بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 130 (درس بیست و نهم)

 

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم»

ببخشید که با اعوذ بالله من الشیطان الرجیم شروع می کنیم! یادم هست که شروع نکنم! چون روش قرآنی خودمان هست که اول «بسم الله الرحمن الرحیم» و بعد «الحمدلله رب العالمین» می گوید. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، آخوندی می شود! خوب اجازه بفرمایید از اول شروع کنیم؛ الفاظ، عبارات، کلمات، اینها عزیز من هر کدام باید برای خودشان در نظام هستی جایگاه داشته باشند،

در محفلِ درس، بحث، علم، حقیقت، اسرار، چرا باید حرف شیطان را بزنیم؟ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم چیست؟ حیف نیست؟ هم شما، هم من، هم دهانِ من، هم گوش مبارک شما! اصلا چرا باید این حرف را بزنیم؟ اعوذ بالله من الشیطان الرجیم! شیطان بیچاره! ببخشید آقا، منفعل شدم! از خودم ناراحت شدم! چرا ما باید هنوز الفاظمان این حرف ها باشد؟ چرا؟ هنوز این مقدار آدم نشدم! حرف از شیطان! نه خدایی اش اصلا منفعلم! چرا باید بگوییم! حیف نیست؟ آن هم تازه خداوند در دو جای قرآن حرف از أعوذ می زند: «قل أعوذ برب الناس» و «قل اعوذ برب الفلق»، و حرف از شیطان را وقتی زده که اول توحید پیاده شده است. تازه بعد از قل أعوذ هم کلمۀ «ربّ» آمده است که قُل أعوذ برب الفلق، و بعد «مِن شَرِّ ما خلق» آمده که آن هایش بالعرض است و بالذات نیست. «بسم الله الرحمن الرحیم، قل أعوذ برب الناس، ملک الناس، اله الناس»، بعد فرمود «من شرِّ الوسواس الخَناس» که یک حرفی از شیطان آمده باشد! چرا باید بگوییم؟! پس اجازه بفرمایید کفاره بدهیم؛ کفاره اش این باشد که در خدمت شما به نوزده تا «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز حرف کنیم: بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم ... .

فرمودید که «النَّفسُ فی وَحدَتها کُلُّ القُوی و فعلُه فی فعلها قد انطوی»؛ حرف جناب متأله سبزواری علیه الرحمة بود که نفس در عین حالی که وحدت دارد و یک حقیقت هست منتها نه اینکه وحدتش وحدت عددی باشد، بلکه وحدتش، وحدت سعی است، روی این اساس در عین حالی که وحدت دارد، در عینِ حال کل قواست؛ در عین حال هم باصره دارد، هم عاقله دارد، هم سامعه دارد، هم مولده دارد و ... . چه قوای حیوانی، چه قوای نباتی و چه قوای انسانی، مطلقا نفس یکپارچه کل این قواست، در عین حالی که می فرمایید یک حقیقت است، یک شخص است، نه یک شخصِ به وحدت عددی در مقام قوا! انسان را و نفس ناطقه را با قوا که در نظر می گیرید، او را وحدت عددی اش نفرمایید، وحدتش را وحدت سعیّ بگیرید، وحدت کلیه بگیرید.

حرف جناب صدرالمتألهین را به عرض برسانم، بعد عبارت را دنبال کنیم؛ عزیزان این چند سطر عبارت، خیلی مغتنم است! دقت بفرمایید! خیلی باید حرف پیاده بشود که حالا عجله ای نداریم زود در برویم:

در جلد ششم اسفار، صفحۀ 378، تعبیر جناب صدرالمتألهین این است که (متأله سبزواری هم از ایشان اقتباس کرده و آن شعر را در منظومه سروده است):

«النَّفسُ مَعَ وَحدَتِها وَ تَجَرُّدِها عَنِ البَدنُ وَ‌ قواهُ و أعضائِهِ لا یَخلو منها عضوٌ من الأعضاءِ عالیاً کانَ أو سافلاً لَطیفاً کان أو کثیفاً ...»:

