بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 144 (درس سی و سوم)

 

ادامۀ درس: «به بیان دیگر صحیح است که بگوییم هر یک از افراد انسان را دو ظرف است برای دو گونه غذا؛ یکی ظرف آب و نان مثلا، و یکی ظرف دانش. ظرف نخستین تا اندازه ای که غذا قبول کرد از پذیرفتن غذای بیشتر از آن ابا می کند».

حالا تلفظِ اصلی و درست در مقام استعمال، «غِذا» هست، منتها نمی شود گفت غِذا، چون به غَذا معروف شده است، وگرنه از جنبۀ اصطلاح ادبیاتی، صحیحش لفظ «غِذا» است که درست است. منتها شما نفرمایید غِذا که مشکل است.

«از پذیرفتن غِذای بیشتر از آن ابا می کند»، به لفظ واقعی کلمه است و «از پذیرفتن غَذای بیشتر از آن ابا می کند»، همینی است که سر زبان دارید.

خیلی از کلمات ما اینطوری است، کلمات فراوان سر زبان داریم که از جنبۀ استعمال ریشۀ ادبی ناصحیح است، منتها نمی شود گفت. اگر اصل کلمه اش استعمال بشود خودتان را به زحمت می اندازید، و نفرمایید هم، استعمال نکنید!

ادامۀ درس: «و می گوید سیرم و دیگر گنجایش خوردن ندارم و پس از سیر شدن اگر چه از آب و نانِ خالی سیر شده باشد، بهترین غذا برایش فراهم شود رغبت بدان نمی کند و از آن لذت نمی برود».

چون ظرفش محدود است، ظرفش مادی است و غِذا و نان و آبش هم ماده است. مادی محدود به حد است و هر کجا که پای ماده در کار است یقینی است که محدودیت شیء خیلی زیاد است، گرچه در آن اشیایی که ماده هم در کار نیست، شبیه موجودات مجرد عقلی، در آنجاها هم حد هست، ماهیت دارند. اما موجوداتی که در نشئۀ طبیعت هستند، علاوه از اینکه محدود به حد ماهیت هستند، از این بیشتر هم محدودیتی دارند که محدود به حدِ مادّه هم هستند که دو تا محدودیت دارند؛ یکی محدودیت ماهوی دارند و یکی هم محدودیت مادی دارند. موجودات مجرد، محدودیت ماهوی دارند، اما محدودیت مادی ندارند.

حالا الان ابتدای بحث هستیم و آرام آرام خودش را نشان می دهد که از درس سی و هفتم به بعد، بحث ماده و صورت و این حرف ها که پیش آمده روشن می شود که موجودات مادی محدودیتشان خیلی زیاد است و چون که در حجاب ماده و محدودیت ماده هستند از آنها در اصطلاحات فلسفی و عرفانی تعبیر به «حجاب ظلمانی» می شود و دارای حجاب ظلمانی اند. جناب شیخ اشراق هم آنها را تعبیر می فرماید که اینها موجوداتِ ظلمانی اند و موجوداتِ ماوراء ماده، که مجرد هستند و قید محدودیتِ استعداد و قوۀ به معنای نقص را ندارند و آنها حجاب نورانی هستند. درست است که حجاب ماهوی دارند اما چون حجاب مادی ندارند نور دارند و لذا حجاب هستند، اما حجاب نوری هستند و در روایات آمده که خدای تبارک و تعالی خودش را با هفتاد هزار حجاب پوشانده است که این هفتاد هزار حجاب، از حجاب های ظلمانی گرفته تا حجاب های نورانی، به یک معنا همین دو مرتبۀ وجودی مجردات و مادیات است که مادیاتشان حجابِ ظلمانی حق اند و مجرداتش حجاب نورانی حق اند و الان که داریم پیش می رویم، می خواهیم بگوییم که انسان در سیر تکامل، در سیر صعود، نه تنها باید از حجاب مادی برهد و به سرحدّ تجرد از ماده برسد ابتدائا به نحو تجرد برزخی، و پس از آن به صورت تجرد عقلانی، نه تنها از این حجاب باید برهد، باید از حجاب نورانی هم عبور بفرماید که «الهی هب لی کمال الانقطاع إلیک ... حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور»؛ حُجب جمع حجاب، که تمام حجاب های نورانی همه خرق بشود که الان همین بحث به یک معنا دارد شرح همین فرمایش جناب امیرالمومنین در مناجات شعبانیه می شود.

حالا انسان دو تا ظرف دارد؛ یک ظرف دارد که با او غذای مادی می گیرد که ظرف این مجموعۀ بدنش هست. و برای گرفتن این غذای مادی چقدر قوا ماشاءالله در کار است؛ قوۀ غاذیه، قوۀ جاذبه، قوۀ ماسکه، قوۀ نامیه، قوۀ دافعه، قوۀ جاذبه و همینطور قوۀ مصوِّره، قوۀ مولده و قوای دیگری که هست، اگر بخواهیم باز خیلی تحقیق ادامه پیدا کند این همه قوای نفس نباتی که دراین بدن ما در کار است، اینها همه برای این است که ما بتوانیم مرزوقِ به رزقِ همین نان و آب بشویم تا بدن محفوظ بماند و آن مرتبۀ نازلۀ نفس ناطقۀ ما که به مرتبۀ بدن تعبیر می شود این مرتبۀ نازله محفوظ بماند. خوب، این یکی گنجایشش محدود است، اگر ظرفش پر شود دیگر غذا نمی خواهد و اگر دوباره بخواهد به آن غذا بدهد باید ظرفْ خالی بشود و آن غذایی را که خورده است آنها تحلیل برود و تبدیل بشود به اعضاء و جوارح یا به انرژی تبدیل بشود و ظرفْ تخلیه می شود تا دوباره باز ظرف جسم را، ظرف دیگر شکم و معده را از غذا پر می فرماید. اما تا موقعی که غذای قبلی هست و پر شده هست دیگر ظرفیت برای غذای بعدی را ندارد، چون محدود به حدی است و طوری هم هست که هر یک از این دو مرتبه هم نباید با همدیگر مخلوط شود.

اگر تشنۀ علم است باید ظرف جان خودش را با غذای علم تغذیه بفرماید که سیر بشود و اگر گرسنۀ غذای مادی هست باید ظرف بدن را از غذای مادی پر کند تا سیر بشود. اگر علم می خواهد نمی تواند با غذای مادی سیر بشود و اگر بدنش غذا می خواهد نمی تواند با غذای علم سیر بشود. آنها دو جنسِ غذا هستند و به یک معنا دو تا ظرف جدا دارند که بعد تصدیق می فرمایید که این دو تا ظرف، جدا نیست، دو مرتبه ای از مراتب وجودی انسان است که هر مرتبه ای به مطابق و استعداد و به فراخور حال خودش بر اساس سنخیت بین غذا و مغتذی، غذا و غذا گیرنده غذای مخصوص خودش را به دست می آورد و سیر می شود، این ظرف محدود است.

ادامۀ درس: «اما دانش پژوه هر چه بیشتر دانش تحصیل می کند به دانستنِ دانش های سنگین تر و بالاتر گرایش بیشتر پیدا می کند».

آنجا اگر از غذا سیر بشود، با نان و آب، بهترین غذا هم برایش بیاورید می گوید دیگر سیرم، فایده ندارم، اصلا هیچ تقاضا ندارم و خوشم نمی آید. اما اینجا کلاس اول دبستان را خوانده، همینطور در تکاپو است که برای دوم دبستان آماده شود و ظرفش قوی تر شده است.

ادامۀ درس: «به دانستن دانش های سخت تر و سنگین تر و بالاتر گرایش پیدا می کند و از فهمیدن آن لذت می برود و شوق و ذوق وی به دانش، بیشتر می گردد».

حالا همین را که در خودمان هم مشاهده می کنیم از همین امر وجدانی اولی می خواهیم یک کوره راهی بگیریم، خیلی خوب است، خیلی خوب است، خیلی خوش است، هیچ کس ابایی ندارد. ببینید الان با این روش از پایین ترین مرتبه شروع کرده ایم می خواهیم برویم تا به مقام شریف لایقفی انسان! خیلی هم ساده، روان؛ این کودکِ جنابعالی هم غذای مادی می خورد می گوید سیر شدم، بعد به او می گویی خیلی غذا لذت دارد، خیلی خوب است، خیلی شیرین است، بیشتر بفرما، میل کن، می گوید نخیر دیگر سیر شدم، و اگر بخواهم بیش از این بخورم حالت تهوع و استفراغ می گیرم، اصلا بدم می آید، نمی توانم. اما همین ایشان می بینی که تا یک مطلب علمی برایش روشن شده و قبول شده، می گوید پدر جان برای سال دوم، استاد و کتاب و مدرسه و دفتر ما باید قوی تر بشود. و اگر سال بعد بخواهید او را به باز به همان کلاس ابتدایی اول برگردانید اصلا خوشش نمی آید و بدش می آید و به یک تعبیری انسان خودش را رفوزه می بیند. اما اینجا نخیر!‍ الان غذا می خوریم دوباره تا غروب تحلیل می رود، باز غروب برمی گردیم همین کلاس اول، همین جا! اصلا غذای ما در طول عمر، همین یک کلاس را دارد: همین است که گرسنه شدیم بخوریم، به محض اینکه تخلیه شده و تحلیل رفته در بدن، دوباره باز می گردیم به همان کلاس اول، همان نان و همان آب و همان آش و همان کاسه! چیزی اضافه تر نمی شود. بالاخره سیر کردن این شکم است، این کلاسش قوی تر هم نمی شود. هر چه بخواهد غذاهای گوناگون درست بفرماید کافی است که ایشان سیر بشود، دیگر تمام شده است! ولو آب خالی هم بخورد سیر بشود می گوید دیگر بیش از این گنجایش نداریم. همیشه انسان در غذا خوردن، در همان کلاس اول ابتدایی است، اگر پانصد سال، پنج میلیارد سال هم زندگی بکند همان کلاس اول است، دیگر اینطور نیست که در غذا خوردن دیپلم بگیرد، راهنمایی برود، ابتدایی اش بالاتر برود، به دانشگاه برود! اینطور نیست! این اندازه است. اما آنجا می گوید نخیر، اگر من به کلاس دوم نروم و به برگردم به کلاس اول، به پُز من برمی خورد، باید بالاتر بروم، یک امر وجدانی است، یک ادراک اولیه است.

الان عنایت می فرمایید که این، یک نحوه ادراک اولیه است. بشر از حواس خمسۀ پنجگانه اش بر اساس ادراک اولیه، یکی در غذای مادی ادراک می کند که می بیند آن قوای نباتیۀ بدن در کار می افتند و غذا را می گیرند و از غذا که سیر شده می گوید دیگر بیشتر از این نمی خواهم، تشنگی و ذوق و شوق بیشتر هم ندارد و هر چه بعد از سیر شدن بهترین غذاها را برایش آماده بفرمایی هیچ میل و شوق و اشتیاق به غذا ندارد، تمام شده است، مگر اینکه دوباره ظرفِ بدنش تحلیل برود و غذاهایش از دست برود و تبدیل به انرژی بشود که شوقِ به غذا خوردن پیدا بکند به وزان همان شوق اولی و قبلی، آن هم برای رفع حاجتش است، برای یک مقدار نیازی که دارد. اما در اینجا چطور؟ همین ادراک پنجگانه است، همین دیدن و شنیدن است، همین خوردن و لمس کردن و همین بوییدن است، اما در ادراکاتِ علمی اش هر چه که می بیند و می فهمد، دلش می خواهد بیشتر بفهمد. اینکه به تعبیر آقایان می فرمایند در انسان یک حسی است به نام حس کنجکاوی که هر چه فهمیده دلش می خواهد یک پله بالاتر برود، این حس کنجکاوی درست است که می گوییم حس کنجکاوی است، اما این به یک تعبیری برگشتش به قوۀ لایتناهی مقام لایقفی نفس است، یعنی انسان در مقام نفسش یک قوه و یک استعدادی است که هر چه به او فهم و ادراک بدهی ایشان این مقدار از فهم را که گرفته است همین مقدار فهم او را ساخته است و آماده ترش کرده برای فهم بالاتر. لذا ما چون لفظ نداریم می گوییم حس کنجکاوی، وگرنه اینهایی که حرف از حس کنجکاوی می زنند خیلی بخواهیم این لفظِ حس کنجکاوی را در اینها به سؤال بنشینیم که آقا این را یک مقدار بشورانید، حس کنجکاوی یعنی چه؟ یعنی در انسان به غیر از این حواس پنجگانۀ دیدن، شنیدن، لمس کردن، چشیدن، بوییدن و به غیر از آن قوای نباتیه، قوۀ جاذبه، دافعه، غاذیه، نامیه و ... ، و به غیر از قوۀ وهم و خیال و به غیر از قوۀ عقل، دوباره باز ما یک قوه ای و یک حسی داریم به نام حس کنجکاوی؟! یعنی چه؟! یعنی این حس کنجکاوی یک قوه ای است؟!! همانند اینکه چشم می بیند، خیال صورتگری می کند، وهم معنای جزئی می فهمد، عقل همان جزئی را به صورت کلی می یابد، بگوییم باز یک حس دیگری داریم به نام حس کنجکاوی؟! این یعنی چه؟! این لفظ چیست که در کتاب ها، آقایان القاء فرمودند؟ آن حرف و آن حس کنجکاوی برمی گردد به همین مطلب که الان می بینید:

«اما دانش پژوه هر چه بیشتر دانش تحصیل می کند به دانستن دانش های سخت تر و سنگین تر و بالاتر گرایش بیشتر پیدا می کند».

این گرایش بیشتر چیست؟ که حالا آن ها می گویند حس کنجکاوی اش قوی تر می شود مثلا؟ حس کنجکاوی اش قوی می شود و به دنبال این راه می افتد که چیزهای دیگری را هم بفهمد! یعنی چه حس کنجکاوی؟! این الان برمی گردد به همین مطلب و همین ریشه که آن قوۀ فهمیدن او، آن قوه، آن عقل هیولانی اش قوی می شود، شدید می شود.

ادامۀ درس: «و از فهمیدنِ آن، لذت بهتر می برد و شوق و ذوق وی به دانش بیشتر می گردد».

شوق و ذوقش به دانش که دیگر شوق و ذوق یک امر وجدانی و یکی از حالات خلق و خوی انسان است که هر چه ادراک می فرماید شوق بیشتر می شود. و لذا اگر مثلا در ادراک، ضعف داشته باشد، در قوۀ حافظه ضعف داشته باشد و نمی تواند مطلب را خوب حفظ کند و در قوای ادراکی دیگر ضعف داشته باشد می بینید چون نمی تواند آن غذای علمی جانِ خودش را تحصیل کند، کم کم آن ذوق و آن شوقِ خاص در وجدان او و در حالات اخلاقی او حاصل نمی شود و هر چه که فهم بهتر شود شوقش بیشتر می شود که حالا اینجا این بیشتر شدن شوق برمی گردد به آن اصل شریف «علم و عمل جوهرند و انسان سازند».

حالا اینها را الان داشته باشید تا پله به پله پیش برویم تا ان شاءالله به زبان یکدیگر آشنا می شویم.

ادامۀ درس: «و شوق و ذوق وی به دانش بیشتر می گردد و عشق و علاقه اش در تقرب به دانشمندان فزونتر می شود».

و لذا اگر به این کودک بفرمایید که شما برگردید پیش همان استاد پارسالی تان و همان کتابی که  پارسال درس می گفت، می بینید هیچ ذوقی ندارد، اصلا هیچ علاقه ای ندارد! بله، مگر اینکه آن آقای استاد پارسال، امسال بیاید برای ایشان: جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو، و بیاید در یک مرتبۀ بالاتری بر او تجلی کند وگرنه اگر بخواهد همان تجلیات پارسال را تکرار بفرماید ایشان به آن ها ذوق ندارد، چون آن نفسش سعۀ وجودی پیدا کرده، ظرف جانش قوی تر شده، استعداد وجودی اش بیشتر شده، عقل هیولانی اش قوت گرفته و همینطور در حال شدن هست، هر چه بیشتر می گیرد، بالاتر؛ که حالا بحث لفظ عقل هیولانی را اجازه بفرمایید تا پایان درس شاید مطلبی نکته ای به عرض رساندیم.

«عشق و علاقه اش در تقرب به دانشمندان فزونتر می شود».

یک استاد قوی تر را امسال گیر آوردیم خوب است! سال بعد استاد بالاتر! تازه همان جا هم اگر چند تا استاد باشند و یک استاد مثلا ضعیف است و یک استاد دیگر قوی است می بینید محصل گرایشش به آن استاد قوی بیشتر است، چون احساس می کند که دیگر غذای بیشتری به جانش القاء می کند مثلا! ببینید حالتِ وجدانی است، این طبیعت انسانی است، همه هم این را در خودشان می یابند. این، جزء ادراکات اولیۀ هر شخصی در مسیر کار است، از همین ادراک اولیه به عنوان یک برهان مقدمه بگیرید برای مقام لایقفی انسان!

ادامۀ درس: «این ها اموری است که هر یک از ما به وجدان خود می یابد و بدان ها تصدیق دارد».

همانطور که عرض کردیم چه خوب است که همیشه مباحث از همین هایی که مورد پسند و تصدیق همۀ ما هست، از همینجاها انسان شروع کند و بعد پله به پله بالاتر برود. از درس اول هم که شروع کردیم چه بود آقا؟ «وجود مشهود ماست»، قبول نداریم؟ همه می گویند بله، هر چه هست وجود است، ما موجودیم، جز ما همه موجودند، همه هستند. آرام آرام بک پله بالاتر می رویم؛ راستی همه هستند، یک جور هستند یا آثارشان با همدیگر تفاوت دارد؟ از همین راهی که ابتدایی ترین راه است انسان شروع بکند برود تا به بینهایت. و یکی از راههای رسیدن به حقایق مافوق این است که انسان هر مطلب سنگین بالایی را بیاورد در مرتبۀ نازله اش در نشئۀ طبیعت برایش مشابه را پیدا کند، آن مرتبۀ نازله را بگیرد و از اینجا برود بالا. چون بالاخره ما در قوس صعود هستیم! همینطوری که الان ناگهانی به این قد و قامت و به این فکر و اندیشه و شعور و آگاهی که نشدیم آقا! به تدریج آمدیم بالا. از کجا؟ از نطفه، از قوه، شروع کردیم تا به اینجا. در امور تحصیلی و مسائل سیر علمی و عملی هم اگر انسان از همین ابتدایی ها، از همین پیش پا افتاده ها، از همین امور وجدانی مورد قبول اولیه که شروع کند پله به پله برود بالا، قوی بار می آید و اساس هم بر این است و قرآن هم می بینید که همین روش را به ما اعمال فرموده است و لذا مطالب سنگین را در قالب مثل های این سویی در آوردن و آن حقایق را با رقایقِ اینجا تفسیر کردن خیلی انسان را کمک می کند و خیلی به انسان جان می دهد.

ادامۀ درس: «بدانها تصدیق دارد. هیچ کس در آن ها چون و چرا ندارد. هم این که می گوید من گرسنه بودم و غذا خوردم و سیر شدم و هم اینکه همین شخص می گوید من نادان بودم و پرسیدم و دانا شدم».

الان می بینید در هر دو وجهش چقدر خوب است! آنجا گرسنه بودم، غذا خوردم، سیر شدم، اینجا نادان بودم، پرسیدم، تحقیق کردم، تحصیل کردم و الان دانا شدم. در هر دو حال یک شخص، موضوع این دو قضیه است؛ چون همین یک شخص است دیگر. می گوید هم من غذا خوردم و سیر شدم، هم من نمی دانستم، الان دانا شدم. هر دو تا را به همان یک من اسناد می دهد. اسنادِ در هر دو موطن به یک من هم، اسنادِ به مجاز نیست، بلکه اسنادش به حقیقت است، به حقیقت همین ایشان غذا خورده و سیر است و به حقیقت همین ایشان نادان بوده و دانا شده، جاهل بوده و عالم شده است، همین یک حقیقت است.

ادامۀ درس: «در هر دو حال یک شخص موضوع این دو قضیه است».

ببینید چگونه وحدت در کثرت، و کثرت در وحدت می شود؛ از همین مثال ظاهری، چقدر خوب، چقدر شریف.

ادامۀ درس : «و هر دو حکم به یک من راجع است».

هر دو تا به یک من برمی گردد. آن بحث شریفِ سلامی که صبح ها در محضر عزیزان در ساری داشتیم، دیگر اینها الان از جنبۀ علمی می تواند کُد و رمز برای فهم آن بحث ها بشود که می بینید نقطۀ وحدت یک حقیقت است، اما وقتی می آید می بینیم تنازع است. الان اگر کسی تشنۀ علم باشد، شما بیایید به او غذاهای مادی و نان و آب بدهید و بگویید ما می خواستیم بفهمیم شما برای ما نان و آب آوردید چه به کار ما می آید؟ آخر نان و آب با فهمیدن چه ربطی دارد؟ و اگر گرسنۀ مادی نان و آب باشد بعد شکمش گرسنه است، معده درد آمده، دستگاه گوارش به شدت اعلامِ غذا کرده، حالا شما به او بفرما که بنشین که من می خواهم برای تو علم تدریس کنم! می گوید آقا آخر علم تدریس کردن، این معده را کجا پر می کند؟ می بینید بین دو نوع غذا تنازع است، بین دو نوع ظرف تنازع است؛ یکی مادی است و با گرفتن غذا از شوق غذا می افتد، دیگری می بینید که هر چه غذا می گیرد شوقش بیشتر می شود، توانش بیشتر می شود، قوه اش بیشتر می شود، اما در هر دو صورت هم یک من و یک نقطۀ وحدت حاکم است. به این یک شخص و به این یک حقیقت می گوید من غذا خوردم سیر شدم، من علم تحصیل کردم عالِم شدم، هر دو تا هم یک من است، با اینکه تنازع در این وسط هست؛ هر چه پایین تر می آیی می بینی که اصلا آنچنان به ظاهر کثرت بیشتر شده که آن یکی برای غذایش باید برود بیابان بیل بزند، زمین بکارد، آنجا غذا تهیه بشود، این یکی غذا چی؟ باید برود دانشگاه و کتاب دست بگیرد و بخواند و بنویسد و مطالعه کند و آن باید اینطوری بیل بزند. اصلا دو تا قضیۀ متضاد از هم اند، به ظاهر این یکی با آن یکی تنازع دارد، به جای این اگر بخواهد بیل بزند غذا بگیرد، هیچ کار دانشگاهش انجام نمی شود. اگر بخواهد برود دانشگاه و از آن غذا بیفتد می بینی کار آنجا هم انجام نمی شود اما در عین حال هم این غذا مکمل آن غذاست و هم آن غذا مکمل این غذاست، و در عین حال به یک نقطه هم برمی گردند و یک شخص می گوید من غذا خوردم و من عالِم شدم. تنازع معلوم است، هر چه این طرف نگاه می کنی تنازع است، وقتی می روی بالاتر، می بینی تنازع برداشته شده می شود «سلام».

ادامۀ درس: «و هر دو حکم به یک من راجع است».

(که الان اینجا باید این «من» داخل یک پرانتزی بود که معلوم باشد، منتها دیگر چاپخانه ها، حروف چین ها بندگان خدا ... . در معرفت نفس از جنبۀ حروفچینی اش و از جنبۀ چاپ، آقایان دقت نکردند، حضرت آقا چه زحمتی می کشند هم در نوشتن و هم در تصحیح و ... . گاهی یک کتاب را حضرت آقا چهار دوره تصحیح می کنند. آخرش هم باز غلط چاپ می کنند. بندگان خدا آنهایی که چاپ می کنند کارگرند، کاری ندارند. آنها درد و غصۀ علم را که ندارند، می خواهند کار بکنند که شب یک لقمه روزی ببرند برای زن و بچه شان. این گرفتاری ها هست).

ادامۀ درس: «پس ظرفِ نان و دانش یک چیز نتواند باشد».

الان این «پس» را چطور دارید نتیجه می گیرید؟ و حال اینکه بالا چه فرمودید؟ من گرسنه بودم و غذا خوردم و سیر شدم، در ظرف دیگر هم فرمودید من نمی دانستم و علم یاد گرفتم و عالم شدم، دانا شدم، آنجا چه کسی بود؟ در هر دو حال و در هر دو وجهش به یک من شده، پس ظرف غذای علم و دیگری چه شده؟ من! الان داریم از این کلمۀ «پس» چه نتیجه ای می گیریم؟ «پس ظرف نان و دانش یک چیز نتواند بود». چرا؟ برای اینکه ظرف نان محدود است، حد دارد و به محض اینکه غذا گرفته سیر می شود و ظرف نان و آب، این جسم ظاهری و این بدن مادی و طبیعی است، این است، این ظرفِ نان است. ظرف علم کیست؟ حالا الان چون هنوز بحث تجرد پیش نیامده، ظرفِ علم بالاخره باید یک حقیقتی غیر از این باشد، چون من اگر تشنۀ علم و معرفت و فهم باشم، هر چه این غذای مادی را بخورم هیچ در آن بخش تغذیه نمی شوم، و اگر یک وقتی گرسنۀ دانش باشم هر چه غذای مادی بخورم سیر نمی شوم، و در بالا می فرمایید که من گرسنه بودم و غذا خوردم و سیر شدم، همین یک شخص هم باز می گوید من نادان بودم و پرسیدم و دانا شدم. در هر دو حال یک شخص موضوع این دو قضیه است و هر دو حکم به یک «مَن» راجع است، اما وقتی می خواهیم نتیجه بگیریم پس ظرف نان و دانش یک چیز نتواند باشد، در عین حال که می فرمایید که من همان یک من هستم. پس معلوم می شود که باید منِ ما در افق اعلی که یک حقیقت است و یک من است، همین یک من چقدر مراتب پیدا می کند، این من تشکیکی می شود، شدت و ضعف پیدا می کند، مراتب پیدا می کند؛ در یک مرتبه اش می گوید من غذا خوردم و سیر شدم، در مرتبۀ دیگرش می گوید من نمی دانستم و الان به دانایی رسیدم. چه کسی است که در هر دو بخش می گوید من؟ همین این یک من و این یک ذات و یک هویت است.

الحمدلله که در درس 25 و 26 اینها فرمودید که انسان موجود ممتدی است از فرش تا فوق عرش، الان می خواهیم همین طور بر اساس این روال طبیعی پیش برویم، مراتب محفوظ باشد، گر حفظ مراتب هم نکنی زندیق می شوی! حفظ مراتب هم باید بشود: «قُل إنّما أنا بشرٌ مِثلُکُم»، ما هم باید غذا بخوریم، زن و بچه داریم، نکاح داریم، ازدواج داریم، کسب و کار داریم، زندگی داریم، همینطور ... ، أنا بشرٌ مِثلُکُم، البته «أنّما یُوحی إلَیَّ»، در آنجا هم فرمود أنا بشرٌ مِثلُکُم و باز هم دوباره فرمود یُوحی إلَیَّ، که هر دو تا هم باز «من» هستند، در هر دو موطنش منم.

ادامۀ درس: «پس ظرف نان و دانش یک چیز نتواند باشد و مسلما هر یک را ظرفی جداگانه است».

الان اینجا لفظ «جداگانه» خیلی شما را به زحمت نیندازد. یعنی این دو تا غذا مربوط به یک مرتبۀ نفس نیست، مربوط به یک مرتبۀ من نیست، مربوط به دو مرتبه است که به ظاهر می گوییم دو تا مرتبۀ جداگانه، دو تا ظرف جدا، یعنی دو تا مرتبه از مراتب وجودی آن یک حقیقتِ «من» است که به ظاهر می گوییم دو تا مرتبۀ جداگانه، دو تا ظرف جدا، یعنی دو تا مرتبه از مراتب وجودی آن یک حقیقتِ من، که یک مرتبه اش مادی است، یک مرتبه اش مجرد است، ربط بین این مادی و مجرد هم همان من هست که در هر دو جا سریان دارد؛ به ظاهر نگاهش می کنی می فرمایی دو تا ظرف است، اما این کلمۀ دو تا ظرف را که دقیق می شوی می بینی که به حقیقتْ یک ظرف است به نام من، و این یک ظرف مراتب دارد که در یک مرتبه اش آن غذای مادی را می خواهد، و در یک مرتبه اش غذای علم می خواهد. الان این عبارات الحمدلله شما را به زحمت نمی اندازد.

ادامۀ درس: ‌«و این هر دو قسم ظرف را هر شخص انسانی دارد».

خوب این دو تا ظرف؛ ولی این ظرف کجا و آن ظرف کجا، این ظرف غذای ماده و نان و آب کجا، و آن ظرف علم نازنین جنابعالی کجا؟ این مرتبۀ بدن کجا، آن مرتبۀ نفس ناطقه کجا؟ آن مراتب دیگر کجا؟ که حالا می خواهیم بیاییم مراتب وجودی انسان را بشماریم به ظاهر می بینید الفاظ آیات قرآن گوناگون است، روح دارد انسان، قلب دارد، سرّ دارد، خفی دارد، اخفی دارد، صدر دارد، اینها همه را الان در قرآن پیدا می فرمایید، جسم دارد، نفس دارد، عقل دارد، خیال دارد، وهم دارد، بینایی دارد، شنوایی دارد، همه! اما این همه در حقیقت به آن یک «من» برمی گردد، این یک من چقدر سعه پیدا می کند که این همه را جمع کرده است و در عین حال همان یک من هم هست؟ و وقتی هم باز تنزل که می فرمایید می بینید عجیب مراتبْ محفوظ است، هیچ جا هم با جای دیگر خلط نمی شود!

ادامۀ درس: «خواجه ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانی را که از دانشمندان قرن چهارم است قصیده ای رائیه به فارسی در مطالب فلسفی است. در آن قصیده گوید:

                چرا چو تن ز غذا پر شود نگنجد نیز              الم رسدش چو افزون کنی بر این مقدار»

غذا که خورده سیر شده دیگر، بخواهی بیش از این در ظرفِ شکم غذا بریزی مریض می شود (الم رسدش چو افزون کنی بر این مقدار)، درد به او می رسد اگر بخواهد بیش از حد غذا بخورد، مریض می شود اصلا. این ظرف، که هر چه بیشتر به او غذا بدهی مریض می شود، کلال پیدا می کند، ضعف پیدا می کند، اما یکی دیگر:

ادامۀ درس: «و گوهری دگر آنجا که پر نگردد هیچ».

هیچ پر شدنی نیست.

ادامۀ درس: «نه از نُوِی و نه از پیشه و نه از اشعار».

نُوِی یعنی قرآن، دیگر علم و عمل جوهرند و انسان سازند، اما هر چه به او بدهی سیر نمی شود، نه از قرآن سیر می شود که بگوید ما دیگر قرآن را فهمیدیم و تمام شده و هر چه غذا قرآن داشت گرفتیم وسیر شدیم، نخیر! هیچ! از قرآن هم سیر نمی شود، هر روز بخواند مطلب هست، هر چه مطلب به چنگش بیاید باز می گوید بالاتر. این ظرف نه از نُوی سیر می شود و نه از پیشه سیر می شود، در هر چه عمل بفرماید دلش می خواهد بالاتر. الان می بینید که یک نفری که اهل ابتکار است، یکی را اختراع کرده، دلش می خواهد قوی تر اختراع کند. روز به روز کامپیوتر قوی تر می شود، دستگاه ها قوی تر می شوند، ضبط ها بالاتر می رود، تلویزیون ها مدرن تر می شود. لذا می بینید مدام تبلیغات می کنند که تلویزیون مدرن شده و ... . تمام این تبلیغات همه دال بر مقام لایقفی نفس ناطقۀ انسانی است، یعنی آقا ما هر چه بالاتر می رویم وا نمی ایستیم، بالاتر، بالاتر! و همین بحث و مباحثی که الان در بحث معرفت دینی پیش آمده، کافی است، چقدر اینها دارند وقتی می گیرند؟ خدا شما را رحمت کند بندگان خدا، چرا وقتتان را می گیرید؟ همین یک جلسه کافی تان است! معرفت دینی به مطابق ظرفیت وجودی خودتان! قرآن مراتبش غیر متناهی است، جنابعالی هم در مقام سعۀ وجودی ات، استعداد وجودی ات، و در قوس صعود، هر چه می خوانی إقرأ و ارقَ، بخوان و بالا برو؛ همین حرفی که آقا بارها فرمایشش را دارند که إقرأ و ارقَ، همانی که جناب امیرالمؤمنین فرمود. این قرآن است، تمام حقایق بیکران هستی در او نهفته است، تو هم راه فهم را در پیش بگیر، این حقایقش غیر متناهی است، به هر مقداری که فهمیدی خیال نکن که آیه همین اندازه است، و بفرما که بالاترها هم هست. فقط ببینیم که آیا آنچه را که فهمیدیم درست از آیه فهمیدیم یا خیر، معیار می خواهیم و البته بی معیار نمی شود. این که بله، هر کسی صبح بلند بشود از هر آیه ای هر چه بفهمد بگوید آقا من یک مرتبۀ قرآن را فهمیدم، نخیر! باید برود دنبال اهل کار، برود در پیشگاه راسخون فی العلم، برود نزد آنهایی که غواص بحر بیکران دریای وجودی قرآن اند، به ایشان عرضه کند که آقا ما یک چنین چیزی از این آیه، از این کلمه، از آن سوره فهمیدیم، یک چنین مطلبی ... ، درست هست یا نه؟ اگر درست بود بسیار خوب، یک مرتبۀ قرآن برای تو روشن شده. شاید تا الان هیچ کس به غیر از ائمه به این مطلب قرآنی توجه نکرده، اما جنابعالی توجه کردی! باشد، نوش جان شما، یک غذایی برای شما رسیده! اقرأ و ارقَ، بخوان، بالاتر برو.

فقط یک قضیه ای که در فهم حقایق قرآن داریم این است که باید فهمیده ها و یافته هایمان را به آنهایی که معیار قرآنی دارند، اصول ایقانی دارند، عرضه کنیم، اگر دیدیم فهممان درست است یک رتبه ای از یک آیۀ قرآن، از یک سورۀ قرآن برای ما روشن شده، و نمی گوییم هم که آقا قرآن همه اش همین یک کلمه ای است که من فهمیدم و غیر از این نیست! این را هم نفرما. بگو این مقدار فهمیدیم، اقرأ و ارقَ! و چقدر بندگان خدا وقتشان را گرفتند، دیدم در بعضی از این مقالات گوناگون در فرمایشات دینی و ... ، خدا شما را رحمت کند، وقت دارید، بالاتر، بالاتر! وا ناایستید! منتها آنچه را یافتید باید به اهلش عرضه کنید! اهلش کیست؟ «و اما الراسخون فی العلم ..» ، «فیعلمون أنه الحق»! آنهایی که دلشان ضیق دارد، سیاهی دارند، کدرند، دهانشان ناپاک است، چشمشان ناپاک است، گوششان پاک نیست، جانشان طهارت ندارد، اینها: «فأمّا الذین فی قلوبهم ضیقٌ» (اوایل سوره آل عمران)، که قرآن اینطوری است که گاهی مقداری ظواهر قرآن تشابه دارد، یعنی یک مقدار دست انداز دارد، افرادی که جانشان ضیق و ناپاکی دارد می بینید که اینها در این دست اندازها که می افتند، به طرف آن متشابهات قرآن می روند، قدرت آن را هم ندارند که برگردانند به محکماتِ قرآن، قدرت آن را هم ندارند و ظاهر آیه قرآن را نگاه می کند که «إذا زلزلتِ الأرضُ زلزالَها»، و این همه آیاتی که راجع به قیامت است و آن قدرت و توان را ندارد که برگردد این همه آیات را بیاورد به یک اصل و به یک کد و به یک حقیقت، این را پیاده اش کند، القاء کند و فهمش را درست ادا کند، این را نمی تواند، اینجا قلب ها دو گروه می شوند: یک سری ضیق دارند، ناپاک اند، دست و زبان و دهانشان ناپاکی دارد، فکرشان، خیالشان، وهم و عقلشان طهارت ندارد، اینها به دنبال متشابهات قرآن می روند، و اما الراسخون فی العلم، آنها حسابشان حساب دیگری است. باید ماها همیشه در دامان راسخان در علم قرآن باشیم تا ببینیم آنچه را فهمیدیم درست است یا آنچه را که دیگران فهمیدند و دارند به ما القاء می کنند درست است یا نادرست؟ میزان می خواهیم، بی میزان نمی شود حرکت کرد، ترازو داشته باشید؛ عرفان عملی میزان می خواهد، مکاشفات میزان می خواهد، خواب ها میزان می خواهد، تمثلات میزان می خواهند، میزان را باید دنبال کرد که چیست؟ و هر چه که میزان می خواهد: در علم ادبیات و صرف و نحو که می روی می بینی برای خودش میزان دارد، فاء و عین و لام به نام «فعل»، این میزان و ترازویش است، این به هر صیغه ای در آمده، به هر شکلی در آمده، این را میزان قرار بدهید، و تمام کلمات و تمام لغات را با این میزان بسنجید، ببینید که اگر با شعب این میزان هماهنگ بود، قبول کنید، اگر نبود بدانید که بر خلاف میزان است. در علم نحو که آمدیم میزان داریم، در ادبیات بالاتر، در معانی و بیان میزان داریم، در فقه میزان داریم، در اصول میزان داریم، در فلسفه معیار داریم، در عرفان معیار داریم، همه چیز باید با میزان باشد. در مکاشفات، در خواب ها، در بیداری ها، در ظهورات، در همه جا عزیز من میزان می خواهیم. میزان چه کسانی هستند؟ دهان های پاک اند، جان های پاک اند. آنهایی که چشم و دهان و جانشان پاک نیست، اینها را بکشید نمی شوند، هر چه بخواهند از خودشان علم ظهور بدهند بدانید علمشان میزان نیست، چون علمشان از مزبلۀ بی طهارت روییده است. حقایق از آنجایی که طهارت محض است می روید، بدانید میزان است، آنچه را که از فطرت اولیۀ خدادادی برمی خیزد میزان است. با فطرت ثانویه اگر می بینید دارد برمی خیزد، طبایعی که رنگ گرفته اند و خو کرده اند و اینسویی شده اند و دنیایی گشته اند، اینها هر چه حرفشان حرف حقی باشد، برای ما میزان نمی تواند باشد، چون از روی طهارت گفته نمی شود. نمی گوییم حرف حقشان را آدم رد کند، اما به جان نمی نشیند، به دل نمی آید. آن که می خواهد به دل بیاید طهارت می خواهد.

لذا ما ائمۀ نازنین خودمان را معصوم می دانیم، ما اولین اصلی را که بیان می کنیم عصمت است، اگر عصمت را با برهان و با عرفان و با قرآن در اهل بیت اثبات می کنیم، بعد از آن هر  چه دهان معصوم بفرماید معیار و میزان است. و غیر معصوم را اگر در طریق عصمت و در طریق طهارت باشد و به حقیقت تقرب به معصوم دارد خودمان را به او می سپاریم، وگرنه نخیر، وگرنه خدای ناکرده چوپان دروغگو می شود و ما را بد بار می آورد، ولو حرف ها خیلی زرق و برق داشته باشد فایده ندارد. باید به طهارت برگردد.

ادامۀ درس: «و گوهری دگر آنجا که پر نگردد هیچ».

این گوهر دیگرْ چیست؟ آن ظرف علم است، آن ظرف علم، آن نفس ناطق، آن مقام عقل، خیلی اسم دارد ماشاءالله. این ظرف خیلی اسم دارد. آن ظرف دیگر به نام بدن، جسم و ... است و ایشان هم تا حدی اسم دارد، اما اسم هایش کم است، اما آن یکی خیلی اسم دارد. آن ظرف، ظرف تخیل هست، ظرف توهم هست، ظرف تعقل هست، ظرف قلب هست، ظرف روح است، ظرف سرّ است، اینقدر اسم دارد ... . و هر چه در این ظرف غذای علمی که بریزید، ایشان در هر طورش اسمی می گیرد: اگر غذای علمی اش از ادارکات خیالی باشد اسم این ظرف می شود قوۀ خیال، اگر ادراکاتش عقلانی باشد اسمش می شود قوۀ عاقله، اگر این ظرف آنچه را که یافته است مقام جمعی داشته باشد اسم این ظرف، روح می شود، اگر آنچه را که گرفته سان می دهد، اسم این ظرف قلب می شود و همینطور. این ظرف ماشاءالله اسم فراوان دارد. چرا؟ برای اینکه هر چه به او غذا می دهی ایشان هر نوع غذای علمی را که می گیرد، به مطابق آن انواع اغذیه، اسامی گوناگون پیدا می کند و شئون مختلف می یابد و شما اگر می بینید که برای یک شخص، هم می گویند قلب دارد، هم روح دارد، هم سر دارد، هم .... دارد، خیال نکن که از یکی بودن در رفته است، همان یکی است با این همه مراتب! تا حرف ها ان شاءالله پیاده بشود!

ادامۀ درس: «سخن خواجه ابوالهیثم در این بیت اشارت به همان مطلب فوق است که در این درس عنوان کرده ایم که در انسان یک ظرف غِذایی است، اگر از مقدار گنجایش او، افزونتر به او غذا رسد رنج بیند، اما ظرف دیگری در انسان است ...».

اینجا که در شعر آمده که «و گوهری دگر ...». اینجا را اینگونه گفته و آنجا را آن طور، و وقتی رسید به این ظرف دوم که هر چه را می گیرد قوی تر می شود، دلش نیامد که نام ظرف را بیاورد و لفظ «گوهر» را آورده است. چقدر خوب! این گوهر، گوهر شب چراغ همین نفس ناطقۀ انسانی است.

ادامۀ درس: «اما ظرف دیگری در انسان است که غذای او غیر از غذای ظرف قبلی است و هر چه غذایش را به او بدهند پر نمی گردد. اگر نُوی (قرآن) و هزاران کتاب دیگر و هزاران پیشه و صنعت و هنر و هزاران دیوان اشعار را فرا بگیرد پر نمی شود».

این ظرف حتی مثل دیسکت کامپیوتر هم نیست که حالا بگوییم دیسکت به این مقدار که رسیده دیگر تمام شده است و یک دیسکت دیگر می خواهیم! نخیر!

ادامۀ درس:‌ «پر نمی شود بلکه گنجایش او بیشتر می گردد».

ان شاءالله جلسۀ بعدی.

 

و الحمدلله رب العالمین

https://telegram.me/maerefatenafs  

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

98/5/23


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد