وبسایت هزارو یک کلمه مرکز نشر آثار حضرت علامه ذالفنون حسن حسن زاده آملی واستادفاضل کامل مکمل صمدی آملی

Star InactiveStar InactiveStar InactiveStar InactiveStar Inactive
 

بسم الله الرحمن الرحیم


شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 68 ( درس چهاردهم )


ادامه درس: «غرض این که در نظام هستی که به دقت بنگریم می بینیم که پیدایش هر چیز در هر حال به طور حتم و وجوب است و بودن آن در گشتن کارخانۀ عظیم وجود و اداره شدن آن ضروری و لازم است و هیچ دستی نمی تواند آن را بردارد و هیچ هوش و بینش و خرد و دانش، آن را زشت و ناپسند نمی یابد و بد گفتن و بد دیدن از دهن ها و از دیده هایی است که به قول ناصر خسرو از نکو محضران نکو محضری نگرفته اند».

عرض کردیم از این فراز پایانی درس چهاردهم که در ادامۀ بحث خیر و شرّ مطرح گردید می توان به «توقیفیت اسماءالله» تعبیر نمود. حضرت آقا نیز در رسالۀ شریفی تحت عنوان «کلمۀ علیا در توقیفیت اسماءالله» به رشتۀ تحریر در آورده اند که در آنجا نظر مبارکشان را در توقیفی بودن اسماء شرح می فرمایند. اصطلاح آقایان متکلمین یا علما علم کلام این است که می فرمایند شما خداوند را به هر اسمی نمی توانید بخوانید، زیرا اسمای الهی توقیفی می باشند. مراد از توقیفی بودن هم این است که اسماء الله متوقف اند بر آنچه در آیات و روایات آمده باشد و ما مجازیم که خداوند را فقط به همان اسامی که از زبان قرآن و انبیاء و اهل بیت و ائمۀ طاهرین جاری شده بنامیم.
مثلا اگر دعاهای روزهای ماه مبارک رمضان را ملاحظه بفرمایید می بینید که ائمه هر روز خداوند را با اسمایی می خوانند همانند أحکم الحاکمین، أرحم الراحمین، دلیل المتحیرین و . . .  .
فی المثل اگر زمانی ما در وادی حیرت گرفتار شدیم و نمی دانیم که خداوند را چگونه صدا بزنیم باید بگوییم «یا دَلیلَ المُتَحَیِّرین) ای کسی که بندگان حیرت زدۀ خود را که نمی دانند به چه راهی قدم نهند راهنمایی می کنی.
لذا این بزرگواران می فرمایند شما حق ندارید خدا را به اسمی که در قرآن و روایات نیامده باشد بخوانید. به عنوان مثال خداوند در آیۀ 2 سورۀ شریفۀ یوسف به رسول الله می فرماید «نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ أحسَنَ القَصَصِ»، ما برای شما بهترین قصه ها را نقل می کنیم. حال بر اساس این آیه، آیا ما مجازیم اسم «قاصّ» (قصه گو) را روی خدای متعال بگذاریم و بگوییم «یا قاصّ»؟ حال آن که هر چه در قرآن و روایات بگردیم می بینیم چنین اسمی برای خداوند نیامده است. آیا حق داریم همانطور که می گوییم یا ألله، یا عَلیم، یا حکیم، خداوند را به صورت یا قاصّ مخاطب قرار دهیم؟ (البته اسم شریف «الله»، تمام اسماء الهی را در بردارد و اینکه در شب عید سعید فطر می گوییم یا اللهُ یا رافِعُ، یا اللهُ یا باسِطُ و . . . ، معلوم می شود این الله ها تکراری نیست بلکه مطابق هر اسمی ، الله معنی خاصی می یابد. و معنی الله در «یا اللهُ یا رازق» غیر از مفهوم آن در «یا الله یا هادی» است).
آقایان متکلمین می فرمایند ما حق نداریم، زیرا اسم خدا متوقف است بر اینکه در آیه یا حدیث و روایتی آمده باشد و غیر از آن را ما اجازه نمی دهیم. بر همین اساس، متکلمین به فلاسفه و عرفا بسیار معترض شدند که شما حق ندارید بگویید خداوند واجب الوجود است. در کجای قرآن و روایات، اسامی «واجب» و «وجود» و «موجود» برای خداوند بکار برده شده است؟! بله، در آن گیر و داری که بین متکلمین و عرفا و حکما در طول تاریخ اتفاق افتاده و در شرح رسالۀ «انسان در عرف عرفان» نیز معروض داشته ایم، آقایان متکلمین از راه همین اشکال ظاهری، بسیار بر حکما و عرفا تاخته اند. اما این آقایان نیز در پاسخ آنها فرمایشاتی دارند که بحث آن بسیار طولانی خواهد شد مضافا بر اینکه لفظ وجود و موجود در برخی ادعیه و روایات بر خدا اطلاق شده است.
از آنچه گفته شد معلوم می شود که مراد از متکلمین از اسماءالله، اسماء لفظی است یعنی همین اسمایی که بر زبان جاری می کنیم.
البته در علم کلام فرمایشاتی پیاده شده که تا حدی درست است؛ از جمله اینکه در اسم گذاری، سرپرستی و ولایت لازم است و مثلا ما نمی توانیم برای فرزند شخص دیگری اسم بگذاریم و این حقّ ولی و سرپرست اوست، بر خلاف وصف که هر کسی می تواند شخص دیگر را به اوصاف متناسب با او توصیف نماید. مثلا اگر پدر و مادر شخصی او را احمد نامیدند ما حق نداریم ایشان را علی صدا بزنیم. اما اگر به نظرتان این احمد آقا قرآن را خوب تلاوت می کند ما می توانیم او را به وصف «قاری» موصوف کنیم؛ چرا که آنچه را دیگران برای او اسم می گذارند اینها همه اسماء وصفی است و اسماء ذات نیست و اگر بخواهیم برای ذات این شخص بگذاریم، اسم ذاتش برای پدر و مادرش است. لذا اسماءِ ذات، حقِّ ولیّ و سرپرست هر کسی است ولی اسماءِ صفات و افعال مانند خطاط، جواد، بخیل و امثالهم را هر کسی می تواند بیان نماید. 
بنابراین آقایان می فرمایند ما نسبت به خداوند هم نمی توانیم بر طبق میل خود اسم ذات بگذاریم. چرا؟ برای اینکه بر خدا ولایت نداریم. اگر بگوییم مگر ائمه بالاتر از خدا هستند که برایش اسم گذاری می کنند؟ در جواب می گویند آن ها بالاتر نیستند اما از طرف خداوند علم و اذن دارند. همانند اینکه ما به دیگری اجازه دهیم اسمی برای فرزندمان انتخاب کند. این فرمایش آقایان متکلمین در این باب؛ اما وقتی جلوتر برویم می بینیم حرف آقایان حکما و عرفا چیز دیگری است. ایشان می فرمایند «لفظ» به معنای علامت، آیت، بلندی و بلند مقامی است و کل موجودات نظام هستی هم، همه آیات الهی اند. در حقیقت لفظ، نشانه و علامت معناست. هنگامی که کسی صحبت می کند الفاظ او به منزلۀ علامات و تابلویی هستند که شنونده را به سوی معنا می برند و اگر شنونده در هنگام گوش کردن فقط به الفاظ دقت نماید و غرق این شود که فلان لفظ فعل است یا اسم یا حرف و یا غیره، اصلا به مفهوم آن نخواهد رسید و در ضمین یادگیری نیز امکانپذیر نخواهد بود. لذا زمانی که انسان در الفاظ به دنبال ماضی و مضارع و اسم و حرف و امثالهم می رود به او صَرفی می گویند و زمانی که به دنبال فعل و فاعل و مجرور و منسوب و مانند آن می رود به او نحوی می گویند. اما اگر بخواهیم سخنی بگوییم که شنونده آن معانی را که مقصود ماست ادراک کند، بایستی یکپارچه در مفاهیم و حقایق الفاظ غرق شود و کاری به خود الفاظ نداشت باشد. در این هنگام اگر سر سوزنی به دنبال ظاهر الفاظ برود ناگهان می بیند گوینده مقداری صحبت کرده و او هیچ نفهمید که چه می گوید. با این توضیح می رویم به سوی نظام هستی؛ عالم به منزلۀ الفاظ است و الفاظ، همه برای آن معانی و حقایق آیات اند و گرفتاری ما هم این است که در این الفاظ غرض شده ایم.
عموما ما همانند آن صرفی و نحوی و لُغوی به دنبال الفاظ رفته ایم نه به دنبال حقایق. درست مثل کسی که لفظ آب و خاک و هوا را بشنود و برود به دنبال اینکه هر کدام از چند حرف و چه حروفی تشکیل شده است و بگوید معلوم می شود چینش حروف در کلمه خاک با چینش حروف در کلمه هوا فرق هایی دارد و اعراب حروف در هر کلمه چنین و چنان است و همینطور ادامه دهد. آیا چنین فردی هرگز می تواند واقعا چیزی از آن وجود خارجی خاک که مقصود گوینده بود سر دربیاورد؟!
به عبارت دیگر اگر همۀ ما که الان در حال مطالعه درس چهاردهم هستیم تمام ذهن ما روی ظاهر حروف و کلمات و جملات متمرکز شود و از ابتدا تا انتهای درس را بخوانیم، آیا در پایان چیزی از این درس فهمیده ایم؟!! باید گفت با این روش از کل کتاب هم چیزی ادراک نمی کنیم! الان گرفتاری ما در مورد نظام هستی این است که ما تمام اسرار و حقایق و هر چه که هست را در همین جا دیده ایم! نماز خواندن های ما نیز همینطور است! گاهی شنیده ایم که که می گویند آقا ما پنجاه سال نماز خواندیم اما چیزی برایمان کشف نشد. باید گفت اینگونه نماز خواندن همانند کتاب خواندنی است که در بالا شرح دادیم. به این آقا می گوییم شما در همان ظاهر الفاظ و عبارات قعود کرده و به دنبال معانی و حقایق نرفته اید و آن الفاظ را آیت و علامت و آینه قرار نداده اید که ببینید حاکی از چیست. حال اگر به دنبال حقیقت باشد برای او شروع می کنیم عبارت به عبارت توضیح می دهیم. سپس معلوم می شود در یک سطر عبارت می تواند آنقدر حقایق نهفته باشد که گوینده ای ده ساعت راجع به آن صحبت بفرماید. لذا می گوید این همه معانی از کجا آمده؟ اینها چه هستند و کجایی اند؟ این سؤال خوبی است که باید آن پاسخ آن در آینده معلوم گردد.
حال کمی جلوتر می رویم؛ گفتیم الفاظ حاکی از معنایی در ذهن است. آیا می توانیم بگوییم آنچه در ذهن است همان وجود خارجی است؟! مثلا آب یک موجود خارجی است که تشنه را سیراب می کند، اما آیا مفهوم آن در ذهن نیز  چنین خاصیتی دارد؟! آیا با کاربرد لفظ هوا و ادراک مفهوم آن می توان نفس کشید و زنده ماند؟! تصدیق می فرمایید که خیر؛ زیرا لفظ و معنا هر دو حاکی از واقع اند و واقع چیز دیگری است. لذا آقایان عرفا و حکما می فرمایند نظام هستی یکپارچه اسماءالله هستند (اسم هم از مادۀ وَسم به معنی وصف یا علامت و هم مادۀ سُمُو  به معنی بلندی و بلند مقامی می باشد). آب و خاک و هوا و امثالهم همه اسم هستند، علامت یا آیت اند که حاکی از یک واقع و حقیقتی می باشند. چه کسانی می توانند از این آیات به آن حقیقت پی ببرند؟ آیه قرآن می فرماید: «إنَّ فِی خَلقِ السمَّاوَاتِ وَ الأرضِ وَ اختِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لََآیاتٍ لُاُولِی الألبابِ» (آل عمران/190) که «اُولواالألباب» یعنی صاحبان عقل که می توانند از این آیات پی به آن واقع و حقیقت ببرند. 
غرض، در بحث از الفاظ عرض شد لفظ غیر از معنا و معنا غیر از موجود خارجی است و هر کدام برای دیگری به طور قراردادی وضع شده اند. یعنی بین خودمان به نحوی قرارداد نموده ایم که هر گاه این لفظ را گفتیم بدانید که معنایش آن است (اینکه آیا این قراردادها اعتباری محض است یا ریشه در تکوین هم دارد و آیا حروف و کلمات اسراری دارند یا هر گروهی هم همینطوری بین خودشان الفاظی را جعل کردند و از چه وقتی فلان لفظ برای فلان معنا باب شده است فرمایش جداگانه است). مثلا لفظ و معنای آب هیچ کدام خواصی همچون تر بودن، روان بودن و سیراب بودن را ندارند و این ها مشخصات آب خارجی است . لفظ، صوت است ، موجود خارجی، مادّی است و معنای آن در ذهن، مجرّد است و این ها غیر هم اند. اما آیا در بحث اسماءالله نیز همینطور است؟ یعنی این موجودات نظام هستی که آیت حق هستند هم همینگونه که الفاظ از معانی جدایند، از حق جدایند؟ و فقط یک نحوه حکایت از حق می نمایند؟! همانند لفظ از مفهوم؟! اگر این طور باشد که عقیدۀ اکثری هم همین است و بین نظام وجود و حق وحدت عددی پیش می آید. به عبارت دیگر طبق این تعبیر عمومی، همۀ موجودات آیات و علاماتی هستند که می گویند ما خدا داریم منتها یک زمین و یک آسمان جدا و یک خدا هم در کنارش!! لذا مردم عموما در این فکرند که خدا کجاست و کجا می توان او را پیدا کرد؟!! همانند اینکه می گویند لفظ آب ما را سیراب نمی کند، بگردیم دنبال چیز دیگری که به واقع سیراب کننده باشد (لفظ آب را تعبیر به اسم و آن مایع خارجی را تعبیر به مسمّی می نمایند و اسم غیر از مسمّا است).
اتفاقا این سؤال که خدا کجاست، از دوران کودکی نیز مطرح بود و چه بسا اگر به ظاهر آیت الله و فیلسوف هم بشویم و تفسیر و عرفان هم بخوانیم همچنان باقی باشد! ما هنوز آن خدایی را که به دل بنشیند و به ما آرامش ببخشد پیدا نکرده ایم! همانند تشنه ای که می خواهد با لفظ و معنای آب سیراب شود ولی تشنگی اش رفع نمی گردد و این مشکل تقریبا همگانی است که شبیه جدا بودن اسم و مسمّی، اسماءالله را نیز از مسمّای آن جدا می پندارند.آیا واقعا این عالم که نسبت به خدا اسماءالله می باشد غیر از خداوند است به طوری که دو حقیقت از دو مقولۀ جداگانه باشند؟!
همانگونه که لفظ آب، صوتی است که در اثر حرکت هوا از شش ها به سمت حنجره و زبان و برخورد آن به مخارج حروف و سپس ایجاد تموّج در هوا ایجاد می شود، اما خود آب مایعی است که از ابر باریده و جاری شده و در زمین فرو می رود و سپس در منابعی مثل چشمه و چاه جای گرفته و مورد استفاده نوشیدن قرار می گیرد و این دو اصولا از دو مقولۀ جداگانه اند و همین قدر رابطه دارند که هر وقت آن مایع به خصوص را بخواهیم، این لفظ را بر زبان جاری می کنیم و علامتی باشد برای آن معنا. آیا رابطۀ حق متعال و عالم به همین نحو است؟ اگر باشد، همان تعبیر حضرت آقا را تداعی می کند که «الهی همه کوکو می کنند» و به دنبال آن ده ها سؤال گرفتار کننده پیش می آید که خدا کجاست؟! زمان و مکان دارد یا نه؟! اگر با ده ها دلیل فلسفی هم تجرّد حق را برایش اثبات بفرمایید باز هم می گوید بالاخره چگونه باید او را پیدا نمود!! حق هم دارد، زیرا ذهن ایشان هنوز در موطن زمان و مکان است و نمی شود به آسانی او را از آن حالتش به در آورد و به سمت مطالبی خارج از محدودۀ ذهنی اش سوق داد. هرچه از تجرد سخن بگوییم در انتها می فرماید آیا واقعا چنین خدایی که شما می فرمایید داریم؟!!
هر چه هست همینی است که می بینیم!! به عبارت دیگر مانند یک آدم مادی گرا باورش نمی شود. 
از طرف خدای ما آن چنان خدایی است که هر گاه با دیدگاه وحدت عددی راه بیفتد که در مکانی پیدایش کند او مخفی و مخفی تر شده و پیدا کردنش مشکل می گردد و این مشکل عمومی است. اما بعدها می بیند که عجب! دنبال چیزی می گشت که خود، دارایش بود و خودش بود. 
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد        آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد      حافظ
منتها عبارت «خودش بود» به چه معناست؟ این چیزی است که انشاءالله بعداً به آن می رسیم.
اما حال که سؤال در ذهن شما جا گرفته، عرض می کنم که ریشۀ مشکل در خلط بین لفظ و معناست. لذا حضرت آقا در درس هفتم فرمودند برای رفع این مسئله بایستی خروج از عادت پیش بیاید. تا وقتی که مطابق عاداتمان پیش می رویم این معضل پا برجاست. منتها آهسته آهسته با درس و بحث و تفسیر علمی، فکر قوی شده و کم کم راه پیدا می شود.
مطلب دیگر؛ در اسماء لفظیه می بینیم که هر اسمی بافتی دارد که اگر به آن دست بزنیم بافت به هم خورده و معنایش تغییر می کند. مثلا در لفظ عقل، حرف «عین» در ابتدا و حرف «قاف» در وسط و حرف «لام» در آخر می باشد. اگر بخواهیم این چینش را به هم بزنیم و باز هم مفهوم عقل از آن مستفاد شود امکان ندارد. همانند این است که در چهرۀ انسان دست ببریم و جای چانه را با پیشانی و جای چشم را با بینی عوض کنیم! تصدیق می فرمایید که دیگر این ترکیب را نمی توان صورت انسان نامید. 
مثالی دیگر؛ می دانیم که کلمۀ عسل به معنی آن مادۀ غذایی شیرین با خواص مشخص است. اگر حروف آن را طوری جابجا کنید که ترکیبی به صورت «لَسع» به دست آید، این کلمه به معنی گزیدن است و می بینید اصلا همه چیز عوض شد. عسل را همه می خواهند اما گزیدن را هیچ کس نمی خواهد. از هر دانشمندی هم بپرسیم می فرماید آقا این لفظ برای آن معنا، قراردادی بود و اگر همان معنا را اراده نموده اید حق دست زدن به چینش کلمه را ندارید.
از این مطلب به «توقیفیت» تعبیر می شود. این توقیفیت اعتباری است؟ خیر؛ در متن اسم و شیء خوابیده است. به عبارت دیگر هر لفظ برای معنای خودش، «حتم و وجوب» دارد و هر شیء را بنگریم در جای خودش چنین است.
باز هم مثالی دیگر می زنیم؛ می دانید که کلمۀ «حسن» با همین چینش حروف به معنای نیکویی است. اگر بخواهیم تغییر اندکی در آن ایجاد کنیم، مثلا جای «نون» را با «حاء» عوض کنیم کلمۀ «نحس» به دست می آید که به معنی پلیدی و زشتی است که این کلمه از لحاظ معنا مقابل حسن است. پس اگر ما نیکویی و زیبایی را اراده کرده باشیم، هر یک از این سه حروف باید حتما جایگاه خود را در کلمه «حسن» حفظ کنند و جابجا کردن حروف، آن ها را از «حتمیّت و وجوب» در آوردن است و هر لفظی به ازای معنایش حتمیّت دارد. به همین وزان در جهان هستی نیز خداوند حقیقت و اسماء و صفاتش را به صورت موجودات نشان داده است. مثلا در یک جا به صورت آفتابی تجلی کرده است که عبارت است از جرم کروی مذاب و آتشین که وجودش با این بافتی که دارد حتمیت و وجوب پیدا کرده است، آفتاب حتما این است و باید دارای خصوصیات نامبرده باشد. این بافت یک کلمۀ وجودی و یک اسم الله است. نمی شود مثلا از فردا مکعب شکل گردد و یا از حالت مذاب در بیاید و نورانی نباشد. فرضاً اگر دست به چینش آفتاب بخورد دیگر آن آفتاب نیست. منتها بشر در بعضی از چیزها نمی تواند دخل و تصرف کند. البته چیزهای وجود دارند که بشر می تواند در آن دست ببرد که به آن صنعت گویند. صنعت یعنی آن جاهایی که طبیعت دست خورده و عوض شده است. آنجا دیگر توقیفیت از کار می افتد و بعد از مدتی کم کم بشر به این نتیجه می رسد که عجب! آن فکری که بر اساس تغییر در طبیعت به منظور رسیدن به وضعیت بهتر داشت، در بسیاری از جاها اتفاقا بر عکس از آب در آمده است!! درست مثل این که فرضا اطبا بفرمایند از این به بعد جای بینی را عوض کرده و آن را در پشت سر قرار می دهیم و یا چشم را از جایش برداشته و روی پیشانی قرار می دهیم، چرا که مثل قطار چشمش بالای صورتش می باشد! اما این انسان نمی شود، ما آدم اینطوری نداریم. 
این است که می فرمایند با دقت در نظام هستی می یابیم هر چیز در هر حال به طور حتم و وجوب است. یعنی نمی شود به آن دست زد و در بیشتر جاها که بشر در نظام هستی دست برده، کار را بهتر ننموده است. اگرچه چند صباحی آن را بهتر بپندارند. البته در برخی از جاها که بشر همپای با طبیعت بوده و طبیعت او را تقویت کرده باشد موفق بوده است. اما اگر خلاف جهت طبیعت بخواهد تغییری ایجاد کند خیر، موفق نخواد بود. چرا؟ برای اینکه او توجه به تمام جوانب امور ندارد، از آن فردی که می خواهد طبیعت را به هم بزند تا چیز بهتری ایجاد کند می پرسیم آیا این طبیعت وابسته به کل نظام هستی است یا نه؟ و آیا شما این نظام هستی غیر متناهی را بررسی نموده اید تا ارتباطاتش را بفهمید؟
حالا در مورد بدن انسان شاید بفرمایید به بسیاری از ارتباطاتش پی برده اید و لذا طرح هایی در مورد چشم و گوش و امثالهم بدهید. تازه اگر به تمام اسرار بدن پی برده باشید که چنین چیزی هم اتفاق نیفتاده است. اما نظام هستی یک نظام نامتناهی است و به جایی محدود نمی شود که شما بتوانید یک کلمۀ وجودی از آن را جابجا نمایید. همان یک موجود بر اساس چینش نامتناهی نظام وجود در جایش استقرار یافته و در جای خود  حتم و وجوب و ضرورت دارد، نمی شود آن را بردارید. اگر بفرماید ما تحقیقات علمی کردیم و در تحقیقاتمان به تمام اسرار آن موجود پی بردیم می پرسیم آیا در تحقیقات علمی خود به کلّ عوالم وجودی احاطه پیدا کردید یا علمتان محدود است؟ وقتی علم عالِم محدود است او حق ندارد راجع به سرنوشت معلوم تصمیم بگیرد، زیرا احاطۀ تامّ علمی به معلوم تحقّق نیافته است. تنها کسانی که می توانند دست به چنین کاری بزنند انبیاء و ائمه هستند، چون بر اساس آیۀ شریفۀ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها» (بقره/31)، به انسان کامل کلّ اسماءالله که نامحدود است، تعلیم داده شده است. تازه ایشان هم با وجود علم و قدرت به پیکر نظام هستی دست نمی زنند.
خداوند علاوه بر اینکه علم را به اینها داده است به ایشان فرموده که ما تمام عالم را مسخّر تو کردیم و به تعبیر حضرت آقا انسان کامل می تواند در مادۀ کائنات تصرف کند (توضیح این بیان شریف طلبتان باشد تا آن که زمان مناسبش فرا برسد). با این وجود انبیاء به هیچ چیز در نظام وجود دست نزدند.
خدا شاهد است اگر اعتقاد همۀ ما به عنوان پیروان ائمه آنقدر راسخ بود که در روی کرۀ زمین حتی یک نفر به عظمت اینها شک نمی کرد باید عرض کنیم که در آن صورت هیچ کسی توسل به ایشان نمی کرد. چرا؟ برای این که لازمۀ توسل ما این است که ایشان تصرفی در عالم انجام بدهند، حال آن که تصرفات در عالم مطابق طبع ایشان نیست. لذا حضرت آقا در الهی نامه می فرمایند «الهی همین قدر فهمیده ام که خداست دارد خدایی می کند». بله! خداست و دارد خدایی می کند. به ما چه ربطی دارد؟! ما چه کاره ایم؟!
اگر ایشان علم به همۀ عالم دارند علمشان عرضی است و علم خدا ذاتی است. علم و قدرت تصرف را هم خداوند به ایشان داده است اما آن را به کار نمی گیرند چون می گویند مال من نیست.
سروران! حتی اینکه به ما فرمودند توسل و دعا کنید به خاطر این است که اعتقاداتمان سست نشود. متأسفانه ما در اعتقاداتمان سست هستیم. لذا اگر به ائمه متوسل شویم و مریض هایمان شفا نگیرند می گوییم نکند اصلا خبری نباشد! پس دیگر دنبال ائمه نرویم! امامان هم به خاطر این سست اعتقادیمان و از ترس رویگردان شدن ما علیرغم میل باطنی شان چند تا مریض را شفا می دهند! طبق فرمایش رسول الله، خداوند می فرماید اگر به این بندگان بیش از این فشار بیاوریم می ترسیم که از مسیر به در بروند و ما چنین چیزی را دوست نداریم. و الا به قارون ها و نمرودها آنقدر می دادیم تا سقف همۀ خانه هایشان را طلا کنند! اما از این دوستان و مؤمنین در خوفیم که بگویند ای خدا هر چه داشتی به همین ثروتمندان دادی و ما بیچاره ها گرفتاریم. بعد برگردند و بگویند اصلا از خیر چنین خدایی گذشتیم! بریم دنبال همان سرمایه دارها، شاید برایمان فرجی حاصل شود!! بارها از ما سؤال می شود که سرّ این دعا کردن ها چیست؟ باید گفت دعا ریشه در ضعف من و شما دارد و چون حق متعال از ضعف درونی ما آگاه است می فرماید «ادعُونِی أستَجِب لَکُم»، حتی دستور می دهد حتما مرا بخوانید و اگر دعا نکنیم دلتنگ می شود. اما اگر تنها مخلوقات خداوند همین پیامبراکرم و معصومین بودند اصلا دعایی مرسوم نمی شد. اگر به پیغمبر و آلش دستور دعا داده باز هم به خاطر ما مردم بوده است.
لذا آنجا که جناب رسول الله آن دستورالعمل های سنگین را به دامادشان می دهند که با همسرت از نظر زناشویی و خواب و بیداری و غیره باید چنین و چنان رفتار بنمایی، به تعبیر شریف حضرت آقا این ها را برای آموزش من و شما به امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند وگرنه ایشان انسان کامل خلیفه الله و عصمت الله و عالِم به اسرار الهی اند و تمام کلمات وجودی برایشان مکشوف است. او از ابتدای انعقاد نطفه معصوم است و نیازی به این توصیه ها ندارد. بنابراین اگر توحید قرآنی پیاده شود خیلی از چیزها حذف می شود و احتیاجی به آنها نیست. حاجتی به دعا نیست. انبیاء و ائمه برای من و شما دعا را مطرح می کنند نه برای خودشان. زیرا در آن حضور تامّ خواستن، این و آن مطرح نیست. آن ها به خداوند عرضه می کنند من فقط می خواهم پیش تو باشم، اعنی تنها خواسته شان حضور است. خوب، شاید پرسیده شود پس چرا پیامبران دعا می کردند؟ چرا حضرت موسی –سلام الله علیه- از خداوند باران خواست؟ باید پاسخ داد بیچارگی ما ایشان را بیچاره کرده است و دعاهایشان برای من و شماست. لذا روزی پیامبر اکرم گریه می کرد، ابوبکر از ایشان پرسید چقدر زود پیر شده ای؟ آقا در جواب فرمودند این چهار سوره مرا پیر کرد. اینکه خودم مستقیم باشم مشکلی نیست (اشاره است به آیه فَاستَقِم کَما اُمِرتُ وَ مَن تابَ مَعَک – درسوره هود)، من یکپارچه عنداللهی بوده و در مقام عندیت هستم و از خدا هیچ نمی خواهم. در مقابل زحمتی که می کشم هیچ انتظار قرب هم ندارم (برای کسی که در حضور است قرب و بعد مطرح نیست و حتی نمی گوید من حاضرم، حضور یعنی یکپارچه در محضر خدا بودن و اینکه خداست دارد خدایی می کند)، اما از عدم استقامت این مردم می ترسم، این است که مرا پیر کرده اند. نیازهای ما مردم است که باعث شده این همه آیات و روایات در بخش های مختلف از اعتقادات گرفته تا احکام و اخلاق و آداب معاشرت و دعا مطرح گردد، وگرنه انبیاء و ائمه نه اعتقادات می خواهند نه اخلاق و نه دعا. اینها آنچنان در حضور محض اند که حتی خود را هم نمی بینند. در تمام هستی یکپارچه خدایی خدا را می بینند. لذا اگر کسی مریض یا گرفتار است و دیگری در زندگی کمبود دارد می گویند ما چه کاره ایم؟ همۀ این ها بر اساس حتم و وجوب پیاده شده است و آنکه مریض است باید باشد. دزد در اجتماع برداشتنی نیست. از آن گذشته ادب مع الله هم اقتضا می کند هیچ تقاضایی نداشته باشند. زیرا حتی به خود اجازه درخواست هم نمی دهند. منتها خداوند خودش اجازه می دهد و به آنها می فرماید تقاضا بکنید که اگر اینطوری پیش بروید تمام مردم از حق بریده و دور می شوند و همه گرفتار جهنم می گردند. لذا به ایشان دستور می دهد منبر و محراب داشته باشید، دعا کنید، به حج بروید و زکات دهید و این همه مال من و شماست و ایشان این ها را نمی خواهند. به هر حال باید توحید درست شود. عرائض امروز را انشاءالله پیگیری بفرمایید.

«و الحمدلله ربّ العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs 

 

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

تاریخ 1394/10/27

جدیدترین مطالب

»» هر که را باشد طمع الکن شود

»» هر که را باشد طمع الکن شود

207
یه چیزی بگم ؟ ?نمیدونم  چیکار باید بکنم . نمیدونم چرا آروم وقانع نمیشم. نماز رو که سر وقت میخونم با آب و تاب هم میخونم ، حالی اگر داشتم تعقیباتش روهم میخونم ،یه گریه مریه هم دارم ،عزاداری منبر ومحرابم هم که میرم ،مجلس عزا و اینجور چیزها هم اگر پیش بیاد هستم . درس بحث جلسه ...
کلمه هفتاد و هفت رساله صد كلمه در معرفت نفس:

کلمه هفتاد و هفت رساله صد كلمه در معرفت نفس:

257
کلمه هفتاد و هفت رساله صد كلمه در معرفت نفسآن كه در حدوث نفس مطالعه دقيق داشته باشد، مبدأ تكون او را قوه طبيعى اعنى جسمانى يابد، قوه اى كه از كثرت و شدت قابليت فعليت، كأن از سنخ ماده برتر است، اعنى همان نفس طبيعى را در بدو امر، حظى از ملكوت و تجريد است.در اصحاح چهارم انجيل مرقس آمده ا...
واقعیت تلخ

واقعیت تلخ

2827
واقعیت تلخ  بررسی نامه امام حسین علیه السلام به بنی هاشم ? وعلت نوشتن نامه سوی بنی هاشم آنچکه درروایات وسندهایی موجود بدست آمده از خبر خروج امام از مدینه همه ی بنی هاشم مطلع بودند . ومیدانستند که امام قصد خروج از بیت و دیار خود کرده و بسوی مقصد نامعلوم محیا سفر میشود . چراکه احتمال ترور ا...
اختلاف و فرق آفرینش زن و مرد

اختلاف و فرق آفرینش زن و مرد

6361
اختلاف و فرق آفرینش زن و مرداستخوان بندی زن معمولا سبکتر و کوچکتر از استخوان بندی مرد است تقریباً 10درصد استخوان زن نازکتر و لطیف تر و برجستگی و فرورفتگی اسخوانها و مجل الصاق ماهیچه ها کمتر ظاهر و آشکار است. وزن جمجمه زن یک ششم و وزن فک زن یک چهارم و وزن مغز زن یک نهم کمتر از وزن جمجم...
نبوت تشریعی و نبوت انبائى‏

نبوت تشریعی و نبوت انبائى‏

466
نبوت تشریعی و نبوت انبائى‏   بايد بين دو نبوت تشريعى و انبايى تفاوت و تميز قائل شد، زيرا نبوت تشريعى به رسول خاتم محمد صلّى اللّه عليه و آله خاتمه يافت پس حلال آن حضرت تا روز قيامت حلال است و حرام وى تا روز قيامت حرام است...
ملا ودیگ

ملا ودیگ

616
? ملا و دیگ ?می گویند ملانصرالدین از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد. چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت ...
داستانهای اخلاقی :عابد و سگ

داستانهای اخلاقی :عابد و سگ

814
عابد و سگروزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب ب...
داستانهای اخلاقی: صوفی وخر

داستانهای اخلاقی: صوفی وخر

743
داستانی از مثنوی معنوی: صوفی و خرش بشنوید ای دوستان این داستان                        خود حقیقت نقد حال ماست آنروزی بود و روزگاری در زمانهای پیش یک صوفی سوار بر الاغ به خانقاه رسید و از راهی دراز آمده و خسته بود و تصمیم گرفت که شب را در آن جا بگذراند پس خرش را به اسطبل ب...
وقت مال خداست به غیر خدا ندهید.

وقت مال خداست به غیر خدا ندهید.

734
    وقت  مال خداست  به غیر  خدا  ندهید   علاء بن كامل گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام (در حالى كه به فرموده خداوند در آخر سوره اعراف نظر داشت ) مى فرمود: شب هنگام ، با حال زارى و بيم ، بدون آنكه آوايت را آش...
گاهی انسان روزه هم گرفته خلوتي هم دارد ولي مي بيني به وقتش بو مي دهد

گاهی انسان روزه هم گرفته خلوتي هم دارد ولي مي بيني به وقتش بو مي دهد

491
حوض را جرم كش زدي ؟ هو جناب علامه طباطبايي از مرحوم قاضي نقل مي فرمود كه حوض را جرم كش زدي ؟ گاهي مشاهده مي كني آب صاف است ولي بو مي دهد . اين براي آن است كه گوشه و كنار حوض هنوز آشغال است و آب را بودار مي كند و اين آقا كه جرم كش انداخته آن كنار زاويه را نگرفت. آب صا...
استخاره

استخاره

702
استخارهگویند روزی رهگذری در کوچه به آخوندحکیم ملاعلی سمنانی رسید و گفت:آقا،یک استخاره نمایید.حکیم سقراط وار جویا شد که چه کاره هستی؟آن شخص گفت:شغل من سلمانی است!آخوند عمّامه را از سر برداشت و در کنار  گذر ایستاد و گفت:خوب، اینک بیا و سر و صورتم را اصلاح ن...
تغذیه;دستوالعمل تغذیه علامه حسن زاده آملی

تغذیه;دستوالعمل تغذیه علامه حسن زاده آملی

5268
توصیه های پزشکی علامه حسن زاده آملیدستور العمل غذایی از استاد صمدی آملی1-     خوردن همزمان ماست و ترب مضر می باشد و موجب بیماریهای پوستی می شود.2-     ماست و مرغ برای مزاج سرد ضرر دارد.3-     سبزی شاهی(ترتیزک) باعث خونسوزی و سبزی گشنیز زن را ع...
تاثیر مزاج در طبع اشخاص

تاثیر مزاج در طبع اشخاص

3980
تاثیر مزاج در طبع اشخاص مزاج انسانی۴ طبع اصلی به وفق ۴ فصل سال دارد که عبارتند از    ۱) طبع گرم وتر   (بهاری یا دموی مزاج ها)   ۲ ) طبع گرم و خشک (تابستانی یا صفراوی مزاج ها )   ۳) طبع سرد و خشك...
با داده قناعت کن و با داد بزی...

با داده قناعت کن و با داد بزی...

797
بسم الله الرحمن الرحیم شبلی (عارف معروف) در مسجدی رفت که دو رکعت نماز کند. در آن مسجد کودکان درس می خواندند و وقت نان خوردن کودکان بود. دو کودک نزدیک شبلی نشسته بودند:یکی پسر منعمی(ثروتمندی)بود و دیگری پسر درویشی.در زنبیل ، پسر مُنعم پاره ای حلوا بود و در زنبیل پسر درویش ن...
Template Design:Dima Group