آخرین مطالب اخبار

حرکت جوهری وارتباطش با زندگی متعارف اجتماعی

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

حرکت جوهری که یکی از مهم ترین نظریه ها در فلسفه ملاصدرا است، به چه معنا است؟ و نقش آن در زندگی روز مره انسان چگونه است؟



1. حرکت جوهری

برای بیان حرکت جوهری لازم است در ابتدا معنای حرکت و جوهر بیان شود.

حرکت در بیان فلسفی عبارت است از: تغییر تدریجی یا خروج تدریحی شیء از قوه به فعل؛ یعنی حرکت، نحوه وجودی است که شیء به واسطه آن به تدریج از حالت قوه خارج شده و به فعلیت می رسد. تدریجی بودن آن به این معنا است که اجزایی که برای آن وجود فرض می شود در یک زمان واحد با هم جمع نمی شوند، بلکه در طول زمان به تدریج به وجود می آیند.[1]

جوهر ماهیتی است که برای موجود شدن نیاز به موضوع ندارد و دارای 5 قسم می باشد: 1. ماده 2. صورت 3. عقل 4. نفس 5. جسم[2] . برخلاف عرض که برای ایجاد شدن در خارج به موضوع نیاز دارد. مثل رنگ که یکی از انواع اعراض است و برای موجود شدن در خارج، حتماً باید بر روی یک موضوع ایجاد شود، ولی جوهر چون وجود مستقل دارد مثل جسم برای موجود شدن در خارج نیازمند موضوع نیست.

اما حرکت جوهری (به بیانی ساده) به این معنا است که اساس عالم را جواهر تشکیل می دهند و همه جواهر دائماً و لحظه به لحظه در حال حرکت هستند، حتی علت این که اعراض یک جوهر؛ مثل رنگ و حجم و ... تغییر می کند به خاطر حرکت در ذات این جوهر است که به طور دائمی در حال حرکت است. به عبارت دیگر حرکت جوهری عین وجود جوهر است و تنها نیازمند به فاعل الاهی و هستی بخش بوده و ایجاد جوهر عیناً همان ایجاد حرکت جوهری است، اما حرکت اعراض تابع حرکت جوهر است[3] و دگرگونی های اعراض معلول طبیعت جوهری آنها است؛ یعنی ما شکی در حرکت اعراض یک جوهر نداریم، اما علت این تغییر، حرکت در جوهر آن است، از این رو فاعل طبیعی این دگرگونی ها باید مانند خود آنها متغیر باشد، پس خود جوهر که فاعل طبیعی برای حرکات عرضی به شمار می رود باید متحرک باشد.

تا قبل از ملاصدرا بحث حرکت در جوهر در میان فلاسفه مطرح نبود و تنها از بعضی فلاسفه یونان سخنانی نقل شده بود که قابل تطبیق بر حرکت جوهری بود، اما از بین فلاسفه اسلامی، ملاصدرا (صدر المتألهین شیرازی) بحث حرکت جوهری را مطرح کرد و آن را با دلیل اثبات نمود. یکی از دلایل ایشان این است که اعراض وجود مستقلی از موضوعاتشان ندارند، بلکه اعراض از شؤون وجود جوهر می باشد و از طرفی وقتی این اعراض تغییر می کند و حرکت در آنها رخ می دهد، به ما این را می فهماند که جوهر نیز دارای حرکت است؛ زیرا هر گونه تغییری که در شؤون یک موجود روی می دهد، تغییری برای خود آن و نشانه ای از تغییر درونی و ذاتی آن به شمار می رود در نتیجه حرکات عرضی نشان دهنده حرکت در جوهر است و این همان معنای حرکت جوهری است.

از طرفی بعضی ار مفسران آیاتی از قرآن مانند آیه: "کوه‏ها را مى‏بینى، و آنها را ساکن و جامد مى‏پندارى، در حالى که مانند ابر در حرکت اند..."،[4] را بر معنای حرکت جوهری حمل کرده اند و گفته اند تمامی موجودات با جوهره ذاتشان به سوی غایت وجود خود در حرکت اند و این بیانگر حرکت جوهری است.[5] به عبارتی، آیه را این گونه تفسیر می کنند که: تو کوه ها را جامد می پنداری در حالی که با حرکت جوهری دائماً در حال حرکت اند. دلایل دیگری هم برای بیان حرکت جوهری آورده شده که در کتاب های فلسفی به طور مفصل بیان شده است.[6]

2. جایگاه و نقش حرکت جوهری در زندگی انسان

از دیدگاه ملاصدرا، نهادِ جملگی موجودات و هستی آنها عین سَیَلانیّت و شوق به سوی مبدأ است و این "جوهر" وجود اشیا است که در سَیَلان و گذر است و دگرگونی در اعراض و ظواهر تنها برخواسته از توفان دریای جواهر است. بنابراین کل عالم طبیعت، جهانی است از حرکت و تکاپو و شوق برای رسیدن به موجود یا موجودات مجرد که پایان حرکت و محل قرار و سکون اند؛ مجرداتی که خود ذاتاً سیلان آفرین و علت حرکات جهان طبیعت اند.

به این ترتیب در یک قطب هستی، عالم ماده و طبیعت واقع شده است و در قطب دیگر عالم مجردات. عالم طبیعت در سیلان دائم و حرکتی از اعماق جان، رهسپار رسیدن به جهان تجرد و سکون برخواسته از آن است تا در نهایت پرده از وجه جمیل موجود یا موجودات مجرد بردارد. و عالم مجرد نیز که علت حرکت جوهری است ذاتاً باعث انگیزش حرکت در نهاد موجودات مادی می باشد. بنابراین هستی هر موجودی در عالم طبیعت، در مقاطع مختلفی از سیر خود، همواره در تبادل بین حرکت و قرار و سیلان و سکون به سر می برد، تا در نهایت به کمال خویشتن در ماوراءِ طبیعت دست یابد.

این دیدگاه نسبت به عالم که از نظریه حرکت جوهری بر خاسته است، می تواند از جنبه های مختلفی بر حیات بشری تأثیر گذار، و منشأ الهام و انگیزش باشد که به عنوان نمونه به برخی از این ابعاد به طور اجمالی اشاره می شود:

الف. کلیت حرکت جهان در مسیر تکامل

با قبول حرکت جوهری باید پذیرفت که کلیت جهان، به طور یک پارچه به سوی کمال در حرکت است. از این دیدگاه، حرکت به سوی کمال جزو فطرت عالم طبیعت بوده و انسان بعد از معرفت به این امر خود به خود و به سادگی خود را در هماهنگی با این فطرت اصلی عالم خواهد یافت و روز به روز از این حرکت درونی آگاه تر خواهد شد و از این جذبه روحی که حاصل درک حرکت جوهر درونی خویشتن و جهان است برخوردار خواهد شد. اما کسی که نسبت به این حقیقت معرفتی حاصل نکرده است، کل جهان طبیعت را مجموعه ای فاقد جان و حرکت و سمت و سویی مشخص می داند و چه بسا در مورد مسیر تکاملی خود نیز به تبع این دیدگاه غلط دچار نسیان و غفلت شده و خود را در این مسیر، موجودی جدا از کلیت عالم و فاقد هدف و انگیزه تکاملی احساس خواهد کرد.

ب. نیاز مستمر عالم طبیعت به آفریدگار

یکی از ابعاد تبیین فلسفی حرکت جوهری اشاره به این مطلب دارد که برای ماده در هر آنی از آنات صورتی بعد از صورت دیگر حادث می شود و بدین سان حرکت تکاملی در جوهر اشیا محقق می گردد.[7] از این رو حرکت مجموعه مداوم زوال و حدوث است که هر آنی استعدادی جدید حادث می شود و فعلیت قبلی زایل می گردد و این روند به همین ترتیب دوام دارد. پس جهان لحظه به لحظه در خَلع و لُبس است و وجودش آن به آن از بین می رود و بار دیگر موجود می گردد و فیض وجود از جانب حق تعالی آن به آن است که صادر می شود،[8] اما چون این واقعه به صورت اتصال اتفاق می افتد در ظاهر، موجودات عالم را پابرجا و مستقل تصور می کنیم.

از این دیدگاه، جهان و موجودات آن در هیچ آنی مستقل نبوده و نیازمند علت خود هستند؛ نیازی که تا عمق جان هر موجودی ریشه دارد و سراپای هستی او را فرا گرفته است. شخصی که نسبت به این حقیقت واقف باشد هرگز این تعبیر صدرائی را از یاد نخواهد برد که هستی های جهان همگی هستی هایی معلق هستند که هر آن چنگ به دامن هستی بخش زده اند و حتی گویی که هستی آنها عین همین آویختگی آنها است (عین الربط). مسلماً دیدگاه کسی که عالم را در هر آنی نیازمند هستی یافتنی مجدد می داند که این نیاز با ذات و جوهره او همراه است، با کسی که موجودات را صرفاً در ایجاد نخستین، نیازمند دانسته و پس از آن مستقل می داند تفاوت خواهد داشت. این شخص حضور هستی بخش را در هر چیزی خواهد دید و آن را به عنوان علتی فرضی که فقط یک بار عالم را آفریده است عملاً راهی دیار عدم نخواهد کرد، بلکه خدای این فرد، خدایی است که فاعلیت او آن به آن و به طور مستمر در دل مخلوقاتش و در جنبش ذات طبیعت آشکار است.

به اندک التفاتی زنده دارد آفرینش را

اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالبها

ج. غایت حرکت جوهری

در تبیین حرکت جوهری و طیّ طریق موجودات تا رسیدن به غایت خود باید گفت: اساساً این حرکت تکاملی در ابتدا از (هیولا) یا ماده نخستین آغاز می شود که استعداد محض بوده و فاقد هرگونه فعلیتی است، سپس این ماده محض برای نخستین بار فعلیتی ضعیف را در خود آشکار کرده و صورت عنصری به خود می گیرد و سپس تبدیل به جمادی می شود. در ادامه حرکت تدریجی، سر از عالم گیاهان درمی آورد و پس از طی مراتب و منازل، صورت حیوانی را حائز شده و در عوالم حیوانی سیر می کند و بعد از آن وارد عالم آدمیت می شود که خود دارای درجات و منازل فراوان است. برای گذر از مراحل بشریت نیاز به علم و عمل بوده و پس از طی مراتب بسیار به تدریج این عالم نیز پشت سر گذاشته می شود؛ چرا که موجودِ در حال تکامل، دیگر به ماندن در این عالم تمایلی ندارد و تا آن جا پیش می رود که عقل کلی شده و در نهایت به خداوند می رسد. بنابراین، در طی حرکت جوهری و خروج از قوه به فعل تمامی قوافل جواهر مادی در نهایت روی به سوی انسان دارند و انسان نیز در ادامه این حرکت رهسپار عالم مجردات است. همچنان که گفته اند: «کمال العالم الکونی ان یحدث منه انسان»؛[9] یعنی کمال جهانِ تکوین این است که انسان خلق شود. به عبارت دیگر، عالم کارخانه پیدایش انسان است و غایت کمال انسان نیز رسیدن به مقام انسان کامل است.

آن گاه که آدمی به این حقیقت پی برد که تمامی سلسله های جواهر مادی در حرکت استکمالی خود با شوقی فطری در حرکت اند تا به غایت خود که انسان است برسند، پس از دریافت این حقیقت، جایگاه حقیقی و برتر خود را در عالم طبیعت باز خواهد یافت و مسیری قهقرایی را نخواهد پیمود و به این حرکت تکاملی سرعت بیشتری خواهد داد و در ادامه حرکت جوهری که به انسان رسیده است، به سوی عالم ملکوت و حسن و جمال مطلق رهسپار خواهد شد. در واقع می توان گفت که کل عالم ماده با تمامی موجوداتش همگی بازگو کننده داستان حرکت جوهری انسان اند که از ماده اولی تا رسیدن به خدا در حال حرکت است. همچنان که مولانا کل این مسیر الی الله را این گونه وصف کرده است که:

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم بحیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

در این جا به همین میزان از ثمرات بحث حرکت جوهری اکتفا می شود، هرچند که با عمیق شدن در جوانب مختلف این نظریه می توان به نتایج عملی بی شماری دست یافت و آن را در ابعاد مختلف زندگی پیاده کرد.

برای آگاهی بیشتر در باره حرکت جوهری مطالعه نمایه های زیر مفید به نظر می رسد:

1. حرکت جوهری، پاسخ 1826 (سایت : 1800).

2. تکامل برزخی، پاسخ 5925 (سایت: 6124).


[1] مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، ج 2، ص 285 الی 293، نشر بین الملل، چاپ هفتم، قم، 1386 ش.

[2] طباطبائی، محمد حسین، نهایة الحکمة، ص 207؛ نک: سؤال 785 (سایت: 844)، نمایه: جوهر و عرض.

[3] آموزش فلسفه، ج 2، ص 334؛ مطهری، مرتضی، مقالات فلسفی، ج 1، ص 286، انتشارات صدرا.

[4] نمل، 88، "وَ تَرَى الجِْبَالَ تحَْسَبهَُا جَامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ...".

[5] موسوی همدانی، سید محمد باقر، ترجمه المیزان، ج 15، ص 578، چاپ جامعه مدرسین.

[6] برگرفته ازپاسخ به سوال شماره 1826 (سایت: 1800) در همین سایت.

[7] صدر الدین محمد شیرازی (ملاصدرا)، الشواهد الربوبیة، ص 108، انتشارات بنیاد حکمت اسلامی، تهران 1382.

[8] سالاری، عزیز الله، خلق مدام در نگاه ابن عربی و مقایسه آن با حرکت جوهری ملاصدرا، فصلنامه اندیشه دینی، دانشگاه شیراز، پائیز 1384.

[9] المحقق السبزواری، شرح المنظومة، ج 4، ص314، نشر ناب

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

شبهه ای که برای حضرت علامه پیش آمده بود

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

شبهه ای که برای حضرت علامه پیش آمده بود:

اين كلمه حكايتى از حالت  ديرين اين كمترين حسن حسن زاده آملى است :كه روزگارى بدان دچار شده ام , و آن اين كه : در اثناى تدرس و تعلم علوم عقلى و صحف  عرفانى دچار وسوسه اى سخت سهمگين و دژخيم و بدكنشت  و بدسرشت  در راه تحصيل اصول عقايد حقه به برهان و عرفان شده ام , و آزرده خاطرى شگفت  از حكمت  و ميزان كه از هر سوى شبهات  گوناگون به من روى مىآورد . ريشه اين شبهات  و وسوسه ها از ناحيت  انطباق ظواهر شرع انور - على صادعه الصلوة و السلام - با مسائل عقلى و عرفانى بوده است  كه در وفق آنها با يكديگر عاجز مانده بودم , و از كثرت  فكرت  به خستگى و فرسودگى موحش و مدهش مبتلا گشته ام , و از بسيارى سؤال از محضر مشايخم :

آن عالمان دين به حق در سماى علم

سياره و ثوابت  والا گهر مرا

بيم جسارت  و ترس اسائه ادب  و خوف  ايذاء خاطر و احتمال بدگمانى مى رفت  . اين وسوسه - چنان كه گفته ايم - موجب  بدبينى به علوم عقلى , و سبب  بيزارى از منطق و حكمت  و عرفان شده است  . و لكن به رجاء اين كه لعل الله يحدث  بعد ذلك  أمرا  در درسها حاضر مى شدم , و راز خويش را ابراز نمى كردم , و از تضرع و زارى اعاظم حكماء در نيل به فهم مسائل انديشه مى كردم , مانند گفتار صاحب  اسفار در مسأله اتحاد نفس به عقل فعال و استفاضه از آن كه فرمود :و قد كنا ابتهلنا اليه بعقولنا , و رفعنا اليه أيدينا الباطنة لا أيدينا الداثرة فقط , و بسطنا أنفسنا بين يديه , و تضرعنا اليه طلبا لكشف  هذه المسألة و أمثالها . . .  .

تنها چيزى كه مرا از اين ورطه هولناك  هلاك  , رهايى بخشيد لطف  الهى بود كه خويشتن را تلقين مى كردم به اين كه : اگر امر داير شود بين نفهميدن و نرسيدن مثل توئى , و بين نفهميدن و نرسيدن مثل معلم ثانى ابونصر فارابى , و شيخ رئيس ابوعلى سينا , و شيخ اكبر محيى الدين عربى , و استاد بشر خواجه نصير الدين طوسى , و ابوالفضائل شيخ بهائى , و معلم ثالث  ميرداماد , و صدر المتألهين محمد شيرازى , آيا شخص مثل تو به نفهميدن و نرسيدن اولى است  , يا آن همه اسطوانه هاى معارف  ؟

و همچنين خودم را به يك  سو قرار مى دادم , و اكابر ديگر علم را كه از شاگردان بنام آن بزرگان بودند , و نظائر آنان را , به سوى ديگر , و سپس همان مقايسه را پيش مى كشيدم و به خودم تلقين مى كردم . تا منتهى مى شدم به اساتيدم كه به حق وارثان انبياء و خازنان خزائن معارف  بوده اند - رفع الله تعالى درجاتهم - كه باز خودم را به يك  جانب  و آن حاملان و دائع علم و دين را به جانبى , و همان مقايسه و تلقين را اعمال مى كردم كه تو اولائى به نفهميدن يا اين مفاخر دهر ؟ نظير مطلبى را كه علامه شيخ بهائى درباره شيخ اجل صدوق كه قائل به سهو النبى شده است  , فرموده است  : هر گاه امر دائر شود بين سهو رسول و سهو صدوق , صدوق اولى بدان است  . از اين مقايسه قدرى آرام مى گرفتم , تا بارقه هاى الهى چون نجم ثاقب  بر آسمان دل طارق آمد , و در پناه رب  ناس از وسواس خناس نجات  يافتم ففاض ثم فاض . و كأن كلام كامل و سخن دلپذير صاحب  اسفار ذكر قلبى شد كه :

حاشى الشريعة الحقة الالهية البيضاء أن تكون أحكامها مصادمة للمعارف اليقينية الضرورية , و تبا لفلسفة تكون قوانينها غير مطابقة للكتاب  و السنة  .

و چون در رحمت  رحيميه به روى ما گشوده شده است  , به علم اليقين بلكه به عين اليقين و فراتر به حق اليقين و فراتر به برد اليقين , مطالب  سهل ممتنع عقلى و عرفانى را رموزى يافته ايم كه پى برده ايم اشارات  به كنوزى اند . آنگاه رساله اى وجيز و عزيز در يك  مقدمه و ده فصل در اين موضوع كه قرآن و عرفان و برهان از هم جدائى ندارند نوشته ايم , و همين موضوع را نام آن نهاده ايم , و مكرر به طبع رسيده است  . آرى به آسانى نادانى به دانائى نمى رسد , و بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى .

شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس

كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست

لذا در الهى نامه ام گفته ام ( الهى جان به لب  رسيد تا جام به لب رسيد)  . و نيز در غزلى كه در ديوانم مسطور است  در اين باب  گفته ام :

دولتم آمد به كف  با خون دل آمد به كف

حبذا خون دلى دل را دهد عز و شرف

يوسفم تحصيل دانش گشت  و من يعقوب  وار

از فراقش كو به كو , كوكو به بانگ  يا أسف

گر نبودى لطف  حق از گريه شام و سحر

ديدگانم بى شك  اينك  بود در دست  تلف

جوهر نفس ارنه روحانية السوس است  پس

طالب  اصلش چرا شد باد و صد شوق و شعف

گر كسان قدر دل بشكسته را مى يافتند

يك  دل سالم نمى شد يافت  اندر شش طرف

لوحش الله صنع نقاشى كه از ماء مهين

پرورد در يتيمى را بدامان خزف

و از اين گونه گفتار به نظم و نثر بسيار داريم . و نيز در پيرامون همين كلمه مطالبى در درس پنجم دروس اتحاد عاقل به معقول داريم كه متمم يكديگرند .

منبع: كلمه 94-هزار و یک کلمه

مشکات ولایت دارالسلام الهی

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

 

شيخ رئيس و صدر المتالهين هر دو قائل بمعاد جسمانى‏اند .

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

شيخ رئيس و صدر المتالهين هر دو قائل بمعاد جسمانى‏اند .

 

شيخ رئيس و صدر المتالهين هر دو قائل بمعاد جسمانى‏اند . تحقيق آنرا به اشارت در تعليقاتم بر الهيات شفاء ذكر كرده‏ام.

رجوع شود به الهيات شفاء (ص 280 و ص 287) آنجا كه شيخ گويد: فان الصور الخياليه ليست تضعف عن الحسية بل تزداد عليها تأثير اوصفاء كما يشاهد فى المنام الخ و همچنين در اول بحث معاد الهيات شفاء و تعليقات و حواشى اين كمترين و نيز رجوع شود به شرح صدر المتالهين بر هدايه اثيريه آنجا كه گويد: للشيخ الرئيس اشارة خفية فى آخر الهيات الشفاء الى وجه صحة المعاد الجسمانى بقوله ان الصور الخياليه ليست تضعف الخ (ص 377).

 

منبع : نکته 68 هزار و یک نکته ؛ علامه حسن زاده آملی

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

واقعیت تلخ

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

واقعیت تلخ 

بررسی نامه امام حسین علیه السلام به بنی هاشم ? وعلت نوشتن نامه سوی بنی هاشم آنچکه درروایات وسندهایی موجود بدست آمده از خبر خروج امام از مدینه همه ی بنی هاشم مطلع بودند . ومیدانستند که امام قصد خروج از بیت و دیار خود کرده و بسوی مقصد نامعلوم محیا سفر میشود . چراکه احتمال ترور امام در مدینه روز به روز شدت می یافت . ?سوال قصد امام از نوشتن نامه یک خطی برای بنی هاشم چه بود؟!

پاسخ

1-امام خبر شهادت خود را و همراهان خود را در کربلا به بنی هاشم خبر داد.

2- وبه صراحت بیان فرمود که راهی که من در آن قدم گذاشتم برگشتی ندارد. وشهادت قطعی است .

3- امام حجت را بر آل هاشم تمام کرد وبه صراحت فرمود رستگار نشود کسی که مرا همراهی نکند.

4- نامه امام شاید به این معنا باشد که فردا کسی از آل هاشم مدعی نشود که من از خروج امام وقصد او بی خبر بودم .

5-نامه امام نشان میدهد که تعداد بنی هاشم در مدینه بیش از آنی بود که با امام همراه شدند . خطاب امام با کسانی بود که ایشان را همراهی نکردند. چراکه زمانی امام درخواست کاغذ کرد که کاروان امام از شهر خود جدا شده بود .

 

 

#پاورقی بنی هاشم در سال شصت خاندان نصبتا بزرگی بود ، خسارت سنگینی به آل هاشم بعداز شهادت غریبانه امام حسین علیها السلام وارد شد و مورد شماطت شماطت کنندگان قرار گرفتند . چراکه تعداد کثیری از همراهی امام سرباز زدند. 

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت 

 



زیارت نامه خودت را بخوان

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

زیارت نامه ی خودت را بخوان در این این گریه کردنها چه سرّی وجود دارد ؟ آنچه که ما از واقعه کربلا در ذهنمان ساخته ایم و فهمیده ایم اینگونه ما را منفعل میکند که زبان می گشایم و جملاتی بیان میداریم، شعر میگوییم ومرثیه سرایی میکنیم . پای منبر رفتنها، مراسمها، وروضه رفتنها بدنبال ساختن صورتی مناسب با واقعه است و یا کامل کردن آن صورتهاست .علتش هم مشخص است که صورتهای ذهنی تاریخ انقضاء دارد و حال است. وعجیب است که با قرب به صورتهای ذهنی اینگونه منقلب میشویم وبرسر و صورت میزنیم، اگر در مقام عقل ادراک کنیم یا در مقام قلب مشاهده کنیم چه برسر خود خواهیم آورد؟ بعضی از اسرار رابه سادگی نمیتوان بیان کرد . عموم مردم درهمان صورت ذهنیشان محو میشوند وبه همان اکتفاء میکنند وهمان صورتها برایشان حجاب می آورد .به تعبیر دیگر بت میشود. یعنی رشد نمی کنند همانطور که خدای خودرا میسازند وبه سوی او نماز میخوانند وبه شریعت خدای ساخته خود عمل می کنند و او را می پرستند و از او می ترسند و گناه نمی کنند و یا خشنود میشوند وبه همان وزان امید دارند و روزی می طلبند و به همان شکل روزگار میگذرانند. کلام معصوم است که فرمود ( وهو مخلوق لکم ) یعنی این خدا ساخته ی ذهن شماست و در کلام دیگر باید گفت؛ هرکس عبد و بنده خدای ساخته ی خویش است. ( فتدبر ) وچه دستورالعمل خوشی داده اند ،فرمودند : وقتی به زیارت معصوم یا بزرگی میروی اول زیارت نامه ی خودت را بخوان . یعنی اعتقاد خودت را به ایشان عرضه کن .بگو من نسبت به شما این اعتقاد را دارم . بعدمی فهمی که اعتقاد شما در شأن آنها نیست . آنجاست که قالب و حصار اعتقاد شکسته میشود یعنی قلبت شکسته میشود و زبان گریه می گشایی . آنجاست که تورا بالا می کشانند. و از آن حد ساخته خود به در میروی و می یابی که به آن مقدار نمی بایست اکتفاء میکردی . الان هم دیر نشده زیارت نامه خودت را برای امام حسین علیه السلام بخوان ومنتظر باش تا زبان دل باز شود . ببین آقاجان با جان شما چه میکند .