بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 126 (درس بیست و هشتم)

 

ادامۀ درس: «هر یک از این قوا بسیط اند و از آن ها جز یک عمل صادر نمی شود، چنانچه حواس ظاهری را می بینی که هر یک را فقط کاری بخصوص است؛ از چشم جز دیدن نیاید و از گوش جز شنیدن».

توجه هم داشته باشید عزیزان که الان داریم راجع به قوای نفس ناطقة انسانی حرف می زنیم به لحاظ این نشئه است، به لحاظ طور وجودیِ در عالمِ ماده و طبیعت است نه به لحاظ عوالم وجودی نفس، آنطوری نه! انشاءالله که طور وجودی عوض بشود می بینید که از هر یک از قوای انسان، کارها ساخته است. الان مطابق با این نشئه می فرمایید که هر یک از این قوا بسیط اند یعنی یک قوه اند، بر خلاف مرکب، و اصطلاح بسیط و مرکب، خیلی در بین آقایان، گوناگون معنا می دهد؛ مثلا در طب، یک چشم را می فرمایید بسیط، دو چشم را با هم می فرمایید مرکب، یک گوش را می فرمایید بسیط و دو تا را می گویید مرکب، اما اینجا که الان می فرمایید قوای نفس، هر یک بسیط اند، توجه داشته باشید که قوای نفس، غیر از آلات نفس اند، مثلا قوة باصره غیره از آلت باصره یعنی چشم است، یعنی این دو چشم ظاهری ما، آلت قوة باصره اند. قوة باصره، آن قوة بینایی را می فرمایند. اینطور نیست که در ما دو قوة بینایی وجود داشته باشد. ما یک قوة بینایی داریم، منتها این یک قوة بینایی، دو وسیله و دو آلت برای دیدن دارد؛ یکی این چشم است و یکی چشم دیگر، و لذا خود قوه بسیط است. مثلا قوة خیال بسیط است، یعنی ما یک قوة خیال داریم و اینطور نیست که در هر شخصی از انسان بیش از یک قوة خیال وجود داشته باشد و همینطور است قوة سامعه و شامّه و لامسه و قوای نباتی مثل قوة نامیه و قوة مولده و جاذبه و ماسکه و ...، اینها همه بسیط اند، هر کدامشان یک قوة هستند. حالا مثلا قوة جاذبه در جذب غذا در سراسر این بدن چقدر آلات و ادوات برای جذب غذا دارد، آن فراوان است. قوة مولده، قوة نباتی اش یک قوه است، بسیط است، اما این قوة مولده چقدر در بدن آلات و وسایل دارد که به توسط آنها کار می کند، آنها حرفی است که آن قوة مولده هیچ موقع در انسان خراب نیست، آن قوه را هر شخصی دارد، اما وسایل و آلاتش می بینید از کار می افتد و دیگر فرض، شخص بچه دار نمی شود و عقیم می شود. آن قوه باصره را همه دارند و همه می توانند بینا باشند، حالا یک بنده خدایی اگر کور مادرزاد به دنیا می آید اینکه این فرد از مادرزادی، نابینا به دنیا می آید، نه اینکه قوة باصره را اصلا نداشته باشد، قوه دارد، اما قوة باصره اش آلت ندارد، وسیلة دیدن ندارد، و همینطور است کَر مادرزاد یا به غیر مادرزاد که مثلا خیلی از عزیزان در جبهه معلول دو چشم یا معلول دو گوش اند، اینها نه اینکه آن قوة شنوایی را از جنبة فنی و علمی از دست داده باشند، آن قوه را دارا هستند، منتها قوه اش آلت برای شنیدن ندارد. این گوش ظاهری اش، آن عصب هایش، آن پرده های کذایی اش و ... ، ضربه دیده است، اینها که وسایل اند، آن وسایل از کار افتاده است. لذا همین آقا که الان می بینید مثلا فرض از دو چشم نابیناست، به خواب می رود و از خواب که برمی گردد چه چیزها خواب دیده است! لذا قوة بینایی دارد، نه اینکه قوة بینایی نداشته باشد و همینطور امور دیگر. لذا اصل این قوه در نفس، بسیط است منتها آلات این قوه در نفس تعدد داشته باشد مهم نیست؛ مثل اینکه نویسنده، یک شخص جنابعالی هستی و حالا گاهی با این قلم می نویسی، گاهی با آن مداد می نویسی، گاهی با آن خودنویس می نویسی. قلم هایت متعدد هست، اما تعدد قلم دالّ بر تعدد نویسنده نیست، نویسنده، یک حقیقت است. فرض، آن دستی که می نویسد یک دست است اما آلات و ادات و وسایلش مختلف است. حالا بعد می فرمایید که هر یک از این قوا چون بسیط هستند یک کار را انجام می دهند؛ چشم در این نشئه کارش فقط دیدن است، دیگر شنیدن از چشم برنمی آید، لمس کردن نخیر مثلا! چشیدن نه! بوییدن نه! توجه داشته باشید اینجا را که الان دارید می خوانید دارید به طور مادی اش مطالعه می فرمایید، اگر یک وقتی عبارتی یا کتابی را ببینید و مثلا برخورد بفرمایید.

به فرمایش جناب حاجی سبزواری علیه الرحمه، که تا در این نشئه هستیم هر یک از قوای خمسة ما یک کار انجام می دهند، اما وقتی طورمان عوض بشود و آن وقت به نشئة دیگر برویم می بینیم که صحنه برمی گردد، یعنی قوای ما قوی تر می شوند. اینجا که در این نشئه فقط می توانست یک کار انجام دهد، حالا که رفته به عالم مثال و طور وجودی اش عوض شده است، می تواند با چشم، هم ببیند، هم بشنود، هم ببوید، هم لمس کند و هم بچشد، یعنی کار همة قوای دیگر را می تواند انجام دهد. این سعة وجودی در انسان هست، إقرَأ وَ ارقَ؛ فعلا که داریم مرتبة نازله اش را می خوانیم این حرف را می زنیم.

خوب از اینجا عزیز من، یک فرمایشی دارد، از عبارت «مقصود اینکه یکی از آن قوا را که در عداد غاذیه و نامیه و نظایر آن ها آورده اند قوة مصوره است»، بحث قوة مصوِّره دارد پیش می آید.

ادامة درس: «و قوة مصوِّره ...».

اگر چه هر یک از قوا در جای خودش حرف هایی دارند و این حرف ها در تفکر، خیلی به انسان کمک می کند، اما حرف راجع به قوة مصوره، بیشتر در این درس و درس بعدی دارد پیش می آید. و آن این است که قوة مصوره، یکی از بحث هایش این است که آیا یک قوه ای است که غیر از نفس است؟ یا شبیه قوای دیگری که در این درس خواندیم، ایشان هم یکی از شئون نفس ناطقة انسانی است؟ و نفس دارای شئون گوناگون است که شئون نفس بیکران و بینهایت است و ماشاءالله به نفس ناطقة انسانی که عالَم به صورت انسانی ساخته شده است و قرآن به صورت انسانی نوشته شده است. اصلا عالَم به صورت انسان است، نظام هستی به شکل انسان و به هیکل و حقیقت انسان است، قرآن به صورت انسانی نوشته شده است. اینها دالّ بر سعة وجودی من و شماست. نباید معطل باشیم آقا! و افسوس که انسان مشغول به این طرف و آن طرف می شود و حیف است که از آنچه باید به خودش و به حقایق خودش برسد دارد عقب می ماند که او را شئون بینهایت است و یکی از لطایفِ «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» همین است که هر کسی خودش را بشناسد که حقیقتی است دارای شئون غیر متناهی، «فَقَد عَرَفَ رَبَّه» که این شخص ربّ خودش را هم می شناسد که او هم یک حقیقتی است دارای شئون غیر متناهی که ایشان، یعنی این نفس با تمام شئون بینهایتش، یک شأنی از شئون آن حقیقت است. این، یکی از لطایف معنای «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرَفَ رَبَّه» است و هر کسی خودش را بشناسد که دم به دم با تمام این قوایش که الان در آنِ واحد هم می نویسد، هم می بیند، هم می بوید، هم می شنود، بعد از چند لقمه غذایی که میل فرمود، آن قوة غاذیه در کار است، نامیه در کار است، جاذبه مشغول کار است، این همه اعضاء و جوارح، طراوتشان محفوظ است، اتحاد این همه اجزاء و سلول ها و پیوستگی و ارتباطشان برقرار هست و ... ، که شما در آنِ واحد آقاجان، حرف اینکه دارید یک کار، ده کار، هزار کار، یک میلیون کار انجام می دهید نیست، اصلا از این اندازه خیلی بالاتر است که فقط مثلا در مغز نازنین جنابعالی، الان چندین میلیون و چندین میلیارد سلول های مغزی، همه در کار و در تکاپویند و تمام سلول های بدن همه، که اگر اینها را بخواهید به فرض از این کوچکی شان (خُردی شان) دربیاورید (چطور نقشه را مقیاس درست می کنید و می فرمایید به فرض یک سانتش برابر با یک میلیون کیلومتر یا ده هزار متر یا ... است )، اگر این اعضاء و جوارح و این سلول های بدن به این خردی شان را بازش کنیم و همه منبسط بشوند به طوری که فقط یک شخص جنابعالی باز بشوی می بینی که یک سلول بدن شما هست آفتاب، یک سلول بدن شماست ماه و یک سلول بدن شما هست ستارۀ شعرای یمانی و چند تا سلول، یک سری شان کهکشان هستند و همینطور تمام عالم را می گیرد ماشاءالله، حالا ببین که این مقیاس به این عظمت را، این عالم به این عظمت را کوچکش کن، خردش بکن در یک جسم 50 کیلویی و 60 کیلویی قرار گرفته و یک نفس ناطقه هم با این همه شئون غیر متناهی در حال کار است. این چه حقیقتی است؟! این چه حالی است؟! این چه وضعی است انسان دارد که در آنِ واحد این همه قوا و این همه شئون در کارند و نفس از اشتغال به یک شأنی، از شئون دیگرش باز نمی ماند؛ حالا که دارید می بینید‌ (با چشم)، دیگر به گوش دستورِ ایست نمی دهید که جناب گوش شما مبادا بشنوید!! می گوید نخیر، تو هم بشنو! چشم، تو هم ببین! دست، تو هم بنویس! پا، تو هم حرکت بکن! زبان، تو هم حرکتت را داشته باش و تمام اعضاء و جوارح، شما هم محفوظ باشید؛ هیأتتان، ریختتان و شکلتان همه سر جایش باشد که اگر نفس ناطقه، یک آن این مجموعۀ بیکران را رها بفرماید و از این ها منقطع بشود می بینید میلیاردها کار خوابیده است، حالا منتها این جسم چون یک جسم محکم تامّ (به تعبیر آقایان در علم هیئت) است، حالا یک چند روزی طول می کشد تا آدم متوجه شود که اعضاء، از هم پراکنده شده اند و می گوییم دیگر پیکر متلاشی شده است و حالا همان لحظۀ انقطاع هم از همدیگر گسیخته شده اند و کار، خوابیده است؛ مثل اینکه برق برود و یک دفعه یه شهر خاموش بشود، حالا که برق آمده است، کل شهر روشن شده است. حالا حرف از اینها بالاتر است:

               

                ای برون از وهم و قال و قیل من                 خاک بر فرق من و تمثیل من

 

هر چه بخواهیم حرف بزنیم به این زودی ها به آنچه که هستیم نمی شود رسید.

قوۀ مصوره هم یکی از شئون نفس ناطقه است و این قوه هم ماشاءالله چقدر در کار است؛ خوب تمام آن سلول هایی که جنابعالی در علم جدید خودتان می فرمایید (حالا ما از آن بحث هایی که در درس 37 به بعد پیش می آید که بحث ماده و صورت و آن حرف هاست، آن ها را الان فعلا کنار می گذاریم و همین حرف های متعارف روز را می زنیم)، این همه سلول ها در کارند، هر سلولی شکل دارد یا نه؟ حجم و وزن و ریخت و بافت خاصی دارد یا نه؟ سلول چشم با سلول مغز یک شکلی اند؟ سلول چشم با سلول مثلا دست و پا و اعضاء و جوارح، اینها همه یک جور سلول اند یا هر کدامشان یک طبع خاصی دارند؟ چطور اینجا طبعش گرمش و آنجا طبعش سرد است؟! و هر کدام مزاج خاص و ریخت خاصی دارند؟! قوة مصوره باید تمام اینها همه را ریخت بندی کند. کار ایشان این است. این غذایی را که می دهد، انسان الان لقمه را برمی دارد و غذا میل می فرماید، ما چه خبر داریم که از به بعد قوۀ مصوّره در تمام ذرات ریز بدن در چه کاری است؟ که حالا این یک انگشت، چند میلیون سلول در آن است؟! چقدر است؟ این آقا (قوۀ مصوره) باید برای تک تک آن ها صورتگری کند و باز این مجموعه را در کنار همدیگر جمع کند که این انگشت درست شود، آن هم با این سه تا بند بودنش! آن هم با این خطوطش! از آن طرف پوستش آن طور، گوشتش آن طور، استخوانش آن طوری! سلول های استخوان که شبیه سلول های پوست نباید باشند! اینها باید با همدیگر ریختشان فرق کند، آن یک مزاجی دارد و این یک مزاج دیگری، و ایشان از کجا می فهمد که اینها همه را محفوظ بدارد؟ چه حالی اش می شود؟! این قوۀ مصوّره است! که قوۀ مصوره را چه کار کنیم؟ حالا قوای دیگر حرفی است؛ هضم، فقط کار قوه اش هضم کردن است، باصره فقط دیدن و گوش فقط شنیدن؛ اما قوة مصوره کارهای گوناگون دارد! الان این سر را، این بینی را، این ابرو و این چشم را صورت خاص می دهد! حالا تازه خود چشم چه غوغاست! آن طبقات چشم همه صورت مخصوص دارند؛ پلک چشم یک جور و مژۀ چشم طوری و لب ها طوری و گونه ها طوری و چانه طوری و گردن طوری و همینطور ... ، یک شکل و دو شکل نیست که آقا! قوۀ مصوره کارش دوخت و دوز کردن اَشکال و صور است که اینطور اَشکار سازی می کند و بعد اینها همه را به هم دوخت دوز بفرماید که تا یک دست درست شود! چون این انگشت جدا و آن انگشت جدا که دست نمی شود! بالاخره باید انگشتان را به هم اتصال بدهد، هر کدام با شکل خاص، آن هم تا کجا تصویرشان کند! آن هم چه عجیب! چطوری این انگشت را تصویر کند که با این سه انگشت با هم تناسب داشته باشند؟! آخر مناسبت را هم باید حفظ بفرماید؛ یک طوری نباشد که یک انگشت، کلفت و بزرگ شود و آن ها همه کوچک و لاغر، اصلا بد شکل می شوند. بعضی ها را که فرض می بینید صورتشان، شکلشان و بدنشان بندگان خدا، نقص دارد و از اینگونه حالات پیش می آید، چقدر انسان استیحاش دارد او را ببیند! نه اینکه انسان بخواهد با خلق خدا بد باشد، طبع انسان این است که هر چه را که بر اساس طبیعت بالا نیامده، از آن استیحاش دارد! چه می شود کرد؟ این چیست؟ قوۀ مصوره یک کار در بدن می کند؟ و آیا ما باید در بدن قائل به یک قوۀ مصوره بشویم؟ وانگهی، اگر این قوة مصوره یکی هست، بسیط است که یک کار باید انجام دهد؟ کارها که گوناگون است! اگر نه، مختلف است آنگاه باید بر فرض، برای دست یک قوۀ مصورۀ جدا داشته باشد؟! یا پا یک قوۀ مصوره، چشم یک قوه مصوره و ... ؟ چه کارش کنیم؟ خیلی بحث سنگینی است! چطوری باید از این کُتل ها در رفت حرفی است! حرف زدن طوری است، از کتل در رفتن و آرمیدن و قرار گرفتن، طوری است!

ادامۀ درس: «مقصود اینکه یکی از آن قوا را که در عِداد غاذیه و نامیه و نظایر آنها آورده اند قوۀ مصوره است که این قوه، صورتگری می کند و در حقیقت، آن قوای دیگر همه، سَدَنه و خدمۀ او هستند».

آن غاذیه و نامیه و جاذبه و ماسکه و ... ، همه در خدمت این جناب هستند که آنها کارشان را کنند و صورتگری مال ایشان است؛ بالاخره این انگشت، هم غذا می خواهد، هم رشد می خواهد، هم صورت مخصوص می خواهد! حالا رشد دادنش که حیرت اندر حیرت! اما اینکه به این صورت در بیاید که بتواند با تمام بدن تناسب داشته باشد که وقتی این شخص می ایستد، دیگر این مجموعة بدن متناسب باشد، که هر کجایش را نگاه می فرمایی، مثل چشمش، دستش، و همة اعضائ و جوارحش، همه موزون باشند، اینها چه عجیب است!

ادامۀ درس: «ولی این سخن ناتمام است ... ».

که بخواهیم این قوه را در عِداد آن قوای دیگر هم یک قوۀ بسیط بگیریم چطور؟! حالا هنوز حرف ادامه دارد:

ادامۀ درس: «... زیرا قوۀ مصوره مانند قوای دیگر بسیط است و از قوۀ بسیط جز یک کار نیاید».

اینطوری بگوییم؟ اگر اینطور باشد که آخر، حرف یک کار که نیست! ماشاءالله قوۀ مصوره در بدن، میلیاردها کار دارد!

ادامۀ درس: «بنابراین یک قوۀ بسیط چگونه این همه خطوط و صور و هیئات و اشکال گوناگون را به طرزی خاص می سازد».

که اینطور حیرت آور است که اگر تمام دانشمندان جمع بشوند نمی توانند مثل ایشان بسازند.

ادامۀ درس: «وانگهی این قوه آیا یک قوۀ مستقل است یا فرعی از فروع نفس و شأنی از شئون اوست؟».

حالا دیگر دارد ما را می شوراند.

ادامۀ درس: «قوۀ مستقل بودن آن گزاف، زیرا در درس بیست و پنجم دانستیم که انسانی یک شخصیت و هویت است و همۀ افعال و آثار او صادر از یک حقیقت است که آن حقیقت را لفظ «من» تعبیر می کند و هر کسی به بداهت و ضرورت، خود را یک شخص متعین می داند که از مرحلۀ اعلی تا انزل مراتبش، همه یک هویت است و جز یک شخصیت نیست. همانطور که قوای دیگرش از حواس ظاهر و باطن و جز آن ها، همه و همه از فروع و شئون همان حقیقت واحد به نام نفس اند، همچنانکه اندام انسان مانند یک درخت باژگونه است که سر او ریشه، و تن او تنۀ آن، و اطراف وی همه شاخه های اویند».

که این خیلی شریف است. فرمایش از جناب شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی در فصوص الحکم است که انسان هم درختی است، که آن درختِ در خارج هم درخت است، اما آن درخت، درختی است که سر او و ریشۀ او در خاک فرو رفته است و بندۀ خدا، خاکی است، اما این درخت نخیر، این درخت، درختِ آسمانی است که سرش به طرف آسمان است و همیشه سعی می کند که از بالا غذا بگیرد، اما آن درخت سعی می کند که از زمین غذا بگیرد، و لذا وقتی که تخم درخت را بکاری، می بینی که او سعی می کند اول سرش را به طرف پایین کند که به خاک برود تا آنجا ریشه بدواند و بعد از آنجا که یک نصفه اش به طرف خاک رفته و خیالش راحت شده که دیگر، اصلش باقی و برقرار شده، حالا یک نصفۀ دیگرش را بفرستد به طرف بالا که بگوید شما فرع هستید، منتظر باشید که از شما برای شما غذا می فرستیم، حالا آن هم حیرت اندر حیرت! چه کسی به این یک دانه تخم انار، تخم نارنج و تخم پرتقال این را یاد می دهد؟ آقای طبیعی، آقای عالِم تجربی به علم تجربی، همین اندازه می گویی بله، سلول های آن ها نصفه می شوند و یک نصف می شود ریشه و یک نصف می شود ساقه، از خودش نمی پرسی که چه کسی به او گفته این نصف ریشه و آن نصف، ساقه بشود؟ چه کسی ریشه زدن و ساقه شدن را یاد داده است؟ چه کسی؟! او همین مقدار می گوید که نصف می شود ساقه و نصف هم می شود ریشه! همین اندازه را در می رود و حرف تمام می شود و می گوید فهمیده ام! کجا را فهمیدی خدا رحمتت کند؟‍‍! چه چیزی فهمیده شده است و چه چیزی مثلا درست شده است؟! «حکمت»، علم به حقایق اشیاء است، اما جنابعالی انسان نخیر، نطفه وقتی کاشته می شود می گوید آقا ریشۀ من به طرف آسمان هاست که از مغزش که ریشه است باید تمام شئون بدن او از آنجا منشعب بشوند که ریشه اش سَر اوست و به طرف آسمان است. حالا تا از مادر متولد شده همینطور باید چهار چشم نگاه کند ببیند اینها چیست؟ این، مادر است، این شیر است، این پستان است و ... ، و آرام آرام دارد غذا می گیرد و غذا گرفتنش از اینجا شروع می شود و هیچ موجودی مثل انسان نیست. بعد با گوشش بشنود ببیند چه خبر است، چه صوت هایی وجود دارد، چه لحنی، چه نغمه ای و ... . بعد باید ببوییم ببینم از بوییدنی ها چه خبر است؟ بچشیم ببینیم از طعم ها چه خبر است؟ ایشان با این قوا همینطور دم به دم در کار است؛ غذا می گیرد، همینطور آن به آن غذا می گیرد. بالاتر که می آید می گوید این اندازه نخیر! من باید مدرسه بروم؛ مدرسه؟! آقا حوصله داری؟ مدرسه باید کتاب بخوانی، درس بخوانی، مطالعه کنی، معلم و استاد و ... و کتک خوردن دارد، می گوید باشد! من غذا می خواهم، باید غذا بگیرم و به دنبال اینها می گردد که اینها در امور طبیعی هم خیلی به کار می آید، حالا باشد برای شما عزیزان عرض بکنم که انسان درخت باژگونه است دیگر، پس ما از سَر در آسمان فرو رفته ایم، حالا مطلبِ «دل» حرفی دیگر است و فرمایشی دیگر و حرف شریف تری هم دارد. الان داریم انسان را به همین معنایی که داریم پیش می رویم، یعنی انسانی که دنبال تحصیل علوم و معارف و حقایق و این حرف هاست صحبت می کنیم. حالا راجع به دل اجازه بفرمایید حرفی داریم عرض کنیم. بنده خدایی برایش واقعه ای پیش آمد که خیلی جالب بود و حالا بگذریم. حالا از این گردن به بالا، سَر است، چطور سَر درخت زیر خاک است، انشاءالله انسان از این سر، آسمانی است دیگر، و از این طرفش، ساقه اش می شود گردن؛ همۀ اعضای بدن هم در دهلیزهای مغز جایگاه دارند، آن دهلیز ضربه ببیند مثلا قوۀ خیال از کار می افتد، آن دهلیز دیگر ضربه ببیند حافظه از کار می افتد، آن جای مغز ضربه ببیند به فرض چشم از کار می افتد. این هم دیگر سُبّوحٌ قُدّوسٌ رَبُّنا وَ رَبُّ الملائکَة وَ الرّوح؛ و از همۀ اینها آن سلطانِ قوایی که مغز وسیلۀ اوست، قوۀ عاقله است، مقام تفکر کلیات است که فلسفه هم مربوط به عقل است که به یک تعبیر، فلسفه را می فرمایید مقام محمود است و مقام محمود، ادراک حقایق اشیاء است و فلسفه، ادراک حقایق اشیاء است، پس فلسفه و مقام محمود یک حقیقت اند، و اگر ما راجع به ائمه و بزرگان در دعای زیارت عاشورا به جناب حضرت سیدالشهداء عرض می کنیم که برای جنابعالی مقام محمود هست، یعنی مقامِ علمِ به حقایق اشیاء برای جنابعالی است، تو می دانی آسمان یعنی چه، زمین یعنی چه، آب یعنی چه، خاک یعنی چه؛ ما چه می دانیم؟! آن حقیقتِ اشیاء را شما آگاهی دارید، ما چه خبر داریم از حقایق اشیاء؟ علوم تجربی هر چه پیشرفت بفرماید درست، محترم و شریف است، اما تا عالِمش چه کسی باشد؟! تا خواننده اش چه کسی باشد! عالَم، کتاب است برای قرائت انسان، قاری اش جنابعالی انسانی، هر چه تو بخوانی همان مقدار خواندة تو، تو را می سازد. عالَم تمام شدنی نیست. آن انسان های الهی و آن کمّلین و تازه از اینها که بالاتر برویم، آن عالم به سرّ و حقیقت و کمون اشیاء که خیلی عجیب! آخر این انگور (درخت رَز) مثلا چرا باید اینطور باشد؟ چرا درخت انجیر باید اینطوری شکل داشته باشد؟ چرا مثلا؟ و برگ درختِ انجیر چرا باید آنطوری باشد؟ برگ درخت انار چرا آنطوری؟ انار چرا باید اینطوری ساخته بشود که آن دانه هایش اینطوری چیده بشود، آن هم صمد و پر!! طوری این دانه ها با همدیگر ازدواج کرده اند که اگر یک ذره را از این حٌقّه انار بگیری، اجوف پیش می آید که حالا چه شیرین که گفته اند انار که می خورید یک دانه اش را هم نریزید، حالا یک وقتی خراب شد، آنها بحث دیگری دارد، خراب و ضایع شده است، مرکّب هست و مرکب طبیعی ضایع می شود، اما وقتی سالم است نریزید، چرا؟! چون این دانه ها همه با هم ازدواج کرده اند و برای ازدواج خاصیتی است که برای انفراد، آن خاصیت نیست. مثل اینکه بگوییم خانمی که ازدواج نکرده چرا بچه نمی زاید یا این آقایی که ازدواج نکرده است چرا بچه دار نمی شود؟! خوب، ازدواج باید بچه را به وجود بیاورد، این ثمره ای است که مال ازدواج است و بی ازدواج نمی شود. این دو تا و این چهار تا اسم که «یَسَبِّحُ لِلّهِ مَا فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأرض المَلِکِ القُدُّوسِ العَزیزِ الحَکیم»، این چهار تا اسم در اینجا با هم ازدواج کرده اند، یکی ازاین اسماءالله را برداری، دیگر آیه این آیه نیست، آیه عوض می شود و وضع عوض می شود. اینطوری است، این آیه، این حروفش با همدیگر ازدواج کرده اند که این آیه شده است، بخواهی یک حرف را از این آیه برداری و به جای یُسَبِّحُ بگویی سَبَّحَ للّهِ ... ، درست است که این می شود شبیة آیۀ اوایل سوره الحدید، اما دیگر این آیه نیست و این شکل و بافت، عوض شده است.

خوب، حالا چه کسی گفته درخت انار باید اینطوری باشد؟ چه کسی گفته چشم ما اینطوری ساخته شود؟ چه کسی گفته ابرو باید این باشد و بینی اینطوری باشد؟ چه سرّی است؟ چرا باید اینطوری باشد؟ این «چرا» را چه کسی می تواند جواب دهد؟ علوم تجربی که هیچ! نمی توانند از عهده اش بربیایند، فوقش بگوید سلول ها فلان طورند، و حالا سوال می رود به همانجا که چه کسی به این سلول گفته که اینطوری بشود؟ چه کسی باید به این اسرار جواب بدهد؟ آن که صاحب مقام محمود است؟ ایشان هم می تواند جواب بدهد؟ ایشان که علم به حقایق اشیاء دارد، ایشان هم این حقیقت را دریافته است؟ مثلا از خدمت جناب امام صادق علیه السلام سوال کنیم آقا جان این درخت انار چرا به این شکل در آمده و چرا به این شکل ساخته شده است؟ و چه عجب این بندگان خدا! ای خلق الله! به جای اینکه بروید با امام صادق بجنگید، آخر چهار تا سؤال می کردید!! چهار تا حرف می فهمیدید!! سوال از این حرف ها هم می کردید می دیدیم چه خبر است! و این عالَم از ما چه می خواهد! به هر حال آن که دارای مقام محمود است این است که علم به حقایق اشیاء داشته باشد. فلسفه هم که علم به حقایق اشیاء است، پس مقام محمود یعنی  فلسفه! حالا فلسفه؛ لفظی یونانی است و به تعبیر قرآن یعنی حکمت، یعنی به عربی می گوییم حکمت و به لفظ یونانی می گوییم فلسفه، به متعارف خودمانی فارسی می گوییم دانش، به تعبیر قرآن باز می گوییم علم. بالاخره علم، مقام فلسفه، حکمت، مقام محمود و ... ، اینها همه یک حقیقت اند و انسان را عاقل بار آورده اند که تا این حقیقت را دریابد و به این مقام محمود برسد. حالا این قوۀ مصوّره! فرمودندکه انسان:

ادامۀ درس: «سرِ او ریشه و تنِ او تنۀ آن و اطرافِ وی، همه شاخه های اویند، برخی کلان و برخی خُرد، و دیگر اندام هایش نیز همه شاخه ها و اعضای همین یک درخت اند».

و با ایشان در کارند.

ادامۀ درس: «همچنین نفس ناطقه بسان درختی است که تمام قوای او شاخه های اویند».

حالا اینها الان شاخه های بدن ما هستند، تازه جلوتر که می روی، می بینی که نفس ناطقه شده ریشه! حالا به ظاهر می گوییم این اعضاء، شاخه های اویند، جلوتر که رفتیم که نفس ناطقه بشود ریشه، این مغز و سر و اعضاء و جوارح، باز همه می شوند شاخه های او، قوایی هم که تا الان خواندیم، مثل قوای نباتی و حیوانی، همۀ این قوا هم هستند و باز از شاخه ها و اعضاء و جوارح و شئون اویند! یک چنین حقیقتی است که در همه جا هم در کار است.

ادامۀ درس: «که تمام قوای او شاخه های اویند. برخی از این شاخه ها در همۀ بدن و به ویژه در ظاهر آن پراکنده است».

مثل جناب قوۀ لامسه که ایشان چه شریف است، از نوک پا تا نوکِ سر، این قوه سریان دارد؛ مثلا پا سرد می شود و یا قسمتی از بدن می سوزد یا فلان چیزِ سفت به نوک پا می خورد و چیز دیگر خیلی نرم است و ... ، همه کار قوۀ لامسه است. در سر هم همینطور و در تمام اعضاء و جوارح، همینطور قوۀ لامسه در آن ها پراکنده است.

ادامۀ درس: «که آن را به تازی لامسه گویند و به پارسی پَرواس (یعنی لمس کردن)، و برخی دیگر تا بدین مثابت در همۀ بدن پراکنده نیست».

که از پنج تا حس ظاهری، این یک حس در تمام اعضاء ظاهر پراکنده است، اما چهار حس دیگر آمده اند جلوی سر جمع شده اند، یعنی به یک تعبیری می فرمایید که آلاتشان! و الا در آن قوۀ باصره و شامه، آن قوه، قوۀ نفس است و آن قوه بما هو قوه، بحث جدا دارد. این چشم، گوش یا دهان برای چشیدن و بینی برای بوییدن، اینها هم آمده اند در ریشه قرار گرفته اند، آن یکی، هم در ریشه است و هم در تمام اعضاء و جوارح و شاخه ها و همه جا پخش شده است.

ادامۀ درس: «بلکه تعلق آن اختصاص به اندام خاصی دارد، چون قوۀ باصره و ذائقه و سامعه و شامّه و قوای دیگر».

شبیه قوۀ جاذبه، نامیه، مُنّیه و امثال این فرمایشات.

ادامۀ درس: «پس مصوّره، چون قوای دیگر، یکی از فروع و شئون نفس است. اینک می پرسیم که قوه مصوّره یکی است یا چند چیز است؟»

اگر یکی باشد قرار شد که از قوۀ بسیط، بیش از یک کار ساخته نباشد، در حالی که ایشان این همه کار دارد انجام می دهد. یا بگوییم گوناگون است یا اینکه بگوییم نخیر، چه کسی گفته حتما باید قوه، یکی باشد و یک کار انجام دهد؟ بله، اینطوری که می بینیم، می بینیم که چشم برای دیدن است و گوش برای شنیدن. شاید چشم به غیر از دیدن، کارهای دیگر هم انجام دهد. حالا در قوۀ لامسه که خیلی عجیب است، قوۀ لامسه تقریبا کار قوای دیگر را هم گهگاهی می کند؛ مثلا گاهی با یک دست زدن به چیزی، گویا که او را می بیند و می گوید این شکلش اینطوری نیست؟ می گوید چرا! این هم خیلی عجیب است! و گاهی قوۀ لامسه کار قوۀ شامّه را هم می کند، گاهی قوۀ لامسه کار قوۀ ذائقه را هم می کند، البته نه اینکه کارهایش این باشد. قوۀ لامسه خیلی عجیب است در ادراک، و خیلی از جاها که چشم و ... ، از کار بیفتند، قوۀ لامسه می تواند کار اینها را انجام بدهد و به خصوص آنهایی که نابینا و ناشنوایند، آنقدر قوۀ لامسه شان قوی است که خیلی چیزها را از آن راه می فهمند. این هم از آن کارهای حیرت آور جناب ارباب، خداست.

ادامۀ درس: «در صورت نخستین (که قوۀ مصوّره یکی باشد)، بسیط است یا مرکب، و اگر بسیط باشد، از قوۀ بسیط، جز یک کار نیاید و حال اینکه اشکال و صور و هیئات اندام های بشری از رگ های مویی گرفته تا استخوان های رانی، بسیار است، مگر اینکه کسی قائل شود که برای هر یک از صورت آن اندام ها، قوۀ مصوره ای جداگانه است».

یعنی هر اندامی برای خودش یک قوۀ مصوّره داشته باشد و قوۀ مصوّره آن اندام خاص، برای خودش فرض بفرماید یک کار را انجام بدهد! اینطوری بگوییم؟! یا اینکه بدن، مجموعا یک قوۀ مصوّره دارد؟ آن هم اگر یکی است، بسیط است یا مرکب است؟

ادامۀ درس: «اگرچه هر عضوی باز مرکب از اجزایی است».

حالا تازه بفرمایید دست یک قوۀ مصوّره دارد، اما مگر این دست، کم اَشکال دارد؟ حداقل پنج تا انگشت دارد که تازه همین یک انگشت می بینید که بندهایی از همدیگر جدا جداست که چه حساب هایی دارد، تازه پوستش یک شکل خاص دارد، گوشتش شکلی است، استخوانش مخصوص است و ... .

ادامۀ درس: «که باید هر جزء را قوۀ مصوّره ای باشد و در صورت مرکب بودنِ قوۀ مصوّره نیز سخن های بسیاری پیش می آید».

که اگر این قوۀ مصوّره بسیط نباشد و مرکب باشد، مرکب باشد یعنی یک قوه ای باشد که بشود از او کارهای گوناگون صادر بشود، اگر کارهای گوناگون است پس بگوییم یک قوۀ مصوره در کل بدن باشد و از او این همه صورت های مختلف باشند که در اینصورت بسیط نباشد و مرکب باشد، باز هم همین سوالات پیش می آید و همین حرف ها را حق دارید بپرسید.

ادامۀ درس: «و در هر دو صورت - چه بسیط چه مرکب – اِشکال فوق اِشکال به میان خواهد آمد».

همینطور پشت سرهم که بالاخره چه بسیط باشد چه مرکب، این هم کاری که در بدن دارد انجام می شود آیا یک قوه است ایشان، یا مختلف است؟

ادامۀ درس: «و سر انجام برگشت این قوه، به نفس ناطقه خواهد بود که از شئون نفس است و تازه این خود، اول کلام است».

که آیا تازه قوۀ مصوّره از شئون نفس است؟ حالا تازه از شئون نفس هم باشد، آیا نفس من و شما یا به یک تعبیری خود من و شما فهمیدیم که باید بینی را اینطور صورتگری کنیم، چشم را آنطوری، اعضاء و جوارح را آنطوری؟یعنی ما خودمانیم که فهمیده ایم؟

ادامۀ درس: «که این همه تدبیر و تصویر و تصرف و نقشه کشی و هزاران کار شگفت انگیز نفس چگونه است؟»

ما خودمان چه خبر داریم؟ این همه ماشاءالله عقلا هستند! حالا اگر به این آقای مبتکر، مخترع و این همه دانشمندان بگوییم که شما هر کدامتان ماشاءالله این ساختمان بدنِ به این عظمت خودتان را ساختید، خوب حالا بیایید یکی مشابه آن را هم بسازید! هر چه امکانات هم می خواهید به شما می دهیم! پوست برای شما می آوریم، گوشت هم می آوریم، استخوان هم می آوریم، به شما خون هم می دهیم و همه چیز را آماده هم می کنیم، آیا می شود؟ تازه درست است که بشر این مقداری را هم که انجام داده است کم نیست، حرف این نیست که بخواهیم بگوییم کار بشر نه، تازه همان جاهایی که دارد ابتکار به خرج می دهد و به ذهنش آمده و اینطوری خطور کرده یعنی چه؟ این یعنی چه؟! او از همین مقدار هم در می رود و می گوید من خودم فکر کرد یافتم! خوب، فکر کردن یعنی چه؟ می گوید از معلومات خودم یافتم! خوب، از معلومات یعنی چه؟ معلومات کجاست؟ کیست؟ همۀ حرف های ما از روبَنا شروع می شود، یعنی هیچ گاه از ریشه شروع نکردیم! آن «یعنی چه» جواب داده نشده است! فلان نفر مثلا در فلان آزمایشگاه چند بار تجربه کرده، بعد انتقال پیش می آید و می گوید به فلان مطلب منتقل شدم! این است! خوب درست است، همین مقدار که می گوید تجربه کردم و منتقل شدم به این مطلب، اما دیگر خبر ندارد که در این انتقالش و در آن مقامِ فهم در تجربه اش، چقدر عوالم غیر متناهی دخیل بوده اند! او خیال می کند که خودش استقلال وجودی دارد و مشغول کار خودش است و به کسی کاری ندارد، و همین مقدار! می گوید من خودم تجربه کردم فهمیدم، آزمایشگاه خودمان بود، دستگاه را هم خودمان ساختیم و همه را خودم درست کردم، و خبر ندارد که سر تا پای وجودش و آنچه که او ساخته و آنچه که به فکرش رسیده، اینها همه منشأیی دارند، نه یک منشأ، بلکه آنقدر عوالم در کار هستند که حالا مثلا فلان ستاره را از آسمان بگیر!‍ طوری است! نوعا مجانین در نیمۀ اول ماه، نطفه شان منعقد شده است و وقتی که اول ماه می شود سرگیجه هایشان شروع می شود و بیشتر فوران دارند، تا شب چهارده که شد و برگشت، می بینید که آرام آرام اینها حالشان خوب می شود مثلا! این چطوری است باز؟ در شب اول ماه، (مونْک (مانک، هلال ماه به تعبیر شریف مازندرانی))، که وقتی هلال ماه خیلی تیز و باریک باشد، می گویند اول ماه، که به تعبیر خوش مازندرانی ما، وقتی پیرمردها و قدیمی های ما به آقا و روحانی می رسیدند (به اصطلاح خودشان ملا عمو)، می گفتند که «ملا عمو، مونکِ تِک تِجه یا نه»، یعنی ماه، اول ماه شده یا نشده است؟ مردم روی اصطلاح حرف می زنند، خوب حالا اول ماه در آن گوشۀ افق، فرض ماه یک طلوعی کرده است (که الان به ظاهر داریم حرفی می زنیم و روی فن هیئت خیلی نمی شود حرف زد)، بعد هم زیر افق رفته است، و مثلا به اندازۀ پنج یا ده یا پانزده درجه، ارتفاعی پیدا کرده و بعد همان جا هم غروب کرده است، آن وقت شبش اگر نطفۀ بچه منعقد شود، این بچه دیوانه در می آید. خوب این یعنی چه؟ و آنجا به اینجا چه تأثیری دارد؟ این که می گویید که ما خودمان زن و مرد بودیم و خودمان بچه دار شدیم و مادر می گوید خودم زحمت کشیدم و نُه ماه حمل کردم و هیچ کس دخالتی نداشت، چطور؟! و چه خبرها و چه خبرها! حالا حالات ستارگان چطور است و آقای منجّم می رود بافت ستاره ها را بررسی می کند و احکام نجومی پیاده می کند که صد سال، دویست سال بعد چه خبر است، مثلا هر سالی که محرم از روز یکشنبه شروع شود چه حوادثی واقع می شود و ... ، اینها احکام نجومی است، هست! حرف هایی پیش می آید! این ارتباطات چگونه است؟ و شخص می گوید ما خودمان به ذهنمان رسیده و تجربه کردیم و اینطوری یافتیم، و خبر ندارد که این همه عوالم وجودی در این یافته اش شریک هستند و ایشان گمان می کند خودش استقلال وجودی دارد.

ادامۀ درس: «به هر حال این همه تدبیر و تصویر و تصرف و نقشه کشی و هزاران کارهای شگفت انگیز نفس چگونه است؟»

شما از درون خودت چه خبر دارید؟ این همه اعضاء و جوارح در کارند، ما چه خبر داریم؟ ما که تازه یک کسی مطلب را برایمان باز می کند، باید اسم را یاد بگیریم که مثلا این دل که ما می گوییم دل داریم، این دل به جای قلوه در کجا قرار گرفته است؟ تازه مثلا یک کسی بگوید در سمت چپ است، می گوییم فکر می کردم در شکم است که! یا بگوید کبد کجاست، می گوییم نمی دانیم! کلیه ها کجا نصب اند؟ خبر نداریم، پس چطور خودت ساختی که حتی علم اولی اش را خبر نداری اینها جایش کجاست؟ که اگر یک موقع مثلا دلش درد گرفته بود، می گوید کبدم درد گرفته است! آخر کبد که اینجا نیست که می گویی کبدم درد گرفته است مثلا! پس چطور آن را ساخته ای؟

ادامۀ درس: «البته در پیرامون قوۀ مصوّره مباحثی پیش خواهد آمد و تحقیقی شایسته تقدیم می داریم».

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/2/26

 

 

 

 

 

 

 

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد