بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 121 (درس بیست و هشتم)

 

«و باز می بینیم که این بوالعجبی اختصاص به ساختمان پیکر انسان ندارد، بلکه همة حیوانات، هر یک طوری دلربایی می کنند».

که لفظ و کلمة «طور»، خیلی در مقام تفکر موجودات، شریف پیاده شده است که در حقیقت یکپارچه نظام هستی در اطوار وجودی است و هر کلمه اش را طوری آفریده که این یک طورش دارای شئونات کذایی است که مخصوص به خود اوست که تمایز و تشخّص و اثر، مربوط به اطوار وجودی هست که هر شیئی دارای اثر و جلوة خاصی است.

از این« طوری دلربایی می کند» در اصطلاح آقایان عرفا تعبیر به تجلّیات وجود می شود که دم به دم عالم، تجلّیِ حقیقت وجود است. همانگونه که انسان از دیدن فیلم و عکس خودش و از دیدن چهرة خودش در آینه و آنچه که انسان را جلوه می دهد لذت می برد که آن لذت را در علم ذات به ذات ندارد، چون انسان موجودی هست که نسبت به ذات خودش علم ذات به ذات دارد و این علم ذات به ذات اگر برای او جلوه بخواهد نکند، آنطور برایش شیرین نیست، ولی به محض اینکه خودش را در آینه ای یا جمال عکسی یا فیلمی چیزی مشاهده کند، می بینید لذت می برد و خلاف طبیعت هم نیست. این یک چیزی است که از اول از حق متعال شروع شده است که اینطوری خودش را نشان می دهد. لذا در علم ذات به ذات، آن لذت نیست که در علم ذات به اوصاف و کمالات و جلوه ها، لذت طور دیگری است که انسان خودش را در اطوار مشاهده کند. همین را هم در مورد حق متعال بخواهید پیاده بفرمایید حق است، یا در مورد خود شخص انسان در پیشگاه وجودی همة موجودات و کلمات پیاده بشود باز هم حق است.

ملا عبدالصمد همدانی رحمة الله علیه در کتاب قیّمة «بحر المعارف»، آنجا عبارتی دارند که مقصود از آفرینش چه بود؟ قبلا هم به عرضتان رساندیم که بحث در موردِ عالم را، در خلقت پیاده بفرمایید و بحث را در وجود پیاده نکنید و برای عالَم، مبدأ وجودیِ زمانی تحقیق نفرمایید که به جایی نمی رسید، معنا ندارد! که وجود، یک وجود است، هست و هست و بود و بود و همچنان خواهد بود. برای اینها گشت و گذار نفرمایید که به جایی نمی رسید. راجع به خلقتِ عالم حرف بزنید؛ خلقت، اندازه است، حدّ است، این حد و آن حد و ... ، وانگهی هم که موجودات بر اساس حرکت جوهری، دم به دم خلقتشان تازه است، چون جلوه ای است، که جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو، لذا حرف می فرمایید که مقصود از «آفرینش» چه بود؟ چرا اینطور حدود پیدا کردیم؟ خلقت پیدا کردیم؟ اندازة خاص شدیم؟ بنده اندازة خاص، شما اندازة معین، این فرش اندازة معین و تمام آنچه که می بینید اندازة معین اند. این اندازه، اندازه ها چرا شدیم؟ این، چرا برمی دارد، رویش حرف بزنید. بعد خودش در جواب می فرماید که آن است که حق تعالی خود را از برای خود جلوه دهد که در مقام تفکر می بینید که موجودات هر کدام طوری برای انسان جلوه می کنند.

(عبارت ملا عبدالصمد همدانی:) «یعنی در آینه های مظاهر صفات، خود را مشاهده کند»، که آنچه مشاهده می فرمایید همه اطوار وجودی و آینه هایی هستند که دارند او را نشان می دهند، مثل اینکه الان به جنابعالی نگاه می کنیم می بینیم جسمی داری، نشسته ای، می ایستی، راه می روی، حرف می زنی، می بینی، می روی و ... ، تمام اینها همه آینه های شما هستند. ما که ذات شما، غیب شما، حقیقت و سرّ شما را آنطوری که هست از بیرون نمی بینیم، آنچه را که می بینیم این است که می بینیم در جلوه گری هستید و دارید ظهور می فرمایید.

روی این اساس که «چون خواست خودش را در آینه های صفات مشاهده کند»، حالا بحث راجع به صفات پیش می آید که اسم در حقیقت همان صفت است که می گوییم اسماءالله و صفات الهی! و در حقیقت اسم همان ذات و صفت هست و غیر از این نیست. روی این اساس، «پس جلوه گری آغاز کرد». یعنی جلوه می کند، تجلی می کند، ظهور می کند. وقتی پای ظهور به میان می آید این ظهور را تعبیر به «یوم» می فرمایند. یوم یعنی ظهور و تجلی و جلوه، که این یومِ اصطلاحیِ مادیِ طبیعیِ از صبح تا اذان مغرب، یک نحوه جلوة یوم است. هر چه را می بینید یوم است، هر چه می بینید و هر چه که ظهور است را یوم می گوییم. یوم به تعبیر خودمانی یعنی روز و ظهور که «کُلُّ یَومٍ هُوَ فِی شَأنٍ»، هر چه یوم است او چون در شأن است یوم است، یعنی آن هُوَ و آن حقیقت که در شأن و در جلوه و در تجلی است اسمش را یوم می گذاریم که به فرض بخواهیم برای جنابعالی یوم درست کنیم، نوشتنت یک یوم و ظهور شماست، دیدن شما یک یوم شماست، شیندن یک یوم است، راه رفتن یک یوم است، غذا خوردن، هضم کردن، جذب کردن، دفع کردن، رشد و نمو کردن، تولید کردن و مطلقا آنچه را که می بینید یکپارچه ایام الله است که «کُلُّ یَومٍ هُوَ فِی شَأنٍ» نه یعنی هر روز، که بعد بگوییم خدا یعنی اینکه در شب جلوه ندارد و در شب در شأن نیست و استراحت می کند و بگوید حالا آرام باشیم، خسته شدیم و دوباره که روز بشود دست به کار بشویم!! اینطوری نه، روز و شب اینجا خیلی تنزل یافته است، منتها چون خو و عادت کردیم بعد می گوییم مثلا یوم القیامة که منتظرند یک صبح تا غروبی مثل اینجا بیاید که یوم قیامت برپا شود، یا یوِمِ ظهور حضرت بقیه الله! بعد دنبال این می گردند که آقا کدام روز ظهور می فرماید! آن حقیقتِ لفظ یوم، خودش را باید به ما نشان بدهد که الان می فرمایید نه تنها انسان خودش را جلوه می دهد به چه پیکری و به چه حقایقی، که اینها همه ایام و یوم انسان است و تمام حیوانات هم طوری دلربایی می کنند و همة عالم همه هر کدام برای خودشان یک نحوه جلوه و ظهوری دارند، لذا حالا می فرمایید پس ما یکپارچه در یوم هستیم و از یوم نمی توانیم در برویم. پس روی این اصطلاح قرآنی، شب هم یوم است و آن تاریکی هم یک نحوه یوم الله است، سکوت یک نحوه یوم است، حرف زدن یک نحوه و یک طوری از یوم است و ما منتظرِ یومِ ظهور حضرت بقیة الله هستیم، یعنی منتظر هستیم یک جلوه ها و ظهورات و تجلیات جدید و تازه ای از حقیقت وجودی آن آقا برای ما مکشوف شود، و الا تمام عالم یکپارچه همه یوم ظهور حضرت بقیة الله اند دم به دم! تا خواننده و قاری چه کسی باشد و چه کسی اهل قرائت عالم و آدم و قرآن باشد. پس قاری باشیم، خواننده بشویم، حضرت ظهور کرده است، تجلی کرده است، آمده است، خواننده باشیم، ما خوانا بشویم، منتها هر چه می خواهی بخوان، إقرأ وَ ارقَ.

«پس جلوه گری آغاز کرد، چنانچه محقّقین، این جلوه را باعِث گویند»، که برگشت باعِث به بعث و برانگیختن است و چون ظهور است باید برانگیخته شود. مثل اینکه دریا تا بعث پیدا نکند و برنخیزد، امواج درست نمی شود. موقعی در دریا امواج درست می شود که آب، خیز بردارد که بشود خیزآب که آب، خیزش کند و برخیزد می گوییم خیزآب و بعد خیزآب را موج می گوییم، یعنی باید آب برخیزد تا موج درست شود و الا تا برنخیزد موج درست نمی شود و یکی از لطایف معنای قیام، خیزش نظام وجود است، قیام حضرت بقیة الله یعنی خیزش عالم وجود و خیزش نظام وجود. روی این اساس، انسان خیلی آرمیده می شود و به حقیقت و سرّ ظهور راه پیدا می کند که آن، خیزش نظام هستی و خیزش کلمات الله است که هر کدام خودشان را طوری برای آدم می نمایانند تا انسان را بربایند که کارِ عالم، نمایاندن است و رباییدن، که بنمایند و بربایند.

