بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 122 (درس بیست و هشتم)

عبارت جناب محقق لاهیجی در «گوهر مراد» را به عرض رساندیم که گوهر مراد کتاب خوبی است که چاپ شده است و به عزیزان اینجا عرض می کنم که کتاب را بیاورند و شما کتاب را داشته باشید که ذوق کلامی هم دارد و هم یک نحوه فلسفی هست و گهگاهی هم عبارات ذوقی عرفانی دارد و خود جناب محقق لاهیجی بسیار آدم کار کشتة فنّ علمی است و گوهر مراد ایشان در قدیم ها و در حوزه های علمیه به عنوان علم کلام در اصول اعتقادات تدریس می شد، منتها بعدها برداشته شد.

لذا کتاب خوبی است. نگاه فرمودید که ایشان در نتیجه خواستند جنس انسان و گوهر انسان را از دیگر جواهر اجسام محسوسه از نباتات، جمادات و حیوانات ممتاز بگیرند. منتها اینکه فرمودند ما خواستیم که این جوهر روح را اثبات کنیم و بگوییم که مقصود ما این است که این جوهر، با سایر جواهر محسوسه مباینت دارد، این تباین را به آن صورت تباینِ عزلی ای که آنچنان از آنها گسیخته باشد نگیرید. همان تباین وصفی بگیرید که انشاء الله به عرضتان می رسانیم؛ به این معنا که هر چه کمالات آنها دارند، ایشان هم آن کمالات را مع الاضافه (با اضافاتش) داراست. در منطق می فرمایند فصل هر نوع و شیئی، مقوّم آن شیء است که آن را از دیگر اشیاء تمیز می دهد، چون که انسان، فصلش نطق و ناطقیت است به آن معنای شریف و عرشی که در رسالة انسان در عرف عرفان به عرض رساندیم و انشاءالله اگر توفیق باشد ماه رمضان در خدمتتان باشیم، چون که فصل اخیر انسان، ناطقیت هست، گرچه متحرک بالاراده هم هست، حساس هم هست، جسم نامی هم هست، جوهر هم هست، اما به این جهاتش از حیوان متمایز نیست، چون آنها هم مثل من و شما جوهرند، جسم دارند، جسمشان رشد می کند، حواس خمسه دارند، دو حس باطنی وهم و خیال دارند و فقط تنها یک مرتبة اخیر را که فصل ممیّز ما از آنها به نام ادراکات عقلیه و کلیات عقلیه است را ندارند. لذا ما اسم انسان را می گذاریم که ناطق است، اما آنها این کمال را ندارند. روی این اساس می فرمایید جوهر و حقیقت انسان از جوهر آنها بالاتر است  و لذا همین حیوان می بیند، اما جنابعالی هم می بینی و دیدن شما دیدن عقلی است ولی دیدن حیوان، دیدن وهمانی است. شما هم می شنوی، اما شنیدن شما انسانی و عقلانی و شنیدن حیوان، وهمی و خیالی است و همینطور در تمام شئون. خوردن انسان باید عقلانی باشد، حیوان هم می خورد و بنده و جنابعالی هم می خوریم اما اینطور نیست که خوردن ما و شما با خوردن حیوان با هم یک جور خوردن باشد! خوردن ما عقلانی است، عقل اگر اجازه دارد بخوریم، بخوریم و اگر اجازه نداد و فرمود نه، نخیر، نمی خوریم. اما آنجا در حیوان چطور؟! اگر آن هفت تا حواس دیگرش به او اجازه دادند ایشان می خورد، اما اگر اجازه ندادند و مثلا غذا بدبو بود، سوزاننده یا تلخ و ... بود، نمی خورد. حیوان اینها را درک می کند، اما دیگر مال، حرام است یا حلال، یا اینکه بیشتر از حد نخورم و کمتر بخورم و روزه بگیرم و ... ، نخیر! لذا در وادی جنابعالی که ماه رمضان در پیش دارید می بینید که هیچ حیوانی روزه دار نیست، اما شما روزه می گیرید! چرا؟! اینجا باید این چرا را از جناب عقل بپرسید. وهم که می گوید ما از سرّ این چرا سر در نمی آوریم، چون همین منِ وهم در حیوانات هم هستم، آنجا کسی روزه نمی گیرد! در نباتات هم همینطور. آن ها هم شبانه روز در حال غذا گرفتن اند، حالا شما چرا مردم را زجر می دهید و می گویید که باید یک ماه روزه بگیرید و ... ؟! می فرمایید اینها را دیگر ما تشخیص نمی دهیم، باید از جناب عقل بپرسید. پس معلوم می شود که خوردن من و شما هم باید عقلانی باشد، و الا اگر خوردن، وهمانی و خیالی باشد، روزه گرفتن بی معنا می شود. این خلق اللهی که بندگان خدا روزه نمی گیرند، سرّش این است که در وادی عقل نیامده اند و عقلی نشده اند و حرف عقل را گوش نمی دهند و در مرتبة وهم و خیال اند و از این فرمایشات پیش آمده که به گوش خودمان شنیدیم که یک وقتی بنده خدایی روزه نمی گرفت و ما بچه بودیم و به او گفتیم شما چرا ماه رمضان را روزه می خوری، گفت ای بابا، ماه شعبان و ماه رمضان با همدیگر دعوا کرده بودند، تقصیر به ماه رمضان بود و خدا ماه رمضان را جریمه کرد که ایشان باید روزه بگیرد، به من و شما چه مربوط است؟!!!! و از این فرمایشات ... ، علت این ها این است که بنده خدا، در او عقل نیست و به وادی عقل قدم نگذاشته است و اینها همه وهمانی و حیوانی اند، در آنجا هستند، به همان مقدار!

غرض، جوهر انسان که مباین است با جواهر دیگر (جواهر محسوسه)، این مباینتش به جهت حقیقت عقلانی اش است و الا از جنبة هیکل و ظاهر، آنها چه بسا بهتر از ما اینها را دارند. خداوند انشاء الله شما را اهل حقیقت بفرماید، هستید انشاءالله، روز بروز بیشتر باشید و از برکات وجودی تان افزون تر شود. انسانید، در حق همدیگر دعا می کنید برای این است که مقام لایقفی دارید و انشاءالله باید بروید.

عزیزانم! توقف معنا ندارد! در سیر انسانی، وقف و وقوف و اینها معنا ندارد. لذا همان جایی هم که می بینید در قیامت می فرمایند انسان را در پل صراط، مواقف و موقف موقف هست که باید آن موقف ها یعنی محل توقف گاه ها بایستد و از او سؤال کنند، حتی این الفاظ هم در شرع مقدس حساب شده است که نه به معنایِ توقفِ کمال باشد! همان لحظه ای هم که او را (به یک تعبیری که می شنوید و خیلی این الفاظ نباید شما را با معانی این سویی آشنا کند و قرار شد که حرف معانی اینجا را نزنید، بالاتر آمدیم و این حرف ها را باید کنار بگذاریم) در توقف گاه ها می ایستانند و می گویند می خواهیم تو را محاسبه کنیم، همان جا یعنی می خواهیم تو را کامل تر کنیم که به کمال برسی و بالاتر بروی. لذا می بینید که از موقف اول به موقف دوم، از موقف دوم به موقف سوم و ... ، آنجا که حالت اعتباری دنیایی نیست که پلیس راهی سر خیابان با کفگیرکِ ایست ایستاده باشد و بگوید می خواهیم ماشین را معاینه کنیم! اینطوری ایستادن نخیر! در واقع به یک معنا این است که می خواهیم شما را یک پله بالاترتان ببریم ببینیم این لیاقت و قابلیت در شما هست که انشاءالله یک پله بالاتر بروید یا نه! یک پله که بالاتر رفتید در آن مرتبه و موقف بالاتر دوباره باز شما را و لیاقت و شأنیت وجودی تان را با دقت و ظرافت محاسبه می کنند تا ببینیم انشاءالله برای موقف و مرتبة بالاتر آماده اید یا نه! و آن هفت موقف را جنابعالی که دیگر حرف می شنوی و انشاءالله در صدد فهمِ حقایق به راه می افتی و هستی و توقف هم نداری، می بینی که آقایان عرفا از آن به مقاماتِ سبعة انسانی تعبیر فرموده اند که از مرتبة طبع به مراتب بالاتر انشاءالله می رسیم که الان در مقام طبع هستید، اما طبع، شما را قابلیت و استعداد وجودی داده و باید متشکرش باشید که شما را به مقام نفس کشاند، و از نفس انشاءالله بالاتر به مقام عقل و از مقام عقل انشاءالله بالاتر به مقام روح و از مقام روح قوی تر و بالاتر به مقام قلب و از مقام قلب به مقام سرّ و مقام خفی و مقام أخفی و همینطور بالاتر می کشاند و نفرمایید به مقام أخفی که رسیدیم آنجا توقف نیست؟! نه، بِضَربٍ مِنَ البَیان و یک نحوه مجازگویی فرمودند که شما را هفت مقام و هفت مرتبه است که خیلی کلی است که هر یک از این مراتب را شئونِ بینهایت است که تازه انشاءالله کسی همت بفرماید به مقام شریفِ أخفی هم راه پیدا بفرماید که مجمع الغیبِ و الشهود بشود، آنجا باز چه مراتبی است!! باز «تِلکَ الرُّسُلُ فَضَّلنا بَعضَهُم عَلی بَعضٍ»، که آن همچنان پایدار است، با اینکه تمام انبیاء در این مقامات بودند، اما می بینید که بعضی از انبیاء بر بعضی دیگر تفضل دارند و اینطور است! عالم انسانی است عزیز من! هیچ توقف نفرمایید! اصلا!  جای وقوف نیست! دنیا، دار الممرّ است که هیچ، آخرتش هم دار العبور است. آخرتش هم تا برسد به مقامِ «فی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلیکٍ مُقتَدِر»، یعنی تازه به مقام عندیت هم که رسیده باز حرف از إرجِعی است؛ بیا، بیا، تمام شدنی نیست! درست است که جناب رسول الله به نهایت و کمالش رسید، اما به نهایتش رسید نه اینکه دیگر حضرت ایستاده و توقف کرده است که بله، هر چه هست ما داریم!! نخیر‍ً! اصلا اینطوری نیست! تَعالَوا؛ بالاتر، بالاتر، بالاتر، هر چه هر کجا رفتید، هر خوابی دیدید، بدانید که بالاتر! هر حالی به شما دست داد، آن اندازه نایستید، آن جا طوری نایستید که به آن مقام افتخار کنید! بلکه بالاتر، بگو فردا شب بالاتر انشاءالله، خواب بالاتر، بیداری بالاتر، حال بالاتر! هر کجا هر مطلبی را یافتی بدان تمام نیست، اینجا نایست، به انتظار بعدی بنشین، منتظر باش، اهل انتظار باش، تا انشاءالله باز یک چیزی برایت قیام کند. یک کم که قیام کرد باز منتظر باش، انشاءالله بالاتر، إقرَأ وَ ارقَ؛ بخوان و بالا برو. منتها بخوان بالا برو مثل همین امور مادی که چطور اگر یک دبستانی، یک راهنمایی، یک دبیرستانی، خوب درس ها را به دقت نخواند و اهلِ خواندنِ حقیقی نباشد و همینطور بالا برود و بالا برود و بالا برود، یک وقتی می بینید که دیگر عمر گذشت و پایینی ها درست نشده است. حالا بخواهد برگردد که نمی شود، بخواهد برنگردد که پایینی ها را درست نساخته و حرف درست حل نشده است! آن وقت نمی گوییم که کمال ندارد و نمی گوییم که اینگونه از خلق الله به جایی نمی رسند، هست، اما آنطوری که باید بشوند نمی شود! به هر حال باید روی برنامه باشید عزیزان من! حالا که الحمدلله رب العالمین، این توفیق را هم به بنده و هم به شما عزیزان عطا فرمود که به حول و قوة الهی همگان در تحت تصرف و عنایت و توجه خاص آقا قرار دارید، حالا که ما یک چنین آقا بالاسری بالای سرمان داریم، چرا دقت نکنیم که بعد خدای ناکرده پشیمان شویم که بگوییم دیر کار کردیم، خوب کار نکردیم، زحمت نکشیدیم و ... ؟! دیگر معلوم نیست عزیز من که برای انسان باز همچین زمینه های خوشی پیش بیاید. به چه حساب؟! شاید فردا یک واقعه ای، حادثه ای، امور خانوادگی و مشکلاتی پیش بیاید! خیلی ها را دیدیم که چه اهل عزم و همت بودند، بعد طولی نکشیده و چیزی برایشان پیش آمده و دیگر توانستند ادامة راه بدهند. حالا الان که اینطور شما را مواظبت می کنند و من و شما را محافظت می کنند و در دژ اسم شریف حفیظ و حافظ و سلام، ما را قرار دادند، چرا درست عمل نکنیم؟! جلسة قبل آخر جلسه فرمودند که "با انشاء عرض می کنم که «فی سَلامٍ آمنین»" که بنده تعمد داشتم این نوار را شما گوش کنید، عمدا خواستم گوش کنید که فرمودند «با انشاء عرض می کنم» و باید روی این کلمه دقیق شد که انشائا عرض می کنیم فی سلام آمنین، که همان مقامِ «کُن» است.

جناب حضرت اباذر در یکی از جنگ ها بود که از قافله عقب افتاد و خسته شد و اینکه چه پیش آمد باید داستانش را نگاه کرد. جناب رسول الله و اصحاب به مقصد و قرارگاه جنگی شان رسیدند و به آقا عرض کردند آقاجان اباذر هنوز نیامده است. از راه خیلی دور در کویر دیدند که آقایی دارد سوسو می کند، گفتند نکند ایشان اباذر باشد، جناب رسول الله فرمودند کانَ أباذر و دیدند جناب اباذر اینجا ایستاده و آب دستش است! بارک الله به اهل همت و اهل ولایت. اباذر در راه خیلی گرفتار شده شده بود و آب گیر نیاورده بود و از قافله هم عقب افتاده بود و تشنگی سنگین شده بود و رسیده بود به جایی که مقداری آب داشت و به یاد آقا جان خودش جناب رسول الله افتاد و با آن خستگی و تشنگی و گرفتاری اش آب را نخورد و گفت حیف است، اول آقا جان باید نوش جان بفرماید بعد ما، و با آن تشنگی به راه افتاد. آنچنان ضعف به او غلبه کرد که الان بنده و شما که این حرف ها را می شنویم یک مقداری برایمان حالت داستان و افسانه دارد که آقا این را کی گفته است؟ عقل ما نمی کشد جانم! شما چه کار داری؟ نمی کشی و نمی فهمی، اعتراض نکن و بگو من سر در نمی آوردم! کار نداشته باش! این دیگر به من و شما نیست، این را من و شما نمی فهمیم که یک وقتی امام صادق به صحابه اش می گوید تنور را روشن کن و برو در تنور بنشین که شما اگر روایت را شنیدید بگویید این چه شده است و امام صادق چرا اینطوری فرموده است؟! شما حساب اینها را جدا کنید، هر کجا دیدید فهمتان در معنای یک روایتی نمی کشد لطف بفرمایید بیچارگی را به خودتان استناد بدهید و بگویید خب حالا فعلا من نمی فهمم! یک وقت یک آقایی به آقا عرض کردند که این جناب حافظ یک مقدار پراکنده گویی ها دارد، آقا فرمودند تا حافظ بشوی و حالاتِ حافظ به تو دست بدهد، آنگاه ببین که حق با ایشان هست یا نه؟ تو که هنوز راه نیفتادی! تو که هنوز حالی نداری، چه کار داری که داری در مورد حافظ حرف می زنی؟ حال، فراز و نشیب دارد، قلب، تقلب و انقلاب دارد و می بینید که گاهی به این حال است و گاهی به آن حال، و حرف ها به تعبیر آقا در الهی نامه، اگر حرف های ما پریشان است، از دیوانه، پریشان گویی و پراکنده گویی باشد! البته باید پریشان شد و حالا فهمید که اینها چه می گویند!!

غرض، جناب اباذر آب را ننوشید و همان طور مشک آب را روی دوش گذاشت و حالا نه تنها الان خودش تشنه است و در مسیر راه عقب هم افتاده و چه گرفتاری ای داشت، ولی دیگر آب را ننوشید تا آقا آب را بخورد. خوب، حالا اباذرِ نازنین، تو که اینطوری می کنی بفرما! اصحاب گفتند آقا، اباذر خیلی عقب افتاده، چه کار کنیم، بریم دنبالش و ... ؟ آقا فرمود کُن أباذر، فیکون أباذر! بله آقا فرمود اباذر باش، همة اصحاب دیدند اباذر جلویشان حاضر است و ظرف آب را به چه خوشحالی آورده که آقا جان آب آوردم، آب بنوشید. اصلا حساب، حساب دیگری است! این کار، آقا جان، آن دل و آن حال را می خواهد، اینها به گَعده و بازی در آوردن و ادا در آوردن نمی شود، باید آن چیز پیش بیاید و خود انسان باید از جنبة جان آن طور بشود و اگر نشود، به مَجاز هم تازه باشد خوب است، اما یک وقتی به غلط و به گزاف می شود، آن طوری نمی شود. بله، دیدند آب، دست اباذر است که آقا جان در راه آب یافتم و دل نداشتم آب را بخورم و شما میل بفرمایید. اینطوری می شود که این واقعه را می فرمایند مقام کُن، که الحمدلله رب العالمین، با پایانیِ نوار قبل، شما هم در مقامِ فی سلامٍ آمنین، قرار گرفتید، حواستان را جمع کنید تا پله به پله ببینیم که چه می شود. فرمودند تمام این مردم عیالِ مایند، یک بنده خدایی اگر در یک روستایی، در یک جایی، در یک گوشه و کناری، گرفتاری ای داشته باشد آنها عیالِ ما هستند و ما وظیفه داریم که این عیال ها را حفظ کنیم.

حالا حرف جناب محقق لاهیجی زمینه ای شده که مطلبی را به عرضتان برسانم؛ اخیرا سفری به محضر عزیزانی در شیراز داشتم و چند تن از خواهران و برادرانی، نوارهای اینجا را گرفته بودند و دو سال و نیم هست که در آنجا مشغول اند. ابتدا از یک خواهر عزیز و سروری کار شروع شد و کم کم یک نفر شدند دو تا، دو تا شدند پنج تا، پنج تا شدند هفت تا و هفت تا شدند پانزده تا و همینطور ... . اینها بندگان خدا خیلی زنگ می زدند، یک سال و نیم زنگ می زدند تا الحمدلله رب العالمین توفیقی شد و محضر آقا جان و خدمتشان عرض کردیم و به هر حال رفتیم و دیدیم که حرفِ اینطوری نیست، اصلا شیراز در ولوله افتاده است و از آنجا به شهرها و کشورهای خارج! من نمی دانم ما سه چهار پنج روز که آنجا توقف کردیم هر کسی به ما می رسید، عزیزان شبانه روز رفت و آمد می کردند و می دیدم چه خواب ها و چه بیداری ها و چه حالاتی دارند و چه فرمایش ها می کنند. گهگاهی آدم حسودی اش می گیرد، می گوید که برویم غریب بشویم، مثل اینکه غریبی چیز خوبی است! تازه آنجا چیزکی لفظِ طوبی للغُرَبی را بیشتر فهمیدیم! ای خدا، فکر می کردیم اگر همیشه راه بیفتیم و برویم مزاحم آقا شویم و تلفن به آقا بزنیم، اینطوری آدم خیال می کند صحابة آقا می شود، اما عجب دوریم و عجب بی خبریم! اینها اصلا چهره و عکس ایشان را ندیده اند لاإله إلا الله! چه حرف ها می زنند، چه فرمایش ها می کنند، در خوابشان، در بیداری شان و ... ! خاطرات زیادی از آنجا دارم، اما واقعة شیرینی آنجا رخ داد که به عرضتان می رسانم که وقت امروز شما را گرفته باشیم!

خانمی بندة خدا، در روستا بود، اینها را که می گویم یک وقت درس و بحث را فردا رها نکنید و بگویید خوب حالا ما برویم آنطوری بشویم! نخیر، اینطوری نه! عاقل باشید، حرف که می شنوید عقل داشته باشید، روی عقل بفهمید، آن یک مورد و حساب جدایی است. خانمی بنده خدا روستایی و اینقدر ساده و صادق و پاک بود که یکی از مراحل طهارت این است که انسان، پاک باشد، راست باشد، مستقیم باشد، کج وکوله نشود، دست کج نداشته باشد، دیگر از آن به بعد را کاری نداشته باشد، آن که مصدّق هست می داند چه کار کند! این بنده خدا حدود چهار پنج سال در مریضی سنگینی بود و یک روز از آن مریضی های سنگین هم پیش آمده است و دیگر تقریبا خانه و خانواده شان و اطرافیان و فامیل ها و هم محلی ها و هم روستایی هایشان، این بندة خدا را به طرف قبله گذاشته اند و در حال احتضار است. شوهر بیچاره اش هم هر چه مال و منال داشت، در این پنج سال خرج کرد و دیگر خانه نشین شده بود، خانه تهی و خانه به دوش. در آن حال دیدند حال خانم کمی بهتر شد و حال عادی تری گرفت و جنبشی کرد و گفت اگر من را بُردید که بردید، اگر نه دیگر من آنچه را دیدم به شما عرض می کنم. گفت من در این حال دیدم که آقای بزرگواری تشریف فرما شدند (حالا اسب سوار یا شتر سوار یا ... هست، اینها صور برزخیه است که از آن به بعد دست آدم نیست و صورها و اشکال خودش را نشان می دهد، این است که اشکال و صور مهم نیست باید همه باشد) و اسبشان را به درخت انگور حیاتمان بستند و چه عجب که درخت انگور به این مقاومت و دوام و انگور آوردنش، خشک شد و جایش خرما در آمد! آری، تجلی ها چو صرصر تا نسیم است.

درخت بیچاره، «فَلَمّا تَجَلّی رَبُّه لِلجَبَل»، دیدند که «خَرَّ مُوسی صَعِقاً»، جناب موسای کلیم هم گاهی مدهوش می شود، تا چه رسد به درخت! و اینجا هم چون تجلی سنگین بود درخت خشک شد. من هم وقتی حال درخت را شنیدم دوست داشتم ببینم و رفتم و دیدم. دیدیم که ای بارک الله به درخت! اینطوری هست! گاهی پیش می آید. خلاصه جای آن درخت، درخت خرما در آمد و الان درخت خرماست. هیچ غیر منتظره نیست، اگرچه که ما این این اندازه خودمان را متوقف نمی کنیم، اما حالا نباید این مسائل ما را بگیرد که چه شد؟!! هیچی نشد! تمام درخت ها همینطورند، همه در تحت ولایت اند که دارند می رویند، آب می گیرند، هوا می گیرند و ... . و کجا تعجب آور نیست که اینجا تعجب آور باشد، منتها ما چون با اینها خو نکرده ایم و حرکت جوهری برای ما تجلی نکرده و نمی بینیم که دم به دم، جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو یعنی چه، حالا آنجا مثلا یک درختی خشک شد و یک درخت دیگر آمد، خیلی می شود!! حالا این اندازه توقف نمی کنیم، اما همین اندازه اش هم کم نیست، خوب است. بعد آن آقا به ایشان فرمودند شما باید بیایید مشهد به زیارت حرم ما، آنجا من تو را شفا بدهم، اینجا نخیر! این هم چیر عجیبی است، این هم یک حرفی است، چه می دانیم چه می خواهد بگذرد! گفت ما را بردند مشهد، شب اول و دوم و سوم گذشت، شب چهارم شانزدهم تیر ماه سال 70 یا 71، یک وقتی دیدم همان بزرگوار تشریف فرما شدند و به ایشان عنایت و لطف و تفقدی کردند و خانم بلند می شود. او را که با حالت احتضار تا مشهد آورده بودند بلند شد و شفا گرفت. بعد در خواب، قرآنی هم به او اعطا می فرمایند و چه عجب که الان هم آن، برایش مانده، اما قرآن را از دستش در آوردند و آنهایی که قرآن را از دستش در آوردند می خورند! و کجا بخورند معلوم نیست! خودشان یا نوه شان یا نسلشان و کجاها آن کار، آنها را بسوزاند معلوم نیست! الان هم این خانم حال خیلی خوشی دارد با اینکه خواندن و نوشتن بلد نیست و هر موقعی می خواهد قرآن بخواند و به تعبیری انصراف که پیدا می کند، یک ساعت، دو ساعت به گوشه ای می رود و قرآن می خواند و دوباره برمی گردد می آید. خیلی خوش است، خیلی لطیف و دقیق است و حرف های خوشی دارد، منتها بعد از آن، حالشان برگشت و خودش و خانواده را بیچاره کرده و خسته و ذلِّه می شود و مشکل است، چون مقدمات کار، جور نیست. قلب، صاف است، یک جلوه پیش می آید و تحمل آن جلوه و داشتن آن کار مشکل است. حالا چندین سال است که خودش و خانواده اش را گرفتار کرده است. هر روز و هر شب! با اینکه خودش و همسرش مشغول کار باغداری و ... هستند و در زمین کار می کنند، منتها بعضی اوقات سر زمین هم یک حال خوشی برایش پیش می آید و یک ساعت و دو ساعت درگیر است و اگر کسی همراهش نباشد روی زمین می افتد و ابتدا که دارد از حال می رود مثل مرغی که سرش را بریده اند پرپر می زند  و بالا و پایین می پرد و اطرافیان ناراحت می شوند و چندین سال است که خانواده را درگیر کرده است. منتها وقتی از حال می رود و خوب می شود، عوارض آن سختی یکی دو روز برایش می ماند، اما خیلی چیزها مشاهده می کند و مشاهداتش خوب و شیرین است. ایشان نزده بنده فرمایشی کردند و گفت آقا، به غیر از امام زمان، آقای دیگری را هم به من نشان می دهند و می گویند ایشان هم غایب است (گفتم خوب چیزی است و خوب گرفته است). گفتم این فرد کیست و اسمش چیست؟ (عرض می کنم که ایشان اصلا سواد ندارد و چیزی به او بگویی شاید اصلا یادش نماند). خیلی با تأمل و فرستادن صلوات هایی فکر کرد تا یادش آمد که مثل اینکه اسمش را می گویند عیسی است. گفتیم بارک الله، خوب است، «وَ ما صَلَبوهُ وَ ما قَتَلوهُ وَ لکن شَبِّهَ لَهُم»، و لذا یک عده ای منتظر حضرت عیسی هستند، بنده و جنابعالی هم منتظر حضرت عیسی سلام الله علیه هستیم، ما انتظار ایشان را هم می کشیم، ایشان هم پیغمبر خداست، منتها حضرت بقیه الله ایشان را تحت الشعاع قرار داده است، وگرنه ما ظهور ایشان را هم می خواهیم، چرا نمی خواهیم؟! پیغمبر خداست، قربانشان می شویم، فدایشان می شویم.

خیلی خوشم آمد و گفتم بارک الله، راست می گویی، درست است، حضرت عیسی است. خلاصه خودش و خانواده اش را بیچاره کرده است. حالا عزیزانی سال گذشته به من گفتند که اگر بشود کاری برای این بنده خدا بشود که بالاخره امسال توفیق شد. ایشان لطف کردند و تشریف آوردند و ما هم سر جایمان نشسته بودیم که ایشان تشریف فرما شدند. خوب نزدیک نشستند و بالای سر ما در منزلی که بودیم دو تا عکس آقا هم وصل بود. ایشان که وارد شدند محجوب و بزرگوار بودند و سرشان را پایین انداختند و جلوی در نشستند و التماس می کردند که آقا من گرفتار شدم، چه کار باید بکنم؟ همسرم از دستم خسته شده است، بچه ها خسته شده اند، چند سال مریض بودم آنطور اذیتشان کردم، الان هم که این حال برایم پیش می آید. حالا چه عجیب است که این خانم های شیراز همه کارشان این شده که هر کس مشکلی دارد پیش ایشان می رود و می گویند فلانی این دفعه قصد کن از حال که رفتی ببین راجع به من چه می گیری! و این بیچاره مثل این است که خبرنگار همه راجع به این عالم و آن عالم شده است و عجیب هم هست و بعضی ها می گویند مثلا ما جایی رفتیم و لقمه غذایی خوردیم و ایشان دو روز بعد پیغام داده که شما فلان جا رفتی و غذا خوردی، آن غذا حرام بود چرا خوردی؟! تو را تاریک دیدم! الله اکبر! راست هم می گفت، درست می گفت. این چیزها هست! عالم است و انسان!

خلاصه داشت برای بنده تعریف می کرد و گریه می کرد و می گفت آقا دست به دامن شما و آقایتان می شوم، یک کاری بکنید و حالا خیلی با آقا آشنایی به آن صورت هم نداشت! گفتیم مادر جان، شما چرا نگران این حالتان هستید، حال خوشی است. این حالی که تو داری اگر بندگان خدا بخواهند تا به این مرتبه برسند باید سالیانی جان بکنند، حالا شما که خدا بهتان داده است! گفت من حرفی ندارم، خانواده ام را چه کار کنم؟ ما دیدیم حرفش حق است، و همین لحظه که داشت با ما صحبت می کرد آن حال آمد و دیدم که خیلی خیلی وضع، نابسامان است و ما هم نشستیم و ایشان هم مثل مرغ سربریده ای پا را به زمین می زد و بالا و پایین می افتاد! و می گفتیم ای خدا، خدا کند اینجا به رحمت خدا نرود که ما گرفتار می شویم! من سکوت کردم و آنجا نشستم و سرمان را پایین انداختیم و گفتم آقا جان قربانت شویم، ایشان به امید شماست و به هر حال بعد از مقداری دست و پا زدن مثل آدم بیهوشی که غش کرده، افتاد و رفتیم بیرون و گفتیم کاری به ایشان نداشته باشید، بگذارید کار خودش را بکند. همین لحظه ما به فکر آقا جان افتادیم و من تلفن را برداشتم و به ایشان زنگ زدم و عرض کردم آقا جان، خانم عزیزی اینطوری است، چه کارشان باید کنیم؟ ایشان فرمایشی فرمودند و از محضر مبارکشان خداحافظی کردیم. آمدم درون اتاق دیدم حالشان عادی است و خیلی خوشحال و منبسطند.

- چیه مادر؟

- آقا راحت شدم، دیگر خوشحالم، دیگر کار من درست شده است.

- خب چه شد؟

- گفت الان که اینجا افتادم دیدم اینجایی که شما نشسته بودید یک آقایی نشسته اند، آقایی اینقدر زیبا و شریف و خوب که قرآن دستش است و دارد قرآن می خواند. بعد به من خطاب کرد که چیه دختر جان، چرا اینطوری هستی؟

و گویا همین لحظه بنده دارم با آقا تلفنی صحبت می کنم. انسان است دیگر! با من باید تلفنی صحبت بفرماید و با او در آن عالم مشغول باشد! تو چه کار داری؟ یا مَن لا یَشغَلُه شأنٌ عَن شأنٍ.

- گفت من تا حالا ایشان را ندیدم، عجب مردی، چه با صفا بود و قرآن می خواندند. این همه حالات در این چند سال به من دست می دهد من تا حالا ایشان را ندیده بودم.

- بعد پرسیدم چه شد؟

- گفت ایشان به من فرمودند حالت چطور است، شما چرا نگران حالت هستی؟ گفتم اینطوری است آقا جان، چه کار کنم؟ دستم به دامانت، آن آقا به من فرمودند کاری که ندارد و دستی به سرم کشیدند و به من فرمودند نگران نباش!

این اتفاقات در طول صحبت کردن ما با تلفن بود. همینطور که ایشان داشت صحبت می کرد من منصرف شدم که آقاست. به ایشان عرض کردم این عکس بالای سر ما را نگاه کن ببین این آقا نبود؟ تا عکس را نگاه کرد گفت به واللهِ ایشان است، بلند شد و عکس را گرفت و بوسید و گفت ای خدا ایشان بود، تا حالا ایشان را ندیده بودم و شروع به داد و فریاد کرد که من آقای خودم را پیدا کردم، من دیگر از این به بعد راحت شدم. بعد مطالبی بود که گذشت و رفت و دو سه روز بعد تماس گرفت و خیلی خوشحال بود و ما هم شب به منزلشان رفتیم و خانواده شان را دلداری دادیم چون نگران بودند که نکند این بنده خدا بمیرد. گفتم هیچ نمی شود، نگرانشان نباشید و انشاءالله درست می شود. ایشان زنگ زدند و گفتند دیشب که برای خوردن سحری برخاستم، خواستم چیزی را بردارم و به آینه نگاه کردم دیدم آقای من در آینه است و فرمایشاتی فرمودند. فردا شبش که روز بعدش پیش ما آمد گفت دیشب در خواب دیدم که در منزل هستم و جمعی از خواهران هم هستند و همان آقایی که تشریف فرما شدند، آن آقا آمد و به من فرمود دختر من، حالا خانم ها مهمان تواند، بگو منزل باشند و شما بیا من باید شما را ببرم دستت را به کسی بدهم که دیگر خیالت راحت شود. و گفت پنج سال مریض بودی، آمدم گفتم صبر کن، الان هم هفت سال حالت اینطوری است، گفتم صبر کن، حالا بیا چون یک مقداری بی تابی می کنی، شما را ببرم دست کسی بسپارم و کارت به اتمام برسد. گفتم چشم و بلند شدیم و در خدمت آقا به مسجدی رفتیم که در آنجا منبری بود و ایشان منبر را می ستود که منبری عجیب است. بعد مرا بردند کنار منبر نشاندند. گفتم آقا جان پس آن آقایی که فرمودید چه شد؟ گفت شما یک کم صبر کنید ایشان می آیند. دیدیم در باز شد و و آقا تشریف آورد و دیدم آقای من است. امام هشتم جلو آمد و دست من را در دست این آقا گذاشت و به من گفت فرزند من، از این به بعد فقط و فقط همین آقا را می شناسی و کاری به هیچ کس نداری. تو را من به دست ایشان سپردم، هیچ نگران حالت نباش. دیگر غوغا شد!

و بالاتر و بالاتر و بالاتر و ... ! دیگر نه من می توانم، چون چهار تا کلمه «بالاتر» را بگویم به هم می خورم، و نه شما می توانید، و الا می نشستیم از الان تا ابد و فقط می گفتیم بالاتر و بالاتر ... . من و شما برای اینها ساخته شدیم و بالاتر!

حالااین اندازه شنیدید، درست، خیلی خوب، خیلی سنگین، خیلی خوش، اما حرف بالاتر از اینهاست و اینقدر بالاتر بفرمایید که نایستید و جناب امیرالمؤمنین علیه السلام که دیدند دیگر نمی شود مدام بفرماید بالاتر، فرمودند إقرأ وَ ارقَ، بخوان و بالا برو، نایست، توقف کردی ضرر کردی، تند و کندش مسئله ای نیست، شما کار نداشته باشید، به راه بیفتید مثل اباذر، کند هم رفتی یک وقتی با یک کُن، یَکون می کنند. آن حدیث را که نقل کردند، از حالاتتون نهراسید، به دنبال کشف و کرامات نباشید، دنبال ذکر (که آنجا هم به عزیزان شیراز عرض کردیم) هم بدون تعجیل و بدون وقفه باشید، حرکت بفرمایید، متحرک باشید، بالابروید، کُند یا تند مسئله ای نیست. یک وقتی می بینید اصحاب تند می شوند و با پیغمبر می روند، اما جناب اباذر کُند است و به ظاهر کیلومترها از پیغمبر عقب است، تو کار نداشته باش. تو چه کار داری؟ تو خودت را به حقیقت بسپار و به صدق بگو چشم و الا چون و چرا کردی می افتی. هر کجا انسان چون و چرا کند، از دامان ولایت در می رود.

داستان جناب حضرت عیسای مسیح در رسالالة ولایت تکوینی را ببینید که ایشان داشت می رفت و صحابه ای کوتاه قد همراه آقا به حرکت در آمده بود و معمولا یک مقدار این کوتاه قدها، یک چیزکی چون و چراها و دغلی ها دارند و از این ها بالاتر؛ اینها که کوتاه همت اند و می خواهند یک روزه و یک دفعه یک معجزه ای بشود که زود بگیرند تا کار تمام تمام شود، اینطوری نمی شود که زود بگیری کار را و بزنی و در بروی، اینجا بزن و در رو نیست. اینگونه افراد زود می افتند و معمولا از تحت ولایت هم در می روند. کم همت ها و کوتاه قدها نه یعنی کوتاه قد جسمی، بلکه کوتاه قد علمی و کوتاه قد فکری، قد نمی کشند و بالا نمی آیند و افق نمی گیرند.

خلاصه گفت روی دریا پشب سر جناب حضرت عیسی داشتیم راه می رفتیم، گفتیم چطور، ای عجب، داریم روی آب راه می رویم! ببینیم آقا چه می گوید و چه شده است؟ دیدم آقا می گوید بسم الله الرحمن الرحیم، خوب اگر اینطور است من خودم هم می گویم بسم الله، تا این نیت را که من خودم بسم الله را می گویم و حالا آقا هم می گوید ما هم می گوییم را کرد، دید در آب فرو رفته است و داد و فریاد کرد که ای آقا غرق شدم و آقا ایشان را از آب بیرون آورد. حضرت فرمود چه شده است؟ گفت من گفتم خودم بسم الله می گویم، آقا فرمود اینطور نیست، بسم الله الرحمن الرحیم گفتن، به لقلقة زبان که نیست که تسبیح برداری و بِس بِس کنی. بسم الله الرحمن الرحیمِ تحت ولایت، ارزش دارد و الا بسم الله اگر زیر پرچم ولایت نباشد، فایده ندارد. مثل اینکه می گفتند جناب معاویه هر روز صبح نمازش قضا می شد و بلند که می شد می دید آفتاب زده است و روی دستش می زد آخ آخ می کرد که باز نمازمان قضا شد. یک روزی اول اذان شیطان آمد بیدارش کرد و گفت بلند شو نمازت را بخوان. معاویه گفت امروز چطور شد؟! شیطان گفت نمازِ تو که به جایی نمی رسد، آن آخ آخِ کردنت مرا کشته است، تو فکر می کنی اگر اول وقت نماز بخوانی کارت درست می شود؟! تو که به جایی نمی رسی، پس اول وقت هم بخوانی هیچ چیز نمی شود. اینها نیست، اگر گفتند اول وقت نماز داری، یعنی اولِ وقت تحت ولایت نماز داری. اصلا مطلقا هر چه دین نازنین فرمود و روایاتی که در وسائل الشیعة شما آمده است نشان می دهد که کلید تمام اینها ولایت است و الا اگر ولایت نباشد خوب خروارها نماز بخواند چه ارزشی دارد؟ این است که جناب عیسای مسیح به او فرمود که نه اینکه جدا بشوی و خودت بفرمایی بسم الله! آقا در آنجا یک عبارتی دارند و فرمودند تمام سرّ این روایت در این یک کلمه است که از کامل نباید جدا شد، اگر از کامل مکمل جدا بشویم کارمان تمام می شود. از کسی که چشیده و به حقایق رسیده است نباید جدا شد. خوب ما می گوییم، منتها به تعبیر قرآن شریف، ما مثل می زنیم به بعوضه، یعنی به یک پشه ای که در این مثلِ به بعوضه، آنهایی که دلشان با ما هست به طرف هدایت می روند و آنهایی که دلشان تَمَجمُج و گمراهی دارد خیر، که یَضِلُّ مَن یَشاءُ وَ یَهدِی مَن یَشاءُ، که ما از جناب ارباب که بالاتر نیستیم، ما عبد اربابیم و کوچکیم. تازه اگر ادعای عبد بودن بکنیم که می کنیم الحمدلله رب العالمین، چرا نکنیم؟ ما عبد ایشانیم، جناب حضرت ارباب یعنی جناب خدا.

حالا عرض می کنم کنگره ای دیروز یا امروز در سوریه به نام صحیفة گرانقدر سجادیه و تُراث علمی و عصمتِ حضرت سجاد سلام الله علیه برگزار هست. از آقا خواسته بودند که شما هم اولا لطف کنید در این جلسه شرکت کنید و هم مقاله ای پیرامون این موضوع سنگین و شریف بنویسید. حالا آقا که نتوانستند شرکت کنند، اما مقاله را مرقوم فرمودند که در خدمتش قرار گرفتیم. همین لحظه ها در قم مشغول نوشتنِ مقاله ای پیرامون صحیفة سجادیة امام سجادند که یکی از عزیزان از مشتاقان گرانقدرِ کوی آقا در یکی از شهرها خواب می بیند، خوابی که از هزاران بیداری بالاتر است. انسان است، باید در هر مرتبه ای قرار گرفته شکار کند. خواب است شکار کن، بیداری هست شکار کن، هر چه هست شکارچی باش. عالم هم که شکارگاه توست، تور شکار هم به تو داده اند، إقرأ وَ ارقَ، هیچ شکار کم نمی شود، شکارگاه هم تمام نشدنی است، شکارچی هم که مقام لایقفی دارد که جنابعالی باشید. تور شکارت هم که هیچ وقت پاره نمی شود، چون قوای تو همه مجردند و مادی نیستند. تا می شود در اینجا باید شکار کرد، نشد در خواب، نشد در برزخ، نشد در قیامت، إقرأ وَ ارقَ، نایست!

غرض، این بنده خدا خواب می بیند که نمازی برگزار شده و حضرت آقا روحی فداه به امامت جماعت ایستاده اند و دارند نماز می خوانند. این آقا می گویند ما هم خواستیم خدمت آقا اقتدا کنیم و نماز بخوانیم، یک وقت دیدم که حضرت امام سجاد سلام الله علیه تشریف فرما شدند و به حضرت آقا اقتدا کردند تا نماز را به آقا بخوانند. از خواب برخاستم، به عرض مبارک آقا رسید، فرمودند که خدا را شکر که ولایت ما مورد تأیید امام چهارم امام سجاد سلام الله علیه قرار گرفت که آنطور در حال نوشتن رساله و مقاله ای بودند که دیگر سنگ تمام گذاشتیم و گفتیم که حرفِ ولایت خودمان را بزنیم که با هیچ کس هم رو در بایستی نداشته باشیم.

اینطور باشد! انسان است عزیز من! سرور من! خودتان را بپایید، حیف است، مراقبت داشته باشید و خودتان را ارزان نفروشید، از هر چه که تو را از کمالت مشغول می دارد بر حذر باش، از بازیگری دربیا آقا جان، خواهر من، برادر من، بازیگری ها را بگذار کنار که شما انسان هستید و الحمدلله می توانید تقویت شوید و بالا روید انشاءالله.

فردا در خدمتتان هستم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

96/5/23


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد