بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 128 (درس بیست و نهم)

 

شهادت حضرت امام ملک و ملکوت، صادق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به محضر شریف حضرت حجة الله، بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف و همۀ مشتاقانِ جمال نورانی آن انسان الهی تسلیت عرض می کنیم.

خدایی اش از آن روزی که جناب خاتم الأنبیاء به رسالتِ فَاصْدَع بِما تُؤمَر مبعوث شد، تا امروز که هزار و چهارصد سال می گذرد، یک شبانه روز و یک ساعت، اسلام نازنین و دین مقدس انسان ساز قرآنی، سرِ آسوده نداشت! تاریخ گواه است! چقدر گاهی به ذهن دانشگاهیان و جوانان و دانشجو و طلبه القاء می کنند که شما که اینقدر تعریف ائمه را می کنید و اینها علم به ما کان و ما یکون و تمام اسرار نظام هستی را دارند، آخر از اینها چقدر آثار مانده است؟! به خصوص که می فرمایید اینها برای ساختن مردم و برای ادارۀ اجتماع مبعوث شده اند! خوب، چقدر توانسته اند این برنامه شان را با موفقیت انجام دهند؟ اقتصاد مردم را و زندگی روزمرگی مردم را کجا ائمه توانستند بهتر کنند؟ با اینکه می گویید که اینها انسان کامل هستند و علم به تمام اسرار نظام هستی داشتند! اما عزیزان من، باید توجه داشته باشیم که پیغمبر از آن روزی که مبعوث شد تا 23 سال که قرآن نازل بشود، حداقل هشتاد تا جنگ برایش پیش آوردند، نگذاشتند که! یک روز پیغمبر آرام نگرفتند! طوایف، مردم، خبیث ها معطل کردند، خیلی معطل کردند! چه کار می شود کرد با مردمی که قدرِ حقیقت علم و عالم را نمی دانند؟ چه می شود کرد؟! همه اش اختلاف و دوگانگی و دسته بندی و جناح بازی، چه کار کند این پیغمبر؟!! مبعوث شد و تا حرفی از قرآن و چهار تا آیه پیش آمد، تکذیب کردند و الله اکبر که یهودی ها چه کردند! چهار تا کلمۀ اساسی رفت بزند عزیز من، یهودی کثیف می گوید من ده هزار حدیث جعل کردم، خودم به دروغ ساختم و در بین حرف های پیغمبر پخش کردم که اعتماد مردم از حرف رسول الله سلب شود! اینقدر گرفتاری!! نمی دانیم! «ما اوذیَ نَبیٌّ بِمِثلِ ما اوذیت»: خاتم انبیاء فرمود که هیچ پیغمبری به اندازۀ من اذیت نشده است! کشتند مرا! خسته ام کردند‍! ذلّه شدم از دستشان! مُردم! حرف گوش نمی دهند!

بعد از او امیرالمومنین هیچ آرام گرفت آقا جان؟؟! 25 سال عزیز من! اگر امیرالمومنین در این 25 سال حوزه داشت، طلبه داشت، درس می گفت، حرف یک نهج البلاغه که نیست الان! ما حداقل باید از جناب امیرالمومنین، هزار جلد کتاب مثل نهج البلاغه داشتیم! اما کجاست؟ نگذاشته اند! آنجا کشاندند  و خوارج و خودی ها و ناخودی ها و بنی امیه کثیف و ... . و 25 سال امیرالمؤمنین بندۀ خدا، حجة الله، ولی الله در خانه نشسته بودند و تمام دوستانش همه را کشتند و همه را اعدام کردند و تبعید کردند و هیچ کس حق نداشت به منزلش برود! آخر یک روز نگذاشتند! یک روز! بالاخره بعد از 25 سال هم که تازه مردم آمدند در خانۀ امیرالمومنین و فهمیدند که چه ضرری کردند و چه بیچارگی ای به آن ها روی آورده است، باز مگر فهمیدند؟! آمدند و حضرت را به زور به حکومت کشاندند. آقا در نهج البلاغه فرمود من نمی خواهم، من شما را می شناسم، از همان روز اول به ابن ملجم آن تَشَر را زد که اگر راست می گویی که تو با من بیعت کردی، پس چرا دل تو با دل ما با همدیگر آشنایی ندارد؟ این حرفِ یک ابن ملجم نیست آقا جان! دل هیچ کس با حضرت آشنایی نداشت. بعد از آن هم که نهروان و صفین و جنگ جمل؛ و یک لحظه خدایی اش، آقا آرام نبود!

بعد از ایشان امام مجتبی، آن جنگ سنگین کذایی بین کوفه و شام! معاویه از شام لشکرکشی کرد و تاریخ را نگاه بفرمایید چه خون به دل امام مجتبی کرد که خدا شاهد است حضرت با آن زهر، راحت شد از دست آن زهری که معاویه از شام و جاسوسان معاویه به جان امام مجتبی در طی آن چند سال ریختند و زجرش دادند، که حضرت آقا (روحی فداه) می فرمود که این انسان زنده را بگذارید در هاون‌ و او را بکوبید و بکوبید و بکوبید که له له بشود، امام  مجتبی را اینطوری کردند!‍ نگذاشتند که!

بعد از ایشان، حضرت سیدالشهداء آنطور، که هنوز خون امام مجتبی پاک نشده و هنوز آب غسل آن حضرت خشک نشده است، تازه موقع دفن امام مجتبی آنطور صحنه سازی مدینه و آن کثافت بازی عایشه و جنگ جملی ها آمدند جمع شدند و بنی امیۀ کثیف و ... ! بعد از امام حسین علیه السلام، امام سجاد سلام الله علیه، 34 سال دید هیچ راهی برای تبلیغ دین ندارد، گفت ما دعا می کنیم! اصلا تمام حرف های امام سجاد علیه السلام، همه به صورت دعا هست که شاید از این طریق یک چهار تا کلمه حرف بزند که این دین نازنین از بین نرود!

بعد از آن، امام باقر و اما صادق علیهما السلام یک فورجه گیر آوردند که حرف بزنند، حالا ببین معتزلی ها درست شدند، اشاعره درست شدند، ده ها گروهِ بی ادب بار آمدند؛ یکی می گفت قرآن حادث است، یکی می گفت قرآن قدیم است، با همدیگر جنگ و دعوای علمی می کردند و اختلاف بچه گانه داشتند، به اصول کافی نگاه بفرمایید؛ حضرت امام صادق در خانه بنشیند که تازه رئیس مذهب هم که شده است و باید مردم بیایند علم یاد بگیرند. حالا چه سؤالاتی می کنند!! آقا؟ بله! الان در کوچه بودیم، جرّ و بحث بود!! الان در اجتماع ما هم از این بحث ها و بگو مگوها و بچه بازی ها هست، آن موقع هم بود و امام صادق علیه السلام کارش این بشود که به فرض یکی بیاید بگوید پنیر خوردن را ما شنیدیم مکروه است، درست است؟! ای بیچاره! ای بدبخت! این سؤال است تو می پرسی؟ تو سؤال از عوالم نداری؟ تو سؤال از حقیقتِ خود نداری؟ این چه حرف هایی است شما می زنید؟ یا می گفتند آقا، می گویند قرآن حادث است یا قدیم است، شما چه می فرمایید؟!! ای خدا! من باید برای اینها معطل بشوم؟ امام صادق به آن عظمت! اصول کافی را نگاه بفرمایید، چقدر گرفتار!

تازه که یک نفسی رفتند تازه کنند، نامردهای جاسوس می رفتند به منصور دوانیقی می گفتند که امام صادق مردم را پشت پرده، بر علیه شما می شوراند! چقدر آقای نازنین را، حجت خدا را، امام صادق را (در تاریخ نگاه بفرمایید)، نصف شب می ریختند در خانه اش و آقا را که روی سجاده اش در حال خواندن نماز شب و تهجد بود با همان لباس متعارف عادیِ منزل، می بردند! حالا تصویر بفرمایید آقا پشت سر و جلوی امام صادق یک گستاخ بی ادب بر روی شتر سوار، و گردن آقا را یک ریسمان بکند و از پشت سر بکشد که می خواهم ببرم پیش منصور کثیف! چرا من را نصف شب آوردید؟ ما شنیدیم که شما بر علیه ما توطئه می کنید! آخر من کجا؟ من که در خانه ام نشسته ام، کاری نکرده ام!

بعد از او امام رضا اینطور! بعد او امام جواد به دست ام الفضل آن طور! امام حسن عسگری را آوردند به عراق و از آنجا به عسگر، و لشکر دورش ریختند و محبوس آن طور! عزیز من، خدا شاهد است که یک روز ائمۀ ما آرام نداشتند که! به تاریخ و شواهد و ... نگاه بفرمایید که هم امام رضا و هم امام مجتبی، هر دو تا فرمودند که «ما مِنّا أو مقتولٌ أو مسمومٌ». آخر این می شود؟!! اگر یک بنده خدایی سؤال علمی داشت حق نداشت به خانۀ امام صادق علیه السلام برود! منصور اعلام کرده بود که هیچ کس حق رفت و آمد به آنجا را ندارد! که بنده خدایی خیار بگیرد روی سبد بریزد و روی سر بگیرد و خیار را بهانه کند که مثلا فرض، امام صادق دید طرف، خیار خیار می کند، به صحابه اش فرمود که ایشان با ما کار دارد، بهانه است، بگذار بیاید و ما هم به عنوان اینکه خیار را بگیریم، او آمد و به همین اندازه که خیار فروشی یکی دو تا سؤال بکند، سؤال کرد و رفت! آخر نگذاشتند!

عزیز من، سرور من، مبادا خامت کنند! مبادا گولت بزنند! که بگویند شما این همه ائمه ائمه می کنید، آخر اینها چه کار کردند؟ اینها یک کشتی ساختند؟! یک هواپیما ساختند؟! یک آپولو ساختند؟! آخر اینها یک روز آرام بودند؟!! خوب ببینید جناب حضرت نوح که در مقابل امام صادق علیه السلام، شاگرد مکتب ایشان هست، چطور او بتواند کشتی سازی  کند و در آن طوفان کذایی دوران نوح که کل زمین را فرا گرفته، چطور ایشان بتواند کشتی سازی کند، آنوقت امام صادق نمی توانست؟!! امام مجتبی نمی توانست!! امام حسین نمی توانست؟!! می توانستند، اما یک روز اینها را آرام نگذاشتند!!

بعد از او که دیگر آخرین حجت خدا، امام زمان بودند که این هم متأسفانه همین اولین بار، فامیل شروع کرد: جعفر کذاب! آمده نماز بخواند بر امام حسن عسگری! آقازادۀ نازنین تشریف آوردند و او را کنار زدند و آن جلو ایستادند نماز را خواندند و از همان جا توطئه شروع شد! حالا تازه توطئه هم از دشمن، هم از خودی!

تا بیا بیا بیا ... ، آخر در حوزۀ نجف، چند بار علما قتل عام شدند؟ که الان این قتل عام اخیری که صدام کرده، از حوزۀ نجف هیچ چیزی باقی نگذاشته است! الان حوزۀ علمیۀ نجف هیچ چیزی ندارد، خیلی قشنگ علمای نجف را مثل شالی برنج، تراشید! حالا تازه بعد از 1400 سال یک انقلابی را امام رحمة الله بنده خدا شروع کرده و یک زحمت کشیده، این هم اینطوری شده و وضعش به این صورت در آمده است! دیگر نمی دانیم الان سرنوشت ما آخوندها چیست؟ که یا خودمان به دست خودمان داریم به دین نازنین ضربه می زنیم یا دشمن! بالاخره هم ما هم دشمن، هر دو تا دست به دست هم می دهیم و هدف هر دوی ما این است که دین زمین بخورد. نمی دانم ای آخوندها چه خبرتان شده است؟ چه تان شده است؟ چرا اینطوری می کنید؟ چه می خواهید؟ چه به کارتان می آید؟ من و شما که اینقدر برای مردم گفتیم دنیا را ول کنید، همه چیز را رها کنید، چرا؟ شما را چه شده است؟ معلوم می شود دنیا را می خواهی! حرفش را می زنی! وقتش که رسید می خواهی! این هم که نمی دانیم سرنوشت ما به کجا ختم می شود خدا رحم کند! چه پیش بیاید‍! چه بشود! حالا چه کنیم ما هم گرفتاریم! ما که تا چشم باز کردیم در خدمت این انقلاب بودیم و هم قبل از پیروزی انقلاب، خاطرات دارم انبار! از بچگی که در سال 54 – 55 آمدیم طلبه شدیم، الحمدلله افتادیم به دامن انقلاب، تا انقلاب پیروز شد و بعد از انقلاب، هشت سال این جنگ، آن هم انباری از خاطرات و زجرها داریم. این ها هم گذشت و حالا کار ما به جایی کشیده که می خواهیم از خیابانی جایی برویم، شما که راحتید آقاجان، و خیلی به شما فشار بیاید مقداری محاسنتان را کوتاه کنید و همرنگ آنها بشوید خیلی به شما کاری ندارند، اما الان جام بلا مال ما شده است؟ کار را که کرده است؟ یک عده ای دارند می سوزانند و دودش به چشم ما بیچاره ها دارد می رود! هم قبل از انقلاب آن طور تو سَری خور بودیم، بعد از پیروزی هم خدایی اش تا الان که در خدمت شما هستم، یک شب را آسوده نداشتیم، چه در جنگ، چه در غیر جنگ، چه در تظاهرات آمل، چه در تظاهرات قم! چه شب ها داشتیم، چه گاردها دنبال کردند، چقدر کتک خوردیم، الان هم که الحمدلله نه آه در بساط داریم و نه بساط در آه! فقط تنها چیزی که شبانه روز می توانیم گوش کنیم، همین بد و فحش مردم است؛ تا به ما می رسند که می گویند بله، شما که وضعتان خوب است! چه کنیم؟! این هم وضع ماست! این هم اجتماع ماست! نمی دانیم! کار می خواهد به کجا بکشد؟! و این چند آخوندی که در کشور هیچ آبرویی برای دین باقی نمی گذارند می خواهند کار اسلام را به کجا بکشانند؟ سرنوشت ما به کجا می خواهد ختم بشود؟ خدایا تو خود گواه هستی که ما نگران این اوضاع، و دل به خون هستیم! تمام آنهایی که به حقیقت، دینِ نازنین تو را می خواهند، شَهِدَ الله، خودت شاهدی که دل به خون هستیم و الحمدلله که دیدیم! حالا ما تقوا که نداریم! نماز شبِ به درد بخور که نداریم! تفکر در نظام هستی که نداریم! هیچی نداریم که مثلا بگویم این آیۀ قرآن را بگیریم عمل کنیم که «وَ لَکُم فِی رَسُولِ اللهِ اُسوةٌ حَسَنَةٌ»، که پیغمبر جلو باشد و ما پشت سرش باشیم و هر چه ایشان می فرمایند ما هم عمل کنیم؛ پیغمبر که تقوا داشت، نماز شب داشت، عرفان داشت، مُلک و ملکوت داشت، سیر داشت، معراج داشت، مای بیچاره که هیچ چیز نداریم! حالا پس الحمدلله حداقل این طرف منفی اش را داشته باشیم و اقلا چهار تا بد و فحش را بشنویم که بگوییم الهی شکر، ما هم در مسیر پیغمبر بودیم، چون می گویند به آقا خیلی بد گفتند، خیلی فحش گفتند، یک روز گفتند ایشان مُفتری است، یک روز گفتند ایشان مجنون و دیوانه است! یک روز گفتند ایشان ساحر است! قرآن را نگاه بفرمایید! چقدر تهمت به پیغمبر زدند. خوب الحمدلله رب العالمین، خدایا تو را شکر که اقلا عرضه نداریم در جهت مثبت در مسیر پیغمبر، آنطوری که دلمان می خواهد گام برداریم اقلا در این بَخشَش یک چهار تا بد و فحش بشنویم که دلمان به درد بیاید که بفهمیم پیغمبر چقدر درد داشتند! الان فعلا کار ما این شده است!

امروز که روز شهادت امام صادق علیه السلام هست، به پیشگاه آن حضرت با تمام وجود عرض می کنیم که آقا جان! خدایی اش الحمدلله رب العالمین امروز در مسیر شما خیلی داریم حرف می شنویم، الهی شکر! خیلی قشنگ در ماشین که می نشینی و سر خیابان، هر که برسد متلک می گوید و هر کس برسد فحش می دهد، می گویند بله! اسلامِ آقایان را دیدیم! نمردیم و زنده ماندیم و اسلامشان را هم دیدیم! خوب، ما چه بگوییم! من به ایشان چه بگویم؟ بگویم آقا شما این چهار تا آخوند را که دیده اید، شما اینها را اینطوری کرده اید! ما که نکردیم! شما دور و برشان را گرفتید و بَخٍّ بَخٍّ کردید و به اینها اینقدر رو دادید که اینها الان هر چه می خواهند بر علیه دین کنند. ما بیچاره ها که نکردیم! ما دل به خونیم! حوزه دل به خون است، طلبه ها دل به خون اند! روحانیت دل به خون است بیچاره! طلبه های بیچاره، خیلی ها شام ندارند بخورند شَهِدَ الله! خبر ندارید در حوزه چه می گذرد! نه تنها این چند تا آخوند و طلبه –که واقعا حیفم می آید این اسم را روی اینها بگذارم که چون دزدی با چراغ آید            گزیده تر برد کالا- باید در قیامت جواب شما را بدهند، که باید جواب ماها را هم بدهند! ما یقه تان را می گیریم، ما حق داریم یقه شان را بگیریم! چرا آبروی ما را بردند؟ یادم می آید یک روز صبحی، درس اسفار بود، رفتیم خدمت آقا جان، آقا تشریف آوردند و دیدیم آقا برزخ و ناراحت اند! درس را شروع نفرمودند و فرمودند که آقا اول یک کمی با شما دعوا بکنم، دستم که به آن ها نمی رسد، با شما الان دعوا کنم که یک مقدار آرام بشوم و بعد درس را بخوانیم. بعد فرمودند که داشتم از خیابان می آمدم، یک طلبه و لباس داری، با یک دستش (حضرت آقا با آن حضور و مراقبه شان، قشنگ ادای این طلبه را در آوردند)، سیگار را چه طور گرفته، با چه وضعی و با چه افتضاحی، که چطور یک لات سیگار می گیرد!! یک دست دیگرش هم در جیب شلوار کذایی و کمربندی اش، بعد این عبا و قبا همه کنار زده و با چه وضع دارد در خیابان سیگار می کشد و می رود! خوب آقا جان، تو چرا اینطوری می کنی؟ اقلا این لباس را بردار و بعد برو هر لاتی گری که می خواهی بکنی بکن! این لباس را چرا اینطوری می کنی؟ چرا مردم را به این لباس بدبین می کنی؟ مردم بیچاره چه گناهی کرده اند؟ خلاصه بعد فرمودند که ما دستمان به آن آقا که نمی رسید حرفی بزنیم، مجبوریم با شما دعوا کنیم که یک مقداری خودمان را آرام کنیم. الان هم آقا جان، وضع ما این شده است! باز برگشتیم به ... ، آخر بفرمایید شما چه دارید؟ درس خوانده اید؟ چهار تا کلمه حرف بلدید؟ دست به قلم بفرمایید یک مطلب عرفانی، علمی، اسلامی، الهی، انسانی دارید پیاده کنید؟ ندارید بندگان خدا! چرا دارید آبرو را می برید؟ چرا دارید همۀ ما را بدنام می کنید؟ مگر این آخوند بیچاره و این ملای بیچاره چه گناهی کرده است؟ این ده بیست سی هزار طلبۀ فقیر و بیچاره و گدا و گرفتار! آقا جان ما دردهایی در درون قم داریم که نمی دانیم چه کنیم؟ این طلبه های بیچاره چه گناهی کرده اند که سر خیابان می خواهند ماشین سوار بشوند هزار جور متلک و بد باید بشنوند؟ آن هایی که ماشین سوارند همه جا اینها را می برند و پانصد نفر هم دورشان، دور شید کور شید می کنند، آنها که دردی ندارند! اگر خدای ناکرده صحنه هم برگردد، این آخوند نماها که لباس را کنار می گذارند و می گویند اصلا کی بود و چی بود و ... ؟ و باز می گویند ما با شما بودیم! یعنی باز هم جان بلا، همین بیچاره هاست، یعنی باید ماها را حلق آویز کنند! ما الان آقاجان تقریبا خودمان را برای اعدام آینده هم آماده کرده ایم! بله، می شود! چون آنها زرنگ اند، دنیادارند! دیروز هم داشتند، امروز هم دارند! خیلی هایشان دیروز هم دنیایشان را داشتند، امروز هم دارند! باز هم صحنه برگردد اینها دنیا را دارند، ناراحت که نیستند، مای بیچاره باید گردنمان را آماده کنیم برای حلق آویز دار دیگران! مگر نبود دوران شیخ فضل الله نوری عزیز! یک مجتهد کذایی بیچاره را چه کردند؟ حالا هر روز بیا بر علیه حضرت آقا شایعه کن! بر علیه این شایعه کن، بر علیه آن شایعه کن! که چه مثلا؟! بله آقا، خیلی ناراحتیم، به جان امام صادق نارحتیم! خیلی گرفته ایم! و می خواهد کار به کجاها بکشد خدا می داند! نمی دانم! دین، یک روز آرام نشده است! یک روز بیچاره ها سر آسوده پیدا نکرده اند! تازه این چهار تا کتابی که نوشته اند با چه خون دلی نوشته اند! شما عزیز من، الان به ظاهر می شنوید که آقا 25 سال در آمل بوده و کتاب نوشته اند، شما نمی دانید که چه خون دلی خورند ایشان! از خودی و غیر خودی! از مسلمان و غیر مسلمان! از نزدیک و از دور، چه سنگ ها چه حوادث! که فرمودند من الحمدلله مظلومیت امام مجتبی را چشیدم! خون دل خوردند و چهار تا کتاب نوشتند! باز هم الهی شکر جناب ارباب، حضرت خدا! حالا خدایا برگردی به ما بگویی آقای طلبه، اینقدر مردم بنده خدا را گیر آوردی و داری حرف می زنی، بیا من خدا و تو بنشینیم و حساب برسیم ببینیم که منصور دوانیقی یک کتاب دارد؟ نخیر! امام صادق تو چقدر حدیث دارد؟ الحمدلله! ببینم معاویه، یک رساله، یک خط، یک حرفِ به درد بخور دارد؟ نه! امیرالمؤمنین شما چه دارد؟ الحمدلله، نهج البلاغه داریم، دُرَر داریم، غُرَر داریم، بحار الانوا داریم، تهذیب داریم، کافی داریم! من هم دارم خدایی خودم را می کنم، بلدم آقا، می دانم چه کار کنم؟ اما خوب، به جان خدا عرض می کنیم آقا جان، این دلسوزی را جنابعالی هم نداری؟ به حضرت موسی نگفتی که «فَلَمّا ءَاسَفونا انْتَقَمنا»؟ خودت در قرآن نفرمودی که مرا به تأسف و ناراحتی نیندازید که اگر بیندازید من انتقام می گیرم؟ بعد معلوم شده که به حضرت موسی فرمودید که به قوم بگویید اگر یک وقتی به بندگان صالح من، یک جسارتی و کاری بکنید که من ناراحت شوم، انتقام می گیرم. خوب، این عاطفه است آقا! درست است حضرت ارباب، قبول، الحمدلله کافی داریم، وافی داریم، من لا یحضره الفقیه داریم، تهذیب داریم، استبصار داریم، بحار الانوار داریم، نهج البلاغه داریم، دُرر و غُرر داریم، الهی شکر، بیش از صد هزار و دویست هزار حدیث داریم و از همه بالاتر، قرآن نازنین داریم، البته، البته، باز هم کم نیست! شکر! باز هم شکر! خداوند توفیق عطا بفرماید عزیزان من! به هر حال آقایان خیلی درد داریم و خیلی ناراحتیم و امروز شهادت حضرت، شما بدانید که ما خیلی ناراحتیم، از این وضع نگرانیم! ناراحتیم! خداوند خودش گشاشی ایجاد کند ان شاء الله! این مقدار را هم به جهت عرض تسلیت به امام صادق گفتیم تا بگوییم که ائمۀ ما مظلوم بودند، بگوییم حق داریم آقایان عزیز! اشتباه نمی کنیم حرف می زنیم! به حق حرف می زنیم! این طوری خوب است؟! این طوری درست است که این هم شهید داریم؟ بنده با چشم خودم دیدم که آقا جان، حرفِ یک شهید و دو شهید و صد شهید نیست آقا جان! آنچه که من به چشم خودم دیدم تکه تکه شده دیدیم، دست جدا شده دیدیم و ... ! و این خون ها می گیرد! بیچاره می کند! کجا می خواهند بروند؟ هر کجا بخواهند بروند بروند، می گیرد! این جوان ها و استخوان پاره هایی که بیست روز و یک ماه، اینها را در درون کشور گشتشان دادیم می گیرند، اینها همه پاک بودند! شَهِدَ الله که ما با ایشان بودیم و با من بسیاری از اینها در جبهه ارتباط مستقیم داشتند، حالاتشان را می دیدم، خوابشان را، جلسات اخلاقی خوشی برایشان داشتم، خیلی هم جلسات خوب! الهی شکر! شب های خوشی داشتیم، اینها بیچاره ها پاک بودند. مگر این جان ها پاک، این بدن های پاک، می گذارند ناپاک ها راحت در بروند؟! گوششان را می گیرند، آبرویشان را می برند، افتضاحشان می کنند، چند روزی مثل خَسی روی آب اند که «لِلحَقِّ دَولَة وَ لِلباطِلِ جَولَة»؛ ما مبنا داریم، ما منطق داریم، به تعبیر روایات ما، دولت مالِ حق است و باطل یک جولانی دارد و یک مقدار ظاهر سازی می کند، هر کسی یک قدم کج برود، من کار ندارم هر که هست و هر چه هست، می خورد و تکوینا می بیند ان شاء الله! بله باید ببیند، دار دارِ حقیقت است، سر را به طرف بالا بفرمایید، سر به بالا باشید، پایین نگاه نکنید. درد داریم، ناراحت هستیم، اما سر ما به بالاست، ما آسمان را نگاه می کنیم، چقدر خوشیم، به ستاره ها نگاه می کنیم چه لذت می بریم، به تعقل در نظام هستی می نشینیم چقدر شب جشن داریم! البته، الحمدلله رب العالمین! چرا نداشته باشیم؟ چه کسی مزاحم ماست؟ چه کسی جلوی ما را گرفته است عزیز من! تو هم همینطور عزیز من:

 

                چون به خلوت جشن سازد با خلیل                              پر بسوزد در نگنجد جبرئیل

شب پره ها بیچاره ها خیال می کنند چهار روزی دنیا یک کم به اینها روی آورده است، حدیث برایتان خواندم که خداوند به دنیا امر کرد که هر کسی از تو پشت کرد، به او روی بیاور و هر کسی به تو روی آورد خسته اش کن و نگذار به راحتی باشد! الحمدلله همه خسته اند، آنچنان خسته اند که هیچ شب آرام ندارند! نه شب آرام دارند نه روز! فقط و فقط خیال دارد بیچاره شان می کند! ما الحمدلله آرامیم، شَهِدَ الله به شما عرض می کنم! آرامیم! خیلی هم آرامیم الحمدلله رب العالمین!

بفرمایید، حالا می رویم به طرف آسمان نظام هستی! اجازه بدهید دهانم را با بسم الله الرحمن الرحیم باز بشویم و عرض کنم که «بسم الله الرحمن الرحیم»:

حالا بیاییم به دنبال حقایق خودمان، به به به:

ادامۀ درس: «نطفه را مانند هسته ای و دانه ای در نظر بگیرید که متن و یا خلاصۀ بوته اند. مثلا یک تخم نارنج، درخت نارنجِ فشرده ای است و یک دانۀ کنجد، بوتۀ کنجد فشرده ای است که چون در زمین مستعد کاشته شود، آن متن، شرحی می گردد به آن اجمال، تفصیلی که شرح و تفصیل آن عبارت از همان درختِ نارنج و بوتۀ کنجد است».

الحمدلله ما اینها را می فهمیم و چقدر هم خوب است. به دوست و دشمن هم نگاه می کنیم الحمدلله به دید حق نگاه می کنیم؛ نطفه بودید، بالیده اید و اینقدر بالا آمدید، گویا شدید، شنوا شدید، خوانا شدید، نویسا شدید، بیچاره ها خودشان را فراموش کردند، نمی دانند از کجا آمده اند تا به اینجا، چقدر به جان نازنین شما، چقدر گاهی نگاه به زمین، نگاه به آفتاب، نگاه به هر چیز، به جماد، به سنگ، به چوب، به آب، به خاک باید کنیم و بعد اینها آرام آرام باید برای من و شما برداشته شود و برسیم به اینکه خداست دارد خدایی می کند. هنوز راجع به این جمله بحث شریفی و حرفی دارم، اجازه بفرمایید که پیشتر برویم و یک مقداری به زبان همدیگر، به روحیۀ همدیگر، به جان همدیگر نزدیک تر و آشناتر بشویم، حرف هایی به شما عرض کنیم.

ادامۀ درس: «و نطفۀ انسان نیز متن انسان است که در رَحم به اعضاء و جوارح گوناگون با تناسب و توازن و اَشکال مخصوصی تخطیط و تصویر می گردد».

لااله الا الله! یک مقدار آب، نطفه، اینطور می شود! الان نشسته ایم، چه حالی داریم؟ چه وضعی داریم؟ چه اعضایی داریم؟ چه جوارحی داریم؟ خدایا شکرت!

ادامۀ درس: «که از قوه به فعلی می رسد و باز دوباره فعل خود را تحصیل می کند».

به این معنا، حالا می بینید که انسان از نطفه آمده بالا، دنبال ازدواج است، چرا؟ می گوید برای اینکه باید نسل من بعد از من دوباره ادامه پیدا کند، من نمی خواهم منقطع بشوم، نسل من در این نشئۀ طبیعت بماند. و به او بفرمایی ان شاء الله خودت موجودِ ابدی شدی، مجرد هستی، باقی هستی در عوالم دیگر، می گوید نخیر، علاوه بر اینکه عوالم دیگر هم می روم دوست دارم که اثر وجودی من در این نشئه هم حضور داشته باشد، اینجا هم باشیم. ما انسانیم، چون از مرتبۀ مادون به نام نطفه حرکت کردیم داریم می رویم بالا، درست است که داریم از این نشئه سفر می کنیم به نشئات وجودی دیگر که از این شهر پشت کردیم به شهر دیگر، بعد می بینید که در طبع ما و در درون ما یک حقیقتی خوابیده است، یک واقعیتی که به ما می گوید که چون از اینجا برخاسته اید، سعی کنید که اثر وجودی هم در این نشئه داشته باشید که انسان در تمام عوالم باید حضور داشته باشد و لذا می گوید دوست دارم بچه دار بشوم که به ظاهر که این جسم من در این نشئه نیست، اثر وجودی جسم من اقلا در این نشئه باشد و همچنین آن و آن، یکی نسلاً بعدَ نسلٍ، من در تمام نسل های خودم باقی بمانم که فرزند، اثر پدر و مادر است و هر اثری در درس ششم یا پنجم فرمودید که نمودار دارای مؤثر است.

حالا درخت نارنج هم می بینید اینطور آمده بالا، خوب، رشدت را کردی، نارنجت را دادی، باز چه می خواهی؟ می گوید درون دانه های نارنجِ من، تخم است، آن بچه های ما و این نطفۀ من باقی بماند که من که زوال پیدا کردم به طور کلی زائل نشوم، دوباره باز آنها به فعلیت برسند که:

ادامۀ درس: «باز دوباره فعل خود را تحصیل می کند، به این معنا که تخم نارنج باز به تخم نارنج منتهی می شود و دانۀ کنجد به دانۀ کنجد و دانۀ گندم به دانۀ گندم».

که ما نمی خواهیم از بین برویم و می خواهیم باشیم.

ادامۀ درس: «و نطفه باز به نطفه».

و لذا می بینید اگر پدری عقیم باشد، مادری عقیم باشد، زن و مردی عقیم باشند، بیچاره ها چقدر ناراحت اند، که ما چرا به خودمان منتهی نشدیم؟ به یک کسی که مشابه ما باشد، اثری از ما باشد، نشانی از ما باشد؟! که ای ماشاءالله، تمام امامزاده ها را می گردند، خارج و داخل کشور می کنند، چه تان است؟ چه می خواهید؟ می گویند می خواهیم بمانیم، نمی خواهیم از بین برویم و از این نشئه به طور کلی برویم، می خواهیم اینجا هم باشیم، نشئات بالاتر هم باشیم. بدن ما، جسم ما در اینجا بماند در واقعۀ جسم های بعدی، فرزندان ما، و نفس ناطقۀ ما حالا عروج کند به عوالم مافوق، آن درست! اما اینجا هم می خواهیم به فعلیت برسیم.

ادامۀ درس: «و همچنین آنچه را که دیده ایم هر یک شبیه حرکتِ دوری، همواره از اصل، فرع ظهور می کند و از فرع، اصلی به بار می آید».

خیلی خوش! از اصل، فرع ظهور می کند؛ این هستۀ نارنج و تخم نارنج را که ما کاشتیم، این تخمِ نارنج الان اصل است، متن است، قضاست. یکی از مفاهیم و معانی قضا و قدر همین است که الان این تخمِ نارنج، قضاست، متن است، بعد وقتی که ریشه می زند، جوانه می زند، بالا می آید، درخت می شود، می شود قَدَر، می شود تقدیر، می شود اندازه. حالا دوباره چه کسی اصل بود؟ تخم نارنج؛ الان چه کسی فرع است؟ درخت نارنج؛ خوب، این درخت نارنجی که فرعِ آن اصل است، دوباره باز درون نارنج های میوۀ این درخت، چه وجود دارد و خوابیده است؟ جناب تخم! شما اصلید؟ می گوید بله! من اصلی هستم که از همین فرع، الان آمدم بیرون، یعنی از این فرع به نام درخت، دوباره تخم نارنج تحقق پیدا می کند، دوباره باز آن یکی اصل می شود که از آن، فرع دیگری به نام درختِ دیگر می آید و از آن درخت، دوباره اصل پدید بیاید و ... ! و اصلا دم به دم، عالَم دوری است و چقدر خوش است!

الحمدلله رب العالمین، عزیزان من، آنچنان در این لفظ شریفِ «خداست دارد خدایی می کند» غرق شدیم که بیچاره اش هستیم! الحمدلله رب العالمین!

ادامۀ درس: «و به همین ترتیب در یک سنّتی، بدون تبدیل و تحویل، برای بقاء نوع خودشان و حفظِ نظام ادارۀ هستی در کارند».

این هم فرمایشی است که سنّت الهیه است که همواره از اصل، فرع و از فرع، اصل به دنیا می آید. تخم مرغ اصل است یا مرغ اصل است؟ تخم از مرغ، مرغ از تخم، باز تخم از مرغ و مرغ از تخم و ... ، کدام اصل اند؟ و همینطور در دوران اند. در نباتات و در جمادات، آن که نطفه است و آن که هسته است و آن که دانه است اصل است، درخت فرع این اصل است. وقتی می رسید به حیوان، حیوان اصل است، تخم از مرغ است، همواره از این اصل، فرع و از آن فرع، اصل و همینطور در کار باشد، نظامِ عالَم است، آن حیوان، حیوان است که یک مرتبه شریف تر و وزین تر است از نبات، از مرتبۀ جماد. اینجا که آمده، ایشان اصل می شود و آن ها فرع می شوند، دوباره باز از آن فرع، همین اصل به وجود می آید و لذا این سؤال همیشه می شود که تخم مرغ اول بود یا مرغ اول بود؟! اولِ زمانی را نباید دنبال کرد. مثل اینکه چطور در قضیۀ حضرت آدم، وقتی که خداوند می خواهد آدم به وجود بیاورد، خوب اول نطفه را تحقق داد که نطفه آدم بشود یا اول آدم را به «تولد» تحقق داد که از آدم نطفه بیاید؟ به همین وزان در حیوانات هم همین است. اول انسان است، اول آن موجود ذی حیات است، آن که شریف تر است اصل آن است، بعد از این اصل چیزی که صادر می شود فرع است، دوباره از آن فرع، اصل به وجود می آید. لذا بعد از اینکه کرۀ زمین را آب فرا گرفت که الحمدلله من و شما چقدر الان راحت شدیم و چقدر آرمیده شدیم برای آن قیامتی که مردم حرفش را می زنند که یک روز قیامتی می آید و ... ، ما خسته شدیم از این حرف های مختلفِ این طرف و آن طرف! این رسالۀ رتق و فتق، قربانش بروم، رساله ای است آقایان! حرفی است! به تعبیر شریف آقا فرمود شَهِدَ الله، بارقۀ الهی بود برای ما و چه بود اینی که آمده است؟!! به به! غرض، قیامت برپا می شود و این دورۀ مردم به اتمام می رسد و تشریف ببرند به سلامت، خیر ببینند ان شاء الله، مثل اینکه بهار که می شود، زمستان و ... می رود، باز زمین را شخم می زنیم، تمام این نبات و ... می روند آن زیر، تمام شد، خیر ببینید، به سلامت، این دوره تمام! دوباره باز دورۀ دیگر، دورۀ دیگر، دورۀ دیگر! عالَم هیچ تمام شدنی نیست که نیست! هیچ! همینطور عالَم عالَم عالَم، همینطور آدم آدم آدم! هیچ تمام نمی شود و خدا هم دارد خدایی اش را می کند، هیچ چیز هم خراب نمی شود، هیچ چیز هم به هم نمی خورد! بله برو فکر دگر کن که «إذا الشّمسُ کُوِّرَت» و «إذا السَّماءُ انفَطَرَت» و «إذا البِحارُ فُجِّرَت» و «إذا زلزلت الأرضُ زلزالها»، اینها را معانی شریف تر و لطیف تری است که:

 

                نهفته معنی نازک بسی است در خط یار                     تو فهم آن نکنی ای ادیب من دانم

 

همین اندازه که یک کتاب لغت را بگیری، ارض یعنی زمین، زمین چیست؟ پدر ما می گفت این را می گویند زمین، خوب بسیار خوب، پس معنای ارض را فهمیدیم! زلزله یعنی زمین تکان می خورد، پس فهمیدیم، زلزالها یعنی یک نحو زلزله که آن ها زلزله های خیلی محدودند و این زلزله نه، و ...

 

                برو این دام بر مرغ دگر نه            که عنقا را بلند است آشیانه

 

این اندازه چند تا حرف را برود در یک لغتی و پدر گفته و مادر گفته و بگوید قیامت این است، این دامِ قیامت را برو بر مرغ دگر نِه! عالَم اینطوری در دام تو نمی افتد! فوقش این است که شما را تحریک کنند بیایید ما را سنگ بزنید، ما را دنبال کنید بگویید این حرف های کفرآمیز چیست؟ الحمدلله رب العالمین، حرف بشنوید، بگذارید توحیدتان درست شود، معادتان درست شود، حقیقتتان درست شود. این خدایی که در مقابلش می ایستی، این خدا چیست که یک ذرۀ وجودی را از او جدا نفرمایی که «هُوَ الأولُّ و الآخرُ و الظاهرُ و الباطنُ»، هر چه می خواهند بگویند بگویند؛ بگویند اینها کفر است، بفرمایند! هر چه می خواهند بگویند. «إذا زلزلت الأرضُ زلزالها»، بالاتر، بالاتر، بالاتر و از این فرمایشات.

غرض، بعد خشکی که به وجود آمده و دحو الارض که می شود، ان شاء الله که در ماه ذی القعده است (برنامه اش را در مفاتیح نگاه بفرمایید)، باز دوباره دحو الارض می شود و خشکی پدید می آید و بعد به تولد اول، انسان خلق می شود و حیوانات خلق می شوند و بعد هم به توالد و باز از آن به بعد، از این اصل، انسان خلق می شود که اول، آدم را خلق کرده اند نه نطفه را، که نطفه اگر خلق بشود، در کجا باید تکون داشته باشد؟ نطفه جایگاه می خواهد، اما آدم جایگاه نمی خواهد. توجه داشته باشید که نطفه جایگاه می خواهد، و لذا اول نه نطفه را خلق کرده باشند که بگویند نطفه شده آدم، شده حضرت حوا، اینها نه! اول آدم را خلق کردند به تولد، بعد حالا این آدم از این غذاهایی که برایش تهیه می شود و میل می فرماید و نطفه تحقق پیدا می کند و ... ! اول آدم است، اول حیوان است، بعد نطفه است، بعد تخم است و ... .

ادامۀ درس: «از اصل، فرعی ظهور می کند و از فرع، اصلی به بار می آید و به همین ترتیب در یک سنتی بدون تبدیل و تحویل ...».

«وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبدیلاً وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَحویلاً» را باید بگیرید و آیات راجع به قیامت را معنا بفرمایید، سنت الهی این است، آفتاب یعنی این، زمین یعنی این، ستارگان یعنی این، کهکشان یعنی این و ... ، چینش نظام هستی اینطور است، خداوند تحدی هم فرمود که شما بفرمایید به فکر بنشینید، دقیق بشوید، «فَارجِعِ البَصَرَ کَرَّتَین»، که نه کَرَّتَین، بلکه کَرّات، بینهایت! هر چه می خواهید دقت هم بفرمایید، ما بهترین چینش را این قرار دادیم و بهتر از این فرض ندارد عزیز من! شما اگر دارید بهتر از این بیاورید، بفرماید. تا الان که نتوانستند و نخواهند توانست! حرفِ‌ تا الان که نیست، ما که نمی دانیم چند دوره تا الان بوده است؛ هزار دوره! هر دوره ای چندین میلیون سال و چندین میلیارد سال طول کشیده چه می دانیم دورۀ قبل چقدر؟ دوباره انبیاء برگردند و این انبیایی که الان به رحمت اله رفتند، این ائمه ای که در این دوره اینها الان شهید شده اند و از این نشئه رفتند! آخر این امام دوباره برگردد بیاید؟ رجعت را به این می خواهی بزنی؟ این پیغمبر دوباره ایشان برگردد بیاید؟ چرا؟! برای چه ایشان تشریف بیاورند؟! حالا اولا که حرف، طور دیگری است، و ثانیا برای چه مثلا؟ دوره به سر آمده، تمام شده، به سلامت، تشریف ببرید، خیر ببینید، بروید در عوالم وجودی دیگر، از این ضیقی در بروید، بروید در عوالم دیگر که دیگر نه تنگنا هست و نه هیچ چیز؛ بال دارید و پرواز بفرمایید. باز دوباره دورۀ بعدی باز خلق خدا همینطور ایجاد می شوند و هر خلقی که خدا ایجاد کرده بر عهدۀ حق تعالی است بر قاعدۀ لطف، که خلق خودش را راهنمایی کند. باز در بین اینها، «هُو الَّذی بَعَثَ فِی الاُمِیّینَ رسولا»، دوباره یک عده ای برمی خیزند و مردم آن دوره را هدایت می کنند و آنها هم می شوند پیغمبر خدا و آنها یک افراد و اشخاصی جداگانه اند، نه اینکه پیغمبرِ شخصیِ فرزند آمنه و حضرت عبدالله عزیزِ چهارصد سال قبلِ در مکه و مدینه! این پیغمبر شخصی، ایشان دوباره برگردد چرا؟ ایشان خودشان وارد عوالم وجودی شده اند و دوباره پیغمبر و انبیای بعدی می آیند برای دوره های بعد و همینطور ... ، ان شاء الله در خدمتتان باز هم رسالۀ رتق و فتق را دنبال می کنیم، خیلی حرف است و خیلی هم به دل می نشیند و آدم می آرمد و راحت هم می شویم و اعتقاد حقۀ الهیه مان هم درست می شود، تا چه زمانی ما این حرف های متعارف را داشته باشیم که مثلا در فرزندان حضرت آدم، دخترها و پسرها با همدیگر ازدواج کردند که ... ! چرا؟! برای اینکه اگر اینها ازدواج نمی کردند چطور نسل تکثیر پیدا می کرد!!! حالا که آب از سر گذشت چه یک متر، چه صد متر!! خوب حالا که خدا می تواند یک آدم و یک حوا را تولدی ایجاد کند، برای فرزندان پسرش، دخترهای تولدی و برای دخترانش پسرهای تولدی می تواند ایجاد کند، چرا حرام باشد؟ و گفته می شود آن موقع هنوز تکلیف نیامده است! آخر آقا جان، ببینید وقتی که خشکی شروع می شود، طبق قواعدِ روایات، اولین شخصی که باید خلق شود ولی الله و خلیفة الله است، یعنی آدم؛ آخرین شخصی هم که باید در هر دوره ای به تعبیری رخت ببندد باید ولی الله باشد، حجة الله باشد، خلیفة الله باشد. عالم را اول تا‌ آخر،خلیفه گرفته است. آن وقت تشریعیات از متن تکوینیات برمی خیزد، برادر و خواهد که نمی توانند با هم ازدواج کنند و این یک تشریع است، این از متن تکوین بلند شده است و حتما یک مناسبتی با تکوین دارد که اینطوری تشریع شده است. مگر می شود گفت که حجت خدا، حضرت آدم، اجازه بدهد که دخترش با پسرش با همدیگر ازدواج کنند که نسل بخواهد تکثیر پیدا کند؟ آدم عزیز، شما را خدا چطوری درست کرده است؟ تولدی. خانم عزیز، شما را چطور؟ تولدی. خوب، همان خدایی که دو تا را تولدی درست می کند، چهار تای دیگر را هم تولدی درست بفرماید که نسل تکثیر بفرماید و از آن به بعد بشود توالد. آخر آدم می آرمد و راحت می شویم و از این حرف ها در می آییم. خیلی خوب می شود! همواره لَن تَجِدَ لِسُنَّة اللهِ تبدیلاً، راه ندارد، سنت الهی این است، این آسمان است، این زمین است، این کُرات است، این افلاک است، این عوالم وجودی است، این کهکشان است، هست هست، بود بود، کِی بود؟ کی بود که کِی ندارد! مجموعۀ عالم، زمانِ مادیِ طبیعیِ متصرّم، این ثانیه و این دقیقه و این ساعت و این یک روز و این یک قرن و این یک عصر و اینها که ندارد! عالم، عالم! می خواهی که حرکت جوهری را بحث بفرمایی که دم به دم همه چیز حادث اند، این «آن» غیر از آن «آن»ِ دیگر است، آن «آن» غیر از «آن»ِ دیگر، که برو دنبالِ جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو آرام بشو، از آن باب برو. خیلی آرمیده شدیم آقا، خدایی اش اصلا راحت شدیم، از قیل و قال در آمدیم، آدم باید از قیل و قال، زود در بیاید و اعتقادش خوب محکم شود که بعد وقتی به سیر عملی راه می افتد، تمجمُجی، چیزی و چَک و چانه ای نباشد! دیگر بیفتد به فهم نظام هستی، به حقایق عالم که باز نگوید اینجا چه شده، نبوت چه شده، معاد و ولایت و توحید یعنی چه؟ این چون و چراها را باید بگذارد کنار، قشنگ اعتقاد محکم، با یک عزمی استوار، حالا بیاید از کانال وجودی خودش در عوالم سیر بفرماید انشاءالله.

«به همین ترتیب در یک سنتی بدون تحویل و تبدیل برای بقای نوع خودشان و حفظ نظام ادارۀ هستی در کارند».

ان شاء الله فردا در خدمتتان هستیم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

25/3/97


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد