بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 125 (درس بیست و هشتم)

عید سعید فطر را به محضر همة عزیزان تبریک عرض می کنیم و امیدوار هستیم که خداوند این یکدلی و یکرنگی ای را که در یک ماه مبارک رمضان برای ما ایجاد شده است به لطف الهی باقی بماند و الحمدلله برکات ماه مبارک رمضان و عید سعید فطر خیلی زیاد است. امروز که این نماز عید فطر را انسان نگاه می کرد خیلی لذت می برد از جمع مردم و از همدلی امت که قرآن دأب شریفش بر این است که بر مبنای رصین و محکم طهارت و پاکی، امت به وجود بیاورد.

امت به آن طایفه ای از مردم می گویند که با هم در پیروی از مقام شریف ولایت و امات و رسالت الهی و خلافت و نبوت، یک دل و یک صدا و یک رنگ هستند، که هر چه این یکرنگی انشاءالله زیاد شود امت بودنِ اجتماع خودش را بیشتر نشان می دهد و برکات وافری بر دل هایِ به همدیگر راه پیدا کرده نازل می شود. امیدواریم که خداوند توفیق ادراک حقیقتِ فطر را به ما عطا بفرماید که این فطر در مرحلة نازله است که انسان سی یا بیست و نه روز، به تناسب ماه رمضان آن سال، روزه گرفت و خداوند یک روز مسلمین را جهت گشودن روزه در کنار هم جمع می فرماید تا اینکه انشاءالله  این جمع شدنشان و این در کنار یکدیگر قرار گرفتن به عنوان فطرشان و به عنوان ارزش الهی شان باشد. حالا اگر انسان توفیق پیدا کند که فطر را به آن معنای شریف عرشی ای که به محضرتان تقدیم داشتیم، آن را هم داشته باشد که البته! روزة یک ماه خودش را بشکافد که برنامة الهی بر این است. حالا نمی دانم اینها یک مقداری طبع اجتماع هم نیست یعنی سنت و سیره نیست و یک مقداری عمل کردن مشکل است و گرنه به عزیزان ماه رمضان عرض کنم که موقع اذان مغرب که شد تشریف بیاورند یک نماز جماعت درست و حسابی ای باشد و بعد از آن یک لیوان شیر با چند تا دانة خرما باشد که خدای ناکرده گرسنگی مفرط باعث ضعف و کلال و مریضی نشود و دسته جمعی در کنار همدیگر بنشینند و یک افطار بسیار سبک بخورند و بعد از آن در خدمت کلاس و علم باشد و حقیقتا افطار علمی و عملی بفرماید و سیر عرفان علمی و عملی داشته باشد که علم و عمل دو جوهر انسان ساز هستند که دیگر هر روز غروب انسان واقعا یک افطار اینچنینی داشته باشد و روزة خودش را باز کند و ببیند که انشاءالله این سکوتش، این مراقبتش، این غذا نخوردن مادی اش که «الهی آزمودم تا شکم آباد است دل خراب است، تا شکم دایر است دل بایر است»، حالا که الحمدلله شکم را بایر و خراب کرده، حتما دل دایر می شود و غروب ببیند که از این زمین دایرة دلش چه برمی خیزد، چه می شکافد، چه نتیجه ای می دهد. این افطار هر روزه اش، هر شبش و هر غروبش و انشاءالله پایان ماه رمضان، دوباره کل روزة یک ماه را بازش کند. این دلی که یک ماه تمام ذکر گفته، فکر کرده، به تفکر و به توجه انسانی نشسته، به حضور و مراقبت قرار گرفته است، روزة به تمام معنا گرفته است، چشمش و گوشش و قوة لامسه و قوة شامة و دست و پا و اعضاء و جوارحش همه به مناسبت حالشان و افعالشان روزه داشته باشند، حالا بنشیند این دل را شب عید فطر باز بفرماید که دستورات شب عید فطر بسیار شریف و بسیار عظیم است، بعد هم شب عید فطر، افطار آن علوم و معارف و حقایق را بفرماید و روز عید فطر هم آنچه را که در شب شکار کرده است را به جشن بنشیند و به عید بنشیند و سفره پهن کند، سفرة شب عید فطر پهن بشود. حالا درست است که اینها همه باید باشد که سفرة غذا پهن شود، به همدیگر سر می زنند و یک لقمه غذایی پیش هم می خورند و الفت ظاهری پیدا می فرمایند، اما روز عید فطر علاوه بر اینکه هر کدام یک سفرة غذای معنوی پهن کند، حالات شب فطرش، ماه رمضانش، چیزهایی که شکار کرده، شکار کرده ها را روی سفره بگذارد و بندگان خدا را دعوت بفرماید، و لذا جناب علامه طباطبایی علیه الرحمه، المیزانشان را در شب عید فطر به پایان برده اند و روز عید فطر روی سفره گذاشتند و به من و شما تقدیم کرده اند. قصیدة «ینبوع الحیاة» هم از شب نوزدهم ماه رمضان آن سال شروع شده و تا شب عید فطر به اتمام رسیده است. این قصیده آخر دیوان هست و 425 بیت شعر عربی است. حالا الحمدلله خداوند توفیق عطا فرمود و یک دوره اش را در خدمت آقاجان تشریف داشتیم و تمام ابیات را شرح فرموده اند، بنا شد که انشاءالله به کتابت در بیاید و به محضر شریفتان تقدیم بشود. حالا تاریخ ندارد که کدام سال حضرت آقا این را سروده اند. به هر حال این 425 بیت شعر، سر تا پا قرآن و عرفان و برهان و حکمت و موعظه حسنه است که تازه از موعظة حسنه کم پیدا می شود و هر چه هست حکمت است. خوب، شب عید فطر، این را به پایان برده اند. این هم یک جور افطار کردن است و روز عید فطر، انسان مردم را به سر سفره اش دعوت بفرماید و بگوید تشریف بیاورید من425 بیت شعر یکپارچه حکمت سروده ام، بیایید این را برای شما بخوانم، بشنوید، ببینید، لذت ببرید، عقلتان غذا بگیرد و یک فطر عقلی هم در کنارش باشد؛ مثل جناب شیخ الرئیس علیه الرحمة که در نمط بهجت و سعادت که نمط هشتمین اشارات و تنبیهات ایشان هست، ایشان وقتی به مسائل لذت و سعادت انسانی می رسند می فرمایند که بهشت، مرتبة نازله اش لذت خیالی است، چون در بهشت لذت مادی نداریم، آنجا نشئة آخرت است و دیگر ماده نیست. ماده مربوط به عالم طبیعت اینجاست که حواس پنجگانه یا قوای نباتیة بدن از غذا و لمس و امثال اینها لذت می برند؛ شبیه نکاح و ... . در بهشت، لذت به تعبیر ایشان، لذت عقلانی است و بالاترین لذتی که جناب شیخ در نمط هشتیم طرح می فرمایند لذت عقلانی و لذات فوق طور عقل است که انشاءالله در ادامة همین کتاب بحثش پیش می آید و به عرض می رسانیم انشاءالله. پس آن حرف هایی که قرآن می فرماید «جَنّاتٌ تَجرِی مِن تَحتِها الأنهار» که «أنهارٌ مِن عَسَلٍ مُصَفّی»، «أنهارٌ مِن ماءٍ آسِنٍ لَم یَتَغَیَّر طَعمُه»، «أنهارٌ مِن لَبَنٍ»، «أنهارٌ مِن خَمرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ»؛ معلوم می شود این ها همه انهار عقلانی اند نه حسّیه، چون آنجا نشئه، نشئة آخرت است، نشئه، نشئة عقل است، عالم، عالم ماده نیست که نهر را، شیر را، عسل را، آب را و خمر را به انهار مادی اینسویی معنا کنیم، اصلا معنا ندارد، دار الآخرة است. آبِ اینجا ذی شعور نیست، شیر اینجا دارای علم و شعور و ادراک و عقل نیست و خمر و شراب اینجا نه تنها عقل آور نیست که زایل کنندة عقل است. عسل در اینجا عسلِ عاقل نیست، عسل علمی نیست، عسلِ جمادی است، آبِ جماد است، شیرِ جماد است، میوه های اینجا میوهایی هستند که جسم را تغذیه می کنند نه عقل و ادراک را، میوه های ادراکی نیستند، اما «إنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِیَ الحَیَوان»؛ این اصل، اصل اساسی است که تمام آخرت را این یک اصل قرآنی معنا می کند که یکپارچه حَیَوان است که ما تعبیر متعارفمان، حیوان است. حیوان اگر اصطلاح منطقی اش را هم بخواهی معنا بفرمایی یعنی موجودی که جوهر است و نامی و متحرک بالاراده و حساس و ذی شعور است. لذا میوة آنجا میوة ذی شعور است، آتش آنجا آتش عقلی است، آتشِ ادراکی است، مُدرِک است، عاقل است، برخلاف آتش اینجا که هر کس را در آن بیندازی می گوید من فقط می سوزانم و غیر از این حالی ام نمی شود، مگر اینکه دست تصرف به کار گرفته شود و از سوختن ما جلوگیری شود، شبیه آتش برافروخته شده در داستان حضرت ابراهیم. آتش این نشئه، آتش ادراکی نیست، مُدرِک نیست، آتش غیر عالم است و غیر عاقل است و ذی شعور نیست. آنجا «إنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِیَ الحَیَوان»، سواءٌ کانَ جنّتاً أو جَحیماً، چه می خواهد بهشت باشد چه جهنم، دار دارِ آخرت است، آن دار آخرت لَهِیَ الحَیَوان، لذا جهنم هم حَیَوان است، بهشت هم حَیَوان است. حالا با این معنایی که قرآن دار آخرت را حیوان معنا می فرماید پس معلوم می شود که این لفظ حیوان خیلی شریف است، خیلی بلند است، بر خلاف لفظ حیوان در این نشئة طبیعت که ما فعلا او را به یک اسمی از موجودات می زنیم، نخیر، آنجا یکپارچه حَیَوان است و لذا تمام ملکات اشخاص، همه می بینید که به صورت حیوان ذی شعور جلوه می کند یعنی به شکل ذی شعور تجلی کند؛ «إنَّ الَّذینَ یَأکُلُونَ أموالَ الیَتامی ظُلماً إنَّما یَأکُلونَ فِی بُطونِهِم ناراً»، این آتش، آتش شعوری است. آنچه در اینجاست همین ها می شوند آنجاییِ آخرتی، همه می شوند ذی شعور، و آن وقت این می شود لذت عقلانی، و آن که در آنجا دارد زجر می بیند زجر کشیدن او هم زجر کشیدنِ عقلانی است، چون حالا دیگر به تعقل رسیده است، حالا می فهمد که نفهمیده بود، می فهمد که بد کرده است. آنجا جهنمی دیگر همچنان در جهل نیست، آنجا عاقلِ جاهل است، یعنی عاقلی است که می فهمد جاهل بود و هست، و الان اگر جهل او دارد او را می سوزاند یک سوزش عقلی است و سوزش جهلی نیست که حالی اش نشود دارد می سوزد. الان در این نشئه هم، جاهل است و جهل دارد او را می سوزاند، اما چون جاهل است و جهل به جهلش دارد لذا از سوزش جهل هیچ ادراکی ندارد و اتفاقا لذت هم می برد و خوش می گذراند و می گوید خوب می خوریم و می چریم و عربده می کشیم و بازی می کنیم و می گردیم و گعده می گیریم. خیلی خوب هم دارد پیش می رود، چرا؟ برای اینکه جاهل است و جهل به جهل دارد و نمی داند که نمی داند، ولی آنجا جاهل هست ولی عاقل به جهلش است و چون عاقل به جهلش است از آن سوزش دردش می آید، آن جهلش واقعا دارد او را می سوزاند و اصلا کلافه شده است. این است که جهنم هم جهنم عقلی است و خیال نفرمایید که جهنم در قیامت، جهنم جاهلانه است، نخیر،  جهنم عاقلانه است، می فهمند که جهنمی اند و حالا در زجرند. بهشتش که دیگر عقل است، یعنی عقل اندر عقل، بهشتی در اینجا هم عقل به کار برده و عاقل بوده است و آنجا هم که رفته است عاقل است به این که عقل دارد و لذا عقل به عقل می شود، نورٌ علی نورٌ. آنهایی که به او می دهند را می داند که عقلانی است و لذا نورٌ علی نور می شود. حالا اگر مقامات بالاتری هم پیدا کرد که البته، فوق طور عقل است به تعبیر جناب شیخ الرئیس در نمط چهارم اشارات.

غرض، عده ای هم فطرِ عقلانی دارند، خیلی از علمای ما؛ حالا یادم نیست، این خودش یک وادی ای هست که شما می توانید مطالعه بفرمایید و ما هم در ذهنمان باشد که ببینیم علمای بزرگی که در طول تاریخ، کتاب ها و اشعار و گفته ها و فرموده هایی که در ماه مبارک رمضان داشته اند و سعی داشته اند که کتابشان را یک طوری تنظیم بکنند که در شب عید فطر به اتمام برسد که شب عید فطرشان را با یک نوشتة عقلانی، با یک نوشتة علمی به پایان برسانند که حالا حضرت آقا امسال که نمی دانم در ماه رمضان، غیر از این کار چه کارهایی در دست داشتند، یکی از کارهایشان که در جریان هستم این است که فصّ فاطمیه شان را الحمدلله از تابستان دوباره شروع به شرح فرموده اند و الحمدلله در ماه رمضان تمام شده که انشاءالله شب عید فطر به عنوان لیلة الجایزة ایشان باشد، یعنی شرح فص فاطمیه، جایزة ایشان باشد. این هم یک فطری است! حالا خود متن فصّ یک فطر است، یک عید گرفتن است، دوبار باز شرحش را کاری فرموده اند که در ماه رمضان انشاءالله به اتمام رسیده تا شب عید فطر ماه رفضان لیلة الجوایز باشد. تمام کلمات شرع مقدس، همه با اسرار است، همه با کُد و رمز است. درست است، مرتبة نازله اش این است که بالاخره روز عید است و حرام است روزه داشته باشد و باید افطار کند و حداقل افطارش این است که بالاخره خرمایی، چیزی را به دهان بگذارد که بداند افطار کرده است و کافی است، نه اینکه بخورد و شکمبه پر کند، چون بعضی ها خیال می کنند که روز عید فطر که شد، باید شکمبه را پر کند، شکمبه پرکنی نیست، افطارش در روایات ما هم دارند که مثلا به یک دانة خرما هم افطار بفرماید کافی است، حالا به هر حال خیلی خوب است مردم اجتماع با هم حشر پیدا می کنند و سفره ای می گذارند و منتظر چهار تا فامیل می شوند و بعد هم در بین مردم یک عده ای بندگان خدا، یک ماه قبل، یک روز قبل، یک هفته قبل، بنده خدایی از ایشان به رحمت اله رفته و مردم می روند عیادت اینها و به عیادت مریض ها و به سرکشی از دست دادگان می روند و بعد با هم حشر پیدا می کنند و لباس نو می پوشند و در کنار هم قرار می گیرند و چون مردم آن جور عمیق نیستند آن محبت های عمیق را که نمی خواهند، این محبت های سطحی و ساحلی را می خواهند. لذا می بینی که محبت های ساحلی به یک نهار دادن، یه یک استکان چای خوردن، به یک خانة همدیگر رفتن ولو به دو دقیقه همدیگر را دیدن، به یک سلام و علیک، برقرار می شود، حالا گرچه شاید فردا یا پس فردای عید فطر یکدفعه یک صحنه ای پیش بیاید و باز از همدیگر قهر بکنند! لذا نه آن قهر کردنشان عمق دارد و نه این علاقه شان، هر دو تایش ساحلی است و لذا می بینید شب عاشورا کنار هم هم می ایستند، سینه هم می زنند و ناخودآگاه به یک اندک چیزی یقة همدیگر را هم می گیرند! یعنی اکثری مردم اجتماع عمق نیستند، چاه نیستند، آن علاقه شان به اندک چیزی هم برقرار می شود که البته دین مقدس این گونه صحنه ها مثل نماز جماعت هر روز مسجد سر محل، نماز جمعة هر هفتة یک شهر، حج هر سال یک کشور و جهان را برای اجتماع درست کرده است، همین اندازه که کنار همدیگر می آیند و سلام و علیکی می کنند و قرار می گیرند، همین مقدار دلشان با همدیگر یکی می شود، حالا هر مقداری که دل دارند کافی است که این، بسته به دلشان است. این مقدار هم شرع مقدس مراعاتش کرده تا درست شود، حالا انشاءالله اگر کسی اهل همت بود و خواست واقعا هر روز افطارِ خوب داشته باشد، آن یک حساب دیگری دارد. هر روز روزة خودش را غروب بشکافد و واقعا ببیند این دل دایر امروز ایشان انشاءالله چه حقایقی را گرفته است، این هم یک مرتبه ای است خیلی شریف.

در شب عید فطر واقعا شب عید فطر داشته باشد و چیزهایی را عرضه کند و فردای شب عید فطر، یعنی روز عید فطر هم بیاید یک سفرهای پهن کند و مردم روی این سفره بنشینند و عقلای عالم از این سفره لذات عقلانی و غذای عقلانی و غذای قلبی و روحی بگیرند که اگر کسی این همت ها را هم داشته باشد که البته، این دیگر افطاری سطح بالاست.

انشاءالله امیدوار هستیم که به لطف خداوند در طریق مراتب انسانی قرار داشته باشیم و همیشه به أقلّ اکتفا نکنید. بارها به عرض رساندم که اصلا انسان حق ندارد به أقلّ اکتفا کند، یعنی در هر مرتبه ای که قرار گرفته نباید قانع  به همان مقدار توقف می کند. توقف که کرد دیگر آن حقیقت انسانی و آن سرشت اصیل انسانی را از دست می دهد، لذا حق توقف ندارید، در هر پله ای قرار گرفتید آن پله را نگاه نکنید و چشمتان را به یک مقام بالاتر و به یک پله بالاتر بدوزید. آنجا هم که رسیدید، «مَن آثَرَ العِرفانَ لِلعِرفان: کسی که عرفان را برای عرفان بخواهد» نباشد، بلکه بالاتر را نگاه بفرمایید. هر چه را هم که انسان گیر آورد، نگاه نکند که چه چیزی گیر آورده است و چقدر مهم است، بلکه نگاه کند که چه چیزهایی را هنوز گیر نیاورده است! چشمش را بالاتر بدوزد که ببیند هنوز چقدر راه دارد و آنچه را که آمده را برنگردد نگاه کند، چون تا برگشت نگاه کرد، متوقف شده است عزیز من، اصلا برگشتن ندارد، همه رفتن است! سیر انسانی، سیر رفتن است: «یَا أیُّهَا الإنسانُ إنَّکَ کادِحٌ إلی رَبِّکَ کَدحاً»؛ ظاهر، عنوان باطن است.

یادمان می آید در دوران کودکی عروسی که می رفتیم می دیدیم روی عروس پول می ریختند، خوب حالا که پول ریخته شده، دیگر ریخته است، تو بخواهی یک تومان که گرفتی در دست گذاشتی مدام بگویی من یک تومان را گرفتم، یک تومن بعدی از دستت در می رود. لذا شخص اصلا به هوش نیست که چقدر گرفته است، فقط تمام همتش این است که این ها را جمع کند تا تمام بشود، چرا که اگر بخواهد سرش را خم کند و یک دانه نقل را بگیرد و مدام نگاه کند و بگوید یک دانه نقل گرفته ام، نقل ها از دستت در می رود. بعد ها می دیدیم که اصلا طرف افتاده زیر دست و پا، چون نه اینکه همه هم هجوم می آورند و این طرف پشت و رو است (چون که رو کردن است)، لذا می بینی یکی کمرش را لگد می کند، یکی سرش را و یکی پشتش را، اما ایشان فقط دارد جمع می کند و اصلا به فکر این نیست و بعد چه بسا به یک کناری هم برود می بیند که سرش و کمرش درد می آید و هزار جور بلا به سرش آمده است، اما ایشان همچنان محو در این جمع آوری کردن است که اصلا به فکر نیست. اگر کسی دائما و الی الأبد محو در جمع آوری کردن باشد، اصلا به فکر نیست که دنیا چه ضربه ای به ا و می زند و دیگران چه لگدی به او می زنند، چون تمام می شود و محدود است، حالا می رود یک کناری می ایستد و می شمرد می بیند اینقدر گیر آورده و با این دردِ سر و کمر و خونی که از پایش آمده و لگدی که او را کردند و ... ، حالا که اینها را محاسبته می کند می بیند آن اندازه که گیر آورده در مقابل آنچه که ضربه دیده هیچی است و چه بسا بعد ناراحت هم شود که این چه دیوانگی ای بود که من 100 تومن پول گیر آوردم، اما اگر در آینده مریض شوم فقط باید یک میلیون تومان بدهم تا عمل جراحی دیسک کمر کنم با این حجمی که روی سر من ریختند. خوب، این فرد برای چه چیزی ناراحت است؟ چون محدود است و وقتی برمی گردد و گرفتة خودش را نگاه می کند می بیند که ضرر کرده است، اما چون فاعل دم به دم در حال دهش است و شیطان هم دارد لگد می زند و گاز می گیرد، ایشان اصلا به فکر لگد شیطان نیست و در حال حضور تامّ است. لذا شما خیال نکنید که انبیاء شیطان ندارند، انبیاء هم شیطان دارند، اما از بس که محو در جمال هستند هر چه شیطان لگدش می زند و گازش می گیرد به نظر او نه لگدش می زند و نه گازش می گیرد، ایشان بالاتر است و در هیچ مقامی نمی ایستد ببیند چه مقدار در دستش است و چقدر برای گرفتن این مقدار زحمت کشیده است. اصلا نه زحمت کشیدن را نگاه می کند و نه آنچه را نه چنگ آورده است، فقط به فکر این است که ای خدا باز چیزهای جدید ریخته اند اینها از دست من در نرود. کسی که در حضور است اینطور است، یعنی هر چه می گیرد به فکر گرفته اش نیست و به فکر این هم نیست که دور و برش چه کسانی هستند و چه می خواهند بگیرند و چه گرفته اند، حق حسودی هم ندارند، بالاخره در این عروسی دارند می ریزند، تو به اندازة سعة وجودی ات بگیر، حالا چکار داری که فلانی، تو چقدر گرفته ای؟ این «تو چقدر گرفته ای»، حسودی می شود، تو چه کار داری؟ تو سرت را خم کن بگیر! «یا مَن لا تَزیدُهُ کَثرَةُ العَطاءِ إلا جُوداً وَ کَرَماً»، حالا اگر اینجا  یک عروسی است و یک داماد و یک عروس است که هر کدام یک دستمال با چند تا نقل و اسکناس و نقره دارند می ریزند، این محدود است و ببین مردم وقتی در این اندازه محو می شوند نه خودشان را می بینند و نه دیگری را، و فقط می خواهند جمع کنند. این که مادی است، حالا اگر یک انسانی، انسان عقلانی و فوق طور عقل بشود و ببیند که فاعل و مُعطی، «یا مَن لا تَزیدُهُ کَثرَةُ العَطاءِ إلا جُوداً وَ کَرَماً» است، «یا مَن لا یَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأنٍ» است، «یا مَن وَسِعَت رَحمَتُهُ کُلَّ شَیءٍ» است و یک موجودی است که غیر متناهی است و «الصّمد» است، وقتی به این اسماءالله پناه می برد و می رود و می رود و می رود، اصلا در آن موقع توجهی نمی کند، خودش هم هست، اما توجهی نمی کند که جایی اش درد می گیرد و چه کسی گازش می گیرد و چه کسی لگدش می زند و چه کسی سنگش می زند، اصلا کاری به اینها ندارد، ایشان فقط جلو را نگاه می کند و همینطور دارد می رود، کجا می روی؟ «یا أیُّها الإنسان إنَّکَ کادِحٌ إلی رَبِّک»؛  من دارم به ربّ خودم می روم، آن هم ربّش ربّ عددی نیست، ربّ صمدی است، «إلی ربّک کَدحاً»، و بدان که کدح و سختی است، اصلا نایست و همینطور برو. این هم یک حالی است که شریف ترین حال است. لذا گاهی در الهی نامة آقا می بینید که آمده عجب من جاهل هستم، عجب من بیچاره هستم، عجب ما گرفتاریم، عجب فقیریم و ...، حالا از آن طرف هم هست؛ شکرت که به حقیقت چهرة دلارای کتابت ... ، این هم یک چیز است آن هم یک چیز است، همینطور برو و نایست. لذا اصلا آقا در مسیر، دستور توقف ندارند عزیز من! و ما هم اصلا به شما دستور توقف نمی دهیم. حالا لنگان لنگان هم که شده، هر اندازه ای که هست نایستید، همینطور بروید تا روزی شما چقدر باشد و هر اندازه که باشد روزی شماست. بعد وقتی که جلوتر می رود آن عمده، توحید صمدی است و بعد می بینید که تشکیک سعه و ضیق برای مظاهر است نه برای وجود، نه برای توحید، که توحید تشکیک برنمی دارد، وحدت، وحدتِ حقّه است، یک وحدت شخصیة غیر متناهیه است، تکشیک و شدت و ضعف روی توحید بار نمی شود و اگر جناب صدرالمتألهین در اول اسفار فرمود توحید مراتب دارد، جناب ابن فناری هم در مصباح الأنس فرمود توحید مراتب و درجات دارد و جلوتر که می رویم ما هم در مآثرآثار، عباراتی دربارة درجات توحید آوردیم، این معلوم می شود که درجات مربوط به توحید نیست و مربوط به موحد است. توحید درجات ندارد، توحید، وحدتِ شخصیِ وجودِ الله الصمد است، الله الصمد، الله الصمد است؛ «قُل هُوَ الله أحد، ألله الصمد، لم یَلد وَ لم یولد، وَ لَم یَکُن لَه کُفُواً أحد». اصلا معنا ندارد تشکیک به وجود برگردد. تشکیک به ذات توحید برنمی گردد، درجات برای توحید نیست، درجات برای موحد است، و این توحید که ظهور می کند و من و تو این ظهورات را می گیریم و بالا می رویم، حالا می بینید ظهورات وجود، درجات پیدا کرده و موحدین درجات پیدا کرده اند و بعضی ها سافل اند و بعضی متوسط اند و بعضی عالی و بعضی فوق علوّ. این درجات، برای موحدین است نه توحید. لذا وحدت، وحدت شخصیه است، وحدت، آن است که هُوَ الأوّل و الآخرُ و الظاهر و الباطن، این هُوَ، هُوَ است، این «هُوَ»ِ اول و «هُوَ»ِ آخر و «هُوَ»ِ ظاهر و «هُوَ»ِ باطن و «هُوَ»ِ الله الصمد و «هُوَ»ِ لم یلد و لم یولد و «هُوَ»ِ عالم الغیب و الشهادة و «هُوَ»ِ لاإله إلا هو، این هُوَ، یک هُوَ است، یک وحدت شخصیه است، و این وحدت، وحدت صمدی است، غیر متناهی است، احدی است، واحدی است، یکتایی است و شریک بردار هم نیست، درجه بردار هم نیست، درجات هم نمی گیرد و هکذا. آن هو، همان هو است، «هُوَ»ِ  بینهایت است. آری، حالا جنابعالی که این هو را می بینی از این سوی دیدن توست که او را گاهی به اولش می بینی و گاهی به آخرش می بینی و گاهی به ظاهر و ... ، و الا هو نه اول دارد و نه آخر و نه ظاهر و نه باطن، هو هو است، وجود وجود است. وجود اول است یا آخر؟ در متن وجود نه اول خوابیده است و نه آخر، شما الان وجود را می خواهید تعریف بفرمایید، وجود یعنی چه؟ می گویی هست، دیگر نمی گویی آنکه اول است. آخر آن که اول هست که معنای وجود نیست، وجود یعنی هست و هُوَ یعنی ایشان، او. او یعنی چه؟ او یعنی او. در معنای هو، ما به غیر از هو معنای دیگری نداریم کنیم عزیز من! پس حتی می فرمایی این هُوَ، الله است، أحد است، الصمد است، لم یلد است، و لم یولد است، این ها به لحاظ جنابعالی است که اینگونه اوصاف را درست می کنی و اسماء را می آوری، وگرنه هو هو است، وحدت، وحدت شخصیه است که تعدد بر نمی دارد و درجات هم نمی گیرد و مراتب هم ندارد، و اگر جناب صدرالمتألهین و دیگران و خود قرآن کریم، درجات و مراتب قائل شده اند، همه معلوم می شود به لحاظ ماست، به لحاظ کثرت است. اگر بر فرض، ما و کثرات همه برداشته بشویم و تمام اسماءالله بر فرض قضیه برداشته بشود، ذات یک ذات و هو یک هو است، این هو، تعدد برنمی دارد. تازه در اسماء هم که بیاورید، الله الله است و «الله چیست» معنا ندارد. شما که نگاهش می فرمایی از این سو می فرمایی که به جهت اینکه دارد ما را تربیت می کند و مدبّر ماست می گوییم ربّ است، به جهت اینکه به ما علم می دهد می گوییم عالِم است، به جهت اینکه با ما مهربانی می کند می گوییم رحمان است، به جهت اینکه رحمت خاصة علم و عمل به ما می دهد و علوم و معارف می دهد می گوییم رحیم است، به جهت اینکه ما گاهی بد می کنیم و ایشان ما را می بخشد می گوییم رئوف است، غفار است، ستار است و امثال اینها، اینها به جهت من و تو است، به جهت عالم است، به جهت قابل است نه به جهت فاعل، فاعل از آن جنبه که خودش خودش است، خودش خودش است و خودش خودش است و دیگر کثرت ندارد، خودش خودش است، عالم است، قدیر است، حکیم است، علیم است، غفار است،  رحمان است، رحیم است و ... ، اینها همه به لحاظ ماست، ولی وقتی به لحاظ خودش که بروی در متن ذاتش، وجود وجود است. اگر می گوییم وجود علیم است، حکیم است، قدیر است، به جهت ذاتی اش که بروی می بینی علیم همان هو است، حکیم همان هو است، غفار همان هو است، آن هو تعدد برنمی دارد. این است که معنا ندارد بایستید، می خواهید کجا بایستید؟ نه در جوانی بایستید و نه در این نشئه و نه در عوالم دیگر. حتی از این نشئه هم منتقل شدید سرتان را بالا کنید: إرفعا رُئوسَکما، سرتان را بالاکنید، پایین چرا می گیرید؟ هر کسی سرش را پایین گرفته است که می خواهد همین مقداری را که دیده و یافته را ببیند و همین مقدار مشغول بشود، باز سقوط می کند و می شود حیوان، که پوزه اش به طرف پایین است. انسان سر بالاست، سرت را بالا کن. ما به جناب حضرت آدم گفتیم إرفَعا رُئوسَکُما؛ تو و جناب حوا سرتان را بالا بگیرید، چرا پایین را نگاه می کنید؟ این إرفعا رُئوسَکُما که سرتان را بالا بگیرید و تَعالَوا یعنی بالاتر، این، مقام انسان است، مقام انسان چیست و انسان یعنی چه؟ یعنی به هر کجا رسیده بالاتر، به هر کجا رسیده بالاتر، هر چه شده است بالاتر، در هیچ نایستد، این می شود مقام انسانی. لذا مقام انسانی آن حقیقتش، مقام لایقفی است؛ یا مَن لا تَزیدُهُ کَثرَةُ العَطاءِ إلا جوداً‌ وَ‌کَرماً؛ هر چه می گیری برو بالاتر و به آنچه گرفتی نگاه هم نکن. دیگران چه گرفته اند چه کار داری؟ «إلی رَبِّک»، تو به سوی ربّ خودت برو، چه کار به دیگران داری؟ دیگر خودش یک درختی است و این درخت دارد رشد می کند. به او می گویند آن آفتاب است، آفتاب را نگاه کن و نور بگیر، دیگر چه کار داری فرد بغلی تو چقدر نور گرفته است؟ تو سرت را بالا کن ببین آفتاب کجاست و هر چه نیاز داری از او انرژی بگیر، برو بالاتر. تا کجا بروم؟ «تا» ندارد، برو. دیگران تا کجا می روند؟ چه کار به دیگری داری؟ دیگری به اندازة همت و قابلیت خودش هر چه هست می گیرد. آفتاب که دارد برای همه یکسان می تابد و دیگر به شما و ایشان هیچ تفصیل هم نمی دهد، می گوید من منم، هر چه می خواهید بگیرید، حالا باز تازه وقتی می گوییم آفتاب اگر شرقی باشد شاخه های شرقیِ درخت، بهتر نور می گیرند و اگر آفتاب، بعدازظهر، غربی بشود شاخه های بعدازظهر نور بهتری می گیرند. اینجا چون محدود است از این حرف ها دارد، اما آن، الله نور السماوات و الأرض است بالسویه، این الله نور السماوات و الأرض، از آن طرفش که نگاه می کنی یکسان است، از این طرفش که نگاه می کنی تشکیکی است و مراتب پیدا می شود، از آن طرف اللهُ نورٌ است، از این طرف که حساب می کنی می بینی انوار می شود. برای یکی ضعیف است، برای یکی شدید است، برای یک متوسط است، برای یکی خیلی قوی است. وگرنه از آن طرف که نگاه می فرمایی اللهُ نورٌ است، العلمُ نورٌ، الحکمةُ نورٌ، الکمال نورٌ، الخیرُ نورٌ. ار آن طرف مفرد است و از این طرف جمع. این جمع به لحاظ قابل است نه به لحاظ آن طرف. مطلقا در تمام اوصاف الهی، همة اسماءالله را می بینید به صورت مفرد ظهور می کنند؛ الله، الرحمان، الرحیم، الحکیم، القدیر. این مفردات اسماءالله هم نشان می دهد که همه از آن سو که می آید واحد است، از این طرف که یکی الوهیت را می گیرد، یکی ربوبیت را، یکی مالکیت را، غفاریت را، نوریت را، و یکی کم نور است و یکی پر نور، این کم نوری و پر نوری و کم و زیاد به لحاظ قابل است نه لحاظ فاعل. فاعل یک حقیقت است، هو است، حواستان را جمع کنید، به تعبیر یکی از دوستان در ایام جنگ می فرمود کمربندها را محکم ببندید، قبراق و محکم. انسانید، تصمیم اصل است و برو بالا، هر چه هم به تو دادند شکر، هر چه عزیز من! شکر، زبان شکر بگیر؛ «لَئن شَکَرتُم لَأزیدَنَّکُم». زبان شکر یعنی اینکه این مقدار که گرفتی شکرت، بالاتر. این درست می شود، حالا نمی ایستی. اما اگر زبان اعتراض و چون و چرا پیش گرفتی، در همین چون و چراها می افتید. اینقدر بالا رفتند، بالا رفتند، بالا رفتند، عارف شدند، حکیم شدند، فیلسوف شدند، صوفی شدند و بالا و بالا و بالا رفتند که یکدفعه با یک چون، با یک چرا و با یک توقف افتادند. یا نخیر، خیلی خداوند به آنها لطف کند نیفتند همان جا می ایستند. لذا در قیامت «یُقالٌ لِقارِئِ القرآن إقرَأ وَ ارقَ»، بهترن مقام در قیامت همین است؛ إقرأ وَ ارقَ. حتی آنهایی که فی مَقعَدِ صِدقٍ عندَ مَلیکٍ مُقتَدِرٍ هستند، باز هم إقرأ وُ ارقَ، بخوان و بالا برو و هیچ نایست. خاتم انبیاء است هر شب می گوید إلهی لا تَکلنی إلی نفسی طَرفَةَ عَینٍ أبداً، عایشه می گوید هر شب می دیدم پیغمبر اشک می ریزد و این را می گوید. إقرأ وَ ارقَ؛ بخوان و بالا برو و هر چه هم به تو دادند نگاه نکنید چقدر است، بگو شکر، هر چه دادید شکر، اصلا من نمی دانم، من بلد نیستم چیزی بگیرم یا بدهم، من بلد نیستم، من سر را بالا می کنم دارم می آیم، چه می دهی کاری ندارم. چون نگاه کند که چه داده اند و چقدر داده اند توقف می کند ولو به یک لحظه، ولو به یک آن، تو کار نداشته باش، تو حضورت را تقویت کن، تو در حضور او باش، چقدر شده است تو کار نداشته باش، فقط حضور را قوی کن، مراقبت را قوی کن، این یکی می شود سیر عرفان نظری و عرفان عملی تو، به غیر از این یک جمله نداریم عزیز من، پانصد سال هم در خدمتت باشم باید همین این یکی را در تو تقویت کند و ما غیر از این یکی هم نداریم که عندَ رَبِّهم یُرزَقونَ بشود انشاءالله.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs  

 

 

نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

96/8/24


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد