بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 127 (درس بیست و نهم)

 

درس بیست و نهم: «این درس نیز در پیرامون قوۀ مصوّره و قوای دیگر چندی است که در دروس گذشته عنوان شده است. در کار قوۀ مصوره تا اندازه ای آشنایی پیدا کرده ایم. اینک در تعریف آن به نقل عبارت شیوا و رسای جناب استاد بزرگوارم علامه شعرانی در شرح تجرید خواجه نصیرالدین طوسی تبرک می جویم: «مصوّره یکی از خوادم و شعب قوۀ مولده است و آن‌ (مصوره)، قوه ای است که نطفه را در رحم به اقسام و اعضای مختلف تقسیم می کند و به هر یک، صورتی خاص می دهد و در هر یک ماده ای خاص به کار می برد، موافقِ حکم و مصالحی که عقل انسان از ادراک آن عاجز است.»».

به حقیقت، انسان در مقام فهمِ حقیقتِ کار قوۀ مصوّره چه می تواند بگوید؟ که از خادم های جناب قوۀ مولّده است و می خواهد برای بقای نسل آن موجود، خدمتی را از خودش ارائه بدهد و آن این است که بیاید نطفه را دوخت و دوز کند و او را به اعضاء و جوارح تقسیم کند، حالا چه حالی اش می شود این قوه مصوره، که الان برای شما سؤال پیش می آید که آیا حقیقتا، تقسیم کننده، خود قوۀ مصوّره است که بیاید این نطفه را به اقسامی تقسیم بفرماید؟ وانگهی این قوۀ مصوره در ابتدا که در رحم می خواهد نطفه را تخطیط کند و او را بدوزد، اعضاء و جوارح را به هم اتصال بدهد، هنوز آن موقع که نفس کودک تحقق پیدا نکرده است! و مراد از اینکه قوۀ مصوّره قوه ای است که در رحم نطفه را به اقسام و اعضای مختلف تقسیم می کند، آیا قوة مصوّرۀ مادر است که همانطوری که این قوه، غذای مادر را گرفته و دارد اعضاء و جوارح بدن مادر را صورتگری می کند، یک کار دیگرش این باشد که نطفه ای که در رحم و زهدان او قرار گرفته، آن نطفه را هم صورتگری کند! به هر حال، آیا مراد از اینجا، قوۀ مصوّرۀ مادر هست؟! یا قوۀ مصوّرۀ خودِ این نطفه که الان در رحم منعقد شده است؟ اگر قوۀ مصوّرۀ مادر این نطفه را تخطیط کند، به عنوان یک کمک کار بیرونی که چون نطفه الان استقلال ندارد و توان آن را ندارد که خودش خودش را رشد بدهد و ارتقای وجودی بدهد و بتواند برای خودش اعضاء و جوارح بسازد، فعلا نیازمند به مادر هست، همانطوری که در اصل تکوّن نیازمند به پدر و مادر بود که باید نطفه در صُلب و ترائب پدر ساخته شود و این نطفه از پدر به مادر منتقل بشود و با رطوبت مادر با همدیگر مخلوط شوند، بعد بگوییم می خواهد بچه بشود؛ لذا همانطوری که در اصل تکوّن، نطفه نیاز به پدر و مادر دارد، بگوییم که در تصویر به اعضاء و جوارح شدن هم نیازمند به قوۀ مصوّرۀ مادر است؟! چون پدر که دیگر بعد از انتقال نطفه از پدر به مادر، به یک معنا، دیگر کاره ای نیست! از آن به بعد قوۀ مصوّرۀ مادر این نطفه را در رحم تقسیم بکند به اعضاء و جوارح؟ نطفه علقه شود، علقه مضغه شود، مضغه به صورت جنین در بیاید، جنین تا کودک بشود، دست او، پای او، روده های او، اعضاء و جوارح او، چشم او، گوش او و ...؛ مثلا اینکه چطور الان یک ساختمانی را با آهن اسکلت بندی می کنند، اسکلت ساختمان ساخته می شود و بعد هم این اسکلت را به آجر، به کاشی، به تعمیرات و امثال اینها می پوشانند، آنجا هم اسکلت ساخته بشود و در هنگام ساختن اسکلت این فرزند که هنوز نفس او در حد نباتیت هست، آنجا قوۀ مصوّرۀ مادر، این نطفه را تخطیط کند، تشکیلش کند و شکلش بدهد.

این که الان جناب علامۀ شعرانی می فرمایند که مصوّره، یکی از خوادم و شعب مولده هست، و آن، قوه ای است که نطفه را در رحم، به اقسام و اعضای مختلف تقسیم می کند، مراد قوۀ مصوّرۀ مادر باشد؟! خوب، اگر آن باشد سؤالاتی پیش می آید که قوۀ مصورۀ مادر به چه عنوان و به چه صورت تشخیص داده که باید این نطفه را به صوررت دختر صورتگری کند، یا نخیر، اعضاء و جوارح او را به صورت پسر صورتگری کند؟! این سؤالات هم در اینجا پیش می آید و حق دارید برای فهم واقع و حقیقت این سؤالات را پیش بیاورید؛ دار، دارِ علم است، دارِ فهم است، دارِ شعور است، دارِ آگاهی است.

یا اینکه از خود همین نطفه ای که الان به رحم مادر منتقل شده است، خود این نطفه در متن ذات خودش، قوۀ مصوّره داشته باشد؟! خوب، این هم مطلبی است، سؤال پیش می آید؛ این نطفه که هنوز چیزی نشده است؟ هنوز نفسی پیدا نکرده است؟ این نطفه الان که به صورت مثلا یک قطره آب کذایی است، یک استعدادی در اوست که تعبیر می کنیم به اینکه یک قوه ای در اوست که این قوه می تواند بر اساس اشتداد جوهری و حرکت جوهری، به سرحدّ نفس نباتی برسد، بعد از نفس نباتی، نفس حیوانی بشود، وانگهی آیا به عنوان قوای نباتیۀ بدن انسان مطرح است یا بدن حیوانات که در این بخش با آنها شریکیم؟ یا نخیر، از باب قوۀ حیوانی بدن انسان و بدن حیوانات است؟ یا از مال قوۀ انسانی است؟ این هم یک مطلبی است که اگر بخواهید قوۀ مصوّره را به حساب قوای حیوانی بیاورید، نفس کودک که تا در رحِم است نفسِ نباتی بالفعل است، نفس حیوانی بالقوه است، از مادر که به دنیا می آید، حالا به ابتدایی ترین مرتبۀ نفس حیوانی می رسد که اگر نظر شریفتان باشد آن عبارت جناب صدرالمتألهین را در شب تولد حضرت بی بی خواندیم، و حالا اینجا هم بعدها به عرضتان می رسانیم، پس تصدیق می فرمایید که اگر بخواهیم قوۀ مصوّره را از قوای حیوانی نفس محسوب کنیم، پس تا فرزند به دنیا نیامد و از مادر متولد نشد، همانطوری که تا از مادر متولد نشود، بیننده نیست، شنونده نیست، قوۀ باصره و قوة سامعه و ... ، ندارد، و این اقوا از این به بعد برای او حاصل می شود، آیا هنوز قوۀ مصوّرۀ تحقق پیدا نکرده است؟ آری، آن موقع استعداد این را داشت که بتواند شنوا بشود، گویا بشود، بینا بشود، اما بالفعل بینا نیست، این یک مشکلی است که حلش خیلی کار می خواهد.

یا بگوییم نخیر، قوۀ مصوّره شبیه قوۀ غاذیه، نامیه، مولده، جاذبه، ماسکه و دافعه، از قوای نباتی بدن است نه از فوای حیوانی. از قوای انسانی که به طور قطع نباید باشد، چون انسان که باید تازه از مادر متولد بشود و تا سنّ چهلش، که جناب صدرالمتألهین خیلی دست بالا گرفته است و فرموده است انسان تا چهل سالگی بالقوه است و اگر تازه در مسیر الهی باشد و بعد از چهل سالگی راه درست و هدایت را در پیش بگیرد، حالا انسان ملکی بالفعل می شود. قبل از سن چهل، انسانی نفسانی بالفعل و انسان ملکی بالقوه است طبق فرمایش ایشان! حالا پس آن حالت را نمی توانیم در نظر بگیریم، چون این کودک به دنیا آمده و دست و پا دارد و اعضاء و جوارح دارد، قوا دارد و باید قوۀ مصوره این کارها را بکند. پس تصدیق می فرمایید که باید به حساب قوۀ نباتی بیاوریم، یعنی از قوای نباتیه؛ همانطوری که بدن کودک در رحم مادر غذا می گیرد، حالا غذای آنجا با غذای اینجا، جنس و نوعش از همدیگر متمایز است، بحث دیگری است، اما کودک باید غذا بگیرد تا زنده بماند و رشد کند و قوۀ غاذیه باید داشته باشد و قوۀ نامیه دارد که کودک در رحم رشد می کند، حالا آن موقع هنوز قوۀ مولده مثلا شاید یا داشته باشد یا اگر نداشته باشد بعدها بعد از تولد بتواند تا مثلا به دوران تکلیف و امثال اینها برسد و دارای شهوت و ... ، بشود و قوۀ مولده در او به فرض ایجاد بشود، و یا قبلا آن استعداد قوۀ مولده در او باشد و بعدها به فعلیت برسد.

غرض، قوۀ غاذیه دارد و لذا همین نطفه در رحم غذا می گیرد تا با حرکت جوهری باید سالم بماند تا علقه و مضغه شود که نطفه در ظرف چهل شبانه روز علقه می شود و دوباره باز در ظرف چهل شبانه روز مضغه می شود و دوباره در چهل شبانه روز سوم باید به صورت جنین کامل در بیاید و آن ریخت و ساخت کودک درست شود. پس معلوم است که قوۀ مصوره از اینجا نیاز است. تا قبل از اینکه جنین کامل بشود، حتما قوۀ مصوّره می خواهد که این علقه و این مضغه و این بستۀ ابتدائا نطفه که بستۀ خون می شود و بعدا به صورت یک تکه گوشت در می آید که از آنجا می خواهد تقسیم اعضاء و جوارح شود؛ یک تکه اش قلب، یک تکه اش کبد و یک تکه اش بشود روده هایش، یک بخشش بشود چشم او، گوش او، اعضاء و جوارح او! خیلی حیرت آور است! و این موقع معلوم است که قوۀ مصوّره حتما نیاز است! حالا این قوۀ مصوره در خود این نطفه است که این نطفه را خودش به اقسام گوناگون تقسیم می کند؟ یا این قوۀ مصوّره، قوۀ مصورۀ مادر است که دارد این جنین را به اقسام گوناگون در می آورد که اعضاء و جوارحش را بسازد؟ یا بگوییم که قوۀ مصوره از خود نطفه باشد که همینطور که این نطفه منعقد شده است، در نطفه، آن قوه ای که به نام استعداد نفس نباتی و حیوانی و انسانی شدن است، آن استعداد شکوفا می شود و آهسته آهسته قوای نباتی او در همان جا به فعلیت برسند، وقتی که قوای نباتی اش به فعلیت رسیدند تصدیق می فرمایید که پس معلوم می شود چون دارای نفس نباتی هست، حالا این نطفه دارد علقه می شود، مضغه می شود، جنین می شود، پس نفس نباتی دارد، یعنی اولین پله ای که نطفه قدم بگذارد نفس نباتی باشد، نفس نباتی هم یعنی آن قوه و آن حقیقتی که دارای این قواست: غاذیه دارد، جاذبه دارد، ماسکه دارد، نامیه دارد و ... . بالاخره نفس مادر از بیرون که نمی تواند این نان و آب و غذایی را که میل فرمود و به صورت خون در آمده است و باید به کل بدن تغذیه بفرماید، خود این خون را بگیرد و به روی این نطفه بمالد که او بشود خون بسته! یا اینکه آرام آرام بشود یک مشت گوشت و بعد تقسیم به اعضاء و جوارح و ... ! نخیر، این باید از خودِ متن و از خودِ درونش باشد، یعنی اولین پله ای که قدم بگذارد نفس نباتی باشد، و نفس نباتی قوا دارد؛ قوۀ غاذیه، جاذبه، دافعه، که حالا اگر دافعه در آنجا آن معنایی را که اینجا ظهور می کند نداشته باشد، به هر حال باید قوۀ دافعۀ مادر مضرات غذا را دفع کند و به این کودک ندهد و چه بسا گاهی می بینید قوۀ دافعه اش نمی تواند مضرات را دفع کند و جسم کودک بد بار می آید، بدجور چیده می شود، اعضاء و جوارحش از آن ریخت و هیکل اصلی خودش خراب بار می آید، اینها هم هست! که بگوییم قوۀ مصوره هم در خود این نطفه، به محض اینکه این نطفه آن قوه اش و استعدادی که در آن است و انشاء‌الله بعدها به نحو تفصیل بیشتر می خوانیم، این قوه به حرکت که در آمد، تا حرکت جوهری که پیدا کند یکی از قوایی که در او تحقق پیدا می کند قوۀ مصوره است، منتها این قوای نباتی او با نفس نباتی او در تحت تصرف و تکفل نفس نباتی مادر و تمام قوای نباتیۀ مادر باشد! قوۀ مصورۀ مادر، قوۀ مصوّرۀ این نطفه را کمک می کند، منتها قوۀ غاذیۀ مادر این قوۀ غاذیه را کمک می کند و ... .

به هر حال این سؤال برای ما باید در اینجا در اینجا طرح شود و در خدمت جناب آقای شعرانی طرح بکنیم که شما فرمودید مصوره، یکی از خوادم و شعب مولده است، و آن قوه ای است که نطفه را در رحم به اقسام و اعضای مختلف تقسیم می کند، این قوه از خود همین نطفه هست که قوۀ مصورۀ خود این نطفه و کودک باشد که الان در حال رشد است یا قوای مصوّرۀ مادر هست و قوۀ مصورۀ کودک، فعلا کاره ای نیست، چون هنوز تازه نطفه است و فرض، هنوز کمالی به دست نیاورده است؟ این سؤال هست.

یا بگوییم نخیر، اصل این است که از خود همین نطفه، آن قوه ای که به نام استعداد نفس نباتی و نفس حیوانی شدن هست، آن استعداد به محض تکون نطفه شروع می کند به شکوفایی؛ مثل اینکه چطور هستۀ خرما را که در زمین کاشتیم، به محض اینکه ایشان را کاشتید و زمینه اش آماده شد، حالا درست است که هستۀ خرما دارد از خاک و آب و همه جا غذا می گیرد، اما خودش از درون خودش دارد شروع به شکوفایی می کند، حالا همین فرمایش را در مورد درخت و نبات و حیوان هم پیش بیاورید؛ مگر غیر از این است که این دانۀ گندم را که کاشته ایم، این دانۀ گندم از این آب، از خاک، از حرارت و از هوا استفاده می کند و شروع می شود به شکل گیری؛ ریشه می شود، ساقه می کند، یا خوشه می شود، برگ می آورد، بعد تبدیل به خوشۀ گندم می شود و حاصلش گندم هست؟! این مقدارش چیست؟ این قوۀ مصوّره نیست که در کار است؟ چه کسی ریشه را آنطوری صورتگری کرده است؟ چه کسی این ساقۀ گندم را به این صورت صورتگری کرده است؟ریختش چرا اینطوری شده است؟ ریخت گندم با ریخت جو با صورتگری های برنج، آن هم برنجِ انحای گوناگون؛ آن طارُمش، آن خرسندش، آن صدری اش و ... ، آن یکی گَرده هست، و این یکی مثلا بیضی شکل، و آن یکی به صورت دراز است، و خوشه هایش با همدیگر فرق می کند، بوهایشان از همدیگر جداست و ... ، اینها همه صورتگری می خواهد.

پس تصدیق می فرمایید که هم در نباتات، صورتگری هست، هم در حیوانات صورتگری هست و هم در انسان از ناحیۀ بدن! پس معلوم می شود انسان با حیوان و با نباتات در قوۀ مصوره داشتن، همه با همدیگر شریک اند و قهراً باید قوۀ مصوّره به عنوان قوای نباتی بدن باشد نه به عنوان قوای حیوانی یا قوای انسانی؛ گرچه که در انسان و در حیوان، قوۀ مصوره شریف تر است از قوۀ مصوره در نباتات؛ نباتات همانطور که نفسشان نفس نباتی است و نازلتر است از نفس انسان و حیوان، قطعا قوای نباتی هم در مقابل قوای حیوان و قوای انسان ضعف دارند. درست است که بدن ما جاذبه دارد، غاذیه دارد و نامیه دارد، و این بوتۀ گندم هم همینطور، و آن حیوان و این خروس و این گرگ و این پلنگ و این سگ و این گربه هم قوۀ جاذبه دارند، قوة ماسکه دارند و ... ، اما در هر کدام می بینیم که به شرافت وجودی و به سعه و ضیق نفسشان، قوایشان هم سعه و ضیق پیدا بفرمایند و مراتب داشته باشند که وقتی سلطان این قوا به نام نفس در نبات، انزل از نفس حیوانی است و در حیوان انزل از نفس انسانی است، جناب سلطان وقتی مراتب پیدا کرده است، تصدیق می فرمایید که عساکر و اسماء و شئونش هم با هم مراتب داشته باشند؛ و لذا قوای نباتی در نبات، نازلتر از قوای نباتی در حیوان اند، قوای نباتی در حیوان تنزل یافته تر از قوای نباتی در انسان اند، چون آن سلطان و آن اصل، مراتب دارد. لذا آن را در درس اول به عرض رساندیم که درست است که نبات هم جسم دارد، آن معدنی هم جسم دارد، حیوان هم دارای جسم است و انسان هم دارای جسم است، اما جسمیت اینها مراتب دارد؛ جسمیت نبات به قوۀ جسمیت حیوان نیست و جسمیت حیوان به قوۀ جسمیت انسان نیست، و لذا کوه دماوند با آن عظمت جمادی اش، کرۀ زمین با این عظمت، کرۀ آفتاب با آن حجم عظیمش، می بینید که ماشاءالله یک جسم چهل، پنجاه کیلوییِ یک فضانوردی، نشسته بر روی یک سفینه و وسیله و ... ، و دارد ماه و آفتاب و همۀ ستارگان را در تحت تسخیر خود قرار می دهد که جسم حیوانات اینطوری نیست! و این چه جسمی است که هم می رود در قعر دریا غواصی می کند، هم می رود در آسمان پرواز می کند و هم در روی زمین راه می رود و هم می تواند بالای درخت یا ته چاه باشد؟! همه جا ایشان حضور دارد، حجم و وزنش چقدر است؟ خیلی باشد هشتاد، صد کیلو! اما ایشان چه کاره است و آن چه کاره؟ می بینید که با اینکه ایشان هم جسم است و آنها هم جسم اند! حتی در جسمیت هم مراتب محفوظ است!

غرض، قوۀ مصوّره در نباتات هست، در کانی ها هم هست، در معدنی ها هم باید باشد! حالا آنجا اگر برای معدنی ها نفس نباتی قائل بشوید که در اینجا این یکی معدن به صورت الماس شده است، آن یکی شده فیروزه، آن یکی شده سنگ مرمر، آن یکی سنگ سیاه، این یکی سفید، اینجا معدنش به صورت گچ شده، آنجا معدنش به صورت زغال هست و ... ! این کانی ها هم چه عجیب اند! اینجا هم قوۀ مصوّره می خواهد یا نمی خواهد؟ جای بحث است!

پس در انسان، در نطفه هم قوۀ مصوّره از باب قوای نباتیۀ بدن هست که در خود نطفه، قوۀ مصوره باشد، منتها قوۀ مصوّره اش در تحت تصور قوۀ مصوّرۀ مادر باشد! ولی آن سؤال همچنان باقی است! حالا چه نفس مادر، چه نفس خودِ کودک و این نطفه؛ که حالا نفس نباتی است در تمام مراتب، تا از مادر متولد بشود و بعد از تولد از مادر و همین الان، بالاخره این قوایی که در کارند و نفسی که در تحت تصرف مادر در کار است، باز آن سؤال سر جایش باقی است که نفس و قوای نباتیه و حیوانیۀ مادر و خود این نفس و قوای حیوانی و نباتی نطفه، اینها از کجا حالی شان می شود که اعضاء و جوارح را اینطور بسازند و اینطور شکل بندی کنند؟ اینها از کجا متوجه می شوند باید اینطوری تقسیم بندی کنند؟ یک نقاش یا یک نجار برای صورتگری یک در مثلا چقدر کار می کنند تا چهارچوبش به این صورت باشد، لولاهایش از فلان نوع باشد، لنگه های درش به این صورت باشد، جامی باشد یا غیر جامی باشد، کجاهایش شیشه بخورد و کجاهایش شیشه نخورد و ... ، می بینید که الان یک نجار در تقسیم اعضاء و جوارح یک در، چقدر باید دقیق شود که بتواند همه را موزون و حساب شده بیان کند. حالا تازه در بین ده ها نجار، می بینید یکی خیلی در تقسیم اعضاء و جوارح قوی است و در شکل ساختن قوی است که همه او را پسند می کنند، اما اینجا دیگر سبحان الله! در همین زهدان، در یک وعده دختر بشود، در یک وعدۀ دیگر پسر بشود، و همچنین دیگر اعضاء و جوارح و ... ، در یک کارگاه چندین نوع مختلف ساخته بشود! اینها چگونه و به چه صورت است؟ دست چه کسی در کار است؟ و مادر خودش اگر حالی اش می شود، پس چرا این همه مادرهایی که دختر دارند و پسر می خواهند، یا پسر دارند و دختر می خواهند، چرا نمی توانند به اقتضای خودشان بسازند؟ بشود به اختیار خودشان! اگر سازنده خودشان باشند مادر دلش می خواهد پسر داشته باشد، خوب پسر بسازد‍! چه کسی نطفه را گرفته؟ خودش! چه کسی دارد بچه را بالا می آورد؟ خودش! حالا که این است و سازنده، خودش است، بسازد دیگر! چطور شد که هیچ خبر ندارد؟ چطور شد باید اینقدر سونوگرافی کند و اینجا و آنجا و عکس بگیرد ببیند پسر است یا دختر؟ حالا حوصله هم نمی کند صبر کند تا به دنیا بیاد ببیند چه خبر است! و حال اینکه به تعبیری می خواهد بگوید خودش ساخته است؟؟ قوۀ مصوّرۀ مادر اینها را به اعضاء و جوارح تقسیم کرده است؟ اگر کرده چطور فهمید؟ و چه تشخیص داد؟ وانگهی چطور بر خلاف ارادۀ خودش عمل می کند؟! بگوییم نخیر، اعضای نباتی بدن به عنوان اعضای تکوینی غیر اختیاری نفس ناطقه اند، اینها مثل اعضای حیوانی و قوای حیوانی و انسانی نیست که حالا یک کسی چشمش را می خواهد ببندد نگاه نکند! یک وقتی می خواهد به اراده باز کند، نگاه می کند! یک وقتی گوش خودش را هم انگشت می گیرد نشنود و یک وقت هم نوعا اراده می کند می شنود. اینطوری بگوییم؟ یا بگوییم قوای نباتیه اینطور نیست که جزء اختیار مادر باشد و قوه ای باشد در تحت تصرف نفس ناطقۀ مادر، اما این قوا به اختیار خود او نباشد، تکوینا دارند کار انجام می دهند. حالا این مادر، این آقا، این پدر، ایشان بلد است که فقط این یک لقمه غذا را در دهان بجود و از حلقوم ببلعد، تمام شد!س از آن به بعد دیگر کاری نمی تواند انجام دهد، یعنی خودش اراده ای در تجزیه و تحلیل این غذا ندارد، از آن به بعد، خود قوای دیگر دارند کار می کنند. حالا این قوای دیگر که دارند کار می کنند این به اراده نیست؟ ظاهرا که به اراده نیست! به علم و آگاهی خودِ نفس مادر هم نیست؟ ظاهر قضیه اینطوری است که علم و آگاهی نفس مادر به کار این قوا نیست! حالا یا تقسیم کنیم بگوییم که از باب علم و آگاهی بسیط به این اعضاء وجوارح و به قوا باشد اما علم مرکب نیست؟ یعنی علم ندارد که عالم است، اما عالم هست؟ یعنی عالم هست به قوای نباتی اش که قوای نباتی اش در کارند؟ که اگر نفس ناطقه یک لحظه از بدن منقطع بشود می بیند هیچ از قوای نباتی او دیگر در بدن باقی نمی مانند که به او بگویند آقا ما دیگر کاری به شما نداریم، شما می خواهید از بدن منقطع بشوید بفرمایید، اما ما می خواهیم در این بدن بمانیم و این بدن را سالم نگه داریم!! می بینیم نخیر، اصلا قوای نباتی شأنی از شئون نفس انسانی یا از شئون نفس حیوانی یا از شئون نفس نباتی اند، اما جدا هم نیستند، نفس به قوا و شئون وجودی خودش علم دارد یا ندارد؟ بگوییم نه، به قوای انسانی اش عالم است، و به قوای حیوانی اش عالم است اما به قوای نباتیه اش علم ندارد؟! آیا اینطوری بگوییم؟ یا نه، علم دارد منتها نمی داند که می داند!! که آن علم داشتنش از باب علم بسیط است نه علم مرکب؟! و اگر هم رفته در تالار تشریح و کتاب های آناتومی و امثال اینها خوانده که کار قوا این است، قوۀ غاذیه اینطوری عمل می کند، مصوره کذا و کذاست، اینها علم به علم است؟! آن وقت علم به علم است، علم اولی را که خودش به قوا دارد علم حضوری است یا علم فکری؟ و این دومی که می رود از کتاب و استاد و این طرف و آن طرف می خواند و می فهمد، این که علم فکری است، این علم دوم، علم فکری به علم حضوری است؟ یا نخیر، این دومی را هم می تواند قوی تر کند که علم حضوری به علم حضوری پیدا بفرماید؟! یا اصلا نسبت به قوای نباتی اش علم ندارد؟! آن یکی، تکوینا و طبیعتا در نفس در کار هست و انسان هیچ اطلاعی از او ندارد و اصلا توجهی هم به او ندارد! یا اینکه نفس توجه به او دارد اما خودش در یک مرتبۀ بالاتر متوجه نیست که به قوای نباتی اش توجه دارد‍!! حل اینها خیلی مشکل است! این همه سؤالات را الان پیش آوردیم، که انسان می بیند چقدر مضطرب است، و چه کار کند که از این گردنه در برود و بیارمد؟!

نفس به قوایش علم نداشته باشد؟! به شئون وجودیه اش علم ندارد؟! چطور به قوایش علم نداشته باشد که علمِ نفس به ذات او علم حضوری است، در فلسفه هم می فرمایند که علم نفس به ذاتش، علم حضوری است، علم نفس به قوایش علم حضوری است، یعنی از اینکه الان ما می دانیم که قوۀ خیال داریم، قوۀ عقل داریم و با خیالمان داریم دم به دم صورتگری می کنیم و با چشممان آن فآن داریم می  بینیم، این توجه به قوۀ باصره مان، علممان به قوۀ شامّه و ذائقه و دیگر قوایمان، اینها همه علم حضوری است، نه اینکه بگوید من می فهمم که این چشم من می بیند! علم فکری نیست، علم حضوری است. حالا علم حضوری هست، همینطوری که الان با چشم می بیند، دیگر اول نمی گوید که جناب چشم، شما الان صبر کن نگاه نکن، اجازه بده که من بفهمم که تو باصره هستی، باید بیننده باشی، حالا بعد از آن به بعد باید اراده کنم که تو ببینی! یا اینکه نخیر، توجه نفس به قوۀ باصره اش یک علم حضوری است! علم حضوری او!

حالا اینها چقدر دیگر بحث پیش می آید! آیا این علم حضوری نفس به قوا و شئون وجودی اش، عین همان علم نفس به ذات خودش است؟ یا نخیر، غیر علم او به ذاتش است؟ اگر علم، عین اوست یا غیر اوست به چه معناست؟ همین بحث را در مورد قوای نباتی هم پیش بیاورید؛ بگویید نسبت به قوای نباتی اش هم علم دارد، به قوۀ غاذیه اش هم علم دارد، به قوۀ جاذبه اش علم دارد، توجه دارد و چون نفس توجه دارد، این قوا همه در کارند، مشغول انجام وظیفه هستند، منتها به اینها علم فکری ندارد و اگر به من بفرمایی که آقا شما قوۀ غاذیه، نامیه و ... داری، می گویم نخیر آقا، من اصلا اسم این الفاظ را نشنیده ام، پس الان که این الفاظ را ساختیم و برای این الفاظ یک مفاهیمی را به عنوان تعریف در نظر گرفته ایم، اینها معلوم می شود همه در وادی علم فکری است و نفس به قوایش علم فکری ندارد، علمِ شهودیِ حضوریِ بسیط دارد، بسیط به این معنا که یک علم دارد و آن علم به قواست (این بسیط را به این معنا بگیرید)، منتها حضور ندارد که حضور دارد! نسبت به دانسته های حضوری اش حضور ندارد که لذت عقلانی ببرد، لذت نفسانی ببرد، فقط نسبت به قوایش چون یک نحوه حضور دارد، همین است که تمام قوایش در کارند، عقل او در ادراک است، خیالش هم در ادراک است، وهمش هم در ادراک است و قوای نباتی اش هم در ادراکند، اما نسبت به این حضورش و علم حضوری اش، حضور ندارد که بداند که می داند تا بشود دو علم، دانستن به دانستن! که اگر بخواهد درس بخواند و استاد خدمت کند، الان علم فکری پیدا می کند، بعد این علم فکری به علم شهودی اش زمینه بشود انشاءالله که تا در سیر عملی که وقتی به توجه عرفانی نشسته است، علم شهودی به علم شهودی اولیه اش پیدا بفرماید که آن، لذت ها دارد و خیلی شریف است و خیلی نازنین می شود. این ها هم حرف پیش می آید، این سؤالات باید انشاءالله جواب داده بشود.

الان اجازه بفرمایید ذهن شریفتان تَشحیذ شود، تیز شود که معولا کارد را که با آلت تیز کننده تیز می فرمایید، عرب به این کار، تشحیذ می گوید که تشحیذ، تیز کردن است که نوعا ذهن را به واسطۀ سؤالات گوناگون و انداختن در درون حجم سؤالات سنگین، تیز می کنند که آماده می شود برای فهم و به دنبال لطایف حرکت می کند؛ بله، آنجا چه شده؟ اینجا چه شده؟ پس ما به راحتی خیال کردیم که همۀ کارهای خودمان را می بینیم اما خبر نداریم! این حالات الان خیلی آدم را پخش می کند و باشد‍، لذت آور است.

«آن هم (قوۀ مصوره) به هر یک، صورتی خاص می دهد»:

خیلی حیرت آور! دندان ها را آن طوری بچیند، آن هم ماشاءالله در دندان چه اشکال خاص! گوش را باید به این صورت دربیاورد! بینی را به این شکل! لب ها را! لپ ها! چانه را و همینطور اعضاء و جوارح باطنی و بیرونی و ظاهری، همه یکپارچه حیرت آور! قوۀ مصوره به هر یک باید شکل خاص بدهد و:

«در هر یک ماده ای خاص به کار می برد»:

همه جا که یک طور نیست، در استخوان که همان ماده را به کار نمی برد که در غضروف یا در پردۀ چشم به کار می برد! آن ماده ای را که در پردۀ چشم به کار می برد که در آب های گوناگون چشم به کار نمی برد! آنجا ماشاءالله چطور دیگ درست کرده است! چقدر خوب! چقدر شیرین! به محض اینکه دل شکست و ناراحت شد، از جناب قلب نازنینش، همین قلب صنوبری شکلش، بخار برمی خیزد! بالای کوه ها گاهی آدم می گوید این همه آب است، این ها مخزنش کجاست و از کجا سرچشمه می گیرد و چرا؟ اینجا آن اَبخِره و بخارهای زیر زمین می آیند به طرف بالای زمین، به سقف جناب زمین، و به سقف دیگ می خورند، و بعد اینجا چطور بخار می آید در دیگ و در کتری و قوری، و بعد اینجا بخار می خورد به سقف، دوباره آب چکه چکه می کند! این جناب بخارها از متن زمین برمی خیزند و می آیند می خورند به سقف این محیط زمین، و اینجا دیگر راه برای در رفتن پیدا نمی فرمایند و از اینجا آرام آرام، این بخارها تبدیل به آب می شوند و نوعا می بینید که بالای دامنه های کوه ها و نوک قله ها چشمه در می آید! اینها چیست؟ جناب سقف دیگ، حالا اگر روزنه ای یا جایی را باز بفرمایی می بینی که این بخارها، آمده اینجا آب شده و آب سرازیر شده است، اینطور نیست که از آن بالاها همینطوری یک چشمه ای و آبی همینطوری بدون بخار ساخته شود و در بیاید! اینجا هم که قلب، آن موقعی که درد ندارد، هر چه دعا بخوانی و هر چه مصیبت بخوانی و آه و ناله کنی، اینجا از جناب سقف، از این چشمه آب نمی آید، وقتی که آنجا درد آمد، از قلب بخار بلند می شود و می آید به طرف بالا و می خورد به سقف مغز و برمی گردد به صورت چشمه، از اینجا آب در می آید! حالا می بینید ماشاءالله این چشمه فوران می کند! اینقدر آب می آید! خوب، این همه اشک از کجاست؟ اینجا در کله، مگر چشمه است و مگر اینجا آب دارد؟ اینجا که یک مقدار مغز است و استخوان کاسۀ سر هست و ... ، این آب از کجا دارد می آید؟ این آب از جناب قلب بلند می شود، درد که بیاید از اینجا بخار می شود و این بخار به سقف جناب دیگ می خورد چون سبک است و به سمت بالا می اید. بعد می بینید که این چشمه از این روزنه که تنها جا و بهترین جایش است باید بیرون بیاید و سبحان الله، در جای دیگر روزنۀ خروج ندارد و از چشمۀ چسم باید در بیاید، و حالا ماشاءالله، به سجده رفته، به درد نشسته، چهله دارد و ... ، این همه اشک از کجا دارد می آید؟ از کجا می ریزد؟ این هم یک ساخت است!

این را نطفه چگونه فهمیده که اینطوری باید برنامه ریزی کند؟ اشک باید از این طرف در بیاید؟! چه حالی اش شده است؟ مادر چه حالی اش شده است؟ خود ما چه حالی مان است؟ آقا، خدایی اش از بس که این مطلب سنگین است، دیگر خداوند یک آیه برای ایشان یعنی برای این صورتگری نازل کرده است، از بس که مهم است فرمود، یعنی پای همۀ فرشتگان را برمی دارد، پای همۀ عوالم وجودی را هم می گیرد، به ظاهر می فرمایی نفس مصورۀ نطفه، نفس مصورۀ مادر، نفس مصورۀ انسان، قوۀ مصورۀ حیوان، قوۀ مصورۀ نبات و معدن و ...‌؛ حالا تازه این سنگ هم که به این صورت ساخته شده یا این تکه خاک اینطوری است، این آب به این شکل است، این ابر به آن رنگ و به آن شکل است، که سبحان الله، این ابر است، این حامل باران است، خودش در همین هوا و در همین فضاست، تا این فضا و هوا در موطن خودشان هستند سنگین نیستند؛ الان می رویم داخل رودخانه یا آب دریا فرو می رویم، این همه آب دریا بالای سرمان قرار گرفته، اما روی دوش ما سنگینی نمی کند، حالا همین جا بیاییم در کنار این دریا، و یک مَشکی را از آب دریا پر کنیم، 20 کیلو، 50 کیلو، 100 کیلو، حالا می خواهیم حملش کنیم نمی توانیم! چطور شد که وقتی در آب رفتیم این همه آب روی دوش و پشت ما قرار گرفتند و بدن احساس سنگینی نکرد؟ هر چیزی که در موطن خودش قرار بگیرد وزن ندارد؟ این همه هوا الان بالای سر ماست که ما در قعر دریای هوا هستیم، محیط زمین دور تا دور زمین، بالای سر ما تا 21 فرسخ هواست،  و تازه عمق دریا که 19 کیلومتر است! این همه هوا بالای سر ماست و ما هم در قعر دریای هواییم و همینطور به راحتی مثل ماهی ها در رفت و آمد و آمد و شدیم، و هیچ احساس سنگینی نداریم، حالا همین ابر و همین هوای به این سبکی که چون در موطن خودشان هستند سبک اند، حالا از جایشان باران که می شوند و پایین می آیند میلیون ها تن سیل می شوند و جنگل ها را می رند، خانه ها را می برند، زمین ها را خراب می کنند و ... ، اینها چیست؟ آیا اینها در غیر جایشان قرار گرفته اند که اینطوری می کنند؟ آن بالا آنطور سبک است و این پایین که آمده اینطور سنگین است!!

از بس که قضیۀ صورتگری برای خداوند اهمیت داشت، آن وجودِ غیر متناهیِ هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن، تاب نیاورده و در قرآن در اول سورۀ مبارکۀ آل عمران، می فرماید: «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ کَیفَ یَشاءُ» که ضمیر «یَشاءُ»، برگشتش به هُوَ است که اوست که شما را در رحم های مادرانتان صورتگری و تصویر و دوخت و دوز و شکل بندی می کند، خَلَقَ کَیفَ یَشاءُ، آنطوری که خودش می خواهد، به دلش است، به علمش است، به دانایی مطلقش است، بر اساس نظمِ چینش أحسن هستی است! ایشان خودش فقط در کار است! پس موجودات عقلی، نفس ناطقۀ انسانی، نفس مادر، نفس این کودک و ... ، اینها الان هیچ کدام در این تصویر و صورتگری دخیل نیستند؟! چه عرض کنیم! اگر بگوییم که مثلا نفسِ قوۀ غاذیه و قوۀ مصوره در بدن نباشد، چطوری می خواهد از بیرون همینطوری این بدن تصویر بشود؟ شکل بندی شود؟‍! چه عرض کنیم؟ این هُوَ چیست؟ از بس که مقامِ توحیدی است!!

این آیه از آن آیاتی است که از غُرر آیات قرآن کریم است، این است که نوعا آقا در فرمایشاتشان این آیه را می خوانند، از بس که آیه سنگین است، به عمق آیه رسیدن سخت است! آن حقیقتِ توحید صمدی قرآنی در این آیه بسیار قیام می کند: «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ»، اما الان در ابتدای راه هستیم. بله، قوۀ مصوره در این اعضاء و جوارح به هر یک صورتی خاص می دهد، خوب چه حالی اش می شود؟ و در هر یک ماده ای خاص به کار می برد، حالا چه حالی اش می شود که در گوش باید مادۀ سازنده اش این ماده باشد، در چشم آن ماده، پرده های چشم آن، مژه این، و ... ، و اگر غذای این و مادۀ این با مادۀ آن با هم خلط شوند، اصلا شکل شخص به هم می خورد و اعضاء خراب می شوند و از آن وزانت و موزون بودنش می افتند! آن هم موافقِ حکم و مصالحی که عقل انسان از ادراک آن عاجز است؛ حالا تازه عقل انسانی که فوقِ قوای حیوانی و نباتی هست، ایشان در کار قوۀ مصوره عاجز است، می خواهد بفهمد، به علم فهم فکری می خواهد به اسرار این قوه برسد عاجز است، آخر به چه دلیل گوش را اینطوری کرد؟ به چه دلیل بینی را آنطوری کردی؟ چرا دندان ها را اینطوری ساختی؟ به چه حکم و به چه مصلحت؟ ما همین قدر فقط الان به ظاهر می دانیم باید دندان پیشین ببُرد، دندان پسین بلغور کند، آن دندان واپسین اینها را نرم کند و ... ؛ حالا به غیر از اینها باز خواص این دندان چیست؟ آن سرّش و اسرارش چیست؟ اینها یعنی چه؟ اینها را چه می دانیم؟ به علمِ فکری عقلانی می خواهیم به اسرار کار این قوۀ مصوره برسیم؟! هیچ سر در نمی آوریم. از یک طرفی چه کسی اینها را ساخته است؟ نفس ناطقه، در تحت تدبیر ملکوت عالم! حالا چون الان در ابتدای راه هستیم هنوز تحت تدبیر نیامده است می گوییم پس نفس است و قوۀ مصوره و قوۀ مصوره اینها را به این شکل ساخته است به علم حضوری! بعد ما می خواهیم با علم فکریِ عقل به سرّش برسیم، نمی رسیم! با علم شهودی می شود؟ که عقل انسان از ادراک آن عاجز است، یعنی به علم فکری نمی توانیم به سرّش برسیم! پس به علم شهودی می رسیم؟ اگر به علم فکری نشد، به علم شهودی می شود. آن را باید از کجا کسب کنیم؟ آن را چگونه باید به دست بیاوریم؟!

انشاءالله به لطف خدا طبق برنامه در خدمتتان باشیم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/03/05

 

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد