آخرین مطالب اخبار

طیّببین سلام علیکم

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

پاکان سلام علیکم:
طیّبین سلام علیکم! و سلام را بعد از طیبوبیت می آورد، چون قرآن بهشت را به صفت طیّب ستوده است، که بهشت پاک است، و فقط در بهشت پاکان را می پذیرند، که وقتی مومن جان تسلیم بکند، ملائکة الله به استقبال ایشان می آیند، به ایشان می فرمایند: طیّبین! پاکان! انسانهای پاک شده و تطهیر شده! طیّبین سلام علیکم! چون پاک هستید، بر شما سلام. به رجس سلام نمی کنیم، به ناپاکان سلام ندارند، ناپاکان چگونه و کجا در سلام و سلامت هستند؟!! این که در دژ سلام واقع نشده در ناپاکی است، در رجس و پلیدی است. و لذا «أَلَّذِینَ تَتَوَفّهُمُ المَلَئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولونَ سَلَامٌ عَلَیکُم ادخُلُوا الجَنَّةِ وَ جَعَلنَا لَهُ نُورًا یَّمشِی بِهِ فِی الظُّلُمَاتِ الدُّنیَا».
پاکان سلام علیکم، درود بر شما! به این افرادی که به حقیقت حکمت و فلسفه متلبّس می شوند نوری می دهند که اینها در این ظلمات و جهنّم دنیا راه می روند. در کوچه ای که جهنّم است، در خانواده ای که جهنّم است، در اجتماعی که جهنّم است، در دیدنها و شنیدنهایی که جهنّمی است، در دهنها و حرف زدنهایی که جهنّم است، در بین همۀ اینها ایشان خوب و پاک راه می رود، دیگر نمی گوید که همه بد هستند، ما چطور خوب باشیم؟!! مثلا! درس بخوانیم یعنی چه؟ مردم برای خودشان دارند کاسبی می کنند!! بلکه این بهشتیان اگر دنیا را آب ببرد، آنان را خواب می برد، که این نظام هستی باقی و برقرار است. این زمین و آسمان هست که هست، و هیچ بهم نمی خورد، اصلاً و ابداً، نظام هستی بهم نمی خورد. این زمین به این خوبی را خدا بهم نمی زند، بهم بزند که چه بشود؟! همه پاکند و هر کس که پاک است ابدی است. هر موجودی که طهارت دارد آن موجود ابدی است و هرگز خداوند پاکان را از بین نمی برد و صورتش را بهم نمی زند. دعوی خدای عالم و حقیقت عالم در این نیست که صورت و هیکل پاک را بهم بزند. زمین بافتش پاک است، صورتش پاک است، خاکش پاک است، آبش پاک است، آسمان و ستارگانش پاک هستند، آفتابش پاک است، تمام موجودات همه یکپارچه طهارت ذاتیه دارند، طهارت نفسی دارند، طهارت صفاتی دارند، طهارت اسمائی دارند. لذا معنی ندارد که خداوند هیکل آنها را بهم بزند. چرا هیکل آنها را بهم بزند؟هیکل و بافت بهم نمی خورد، بلکه بافت را شریفتر می کند. بسته به خود شخص است. شخص هر چه شریفتر بشود، بافت را زیباتر می بیند. این است که وقتی وارد عالم برزخ می شویم، زبان به تحسین می گشائیم که آن عالم چقدر بهتر از این عالم است. بله! آن عالم بهتر از این عالم است، امّا برای کسی که مراتب طهارتش از مرتبۀ ظاهر به مرتبۀ عالیه سرایت کند. و لذا به آن عالم می رود می گوید:«بَه بَه» چه عالم شیرینی بود و چرا در آنجا معطّل بودیم؟ چرا جناب امیرالمؤمنین در نهج در وصف متّقین می فرمایند: اگر نبود برای انسانهای الهی که اینها باید در نشأه طبیعت و عالم ماده یک چند روزی بعنوان یک اجل معین بمانند اینان حاضر نبودند که به اندازۀ یک چشم بهم زدن اینجا بمانند. چون این انسانها طهارت قوی داشتند، دوست دارند که دمبدم عالمهای قویتر را ببینند. طهارتهای بیشتر را پیدا کنند.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

معراج حضرت محمد علیه السلام(فصل دوم)

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

معراج حضرت محمد مصطفی علیه اسلام:

حضرت محمد علیهم السلام نه تنها مالِ شما شهودیان است، مالِ غیبیان هم است. او رسول غیب و شهود است، او پیغمبر غیب و شهود است او در مقام غیب احمد است، بگذارید ما هم بگوئیم( اللهم صل علی احمد و آل احمد). شما شهودیان هم بگوئید (اللهم صل علی محمد و آلِ محمد). بعد که اینکه انشاءالله خودتان هم غیبی شده اید در عالم قیامت می گوئید( اللهم صل علی محمود و آل محمود). احمدش غیبی است، محمدش شهودی است (صل الله علیه و آل و سلم)، محمودش هم غیبی است اما غیب صعودی است، احمدش غیب نزولی است، محمدش (صل الله علیه و آل وسلم) در مقام واسطۀ بین نزول و صعود است، که همه باید از او بگذرند، می آیند به ناز و نعمت می برند. بفرما تشریف فرما شو، که تمام انبیاء در عالم غیب به محضرت تِشرُّف یابند، تمام ملائکه مقربین در پیشگاه تو زانوی ادب بزنند، ولو اینکه ملائکه مقربین را گفتند، در پیشگاه الهی غرق در جمالند، اما آنها نمی دانند که جمال خدای متعال، پیغمبر اکرم است. شاید به یک معنی بگوئیم پیغمبر احمد را می دانند اما پیغمبر محمد( صل الله علیه و آل و سلم )نمی شناسند. که در مقام حیمان شهودی اند، نمی دانند با این امام جماعت دارند در پیشگاه حق متعال نماز می خوانند، خبر ندارند.
آنچنان این شهود محض خودش را پنهان محض می کند در پیشگاه حق متعال، به تعبیر جناب علامه رفیعی قزوینی در شأن معراج خاتم انبیاء می گوید؛ آن به مقام فنای استهلاکی رسیده است مثل قطره ای که در دریا رسید، به دریا تبدیل شد، دیگر قطره نیست اما در عین حال دریاست. نمی خواهد قطره باشد نمی خواهد موج باشد نمی خواهد امواج باشد، نه موج بزرگتر نه موج کوچکتر. نه قطره در مقابل دریا، به دریا اتصال پیدا کرد تا از قطره بودن دَر برود، او این است جناب فاطمه زهری این است. آنکه می گوید؛ در هیچ مرتبه ای از مراتب قرآن کریم معطل نیستم می خواهم بالا بروم اینها اهل حکمتند، اینها همین جور می چشند و می روند، بعد نه تنها می روند هیچگاه تجلیات الهی بر اینها انقطاع پذیر نیست.

منبع،فرمایشات استاد داود صمدی آملی ترک دوم فاطمیه.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

 

معراج حضرت محمد علیه السلام(فصل اول):

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

معراج حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی علیه السلام:
هیچ چیزی در این همه معراج بر جناب رسول الله به عظمت نماز بر حضرت القاء نشد. حال آن جایگاه قرآن، جایگاه دیگریست آن حساب وحی تشریعی الهی است. اما وقتی در مقام معراج جناب رسول الله نگاه بفرمائید، می بینید تمام اجزاء صلوات را تمام اجزاء حقایق نماز را در چه حالاتی در چه مکاشفاتی در چه اسراری می گیرد. او نه تنها به معراج می رود روحانی، بلکه جسم را هم با خودش می برد، می بَرَندَش، می برندش. به یک تعبیری آنچنان بزرگوار است می آیند می برند، او حتی برای دیدن غیب، خودش نمی رود چون غیب مادون شأن پیغمبر است، اون دون شأن الهی است، اما فوق غیب و شهود است.
پیغمبر اکرم مادون شأن ربوبیت حق متعال است، الوهیت حق است، ربوبیت حق است ،او عبدالله است، عبدالهو است، عبد خداست، عبدالرحمن است، عبد حمید است، عبد جبار است. اما وقتی از این مرتبه تنزل پیدا کردی فوق غیب و شهود، فرمود می بَرند، می روم نه.
وقتی معراج را مطالعه کنی همه اش می گویند جناب جبرئیل آمد بُرد، می برندش، برای اینکه آسمانها متبرک بشوند. برای اینکه غیب متبرک بشود. تمام اسرار غیبی که بخواهد بر جان حضرت تجلی بیابد همۀ غیبیان در تجلی جان حضرت افتخار کنند، ما در این جان آمده ایم ،اگر حضرت به ایشان راه دارد اینها خوشحالند.
در حقیقت معراج یعنی نهانخانۀ سِرِّ پیغمبر بازشدن است. دَرِ وجودی خاتم الانبیاء باز شدن است، غیب و شهود وارد این دَر بشوند، که افتخار کنند ما به این جنّت مفتخر شدیم. حق متعال می فرماید: بیائید داخلِ در پیغمبر من بشوید، بیائید داخلِ در علی بشوید، بیائید داخلِ در فاطمه بشوید، بیائید داخلِ در حسن و حسین بشوید، بیائید داخلِ در عبادِ من بشوید، که اینها داخلِ در من هستند. آنها اگر می خواهند به معراج بروند به جهت تشرف به محضر حق متعال این حقیقت را می گویند،  معراجشان. که به این حساب می روند.  وگرنه دخول در غیب وشهود را می بَرَندِشان با ناز. با ناز می برند. نازشان را می کشند .
همان طوری که جناب پیغمبر علیه السلام فرمود: سلمان به بهشت علاقه دارد، اما بهشت علاقه مندیش به سلمان بیشتر است. سلمان نمی خواهد خودش را به بهشت بدهد، بهشت می خواهد که سلمان در او قدم بنهد، بهشت می خواهد متبرک به تشریف فرمائی سلمان بشود. عالم غیب می خواهد متبرک به تشریف فرمائی خاتم الانبیاء بشود، که از غیب نماینده ای می فرستند در عالم شهود به جناب رسول الله عرضه می دارند، می خواهیم به غیبتان ببریم، که غیبیان همه افتخار کنند. پیغمبر نه تنها مالِ شما شهودیان است مالِ غیبیان هم است. او رسول غیب و شهود است. او پیغمبر غیب و شهود است. او در مقام غیب احمد است، بگذارید ما هم بگوئیم اللهم صل علی احمد و آل احمد.......ادامه دارد.
فرماشات استاد داود صمدی آملی .فاطمیه ترک دوم.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat


حکمتی عرشی که با آن شبهه ای فرشی باطل می شود:

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

حکمتی عرشی که با آن شبهه ای فرشی باطل می شود:
گفتیم که حقیقت علم و قدرت و اراده و سایر نعوت کمال و صفات جمال با هم اتحاد دارند و نه در خارج و نه در ذهن، بلکه به حسب اعتبار نیز با هم اختلاف حیثیّتی ندارند. ممکن است شخصی در نقض این گفته به عنوان اعتراض، بگوید: اگر این گونه باشد لازم می آید هر عالمی قادر و هر قادری مرید باشد بلکه لازم می آید که هر موجودی عالم، قادر، حیّ و مرید باشد در حالی که واقع چنین نیست، هر کسی می داندکه سنگ ها و جمادات عالم و قادر و مرید نیستند.

در جواب می گوییم: اگر اعتراض کننده قلبی منوّر به نور کشف و عرفان می داشت و دارای بصیرتی می بود که پرده ها و حجاب های هستی بر آن سایه نیفکنده بود، می دید که تمامی موجوداتی که در زمین و آسمانها هستند اعمّ از عقول و نفوس و صور و اجسام و اعراض، همگی زنده، عالم، قادر، و مریدند، البتّه به تفاوت وجوداتشان در اتّصاف به این صفات، با هم متفاوتند. و چون این صفات متّحدالوجودند، شدّت و ضعف، و کمال و نقص، و خلوص و عدم خلوص آنها تابع شدّت و ضعف و کمال و نقص و خلوص و عدم خلوص وجود آنهاست و اگر در نحوۀ  وجود مادۀ  جسمیة تحقیق شود مشخص می شود که وجود او متضمّن عدم بوده و ظهور او داخل در خفا است و نیز حضور او با غیبت متحصّل است و بقای او با تجدّد و زوال حفظ شده و استمرار او با توارد امثال منضبط می گردد. و این به دو جهت است:

یکی به جهت امتداد و انبساط در مکان است؛ یعنی هر جزء از این مادۀ جسمیّه در وجود وضعی و تحیّز از سایر اجزا جداست و می دانیم که بودن آن ماده در وضع و حیّز، عیناً همان نحوۀ وجود آن مادّه است و بر این اساس اختلاف اجزای جسم در وضع و مکان، در حقیقت اختلاف در وجود و تشخّص است، و ملازم و همراه بودن حضور هر یک از اجزای جسم با عدم اجزای دیگر، مقوم ذات او و حقیقت وجود او، و محصّل ماهیت و هویت اتصالی اوست؛ یعنی ذات جسم متقوم به اعدام و حجاب هایی است و ذات او در پرده ای از خودش می باشد زیرا ذات او بذاته از ذات خود پوشیده است و بنفسه از نفس خود غایب است تا چه رسد به این که به واسطه چیز دیگری از خود پوشیده باشد یا بنفسه شیء دیگری از او پنهان باشد یا بنفسه از شیء دیگری غایب باشد.

و دوم، به جهت این است که طبیعت در وجود دارای تجدّد بوده و در هستی خود متبدّل می باشد و همانند آب جاری دارای سیلان است و اندک اندک می آید و آن به آن، قداری که قبلاً بوده از بین می رود و در هر آن یک نحوه حدوث دارد.

پس این دو وجهی که ذکر شد در واقع دو برهان است بر این که صورت جرمی هیولایی، وجود علمی شعوری ندارد، نه به ذات خود و نه به غیر ذات خود، مگر به واسطه صورتی که از او اخذ شده و مطابق با اوست و آن صورت حضور جمعی غیر مادی و غیر مخلوط به اعدام و ظلمات، و حجاب ها و جهالت هاست. بنابراین هر چه از این صورت که در یک آن فرضی، علم و عالم فرض شود در سایر آنات و زمان ها غیر آن خواهد بود و نیز هر چه از آن در یک زمان مفروضی حیات و یا حیّ فرض شود در باقی زمان ها موت و یا فاسد و میّت خواهد بود. پس هیچ علم مستمر و یا حیات باقی و یا ارادۀ ثابتی، مثل اصل وجود، در آن یافت نمی شود و اگر کسی دقّت کند ببیند که نقصانِ اجسام و مادیات در وجود، عین نقصان آنها در علم و حیات و اراده است. و همچنان که اصل طبیعت وجود، در آنها مخلوط با عدم است به حدّی که به خاطر داشتن نهایت نزول و پستی وجودشان قسمتی از عدم شده است، به همین ترتیب صورت خارجی آنها نیز در نهایت ضعف است و گویی صورت آنها صورت علمیّه ای است که به خاطر دخول نقایص و قصورات در ذاتش، ناقص و ضعیف و مکدّر شده است و بدین ترتیب علمی شد همانند لاعلم و حیاتی چون موت و اراده ای همانند کراهات، و قدرتی شد که عین عجز است و سمعی که عین کری و بصری عین کوری و خلاصه کلامی که عین سکوت است.

پس این کلام خداوند که فرمود: (و إن من شیء إلا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم.اسراء/44) یعنی موجودی نیست جز آنکه ذکرش تسبیح و ستایش حضرت اوست و لیکن شما تسبیح آنها را نمی فهمید. و این که فرمود: (ولله یسجد من فی السموات و من فی الارض.رعد/15) یعنی تمامی آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است برای خدا سجده می کنند. و حکم اصحاب شهود و عرفان و ائمه کشف و وجدان به این که ذرات هستی از جماد و نبات، چه رسد به حیوان، همگی زنده و ناطق و ساجد و مسبّح اند همۀ اینها یا به خاطر این است که وجود و کمالات آن که عبارت باشد از همان صفات هفتگانه، با یکدیگر متلازم بوده و هیچکدام ذاتاً و حیثیةً از دیگری منفک و جدا نمی شود پس هر چه که اسم وجود بر آن واقع شود این صفات هفتگانه نیز حتماً بر او صادق است و عرف عام بخاطر عدم اطلاق از آن تنها اسم وجود را بر بعضی از این اجسام اطلاق می کند بدون صفات هفتگانه، و یا به خاطر آن است که هر نوع از اجسام طبیعی صورتهای دیگری دارد که مفارق از این صورت طبیعی و مدبّر آن است و به اذن خدا بر او فیضان می کند و با ایراد امثال، ابداع امر و خلق می نماید.

از آنجا که این صور مفارقه مقوّم این صور طبیعیه هستند نسبت آنها به صور طبیعیّه همانند نسبت ارواح به اجساد است و بین جسد و روح نسبت اتّحادی است، جسم به حیات روح زنده است و به عرفان روح، عارف است، بالحقیقه، نه بالمجاز چنان که بعضی گمان کرده اند زیرا اینان فرق بین جسم به معنی مادّه و جسم به معنی جنس را نفهمیده اند چون جسم به اعتبار دوّم با فصل خود متحّد است و با صورتِ خود که به ازای مفهوم فصل اوست، متصّل می شود چنان که اشاره کردیم.

دو وجهی که ذکر کردیم بسیار لطیف، دقیق، غامض و شریف است و وجه اوّل بهتر و دایرۀ شمول آن بیشتر است والله ولیّ التوفیق.

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال   https://telegram.me/meshkatehvelayat

ببینیم به دنبال پدر روح هستیم یا مادر نفس:

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

ببینیم به دنبال پدر روح هستیم یا مادر نفس: 
یکی از بزرگان اهل معرفت می فرماید: انسان که مراتبی دارد یکی از مراتب، نفس اوست. که دائماً در حال تدبیر جسم طبیعی و بدن و تعلق به عالم ماده و کثرات و کسب و کار و زندگی و زن و فرزند و این امور است. این نحوه تدبیر کردن اینسوئی را تعبیر به نفس می کنند. نفس مقام ارتباط حقیقت انسان با بدن و از ناحیۀ جسم طبیعی با عالم است.  یک مرتبه ای هم همین انسان دارد که دائماً در مقام غیبی است، اسم او روح است. که روح به تعبیر قرآنی روح منفوخ به(ونفخت فیه من روحی) است. که این روح دائماً در ارتباط با غیب است. روح تمام چیزها در او به نحو بی تِهیُّن وجود دارد. این روح را باید عقل به حرف در بیاورد که آنچه انسان در درون دارد به صورت سان دادن از درون او ظاهر می شود این مقام را می گویند عقل. این جناب روح و جناب نفس با همدیگر که ازدواج کنند که آن روح به منزله پدر است و این نفس به منزله مادر، فرزندی از آنها پدید می آید به عنوان مرتبۀ قلب.  مرتبۀ قلب دائماً در تقلب و انقلاب است. مقام قلب را هم که انقلاب می گوئیم انقلاب یعنی زیرو رو شدن. این مرتبه دائماً بین روح و نفس در حال تردد است. آن بزرگ فرمود: اگر روح را تقویت کنیم، این فرزندی که از روح هست، در دامن مادر به نام نفس است، این فرزند می شود سرّ ابی، می شود سرّ آن پدر، می شود خواهان آن پدر، با او انس پیدا می کند ،غلبه با روح می شود، مقام قلب هم با پدر انس می گیرد و نفس هم چون مادرِ این پسر است، مادرِ این فرزند است، هر مادری فرزند خودش را دوست دارد، وقتی که پدرِ روح، فرزندِ قلب را به سوی غیب  ببرد، مادر هم فرزندش را دوست دارد به سوی غیب می رود و هیچگاه مادر فرزندش را رها نمی کند. اما اگر خدای ناکرده این مادر به نام نفس غلبه پیدا کند، بیاید در بدن و در امور مادیات طبیعی و این سوئی عالم خودش را معطل کند، طبیعتاً فرزند او که به نام قلب است، این قلب هم در دامن مادر است پرورش یافته است از او متولد شده است، درست است که از افاضه روح است و آن پدر است، اما مادر قوی شده این فرزند را به سوی عالم طبیعت می آورد. وقتی که فرزند و همسر عالم مادی شده اند، شوهر و پدر که روح است مجبور است که به طبع فرزند و همسر بیاید  این سوئی بشود. و لذا این دلها می شود مُشتی گِل.

آنی که اهل دل است اهل دل کسی است که قلب او در محضر روح اوست نه در پیش عقل او. به سوی پدر می رود که پدر روی به اونسوی دارد. آن ابراهیم است  که قوت روحی ابراهیمی، پسر اسماعیل را آنچنان ذبحش می کند به سوی عالم غیب می بردکه مادری به نام هاجر هم به دنبال، اون پدر جلو فرزند پشت سر این مادر به دنبال این دو به راه می افتد به سوی منا می روند. شیطان هم اینجا بازیگریش را می کند .هم در گوش پدر می خواهد توطئه کند، که هیچ تو در عالم دیده ای پدرِ عاقل ببرد سَرِ فرزندش را جدا کند. وقتی از دست او رَجم شد، رَجم ابراهیمی شد آمد دنبال پسر،اما پسر وفرزند چون پدری شده چون روحانی شده چون الهی شده دست بردار از آن عالم غیب نیست رَجم کرد شیطان را. جناب مادر هم به دنبال اینها راه افتاد.شیطان دید نخیر نه حریف پدر روحانی الهی است نه حریف فرزند است، پس بروم شاید بتوانم مادر را تقویت کنم از طریق مادر اینها را برگردانم ، مادر هم رَجم کرد. این شد یک سرلوحه ای برای رجمهای سه گانۀ، به تعبیر آنجا شیطان کبیر، شیطان متوسط ،شیطان کوچک باید رجمش کرد این شیاطین سه گانه را.

 اگر روحانی بشویم اگر غیابی بشویم اگر علوی بشویم اگر حسینی بشویم اگر حسنی بشویم،  آن قلب را که در دامن پدر بزرگوار ابراهیمی بالا رفته است دست مادر را هم می گیرد عصای دست مادر می شود، مادرِ نفس را  به سوی عقل روح می برد و به سوی ماوراء طبیعت، می شود شهید در راه خدا، می شود علی اسماعیلی، محسن هاشمی ،علی توکلی، ولی الله کارگر، حجت غلامی، یک یک این شهدا به ما درس آموختند فرمودند: ما راه پدر حقیقیمان را که آن فطرت ما است آن روح الهی است آن روح منفوخ الهی است آن (نفخت فیه من روحی) است، ما راه این پدر را در پیش گرفتیم حرکت کردیم داریم می رویم.  نفسشان را از بازیگریها باز داشتند، اونسوئی شدند. اگر گوش به پدر عقل بدهیم اگر گوش به حرف پدر روح و فطرت درون بدهیم می بینیم خواهان کسانی هستیم که دلسوز حقیقی اند وقتی حرف دلسوزانه می زنند با دل و جان می خریم می خواهیم زبانشان را از کامشان در بیاوریم بخوریم می خواهیم آب دهنشان را هم بخوریم.چون اینها ارزش دارد.
منبع، فرمایشات استاد داود صمدی آملی