وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive
 

بسم الله الرحمن الرحیم

شبلی (عارف معروف) در مسجدی رفت که دو رکعت نماز کند.

در آن مسجد کودکان درس می خواندند و وقت نان خوردن کودکان بود. دو کودک نزدیک شبلی نشسته بودند:یکی پسر منعمی(ثروتمندی)بود و دیگری پسر درویشی.در زنبیل ، پسر مُنعم پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر درویش نان خشک.
پسر درویش از او حلوا می خواست.آن کودک می گفت: اگر خواهی که پاره ای حلوا به تو دهم،سگِ من باش ?و چون سگان بانگ کن!
آن بیچاره بانگ سگ می کرد و پسر منعم پاره ای حلوا بدو می داد.باز دیگر باره بانگ می کرد و پاره ای دیگر می گرفت.همچنین بانگ می کرد و حلوا می سِتُد.
شبلی در آنان می نگریست و می گریست.کسی از او پرسید:
ای شیخ،تو را چه رسیده است که گریان شده ای؟
شبلی گفت:
نگاه کنید که طامعی(طمع کاری)به مردم چه رساند؟ اگر آن کودک بدان نان تهی قناعت می کرد و طمع از حلوای او برمی داشت،سگ همچون خویشتنی نبایست بود.

چه بانگها گر به نون آب به روز و شب برآوردیم ?

ای سبحان الله
ای سبحان الله

 

 

?عضو در کانال دارالسلام ? ??????

 

مشکات ولایت عقل و فطرت  کانال مشکات ولایت  @meshkatehvelayat

لینک کانال https://telegram.me/meshkatehvelayat



Template Design:Dima Group