«و فایده دانسته اند»؛ اگر از من و شما سؤال شود که فایدة خلقت چیست، این سؤال جایی برای پرسیدن ندارد، اصلا مفهوم و معنا ندارد، چرا؟ چون خود خلقت و خود خیزش و خود ظهور وجود یعنی فایده. مثل اینکه از شما بپرسیم که فایده، چه فایده ای دارد؟! آخر این که سؤال نشد! خوب فایده فایده است، فایده چه فایده ای دارد یعنی چه؟ یا مثل اینکه بپرسیم نتیجه چه نتیجه ای دارد؟خوب نتیجه خودش عین نتیجه است، نتیجه نمی خواهد! اصلا عالم خودش یکپارچه هدف است، یکپارچه فایده و بعث و نشور و خیزش است و بعد بگوییم موج چه موجی دارد معنا ندارد! چون موج خودش موج است، اصلا یکپارچه ظهور عالم یعنی فایدة حق و فایدة وجود. فایده اش این است که آسمان شده، زمین شده، آب شده، خاک شده، هوا شده، دریا شده و ... ، و تازه آنچه مشاهده می فرمایید و در خیالتان می گذرانید، در مقابل آنچه که هست نمی شود گفت حتی یک قطره در مقابل دریاست، چون بینهایت است و حرف اینجا و آنجا نیست عزیز من! آدم شب و نصف شب سر بالا می کند و آسمان را نگاه م کند، حرف چند تا ستاره نیست که آنجا روشن اند و اینها را با هم مقایسه می کنیم و می گوییم مثلا شعرای یمانی چه عجیب است و کهکشان چه عجیب است و ... ! حرف اینها نیست اصلا! بفرمایید همینطور برویم. یک به ظاهر فضایی بالای سرمان هست که ما خیال می کنیم این فضا مثلا فضای سقفیِ سیاهِ در شب و آبی در روز است. این فضا یک فضای بینهایت است و همچنان برو و برو و هیچ جا هم به انتهایی، به سقفی به جایی نمی رسیم! و این خودش، متنِ فایده و متنِ ظهور و متنِ جلوه است و فایده اش هم این است که مثلا شما صفت خطاطی را بلد هستید و هر کجا رسیدید دوست دارید قلم به دست بگیرید و خط خودت را جلوه بدهید و وقتی می نویسید دوست ندارید که دیگری بگوید خطت به درد نمی خورد و منقبض و ناراحت می شوی که این، جلوة من است، طور من است، تجلی من است و اگر جلوه باید به درد نخورد پس باید آن صاحب جلوه و اصل، مناسب نبود که از او این جلوه پیش آمده است. و چه جالب که خداوند هم فرمود ما تحدی می کنیم و شما در جلوه ها و در خلقت و در ظهورات ما فکر بفرمایید، ببینید بهتر از این راه دارد؟! که اگر راه داشته باشد و ما نیاورده باشیم پس معلوم می شود ما یک مقدار ناقص بودیم و نتوانستیم آن طوری که دلمان می خواهد بنویسیم و بسازیم؛ مثلا اینکه خطی را که نوشتیم بگوییم موقعی که این خط را می نوشتم کسل و خواب آلود بودم، یا به من فشار آوردند و وقتی کم داشتم، عجله کردیم و ... . از اینگونه عیب و ایرادها در منِ نویسنده فراوان پیدا می شود، اما آن نویسندة علم مطلق، کمال مطلق و جمال مطلق، این چیزها در موردش معنا ندارد! لذا نفرمایید که فایدة خلقت چیست؟ اصلا خلقت یعنی فایده. یک اسم خلقت یعنی فایده و دیگر معنا ندارد که انسان بگوید فایدة خلقت چیست؟ که مثل این است که بپرسید فایدة فایدة چیست؟! فایده که نباید فایده داشته باشد، فایده خودش نتیجه است. پس نتیجه و فایدة خلقت چیست، اصلا معنا ندارد! این است و جز این نیست سرور من! این بود و جز این هم نبود! این هم از این به بعد خواهد بود و جز این هم نخواهد بود! این را داشته باشید! از توحید زمانی و از قیامت زمانی در بیایید. خودتان را از آن ها در بیاورید. و الحمدلله نفس ناطقه ای به ما داده که یک قاری ای می تواند باشد که إقرأ وَ ارقَ، بخوان و بالا برو، نه تو تمام می شوی، نه کتاب تو به اتمام می رسد، نه آن قوة خواندن تو به اتمام می رسد. هر چه کتاب را می خوانی لذت بخش تر است. عرض کریم که تا خواننده چه کسی باشد.

حالا در عبارت ایشان در آخر نتیجه می گیرد که:

«پس جملة عالم مظهر ذات اند و تصویر صور هر یک از این مظاهر، خوب و در حد خود نیکو و در مرتبة کمال در مرتبة خود است و نقصانی که می نماید بعضی را نسبت به بعضی است» (انتهای عبارت ملا عبدالصمد همدانی) که درس 13 و 14 بحثشان را داشتیم. این است که آنجا که فرمودند طوری دلربایی می فرماید، روی کلمة طور، تثبت داشته باشید که «وَ قَد خَلَقَکُم أطواراً»، که اگر شما را طور طور آفریده ایم، کتاب شما هم طور طوری است و اطوار دارد. چون خواننده اگر به صورت اطوار است، باید کتابی را هم که این خواننده آن را می خواند دارای اطوار و شئون وجودی باشد.

ادامة درس: «و همة آن ها در عالَم خود شگفت آورند و زندگیِ هر یک آن ها سخت موجب حیرت است».

مبادا علوم ظاهری تجربی، انسان را با موجودات عادت بدهند! اتفاقا صاحبان علوم تجربی باید بیشتر از همه خداشناس و حقیقت شناس باشند و در سرّ عالم قدم بزنند. چه جای تعجب است که نوعا صاحبان علوم تجربی در حقیقت یابی خیلی ضعیف اند، با اینکه علمشان طوری است که باید حقیقت یابی باشد، چون اینها جلوه اند، ظهورند، پس اصل و حقیقتشان چیست؟

ادامة درس: «دانشمندانی که در زندگی حیوانات کتاب ها نوشته اند باید گفت شرحی از هزاران را در عبارات آورده اند».

توجه به خواب ها و بیداری هایتان داشته باشید و سرسری نگیرید. یک وقتی می بینید در خوابی یا در یک حالی، به انسان حقایقِ اشیاء را نشان می دهند؛ درخت را در خواب می بینید، حیوانات را در خواب می بینید، حتما معنا ندارد که انسان بگوید حیوانات صُوَر تمثلات صفات خود شخص اند! چه بسا انسان حیوانات را خواب ببیند و از آن ها کشف حقایقی بشود! عالَم هست و دار، دار حقیقت است، نظام وجود است! لذا مثلا راجع به حضرت لقمان فرمودند که در یک حالت خواب و در یک مکاشفة منامیه و رؤیایی، چهار هزار گیاه با تمام خواصشان برایش مکشوف شده است. خوب این هم حرفی است که علم و امور تجربی از دوران جناب لقمان حکیم و از دوران جناب ادریس پیغمبر که ایشان را هرمس می گویند خیلی جلوه کرد و حالِ خوبی هم هست و خوش است.

ادامة درس: «در حقیقت انسان واله می شود ... ».

واله یعنی حیران و سرگردان که نمی داند راجع به موجودات چه حرفی بزند!

ادامة درس: «که این هوش ها چیست و این تدبیرها را از کجا آموخته اند و با خودشان از کجا آورده اند؟ چه خوب است که شما دوستان گرامی ام به کتاب هایی که در شرح زندگانی جانوران از قدیم و جدید نوشته اند سری بزنید و در پی تحصیل آن ها بوده باشید و به مطالعة آن ها انس بگیرید و خو کنید».

خو کنید نه به معنایی که قبلا گفتیم، خو کردن و عادت کردن خوب نیست، معنای خو کردن، حشر داشتن است.

ادامة درس: «تا در این راهپیمایی سفر دانش که پیش گرفته ایم بهتر گام بردارید و کامیاب شوید».

عزیزان من! اگر فرض حضرت بقیة الله در عضر خودمان هم ظهور بفرماید و ما توفیقِ زیارت آن حضرت را آن طوری که عموم می فرمایند داشته باشیم که بنده و شما خودمان را به این اندازه اکتفا نمی دهیم و البته آنچه که عموم می فرمایند حق است و باطل نیست، خلاف نیست، و روایاتی که داریم حق است، آن  بزرگوار هم که تشریف بیاورند همین طور است، باید در محضر ایشان نشست و حرف شنید و زانوی ادب زد و انسان به فهم خودش دریابد و به فهم نظام وجود دریابد. به غیر از این نیست عزیز من! ایشان از امام صادق و امام باقر بالاتر نیست! از انبیاء و پیغمبر اکرم و از امیرالمؤمنین و از امام مجتبی و امام عسگری بالاتر نیست، اما کُلُّهُم نُورُ واحدُ، همان بزرگواران و همان آقایان و همان سروران هستند. اگر تشریف آوردند و زمینه ای فراهم شد که اگر این خلق الله بگذارند و امان از این خلق الله! همین الان هم که خیلی ظهور ظهور می کنیم، به محض اینکه آقا بیایند مدام تشکیک و اشکال ایجاد می کنند و افراد و رجّاله هایی، القاء حرف های ذهنی می کنند و ما را از ایشان دور می کنند و می گویند شاید تو امام زمان نباشی و دیگری باشد! و یک شایعه کافی است! الان می بینید که ما بیست سال است انقلاب کردیم و کافی است یک شایعه بین ما بیندازند، همه متفرق می شویم و می بینید همة کشور مقابل هم می ایستیم

یک شایعه، یک رونامه، یک اعلامیه و ... کافی است، ما همین هستیم. به خدا، رب، رسول قسم می خورم امام زمان هم که تشریف بیاورند با یکی دو تا شایعه معلوم می شود وضعیت چیست! وقتی عقل بر ما حکومت نکند و انسان، انسانِ عقلانی نشود و حقایقِ قرآن در ما پیاده نشود ما هم همینطوریم. یکی دو روز و چهار روزی استقبالی می کنیم و به سر و سینه ای می زنیم، بعد روز پنجم اگر بگویند نخیر آقا ایشان امام زمان نیست و اشتباه کردیم، گرفتاری پیش می آید، چون به چه دلیل ایشان امام زمان است؟! حالا باید معجزه خواست! هر کسی معجزه می خواهد دالّ بر نقص عقلی اوست که چون ناقص اند معجزه می خواهند، و الا انسان عاقل به کمال رسیده اینطور نیست. اینکه می فرمایند اگر اولین و آخرین جمع بشوند به تعبیر جناب آقای شعرانی می فرماید خوب این همه صحابه هم بودند و پیغمبر که فقط یک صحابه مثل حضرت امیر علیه السلام نداشتند، حالا یک جمله و خطبه ای مثل نهج البلاغه بسازند! معاویه یک خطبه و نامه ای به امیرالمؤمنین دارد که عجیب عبارات این نامه به گونه ای است که آدم که نگاه می کند گویا خود امیرالمؤمنین دارد حرف می زند که معروف شده که این خطبه مال معاویه است. وقتی که با دقت تحقیق شد، معلوم شد که این خطبه، خطبة امیرالمؤمنین است که به اسم معاویه معروف شده است. خوب دهان معلوم است! هر کسی نمی تواند حرفی بزند که حرف او حرف سُربین و آتشین باشد، هر کسی که نمی تواند ادای باباطاهر عریان را دربیاورد! هر کسی که نمی تواند مثل لسان الغیب حافظ بسراید! آخر معلوم است که این جان، یک جان و حقیقتی است و آن دستگاه بافندگی، دستگاهِ خاصی است که اینطور می بافد و الا شعرا که کم نبودند. در عصر فردوسی و حافظ و ... ، مگر کم شاعر داشتیم؟! دیگران هم بودند اما این کارخانه و این حقیقت مثل اینکه چیزی است که اینطور مانده است! این است که باید عاقل بود. حضرت هم که تشریف بیاورند تازه در روایات هم داریم ایشان هفتاد دو اسم اعظم را ظهور می دهد، ما که هنوز طاقت یک اسم اعظم را هم نداریم، می خواهیم چهار تا کتاب بخوانیم و چهار تا مطالعه داشته باشیم می گوییم حوصله نداریم، وقت نمی کنیم، اعصابمان خرد شده و ... ، چه کسی می خواهد بفهمد؟! ما خیال می کنیم امام زمان (عج) که بیایند، همه با یک فوت مجتهد و عارف و عاشق می شویم! اینطوری نیست عزیز من! یک چیزهایی در ذهن پرورانده ایم! باز هم ایشان تشریف بیاورند همان است که پیغمبر انجام داده است، همان است که امام صادق کرده، همان که امام باقر کرده است و ... ، همان است که حوزه تشکیل داده است و ... .حالا ما چون الان ایشان را در حوزه های بین خودمان نداریم این بندگان خدا مجبورند ظواهر آیات و روایات و اجماع و عقل و نقل را با چه جان کندنی بگیرند و چهار تا کلمه حرف را تحویل شاگردان خودشان بدهند. حالا وقتی آن آقا بیایند دیگر قوی تر می شوید و قوی تر که شدید معارف بالاتر می خواهید! راه این است عزیز من!

ادامة درس: «تا در اين راهپيمایى سفر دانش كه پيش گرفته ايم بهتر گام برداريد و كامياب بشويد. و باز چون به عالم رستني ها كه مى رسيم در آنها چه عجایبى مات كننده مى بينيم. هر بوته اى، كتابى از دانش بلكه هر برگى، دفترى از معارف است .و باز در مجموعه نظام جهان هستى و زيبائى و دل آرائى موجودات عالم وجود و نضد و نظم دلرباى آنها و رفت و آمد هر يك را با روشى دلنشين و شيوه اى شيرين و برنامه اى سخت محكم و متين مى نگريم تا چه اندازه موجب شگفتى است».

که انسان در نهایت باید به مقام شریف حیرت راه پیدا کند، اما حیرتِ عملی خیلی مزه دارد و خیلی شیرین است که «ألَّذی أتقَنَ کُلَّ شَیءٍ خَلقَهُ» و «أحسَنَ کُلَّ شَیءٍ خَلقَه»، و هم أتقَنَ و هم أحسَنَ به خلق شیء خورده است و الا خلق و اندازه و حدود را که بردارید وجود است، یک حقیقت است که آن یک حقیقت، أحسن و أتقن و ... ندارد. لذا از او تعبیر به حُسن مطلق می فرمایید که از امام سؤال کردند که آقا بگوییم اللهُ أکبَرُ مِن کُلِّ شَیءٍ؟ امام در جواب فرمودند نه، شیء کیست؟! اللهُ أکبَرُ مِن أن یُوصَفَ! که شما او را با اشیاء مقایسه نکنید که بگویید مثلا آسمان خوب است و خدا خوب تر است! آسمان بزرگ است و خدا بزرگ تر است! عقل بزرگ است و خدا بزرگ تر از عقل است!

در خطبة امام سجاد هم که مؤذن ایستاده بود و اذان می گفت، تا گفت الله اکبر، آقا فرمود اللهُ أکبرُ مِن أن یوصَف، که آقا خوب کلاس درسی برایشان گذاشته است که شما با این دهان آلوده داری خدا را وصف می کنی به صفت اکبر و ... . خدا بالاتر از این است که شما بخواهی وصفش کنی! أکبَرُ من أن یُوصَف، نه اینکه أکبرُ مِن کُلِّ شَیء! همین یک کُد که اللهُ أکبرُ مِن کُلِّ شَیء نباشد بلکه اللهُ أکبرُ مِن أن یوصَف باشد، خیلی به کار می آید. خوب حالا در آداب الصلوة ها نوعا آقایان می فرمایند که وقتی به نماز ایستاده اید و می خواهید الله اکبر بگویید و دست را بلند کنید و تمام نظام هستی همه را به عقب می زنید که شما هیچ کدامتان نه، و خداوند بالاتر و اکبر از شماست، معلوم می شود که این، هنوز آداب الصلوه متوسط است. پس باید حرف بالاتر از این هم باشد طبق آن کد و رمزی که امام صادق فرمود که اللهُ أکبرُ مِن أن یُوصفَ، نه اینکه عالَم را در نظر بگیریم و موجودات را در نظر بگیریم و بگوییم که شما از ایشان بزرگتر هستی، و چون بزرگتری پس تمام این کبیرها و صغیرها را کنار بیندازیم و ما می خواهیم به تو رو کنیم! می بینید این یک مقداری به دل آدم نمی آید که آدم با عالم عقل اینطوری برخورد کند این مشکل است! از این ها که جلوتر رفتی می فرمایی این مقدار آداب الصلوه هم نه، وحدت عددی درست می فرمایید! هیچ چیز نباشد نه! هر چه هست اوست؛ هُو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن است و آنگاه دیگر حرف های ابتدایی فقهی برای مثل ما بیچاره هاست که مثلا کراهت دارد هنگام نماز در جلویتان عکس باشد، یا مقابل پنجره و در باز نباشید، مقابل آتش و باد نباشید و مقابل شما رفت و آمد نباشد و چیزهای دیگر در مکروهات نماز گفته اند، اینها برای ما مبتدی هاست. لذا ائمه فی نفسه خودشان تعقیبات نماز نمی خواندند، چون تعقیب نماز برای کسی جعل شده است که نمازش نقص دارد و تعقیبات را می خواند تا نقص نمازش برطرف شود. لذا چون ما نمازمان ناقص است ائمه به ما دستور فرمودند شما تعقیبات نماز بخوانید تا به فرض نقصش را برطرف کند و اگر یک وقتی تعقیبات نماز هم ناقص هست که نوعا هست، فرمودند بعد از تعقیبات یک سجدة شکر بروید و سه بار «شُکراً لله» بفرمایید تا نقص تعقیب شما حل شود. پس معلوم می شود که حرفِ نقص و بیچارگی ماست و الا حضرت آقا در هزار و یک نکته فرمودند که آن ها تعقیب نماز و نافله های نماز متعارف نداشتند. تازه برای جناب رسول الله هم که مسئلة نماز شب پیش آمده، چون انسان کامل است، او که به سرحدّ وجوب رسیده، چون حضور و ادب مع الله دارد، در بارة ایشان مستحب است یعنی چه؟! لذا آنچه که برای ما مستحب است برای ائمه حتمی می شود چون در حضور و مراقبت اند و حضور به آن ها اجازه نمی دهد که غیر از مستحب عمل کنند و خود به خود برایش حتمی می شود. لذا حرف ها را باید خیلی زیر و رو کرد. خیلی از حرف های ابتدایی را نمی شود تا آخر برد که مثلا اتقان صنع و اکبر و ... را در مورد ایشان (خداوند متعال) و در مورد دیگران به کار ببرید، چون غیر حق، همه حد دارند و خَلق اند و خَلق، اندازه است. می توانید بفرمایید این اندازه بزرگتر از آن اندازه است، این اندازه، اعظم از آن اندازه است و ... . پیغمبر اکرم، تجلی اعظم حق است که در زیارت ایشان هم راجع به ایشان آمده است و راجع به ائمه هم آمده است، ولی حق تعالی چون حق است نه خلق، بین حق و خلق قیاس پیش نمی آید که شما بخواهید بفرمایید حق اکبر از خلق است، أحسن از خلق است، آخر معنا ندارد! لذا آقا آنجا فرمودند أکبرُ مِن أن یُوصف. اتقان صنع، وحدت صنع و احسن بودن نظام هستی پیرامون خلقت پیاده می شوند نه روی وجود! لذا در کتاب های فلسفی مثل نهایه، در یکی از فصول آن که مراحلی را بیان نموده، مرحلة دوازدهم آن بیست فصل دارد که در یکی از فصول آمده که فِی أنَّ النظامَ العالَم أحسَنُ نظامٍ یا أحسَنُ خِلقَةٍ، که شما این را روی نظام و خلقت پیاده کنید و حقّ چون خلق نیست حرف اکبر بودن و أحسن بودن خداوند از غیر معنا ندارد و نباید وحدت عددی پیش بیاید که حواستان جمع باشد!

ادامة درس: «در این همه هستی های یکی نیست که در آن اتقان صنع به کار نرفته باشد و گویا ...».

چون در ابتدای راه هستیم و داریم سیر می کنیم می گوییم «گویا»، کم کم که جلوتر رفتیم می گوییم قطعا اینطوری است.

ادامة درس: «و گویا حق داریم که بگوییم حیات و قدرت و شعور و اراده و اختیار و تدبیر و مهندسی و نضد و نظم و ترتیب و ارتباط و الفت است که در سرای هستی حکمفرماست».

و یکپارچه اسماءالله جلوه و ظهور کرده است، هر چه که هست این اسماء است، در هر کجا نگاه بفرمایید این است.

ادامة درس: «اکنون که خودم در گوشة خانه ام به خلوت نشسته ام و به اندیشیدن این امور و نوشتن این کلمات اشتغال دارم، یکپارچه حیرتم و بیش از هر چیز از خودم».

که از خودمان تماشایی تر نداریم. همه تماشایی هستند اما از خودمان تماشایی تر ندارم. الحمدلله رب العالمین تا الان عزیزان نامه ها و نوشته هایی که عزیزان دادید خیلی خوشحال هستیم، الحمدلله گرم شده اید، الهی شکر! تفکر از درس 13 به بعد می بینیم همه را خوب دارد گرم می کند و باید هم همین باشد و اجازه بدهید که به همین روال پیش برویم تا انشاءالله پله به پله عرایض تقدیم کنیم. خوب است، خیلی آیات خودشان را خوب نشان می دهند، خیلی خوش پیش می آید. مثلا عزیزی زنگ زده اول ماه شعبان، که در خواب دیدم دارم سورة اسراء را دارم می خوانم. این که خیلی خوب است. سورة اسراء اولین آیه اش «سُبحانَ الَّذی أسرَی بِعَبدِهِ لَیلاً مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ إلَی المَسجِدِ الأقصی» است که راجع به معراج جناب خاتم انبیاء است. ماه شعبان هم ماه خاتم انبیاء است. آنوقت بخوان و برو. حالا ببین این قوة خیال و این نفس با کجا ارتباط برقرار کرده که در این نظام هستی یافته و گرفته است؟! این ارتباط دست کیست؟ اینها کد است دیگر! عالم یکپارچه کد هست. ایشان در بیداری که از فرد دیگری می خواهد ببیند این خوابش چه وجه و چه حسابی دارد، حالا با این که خودش اینها را درست کرده و آن تلفن را با دست خودش زده، آن کد را خودش گرفته و در آن جواب تلفنی اینطوری به او جواب داده اند که باید سورة اسراء را در ماه شعبان بخوانید، حالا وقتی به ظاهر از خواب بلند می شود، خبر از ارتباطش ندارد. اگر خبر نداشتی پس چطور در عالم خواب برای خودت گرفتی؟ اینها هست و خیلی هم خوش هست و همینطور همه تان همینطورید.

ادامة درس: «در میان این همه موجودات صاحب قوا و استعداد و هوش و بینش، انسان را که با آنها می سنجیم می بینیم که انسان از همة آن ها باهوش تر و زیرک تر است و تفاوت میان او و دیگر چیزها در هوش و بینش، بسیار است، بلکه کسی را رسد که ادعا کند هیچ گونه مناسبتی با آنها ندارد».

منظور انسان است. با اینکه انسان خلق است و تا جایی می خواهیم برسیم که بگوییم انسان در نظام خلقت، بزرگترین موجود است. این همه می ترسیم چون لفظ کأنه ابتدایی است. چون هیچ موجودی را خداوند مقام لایقفی نداده است. عقل اول، عقول، مفارقات نوریه و به تعبیر ما ملائکه الله و فرشتگان، آنها به مقام لایقفی نرسیده اند که برای من و شما نفس ناطقه ای که به مقام لایقفی رسیده است فرموده اند. آنوقت نفسی که دارای مقام لایقفی است یعنی در هیچ مرتبه ای نمی ایستد و هر چه به او بدهند تشنه تر می شود و سعة وجودی اش بیشتر می شود و حرف ها و حقایق بالاتر می خواهد. آخر شما می خواهید این موجود کذایی اینچنینی را با عقل قیاس بفرمایید! مثلا جناب خاتم انبیاء را جبرئیل مقایسه بفرمایید! آخر قیاس نمی شود کرد! این است که اگر ادعا هم بکنیم که بین خلقت انسان و خلقت تمام موجودات عالم اصلا هیچ نحوه مناسبتی نیست درست است، چون او مقام لایقفی دارد و اینها همه محدودند و متوقف می شوند. تا یک حدی به کمال می رسند، بعد به ظاهر به آن حدّ لازم از کمال که رسیدند دیگر زایل و متوقف می شوند و آرام می گیرند و حرکت ندارند. آن موجودی که متحرکِ محضِ دائمی است نفس ناطقة انسانی است و آن هم تازه به مقام وصولِ عندیت که رسید، تازه ابتدای حرکت او در اسماء او و در ذات و صفات اوست و این را چطور می خواهی با یک درخت، آسمان، با یک ستارة شعرای یمانی، با کهکشان، با عقل، با جبرئیل مقایسه بفرمایی؟ نه تنها راجع به خدا نباید بفرمایی که او اکبرُ مِن کُلِّ شَیء، راجع به انسان هم نباید بفرمایی اکبرُ مِن کُلِّ شَیء. کل شیء در مقابل انسان ولو در خلقت، آن حال را ندارند که بتوانیم قیاسشان کنیم.

ادامة درس: «یکی از دانشمندان پیشین را سخنی دلنشین در این باره است».

که منظور، حرف جناب مححق لاهیجی در کتاب شریف گوهر مراد است و این کتاب یک کتاب نسبتاً کلامی است که به سیرة فلسفی و گهگاهی هم عرفانی نوشته شده است و برای جناب محقق لاهیجی قدس الله سرّه است که از شاگردان بنام خصوصی صدرالمتألهین در کهک قوم بود و قبر مبارک ایشان در قم، قبل از سه راه چهار مردان (سمت درب صحن بزرگ حرم حضرت معصومه که به طرف چهار مردان باز می شود)، لب خیابان یک جویی هست و کنار جوی یک قبری هست که سنگ کاری کرده اند و بالا آورده اند. چون در قدیم دور و بر حرم، همه قبرستان بود و قبرها برداشته شده و به این صورت الان در آمده است. ایشان خیلی آدم خوب و به کمال رسیده ای بود. در کتاب گوهر مراد ایشان مطلبی آمده که خلاصه اش این است که ایشان می خواهند بفرمایند که جوهر انسان و خمیره و سرشت انسان که نفس ناطقة اوست، ایشان با تمام جواهر اعم از مجرد و جواهر مادی محسوس، مباینت و تفاوت دارد که اینها را اصلا نمی توان با او قیاس کرد. نه اینکه الان آقا در ادامة عبارت فرمود «بلکه کسی را رسد که ادعا کند هیچ مناسبتی با آنها ندارد»، یعنی انسان با حیوانات و نباتات و جمادات مناسبتی ندارد، ایشان دارند حرف جناب لاهیجی را به عنوان یک نمونه و شاهد فرمایششان می آورند که ببینید این آقا هم به این نکته متفتِّن شده اند و حق هم هست. حالا عبارت را نگاه بفرمایید:

ادامة درس: «اگر در نوع انسان، جوهری نبود که از جنس جواهر اجسام محسوسه خارج بودی، هر آینه او را فضیلتی بر سایر موجودات جسمانیه حاصل نبودی، چه (چون) ...».

تا اینجا عبارت روشن است که در بین جواهر محسوسه یعنی اینهایی که حس می کنیم، چه جمادات، چه نباتات و چه حیوانات که اگر بخواهیم جواهر را خلاصه کنیم در این سه مرتبه قرار می گیرند، اگر انسان جوهرش از جوهرة اینها جدا نبود و غیر از جوهرة اینها نبود، فضیلتی نسبت به اینها نمی توانست داشته باشد، چه ارزشی برای او نسبت به دیگر موجودات است؟! خوب حیوان هم که می خورد، ما هم می خوریم، او هم که راه می رود و ما هم راه می رویم، او هم که می بیند ما هم هم می بینیم، او هم که خواب و زاد و ولد و بوییدن و ...  دارد ما هم داریم. این چیست که انسان را از اینها ممیّز کرده است؟! پس معلوم می شود که جوهر انسان، خارج از این جواهر مجرده است.

ادامة درس: «چه، کمالاتِ معدنی و نباتی و حیوانی در این انواع بیش از نوع انسانی ظهور دارد».

آنها که ماشاءالله خیلی پرظهورند. الان تعداد انسان بیشتر است یا جماد؟ اصلا جمادات را به حساب نمی شود در آورد. کرات و ستارگان همه به ظاهر جمادند، این همه نباتات، این همه حیوانات، این همه موجودات و ... .

ادامة درس: «پس اگر جوهر انسان از جنسِ جواهر این اجسام بودی کمالاتِ وی نیز از جنس کمالات ایشان بودی و کمتر از آن».

«کمتر از آن» برای این است که تعداد انسان همیشه اینقدر نیست. آنها ماشاءالله تعداد و ظهور موجودات دیگر خیلی زیاد است و از تجلی و ظهور بیش از حد آنها پس باید بگوییم که انسان یا مساوی با دیگر موجودات است یا او کمتر است، و گرنه اگر سرشت ایشان بخواهد در جنس سرشت اینها باشد، باید تعداد افراد انسان و ظهور و جلوة انسان هم به اندازة اینها باشد. اما کجا اینطور پیدا می شود؟!

ادامة درس: «و بر تقدیری که کمتر نبودی، تفاوت وی بر آن ها از جنس تفاوت یکی از آن انواع بودی بر سایر آن انواع».

حالا آن ها خودشان چطوری با همدیگر تفاوت دارند؟ مثلا بیایید در جنس حیوان که انواع گوناگون اسب و گاو گوسفند و شتر و ... دارد، درست است که حالا به ظاهر می بینید مثلا اسب طبع و خویی دارد که شتر ندارد و مورچه یک طبع و خویی دارد که بلبل ندارد که این یکی دارد زر اندوزی می کند و آن یکی هیچی اندوخته ندارد و فقط دست به دهان است که می خورد و به شکم می دهد و نهایت کاری که می کند این است که بگردد چند تا دانه پیدا کند که در دهان بچه اش بگذارد و ... ، با این حال اگر با این تفاوت ها کاری نداشته باشیم، در نهایت می بینیم این هم می بیند و می خورد و راه می رود و زندگی می کند، آن یکی هم می بیند و می خورد و راه می رود و زندگی می کند و تفاوتی خیلی بین این انواع نیست. اما تفاوت جنابعالی با اینها چطور؟ کتابخانه ها پر شده، نوشتجات پر شده، خواندن ها عجیب و غریب است، دروس شما فرق می کند! آن ها نه دانشگاهی دارند، نه مدرسه ای، نه دبیرستانی، نه کلاسی، نه درسی و نه بحثی! شبانه روز هر موجود حیوانی را که می بینید تمام هدفش این است که یک دوری بزند و زندگی خودش را اداره کند. همینطورند جمادات و نبادات که اگر بر تقدیری که کمتر نبودی، تفاوت وی بر آن ها از جنس تفاوت یکی از انواع بودی بر سایر آن انواع، که انسان هم می شود نوعی از حیوان در همین ردیف متعارف که حالا می بینید که اکثری انسان ها هم به تعبیر جناب صدر المتألهین همینطوری اند بندگان خدا! استعداد دارند، جوهره و جلوه و حقیقتشان هست، منتها شکوفا نمی شود. اینکه قیامت دارند، زجر و گرفتاری دارند و ... ، برای این است که داشتند و به ثمر نرساندند.

ادامة درس: «مثلا از جنس تفاوت فرس بودی بر حمار (در بخش حیوانات)، یا تفاوت نخل بر بید (در بخش نباتات)، یا تفاوت لعل بر سنگ (در بخش نباتات) یا از جنس تفاوت حیوان بر نبات و نبات بر جماد، و حال آنکه معلوم است که تفاوت انسان بر سایر موجودات نه از مقولة تفاوت های مذکور است».

ما اینگونه تفاوت نداریم؛ کجا درخت، کجا سنگ، کجا معدنی، کجا حیوان دست به قلم می کند کتاب بنویسد، تحصیل و تحقیقات کند و آزمایشگاه داشته باشد؟ اصلا یک سرشت و خمیره ای در انسان وجود دارد که هیچ در آنها پیدا نمی فرمایید.

ادامة درس: «بلکه هیچگونه مناسبتی با تفاوت های مذکوره ندارد مگر بر سبیل تشبیه و تمثیل و تقریبِ معقول به محسوس، چنانچه در مَجازات، متعارف است».

بخواهیم یک وقتی مَجازگویی بکنیم می گوییم ما هم مثلا چشم داریم حیوانات هم چشم دارند، ما هم می بینیم آن ها هم می بینند، ما هم می خوریم آن ها هم می خورند و ... ، این نحوه حرف زدنِ ما خیلی به مجازگویی است، یک نحوه تشبیه و نحوه تقریب است، اما خوردن و دیدن ما با آن ها چقدر تفاوت دارد؟! الان شما چشم باز می کنی و آسمان و زمین را هم می بینی و دست به قلم می کنی، چه چیزها می نویسی؟! حیوان کجا اینطور است؟ شما چشمتان به کتاب می افتد و یک سطر عبارت را می خوانید و از او چه حقایقی را می فهمید! اما حیوان کجا؟! این همه چشمش می بیند! بالاتر از اینها که قبلا به عرض رساندیم اینکه دیدن و شنیدن و خوردن و رفتن انسان و ... ، همه یکپارچه عقلانی است، اما دیدن وشنیدن و خوردن و رفتن حیوان، همه وهمانی است. سلطان قوای انسان، عقل است و سلطانِ قوای حیوان، وهم! و وهم و عقل با هم مناسبتی ندارند، این کجا و آن کجا‍!

ادامة درس: «و این بیانی که نموده شد، اگرچه دقیق است اما نه وقتی که فهم آن موقوف بر عرضِ علمی یا طولِ بحثی باشد».

اصلا نیاز به بحث هم نداریم، تفاوت انسان از جنبة گوهرة وجودی اش با سایر موجودات اصلا نیاز به بحث ندارد.

ادامة درس: «بلکه هر صاحبِ ذهن مستقیم که تأمل و ملاحظه در خواص و آثار انواع مذکوره نماید، این معنی بر او نیک روشن خواهد بود».

که اگر در مورد جماد و حیوان نبات، اثر وجودی را ببینیم که آنها تا چه اندازه و انسان تا چه اندازه اثر وجودی دارند، می بینید که جوهر انسان از همة جواهر موجودات دیگر تفاوت خیلی بالا دارد.

ادامة درس: «این جوهر را به روح و نفس ناطقه تعبیر می کنند. مقصود، اثباتِ مباینتِ این جوهر با سایر جواهر محسوسه است».

حالا اگر در موجودات دیگر حیرت پیش می آید، وقتی به خودمان برسیم که حیرت باید به نهایت برسد و از اینجا فرمایشاتی هم هست، منتها الان طرحش مشکل است!

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs  

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

95/5/10

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد