بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 123 (درس بیست و هشتم)

ادامة درس: « غرض اين است كه اين همه صور و اشكال گوناگون در پيكر اين و آن، از كانى به رستنى گرفته تا حيوانى و انسانى، مى نگريم كه همه از نقص به كمال رسيده اند و در مسير حركت از ندارى به دارایى ارتقا يافته اند و تكامل جسته اند و سخن در اين است كه چگونه و به چه دستى و از ناحيه چه كسى از قوه به فعل آمدند و مخرج آنها از قوه به فعل كيست؟»

عرض کردیم که یکی از راه های رسیدن به ماوراء طبیعت، بحثِ شریف «حرکت» است. حرکت، تمام شئونش که اعم از حرکت نقلیه گرفته تا حرکت انتقالی و حرکت جوهری که مبنای این حرکت بنا بر آنچه که در درس 12 و 13 به عرضتان رسید این است که از نقص به کمال برسیم، این یکی از بهترین راه هاست برای وصول و رسیدن به موجودات مجرد عقلی که از او در این کتاب به لفظ «مُخرِج» معمولا می آورند که چه حقیقتی دارد این همه موجودات متحرک را از نقص به سوی کمال، اخراجشان می کند، یعنی از نقص بیرون می برد و در دایرة کمال ورودشان می دهد که روی این اساس، تمام موجودات از نبات و کانی ها و آنهایی که در دل معادن و کوه ها تحقق پیدا می کنند و کون می یابند، از آن ها گرفته، از نباتات و حیوانات تا به انسان نازنین، می بینید که همه یکپارچه در تکاپویند و همه در حال رفتن از نقص به کمال اند؛ به یک تعبیری می فرمایید از نقص به سوی کمال دارند می روند که این را در مقام مقایسه حرف پیش می آورید که می فرمایید مثلا این هستة خرما الان بالقوه درخت خرماست، یعنی اینکه آن استعداد برای رسیدن به کمالات درختِ خرما شدن را داراست و اگر در راه بیفتد و در مسیر قرار بگیرد و دم به دم و به تدریج، خودش را به طرف آن مقصد ببرد، امید آن می رود که ایشان به آن مقام درختِ بالفعل راه پیدا کند و به کمالش برسد و الان که نسبت به آن مقصد می فرمایید که آن کمال لازم را ندارد و از این نداری، در مقام قیاس به «نقص» تعبیر می فرمایید که می فرمایید الان ندارد، ناقص است، بعد که از این نقص به در رفته و آن کمالی را که نداشت پیدا کرد، وجدان و پیدا کردن آن کمال را می فرمایید «دارایی»، و لذا اصطلاح می شود که چه کسی او را از این نقص خارج کرد و به آن کمال وصولش داد.

غرضم این است که این لفظ نقص به کمال را در مقام مقایسه پیش می آورید و گرنه این هستة خرما از این که خودش الان بالفعل موجودی است به نام موجود مادی، و جوهر که دارای جسمی است و طول و عرض و عمق جوهریه و طول و عرض و عمق تعلیمی دارد که از آن به جسم تعلیمی تعبیر می فرمایید، و برای خودش رنگی و استعدادی بالفعل دارد، الان به همین مقدار، هر چه هست کمال است، به همین مقدار کامل است و نقص ندارد؛ در هستة خرما بودن نقص ندارد، این تخم مرغ در این که تخم مرغ است نقص ندارد، این خودش موجودی است، جسمی است، جوهری است و کمال بالفعل دارد، منتها آن را با مرغ که می سنجید می فرمایید پس فعلا آن مقدار کمالی را که مرغ دارد و ایشان ندارد، ناقص است که اگر به راه بیفتد و آن کمال را حاصل کند کامل می شود که این را می فرمایید خروج از نقص به کمال. و اگر در فلسفه، در تعریف حرکت، خروج از نقص به کمال را آقایان در تعریف حرکت آورده اند باید توجه داشته باشیم که این لفظِ نقص، به جهت مقایسه پیش آمده است. بعد نفرمایید که پس شما چطور در فلسفه می فرمایید که هیچ موجودی در نظام هستی ناقص نیست و همه کامل اند و حال اینکه خودتان می فرمایید که تمام موجودات، از کانی ها، از رستنی ها، از حیوانات تا انسان، همه دارند از نقص به کمال می روند، پس نقص هست و هر کجا نقص هست شر است، چون نقص یعنی شرّ و شرّ یعنی نقص، و حال آنکه شما باز در جای دیگر می فرمایید نقص وشر نداریم!! باید توجه بفرمایید که این لفظ نقص را به جهت قیاس پیش می آوریم و گرنه در همین درس های قبلی داشتیم که درخت رَز یعنی این، هستة خرما یعنی این و دیگر بهتر از این نمی شود. درخت خرما در درخت بودنش کامل است. به همان وزانی که درخت خرما در درخت بودنش کامل است و نقص ندارد، به همان وزان می بینید هستة خرما هم در هسته بودنش کامل است و نقصی ندارد؛ هستة خرما یعنی این، ریشه یعنی این، ساقه یعنی این، دانه یعنی این، نطفه یعنی این و ... ، نطفه در نطفه بودنش ناقص نیست، کامل است، هیچ نقص در او راه ندارد. آن چه که هست این که هر موجودی در موطن خودش، هر اندازة وجودی که هست، به همان اندازه کامل است و کمال هر موجودی به حسب و به مناسبتِ وجودی خود آن شیء است و کمال هستة خرما به همان مقداری است که هست، و نقص در مقام قیاس پیش می آید و اگر بخواهیم لفظ را از این مطلب یک مقدار شریف تر تعریف کنیم می گوییم حرکت، خروج شیء از کمال مادون به کمالات مافوق و به اکمل است که دم به دم، گویم که نمرد و زنده تر شد. آن به آن از یک کمال به کمال بالاتر، از آن کمال به کمال بالاتر است و این خوب است و اگر حرف از نقص به میان می آید عنایت فرمودید که فقط به جهت مقایسه است.

حالا این همه موجودات در حالِ خروجِ از نقص به کمال اند که حالا دیگر لفظِ نقص را که به میان می آورم خیالم راحت است که دیگر، عزیزانِ من توجه دارند که این به جهتِ قیاس به مافوق است و الا بفرمایید خروج شیء از کمال به کمال بالاتر و به اکمل بودن. این همه موجودات که دارند از نقص به سوی کمال می روند این ها را چه کسی دارد از نقص به کمال می برد؟ مُخرجشان کیست؟ که یکی از سیزده دلیلی است که مرحوم جناب صدر المتألهین قُدّسَ سرّه، در جلد هفتم اسفار بر اثبات موجود مجرد عقلی اقامه فرمودند، منتها تا آن حرف پیاده شود خیلی حرف های دیگر و سؤالاتی برایتان پیش می آید و حق دارید که سؤال کنید که اگر موجودِ مجرد عقلی باشد، موجود مجرد عقلی، مجرد کامل است و این سنگ، این معدنی، این سنگ مرمر، آن الماس، آن فیروزه، آن طلا، آن نقره، این نبات، آن حیوان، این انسان و جسم بنده و شما و ... ، اینها همه مادی محض اند، چطور می شود که مُخرِج، مجرد محضی باشد به نام موجود مجرد عقلی، و مُخرَج، یعنی آن کسی که از نقص به کمال خارج می شود و متحرک، موجود مادی باشد؟! آن وقت نحوة ارتباطشان چطور می شود؟ کیفیت ارتباطِ بین مجرد محض با مادی محض را چه کنیم؟ و نحوة ارتباط بین مادی ای که متغیر است با مجردی که ثابت است، یعنی ارتباط بین ثابت با متغیر را چه کار کنیم؟ آن را چطور درست کنیم؟ به همان وزانی که در مورد نفس و بدن سؤال پیش می آمد که بدن که مادی و متغیر و نفس، مجرد و ثابت است، ربط بین متغیر و ثابت را چه کار کنیم که در عین حال بگوییم ما یک هویت و یک شخصیتیم و در عین حال که یک شخصیت هستیم، این یکی را مراتب و شئون و اطوار وجودی است و تقریبا باید حرف را همینطور پله به پله بالا ببریم که تا آن کد و رمز توحید صمدی قرآنی پیاده شود تا ببینیم همه یک حقیقت است، منتها این یک حقیقت چقدر در اطوار و شئون مختلفی است که شما وقتی در اطوار غرق می شوید می بینید یک طورش مخرَج و متحرک و متغیر و مادی است و طور دیگر، مجرد است، آن هم به تجرد عقلی و از آن طرف ثابت، آن هم مُخرِج، و اینها هیچ به ظاهر با هم تناسب وجودی ندارند، اما این یکی دارد آن را از نقص به کمال می برد! در عین حال به ظاهر از همدیگر کأنه گسیخته اند! اما نحوة ارتباطشان چگونه است؟ که تازه ما باید در ارتباطشان بحث کنیم. انشاءالله آن سلطانِ حقیقتِ وجود باید خودش را به انسان بنمایاند، آن بحث باید درست شود، انشاءالله پله به پله! عجله نفرمایید!

خوب، از اینجا باز داریم وارد مطلب شریفی می شویم:

ادامة درس: «این هویت و شخصیت هر فرد انسان است که هر عضوی از اعضای پیکرش را مزاجی خاص است و باز مجموع آن ها را مزاجی خاص، و هر یک را صورتی خاص است و باز مجموع را صورتی خاص و هر یک را فعلی خاص است و مجموع را فعلی خاص و هر یک را هدفی خاص هست و مجموع را هدفی خاص و هر یک را غذایی خاص است».

این هم باز چه حیرت آور است! در مورد صور اعضاء و جوارح انسان! مزاج هایی که در اعضاء و جوارح هست، که هر کدام برای خودشان مزاجی دارند! می بینید همین یک دستِ‌ جنابعالی است، نوک انگشتانش را مزاج خاصی است و در ادراک کردن حقایق، موجودات، سردی و گرمی، ایشان چه عجیب است! این خصوصیت را می بینید که جاهای دیگر دستِ شما ندارد و چه عجیب که آن بحث شریف مسِّ قرآن (که حالا الحمدلله ماه مبارک رمضان را داریم به محضرش تشرف حاصل می کنیم و دارد حلول می فرماید، خیلی خوب است، ما هم یادمان نرود و با شما شریک باشیم)، دیگر چیست؟ اینها چه حساباتی دارد؟ حالا جنابعالی چرا باید از این و آن استخاره بخواهی؟ استخارة هر کسی باید مطابق با طبع او، با مزاج او، با حال او و با وضع خود او پیاده شود! اگرچه اگر انسانی قوی تر و جانی بالاتر را آدم گیر بیاورد که بتواند در تحتِ سیطرة وجودی او باشد که حال و مزاج او بر حال و مزاج شخصِ مادون حاکم باشد و سلطنت داشته باشد، درست است استخارة او برای من و شما هم کارساز است، اما خودتان بشوید، مزاج خودتان را تنظیم بفرمایید که انشاءالله در خدمت قرآن قرار بگیرید و قرآن مطابق با استعداد و قابلیت وجودی جنابعالی با تو حرف بزند! آن برنامة شریفی که پیرامون مسّ کامل قرآن هست که منتها به عزیزان عرض کردیم که بی احتیاطی نفرمایید و آن کل قرآن را انجام ندهید که یک وقتی خدای ناکرده مزاجتان به هم می خورد، چون این مزاجِ سر انگشتان دست، خیلی حساس و خیلی رقیق و خیلی لطیف است و آن که در سورة مبارکه قیامت آمده که «بَل نُسَوِّیَ بَنانَه»، که ما بَنان و سر انگشتان شما را هم آن طوری که باید، تسویه اش می کنیم، حالا خداوند توفیق فهمش را عطا کند که بفهمیم این حرف ها و این آیات یعنی چه! حرف هایی پیش می آید که در مقامِ تطهیر دست، می خواهی که استخاره بزنی، چه عجیب که باید همین سر انگشتان دست راست مبارک جنابعالی، گر چه که کِلتا یَدَیکَ انشاءالله یَمینٌ، که هر دو دست جنابعالی، یمین و دست راست می شود، و هر کسی که در طریقِ مستقیم و به صراط اقوم الهی قدم بگیرد، کلتا یَدَیه یمینٌ، هر دو دستش یمین است، اما حالا عیبی ندارد، مطابق با این نشئه باید عمل کرد، مرتبة اینجا حالش این است که این دست یمین باشد و آن یک دست، شِمال! حالا درست است که اگر ما یک هدیه و حقیقتی را از دست چپ یک انسان الهی هم بگیریم، برای ما همان برکتی را دارد که از دست راست بگیریم، فرقی نمی کند، اما به هر حال نشئة طبیعت هم یک اقتضایی دارد، اقتضای هر مرتبه ای را نباید با مراتب دیگر مخلوط کرد که گر حفظ مراتب نکنی زندیقی!

حالا که می خواهی قرآن را باز بفرمایی می بینی که سر انگشتان دستِ راست جنابعالی را یک مزاج و یک حالِ خاصی است که حالا چطور باز شود، کدام صفحه باز شود، کدام آیه بیاید، در بین این همه صفحات قرآن که با آن حال تو، با وضعِ تو، با خواستة تو تناسب هم داشته باشد که برای استخاره کردن، آقایان دستورهای گوناگونی افاضه می فرمایند، اما مهم ترین دستورالعملش همین است که آقا به شما هدیه فرمود که در کلمة بیست و چهارم هزار و یک کلمه آمده است که حالا اگر کل کلمه برای شما مفهوم و روشن نشد، به هر حال آن دستورالعمل هست! خوب، اینها چیست؟چه حسابی دارد که اولش از سورة حمد شروع شود و بعد جزء سی ام و آخرش هم به سورة مبارکة ناس ختم شود که شما با «لا یَمَسُّهُ إلا المُطَهَّرونَ» حشر پیدا بفرمایید که دیگر تطهیر و پاک بشوید و پاک با پاک مناسبت پیدا کند. حالا که دارد دستش را به طرف پاک دراز می کند، دست پاک به سوی پاک باید دراز شود که بین دو تا پاک و تطهیر شده مناسبت هست، چون می خواهد استخاره بزند، آن مناسبت درست شود و لحاظ گردد.

غرض، آن کار، کار لطیف و شریفی است، بفرمایید برای ایام ماه مبارک و غیر ماه مبارک که از روز چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه، سه روز پشت سر هم این کار تکرار شود و باز دوباره می شود هفتة بعدی. اگر فراموشتان شد می شود هفته های دیگر، به هر حال همة هفته ها واجب نیست، اما هر هفته ای که چهارشنبه را شروع فرمودید باید پنج شنبه و جمعه اش را هم داشته باشید تا کار به ثمر بنشیند و نتیجه بدهد به شما. خداوند انشاءالله عاقبت به خیرتان بفرماید. الحمدلله رب العالمین، حالا که ماه مبارک رمضان در پیش دارید انشاءالله سوره های قدر و دخان را زیاد تلاوت بفرمایید که سورة ولایت هست که انشاءالله در کهف و دامن ولایت قرار بگیرید که کلید و رمز، طبق آنچه در روایات آمده، این یک کلمه است که باید سرّتان عزیز من در دست ولایت قرار بگیرد، ولایتِ به آن معنای شریفِ عرشی اتمّ و لطیفی که در شرح انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، باب اول به عرض محضرتان رساندیک که حالا اگر گوش نکردید نوارهایش هست، بگیرید تا حرف برایتان حل شود و بدانید که دارید به کجا می روید انشاءالله! گرچه این دو تا سوره را دستورهای خاصی هم هست، منتها عجله نفرمایید، اجازه بفرمایید که پله به پله پیش برویم. الان به همین خواندن به هر مقداری که شبانه روز مقدور شود ولو به یک بار خواندنِ سورة قدر و دخان، انشاءالله تقرب پیدا بفرمایید، کثرت مهم نیست، آنچه مهم است به دل نشستن و به جان پیاده شده است و اگر کثرت را در اذکار و اوراد و دستورالعمل ها، آقایان فرمودند هدفشان هم این است که به جان بنشیند و در جان پیاده شود. آن اصل، کُدش در آن است اما زود دست به کثرت نزنید، عمده جان شماست، عمده آن طهارت شماست، عمده آن صداقت شماست، آن خواستن حقیقی شماست که تا چه بخواهید! تا جانتان چطوری آن حقیقت را بخواهد که انشاءالله امیدواریم که این درس ها شما را در رسیدن به این یک راه، خوب کمک کند! حالا که ماه رمضان را در پیش دارید، یک دوره عزیز من، قرآن را شروع بفرمایید و در فهم قرآن و خواندن قرآن توجهتان به این نکته و موضوع باشد که ببینید آیاتی که شما را به توحید صمدی قرآنی هدایت می کند و شما را به این سو می کشاند چه آیاتی هستند. کاری نداشته باشید به اینکه دوست شما چه چیزی را استخراج کرده است، کاری به اینها نداشته باشید، خودتان باشید، خودتان را در پیشگاه مقدس قرآن قرار بدهید و تعجیل هم نداریم و اینکه حتما باید یک دوره قرآن را در ماه رمضان تمام بفرمایید نخیر، عجله نفرمایید، اما قرآن را در این ماه شروع بفرمایید و خودتان را به محضر قرآن تشرف بدهید با طهارت، با حال خاص که برداشتنتان قرآن را گزاف نباشد، خیلی با احترام و با حرمت باشد و در پیشگاه قرآن، خوب قرار بگیرید و هر موقع هم می بینید حالتان مناسب است، شب را، سحر را، هر وقت را می خواهید باشد، خودتان را به قرآن عرضه کنید به طوری که حالا نشستنتان به هر جوری که احساس می کنید به بهترین نحو ادب و نشستن در پیشگاه یک حقیقت غیر متناهیه است باشد و بفرمایید که  ادب به پیشگاه حضرتِ وجودِ صمدِ حق بینهایت می خواهید خودتان را قرار دهید. حالا آدم مثلا به یک امامزاده می رود چطور خودش را حریم می دهد و مواظب هست مبادا کاری بر خلاف ادب انجام دهد، نحوه نشستن و برخاستنتان و ورودتان که می خواهی خارج شوی می بینی بعضی ها به پشت سر می روند و می گویند آقا مقابلمان هست و خلاف نکنیم و ... ، نمی شود بگوییم چرا اینطوری است! چه کار دارید؟ ایشان تشخیص می دهد که اینطوری احترام کند خوش است! خودت را به پیشگاه یک حقیقتی قرار بده و خیال نکن که این کتاب، کتابی است که در چاپخانه چاپ شده است، مثلا این کتاب قرآن و این کتابی که به عنوان کتاب معرفت نفس در دست من است را آقا اصلا دست هم نزده است، این جلد و کاغذ و صفحه و نوشته را چه کسی نوشته است؟ جلدش را آقای صحاف و آنکه جلد می سازد درست کرده است و این خط و این جوهر و این عبارت را دیگری نوشته و این کتاب شخصی ای که الان دست من هست، این را به ظاهر آقا نه دیده و نه نوشته است، اما چقدر برای این کتاب و در داشتنش حریم قائلیم؟ و الان که در دست توست می گویی این کتابِ آقاست، این نوشتة آقاست، این عبارت آقاست و  یکپارچه داری آقا را می بینی و حال اینکه به ظاهر اگر خیلی دقیق شوی که این عبارت را حضرت آقا ننوشته اند! آقا یک دست خطی نوشته اند که در منزلشان است و آقای حروفچین از روی دست نوشته نگاه کرده و حروف چینی نموده است! چاپش هم که کار دستگاه است، اما وقتی که الان به پیشگاه ایشان می آیی می بینی یکپارچه آقاست دارد آقایی می کند، اصلا دستگاه چیست؟ چاپ چیست؟ حروفچین کیست؟ اصلا مثل اینکه آن جا چیزی نیستند و کسی نبوده اند تا حساب کنی که عالم هم همینطور است! عالم هم یکپارچه آیات الله است، آیت است، علامت است و اصلا هیچ نیست جز خودش، تا اینها درست شود، تا این، جا بیفتد!

خدا رحمت کند مرحوم حاج آقا جواد انصاری همدانی رحمة الله علیه که یکی از شاگردانشان به ایشان عرض کردند این توحیدی که شما می فرمایید را ما کِی باید بفهمیم و برای ما پیاده شود؟ ایشان در جواب گفتند هر موقع شهید شدی می فهمی. بعد هم بنده خدا بعد از چندین سال به شهادت رسید! یکی دیگر به ایشان عرض کرد این توحید اینطوری که شما آقایان عرفا می فرمایید را ما کِی باید بفهمیم؟ ایشان گفت بعد از اینکه مریض شدی و به رحمت إله رفتی می فهمی. او هم مریض شد و به رحمت إله رفت! که حالا بنده و جنابعالی وقتی این کتاب را بخوانیم و این نقل و عبارت را بشنویم خیال می کنیم که آن آقا باید صبر می کرد که تا شهید بشود بعد بفهمد، بله همین الان باید توحید برایت پیاده شود، «تا» ندارد! چرا الان نباشد، مگر الان در کجا هستی؟ الان یکپارچه خداست دارد خدایی می کند که به تعبیر شریف آقا در الهی نامه، «الهی شکرت که دیدة جهان بین ندارم»! هُوَ الأولُ و الآخرُ و الظاهرُ و الباطنُ!

غرض، خودت را تحویل قرآن بده و خودت را نبین، بگذار خواننده خود قرآن باشد، یعنی قاری و قرائت و قرائت شده، اینها همه یک حقیقت شود، اتحاد عاقل و معقول شود. چه کسی دارد قرآن می خواند؟ خود قرآن. چه چیزی دارد خوانده می شود؟ خود قرآن. و قرائت چیست؟ خود قرآن است. اتحاد عاقل و معقول است. پس اینگونه قرآن را بخوانید که به این دید و به این حال باشد که می خواهم آیه آیه و کلمه به کلمه ببینیم از توحید صمدی قرآنیِ قرآن چه خبر است؟ که به تعبیر علامه طباطبایی می فرمود توحید قرآنی. ببین چه می فهمی از آیات. شاید شما از آیه ای توحید را فهمیدی، ولی دیگری که به این آیه رسیده نفهمیده است. کاری نداشته باشید! هر کسی مطابق با حال خودش ببیند که چه می یابد! بعد انشاءالله به هم می رسیم و ببینیم چه کار کردید؟!

ادامة درس: «این هویت و شخصیت هر فرد انسان است که می بینید هر عضوی از اعضای پیکرش را مزاجی خاص است.»

الان می بینی چشم، گوش، بینی و ... ، هر کدام برای خودش مزاج خاصی دارد. دندان مزاج خاصی دارد. همین آب سرد را در دهان ببریم می بینیم عصب های دندان حساسیت نشان می دهند که ایشان برای ما زحمت آور شده است است، اما می بینید که فرض، خودِ دهان و کام آنطور حساسیت نشان نمی دهند! معلوم می شود دندان برای خودش مزاجی دارد. همینطور زبان برای خودش مزاجی دارد و همینطور امعاء و احشاء! این مزاج ها چطور است؟! باز مجموع بدن شما می بینید هر کدام مزاج خاصی دارد و چه مزاج عجیب و به هم پیوسته و به هم مرتبطی دارد!

صورت چطور؟! دندان یک صورت خاص دارد، آن هم در بین دندان ها (قبلا خواندیم)، دندان های جلویی باید تیشه ای باشد، کنار اینها باید سر نیزه ای باشد، دندان های بعدی در انتها باید پهن و آسیایی باشد، اینها باید ببُرند، آنها بلغور کنند و بعدی ها نرم نمایند. الان بافت و ساخت اینها چه عجیب است! اگر بخواهیم آن دندان پهن عقبی را جلو بگذاریم مختل می شود و اگر این قسمت بخواهد غذا را نرم کند تمام غذا می ریزد! اگر دندان های جلو به عقب بروند اینها فقط می توانند ببُرند و نمی توانند نرم کنند که یا باید غذا ریخته شود و یا باید درشت درشت به طرف حلقوم و معده و ریه برود! این چه حساب و برنامه و نظمی است؟ و اگر بر اساس مسیر و موانع راه، اصل بر این است که انسان دندان هایش اینطوری چیده شود، حالا اگر احیانا یک شخصی پیدا شود که در مسیر راه و در تکون و تکامل نطفه در سیر مقام عملی اش موانعی پیش بیاید و بر اساس مانعی، یکی از اعضای بدنش طوری ساخته شود که بر خلاف نظمِ طبیعی باشد، چقدر بیچاره گرفتاری دارد؟! چقدر باید در زندگی سختی بکشد؟! چقدر باید محتاج دیگران باشد؟! و چه گرفتاری ها دارد که این چند روز عمر را تمام کند و چقدر خجالت می کشد؟! این نظمِ به این خوبی دست کیست و چه کسی اینطور به کمال می رساند؟ هر شیئی و هر عضوی صورتی خاص دارد، صورت چشم با صورت گوش چقدر مختلف اند! بافتشان و حسابشان چقدر گوناگون است!

فعل خاص اعضاء هم همینطور! چشم به دیدن، گوش به شنیدن و ... که همه مطابق با این نشئه اند! درست است! وقتی از این نشئه در رفتیم، آن دیگر سبحان الله! آن صحبت ها هم قابل حل است و آدم باید حرف بزند! آن بدن مثالی چی هست که این بدن مادی فقط گوشش مأموریت به شنیدن دارد و به دیدن مأموریت ندارد و اصلا نمی تواند ببیند و کارش نیست! اما بدن وقتی بدن مثالی شود، چشم هم می بیند، هم می شنود، هم می بوید، هم می چشد و هم لمس می کند. لاإله إلا الله! آن بدن باز ساختش چیست؟ بدن مثالی را چه کسی برای شما ساخته است؟ خودتان. از چی ساخته اید؟! از همین بدن. با چه وسایلی ساخته اید؟! از طریق همین بدن که نان و آب و غذا و ... میل فرمودید که این بدن ساخته شود، از همین کانال وجودی تان و به وزانِ همین، آن بدن را هم برای خودتان می سازید که این بدن مادی و آن بدن مثالی، یک بدن اند، اما این یک بدن، در دو مرتبه و به دو اقتضای وجودی، آن هم با دو طور مختلف است، آخر یکی است اما با دو طور گوناگون و با دو شأن مختلف است که موقعی که این جسم هست و این بدن هست، این چشم فقط می بیند و این گوش فقط می شنود، اما همین بدن با همان بحثی که به عرضتان رساندیم و باز هم حرف در درس های 98 به بعد پیش می آید، با اینکه همین بدن جنابعالی به عینه همان بدن مثالی و بدن عقلانی و بدن اخروی می شود، می بینید این یک بدن در اینجا که می خواهد ببیند فقط با چشم می بیند، می خواهد بشنود فقط با گوش می شنود و ... ، اما همین بدن آنجا که رفت هم می بیند هم می شنود! با این چشم و با این گوش هم می شنود و هم می بیند و هم می چشد و هم می بوید و هم لمس می کند. سبحان الله! این چه حسابی است؟ چه کسی در کار است؟ به ظاهر که الان می گویی خودم دارم می سازم، سازنده خودمم.

«هر کدام را صورت خاص و هر یک را فعل خاص است»؛

الان فعلا اینجا اینطوری است! فعلا اینطوری است! مجموعِ بدن شما را الان اینجا یک صورت خاصی است و این، هیکلتان است، اما به محض اینکه نشئه عوض بشود همین بدن است، با اینکه همین صورت خاصش است، اما بعد می بینید مطابق با ملکاتِ شخص و مطابق با دارایی های نفسانی و مطابق با اوصاف کمالی نفسانی او، به چه اَشکال و صوری در می آید، الله اکبر! آنها چطور؟! حالا الان که فقط در این مرتبة مادون داریم حرف می زنیم که هر یک از اعضاء، صورت خاص دارند و مجموع این اعضاء با هم این هیکل را درست کرده اند که مستوی القامه است، سرش به سوی بالا و پاهایش به طرف زمین است، بعد می بینید که عجب، همین بدن و همین شخص عوض می شود و عالمش و نشئه اش و طورش که عوض شده و طور دیگری شده است، حالا می بینید که ماشاءالله چه اَشکال و صوری پیش می آید‍‍! این شخص، کله اش به یک حیوانی، دُمش به یک حیوانی، سُمش به یک حیوانی، دندانش به یک حیوانی، چنگالش مطابق یک حیوانی است و ... ! سبحان الله! آن را دیگر چه کسی می سازد؟! آن صورت ها را باز چه کسی می سازد؟! باید بحث شود که ببینیم سازنده اش کیست؟!

«و هر یک را هدفی خاص است و مجموع را هدفی خاص»؛

چشم، هدفش فقط برای دیدن است و گوش هدفش به شنیدن است و ... .

«و هر یک را غذایی خاص است»؛

اینها هم باز حیرت آور است! این قوة غاذیه چه حالی اش می شود که باید به پا آن مقدار خون و غذا بدهد، به مردمک چشم آن مقدار غذا بدهد، به مژه مقداری غذا بدهد که ایشان نه بلندتر شود و نه کوتاهتر، اما به موی سر غذا می دهد به اندازه ای که طبق متعارف بلند می شود و باید تراشیده هم بشود! یا به ابرو باید مقداری غذا بدهد که ایشان هم یک توازنی داشته باشد و گرنه اگر بخواهد به ابرو آنچنان غذا بدهد که مثل موی سر بلند شود و روی چشم بیاید، نمی شود، تعادل به هم می خورد! خوب، چه کسی این کارها را می کند؟؟! یا به دندان به اندازه ای غذا بدهد که دندان بیش از حد بلند نشود، اما گر آنقدری غذا بدهد که دندان ها همینطور رشد کنند و دهان به اندازة یک گز باز شود و بسته شدنی نباشد چطور؟! لاإله إلاالله! ریشة دندان ها تا کجاست؟

موهای بدن چطور؟! از این طرف رشد کند و بالا بیاید، اما از آن طرف، مو ریشه ندارد و مو را که بکَنی می بینی بی ریشه است، تازه اگر هم ریشه داشته باشد بسیار کوتاه است! چه کسی به تو گفته که از این طرف، مو بالا بیاید، اما از آن طرف به داخل بدن برود بدون ریشه، که اگر بخواهد از آن طرف هم به داخل کبد و روده ها و پاها برود چه گرفتاری ای پیش می آید!! اینها چیست و چه حسابی است و چه کسی در کار است؟! نباید به یک لفظی که بله، خدایی است که این کارها را می کند اکتفا کنیم، باید به فکر بیفتیم! اینها باید آدم را کوک کند، باید آدم را داغ کند! انسان باید حرارت بگیرد و همین حرف ها آرام آرام شما را به تمثلات بی مثال می کشاند انشاءالله. عالم است باید بالا برویم.

ادامة درس: «مثلا آن ماده ای که باید به ناخن غذا بدهد غیر از آن ماده ای است که به مردمک چشم غذا می دهد».

خوب بله، آخر این ها دو بافت اند، اگر همان ماده ای که مردمک چشم از آن غذا می گیرد بخواهد ناخن را هم غذا بدهد که نمی تواند ناخن شود! آن ماده ای که جناب قوة غاذیه باید برای دندان بفرستد و آن موادی که باید بسازد و به دندان تحویل بدهد با موادی که باید به چشم تحویل بدهد اینها با هم فرق می کنند! سبحان الله! چه مطبعه ای است! آخر هر کار کند یک طور مواد غذایی می تواند تولید کند. حالا شما این مواد غذایی ای که کارخانة بدن شما، کبد شما، دیگ معدة شما و ... تولید می کنند و می فرستند و جناب قلب ضربانش را می زند و می فرستد، اگر این کارهای بوالعجب گوناگون را بخواهیم که اینها را یک کارخانة مصنوعی انجام دهد باید کرة زمین پر از کارخانه شود، کارخانه هایی با دستگاه های مدرن که یکی فلان ماده را برای چشم درست کند، یکی مادة مژه را درست کند، آن یکی مادة دندان را درست کند، یکی مادة چشم که چشم هم می بینی هفت تا طبقه دارد که هر کدامشان یک بافت خاص و حساب خاص دارد و هفت جور مواد گوناگون می خواهند که آدم خیلی تعجب می کند که انسان به یک تالار تشریح برود و توحید صمدی نبیند! الله اکبر! چقدر غفلت است! که جناب خواجة طوسی می فرماید: «مَن لَم یَعرِف الهَیئةَ وَ التَّشریحَ فَهُوَ عِنّینٌ فِی مَعرفَةِ اللهِ»؛ که کسی که هیئت و تشریح را نخواند عنین است، که هیئت، تشریح نظام تکوین است و درست است که به ظاهر می گوییم هیئت با آسمانی ها کار دارد، اما هیئت با زمین هم کار دارد! زمین، یکی از کرات است، این هم در فلک است و در دوائر عظام قرار می گیرد! لذا هیئت، تشریح آفاقی است و علم تشریح و آناتومی، تشریح بدن بنده و جنابعالی است که جناب خواجه می فرماید کسی که این دو رشته را نخواند و نفهمد و نیابد، ایشان در معرفت خدا عنّین است، که عنّین یعنی آن انسانی که بچه دارد نمی شود و عُقم و کوتاهی دارد و از او توحید زاییده نمی شود، ایشان به کمال نمی رسد! چطور است یک کسی در تالار تشریح، این همه رگ ها را تشریح می کند و به توحید نمی رسد! مگر جنابعالی نمی فرمایی که اگر فلان مویرگ بدن را اگر با دقت از این بدن در بیاوریم، دو دور روی کرة زمین را می پیچد و دور می زند؟! سبحان الله! آخر چه کسی دارد به این رگ غذا می دهد و چه کسی درستش کرده است؟ مادر چه خبر دارد؟ پدر چه خبر دارد؟ نان و آب چه می دانند که باید اینطوری بشوند؟ نان چه حالی اش می شود که باید بیاید ده ها مواد گوناگون در بیاید؟ که اگر بخواهیم برای هر کدام از این مواد اولیه، کارخانه ای داشته باشیم که اینها را درست کند و از این مواد اولیه، اینها را غذا بدهد و اینها را رشد بدهد مطابق برنامه و ... ، کل کرة زمین باید دستگاه های مختلف گوناگون بشود که تازه این مواد را درست کند! خوب حالا این مواد که از هم گسیخته و جدا درست شدند، چه کسی باید اینها را به هم التیام بدهد و با هم کند تا یک بودن درست شود؟ سبحان الله! یک لقمه غذا را می خوریم و خبر نداریم که چه می شود!

ادامة درس: «آن موادی که باید پوست بدن شود غیر از آن موادی است که گوشت انسان می شود و همچنین در رگ و پیِه و پِی و ...».

پیِه، آن مادة چرب و سفید رنگ است و پِی، عصب است که یکی از رشته های عصبی بدن است که اینجا داریم که هر یک از رشته های دراز سفید رنگ در بدن انسان و حیوان که از دِماغ و نخاع، خارج و در میان عضلات پراکنده شده و حسّ و حرکت به واسطة آن ها تحقق می یابد را پِی می گوییم. که حالا این عصب ها چه عجیب اند، مثلا این استخوان به آن بزرگی در پا که ستون بدن است می تواند صد کیلو را جابجا کند یا سیصد کیلو وزنه را جابجا کند، اما زمانی مثلا می گوییم پا خوابیده است، مثل اینکه آقای قهرمانی که وزنه های اینچنینی را جابجا می کرد می آید اینجا بنشیند که می گوییم پایش خوابیده است. خوب، آقای قهرمان، برخیز و این ستون را جابجا کن، می بینی نمی تواند، چون آن جناب عصب و آن رگ و آن پی، همکاری ندارند و من نمی توانم، لاإله إلاالله!

ادامة درس: «و استخوان ها و جز آن ها و غیر اینها و همچنان که هر عضوی در شکل و هیئت و مهندسی آن با عضو دیگر تفاوت دارد».

این همه چه عجیب است! الان شکل چشم و شکل بینی و شکل گوش را ببین که قربان این جناب مهندس برویم که چقدر جالب لاله های گوش را مهندسی کرده است، چه نقشة جالبی دارد! آن هم جناب مهندسی که تحدی هم فرموده است که فرمود اولین و آخرین تمام مهندسینِ عالم را جمع کنید تا تشریف بیاورند و از مهندسی و نقشة ما عیب و ایرادی بگیرند و نقشه را عوض کنند ببینیم می توانند؟ خوب تا حالا که اصلا کسی به این فکر نیفتاده است، این که پیشکش اینها، نمی خواهیم که بیایند مهندسی و طراحی کنند، همینی را که خداوند مهندسی و طراحی کرده را خوب بفهمند، نمی خواهیم بسازند، نمی خواهیم بهتر بیاورند، حتی نمی خواهیم مشابه این را بسازند، اصلا از دستشان بر نمی آید که طبیعی اش را بسازند، اگر هم بخواهند بسازند باید مصنوعی بسازند! همة اینها پیشکش، فقط بیایند بفهمند که این آقا چه کار کرده است، فهمش حاصل شود که می بینیم نمی توانند؛ «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ کیفَ یَشاءُ».

ادامة درس: «بدیهی است که در مواد ترکیبی هم با یکدیگر تفاوت دارند، اگر چه در عرف عامه، چند عضو متخالف در صورت و در ترکیب و در مواد ترکیبی به یک نام نامیده می شود، مثلا در پهلوی چپ انسان دل و جگر سیاه و جگر سفید و یک کلیه است».

حالا اینها هر کدام ببینید چه غوغا است، آنها باز چه کاری است! الله اکبر‍! و چه معده ای است بیچاره! هر دستگاهی که باشد و هر کارخانه ای اگر بخواهی یک روز بر خلاف مزاج آن کارخانه کار کنی به هم می خورد! اینجا معدة بیچاره چه کرده است؟! نان می ریزی، آب می ریزی، پرتقال می ریزی، سیب می ریزی، برنج می ریزی، روغن می ریزی و ... ، لاإله إلاالله! ای قربانت برویم، تو چه حوصله ای داری، چه کسی به تو این طور صبر داده است؟ چقدر ذلولی؟! ذلیل که نیست، ذلول است! تو چقدر ذلولی که این کارخانه، 50 سال، 60 سال، 70 سال اینطور دوام دارد، اینطور گوناگون است، اینطور ناپرهیزی ها دارد، اینطور غذاهای گوناگون می خورد و با این حال این بندة خدا همچنان در کار و زحمت است و چه جور هم در کار و زحمت است! حالا آن جگر سفید چطور؟ آن جگر سیاه چطور؟ آن کبد چطور؟ آن کلیه چطور؟ چطور در کارند؟!

ادامة درس: « هر یک دارای شکلی خاص، فعلی خاص و موادی خاص اند، دل صنوبری شکل است و دارای دهلیزهای گوناگون و خیلی هم سفت است. جگر سیاه از یک پارچه خون ساخته شده است».

که اگر آن را فشار دهی مثل این است که تمام خون شده است، یک خون به هم پیوسته و متراکم است!

ادامة درس: «بلکه یکپارچه خون است و جگر سفيد ابر و اسفنج را مى ماند كه گويا همچو دمى هوا مى گيرد و به بدن مى دهد و كليه به كلى با آنها تفاوت فاحش دارد و طبيعت هيچ يك با ديگرى يكسان نيست و اين همه مواد و طبايع و صور و اشكال از همين آب و نان و ديگر غذاى انسان ساخته شده است».

خوب همین نان و آب را بدهید و بگویید مانند اینها را بسازند!! همین نان و آب را به علم صنعت و کارخانجات بدهید تا اینها را بسازند، جگر سفید را بسازند، کلیه را بسازند، معده و روه و مثانه و ... با بسازند! لاإله إلاالله! تازه اگر هم بسازند مصنوعی است! آن یکی فردا می آید می گوید من طرح بهتری دارم، پس فردا یکی می آید می گوید طرح من قوی تر شده است! می بینید که روز به روز کامپیوتر وسیع می شود، امروز عوض می شود، کامپیوترهای قبلی همه از رده خارج می شوند اما کامپیوترهای من و جنابعالی نخیر! همین کامیپوتر است، این است و جز این نیست، دیگر عوض شدنی نیست، خیالتان هم راحت باشد؛ إقرأ وَ ارقَ! هیچ ناراحت هم نیست که فردا یک جور بدن سازی جدید بشود که ما بگوییم مثلا ما چرا ده سال بعد به دنیا نیامدیم، ما دیگر قدیمی بودیم و آن بدن سازی کهنه شده و این بدن سازی جدید خوب ساخته شده است!! هیچ اینطور نیست عزیز من! مدل اولی با مدل آخری یک مدل و یک حساب است و بهتر از این هم راه ندارد! ای قربان این کارخانه! آن سازنده، هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم ... است، توحید باید پیاده شود! اینها الان یکپارچه بحث توحید است، یعنی الان شما تا این حرف ها را می خوانید باید یکپارچه توحید شما را بگیرد‍، وحدت شما را بگیرد، هو شما را بگیرد! و اگر به شما عرض کنم که مثلا درس معرفت نفس را باز کن و خودت را به کتاب تحویل بده ببین کجاها تو را توحید می نمایاند، می بینید اصلا یک جا پیدا نمی کنید که توحید نمایان نباشد.

ادامة درس: « يعنى از همين آب و نان و سبزى، مثلا اين همه مواد گوناگون گرفته مى شود و دم به دم به آنها غذا داده مى شود كه دستگاه گوارش گويا مطبخى براى بدن است».

 

«و الحمدلله رب العالیمن»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت 

96/06/25

 

 

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد