهی برمی خیزد، گاهی گریه است، گاهی ساکت است؛ گاهی ضجّه است و گاهی آرام؛ اصلا دل اسماء متقابل دارد؛ گاهی قبض است، گاهی بسط؛ تمامِ اسماء متقابل حق در نفس انسانی، در مقامِ قلبِ انسان پیاده می شود.

گاها جان ها تحمّل حالات را در هنگام شکار ندارند و تاب نمی آورند. ولی گاهی جان ها اوّل قوی می شوند بعد شکار می کنند، اینها را عرفا تعبیر به «رند» می کنند که امام علیه الرحمه در آن غزل معروفشان فرمودند: «از دم رندِ می آلوده مددکار شدم»؛ رند کسانی هستند که قبل از آنکه شکارچی شوند قوی می شوند، قوی که شدند دریا دریا شکار می کنند، هیچی پس نمی دهند (نم پس نمی دهند)، اگر هم بخواهند گه گاه. الان این رسالۀ در دست چاپ (انسان در عرف عرفان)، 24 تا از حالات آقا آمده است؛ آقا جان دفعۀ هزارمش را بفرمائید؛ مثلا اگر دریا دریا باشد این یک نمی است؛ مثل اینکه آدم تشنه باشد و یک دریا آب باشد و بعد لب را بگیرد کنار کوزه ای، جائی که مقداری نم دارد، تا لب تر کند، این الان لب تر کردن است. مگر هزاران سال هم بگذارد آنهایی که اینطور گرفتند پس می دهند؟ بندۀ خدائی یک وقت در خواب در محضر حضرت آقا بودند (در خواب برایش حالی پیش آمد که فرض چیزی بگیرند)، به آقا عرض کرد که آقا شما دیشب خیلی شکار داشتید؛ شکارهای دیشب شما چه بود؟ آقا دهان را بستند که چیزی نگویند، ایشان توسّل به یکی از علاقه مندان جست که فلانی می گوید: آقا همیشه کیجیک کیجیک ره گنه گدگد ره نؤنه (آقا همیشه مطالب کوچک و کوتاه را بیان می کنند و مطالب بزرگ و بلند را نمی گویند). اینها چیزهائی است که گاه گاهی هست و اینها چیزهائی است که مطابق با حالات افراد پیش می آید. بیان 24 گانه از حالات آقا (در رسالۀ انسان در عرف عرفان) چیزکی است که ما لب تر کنیم. آنطور که نیست که آقا تمام و کمال بیان کنند یا صدرش را نفرمودند؛ یا ذیلش را نفرمودند؛ یا وسط؛ یا هر سه یا دو تا را نفرمودند؛ بالاخره تماما نیاوردند.

بعضی بندگان خدا زود براه می افتند مزاجشان آماده است؛ مثل اینکه یک نفر لاغر است می خواهد چاق بشود و تا بخواهد چاق شود طول می کشد؛ یکی سلول های بدنش آمادگی دارد و مزاجش طوری است که زود چاق می شود؛ اینکه زود چاق می شود با او که دیر چاق می شود فرق می کند؛ بعضی ها در سیرِ انسانیِ در خروج از عادت زود چاق می شوند و اینها خطرناکند؛ این صوفیگری ها و بازی هایی که در آمده است برای اینهائی است که زود چاق شدند و از اینگونه خطرها هست!

سامری زود چاق شد و بعد خطر درست کرد؛ حالا آمده تازه در مقابل موسی ایستاد!! اصلا همۀ مردم را گمراه می کند! و گمراهی هاست که پیش می آید. و آنهائی که خیلی قوی شدند، آنها دیگر این مسائل و گرفتاری ها را ندارند. و لذا جنابِ خواجه عبدالله انصاری فرمایش خیلی بلندی دارد، می گوید که: 


حلّاج اَنَا الحَق گفت و تاجِ سرِ دار شد                          عبدالله اَلحَق گفت و تاجدار شد 


حلّاج (منصور) اَنَا الحق (من حق هستم) گفت و تاجِ سرِ دار شد (چون منصور را بدارش زدند)؛ عبدالله (منظورخودش) االحَق گفت و تاجدار شد، این عبدالله قوی تر از منصور حلّاج شد، نه اینکه حلّاج را مثال زدیم به این معنی باشد که ایشان زود چاق شده؛ اینطور نیست؛ ایشان هم جان به لب آورد تا به شکار رسید ولی با همۀ این حرف ها باز خواجه عبدالله می فرماید هنوز برایشان زود بود. این است که مقداری تند شد و دیگر به تاج سردار شدن رسید و اعدامش کردند و در همان لحظۀ آخر هم گفت این ریسمان شما و دار شما و آتش زدن شما و درخت شما و ... ، همه حق است، همه درست است! که مردم گفتند این دیگر چه دیوانه ای است؟ اما عبدالله دیگر نگفت اَنَالحَق، بلکه اَلحَق گفت و تاجدار شد. هیچ کس نیامد او را ببرد دارش بزند، که تو می گوئی من خدا هستم، البته منصور هم بنده خدا، نگفت من خدایم!


آتش عشق آنچنانم کرد             سر و پا آتش و زبانه شدم 

باز در التهاب آمد دل                   همچو کودک پی بهانه شدم

کاش در آن زمان بی تابی            واصل مِلک جاودانه شدم

 

که دیگر از اینجا می رفتیم مثلا.

 

وجد آمد چنان که پنداری            مست چنگ و می و چغانه شدم 

 

که دیگر اینها آلات موسیقی خاص است.

 

بند بگسسته و ز قفس رسته       پر زنان سوی آشیانه شدم

سورۀ انبیاء به پیش آمد              غرق نورش در آن میانه شدم


که تمامِ اسرارِ قرآن را در آن واقعه در قالبِ سورۀ انبیاء به ایشان نشان دادند. چرا سورۀ انبیاء؟ یک وقت برای کسی پیش می آید به سورۀ حمد حقایق را نشان می دهند و دیگری به سورۀ توحید و برای یکی به یک آیه و برای دیگری به یک کلمه و دیگری به یک حرف و ... ، اینها در اثر خروج از عادت هست و هیچ معیارِ خاصی ندارد ؛ چیزها عائد می شود.


که پرتوی از جمال جانان را           من بی سر و پا نشانه شدم


نشستم و نظاره اش می کنم، درونِ جانِ خودم و در حقایقِ وجودیِ خودم.


رو به اقلیم عشق آوردم             ور همه روی بر کرانه شدم

چون به سلطان عشق رو کردم           مترنّم به این ترانه شدم 

همه یار است و نیست غیر از یار                 واحدی جلوه کرد و شد بسیار

انشاءالله فردا درس هفتم باشد.


«والحمدلله ربّ العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs  

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت 

95/4/5

 

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

فعالیت های قرآنی