بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسۀ بیست و دوم (درس ششم)


در درس ششم بعد از ابطال نظریۀ سوفسطائی ها و نظریۀ حالّی ها به اصل مطلب برمی گردیم که ما در نظام وجود و در بین موجودات متحقّق عینی خارجی قدم می گیریم، که عالم یکپارچه حقیقت است، یکپارچه واقعیت است و حقیقت و واقعیتِ همه هم همان وجود است.

این است که در عبارت می فرمایند:

درس ششم: «دانستیم که جز هستی تحقّق ندارد و به هر جا که برویم در کشور پهناور وجودیم و از این کشور بدر نمی رویم و بدر رفتن از کشور هستی پنداری نیست».

که اینها را در جلسات قبل بعرض رساندیم که نظام وجود غیر متناهی است، عالم هرگز محدود به حدّی نمی شود و حضرت آقا ادلّۀ قائلین به تناهی ابعاد را که آقایان در فلسفه مطرح فرمودند، نپذیرفتند. مراد از اینکه بُعد متناهی است این است که اگر از این نقطۀ بسیط زمین بخواهیم یک خط مستقیم بگیریم و بالای سرمان برویم تا به کجا برویم که بگوییم نظام وجود تمام شده است و به اتمام رسیده است و از این نقطه به بعد سقف عالَم در نظر گرفته شود؟ همانطوری که الان به حسب ظاهر یعنی به حسب دید ظاهری و آلات ظاهری برای رصد کردن که در یک نقطه از زمین می ایستند و آن را مرکز قرار می دهند و براساس این مرکزیت زمین، دور در دور زمین را به عنوان آسمان تعبیر می فرمایند که موجودات آسمانی از کرات و کواکب و ستاره های ثوابت و سیّار را رصد کنند، که همه بر مبنای علم شریف هیئت است، اینها به حساب بحث طبیعیات فلسفه نیست! زیرا مسائل علم هیئت بر مبنای فهم ظاهری و ادراک حسّی انسان تنظیم شده است! علم هیئت کاری ندارد به اینکه مثلا آیا از اینجا می خواهیم به سوی آسمان ها برویم این بعدش تا کجا منتهی می شود و این بعد متناهی بشود که بشود تناهی ابعاد. هیئت می گوید بله، تناهی ابعاد است؛ اینجا کرۀ زمین است، بالاتر کرۀ هواست، بالاتر کرۀ آتش یا کرۀ نار یا به لفظ خاصّش اثیر است، و بالاتر کرات و مدارات ستاره های سیّار شروع می شود از ماه، عطارد زحل، آفتاب، مشتری، و زهره که حالا از این هفت تا، سه تا مادون فلک خورشید و سه تا هم مافوق فلک خورشید هستند و با خود خورشید که در وسط هستۀ این مجموعه قرار دارد، منظومۀ شمسی را تشکیل می دهند و بالاتر، ستاره های ثوابت و بالاتر، معدل النهار قرار دارد. بعد حالا در علم هیئت می فرمایند از ستاره های ثوابت که در رفتیم از آن به بعد را تعبیر به آسمان و مدار و فلکِ بی ستاره می کنند و اسم آن فلک را به لحاظ این که لفظ «اطلس» نقطه ندارد، به آن فلک اطلس گفته می شود. الان اگر سرت را بالا کنی ستاره ها را می بینی، بعد حالا به خود ستاره نگاه نکن، الان آفتاب را می بینی به خود آفتاب نگاه نکن، کانّه عالَم به سقفی خورده است، آن سقف را کانّه با چشممان می بینیم، این سقف عالم پایان کار است. علم هیئت می گوید که ما با همین مقدار کار داریم، ما بیش از این کار نداریم. علم هیئت چون مبنایش در این است که زندگی انسان را با محیطش هماهنگ کند، یعنی ما برنامۀ خود را با آفتاب تنظیم کنیم، ببینیم روز چه طوری است؟ شب چه طوری است؟ و یکی هم ستاره اش پرنور تر است برنامۀ خودمان را با ماه تنظیم می کنیم که یکی ماه شمسی داریم  و یکی هم ماه قمری؛ دیگر ماه زحلی نداریم، ماه مشتری نداریم، ماه عطاردی نداریم، ماه زهره ای نداریم، ماه مریخی هم نداریم. ما همین ماه شمسی و ماه قمری را داریم که یکی به زمین نزدیک است و مقداری پرنور است که جناب ماه است و آن یکی از ماه دورتر است اما از بس که کره اش نسبت به ماه و زمین درشت تر است پرنورتر است، بعد ما سرمان را که بالا می کنیم اینها را می بینیم! علم هیئت می گوید تو که اینجا ایستادی، به لحاظ اینکه می خواهی خودت را محور قرار دهی و عالَم را براساس محوریت خودت که نقطه زمین هست، این عالَم را بخواهی با خودت هماهنگ کنی، راهش این است که این زمین بشود کرۀ خاک، روی زمین که آب هست بشود کرۀ آب، دور در دور او کرۀ هواست، بالاتر، کرۀ آتش و همین جور هر کره ای درون کره دیگر، که کانّه محدّبِ کرۀ پائینی به مقعر کرۀ بالائی چسبیده است، همین جور پشت سر هم این کره در آن کره و ... و مدارات و دوائر افلاک، تا به هفت سیّار می رسید، از آنجا که در رفتید که عرض شد اگر ملاک را روی همین هفت تا بگذارید چون هفت تا خیلی حرف دارد و یک کسی بخواهد علوم غریبه را طی کند، باید این هفت را محور قرار بدهد، چرا که در علوم غریبه، در علم حروف، در علم اعداد، در جفر، و امور دیگر، علم هیئت مبناست، و لذا حضرت آقا اسم این کتاب را دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی گذاشته اند، که ایشان مبنای تمام علوم ریاضیات را از هیئت شروع فرمودند! چرا از حساب شروع نکردند؟ چرا از هندسه شروع نکردند؟ هندسه بُعد است، حساب بُعد است، برای اینکه تا چشم به دنیا می گشائیم و همین زمین و آفتاب و ماه و ستاره دیدیم، و لذا می گوید با همینی که خو داریم، از همین جا شروع به درس و بحث می کنیم، این مبنای علم هیئت برای همین است که هر که از مادر متولد می شود به محض اینکه چشم را باز کرده است و این هم بخصوص کار چشم است نه گوش و نه لمس و نه چشیدن و نه بوییدن، تا چشم را باز کرد درجا از مادرش می پرسد آن چیست؟ می گوید آفتاب است، این که رویش هستیم زمین است، آن یکی چیست؟ آن ماه است، آنها که یک مقداری کوچکترند چیستند؟ آنها ستاره اند. ما با اینها چطور باید ارتباط برقرار کنیم؟ در همین ابتدا باید کار از همین جا شروع بشود، دروس هیئت آمده است از همین ابتدای کودکی مان کار را شروع کرده است. بعد بر همین مبنا بالا می رود. حالا چند تا دانشمند تلسکوپ درست می کنند و با آن چند ستاره ای سیّار جدید کشف می کنند، مسئله ای نیست، آنچه که الان مهمّ است، این است که به چشم نظاره می فرمائید. الان که آفتاب را نگاه می کنی، آفتاب یک چراغی است که در بالا روشن است. منتها چراغش خیلی پر نور است، یک نورافکن خیلی قوی است، این مابقی سطح آسمان را که الان می بینی که همه جا اصلاً بی نقطه و بی ستاره است، فقط یک نقطه بنام آفتاب دارد، خوب حالا فقط روز که نیست، شب هم می شود، شب که در سایه نیم کرۀ زمین افتادیم، باز سر را بالا می کنیم و می بینیم عجب! این نورافکن که می تابد، رفته است ولی نورافکن دیگری که نورش از اوّلی مقداری کمتر است آمده است، که آن نورافکن، عجیب حالات گوناگون دارد، این نورافکن هم حالات گوناگون دارد، می بینیم ایشان گاهی منطقۀ ما را خیلی گرم می کند، گاهی خیلی سرد می کند، گاهی هم حالات اعتدال دارد، گاهی می بینیم شب کوتاه است، گاهی می بینیم شب بلند است، گاهی می بینیم روز زود می شود، گاهی می بینیم روز دیر می شود! خوب اینها چطوری است؟ به چه صورت است؟ یعنی چه؟ می بینی همین اوّل آدم با اینها محشور است، علم هیئت می فرماید ما آمدیم که همین حرف ها را برایت بزنیم، در شب به سقف که نگاه می کنی، می گویی اینجا این همه نقطۀ روشن که ستاره ها هستند، مانند لامپهائی که به آن سقف وابسته اند، آن سقف کجاست؟ اسم آن سقف را علم هیئت طبق همین دید ظاهری، معدل النهار گذاشته است که از ستاره ها بالاتر است و ستاره ها گویا از آن آویزان شده اند و در یک مرتبۀ پائین تر، اینها ستاره های ثوابت و سیّار هستند. ستاره های سیّار هفت تا هستند، برایشان هفت تا مدار درست می کنند، که به آن افلاک سعبه می گویند؛ بعد فلک زمین و فلک آب و فلک هوا و فلک آتش و با هفت تا سیّار می شود یازده تا! بالاتر از هفت تای سیار، یک فلک ثوابت هم داریم به اسم ستاره های ثابت! که از همان هفت تای سیّار بالاتر رفتیم و به فلک دوازدهم رسیدیم، بالاتر از آن، یک فلک داریم به نام فلک اطلس یا معدل النهار، که روی هم سیزده فلک می شوند. حال اگر زمین و آب و هوا و کرۀ آتش را مجموعاً یکی بگیریم و این مجموع را مرکز قرار دهیم و کأنه این مرکز ثابت باشد، حالا مرکز که ثابت است، آن را حساب نمی کنیم، حالا دور این مرکز، آنهائی که در حرکت اند را محاسبه می کنیم. حالا هوا را می بینیم که حرکت می کند؟ نه، آب چطور؟ می بینیم نه، کأنه روی کرة زمین ثابت است، هوا چطور؟ آن هم ثابت است، آتش چطور؟ آن هم ثابت است. این چهار تا ثابت را مرکز قرار بدهید به مرکزیت خاک (زمین)، بعد این مرکز را چون ما خیال می کنیم که ثابت است که در حقیقت متغیر است و حرکت وضعی و حرکت انتقالی و یک حرکت قطبی شمالی و جنوبی هم دارد، با این حال اینها را می بینیم ثابت اند. حالا می رویم دنبال آنهایی که متحرک اند، هفت تا متحرک داریم که افلاک هفتگانه سیّاره می شوند، بالاتر از آن کلّ ستاره های ثابت را هم در یک فلک فرض فرمودند که فلک هشتم می شوند، و بالاتر، یک فلک در انتهای عالَم که سقف نظام هستی باشد و به آن جسم کل می گوئیم و فلک نهم را تشکیل می دهد، این افلاک نه گانه که در کتب فلسفی و شعر شعرا و فرمایشات دیگر فراوان آمده است، بر چه مبناست؟ این، مربوط به دروس هیئت است. لذا چه در دروس هیئت جدید، قدیم، از بطلیموس به بعد، حرف همین است، علم هیئت جدید و قدیم ندارد، بعد این آقایان هم بر همین مبنا پیش می روند، حضرت آقا هم در رساله ای به نام «کل فی فلک یسبحون» نوشتند و در آن رساله عالَم را به نه فلک تقسیم کردند، مثل اینکه آدم کتابی بنویسد و نه تا فصل داشته باشد، این نه تا به چه لحاظ است؟ به حساب اینکه زمین و اینها ثابت باشند و آن نه تا در دور زمین ثابت باشند. اگر در دروس هیئت بپرسید عالَم، متناهی یا نا متناهی است؟ می گوید متناهی است، بُعد تناهی دارد یا غیر متناهی است؟ می گوید بُعد متناهی است. مراد از بعد در اینجا چیست؟ آقایان هیوی می گویند زمین این کرة داخلی است و دور در دورش هفت تا فلک سیار است، یک فلک هم ثابت است که می شود فلک هشتم،یک فلک بی ستاره هم حرکت  دارد به نام معدل النهار که می شود فلک نهم. این نه تا فلک دور در دور ما هستند و ما این مجموعة نه تا را در نظر می گیریم به عنوان جسم کل، که اصطلاح آقایان هیوی است که اگر از اینها بپرسی مجموع کرة عالَم جسمانی تا کجاست، می گویند تا معدل النهار است! حالا این که جسم کل است، حالا به سقف عالم می رسیم، و این جسم کل ابعادِ طول و عرض و عمق دارد که اگر حرکت جوهری صدرالمتألّهین باشد یک بُعد  هم به آن اضافه می شود به نام بُعد زمان که چهار بعدی می شود، که در فلسفۀ متعارف مشاء می گویند اجسام سه بعدی اند، طول و عرض و عمق دارند. ولی جناب صدرالمتألّهین که حرکت جوهری را اثبات فرمودند، بُعد زمان را هم بر آن افزوده اند. لذا هر جسمی دارای چهار بُعد است که طول و عرض و عمق و زمان باشد. اینها که حرفش را می زنیم همه بحث می خواهند، روی مبنای علم هیئت باید پیش رفت، بعد روی مبنای علم هیئت، این جسم کل که الان بُعد دارد، این بعدش متناهی است یا غیرمتناهی است؟ متناهی است، برای اینکه به انتها می رسد، که انتهایش آن سطح محدّب جسم کلّ است، که در اصطلاح علم هیئت داخل کره را مقعر و بیرون و پشت آن را محدب می گویند. الان پیاز را که می بینیم لایه لایه است، هر لایه، مقعرش با محدب لایة بعدی است، بعد محدب این لایه با مقعر لایه بعدی است. حالا این را فرمودند همینطور لایه لایه است تا بالا، و اینها را از جنبة تشبیه گفته اند که افلاک شبیه پوست پیاز است. الان کتاب «زبدة الهیئة» جناب خواجه نصیر طوسی را باز کنید می بینید در آنجا این افلاک را به صورت مدار مدار کشیده است و همینطور این مدار رویش یک مدار دیگر، مدار دیگر، نه تا مدار می کشند و بعد می گویند کأنّه این مثل یک عدد پیاز است، این یک لایه، آن یک لایه، تا نه لایه، و در اصطلاح به اینها افلاک پوست پیازی گفتند. حالا حرف اینها را گرفتند و گفتند اینها می گویند افلاک پوست پیازی و چه غوغایی راه انداختند! و حرف حل نشد! تا اینکه رسالۀ «کُلٌّ فی فَلکٍ یَسبَحُونَ» حضرت آقا ظاهر شد که گویا آبی ریخته شد به دست همۀ آقایان طول تاریخ. این یک تشبیهی بود (افلاک پوست پیازی)!! که این  بُعد شده است متناهی. اگر می خواهید در دروس معرفت نفس، بر مبنای علم هیئت پیش بروید، خوب اینجا، این که کرة جسم کل است، و در آن درون درونش به اندازة نقطه ای می شود زمین، و این عالم به این عظمت به صورت یک جسم کل است که بُعد عالَم هم متناهی می شود. بعد این حرف بر مبنای علم هیئت، رفته در طبیعیات فلسفه که سَر قضیه در اینجا گم شده است! بعد در طبیعیات فلسفه هم همین حرف آقایان هیئت را زده اند و بعد آرام آرام در طبیعیات فلسفه راه افتاد که بُعد، متناهی است و بحث تناهی ابعاد شروع شد که بحث معروفی است و در هزار و یک نکتة حضرت آقا قسمت حرف ت، تناهی ابعاد و ادلّه ابطال را مطالعه بفرمائید. آنوقت آقایان هیوی هشت الی نه دلیل آوردند که بُعد متناهی است، و حضرت آقا هم در هزار و یک نکته، همۀ هشت نه تا دلیل را رد فرمودند، چرا؟ چون اصلاً مبنا این بود که این مربوط به علم هیئت بود و آقایان اهل علم هیئت نمی خواهند بگویند که ما می خواهیم کلّ نظام هستی را آنطوری که هست بررسی کنیم. اینها می گویند که ما آدم هستیم و روی این کره زمین ایستادیم و تا چشم باز کردیم همین ستاره ها و آفتاب و ماه و آسمان را دیدیم، و به ظاهر اگر از کسی بپرسی سقف این عالم کجاست؟ می گوید همین است، این آسمان سقف عالَم است و ما کاری نداریم که ببینیم در عالَم چه خبر است، آن مربوط به طبیعیات فلسفه هست، آن را باید آقای فیلسوف بیان کند، وقتی می روی در فلسفه مشّاء می بینید که اتّفاقاً فلسفه مشّاء در طبیعیات، همان حرف هایی را می زند که آقایان هیئت در علم هیئت زدند! آخر معلوم نشد این حرف ها از علم هیئت به طبیعیات فلسفه رفته است یا از طبیعیات فلسفه به علم هیئت آمده است! که ظاهراً این است که آقایان فلاسفه طبیعی نباید تن به برنامه دروس هیئت و عالم هیوی می دادند چون عالِم هیوی برای خودش یک معیاری دارد و رشته او براساس همین معیار ظاهری است که ما با چشم می بینیم. دیگر علم هیئت کاری ندارد که حالا یک کسی بگوید ما طی الارض پیدا کردیم و اینقدر رفتیم و رفتیم و از همة این جاهایی که شما می فرمایید در رفتیم و هر چه می رفتیم می دیدیم هست و هست و هست و ما به جایی نرسیدیم! که حالا یک کسی هم بگوید نخیر آقا، این که محال است!! خوب، چرا محال است، و او بگوید برای اینکه بعد متناهی است! چرا بُعد متناهی است؟ چون ما تابع دلیلیم و هشت تا دلیل داریم که بُعد، متناهی است و حضرت آقا هم همة هشت تا دلیل را باطل فرمودند و فرمودند نه، تناهی ابعاد درست نیست و بُعد، غیر متناهی است و بر این مبنا آن بحث رسالۀ رتق و فتق را باید دنبال بفرمائید و بحث های دیگر ... ، که البته در رسالۀ رتق و فتق، حضرت آقا بر مبنای علم هیئت پیش رفتند و طبیعیات فلسفه هم باید برای خودش فکری کند و لذا ظاهراً به نظر می رسد که طبیعیات فلسفه در بخش عالَم شناسی خودش را دچار عجز کرده است، نباید اینطور کار می کرد، چکار به آقای هیوی داری؟ آقای اهل هیئت برای خودش یک معیاری دارد که می خواهد هیئت خودش را پیش ببرد، رشته خودش را پیش ببرد، و شما باید واقعیت را می شناختید، چرا؟ چون می فرمائید موضوع فلسفۀ ما، وجود بما هو وجود است که اگر این وجود را که به دو بخش تقسیم کردید، به نام وجود مادّی و مجرّد، که اگر خواستید راجع به وجود مادّی بحث بفرمائید طبیعیات فلسفه مطرح است و اگر خواستی راجع به وجودات ماوراء ماده بحث بفرمائید الهیات فلسفه مطرح گردد. در الهیات فلسفه هم چند طور می شود بحث کرد، اخصّش، اعمّش و فرمایشاتی که پیش می آید ... ، این آقا باید در طبیعیات فلسفه می آمد و بحث را خوب پیش می برد در حالیکه حرف آقای هیوی را به اینجا کشانده و آن را به عنوان یک اصل موضوعه پذیرفته و بر کارهای علم هیئت پیش رفته است!

حالا حرف چیست؟ حرف این است که شما فرمودید آقایان حالّی ها فرمودند که ما بعضی از چیزها داریم که نه موجودند و نه معدومند و اسمش را حال می گذاریم، بعد شما آمدید در مقابلش فرمودید نخیر، هر چه هست وجود است و ما هر جا برویم در وجودیم؛ به آسمانها بروی در وجودی، خوب! در آسمان ها تا کجا برویم؟ «تا» بر نمی دارد! الان این نظریۀ قطعی حضرت آقاست که از این کشور وجود بدر نمی رویم، و این کشور وجود هم بر اساس استحالة تناهی ابعاد، یک کشور غیر متناهی است. لذا، آیا هر کجا برویم وجود است؟ بله! هر جا بروی وجود است! پس آن بالا سقفی ندارد که از آنجا در رفتیم، بگوییم عالم تمام شد، آسمان ها تمام شدند، و بگوییم تا اینجا که سقف است وجود باشد و  از آن به بعد عدم و هیچ باشد؟! بله، می فرمایند راه ندارد، از کشور هستی در رفتنی نیستید! و اگر کسی خیال کند که از کشور این هستی در برویم و به یک نقطه پایانی برسیم و از آن به بعد را عدم بنامیم، این یک پنداری بیش نیست! یعنی این هشت تا دلیلی که در تناهی ابعاد، آقایان اقامه فرمودند، هشت تا دلیلی است که براساس پندار و خیال این آقایان مستدلّین بوده است و روی اساس نبود! پس از کشور هستی در رفتنی نیستیم!

ادامة درس: «خودمان هستیم؛ و به هر چه می نگریم هستی است؛ و هر چه را می یابیم هستی است و هر چه را ادراک می کنیم هستی است».

بلافاصله به ذهن می آید که اگر هر چه ادراک می کنیم هستی است، پس چطور حرف از عدم زدید؟ پس معلوم است که عدم را ادراک می کنید، آنوقت عدم چه جوری ادراک می شود؟ هر چه که ادراک می شود هستی است، عدم را هم ما ادراک می کنیم، پس عدم، هستی است؟ این که اجتماع نقیضین می شود!! پس عدم، هم هست، هم نیست! چون عدم یعنی هیچ، یعنی نیستی، یعنی نبود، بعد می فرمائید که آنچه که ما ادراک می کنیم، هر چه هست هستی است. وجود است، و از طرف دیگر عدم را هم که ادراک می کنیم، پس باید عدم هم وجود باشد؟! و آنوقت لازمه اش اجتماع نقیضین است که عدم، هم باشد چون ما ادراکش می کنیم، هم نباشد چون هیچ است، عدم در مقابل وجوداست! آنوقت عدم چگونه ادراک می شود؟ این است که حضرت آقا می فرمایند:

ادامة درس: «و عدم اگر توّهم و ادراک شود به طفیل وجود است؛ و آن هم در ادراک عدم سخنی است که در آینده خواهیم گفت».

الان شما می گویی عدم یعنی نیستی، این نیستی اگر هیچ است، شما این هیچ را چگونه ادراکش کردی؟ هیچ است دیگر، این هیچ را چگونه ادراک کردی؟ آیا از اینکه عدم هیچ است شک دارید؟ معلوم است که شک ندارید، و می فرمایید نه، چه شکی دارم، خوب معلوم است عدم یعنی نیستی و نیستی یعنی هیچ، این هم روشن است و آیا آن را قبول داری و ادراکش هم می کنی؟ بله! و حال اینکه می فرمائی ما هر چه را که ادراک می کنیم وجود است، پس این عدم که نیستی بود چگونه ادراک شد؟ باید توجّه داشت که خلط بین مفهوم و خارج نشود! مراد از اینکه می گوییم عدم هیچ است  و ما عدم نداریم این است که اگر در متن نظام وجود بخواهیم یک حقیقتی را پیدا کنیم که این حقیقت، هیچ باشد، نداریم! امّا در مقام ذهنمان بخواهیم مفهوم نبود را تصوّر بکنیم، این تصوّرِ مفهوم نبود در موطن ذهن و در قوّۀ وهم و ادراکِ وهمی، بلامانع است. منتها عرایضی هست که باید بعد بیاید، که آیا اگر این است پس حالا شما برای عدم، یک مصداقی در ذهن هم درست می کنید؟ در بیرون از ذهن خودمان، در بیرون از قوّۀ ادراکی خودمان، آیا می توان چیزی را به نام هیچ پیدا کنیم؟ خیر، چنین چیزی نداریم که وجود خارجی داشته باشد، و هیچ باشد. یعنی برای عدم مصداقی در متن وجود و واقعیت پیدا نمی کنیم. آنگاه می فرمائی که ما فقط در مورد عدم و هیچ، معنایش را در ذهنمان تصور می کنیم، یعنی معنای هیچ را که در ذهن تصوّر می کنیم پس در اینجا این سؤال پیش می آید که یعنی در ذهن هم برای عدم یک مصداق می سازیم؟ که عدم در خارج وجود نداشته باشد، ولی در ذهن یک نحوه حقیقت داشته باشد؟! اینجا به این لفظ «به طفیل وجود» باید خیلی دقّت شود که بحث عدم مطلق و عدم مضاف باید پیش بیاید، الان همین اندازه در قوّۀ سامعه شما باشد و همین اندازه بدانید که چیزی حتّی در ذهنمان هم پیدا کنیم و بگوییم این را عدم می گویند، این را هم نداریم! فقط تنها چیزی که هست معنا و مفهومی است که ما از عدم می فهمیم، حالا این معنا و مفهوم را شما از کجا انتزاع می کنید؟ اگر قانونِ در فلسفه و ادراک این باشد که حتماً باید مفهوم را از یک مصداقی اخذ کنیم، مثل نظر جناب علامه طباطبائی در روش رئالیسم که ایشان می گوید شما هر معنائی را که  می فهمی باید بالاخره این معنا را از یک مصداقی بگیرید، یا این مصداق در خارج موجود است که باید از خارج بگیرید، یا این مصداق در ذهن موجود است و باید از ذهن بگیرد، یا این مصداق در ذهن موجود نیست و در خارج هم موجود نیست، امّا شما یک مصداقی را برایش تصوّراً می سازید و از آن مصداقِ تصوّری، می خواهید یک مفهومی را بگیرید. بالاخره باید یک طوری مصداق بسازید. اگر می خواهید برای عدم یک حدّ بسازید، در خارج که نمی توانید، آیا در ذهن هم می توانید برای عدم و هیچ یک فردی را درست کنید که از آن فرد، معنای هیچ را اخذ کنید و انتزاع کنید و بگیرید و بعد این مفهوم هیچ را بر آن فرد تحمیل بفرمائید و حملش کنید و بگویید که آن فردی که در ذهنم تصوّر کردم یعنی هیچ، آیا می توانید این را تصور بفرمائید؟ خیر! اگر این نمی شود، حرف جناب آقای طباطبائی را چه کنیم؟ پس ما یک مفهومی را فهمیدیم که این مفهوم در خارج از ذهن ما و در درون ذهن ما هم مصداقی ندارد، پس شما این مفهوم را چگونه انتزاع کردید؟ هیچ، ما به ازا ندارد و از چیزی گرفته نشده است، الان این مطلب را که فرمودند حتّی اگر معنا و مفهوم هیچ را می خواهی بفهمی باید به طفیل وجود بفهمی، «به طفیل وجود» باید بحث عدم مضاف پیش بیاید، تا حل بشود. منتها الان سنگین می شود و خسته می شوید.

پس همه چیز وجود شد، هر اثری هم که ما می بینیم قطعاً همه آثار از هستی است، هر اثر می بینی همه از هستی و وجود است، وجود چیست؟ حقیقت است، واقعیت است، وجود و حقیقت و واقعیت در حقیقت یک چیزند که در حقیقت فرمودید واقعیت و حقیقت یعنی همان وجود. عرض کردیم که در اینجا آقایان فلاسفه می افتند در بحث های وحدت وجود، که حالا وجود متعدّد است یا یکی است؟ وجود اگر متعدد باشد که یکی خدا باشد و یکی خلق، با وحدت عددی چه کنیم؟ اگر وجود یک حقیقت است، پس خدا یعنی خلق؟!! یا خلق یعنی خدا؟!! این هم که نمی شود! پس چه باید کرد؟ ان شاء الله در آینده حل می شود.

ادامۀ درس: «و بدانچه فکر بشر رسید همه را از کانون هستی بدر آورد».

آقا راه افتاده و می خواهد تحقیقات و کاوش کند و چیزی را بسازد یا یک چیزی را بفهمد. آقا! راه افتادی، به کجا می روی؟ می خواهم بروم گیاه را بشناسم! می پرسم آیا گیاه حقیقت و واقعیت دارد؟ می گوید: بله! آخر من دنبال بی حقیقت چرا می روم! تمام رشته های علمی همه در اینکه چون موضوعشان حقیقت دارد و وجود دارد، به دنبال تحصیل می روند. می پرسیم شما چه رشته ای می روی؟ می گوید می خواهم بروم معدن شناس بشوم، زمین شناس بشوم، زیست شناس بشوم، اخترشناس بشوم، نبات شناس بشوم، حیوان شناس بشوم، انسان شناس بشوم. آیا این موضوع علوم شما وجود دارد یا ندارد؟ بله! وجود دارد. بعد ایشان می رود از متن این هستی ها کاوش می کند و بسیاری از چیزها را اختراع یا کشف می کند و می فهمد و مطابق با آن را می سازد، مثلاً بشر اوّلین بار پرنده ها را دیده که اینها اینطوری برای خودشان لانه می سازند، بعد بشر هم برای خودش و با دست خودش و با هزار گرفتاری در درون تپه ها و کوه ها خانه ای مشابه درست کرد و گفت فعلاً برویم در آن زندگی کنیم، ما از یک پرنده که کمتر نیستیم، و اینطور از این ببین و از آن ببین، از این نظام عالم، از آن کلمه وجودی، و آرام آرام بشر هر روز جلوتر می رود و روز به روز کشفیّات بشر قوی تر می شود، این مکشوفاتش، این حقایق را از مجا در می آورد؟ از عدم یا از وجود؟ از وجود است.

ادامة درس: «و بدانچه فکر بشر رسید همه را از کانون هستی به در آورد و از کاوش در کانِ (یعنی وجود و کینونت و حقیقت) هستی بدست آورد و دانستی که سوفسطائی ها به خطا رفتند».

جناب سوفسطایی گفت هیچی واقعیت ندارد و حرف ناروا فرمود. چرا؟ ادله شان را گفتیم و بعضی از ادله ها را نقل کردیم و بعضی از ادله هم مبتنی بر بعضی از مطالب سنگین است که به آینده موکول شد.

ادامة درس: «و حالّی ها ناروا گفتند».

آنهایی که گفتند یک چیزهایی داریم که نه وجود است و نه عدم، و به نام حالّ و ثابت اند که عرض کردیم حرف اینها هم درست نیست.

حالا جملة بعدی آقا خیلی کُد است و خیلی حرف است که:

ادامة درس: «آری همه، هستی است».

لفظ را دقّت کنید! چه شیرین پیاده شد، اوّلاً فرمود: همه، منظور از همه چیست؟ آیا زمین جزء این همه هست؟ بله! آفتاب چطور؟ بله! ماه چطور؟ همینطور! همۀ آن چهار قسمی که گفتیم مشهودات ماست، (جمادات، نباتات، حیوانات، انسان ها) همۀ اینها هستی هستند، وجودند، اینها جزء وجودند؟ بله! دقّت شود! اینجا الان لفظ «جزء وجود» هنوز نیامده است، حرف خیلی سنگین است! عبارت خیلی لطیف است! همه هستی اند، هستی یعنی چه؟ یعنی وجود، همه حقیقتند، همه واقعیتند، همه وجودند.

حضرت آقا! چطور شد وقتی خواستی موجودات را بیاوری در دائره وجود قرار بدهی، لفظ همه را آوردی؟ بعد وقتی خواستی لفظ وجود و هستی را بیاوری این لفظ را مفرد کردی؟ که همه وجودند، وجود! این لطافت را دقت بفرمائید! در جلسات قبل عرض شد که ابتدا، آقای فیلسوف وقتی وارد بحث می شود، می گوید: موضوع بحث من «وجود» است، بعد به او بفرمائی که آقا وجود با موجود فرق می کند؟ می گوید: نه، موجود آن است که مبداء اشتقاقش به نام وجود در این مشتق اخذ شده است، می پرسیم: آقا! وجود یعنی چه؟ می گوید: هستی! موجود یعنی چه؟ آنچه که هست! حالا از شما بپرسیم: آقا! خودِ این آنچه که هست، وجود است یا عدم؟ اگربخواهید بفرمائید آنچه که می خواهیم بگوییم هست خود آن، وجود است، یعنی می خواهی بگویی وجود وجودست؟ اینطوری می خواهی بفرمایی؟! خوب معلوم است که وجود وجود است، این که نیاز به گفتن نداشت، لفظ عوض شده است و وجود، وجود است!

اگر بفرمائی آنچه که هست، عدم است؛ این اجتماع نقیضین است! آخر آن که هیچ است و وجود نمی شود، پس موجود یعنی چه؟ قهراً می فرمائی آنچه که وجود است، خود آن هم یعنی وجود. موجود یعنی چه؟ یعنی همان وجود، دیگر زحمت نکشید، منتها ما در مقام این لفظ، یعنی لفظ واو و جیم و واو دال می شود «وجود» و لفظ میم و واو و جیم و دال می شود «موجود»، و در مقامِ لفظ و معنا که می خواهیم این دو لفظ را معنا کنیم، یکی را مبدأ می گوییم و دیگری را مشتق، امّا وقتی می رویم در متن واقعیت می بینیم هر دو شدند یک حقیقت، مثل اینکه الان از کسی بپرسیم: آیا شما وجودید؟ می گوید: بله! می پرسیم: آیا شما موجودید؟ می کوید: بله! موجودیم یعنی چه؟ یعنی این شخص، کسی است که وجود است، می گوییم ایشان که کس است، آن کس بودن ایشان غیر از وجود بودنش است؟ می گوید: خیر! آن کس بودنش همین وجود بودن است، فقط در مقام لفظ و مفهوم و ذهن یک مقداری ما این موجود و وجود را تفکیک می کنیم، امّا در متن خارج یکی است. درست است؟ پس در متن خارج وجود و موجود یکی است، گویا می خواهید بفرمائید همه وجودند، یعنی بگویی زمین موجود است، آسمان موجود است، آفتاب موجود است، انسان موجود است، حیوان موجود است، بعد هم می گویی: خود این آفتاب و آسمان و حیوان و ... مگر اینها غیر از وجود چیز دیگری هستند که شما می گویید آسمان موجود است، آفتاب موجود است، زمین موجود است؟!! می گوییم: خیر! می خواهیم بگوییم همه شان وجودند، پس همه هستی است؟ بله!

حالا چرا حضرت آقا نفرمودند همه وجودهایند؟ که آفتاب یک وجود، زمین هم یک وجود، من و شما هر کدام یک وجود، آسمانه ا هم وجودهای مختلف، و یک خدایی هم یک وجود، اینجوری بگوییم چطور است؟ الان که ظاهراً ذهن مبارک همه همین هست که من هم هستم، غیر من هم هستند، آنجا در درس اوّل و در کلمۀ اوّل فرمود: وجود است که مشهود ماست، بعد، از وجود یک دفعه رفتند در دامن موجود که وجود است که مشهود ماست و بعد ما موجودیم، جز ما همه موجودند، یک دفعه از یک وحدت، از یک نقطه به نام وجود بودن، آمد در این موجود و آن موجود و من و این و آن غرق شده است. الان می خواهیم از درس اوّل تا درس ششم هر چه را که آمدیم گفتیم مشهوداتند، این یک مرتبه و آن یک مرتبه و ... ، بعد یک دفعه سوفسطائی آمد یک سنگی جلوی ما انداخت، گفت: آقا! خیال می کنید که اینها وجودند!! هیچی واقعیت ندارد!! و ما یک مقدار سختی دیدیم، تا این یک سنگ را کنار بیندازیم و بگوییم: خیر! آقا! حرف ما درست است! حالّی ها هم آمدند یک سنگ اندازی کردند، وقت ما را در درس پنجم هم گرفتند. در درس سه و چهار و پنج، این دو تا سنگ را ما از سر راه خودمان گرفتیم و این راه را باز کردیم که یک مقدار طول کشید و گویا دوباره رفتیم به همان درس اوّل، حال می پرسیم: اینها که فرمودی: وجودست که مشهود ماست و بعد آمدی غرق شدی که ما موجودیم، جز ما موجودند، هر چه می بینیم موجودند،  هر چه می یابیم موجودند،  یعنی این موجودها همه جدا جدا وجود هستند؟!!

اینطوری است که این موجودهای جدا جدا باشند مثل یک اداره و یک موجودی هم جدا به عنوان رئیس اداره که این رئیس اداره بشود یک وجود اداره کنندۀ این مجموعۀ پرسنل در تحت تکفّل آقای رئیس!! اینجوری بگیریم؟!! عبارت را دقت بفرمائید:

ادامة درس: «آری همه هستی است و هستی، حقیقت است و حقیقت است که گردانندۀ نظام است».

اینطوری است که گویا دوباره همان درس اوّل هماهنگ می شود، چون همان اوّل گفت: ما موجودیم و جز ما موجودند و ما اینها را باز کردیم، جمادات موجودند، نباتات موجودند، حیوانات موجودند و  من هستم و طیف من که انسان های دیگر غیر من هم موجودند، آمدیم در دریای کثرت غرق شدیم، بعد برای اینکه در این کثرت وحدت عددی پیش نیاید، حضرت آقا از همان اوّل فرمودند: وجود است که مشهود ماست، وجود را به لفظ مفرد آوردند، موجود هم نفرمودند! بلکه فرمودند: وجود، هستی. بعد الان که دو تا سنگ اندازی را رد کردیم و یافتیم که همه وجودند، باز دوباره آمده که ما موجودیم و جماد و نبات و اینها همه را آورده غرق در هستی و وجود کرده است و فرموده همه وجودند. پس این همه وجود را چه کسی می گرداند؟ گردانندۀ اینهمه کیست؟ که می فرمایند: گردانندۀ این همه، حقیقت است، وجود است! و این عین عبارت حضرت آقاست که می فرمایند: و حقیقت که گردانندۀ این نظام است. تا اینجا را هنوز ذهن می کشد، بعد می فرمایید که حقیقت است که گردانندۀ نظام است یعنی چه؟َ که در ادامه می فرمایند:

ادامة درس: «بلکه عین نظام است».

این را باید حل بفرمائید! این جمله باید حل بشود! از این جمله چه می خواهی؟ آن حقیقت عین نظام است یعنی چه؟ یعنی یک حقیقتند؟ برای اینکه عینیت یک حقیقت است دیگر! مثل اینکه بگوییم: آقا! جنابعالی عین خودتی، عین ذاتت هستی، متن وجودی خودتی؛ یعنی من عین خودمم، یعنی خودمم دیگر! یک حقیقتم دیگر! که بحثش ان شاء الله برای جلسه بعد مطرح خواهد شد. 

 

«الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

                      

5 تیر 95

 

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد