بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 129 (درس بیست و نهم)

 

ادامۀ درس: «اکنون که این درخت، برگ و شکوفه دارد، این برگ و شکوفه جزء درخت اند و خودِ درخت با همۀ آنهاست».

عذرخواه هستم از جسارت، عبارات را دقتِ عباراتی داشته باشید.

خودِ درخت با همۀ آنهاست، که نمی شود بفرمایید درخت، این برگ است فقط، این شاخه است فقط، درخت یعنی این رنگِ فقط، این ریشۀ فقط، نمی شود! اما ریشه و رنگ و شاخه و میوه و برگ و بر، اینها هیچ کدام از درخت جدا هم نیستند و درخت هم (درخت بودن)، از این مجموعه جدا هم نیست. و اگر پیش خودمان در تحلیل ذهنی، برگ را از درخت، جدا فرض کنیم و می گوییم برگ درخت غیر از درخت است، لفظ «غیر» را هم چه بسا بیاوریم که بگوییم برگ درخت غیر از درخت است، شاخۀ درخت غیر از درخت است، اما این «غیر» را چه نوع غیری فرمودید؟ غیرِ به تباین عزلی نیست، تباین وصفی است؛ به این معنی که برگ درخت، شأنی از شئون اوست، نه اینکه بگوییم برگ درخت خود درخت است به تمامه، البته برگ درخت همان درخت است و درخت، این برگ هم هست، اینجاها الفاظ را ادا کردن خیلی دقت می خواهد، چون دیگر قرار است که از حرف زدن متعارف و عمومی در بیاییم و حرف را باید درست پیاده کنیم.

ادامۀ درس: «و اگر برگ را از درخت جدا فرض می کنیم و می گوییم برگ درخت ...».

آخر یک جوری می گوییم برگ درخت است که کأنه برگ، چیزی است و درخت چیزی! منتها این برگ را اسناد می دهیم به این درخت و می گوییم فرض، برگِ این درخت غیر از برگ آن درخت است. الان این که می فرمایید برگ این درخت غیر از برگ آن درخت است، این دو تا لفظِ «برگِ این» و «برگِ آن»، درست است یا به توسّع در تعبیر پیش می آورید؟ ظاهرا در مقام فهم ذهنی، کأنّه ذهن احساس می کند که برگ یک معنایی دارد که خلطِ بین مصداق و مفهوم می شود. بله، در مقام ذهن تصور می فرمایی معنای برگ بودن را، با معنای درخت بودن را، با معنای ساقه را، با معنای لفظ شاخه را، می بینی معانی از همدیگر در تحلیل ذهنی جدا هستند، اما در خارج و در واقع، برگ درخت غیر از درخت است؟ و ریشۀ درخت و ساقۀ درخت غیر از خود درخت اند؟ یا در خارج، این مجموعه را می فرمایی درخت؟ از جنبۀ دقتِ مصداق عرض می کنم! این است که الان می فرمایند که:

ادامۀ درس: «اگر برگ را از درخت، جدا فرض کنیم و می گوییم برگ درخت و شکوفۀ درخت، یک نحو توسّع در تعبیر است».

می آیید لفظ برگ را وسعت می دهید از جنبۀ معنا، برایش سعه قائل می شوید به نحوی که برای برگ یک مفهومی را تصور می فرمایید غیر از مفهوم درخت، که اگر از شما بپرسیم مفهوم برگ یعنی چه، دیگر نمی فرمایید مفهوم برگ یعنی ریشه، یعنی درخت، نمی گویید! می گویید خوب معلوم است مفهوم برگ غیر از مفهوم درخت است در معنای ذهنی، اینطوری که ذهن می آید بین مفاهیم این اعضاء و اجزاء و قوای درخت، تغایر قائل می شود، غیریت درست می کند، آیا غیریت در مفهوم ذهنی به معنای غیریت در متن خارج هم هست؟ این که شما می فرمایید خدا علیم است، حکیم است، قدیر است، مرید است و ... ، حالا بیا برو در کتاب های فلسفی عرفانی، مثلا، ببین حکیم یعنی چه؟ قدیر یعنی چه؟ مرید یعنی چه؟ می بینید که هر کدام یک معنایی دارند. اختلاف معنای این الفاظ در ذهن آیا حاکی است از اینکه در متن خارج هم، در خداوند، یک حکیم جدا و یک مرید جدا و یک علیمِ جداست یا می فرمایید که در متن خارج، صفات عین ذات اند، حالا در حق تعالی؟! که می فرمایید که علیم و قدیر و وجود و حکیم، همه مطلقا یک حقیقت اند؟! به لحاظ این سو که شما به آن نگاه می فرمایید او  را به الفاظی می خوانید و به اسمایی صدا می زنید و در مقام فهم مفهومیِ این الفاظ در ذهنتان، مفاهیم و الفاظ را از همدیگر جدا می دانید، اما این جدایی الفاظ و مفاهیم دالّ بر این است که در خارج هم آن حقیقت اسمائش و صافتش از هم گسیخته اند؟ جدا هستند یا یک حقیقت است؟ اینجا هم که می فرمایید برگ درخت، شاخۀ درخت و ... ، و در ذهنتان مفهومش و معنایش از همدیگر تفکیک می شود، این دلیل بر این است که در متن خارج، درخت بودن با برگ بودن از همدیگر جدا باشند یا در خارج، یک حقیقت اند؟

ادامۀ درس: « زیرا برگ و شکوفه از درخت بریده نیستند».

تا موقعی که با درخت هستند که می فرمایید همه درخت اند، همه شأنی از شئون اویند، جلوه ای از جلوه های این حقیقت اند که بخواهیم درخت را به ظاهر مشاهده کنیم باید در جلوۀ برگش، شاخه اش، ساقه اش و ریشه هایش او را مشاهده کنیم. این مجموعه را در متن ظاهر به نام درخت اسم گذاری می کنیم؛ رنگش این است، حجمش آن است، وزنش آن است و همه یکپارچه همین درخت است، یک حقیقت است.

ادامۀ درس: «زیرا برگ و شکوفه از درخت بریده نیستند، حتی میوۀ آن تا با وی پیوسته است جزء اوست».

بله، اگر آمده از درخت جدا شده یا خودش افتاده، یا شما او را از درخت کَندید، دیگر به توسّع در تعبیر می فرمایید میوۀ آن درخت است، از باب ارتباط قبلی و استناد سابق، به تعبیر آقایان اهل معانی و بیان که در بیان می فرمایند که اینجا به اعتبار ما کان و به اعتبار ماسَبَقش می فرمایید این میوۀ آن درخت است، حالا در اینجا و در درخت، جدایی فرض دارد، می شود بگوییم شاخه را از درخت جدا فرمودید دیگر این شاخه افتاده است، یا میوه را از آن جدا می فرمایید همینطور، یک ریشه ای را از این مجموعۀ درخت جدا می فرمایید، مثلا در یک نهری به یک ریشه برخوردید و آن ریشه را قطع می کنید، اما درخت ریشه های دیگر دارد سر پاست، آن مقداری که از این مجموعه بُریده شده است می بینید که حالا عنوانِ درخت بر او صادق نیست، اینجا فرضِ بریدن راه دارد.

اعضاء و جوارح ما هم همین است؛ تا موقعی که دست با ماست، می فرمایید که نفس است، اگر دست از بدن جدا شد دیگر عنوان دست بودن بر آن صادق نیست و هکذا؛ این مو تا به سرمان اتصال دارد و تا از اینجا تغذیه می شود می فرمایید موی سرِ شخص فلانی، از او که جدا شده، دیگر عنوان عضو بر او صادق نیست. اینجا جدایی فرض دارد بنحوٍ من البیان، اما در متن وجود چه چیزی می شود از وجود جدا شود؟ شاید یک سنگی از آسمان، از فلان کره جدا شود، اما از وجود که جدا نمی تواند بشود! چه عضوی و چه شیئی را می توان از وجود جدا کرد؟ و وجود یعنی حق، وجود یعنی خدا، چه چیزی را می توان جدا کرد؟ اصلا راه ندارد، فرض ندارد!

«حتی میوۀ آن تا با وی پیوسته است جزء اوست».

جزء، به معنای اینکه شأنی از شئون اوست و یک جلوه ای از این درخت است.

ادامۀ درس: «و همۀ قوای درخت از غاذیه و نامیه و جز آن ها در همۀ آنها ساری است».

یعنی در همۀ اعضاء و جوارح درخت، که می بینید، باید غذا را بگیرد، قوۀ ماسکه داشته باشد، به این غذا بچسبد، قوۀ جاذبه داشته باشد، جذب غذا بفرماید، قوۀ غاذیه باید داشته باشد، این خاک را، این آب را، این هوا را تبدیل به مواد گوناگون کند، ریشه اش طوری مواد می خواهد، ساقه اش طوری، شاخه اش یک طوری، میوه هایش طوری مواد می خواهند و سبحان الله، این همه مواد گوناگون و غذاهای مختلف را باید قوۀ غاذیه اش بسازد و قوۀ مُنّیه و نامیه بیاید به فراخور اعضای این درخت، این برگ و آن برگ را غذا بدهد و چقدر هم باید غذا بدهد و چه کسی حالی اش کرده و توجهش داده که ما همین یک کلمه را می گوییم که طبیعت است دیگر! و داریم خودمان را راحت می کنیم با این یک کلمه، این یک حرف زدن، از زیر بار علم و فهم و تفکر در نظام هستی در رفتن است، خوب، خودِ طبیعت دارد می کند! طبیعت یعنی چه؟ طبیعت شعور دارد یا بی شعور است؟ این همه انواع گوناگون غذایی که باید در این درخت تعبیه شود، خاک جذب شود، آب جذب شود، هوا بیاید، آتش و حرارت خورشید و دیگر حرارت های مصنوعی و ... بیایند و جذب بشوند، مزاج این درخت، حال ایشان، رشد ایشان، چقدر همه موزون، همه حساب شده، تمام شئون گوناگونش، همۀ قوا همه در کارند، ایشان هم همینطور؛ مثل بدن من و شما، قوۀ جاذبه دارد، غاذیه دارد، نامیه دارد، مولده دارد، باید تولید بفرماید و همۀ قوا هم در کارند و تمام این قوا هم در تمام اعضاء و جوارح این درخت در کارند که درخت، این مجموعۀ اعضاء و جوارح است که یکپارچه همه درخت اند و الان از آن برگش گرفته تا آن مویرگ های ریشه اش، همه را یکپارچه می فرمایید این یک درخت، این یک حقیقت، یک شخصیت است، یک هویت است و این همه شئون گوناگون، او را از یکی بودن هم نمی اندازد. حالا اینجا این درخت را می گیری با یک درخت دیگر کنار همدیگر قرار می دهی می فرمایی این یکی، آن دو تا، و آن سه تا و آن چهار تا و ... ، اینجا وحدت عددی درست می فرمایی، وحدت عددی به لحاظ این است که محدود هستند؛ چون این درخت، این حد است شده وحدت عددی، آن درخت آن حد است می شود غیر از این، که این، یکی و آن، دو تا.

حالا اگر یک درختی داشته باشیم مثل مجموعۀ بینهایت عالم که کأنه مثل این است که یک درخت است، یک پیکر انسان است، یک شخص است که مثلا فرض بفرمایید این همه ستارگان کذایی، شکوفه های این یک درخت هستند، این همه افلاک، این همه موجودات، اینها همه اعضاء و جوارح یک حقیقت و یک پیکره باشند که می فرمایید مجموع هستی و از او گاهی تعبیر می فرمایید به وجود مطلق، گاهی هم می فرمایید مطلق وجود! این اصطلاحات هست!

در درس یازدهم صفحه 30، آنجا یک عبارتی داشتید که به عرضتان رساندیم طلب دارید باید خیلی رویش حرف برنیم. الان هم این حرف هایی که دارد زده می شود آنجا را هم تا حدی برایتان روشن می کند که فرمودید اگر به فرض (چون ابتدای راه بود و هنوز یک چنین مطلبی را اثبات نکرده بودیم از جنبۀ احتیاط قلمی فرمودند «به فرض»، بعد می رسیم که این فرض ابتداست و انتها همین حرف است)، موجودی باشد که واجد کمالِ جمیع هستی ها باشد (که این لفظ «هستی ها» هم الان به توسع در تعبیر است. الان خیلی نمی خواهیم آن حرف نهایی را بزنیم، چون ابتداست و هنوز اذهان خو نگرفته و آن حرف های سنگین پیاده نشده و لذا مقداری قلم، احتیاط فرمودند)، که واجد کمال هستی ها باشد یعنی چه؟ یعنی خود، مطلقِ وجودات باشد. تمام موجودات همه مقیدند، همه حد دارند، و ایشان حد نداشته باشد و مطلق باشد، و به تعبیر دیگر «او وجود مطلق باشد». این دو تا عبارت را در نظر داشته باشید (وجودِ مطلق و مطلقِ وجودات)! حالا آیا باز هم حرکت در او متصور هست؟ که فرمودید خیر، چون حرکت، از نقص به کمال است و ایشان کمالِ مطلق است، علم مطلق است و ... .

این دو تا عبارت را از ما طلب داشتید، حالا هنوز باید خیلی پیش برویم، همینطور خودش را نشان می دهد.

حالا در مجموعۀ نظام هستی، در وجود، حرفِ جدایی فرض ندارد که مثلا این عضوی، این پیکری از نظام هستی، از عالم وجود جدا بشود، آنجا جدایی فرض ندارد. آخر از وجود جدا بشود می خواهد کجا برود؟ در فلسفه فرمودند ماهیت که اصالتی ندارد، ماهیت حدّ وجودات است، حدّ ظهورات است، حالا هنوز طلب دارید، عجله نفرمایید! ماهیت که در کنفِ وجود است، عدم که هیچ چیز نیست، لاشیء است. آخر، عدم هیچِ محض است لذا معنا ندارد که عضوی از اعضای پیکر نظام از وجود جدا بشود و برود به سوی عدم! آن هم که راه ندارد و خلاف است. لذا بریدن از وجود فرض ندارد. این است که در درخت می شود عضوی، شاخه ای، میوه ای، ریشه ای را از او جدا فرض بکنید و جدا هم می شود. در پیکر انسان هم چرا، در پیکر حیوانات هم همینطور، در افلاک و کرات هم می شود، اما در کل نظام وجود نمی شود که یک شیئی را از وجود جدا کرد، معنا ندارد! پس همه می شوند از اجزاء وجود، از شئون وجود.

ادامۀ درس: «و همۀ قوای درخت از غاذیه و نامیه و جز آن ها، در همۀ آن ها ساری است».

جز آنها، یعنی غیر از آنها؛ و در همۀ آن ها، یعنی در همۀ اعضاء و جوارحی که بالا فرمودید، در همۀ آن ها سریان و جریان دارد؛ در این برگ هم قوۀ غاذیه است، هم نامیه و مُنّیه است، هم مصوّره است، هم مولده هست و هکذا، در آن برگ هم همینطور، در آن شاخه هم همینطور، چون به اندازۀ خودشان باید رشد کنند، حالا به تناسب و چقدر حساب شده است که تمام برگ ها همه متوازن و متعادل اند. حالا بیاییم به انسان:

ادامۀ درس: «قوای انسانی نسبت به شجرۀ نفس نیز این چنین اند».

که همه می شوند از اجزاء نفس و شئون او.

ادامۀ درس: «که همه، فروع یک حقیقت اند».

دقت داشته باشید آقا جان، کاملا بحث توحیدی است، حرف همه اش توحیدی است.

ادامۀ درس: «یعنی شاخه و برگِ یک درخت اند و در حقیقت ...».

این عبارت را دقت بفرمایید:

ادامۀ درس: «و در حقیقت، نفس همۀ آنهاست».

نفس انسان یعنی چشم، یعنی گوش، یعنی اعضاء و جوارح، تا موقعی که اینها شئون نفس اند.

ادامۀ درس: «و افعال آنها همه فعل نفس است».

که اگر قوۀ غاذیه در این بدن من و شما مشغول غذا گرفتن است، در حقیقت کار قوۀ غاذیه همان کار نفس ناطقه است، می فرمایید نفس در حال غذا ساختن است، در حال نمو است، نفس در حال دفع است، نفس در حال چسبیدن است، ماسکه است، جاذبه است و ...، و به ظاهر الان لفظ جاذبه را، غاذیه را، نامیه را و ... را به کار می برید، اما وقتی می روید در مفهومش که تصور می کنید، خیال می کنید که مفهوم اینها غیر از مفهوم نفس است. بله! معنایشان غیر از معنای نفس است، اما در متن واقع نفس، همۀ اینهاست، از هیچ کس جدا نیست و هیچ کس هم از او جدا نیست.

ادامۀ درس: «این معنا را یکی از حکمای بزرگ اسلام به نام ملا هادی سبزواری به تازی(عربی) به نظم در آورده است که «النفسُ فی وَحدتِها کُلُّ القوُی»».

که نفس در عین حال که دارای یک حقیقت است همۀ قواست، این نفس است که غاذیه است، این نفس است که نامیه است، این نفس است که بصیر است، علیم است، حکیم است، قدیر است، ماشی است، رونده است، خورنده است، خوابنده است، متکلم است، حرف می زند، از تمام شئون؛ همه نفس است، منتها نفس و همین یک حقیقت را، به لحاظ اینکه با قوای نباتیه در کار است و عین آن قواست، این نفس را می فرمایید نفس نباتی است، همین نفس را قوی ترش می فرمایید به جهت اینکه با قوای حیوانی در کار است، که باز خودش همان قواست و قوا، اویند، اینطوری می فرمایید نفس حیوانی است و همین یک حقیقت را به جهت اینکه با قوای انسانی، قوۀ عاقله، و فوق طور عقل در کار است که این قوا باز خودِ اویند و خود او هم همین قواست می فرمایید که نفسِ انسانی است. نه اینکه نفس انسانی و حیوانی و نباتی اینها از هم جدا باشند! ابتدائا می فرمایید که نفس را مراتب هست، مراتب بالای انسانی، مرتبۀ پایین تر حیوانی، مرتبۀ پایین تر نباتی؛ این ابتدای راه است و خیلی هم حرف شریفی است، خوب است، تا مقدار زیادی به دل آدم می نشیند، اما باز چیزکی دل انسان، بالاتر هم می خواهد که جناب حاجی الان می فرماید که نفس در عین وحدتش همۀ قواست و:

«وَ فِعلُها فِی فِعلِهِ قَد انطَوی»؛ که فعل تمام این قوا، همان فعل نفس است، قوۀ نامیه که دارد رشد می دهد کار او رشد دادن است، کار غاذیه غذا درست کردن است، کار جاذبه غذا را جذب کردن است، الان کار جذب و دفع و نمو و رشد و ... ، تمام این افعال همان فعلِ نفس است، در حقیقت می فرمایید که نفس است که دارد غذا را جذب می کند، غذا را دفع می کند، مضرات را دفع می کند، بدن را رشد می دهد و ... . نفس است منتها به جهت قوه اش، کار را به قوه اش اسناد می دهیم و می گوییم مثلا قوۀ غاذیۀ نفس دارد غذا می گیرد، قوۀ جاذبۀ او دارد جذب می کند و هکذا. اما این لفظ را و این فعل را به نفس اسناد می دهید و اسناد لفظ به قوه، اسنادِ مجازی است، اسنادِ فعل به قوه اسناد مجازی است، اما اسنادش به خود نفس، اسنادِ حقیقی است، چون قوۀ نامیه شأنی از شئون نفس است و بفرما که خودِ نفس است و نفس، ایشان است، منتها «نفس، ایشان است» نه اینکه نفس، به تمامه ایشان باشد، نفس با ایشان هم هست، با آن قوه هم هست، با آن قوۀ دیگر هم هست، با همه هست و از هیچ کدام جدا نیست و هیچ کدام هم از او جدا نیستند، حالا خیلی به توسّع در تعبیر، چون آنجا اشکال به ذهنتان وارد می شود و حق هم دارید، مثل اینکه می فرمایید نور ماه شب می تابد، در حقیقت که نورِ ماه نیست، اسنادِ نور به ماه دادن، اسنادِ مجازی است، اسنادِ نور ماه را به آفتاب دادن، حقیقی است، چرا؟ چون در حقیقت ماه مثل آینه ای می ماند که دارد نور آفتاب را منعکس می کند، خودش که نور ندارد، اگر می فرمایید الان شب شده، ماه نور می دهد، این اسناد، اسنادِ مجازی است که نور را به ماه نسبت می دهید، حالا منتها آنجا ماه از آفتاب جداست و دو تا جرم جدا هستند، ولی اینجا قوۀ غاذیه جدای از نفس نیست، شأنی از شئون نفس است و علاوه بر اینکه می فرمایید نفس نباتی و نفس حیوانی و نفس انسانی، باز هم یک حقیقت است، همین یک حقیقت را به لحاظ اینکه این قوا را در کار است نباتی است، آن سری قوای حواس پنجگانه و وهم و خیال را در کار است حیوانی است، آن قوۀ عقل و فوق عقل را در کار است انسانی است. همین یک حقیقت است! و اگر برای نفس، مراتب درست می فرمایید نه به این معناست که در آن مرتبۀ قوای نباتیه، قوای حیوانی هیچ حضور نداشته باشند! یا در مرتبۀ نباتی، قوۀ انسانی هیچ حضور نداشته باشد! لذا شخص نمی تواند بگوید که دین محترم، قرآن عزیز! شما چه کار به قوۀ غاذیه و نامیه و ... ما دارید، من از جنبه ای که عقل دارم باید تابع دین باشم! فقط در مسائل عقلی حرف دین را گوش می کنیم! ما را در مقام نفس نامیه، چون ما شریکیم با تمام نفس نباتیۀ نباتات، با نفوس نباتیۀ حیوانات، شما مگر به فلان درخت می گویی مبادا این آب را بخوری که این آب حرام است و مال مردم است و از بالای جوی که برای تو فرستادند مال تو نیست؟؟! درخت که حالی اش نیست! می فرمایید که درخت هر آبی برایش بیاید می خورد. حیوان چطور؟ تکلیف ندارد! اما وقتی به انسان که می رسی چطور شده است؟ اینجا قوۀ غاذیه اش، نامیه است، دستگاه گوارشش که می گوید من گرسنه هستم حق نداری هر طوری غذا را به خوردش بدهی بگویی من در این بخشش مثل نبات می مانم در این بخشش یک حیوان را می مانم (نعوذ بالله، جسارت نمی کنم، الفاظ را به این معنی شریف بگیرید، الحمدلله از عامه در آمدیم)، پس نمی توانی این حرف را بزنی، چرا؟ بعد نفرما که اگر نفس ذو مراتب شده، نفس انسانیِ در مرتبۀ عقل که دیگر در نفس نباتیِ در مرتبۀ قوای نباتی حضور ندارد! چه حقی دارد که دین که شرطش عقل است و تکلیف هم برای عقل است، در مرتبۀ نباتات ما دخالت کند؟! دین چه کار دارد ما چطوری می خواهیم غذا بخوریم؟ ما چطوری می خواهیم ببینیم؟ چطوری می خواهیم بشنویم؟ چون ما در شنیدن و دیدن و ... هم همانند دیگر حیوانات با هم شریکیم، ما هم حیوانیم آن ها هم حیوانند! و در مقام خوردن و غذا گرفتن و ... ما مثل نباتاتیم! دین شرطش عقل است و فقط در مرتبۀ عقل حق دارد دخالت بفرماید و در مرتبۀ حیوانیت ما و در مرتبۀ نباتیت ما حقِّ دخالت ندارد! این را نمی فرمایید! چرا؟ برای اینکه اگر می آمدیم نفس را ذو مراتب می گرفتیم (دقت بفرمایید) که مرتبۀ عقل و فوق عقل، گسیخته بود از مرتبۀ نفس حیوانی و نباتی، اگر این بود که ما دارای سه تا نفس بودیم، یا دارای یک نفس بودیم با سه مرتبۀ جدای از هم، که اگر اینطور بود می شد بگوییم دین فقط بیاید در مرتبۀ عقل ما در آن محیط دخالت کند، و در مرتبۀ دیدن وشنیدن ما و ... ، ایشان چه کار دارد که من می خواهم چه کسی را ببینم! اصلا دین چه حقی دارد بگوید شما اینطوری ازدواج کن، اینطوری عقد بخوان، آنطوری صیغه بخوان! نخیر! قوۀ شهوت برای بخش حیوانی است، قوۀ غضب مال حیوانات است، خوردن و دیدن و شنیدن و حرف زدن و ... ، اینها همه مال بخش حیوانات ماست (اگر خصوص حرف زدن را فقط انسانی در نظر بگیریم)، و دین چه حقی دارد که دخالت کند؟!

می فرمایید: «النفسُ فی وَحدَتها کُلُّ القوی و فعلُها فی فعلِه قد انطوی»، که نفس یک حقیقت است. و لذا اوایل حرف از مراتب می زنیم، بعد که ان شاء الله حرف قوی تر شده، باید حرف از تشکیک در ظهور بزنیم نه تشکیک در وجود!

حالا شما الان تفسیر جناب گنابادی را باز بفرمایید؛ همین اول تفسیر، ذیل تفسیر بسم الله سورۀ حمد، آنجا مبنای تفسیرش را بر حقیقت تشکیکی ذات مراتب قرار می دهد؛ خوب، ما این اندازه نمی ایستیم، عرض می کنیم هنوز بالاتر، که تشکیک در مراتب باشد قبول، که وجود یک حقیقت است، وجود یعنی یکی، یکی یعنی وجود، ما ده نفریم، پنجاه نفریم، این آقا یک، آن آقا دو، آن آقا سه، اینجا می گوییم فلان آقا اسمش اول است، وقتی می خواهیم لیست مدرسه بنویسیم می گوییم مثلا شمارۀ یک فلان آقا، این یکِ نسبی است، این یکِ محدود است، این یکِ عددی است، اما یکِ صمد، اصلا یک یعنی خدا، که شما می فرمایید واحد. حالا فارسی می گوییم یک، یک یعنی خدا، یک یعنی وجود، وجود یعنی یکی؛ اگر این یکی بشود مراتب، و بعد آن مراتب چطوری باشد؟ بگوییم این یکی مراتب داشته باشد مثل اینکه الان این بدن ما یک بدن است و این یک بدن مراتبی دارد؛ بالاترین مرتبۀ بدن ما مثلا قلب ماست، مغز ماست، اینها خیلی مهم اند، نازل ترین مرتبۀ بدن چه باشد؟ مثلا موی سرِ ما باشد، ناخن پای ما باشد که حسی ندارد و قابل چیدن و جدا شدن هست و ... ، اینها بشود مرتبۀ نازله، اگر مرتبه درست فرمودید پس مرتبۀ عقل و مرتبۀ قلب، غیر از آن مرتبۀ ناخن است، غیر از مرتبۀ مو است، غیر از مرتبۀ چشم است، غیر از مرتبۀ استخوان است. اگر وجود آمده ذو مراتب شده، آن وقت می فرمایند آن بالاترین مرتبه اش بشود خدا، مرتبۀ پایین ترش مثلا بشود اسماء الله، مرتبۀ پایین تر بشود عقول و فرشتگان، مرتبۀ پایین تر بیاید بشود عالم مثال، مرتبۀ پایین تر بیاید بشود عالم ماده، اینطور مراتب!! بعد می گوییم آن مرتبۀ اعلی، آن تک وجود عالی، خدا!! پس وجود در ذهن و در مفهموم آمده تقسیم شده به اقسامی، این وجود وقتی رفته در خارج، حِصّه حصه پیدا کرده، این وجود مراتب پیدا کرده، آن بالاترین مرتبه اش شده خدا‍! پس مرتبۀ عقل خدا نیست؟ نه!! مرتبۀ خیال چطور؟ نه!! مرتبۀ عالم مثال چطور؟ نه!! مرتبۀ عالم ماده چطور؟ نه!! پس آن اعلی المراتبش حق است، واجب است! خوب، اگر اینطور بشود که باز می شود وحدت عددی که!!

تشکیک ذو مراتب هم وحدتِ عددی می آورد! خیلی سنگین است!

لذا جناب مرحوم صدرالمتألهین اسفار را با وحدت تشکیکیِ وجود ذو مراتب حل کرده، خیلی هم سنگین است، خیلی هم حرف دارد، بسیار خوب! این بزرگوار (گنابادی) هم در اوایل تفسیرش، مبنای تفسیر را روی همین این مبنا گذاشته است، اما همین اندازه هم، توحید ضعف دارد، حرف بالاتر است، که وجود، یک حقیقت است. اینجا هم می فرمایید نفس ناطقه یک حقیقت است، درخت یک حقیقت است، این یک حقیقتِ درخت، در برگ هم درخت است، در شاخه هم درخت است، در ساقه هم درخت است، در ریشه هم درخت است. این که می فرمایید ساقه و ریشه و شاخه و برگ و ... ، اینها به توسّع در تعبیر است؛ در ذهن شما به ظاهر برگ را از ساقه، ساقه را از درخت و ...  جدا می فرمایید، اما وقتی می رویم در متن خارج، می بینیم تمام یکپارچه درخت اند، این است که عارف می فرماید که وجود، یک حقیقت است، این وجودِ یک حقیقت، مراتب هم ندارد، مراتبی نیست که بگوییم آن بالاترین مرتبه اش بشود خدا (تشکیک ذو مراتب)، بعد مراتب پایین، مادون آن اند‍، منتها آن وجودش احاطه دارد به مادون و اینها همه محاط اویند که بیاییم بین آن وجودِ محیط (حق) و بین این وجود محاط (خلق)، تمایز را از باب تمایز احاطی بگیریم که ما هم در مآثر آثار، یک تمایزِ احاطیِ محیطی و محاطی ساختیم، درست؛ اما آنجا اگر مراتب بخواهید بگیرید، آن وقت در مراتب می شود گفت که خدا یعنی عالم مثال؟؟ آخر، عالم مثال که یک مرتبه شده است! عالم مادی یک مرتبه شده است و نمی شود بفرمایید این، آن!

اینجاست که گردنۀ توحید این نقطه است! خیلی از بزرگواران و خیلی اهل معرفت تا این گردنه را آمدند و از این گردنه بخواهند بالاتر بروند خیلی سنگین و مشکل شده است و الان خیلی عبارات عجیب است! عرض کردم یکپارچه توحیدی است که درخت را از برگ جدا نفرمایید، برگ را از درخت جدا نفرمایید:

ادامۀ درس: «یعنی نفس در عینِ وحدتش، همۀ قوای خود است و فعلِ قوای او در فعلِ او منطوی است».

یعنی پیچیده شده است، (که این یعنی الان القاء کردن یک اصلی است):

ادامۀ درس: «یعنی اصل محفوظ در همۀ قوای ظاهر و باطن انسان، نفس است».

پس اصل این است که اینجا نفس است، آنجا نفس است، آنجا نفس است، در نامیه نفس است، در غاذیه نفس است، در مولده نفس است، در برگ نفس است، در شاخه نفس است، همه جا نفس است، می شود بفرمایید که یکپارچه این درخت، نفس نباتی است، حق دارید! هیچ ذره ای از مجموعۀ این اعضاء و جوارح، از او جدا نیستند، این را می شود بفرمایید. دیگر نباید بفرمایید درخت مراتب دارد؛ درخت در میوه درخت تر است تا در ساقه! یا در ریشه درخت تر است تا در ساقه! ندارد! همه جا درخت است! درخت در اینجا یعنی این! درخت در آنجا یعنی این، درخت در شاخه یعنی این، درخت در ساقه یعنی این! و اینجا هم درخت است، آنحا هم درخت است، در این قوه هم درخت است و در آن قوه هم درخت است و خودش است و همین یک حقیقت است. حالا نفس انسانی چطور؟ نفس انسان در ظاهرِ ما باز نفس است، این پوست ما هم خودِ نفس است، شئون اوست، جلوۀ اوست. مو هم چطور است؟ نفس است! همه جا نفس است؛ اگر می فرمایی که این موی من هست، آن دستِ من است، آن چشمِ من است، آن گوش من است، آن فلان عضو من، آن قوۀ من، آن خیال من، آن وهم من و ... ، اینها همه به توسع در تعبیر است، یعنی من هستم! این من را بازش می کنی، شرحش می فرمایی این همه است و این همه همین خودتی و خودت یک حقیقتی، حالا الان به بیرون نروید که دیگر بگوییم با دیگری من یک ام، با آن دیگری دو، نخیر! این شما هستید، این جنابعالی هستید و در تمام شئونت شما هستی و لذا دین شما را جدا نمی کند نمی گوید که فقط من مالِ مرتبۀ عقلت هستم، می فرماید من مال تو ام، منتها شرط اینکه من مال تو باشم این است که تو در مرتبۀ عقل هم باشی، وگرنه اگر در مرحلۀ عقل قرار نگیری ما برای تو به عنوان دین محسوب نمی شویم، وقتی در مرتبۀ عقل قرار گرفتی یعنی همان تویِ عقلانی، توی نفسانی هم هستی، توی قلبی هم هستی، توی بدنی هم هستی، توی نامیه هم هستی، همه تویی و ما با تو کار داریم و تو یکپارچه با تمام اینها هستی، نمی شود که بیاییم فقط بخش عقل تو را بگیریم، بعد بخش نفس حیوانی و نباتی تو را رها کنیم، نفس حیوانی و نباتی ات به اعتبار ذهنی در مقامِ مفهوم، بِضربٍ من البیان، یک مقداری از همدیگر مفهوما جدا می شوند، اما در متن خارج شما هستید با تمام شئون وجودیِ شما و همه هم خودتی.

«اصل محفوظ در همۀ قوای ظاهر و باطن انسان، نفس است»؛ همه جا نفس است و می شود الان بفرمایید که این آقا یکپارچه نفس متحرک است، نفس بیننده است، نفس شنونده است که باز الفاظ نباید رهزن شود. نفسی که می بیند، نفسی که می شنود، نفسی که می گوید، نفسی که می چشد، باز این نفس ها جدا نباشد، ما در مقامِ لفظ مجبوریم اینطوری حرف بزنیم، چون لفظ نداریم برای تفهیم، راهی نداریم، چه کار کنیم؟! این است که در مقام تفکر، چون آنجا سکوت محض است و دیگر تفهیم حرف به دیگران در آنجا نیست، آنجا توحد، خوب چیزی است و همه جا همین شخص است، یکپارچه خودش است، از ظاهر، از باطن، از بدنش، از مثالش، از خیال، از عقل، از شهود، از تمثل و باطن و هر چه که در است، خودش است، هر چه در او تمثل هم پیدا می شود خود اوست؛ چه خواب می بیند و بیدار می شود و بعدها می بیند انجام شده و ... ، اینها همه و همه خود او بود.

حالا هنوز حرف بالاتر باید برود:

ادامۀ درس: «که این قوا قائم به اویند و هیچ یک از آن ها در وجود خود و فعل خود استقلال ندارند».

چون وجود قوا همه یعنی نفس، و استقلال هم معنا ندارد و همه به هم پیوسته اند و پیوسته هم باز نه یعنی دو شیء جدا! دیگر لفظ نداریم! قائم به او هستند! به تعبیر جناب امیرالمؤمنین: «کُلُّ ماسِواهُ معلولٌ لَه قائمٌ به»، در نهج البلاغه آمده است، کل ماسوای حق سبحانه معلول اویند و همه قیام به او دارند، اما قیام و قوامشان در وجود و در ذات و در افعال و در صفات، همه مطلقا اوست و ایشان است و او را از یک ذرۀ وجودی جدا بکن نیستید وگرنه او را از صمدیتش انداخته ای و الله الصمد نمی شود. خوب، بله این که این است و آن هم که زمین است و آن هم که آفتاب است و این هم کافر است و آن هم مشرک و نجس است و آن هم پلنگ و درنده و چرنده و خورنده و خزنده و ... ، و حالا یکی خدا پس کجاست؟ توحید ذاتی، توحید افعالی و توحید صفاتی، اینها چطوری باید حل شود؟

لاإله إلا الله وحدَه وحدَه وحدَه؛ «وحدَهُ»ِ اول توحید ذات، «وحدَهُ»ِ دوم توحید صفات و «وحدَهُ»ِ سوم توحید افعال، اینها باید چطوری حل شود؟ همان لفظ شریف آقاست که خداست دارد خدایی می کند، و چه خوب و چه شیرین! چقدر آدم آرمیده می شود.

ادامۀ درس: «و هیچ یک از آنها در وجود و فعل خود استقلال ندارند و محضِ ربط و صرف تعلق اند».

عبارتی از جناب آخوند در اسفار در حاشیۀ کتابم یادداشت دارم؛ ببینید آقاجان، من آدرس نوشتم، اسفار جلد 6 (اسفار نُه جلدی)، صفحۀ 379 (چون هنوز با تعلیقات آقا، تا جلد دو چاپ شده است، بیشتر از آن چاپ نشده است)، ایشان دارند که «فَالنَّفسُ مَعَ وحدَتِها وَ تَجَرُّدِها عَنِ البدنِ ...»، حالا چه خوب که ایشان لفظ «تجرد» را هم آورده است، بعد بعدا می فرمایید آقا نفس مجرد از بدن است؛ این که می فرمایید نفس مجرد از بدن است پس یعنی نفس در مرتبۀ بدن نباشد؟ نفس در مرتبۀ چشم، درمرتبۀ مژه، در مرتبۀ ابرو، در مرتبۀ بینی، زبان، دهان، دندان و ... ، اینجاها نفس نباشد؟ نفس که مجرد شده است که! این تجرد را چه کار کنیم؟ و چقدر می خواهیم بعدها ادله بیاوریم که نفس مجرد است، قبول! «این نفس مجرد هست» معلوم است به لحاظ قوایش، نسبت به قوۀ خیالش، نسبت به تخیلش، تعقلش و آن جلوه هایش می گوییم مجرد است، و الا نفس در مرتبۀ بدن عین بدن است، خود بدن است، بدن جلوۀ اوست. حالا اجازه بفرمایید هنوز حرف هست، انشاءالله می رسیم!

«فَالنَّفسُ مَعَ وحدَتِها وَ تَجَرُّدِها عَنِ البدنِ و قُواه و اعضاهُ لا یخلو منها عضوٌ من الأعضاء عالیاً کانَ أو سافلاً»؛ پس نفس با اینکه یک حقیقت است و با اینکه از بدن و قوایش و اعضایش مجرد هست، در عین حال هیچ عضوی از اعضاء و هیچ جزئی از اجزاء بدن را نمی شود بفرمایید از نفس خالی است، هیچ عضوی خالی از آن نیست، با همه هست.

«عالیاً کانَ أو سافلاً»؛ حالا چه اعضای سطح بالا و چه اعضای سافل و کوچک و حقیر.

«لَطیفا کانَ أو کثیفاً»: شبیه روح بخاری مثلا، چقدر لطیف است! اما مزاج؟ باز هم لطیف است! بیایید پایین تر، اعضاء، جوارح، دست، پا، استخوان و ... ، اینها  چقدر کثیف اند؟ کثیفِ به اصطلاح فلسفی که خیلی جرم دارد و خیلی مشهود مادی است و ظاهری است که نفس از اینها جدا هم نیست. یعنی چه؟

«بِمَعنا أن لا هُوِیَّةَ لِلقُوی غیرَ هُویَّةِ النَّفس»؛ که قوای نفس، هویتی، شخصیتی، وجودی، ذاتی، حقیقتی به جز نفس نیستند، همه باز اویند، در عین حال باز می فرمایید او مجرد از اینهاست و آن دستورالعمل جناب شیخ در درس بیست دوم که خودتان را از تمام جاها خلع بفرمایید، بعد می بینید که درست است در آن مقام، ذاتتان را ادراک می کنید، اما ذاتِ شما از هیچ قوه ای از قوای شما بیرون نیست،  و لذا آن تخلیه (بعد می رسیم که)، خودش عینِ تحلیه است، یعنی در عین حال که خودش را از همۀ قوا تخلیه می کند، باز در همان متنِ ذات او تمام قوا و شئون او خوابیده است که علمِ به ذات او، علمِ به تمام شئون و اعضاء و قوایش است.

«لِأنَّ وَحدَةَ النَّفسِ ضَربٌ آخرٌ من الوَحدةِ یَعرِفُهُ الکاشفون»؛ نفس یک وحدتی دارد که این وحدتش را اهل کشف و عرفای حقیقی می فهمند و آنها می یابند.

«وَ هُوِیَّتُها ظِلٌّ لِلهُوِیُّة الإلهیة»؛ اینجا جناب آخوند یکپارچه بالاتر آمد؛ این نفس، این شخصت جنابعالی، این شأن شما، این هویت شما باز تازه سایه ای، ظلّی، رشحه ای، نمودی از آن هویت مطلقه و آن هویت الهیه است که هویت مطلقه، همان هُوَ در «قُل هُوَ اللهُ أحَد» و «هُوَ الّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ کَیفَ یَشاء» است، این هُوَ ی شما و این شخصیت شما، باز آن ظلّ و سایه و رشحه و آیتی از آن هُوَ ی مطلق است، شما هُوَ ی مطلق نیستید، آقا هُوَ ی مطلق نیست، آسمان هُوَ ی مطلق نیست، پیغمیر هُوَ ی مطلق نیست، هُوَ ی مطلق اوست، آن، هُوَ الَّذی . . . است، اما همین قرآن هم که می گوید «هُوَ الّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ»، اوست که شما را در ارحام تصویر می فرماید، نه اینکه آدم خیال کند همانطور که نجار و یک بنایی از بیرون می آید این آجر و سنگ و چوب را کنار هم می چیند و می برد بالا و این شکل حسینیه را به این صورت به تصویر درآورده است، حتماً خدا هم از بیرون می آید می رود در رحم مادر، آنجا یک روحی را، یک نفسی را، یا مثل بنایی همه قوا را می گوید دست به کار باشید که آمدم اینجا، باید زبانش را اینطوری بسازم، دهانش را اینطوری بسازم، گوشش را اینطوری بسازم و . . .، حالا وقتی اینها را تصویر کرده و شکل داده و تخطیط کرده و دوخت و دوز کرده، بعد بفرماید حالا  می خواهم در او روحی را نفخ کنم که «نَفَختُ فیهِ مِن روحی»! این ظواهر آیات را نگاه می فرمایید که می گوید حالا می خواهم از خودم یک روحی را بگذارم درون ایشان و خداحافظی کنم و بروم!! اگر اینطور باشد که وحدت عددی است!! صمد نشده است که! حرف فهمیدن مهم است! از بیرون نیست! «هُوَ الّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ»، نه یعنی از بیرون بیاید اینجا! خیلی از ما سؤال می شود که خب آقا این نفس، جسمانیة الحدوث است پس این قرآن  می فرماید «نَفَختُ فیهِ مِن روحی»، من روح خودم را در او می دم، معلوم می شود روح از بیرون می آید می رود در بدن قرار می گیرد که این بدن دارای روح می شود! این که می گوید «از بیرون می رود»، خدا را جدا درست کرده، یک خدای جدا که این خدا، روح تمام روح های همه ما، کأنه مثل اینکه یک جزئی و یک عضوی از روح ایشان است، که بعد ایشان بگوید که من از خودم یک تکه روحی را گرفته ام و حالا می خواهم فوت کنم و بیندازم در بدن شما در آنجا! این طوریست؟! این که وحدت عددی است که! اَللهُ الصَّمَد نشده است که! شما می خواهید صمد درست بفرمایید، اَللهُ الصَّمَد، هیچ جا را از او جدا نفرمایید و هکذا، در بیرون نخیر! و لذا آنها که «نَفَختُ فیهِ مِن روحی» را می خواهند از بیرون بگیرند، به آن معنا که در اذهان متعارف است، آنها توجه به توحید ندارند عزیز من! آنها یک ظاهری را گرفته اند و توجه به آن سرّ قرآن و آن معنای این ظاهر نکرده اند. لذا الان جناب صدرالمتآلهین می فرمایند که هویت و شخصیت نفس این شخص و آن شخص و آن شخص، همه ظلّ هویت مطلقۀ الهیه است، باز اوست! الان به ظاهر یک پله آمدیم گفتیم حالا این ما هستیم که در بدنمان و در تمام شئونمان در کاریم، کم کم می بینیم که منِ او همان اوست و اگر می گوییم «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقَد عَرفَ رَبَّه» هر کسی که این کس، نفس خودش را (که ضمیر هُ در نفسه به مَن بر می گردد) شناخت، این «فاء»، یک مقدار کأنه برای آدم مزاحم می شود: « فَقَد عَرفَ رَبَّه»؛ پس ربش را هم می شناسد. اینجا الان ببینید قشنگ دارد وحدت عددی می شود اگر بخواهیم به این ظاهر پیش بریم؛ که ما وقتی خودمان را شناختیم، حالا بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ خودمان را شناختیم، حالا خدا را چطوری بشناسیم؟! باز وحدت عددی است! مثل اینکه قوّۀ غاذیه بگوید که من هر موقع خودم را شناختم نفس را می شناسم! بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ خودم را شناختم حالا از این به بعد می خواهم نفس را بشناسم! پس اینکه تو خودت را شناختی، تا حالا نفس نبودی؟! نفس با تو نبود؟! با شناخت تو، با دید تو، با غاذیه تو، با جذب غذای تو، با ساختن تو، با فعل تو، با ذات تو نفس نبود؟! تو جدا بودی و استقلال وجودی داشتی؟! که الان از این به بعد می خواهی بگویی حالا می خواهیم خدا را بشناسیم! این هم باز وحدت عددی است. نخیر! من عرف نفسه، هر کسی خودش را، یعنی آن هُوَ را که شناخت که می بیند که این هُوَ اوست، می بیند که خودش است! فقد عرف ربه؛ این «عَرَفَ»ِ دوم غیر از «عَرَفَ»ِ اول نیست، این «عَرَفَ»ِ دوم همان متن «عَرَفَ»ِ اول است. آن که خودش را شناخت، پس آن موقعی که داشتی خودت را می شناختی، مثل اینکه خودت مستقل بودی، شناخت تو مستقل بود، حالا جانِ خدا، ما فعلاً کاری به شما نداریم، اجازه بده اول خودم را بشناسم بعد می آیم خدمت شما!! پس استقلال برای خودت درست کردی و خدایی را هم جدا فرض فرمودی، این خدای جدا را الان فعلاً به ایشان می گوییم آقا مقام شما اجلّ است اجازه بده بعد وقتی خودم را شناختم حالا می آیم خدمت شما! وحدت عددی شد که! الله الصّمدش نکردی!

«فَلها هُویَّةٌ أحَدیةٌ جامعةٌ لِهُویاةِ القُوی»؛ که نفس یک هویت احدیه ای دارد که هویت و شخصیت تمام قوا، همین شخصیت ایشان است. لذا تا شناختی غاذیه را یعنی همان مقدار نفس را شناختی، نفس شناخته شده است به همان مقدار. هر چه آن را شناختی یعنی همان مقدار نفس را شناختی. دیگر بعداً برویم نفس را بشناسیم نه! به همان  مقدار شناخت حاصل شده است! تا شناخت تو چه باشد! منتها چون شناخت ما محدود است و ما بیچارگی داریم، حالا بعد حرف هایی پیش می آید، مثلاً ربِّ مقید پیش می آید، رب مطلق فرمایشات فرمودند و ...، اینها همه به لحاظ این سو است.

«فَیُستَهلَکُ هُویّاتُ سایِرِ القُواءِ و الأعضاءِ فی هویَّتِها»، تمام هویات همه قوای انسان و هویت تمام اعضاء و جوارح، همه این هویت ها مستهلک در هویت نفس اند. لذا می گوییم این چشم است، آن گوش است، آن غاذیه است و ...، اما این « آن غاذیه است»، در حقیقت یعنی آن نفس است. هر چه بفرمایید هو یعنی همان نفس! نفس این و نفس آن و نفس آسمان و این زمین و ...، در حقیقت همه یعنی خدا، یعنی حق، یعنی وجود، همه! این توحید باید پیاده شود و هیچ چیزی هم رهزن نمی شود! آخر چه کسی رهزن چه کس دیگر شود؟! معنا ندارد خودش رهزن خودش بشود که! آخر همه جا یکپارچه خداست دارد خدایی می کند و معنا ندارد بفرمایی خدا خودش رهزن خودش می شود! این معنا ندارد! دقت بفرمایید.

«وَ یَضمَحِلُّ إنّیّاتُها فی إنّیِاتِها عِند ظهورِ هُویَّتِهاَ التّامة»؛ وقتی آن هویت کامله و تامه نفس در همه اعضا و جوارح قیام بکند، می بینی تمام این ها که من من می گفتند من یعنی همان نفس بود و خیال می کردند خودشان دارند! حالا آفتاب را بردار و به ماه بگو من! کو مثلاً! این نفس ناطقه را از تمام اعضا و جوارح بردار، حالا به اینها بگو من من بکنید! می بینید هیچ کس من بکن نیست، تمام شده است! هویات همه رفته است، شخصیت همه رفته است! دیگر نمی شود بفرمایی این عضو میت، این چشم است، این گوش است، این بدن است، اصلاً بدن نیست، همه مطلقاً رخت بر بسته است، چون آن نفس رخت بر بسته است! حالا اینجا چون نفس تعلقش را قطع می فرماید راه دارد، اما وجود تعلقش را قطع بفرماید؟! وجود تعلقش را از چه کسی قطع کند؟! این که می خواهید در قیامت، زمین و آسمان و تمام منهدم بشوند و از بین بروند، لازمۀ انهدام این است که وجود، قطع بفرماید! آخر وجود چرا از شئون خودش قطع می کند؟! معنا ندارد که! به ادله قطعیه، وجود بما هو وجود در کار است! اصلاً وجود یعنی علم، وجود یعنی شعور، وجود یعنی ظهور. باید ظهور کند، باید تجلی کند، حق یعنی خلق! نمی شود برداشت عزیز من! یک فرمایشی است، مداعبۀ وهم است به تعبیر آقا! خیال می فرمایند! خب ظواهر قرآن و روایات چیست؟ ظواهر را باطن هاست، ظاهر را نمی شود بدون باطن معنا بفرمایید! باید به سرّ هم رسید! همین اندازه که تمام نمی شود آقا جان!

«وَ عِندَ قیامِ السّاعَةِ المُوتِ الّتی هیَ القیامَةٌ الصُّغری»؛ که الان ما در قیامت صغرای نفس ناطقه خودمان هستیم که الان می بینید نفس ما قیام دارد یکپارچه! تمام اعضا و جوارح، همه طراوت دارند، اَشکال دارند، صورت دارند، تازگی دارند، در کارند، مشغولند و ... . این الان قیام قیامت صغرای ماست. خبر نداریم، توجه نمی کنیم، یک قیامت جدا می پنداریم! و یکپارچه الان خودمانیم! عمل خودمان هستیم! آگاهی مانیم! شعور خودمان هستیم، اراده هستیم، حیاتیم! و هکذا و فرمایشاتی که پیش می آورند. انشاءالله تا جلسه بعدی.

«والحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/04/15

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد