بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 124 (درس بیست و هشتم)

ادامة درس: « كيست كه اين كارها را مى كند؟ خواهيد فرمود بايد همين نفس كه چيزكى از او خبر يافتيم بوده باشد كه اين همه تدبير و تصرف به كار مى برد و اين همه چيره دستى دارد و يك نقشه كش ماهر و فنان است. بايد پرسيد كه وى در كجا بود؟ آنگاه كه اين بدن نطفه بود وى در كجاى اين نطفه قرار داشت كه آن را بدين صورت در آورده است و اگر بيرون از وى بود چگونه دست تصرف در او داشته است و همين پرسش ها درباره ديگر جانداران بلكه درباره رستني ها نيز پيش مى آيد».

شوراندن هست که انسان را به تفکر در خودش و نظام هستی وا بدارد که این همه اشکال و صور و اعضاء و جوارح، صورتشان، مزاجشان، افعالشان و اوصافشان جورواجور است که اگر از این سوی مشاهده بفرمایید می بینید که یکپارچه کأنه از هم گسیخته اند، مزاج و صورت و افعال و همة شئونشان با همدیگر گسیخته اند، اما از آن طرف که نگاه می کنید می بینید که یک حقیقت هست که در همة این شئون در کار است. حالا این حقیقت کیست که اینطور اشکال و صور گوناگون در اعضاء را تحقق داده است؟

و نحوة سؤال را برگرداندند به ابتدای خلقت این بدن، اندازه ای که گرفته می شود که این اشکال و صور را نفس در ابتدا که بدن به صورت نطفه بود، آن موقع چگونه انجام داد؟ که بعدها می رسید و می فرمایید که نفس در آن موقع به صورت قوه است و یک نحوه استعدادی است که در ماده و در نطفه نهفته است. حالا این استعداد و قوه چگونه حالی اش شده است که به راه بیفتد و این نطفه را به این صورتی که الان هست، پسر هست، دختر هست، به این صورت بسازد که به تعبیر اشعار طبری شان:

                اتّا چكّه او بوين چى‏ها بايّه‏        ريكاء و كيجاء خوش‏نما بايّه‏

                صاحب هزارون ادّعا بايّه‏        از قدرت اون جانه خدا بايّه

(ببین یک قطره آب چه ها شده است          پسر و دختر خوش نما شده است

صاحب هزاران ادعا شده است                    از قدرت آن جان خدا شده است)

این ها از کیست و از چیست؟ حالا آنجا در مصرع آخرش که فرمود از قدرت آن جان خدا بایّه، قبول، حرف کلی اش این است که قدرت الهی است و حقیقتی در کار است، قبول، اما می خواهیم که بفهمیم و در مسیر فهم آن قرار بگیریم. وانگهی آن موقع که نفس به صورت نطفه و به صورت استعداد نهفتة در نطفه هست، آن استعداد که آن موقع شعور و ادراکی نداشت، تازه کمالی جز یک کمال به نام استعداد بودن نداشت، پس چطور فهمید که باید این نطفه را اینطور تخطیط و دوخت و دوز کند و اینطوری خیاطی اش کند، آن هم اعضایی این چنین مختلف را بسازد و همة اینها را به همدیگر دوخت و دوز کند که تشکیل یک صورت و یک هیکل کذایی بدن انسان را بدهد با این قوای به این عظمت که در کارند! این چه فهمیده که باید اینطوری تشکیل حقیقت بدهد؟ و اگر این را به حساب خود آن استعداد یا به تعبیری به حساب نفس بگذاریم که نفس در ابتدا این کار را انجام داد، در کجای این نطفه بود؟ که راجع به امر نفس و نسبت او با بدن، عرایضی تقدیم شد که انشاءالله می رسیم و فرمایشاتی را از جناب مرحوم صدرالمتألهین در اسفار نقل می کنیم که اقوالی که در مورد نفس و بدن مطرح هست خیلی فراوان است که یکی از آن اقوال، قولِ جناب صدرالمتألهین قدّس الله نفسه الزکیه است که از جناب مرحوم شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی قدّس سّره نقل می کند که خیلی هم شریف و شبیه حدیث امیرالمؤمنین و اتخاذ از آن حدیث است که «النّفسُ داخلةٌ فی البدن و القُوی لا بالممازجة و خارجةٌ عنها لا بالمباینة»، که این حرف، همان حرف جناب امیرالمؤمنین در مورد حق و خلق است که فرمود خداوند، آن حقیقتِ وجودِ غیر متناهی حق، هُوَ داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة و خارجٌ عن الأشیاء لا بالمباینة. همین فرمایش از باب «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» که یکی از معانی همین حدیث شریف هست، این است که نفس، هم «داخلةٌ فی البدن لا بالممازجة» و هم «خارجةٌ عنها لا بالمباینة»، که انشاءالله می رسیم.

از اینجا به بعد داریم وارد بحث قوای نفس به نحو اجمال، آن هم نه همة قوا، می شویم؛ چون قوایی مثل قوة خیال، حس مشترک و قوة وهم که باز راجع به قوای وهم و عقل، در پایان جلد اول عرایضی پیش می آورند و الان راجع به چند تا از قوای نباتی بدن حرف می زنند تا انشاءالله به حرف قوای دیگر برسیم.

توجه داشته باشید که قوای انسان تقسیم می شود به قوای نباتی و قوای حیوانی و قوای انسانی که قوای نباتی آنچه که در خود متن این بدن، به عنوان یک نبات در کارند می باشد که ما در این قوا با حیوانات و نباتات با همدیگر شریکیم. تمام قوای نباتی، همة اینها از خدمه های قوة شریف مصوِّره اند که کار قوة مصوِّره حیرت آور است، اگرچه که تمام قوا هر یک کارشان حیرت آور است. حالا می فرمایند که:

ادامة درس: «برخی از دانشمندان پیشین قائل به قوة مصوِّره بوده اند».

برای توضیح این فرمایش می فرمایند که:

ادامة درس: «توضيح اين گفتار اينكه در انسان قواى بسيار در كارند كه هر يك را مطابق كارش در هر زبان نامى نهاده اند و در كتب علمى فلسفى و طبى مشرق زمين نوعا آن نام ها به واژه تازى شهرت دارد».

معمولا الفاظ عربی اش معروف شده است.

ادامة درس: «که اکنون به عنوان نمونه، برخی از آن قوا را نام می بریم و کار او را بازگو می کنیم:»

قوای نباتی بدن، ربطی به بخش حیوانی انسان و بعد انسانی انسان ندارند و فقط مربوط به بعد نباتی انسان اند که آن ها در آن حد، در کارند و مرگ که برای انسان حاصل شود و در حقیقت مرگ، تعطیل قوای نباتی در مرتبة بدن و در مرتبة جسم هست، وگرنه با مرگ تعطیل قوای نباتی پیش نمی آید چه اینکه تعطیل قوای انسانی هم پیش نمی آید و فقط قوای نباتی تعطیل می شوند، قوای نباتیه هم به یک تعبیری مندکّ در بدن و در جسم اند یعنی کأنه می فرمایید که قوای نباتی، همه مادی اند که با انحلال جسم طبیعی که جسم شخص میت، صورت و شکل و طراوتش، همه به هم می خورد به این دلیل است که قوای نباتیة این بدن از کار افتاده است و گرنه قوای نباتی در خواب هم در کار هستند، یعنی شخص خوابیده است، اما قوای نباتی اش غذایی را که میل کرده، قوة غاذیه گرفته است و قوة جاذبه دارد جذب می کند و قوة هاضمة مشغول هضم کردن است که الان حرف اینها پیش می آید.

در خواب، قوای نباتیه از بین نمی روند و لذا شخص دوباره برمی گردد به حال بیداری و باز با همین جسم طبیعی خودش به کار می افتد. در بیهوشی هم اینطور نیست که قوای نباتی به طور کلی و به نحو اطلاق دست از کار بردارند! لذا می بینید که اگر یک چند روزی هم بیهوش باشد، آن طراوت بدن باقی می ماند و مثل یک آدم میت آنطوری نیست که اعضاء و جوارح از همدیگر گسیخته و متلاشی شود، بلکه قوای نباتی به یک معنا در کار هستند یا هنوز حضور دارند، منتها اگر کارشان هم آنطور کار محسوسی نباشد، اما  حداقل این است که یک نحوه تعلقِ نفس به بدن هست و قوای نباتیه هم هستند که به محض اینکه شروع به به هوش آمدن کرد باز هم آن قوا مشغول کارشان می شوند، علاوه بر اینکه در همان ایام بیهوشی اش می بینید که اگر سُرُمی به او وصل کنند و تزریقی به او کنند و نفس مصنوعی بدهند و امثال اینها، می بینید که مثل بدن یک میّت از دنیا رفته نیست و یک بدنی هست که باز همچنان جذب این امور را دارد. پس قوا در کار هستند، منتها اینطوری برخیزد و راه برود و بفهمد و ...، به این صورت نیست، اما سرمی که به او وصل می شود و مواد گوناگونی که به او داده می شود و هوایی که به او داده می شود، می بینید که اینها همه در بدن او به نحوه ای در کار هستند، اما آنطور محسوس نیست. حالا دیگر ظرافتش را باید تحقیقات به ما بفرماید که چه مقدار است. بر خلاف بدن انسان مرده که هر چه سُرُم به بدن او وصل کنند هیچ نتیجه نمی دهد و هیچ موجب این نمی شود که او را نگه داشته باشد، مگر اینکه به فرض بخواهند از او به عنوان جسمی که مومیایی اش می کنند و امثال اینها استفاده کنند که اینها دیگر برگشت به خود بدن و خود جسم نیست و یک عامل خارجیه است؛ شبیه اینکه انسان گوشت را داخل یخچال بگذارد و آن گوشت یخ بزند و جماد شود و مدتی اکسیژن به آن راه پیدا نکند و موجب ضایع شدن آن شیء نشود، وگرنه حیات، دوباره به او برنمی گردد، یعنی حیات به این جسمی که الان هست، برنمی گردد، جز اینکه یک مطلبی را طلب دارید که خیلی حرف است؛ آن هم شبیه قضیة حضرت ابراهیم سلام الله علیه که چطور شد یک حیوانی تکه و پاره شود و چهار تا مرغی را گرفته چه کرده است، البته اگر بخواهیم به ظواهرش عمل کنیم و اگر به معنای فلسفی و آفاقی و بالاتر انفسی اش عمل نکنیم و بگوییم همین مرتبة ظاهر را می خواهیم عمل کنیم. یا شبیه آنچه که راجع به کار امام هشتم پیش می آید که به شیر نقش بستة روی پرده دستور فرمودند که آن فرد بی ادب گستاخ را درجا خوردند که یک قطره خون هم از او به زمین نریخت. یا آن قضیة حضرت امام موسی بن جعفر در عرفات که زن بندة خدا در منا گاوش مُرده بود و شیرده بود و داستانی که نقل شده است. یا قضیة ناقة جناب حضرت صالح یا امور دیگر مثل گاو بنی اسرائیل، بقره، که ذبح شد و دوباره آن گاو زنده شد و موارد دیگر؛ اینها البته مواردی هست که حرف کرامت و معجزه و خارق عادت و امثال اینها در کار است، اما به  هر حال باید از جنبة فلسفی و عقلی در صدد فهمش بیفتیم و به سرّش برسیم که چطور می شود که حالا چهار تا مرغ را حضرت ابراهیم بگیرد و اینها را به ده تا جزء تقسیم کند و بالای ده تا قلة کوه بگذارد و «و ادْعوهُنَّ فَصُرهُنَّ إلَیه» که آن ها را بخواند و آن ها هم جسمشان تشکیل شود و شتابان شتابان به سوی جناب ابراهیم بیایند، اینها باز یعنی چه که این شیء دوباره به او حیات برمی گردد و نحوة عود و حیات چگونه است؟ و به یک تعبیری نحوة عود نفسِ حیوانی (اگر مورد ما حیوان باشد) یا نفسِ انسانی (اگر مورد ما انسان باشد) به این ابدان چگونه است؟ به این ابدانی که هنوز از بین نرفته اند و می شود که نفس به اینها عود کند، عود یعنی چه؟ این مطلب، طلب شما، داشته باشید تا انشاءالله به وقتش برسیم و عرایضی تقدیم کنیم.

پس قوای نباتی برای اداره کردن بدنِ ما از آن حیثی که بدن هست و جسم هست، از آن حیث است و این قوا از برای بدن، به آن لحاظی که فقط جسم است نیست، چون جسمیت بدن، من حیث هو جسمٌ، نیاز به قوای نباتی ندارد، جسم است و اجزاء، و لو از همدیگر پراکنده هم بشوند خوب بشوند مشکلی ندارد، ولی بدن بودن جسم ما نیاز به قوای نباتیه دارد که نفس به جسم از باب اینکه بدن هست تعلق داشته باشد نه از باب اینکه جسم است، وگرنه اگر از باب اینکه جسم است به او تعلق دارد پس باید به آن سنگ هم تعلق داشته باشد چون آن سنگ هم جسم است، به آن آب هم باید تعلق داشته باشد چون آن هم جسم است! می بینیم که نفس، به این جسم تعلق دارد نه به آن جسم، و آن جسم. پس معلوم می شود که از باب بدن بودنش به او تعلق دارد و لذا قوای نباتی برای جنبة بدن بودن جسم ما باید به کار گرفته شود. خوب حالا:

ادامة درس: «یکی از آن قوا، غاذیه است که در مادة غذا تصرف می کند».

این قوه هم خیلی خدمه دارد، چون ایشان باید غذا را بگیرد و به تمام اعضاء و جوارح بدن مطابق با فراخور استعدادشان بدهد و کار ایشان حیرت آور است. اصلا خود بنده و جنابعالی که نفس ناطقه هستیم در مرتبة اعلی، که می گوییم خیلی درس خوانده و متفکر و عاقلیم و می فهمیم، اگر این تقسیم غذا را بخواهند دست من و شما و به اختیار من و شما بدهند، چه کار می خواهیم بکنیم؟ چطوری مثلا؟ چه اندازه دلت می خواهد مثلا به مژه غذا بدهی؟ چه مقدار به مردمک چشم؟ چقدر به آن نقطة بینایی که یک وقتی اگر غذا کمی کم و زیاد شود اختلال ایجاد می شود. دست را چه مقدار، انگشت را چه مقدار، ناخن را چه مقدار غذا می دهد؟ ایشان یعنی جناب قوة غاذیه چه می فهمد که اینطور غذا بدهد؟

ادامة درس: «و به هر عضوی به فراخور آن غذا می دهد».

الله اکبر! آدم پرواز کند از کار همین یکی، کافی است! همین یکی آدم را بگیرد و آدم پرواز کند او را بس است! و چه می فهمد که مثلا به مژه این قدر غذا بدهد! و اگر ایشان غذا را کم و زیاد کند چه آدم بد ترکیب می شود و اصلا یک جورِ عجیب و غریبی می شود! مثلا اگر به بینی زیاد از حد غذا بدهد چه از کار در می آید؟ اما به به به که چه حساب شده است! الان اینجا یکپارچه موزون نشسته ایم و چقدر هم احترام و عزت و آبرو داریم، اما اگر اوضاع یکی از اعضای بدن ما مثل چشم و گوش و بینی ما بدنما باشد و بدجور غذا بگیرد آدم چه کار می کند؟ لاإله إلاالله!

ادامة درس: «بر وجهی که شبیه جوهر متغذی نگاه می دارد».

آن شکلش را، شِبهش و شبهش را باید نگاه دارد و به اندازه ای به او غذا بدهد که به فراخورش باشد. این بینی، شکل و مثل و شبهش این است، حالا آن غذاهایی که قبلا گرفته، آن ها تحلیل رفته است و الان دوباره می خواهد غذای جدید بدهد که این جوهر متغذی، شبیهِ‌ جواهر متغذی قبلی باقی بماند! تازه حرکت جوهری که حیرت آورتر است که می بینید که تمام اعضاء و جوارح ما هر کدام برای خودشان یک جوهر متغذی اند که غذا می گیرند و باید مقداری به اینها غذا بدهد که ایشان مثل همان جوهر متغذی قبلی و قبلی باشد و باقی بماند.

ادامة درس: «و دیگری نامیه، که هر عضوی را مطابق شکل و صورتش مناسب و موزون می رویاند».

چون کارش نمو است و نامیه است و باید رشد بدهد. جناب غاذیه باید غذا را به ایشان بدهد و این جناب بگیرد و مثل اینکه آنجا کارگر به آقای بنا ملات می دهد و آجر می دهد و آهن می دهد و ... ، آقای بنا هم این را می گیرد و مطابق با موزون این دیوار را می چیند و رشدش می دهد تا دیوار بالارود. دیوار تا یک حدی که رسید آقای بنا چقدر شاغول دارد و آلات و ادوات گوناگون و ریسمان دارد تا از این سر تا‌ آن سر دیوار را ریسمان بکشد و شاغول بزند تا کم و زیاد پیش نیاید و فلان جا خراب نشود و چقدر باید مهندس بالای سر آن ها بایستد که ایشان اینجا را به خطا پیش نرود! اما اینها نه شاغول دارند و نه ریسمان، و این قوة نامیه چطور روی حساب، شکل و صورتشان را مناسب رشد می دهد و می رویاند که این کلمة مناسب و موزون چقدر زیباست. حالا یک تناسبی باید در درونشان حفظ شود. بالاخره الان این بینی باید خودش از باب اینکه بینی هست متناسب باشد، یک وقتی هم این بینی باید با این گونه و این صورت و با این پیشانی و با این مجموع چشم و گوش و ... ، با هم هم باید مناسبتی داشته باشد وگرنه خود بینی بما هو بینی، خیلی درشت تر هم بشود ممکن است مناسب درونی خودش باشد، اما آن را در کنار این چشم و گونه و صورت که می گذاریم می بینیم که تناسب ندارد.

ادامة درس: «و با مجموع، تعادل و تناسب هر یک را در اقطار ثلاثه حفظ می کند».

این هم خیلی عجیب است که در طول و عرض و عمقش الان می بینید که آنچنان این گوش را متناسب کرده است که هم خودش یک تناسبی می خواهد و هم اینکه این گوش متناسب با این سر است. مثلا اگر گوش به اندازة گوش یک چهارپا شود اصلا با این سَر همخوانی ندارد. حالا در آن چهارپا، گوشش آنقدر دراز است، آیا کسی اشکال می کند؟ هیچ کس اشکال نمی کند! در خرگوش چطور؟ لاإله إلاالله! در اسب و شتر چطور؟ در همه جا، هر کدام متناسب با اعضایشان است! همة اشیاء و موجودات یکپارچه حقیقت اند! هر کدام متناسب با اعضایشان هستند! این شتر را می بینی، آن کوهانش، آن سرش، آن گردن کذایی اش که برافراشته است! این جناب کشتی صحرایی که می خواهد راه برود باید یک دیده بان و جای بلندی داشته باشد که از دور تمام نقاط و جاها را دیده بانی کند که دارد راه می رود. آن پشتش، آن کوهانش و آن نحوة زین گذاشتن روی پشت که آن بار به آن سنگینی را روی آن بگذارند چه عجیب است، روی دوشش بر خلافِ اسب است، پشت اسب حالت نیم قوسی دارد و به صورت چاله ای است که پالان را وقتی روی آن می گذاری در چاله می افتد، اما آنجا در جناب شتر نازنین، یک تپه ای است! این هم هست! چی می شود گفت! چه بگوییم؟ در خودتان، در آنها!

«مطابق با شکل و صورتش، مناسب و موزون می رویاند»:

که این، تناسب و توازن درونی آن عضو است.

«و با مجموع، تعادل و تناسب هر یک را در اقطار ثلاثه حفظ کند»:

بله، می بینیم فقط خودش که نیست، باید با مجموع این بدن هم طول و عرض و عمقش حساب شده باشد و خیلی هم خوب و شیرین است. لذا جناب غاذیه، خدمتکار جناب نامیه است، ایشان باید غذا و ملات را بگیرد و به جناب بنا به نام آقای نامیه بدهد و آقای نامیه این غذا را به تناسب هر عضو از او بگیرد و این عضو و آن عضو را به تناسب رشد بدهد که به هم نخورد. الان این پنج انگشت چطور متناسب اند، الله اکبر! اگر یکی کوتاه و بلند شود و مانعی پیش بیاید چطور می شود! الان به این خوبی و شیرینی است، بندهای انگشتان چقدر خوب با هم توازن دارند و متوازن اند، سبحان الله! اگر یکی از این بندها نباشد آدم چطور باید وسایل را بگیرد؟! چطور کار کند؟! اصلا مختل می شود! نه پیچ و مهره ای و نه آچار چرخی، هیچ چیزی ندارد! همین رگ ها و پوست ها را دارد و ایشان چطور حواسش جمع است و اینها را درست کرده است؟!

ادامة درس: «و غاذیه خدمتکار نامیه است و دیگر، جاذبه است که غذا را جذب می کند و به خود می کشد».

ایشان باید جذب کند که:

ادامة درس: «که تا هاضمه در آن تصرف کند».

وگرنه اگر جاذبه غذا را نگیرد همة غذا تفاله شده و از بدن خارج می شود.

ادامة درس: «و دیگر، هاضمه است که باید غذا را بگدازد».

یعنی به تعبیر خودمانی، بَل بدهد، بَلسری کند، یعنی به آتش نزدیک کند که غذا گداخته شود باید آتش درست کند.

ادامة درس: «و آن را آمادگی می دهد تا غاذیه در آن تصرف کند».

اول که غذا می خوریم باید جاذبه جذب کند، بعد جناب هاضمه هضمش کند چون هنوز غذا نیست و لذا یک لقمه نام و یک لیوان آب و یک مقدار غذا هنوز غذا نیست یعنی غذای در اصطلاح طبی هنوز نشده است. این، تازه نان و آب است و غذا نیست، این ها را ما باید بخوریم، در اینجا هم جناب دستگاه دهان با آب دهان باید در اینجا یک دوره بپزد و خرمن کوبی اش کند و بعد از اینجا بفرستد برای حلق و آنجا هم کارها انجام شود و بعد به دیگ معده برود و آنجا هم باز یک سر و صورتی بگیرد تا به دیگ شکم برود و غذا جذب شود و دوباره قوة هاضمه بیاید روی این غذا تصرف کند تا آن را خوب بپزد که منتها بعضی غذاها در دهان پخته و گذاخته می شود که اگر غذا در دهان، خوب با آب دهان مخلوط نشود و انسان غذا را با عجله بخورد، این غذا تا در شکم هضم شود طول می کشد، چون کارِ یک مرحله هضم را باید دهان و آب دهان انجام دهد و لذا در شرع مقدس نازنینِ من و شما فرموده اند که لقمه ها را کوچک بگیرید و در دهان داشته باشید، سفرة غذا باید طولانی شود، عجله نباید باشد، جناب بدن هست و حالا که داری به او غذا می دهی لقمه های کوچک را در دهان بگذارید تا با آب چشمة دهان مخلوط شود تا ملات خوبی درست و پخته شود. این، یک نحوه هضم است. لذا هوای کال و غذای کال وارد بدن نباید بشود. مثلا آدم وقتی در مسیری که دارد راه می رود می بینید که دهان خشک شده است، نفس که می کشد می بیند که این نفس کشیدن دارد معده و درون و امعاء و احشاء را به فزع در می آورد چون دهان خشک شده و آب ندارد و این هوایی که از راه دهان دارد وارد معده می شود پخته نیست، هوای کال است و دارد به بدن ضربه می زند و وقتی نفس می کشد تمام درون دارد به درد می آید. باید جناب دهان یک بار خوب هوا را بپزد. مثل اینکه دستگاهی در قسمت بالای بینی داریم که چه عجیب است؛ یک وقتی از آقا شنیدم که فرمودند با بینی آب نمک استنشاق نکنید که مزاج این دستگاه به هم می خورد، یعنی مزاج این دستگاه بینی خیلی با استنشاق آب نمک مناسب نیست. درست است که در موقع سرما ممکن است خوب باشد ولی نیازی به این کار نیست چون خود بینی دستگاه پاک سازی دارد و شما کاری نداشته باشید، بگذارید خودش تنظیم می کند. هواهایی که از راه بینی می خواهد به طرف بدن و مغز و جاهای دیگر برود، دستگاه بینی خودش هوا را می پزد و تفاله ها را تحت عنوان تفاله های بینی برمی گرداند و خودش تنظیم شده است. لذا فرموده اند آب نمک استنشاق نکنید که این کارخانه را به هم می زند. اینجا هم باید این دستگاه، هوا را بپزد و به داخل ببرد. لذا موقعی که آدم سرما خورده است، این دستگاه دچار اختلال می شود و نمی تواند هوا را بپزد و وارد بدن کند و هوا خیلی کم می رود و هر چه هوا می آید این دستگاه آن را تبدیل به تفاله می کند و برمی گرداند، منتها چون مزاجش به هم خورده است تفاله اش خیلی روان است که می گوییم آبریزش بینی گرفتیم و تقریبا مجرای آن طرف بسته می شود و اگر دهانِ طرف را بگیری، خیلی در آن سرماخوردگی کذایی نمی تواند نفس بکشد و اگر هم نفس بکشد ضرر دارد چون این دستگاه به هم خورده است.

اینها دستگاه پخت اولیه اند، یک دستگاه پخت در اینجا گذاشته شده است. یک دستگاه پخت دیگر هم آب دهانِ نازنین من و شماست و سبحان الله که الان که داریم حرف می زنیم و غذایی در دهان نداریم چشمه ها همه بسته اند و آب های این چشمه خیلی کم روان است که دهان خشک نشود و به همان مقداری آب دهان هست که هوایی که وارد بدن می شود را بپزد، اما به محض اینکه لقمه نان را در این دهان گذاشتی سبحان الله، چشمه ها شروع به آب داده می کنند و همة چشمه ها و روازِن باز می شوند و روزنه ها همه شروع به آب دادن می کنند که بله، مهمان آمده و باید آن را بشوییم و بپزیم و از چهار طرف آب می آید. وگرنه اگر بخواهد آب دهان نیاید و دهان، خشکِ خشک باشد اصلا آدم نمی تواند غذا بخورد و غذا اصلا در آن فرو نمی رود و نمی شود و در گلو گیر می کند و این راه بسته می شود و نفس قطع می گردد. این چشمه ها در تمام دهان از خود زبان گرفته تا کام و دور و اطراف دهان، همه از دم چشمه دارند. حالا در علوم جدید شناسایی شده که چند هزار چشمه در این فضای دهان وجود دارد که به محض اینکه نان و غذا و ... وارد شدند اینها شروع می فرمایند و زود آب را می ریزند تا این غذا را بپزند. این پخت باید انجام شود که اگر این پخت انجام نشود کار پخت درونی مشکل می شود، چون غذا، کال وارد بدن می شود و لذا آنهایی که نوعا غذا را تند تند می خورند و در می روند، اینها همیشه در هضم غذا مشکل دارند و آرام آرام به مریضی های پوستی و سُدِّه و امثال اینها دچار می شوند، چون غذا به درون می رود و محکم می شود و آن پخت اولیه انجام نشده و آرام آرام مریضی سُدِّه می گیرد که به مریضی های پوستی می کشد و چه عجیب که مریضی های پوستی ای که شبیه به پیسی و برص و خوره و امثال اینها هست را نه علم طب قدیم توانسته درمان کند و نه علم طب جدید از عهدة درمان کاملش برآمده است. درست است که زحماتی می کشند، اما آن طور قابل دفع نیست. یا مثلا فرمودند (در کتاب های اطعمه و اشربه در فقه روایت داریم) آبی که در هوای گرم و زیر آفتاب، گرم شده است را مصرف نکنید که مریضی پوستی مثل برص و پیسی و امثال اینها می گیرید.

پس جناب هاضمه باید غذا را بپزد، یعنی می گدازد و اینها را داغ می کند و آن آمادگی را می دهد تا غاذیه در او تصرف کند که حالا بعد از هاضمه، تازه باید جناب غاذیه این غذای گداخته شدة جناب هاضمه را بگیرد و تازه به صورت غذا در بیاورد که تحویل جناب نامیه بدهد تا ایشان غذا را ببرد و اعضاء و جوارح را رشد بدهد.

ادامة درس: «و دیگر، ماسکه است».

جناب هاضمه یک خدمتگزار دیگر هم می خواهد، یعنی باید کسی این غذا را بگیرد و بچسبد و نگذارد غذا از دیگ معده و شکم در برود وگرنه اگر ایشان بخواهد غذا را نچسبد، مثل لولة آبی می شود که از بالا که بریزی از طرف دیگر در می رود. این جناب ماسکه چقدر خدمتگزار است! ایشان باید عمل مَسک و گرفتن و اخذ کردن و چسبیدن را انجام دهد که به این نان و آب بچسبد و نگذارد ایشان این مسیر راه را ادامه بدهد و در برود و جلوی آن ها را می گیرد تا جناب هاضمه آن ها را بگدازد و بپزد.

ادامة درس: «که طعام را نگه می دارد تا هاضمه آن را هضم کند».

وگرنه اگر ماسکه به هم بخورد، دیگر قوة هاضمة بیچاره هیچ کار نمی تواند کند.

این مجموع می شوند دستگاه گوارش که در این مجموعه این همه خدمه ها در کارند.

ادامة درس: «و دیگر، دافعه است».

هر غذایی که خورده می شود تا این غذا لطیف شود باید کثیف ها از لطیف جدا شوند. نمی شود که کثیف ها وارد اعضاء و جوارح بدن شوند. باید غذا تلطیف شود و این چه شیرین است! چه کسی باید این غذا را تلطیف کند؟ قوة دافعه که باید آن مقدار از غذا را که تفاله و کثیف و سِفت است و به یک تعبیری سمی اند و به کار بدن نمی آیند را دفع نماید، مثل هندوانه و خربزه یا پرتقال که وقتی به دست شما دادند شما آن ها را قاچ کرده و پوستش را به کنار می اندازید، یا گردو آن دژ و پوستة بیرونی سخت و آن لاله های درونی اش را کنار می گذارید و می گویید اینها غذا نیست و مغز گردو غذا است و تازه همین مغز گردو هم که به درون بدن تشریف می برد، آنجا که آن را پختند و تلطیف شد، آنجا باز یک سری تفاله ها پیش می آید که در اینجا به یک قوه ای نیاز داریم که ایشان مخصوص دفع تفاله باشد. این قوه، رفتگر است که باید رُفته ها را بروبد و اینها را کنار بریزد که وارد غذای بدن نشوند و تلطیفش چه شیرین است! باید غذاها تلطیف شود! در امور معنوی هم باید غذاها تلطیف بشوند.

ادامة درس: «که آنچه را به حال او مضر است رد می کند و دفع می نماید و به عبارت دیگر کثیف را از لطیف جدا می کند».

اینها اصطلاحات طبی و فلسفی است، گرچه در امور مادی هم که ما می گوییم این شیء کثیف است آن را نخور و آن دیگری تمیز است آن را میل بفرما، آن هم درست است، اما آنجا همینی که اینجا تمیز است و می خوریم، همین تمیز باز دوباره کثیف و تمیز دارد که این کار را باید جناب قوة دافعه کند که کثیف ها را دفع کند. کثیف به اصطلاح فلسفی و طبی یعنی تفاله.

ادامة درس: «و دیگر، مولده است».

خوب، ایشان هم در کار است که غذاهایی را که در تمام سراسر بدن پخش می شود، ایشان هم باید جلو بیاید. یعنی درست است که کار قوة غاذیه این است که غذاها را به تمام اعضاء و جوارح بدن بدهد، اما یک مقداری از این مواد غذایی ات را بده که ما یک نطفه ای درست کنیم. کار قوة مولده این است که باید نطفه را بسازد. اینجا به جهت اینکه این شخص و این نوع باقی بماند، آن غذاهای دیگر نمی توانند یک شخص دیگر را تحویل بدهند. مثلا غذایی که برای مردمک چشم می دهد فقط می تواند مردمک چشم را تحویل بدهد! این هم سبحان الله که تمام غذاهای در بدن هر کدام فقط می توانند عضوی از اعضای بدن را تولد بدهند و آن را ایجاد کنند و آن را داشته باشند، اما یک مقدار از غذا را باید جناب قوة مولده بگیرد که از این مقدار غذا یک چیزی به نام نطفه بسازد که بشود نوع این شخص و این آقا، و این مجموعه در قالبِ این یکی باقی بماند و این هم چه عجیب است! حالا به او بفرما شما این نطفه را می سازی چه عجیب او را می سازی که اینطور حیرت آور است! آنجا قوة نامیه یک مقدار غذا را گرفته و مثلا دارد مژة چشم را می سازد و نقطة بینایی را می سازد. این، فقط همین مقدار کارش است، اما قوة مولده باید همین مقدار غذایی را که مثلا برای استخوان پا می گیرد، خیلی کمتر از آن، غذا را می گیرد که به صورت نطفه بسازد. آن مقدار غذا را به قوة غاذیة پا می دهند که استخوان بسازد، اما فقط می تواند استخوان بسازد و جناب قوة نامیه کارش این است که در این بخش استخوان سازی کند، اما دیگر از او بخواهد گوشت و رگ و پیه و پی و کبد و جگر بسازد، نخیر! اینجا قوة مولده این مقدار غذا را می گیرد که از آن ماده ای بسازد که این ماده در آینده در قرار خودش که قرار بگیرد بتواند دوباره تمام مجموعة بدن بشود که یک کودک دیگر شود تا نوعِ این شخص باقی بماند.

ادامة درس: «و دیگر، مولده است که از ماده غذا فضله ای بستاند».

که این قوه می گوید یک مقداری از این غذای طبخ شدة آماده شدة هضم شدة تلطیف شده به ما هم بدهید که جناب قوة مولده از آن کثافات دفع شده، در مورد نطفه استفاده نمی کند، چون آن ها تلطیف شده نیستند و به کار نمی آیند و لذا از آن مقدار که غذا شده مقداری می گیرد که

ادامة درس: «تا از آن فضله و زيادى، شخص ديگر پديد آيد».

که نطفه بشود و نطفه بر اساس سیرش:

ادامة درس: « و نوع آن باقى بماند».

این هم چه عجیب است! چه کسی به ایشان گفته تو اینطوری در کار باش! و این نطفه را اینطوری هم باید بسازی! در زن طوری، در مرد طوری و آن هم تازه فرمایشاتی که با علوم جدید می فرمایید خیلی حیرت آور است! پس روی این حساب مثل اینکه قوة مولده سِمَت خیلی قوی ای گرفته است! درست است که قوة غاذیه به تمام این بدن غذا می دهد اما نمی تواند این بدن را برای إلی الأبد داشته باشد و یک مدت که می گذرد بدن در اثر ضربه هایی که می خورد، آرام آرام از دستش می رود. قوة نامیه هم درست است که دارد کل این بدن و اعضاء و جوارح را رشد می دهد، اما همین یک بدن است، بقا ندارد، و چون قوة مولده مظهر اسم شریف «باقی» است، بقا است و باید تولید کننده باشد که این نوع باقی بماند، پس بفرمایید که:

ادامة درس: «و غاذيه و ناميه هر دو خدمتكار مولده اند».

تمام در خدمت ایشان اند، تا ایشان کاری کند که باز از این آقا یک کسی باقی بماند. لاإله إلاالله!

ادامة درس: «اكنون در تعداد آنها به همين اندازه بطور اجمال اكتفا مى كنيم».

تا اینجا با هفت تا قوة غاذیه و نامیه و جاذبه و هاضمه و ماسکه و دافعه و مولده آشنا شدیم. این هفت تا قوه را داشته باشید که به کارتان می آید که بعد که به تطابق کونین رسیدید که در انسان نوزده منبع شرّ است که باید هر حرفی از بسم الله الرحمن الرحیم، یکی از آن شرور نوزده گانه را دفع بفرماید که انسان به کمالش برسد، به اصطلاحاتی از جمله اصطلاح «هفت تا درونیة طبیعیه» می رسید که همین هفت قوه اند که در شرح آنجا به کارتان می آید.

ادامة درس: «اكنون در تعداد آنها به همين اندازه بطور اجمال اكتفا مى كنيم تا هنگام تفصيل و تشريح آنها فرا برسد».

از اینجا به بعد وارد یک بحثی می شویم که آیا این قوا بسیط اند یا مرکب؟ که الان دیگر وقت تمام شد، اجازه بفرمایید بماند که الان وارد بحثش بشویم به جایی نمی رسیم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

96/7/16


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد