وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

? ملا و دیگ ?


می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .

چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد.
وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به ملا دادبه این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود.
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد .
همسایه به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
ملا گفت دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد. همسایه گفت مگر دیگ هم  می میرد؟ چرا مزخرف میگی!!!
و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی زاید.
دیگی که می زاید حتما مردن ه دارد.

 *این حکایت اغلب ما مردم است هرجا که به نفع ما باشد عجیب ترین دروغها و داستانها را باور میکنیم اما کوچکترین ضرر را بر نخواهیم تابید.

? عضو در کانال دارالسلام ? ??????

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال https://telegram.me/meshkatehvelayat


Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

عابد و سگ

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد

 

? عضو در کانال دارالسلام ? ??????

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال https://telegram.me/meshkatehvelayat

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

داستانی از مثنوی معنوی: صوفی و خرش


بشنوید ای دوستان این داستان                        خود حقیقت نقد حال ماست آن

روزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یک صوفی سوار بر الاغ به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل برد و به دست مردی که مسئول نگهداری از مرکب ها بود سپرد و به او سفارش کرد که مواظب خر او باشد.

خود به درون خانقاه رفت و به صوفیان دیگر که در رقص و سماع بودند پیوست. او همانطور که با صوفیان دیگر به رقص و سماع مشغول بود، مردی که ضرب می زد و آواز می خواند آهنگ ضرب را عوض کرد و شعری تازه خواند که می گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت.
آن مرد تا این شعر را بخواند صوفیان و از جمله آن مرد صوفی شور و حال دیگر یافتند و دسته جمعی خواندند ,خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پایکوبی کردند و خر برفت را خواندند تا اینکه مراسم به پایان آمد.

همه یک یک خداحافظی کردند و خانقاه را ترک گفتند به جز صوفی داستان ما و او وسایلش را برداشت تا به اصطبل برود و بار خرش کند و راه بیفتد و برود. از مردی که مواظب مرکب ها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تاسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت.
صوفی با تعجب پرسید منظورت چیست؟ گفت دیشب جنگی درگرفت، جمعی از صوفیان پایکوبان به من حمله کردند و مرا کتک زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه می خورید و می نوشید از پول همان خر بود و من به تنهایی نتوانستم جلوی آنها را بگیرم.
صوفی با عصبانیت گفت تو دروغ می گویی اگر آنها ترا کتک زدند چرا داد و فریاد نکردی و به من خبر ندادی؟ پیداست خود تو با آنان همدست بوده ای.
مرد گفت من بارها و بارها آمدم که به تو خبر بدهم و خبر هم دادم که ای مرد صوفیان می خواهند خرت را ببرند ولی تو با ذوقت از دیگران , می خواندی خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده ای که خرت را ببرند و بفروشند.
صوفی با ناراحتی سرش را به زیر افکند و گفت آری وقتی صوفیان این شعر را می خواندند من بسیار خوشم آمد و این بود که من هم با آنها می خواندم.

آری صوفی با تقلید کورکورانه از آن صوفیان که قصد فریب او را داشتند گول خورد و خرش را از کف داد.


خلق را تقلید شاه بر باد داد                     ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد


مثنوی معنوی -دفتر چهارم

نقل مطالب و داستانها با ذکر منبع ، رعایت اخلاق و امانتداری است.

 

 

?عضو در کانال دارالسلام ? ??????

 

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال https://telegram.me/meshkatehvelayat

 

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

 

 

وقت  مال خداست  به غیر  خدا  ندهید

 

علاء بن كامل گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام (در حالى كه به فرموده خداوند در آخر سوره اعراف نظر داشت ) مى فرمود:

شب هنگام ، با حال زارى و بيم ، بدون آنكه آوايت را آشكار كنى ، پروردگارت را در ضميرت ياد كن (و بگو): لا اله الا الله وحده لا شريك له ، له الملك و له الحمد، يحيى و يميت و

يميتو يحيى و هو على كل شى ء قدير .

علاء بن كامل گويد: من به حضور شريف امام عرضه داشتم كه جمله بيده الخير را در اين ذكر نياورديد؟ (چه طور است اين را هم بر آن

بيافزاييم ؟)

آنگاه حضرت فرمودند: گر چه خير به دست خداست ؛ ولى تو آنچه را كه گفتم ، همانطور (بدون آنكه چيزى بر آن بيافزايى ) ده بار بگو و نيز هنگام برآمدن آفتاب و هنگام فرو شدن

آن ده بار بگو اعوذ بالله السميع العليم .

 

?عضو در کانال دارالسلام ? ??????

 

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال https://telegram.me/meshkatehvelayat

 

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive

حوض را جرم كش زدي ؟


هو

جناب علامه طباطبايي از مرحوم قاضي نقل مي فرمود كه حوض را جرم كش زدي ؟

گاهي مشاهده مي كني آب صاف است ولي بو مي دهد . اين براي آن است كه گوشه و كنار حوض هنوز آشغال است و آب را بودار مي كند و اين آقا كه جرم كش انداخته آن كنار زاويه را نگرفت. آب صاف است ولي بو مي دهد، چون درست آن زاويه ها را جرم كش نگرفته . آن زاويه نمي گذارد آب بي بو باشد . انسان نماز مي خواند . روزه هم گرفته خلوتي هم دارد ولي مي بيني به وقتش بو مي دهد ، چون خودش را خوب تطهير نكرده . شيخ مي فرمايد علاوه بر رفض كه ترك كردن است نفض هم بكنيد . يعني فرش را بتكانيد . تنها رويش را جارو زدن كافي نيست . جارو كشيدن رفض است تكان دادن نفض.

سعدي حجاب نيست،تو آيينه پاك دار     زنگار خورده چون بنمايد جمال دوست

منبع : صد و ده اشاره - اشاره نود و شش

 

 

 ?عضو در کانال دارالسلام ? ?????

 

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

 

لینک کانالhttps://telegram.me/meshkatehvelayat

Template Design:Dima Group