کثیف به اصطلاح فلسفی است که با اینکه در مقام ادلۀ تجرد نفس ناطقه، اثبات می فرمایید که نفس مجرد از بدن و مجرد از ماده است، اما به تعبیر جناب آخوند، نفس با وحدتش و با تجردش از بدن و قوا و اعضاء، با اینکه از همه مجرد است، در عین حال از هیچکدامشان خالی نیست، از هیچ عضوی و از هیچ قوه ای هم خالی نیست. یک نفسی در متن خارج داشته باشیم که نفس ناطقۀ انسانی بشود یک ذات، یک ذاتِ گسیختۀ از قوا، ذاتِ گسیختۀ از بدن، ذات مجرد جدای از بدن، اینطوری نمی شود! درست است که در ادلۀ تجرد نفس ناطقه حرف می زنیم و می گوییم نفس مجرد از بدن است و نفس مادی نیست، اما این «مجرد از بدن است» نه به این معناست که نفس، بی بدن باشد‍! و حال اینکه یک اصل دیگری را باز در همین کتاب ان شاءالله می پرورانیم که نفس در هیچ عالَمی (عنوانِ نفس را محفوظ بفرمایید)، بی بدن نمی شود! روح چرا! عقل را هم می شود بی بدن فرض کنیم! که در مقام تعقّل تامّ، بدن انسان در آن لحظه دخالتی ندارد! در مقام روح هم که یک مرتبه ای از مراتب نفس ناطقه است، یعنی یک مرتبه ای از شخصیت شماست، شما در آن مرتبۀ روحتان، بدن نمی خواهید‍! به عنوان تمثیل؛ الان شما از ابتدای سن مبارکتان تا اینجا، چقدر در مقام روحتان، در مقام جمعی تان، در آن ذاتتان، چقدر دانایی دارید؟ چقدر علم دارید؟ چقدر خاطرات دارید؟ اینها الان همه در روحتان هست، بدون اینکه بدن در بودن آن ها هیچ دخالتی داشته باشد، هیچ دخالتی ندارد! درست است که اولین بار که خواستید این ادراکات را بدست بیاورید، بدن برای شما واسطه و آلت شده که با این چشم بیرون را ببینید، با این گوش از بیرون صدا بشنوید و از آن، خاطرات و شنیده ها دارید، دیده دارید، فهمیده ها دارید، تخیل ها دارید، قبول! اما حالا که اینها را یافتید و اینها در مقام روحتان هست، در آن مرتبۀ روحتان، بدن الان هیچ دخالت ندارد، اما عنوان نفسیتِ شخصیتِ جنابعالی، هیچگاه از بدن بودن خارج نمی شود، بی بدن نیست! تا در این نشئه هستید تعبیر می کنیم بدن مادی نیاز دارد، از این نشئه که رخت بر بستیم و عالَممان و طور وجودی مان عوض شد، بعد طورِ بدنمان هم عوض می شود که ان شاءالله این حرف ها را می زنیم و مقداری عرایض هم تقدیم داشتیم.

الان از عبارت دور نشویم؛ پس نفس با اینکه مجرد از بدن و قوا و از اعضاء و جوارح است، اما در عین حال این نفس: لا تَخلو منها عضوٌ من الأعضاء؛ هیچ عضوی از اعضاء و هیچ قوه ای از قوا از نفس جدا هم نیست! نفس، این عضو نیست، اما از این عضو جدا هم نیست، نفس بی بدن نیست، اما خود بدن هم نیست، به یک تعبیری! حالا این اعضاء، می خواهد اعضای عالیه باشند یا اعضای سافله، اعضای لطیف باشند یا اعضای کثیف، فرقی نمی کند! مثلا روح بخاری ما هم که نفس به روح بخاری تعلق دارد و روح بخاری به بدن تعلق دارد، روح بخاری خیلی لطیف است که از او (روح بخاری) به «جسم لطیف» تعبیر می کنند! و توجه داشته باشید که اطباء و پزشکان حرف دارند که اولا روح که الان از بدن میت در رفته و ثانیا ما تعبیر می کنیم که روح از بدن میت در رفته است و می گوییم میت، مرده است که روح از بدنش خارج شده است، منظور از این روح، همین روح بخاری است و آن روحِ در اصطلاح فلسفی اصیل نیست. این همین روح بخاری است که در طب قدیم می گفتند روح بخاری و الان هم گویا در علم متعارف تجربی و اینها هم حرف از جسم لطیف دارند. به هر حال، باشد، هر دو اصطلاح درست است! و اگر طبیب بفرماید که نفس و روح انسان، جسم و جسمانی است، مراد جناب طبیب، همان روح بخاری است. روح بخاری را آقایان فلاسفه در طبیعیات فلسفه می فرمایند جسم لطیف، یا تعبیر می فرمایند به روح بخاری.

حالا نفس از بدن جدا نیست، از اعضای بدن جدا نیست، از هیچ چیز خالی هم نیست، چه می خواهد آن عضوِ عالی باشد، عالُ العال؛ مثل اینکه الان در اعضای بدن می فرمایید سَر خیلی عضو رئیسه است، یک انسانی را پیدا نمی فرمایید که بتواند بدون کله و سر حیات داشته باشد، نمی شود! مثلا بدون مغز مشکل است، حالا اگر احیانا چهار تا پیشرفت علمی بشود که فرض بشود کاری کرد، آن حرفی است، اما به نحو متعارف و طبیعی، اگر یک انسانی سر نداشته باشد حیات ندارد! اما اگر دست نداشته باشد می شود، پا نداشته باشد می شود، خیلی از اعضاء را می شود نداشت. لذا اینها می شود اعضای عالیه و آنها اعضای سافله مثلا.

لطیف باشد یا کثیف؛ کثیف در اصطلاح فلسفی است، یعنی جسم و اعضاء و جوارحی که به لطافت روح بخاری نیستند. حالا اینکه می گوییم هیچ عضوی از اعضاء از نفس خارج نیست یعنی چه؟

«بِمعنا أن لا هویَّةَ لِلقُوی غیرَ هویَّةِ النفس»؛ هویتشان و شخصیت تمام قوا به نفس است؛ الان این انگشت برای خودش شخصیتی دارد، این دست برای خودش شخصیتی دارد، پا برای خودش شخصیتی دارد، گوش برای خودش شخصیت دارد و ... ، و لذا ما برای همۀ اینها در فقه، احترام قائل شده ایم و شرع مقدس آمده برای یکایک اعضای بدن، دیات و قصاص قرار داده است. پس همه شخصیت دارند، این هویتشان و این شخصیتشان همان نفس ناطقه است. این که این دست جدای از نفس یک شخصیتِ جدا برای خودش داشته باشد نخیر!

«لِأنَّ وَحدَةَ النَّفسِ ضربٌ آخرٌ من الوحدةِ یَعرفُهُ الکاشفون»:

وحدتی که نفس ناطقه دارد که الان جناب حاجی فرمود «النفس فی وحدتها کل القوی» (که ضمیر «ها» در «وحدَتها» را به لحاظ اینکه نفس مونث مجازی است مونث می آوریم)، نفس در عین حالی که یک حقیقت است و وحدت دارد، کل قواست. الان این وحدت چه نوع وحدتی است؟ این وحدت را (حرف جناب مرحوم آخوند)، به فهمش رسیدن، به سرّ این وحدت نفس رسیدن، کار مکاشفین است، کار آنهایی است که اهل کشف شده اند، اهل راز شده اند، اهل حقیقت شده اند. بالاخره به گفتن نمی شود، به حرف شنیدن نمی شود! آن که به دنبال این است که جدول وجودی اش را باز کند که نه تنها (خیلی حرف است عزیزان، افسوس که خودشناس نشدیم) النفس فی وحدتها کل القوی، الان در این پله، در این مرتبه، بلکه بالاتر و بالاتر که النفسُ (این نفس من و شما، شخصیت من و شما، هویت من و شما)، فی وحدَتِها کُلُّ القُوی، که این «کُلُّ القُوی» را بازش بفرمایید می شود! به جایی می رسیم که می بینیم هیچ ذره ای در نظام هستی، از ما گسیخته نیست و ما این قوه را داریم که بشویم! منتها فعلا این قوه را داریم که این اعضاء و جوارح و این دست و پای ما، در اختیار من و شماست که الان اینها را به کار می گیریم و حرکتش می دهیم و با آن وسیله می گیریم و می نویسیم و راه می رویم و می خوریم و می خوابیم و ...، الان فعلا این سعه را داریم که النفس فی وحدتها کل القوی؛ یعنی نفس در عین وحدتش، کل این قوا، کل این مجموعه است! می شود! بالاتر، از کل اعضاء و جوارح نظام هستی، از هیچ ذره ای هم ما جدا نیستیم، بر اساس درس نهم و دهم، که تمام موجودات به هم پیوسته ایم، عالم از هم گسسته نیستیم، این قدرت را، این قوه و این مُنّه را هم داریم که بشویم (هر کسی از ما زبان حالش این باشد): «النّفسُ (یعنی أنا) فی وحدتی (در عین حالی که من، من هستم) کُلُّ القُوی»، و قوا را هم غیرمتناهی بگیرید. دقت بفرمایید روی عرایض و حرف جناب حاجی! الان درست است که «کلّ القوی» برمی گردد به همین مرتبۀ نازله و به همین قوای بدن خودمان، اما باز اگر قوی بشویم راه داریم، می شود کل القوی، که هیچ ذره ای از ما خارج نباشد، همانطوری که اراده می کنیم دستمان را تکان می دهیم، انگشتانمان را به هم می فشاریم، باز می کنیم، می بندیم، می نویسیم و ... ، همینطور یک وقتی قوی بشویم که آفتاب بشود یکی از قوای ما، یکی از اعضاء و جوارح ما، ماه بشود یک عضو ما و با ارادۀ جنابعالی ماه شق القمر شود، با ارادۀ انسان مثلا آفتاب ردّ الشمس شود، با ارادۀ انسان درخت از جا کنده بشود، با ارادۀ انسان مثلا ریگ ها به حرف دربیایند، صحراها به حرف دربیایند، دریاها متلاطم شوند، با ارادۀ انسان دریا جادۀ خشک بشود و ... ، چون این داستان هایی که شما در قرآن می خوانید، قرآن که کتاب قصه نیست سرور من! کتاب داستان نیست! این داستان ها یعنی بخوانید که شما هم بشوید! بخوانیم که ما هم بشویم! نه اینکه بخوانیم که می گویند پیغمبری بود اینطوری می کرد! یک عصایی بود دست حضرت موسی، اژدهایی شده! اینطور نه! جنابعالی هم همین کار را بفرمایید! بالا برویم! النفسُ فی وحدَتها بشود کل القوی؛ کهکشان ها بشوند قوای ما و همه و همه!

خوب، این وحدت نفس، چه نحوه وحدتی است که اینطور با همۀ قواست اما می فرمایید من من هستم، دست عضوِ من است، جزء من است، که حالا به توسع در تعبیر است! باز هم حرف بالا خیلی لطیف بود که درست است به ظاهر می گوییم این برگ جزء درخت است، برگی از اعضای درخت است، جزئی از اجزای درخت است، اما بالاتر که رفتید می فرمایید که همه با درخت پیوسته هستند و درخت یعنی این مجموعه که می فرمایید:

ادامۀ درس: «همۀ قوای درخت، از غاذیه و نامیه و جز آن ها در همۀ آن ها ساری است».

جز آن ها یعنی غیر آن ها، و ساری است یعنی سریان دارد. یعنی آن درخت بودن در همه سریان دارد که الان این درخت صد متری را، با ده ها شاخه اش را، با آن تنۀ کذایی اش را، با آن پوستش را، با آن ریشه اش را، از آن نوک ریشۀ در زمین فرو رفته تا آن نوک برگ آن بالای بالایش را در نظر بگیرید، این مجموعه را می گوییم درخت، که هیچ گسیخته هم نیست! حالا ذهن تحلیل می کند و می گوید خوب، این برگ یک جزئش است، آن برگ یک جزئش است، این ساقه یک جزئش است، و این اجزاء با همدیگر جمع شده اند و این درخت را تشکیل داده اند. کأنه داریم حرف می زنیم، اما دقیق بشوی و بخواهی حرف را عادلانه پیاده کنی می فرمایی این مجموعه، درخت است. در عین حال باز هم می توانی بفرمایی درخت یعنی این برگ؟! نه، نمی شود بفرمایی درخت یعنی این برگ، یعنی این شاخه فقط! نخیر آقا! اینجا هم نفس اینطور است! این چه نحوه وحدتی است؟ حالا درست، چون فرمایش جناب صدرالمتألهین در مورد نفس ناطقه فرمود که برای نفس یک وحدتی است که این وحدت را اهل کشف می فهمند، خوب البته! این را توسعه اش بدهید؛ این درخت را هم یک نحوه وحدتی است که این درخت هم: هذه الشجرةُ فی وحدتها کل القوی؛ این وحدتش را هم لا یعرفها الا المکاشفون! این وحدت را یک عالِم تجربی نمی تواند آن طور بیابد! یک عالم تجربی تا حدی حرف می زند! درست است! در آن مرتبه اش خوب است! اما اگر این عالم تجربی بیاید در ریشۀ درخت همانی را ببیند که در ساقه اش ببیند، در برگش ببیند، در مویرگ های این درخت ببیند، این وحدت را ببیند، خوب است! که باید سلطان وحدت این درخت برای انسان جلوه کند، تجلی کند! این برای چه کسی تجلی می کند؟ برای آنهایی که اهل کشف اند، اهل شهودند! اهل حقیقت اند! که به تعبیر جناب ابن فناری می فرماید اهل تحقیق، کسانی هستند که قرآن و سنت و روایت را که می خوانند نمی خواهند اینها را به مجاز بفهمند! اینطوری نه! بلکه می خواهند به حقیقت، قرآن را بفهمند که مراد از اهل تحقیق، عارفان و اهل الله هستند که می خواهند به حقیقت بیابند و بفهمند که النفس فی وحدتها کل القوی! در مرتبۀ نازله: الشجرة فی وحدتها کل القوی، الحجرُ فی وحدته کل القوی، الماء فی وحدته کل القوی، النجوم، القمرُ الشمسُ و ... فی وحدته کل القوی؛ اما اینها همه را وحدت حقّۀ ظلّیه می گیرند، اینها همه رشحه ای اند، سایه ای اند، یک نمودی اند از آن وحدت که «الحقُّ فی وحدته کُلُّ القوی»؛ که الان می خواهیم این را دنبال کنیم از باب «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»! و انسان چطور به خودش اجازه می دهد در این نظام هستی بی طهارت قدم بگیرد؟ بی صداقت قدم بگیرد؟ نمی شود! می خواهیم حرف بالاتر برود که همینطور که می فرمایید النفس فی وحدتها کل القوی که وحدت نفس، یک نحوه وحدتی است که فقط کاشفون یعنی آنهایی که اهل کشف و شهود و حقیقت اند و در مقام حضورند می یابند، همچنین:

«و هویّتها ظِلٌّ لِلهُویّة الإلهیّة»؛ هویت نفس انسانی و شخصیت هر یک از من و شما، سایه ای و رشحه ای و نمودی از شخصیت خداست! آخر بندۀ خدا، تو سوال می کنی، من، این، آن، آفتاب، زمین و ... ، و خدا کجاست؟! آخر این شخصیتِ تو، این هویت تو، این نفس تو، این شئون وجودی تو، اینها همه، تو یکپارچه ظلّ اللهی! اصلا خودت را فراموش کرده ای! «وَ لا تَکونوا کالذین نَسُوا اللهَ فأنساهم أنفُسَهم»، خدا را فراموش کردی یعنی خودت را فراموش کردی! تو به تعبیر جناب آخوند که هویت نفس ما و شخصیت ما، ظلّ هویت الهیه است، اصلا یک سایه ای است، حالا خیلی به توسع در تعبیر، چطور پرنده که در آسمان دارد پرواز می کند، از بالا که آفتاب می تابد، پایین سایه اش می افتد، الان به این سایه بگوییم که شخصیت تو و هویت تو چه نحوه شخصیتی است؟ می گوید هویت من، درست است که به ظاهر من را که می بینی خیال می کنی استقلال وجودی دارم، اما شخصیت و هویت من، ظلّ آن شخصیت است! آن شخصیت را نگاه بفرما! حالا اینجا سایه و پرنده از هم جدا هستند وحدت عددی است، آن وحدت عددی بودنش را کنار بگذار!! از اینکه این سایۀ آن پرنده در آسمان، ظلّ اوست، نمود اوست، شاخص است و یک چیزکی دارد او را می نمایاند، اینجا هم نفس ما در عین وحدتش کل قواست، این هویتش و این وحدتش، ظلّ هویت الهیه است! و لذا به توسع در تعبیر، که باز الان خودتان را خیلی بشورانید و حرفش را بزنید که عرض می کنیم که حق را و آن هویت الهیه و آن ذات حق را تنزل بدهید، مثل اینکه این پرندۀ در آسمان را تنزلش بدهی بیاوری پایین، شده این سایه! این سایه را بالا ببری می شود آن آقا! این سایه فرع است و آن، اصل است! این خلق است و آن، حق است! حق را تنزل بدهی بیاوری بخواهی در یک مرتبه ای پیاده کنی که بفهمی حق کیست، همین خودتی! همین خودتی با تمام شئونت! هر چه که هستی! و این را بالا ببر! که منظور، این بالای زمانی و بالای مکانی نیست، منظور بالای رُتبی آن طوری که با ذهن باشد هم نیست که دو مرتبه داشته باشیم و این مرتبۀ پایین و آن مرتبۀ بالاتر باشد نیست! یک طوری باشد که وحدت عددی درست نشود، آن الله الصمد به هم نخورد، این توحید از دست تو در نرود، در این سرّ، در این حقیقت! که وحدتِ تو ظلِّ هویتِ وحدتِ الهیه است.

خوب، حالا که این است، این وحدت شد وحدت ظلّیه! ظلّ است و نمود است یعنی چه؟ آخر حرف پیاده کردن در مقام الفاظ کار مشکلی است! به یک تعبیری می خواهیم بگوییم مشت نمونۀ خروار است، ما از حق غیرمتناهیِ صمد، الله الصمد بِکُنهه، بِحقیقته، به تمام ذاتش، ما چطوری بتوانیم یک چیزکی او را ادراکش کنیم و بفهمیم؟ حرفش این است که خودت را، ظلّیت خودت را، نمود بودن خودت را، جلوه بودن خودت را، ذات خودت را، قوای خودت را، شئون خودت را با دقت تحلیل بفرما ببین که چه کسی هستی! این وحدتِ تو ظلِّ ایشان است! شخصیت تو ظلِّ آن شخصیت مطلقه است که:

«فَلَها هُویَّةٌ أحدیَّةٌ»:

پس برای این نفس هُویَّةٌ؛ هویت و شخصیتی است که این شخصیتش أحدیَّةٌ، احدیت دارد، همانطور که چطور می فرمایید قل هو الله أحد، اینجا هم می فرمایید النفسُ أحدٌ، احدیت دارد، یک حقیقت است، یک حقیقتی است که جامع شخصیت همۀ قوا و اعضاء و جوارح است؛ یعنی شخصیت چشم شما، یعنی شخصیت گوش شما، یعنی شخصیت بدن شما! درست است بدن شخصیت دارد، چشم شخصیت دارد، گوش شخصیت دارد و تمام اعضاء و جوارح و قوا، همه شخصیت دارند، اما شخصیت و هویت همه، همان هویت نفس است، همان شخصیت نفس است. پس نتیجه این می شود که:

«فَیُستَهلَکُ هویّاتُ سایر القواءِ و الأعضاء فی هویَّتها»:

شخصیت تمام اعضاء و جوارح ما، اصلا مستهلک و مضمحل در شخصیت نفس ناطقۀ ماست! اینطور! استهلاک!

حالا آقایان حکما می فرمایند که ما در ذات حق تعالی و در صفات حق به فنا برسیم نه یعنی ما نابود بشویم، هیچ بشویم، معدوم بشویم، نخیر! اصلا به جایی برسیم که این، جلوه برای ما بشود که چطور الان اگر دست به شما بفرماید آقای فلانی بنده شخصیتی هستم که به شخصیت شما کاری ندارم، شما به او می فرمایید تو شخصیتت من هستم، مثل جناب مولوی که قبلا عبارتش را خواندیم می فرماید:

 

                تن همی نازد به خوبی و جمال    روح پنهان کرده فرّ و پرّ و بال

 

این یک نحوه تشبیه و تنظیر است، حرف را نباید گرفت و هو هو در رفت! بعد:

 

                گویدش ای مزبله تو کیستی                      یک دو روز از پرتو من زیستی

                غنج و نازت می نگنجد در جهان   باش تا که من شوم از تو جهان

 

الان دست می گوید من قوه دارم، من حرکت می کنم، این وزنۀ سیصد کیلویی را بلند کردم و ... ، الان خیلی کرّ و فر دارد، بعد حالا که نفس از او جدا شده، حالا به او بفرما: بفرما ببینیم وزنه بلند کن، تکان بگیر و ... !  پس آن موقع که دست است، عضو است، چشم هست، می بیند، پلک حرکت می کند، تمام مزاجشان، حالشان، وضعشان همه محفوظ است، همه در کارند، پس یکپارچه آن نفس در کار است که اینها در کارند، و الا اگر آن هویت و آن شخصیتِ نفس نباشد که هیچ کس کاره ای نیست! حالا بفرما به میت که بفرما شما خودت را حفظ کن!! نمی شود! اعضاء و جوارحت را حفظ کن!! نمی شود! اگر هم احیانا چند نفری بعد از ارتحال، بدنشان حفظ شده، باز معلوم می شود یک اشراق یا یک اشرافی از ناحیۀ نفسشان نسبت به بدنشان هست.

فَیُستهلَکُ هویاتُ سایر القواء و الأعضاء فی هویتها؛ هویت و شخصیت تمام قوا و اعضا، همه مستهلک در شخصیتِ نفس ناطقه است. همه می گویند آقا، شخصیت ما همان شخصیت توست، ما از تو بریده نیستیم، جدا نیستیم! مثل اینکه این برگ به درخت گوید که شخصیت من، هویت من، طراوت من، سبزی من، تازگی من، همه همان شما هستی و الا من چه کاره ام.

«وَ یَضمَحِلُّ إنّیّاتُها فی إنّیّاتِها»:

که إنّیّات، إنّیّت، آن وجود و آن حقیقتِ هر عضوی از اعضای نفس، همه مضمحلّ در هویت و عینیت نفس ناطقه است. إنّیّت همان هویت است.

«عندَ ظهورِ هویّتها»:

موقعی که هویت نفس ناطقه ظهور دارد، تمام این هویت ها همه در هویت ایشان مضمحل اند.

«عندَ ظهورِ هویّتها التّامة وَ عندَ قیامِ ساعة الموت»:

و لذا الان می فرمایید که تمام هویت اعضاء و جوارح، وقتی هویت نفس قیام بفرماید تمام این هویت ها همه برایشان موت حاصل می شود. عرض کردیم که معرفت نفس برای فهم قیامت و مرگ است که مرگ یعنی چه. به محض اینکه هویت نفس ظهور و تجلی کند می بینید هویت تمام قوا و تمام اعضاء و جوارح، همه مُرده شده است، ما اصلا هویت نیستیم که! هر چه هستید شما هستید! از این سو که دیگران می بینند می گوید عجب دست ایشان عجب قوه ای دارد، عجب شخصیتی دارد، از این سو، دیگران وقتی من را می نگرند خیال می کنند دست من عجب شخصیت دارد، پای من عجب شخصیت دارد، اما اجازه بده که نفس قیام بکند، ظهور بفرماید، تجلی بفرماید، بعد می بینید عجب! اینها که مرده بودند که! و لذا همه مضمحل می شوند! این را می گویند مرگ! مرگِ اعضاء و هویت تمام اعضاء در مقابل ظهور نفس ناطقۀ انسانی و هویت انسان! خوب:

«التی هی القیامة الصغری»:

این موت، موت قوا و هویت قوا در مقابل نفس ناطقه را می فرمایید «القیامة الصغری»؛ اصطلاح آقایان و یکی از لطایف است که می فرمایید قیامت صغری! قیامت کوچک یعنی هویتِ قوای نفس ناطقه در مقابل هویت نفس ناطقه، همه مضمحل و مستهلک شوند و بگویند آقا همه تویی، ما هیچ کاره هستیم!

«عند قیام ساعة الموت التی هی القیامة الصغری علی جمیع الخلائق»:

ساعة یعنی قیامت؛ هنگام قیام قیامتِ موت، که این قیامتِ موت همان قیامت صغری برای همۀ خلایق است که می بینید تمام مخلوقین، تمام اشیاء، تمام موجودات، آسمانی ها، زمینی ها، موجودات مجرد، مادی و ... ، همه یکپارچه می گویند: «حق جان جهان است و جهان جمله بدن»! همه هویت ما و شخصیت ما، همان تویی. لذا خداوند می فرماید که من نفس شما هستم: «یُحَذِّرُکُم اللهُ نَفسَهُ وَ اللهُ رَئوفٌ بالعِباد»، من نفس شما هستم و شما همه بدن، به توسع در تعبیر! یک طوری باید تعبیر کنیم که ادب مراعات شود! که نگوییم که مثلا این آفتاب، خداست! درست است که خداست دارد خدایی می کند، چون الحمدلله الان داریم موحد می شویم و از وحدت عددی در می رویم! باید موحد به توحید الله الصمد بشویم، از آن وحدتِ عددی و از آن وحدتِ عوامی که یک خدای جدا باشد، باید در بیاییم! نباید آن طوری حرف بزنیم، منتها باید ادب را حفظ کنیم. همینطور که الان نمی فرمایی که من یعنی این ناخن! هیچ موقع مؤدباً‌ و احتراما نمی فرمایی من ناخن هستم! من مو هستم! نمی گویی! ادب مراعات شود! می گویی چشم شأنی از شئون من است! ناخن شأنی از شئون من است! گوش من، پای من، دست من، همه شئون من اند و من هستم که با همه ام، در همه ام، از همه هستم و مبدأشان و منتهایشان هستم، اولشانم، آخرشانم، اما در عین حال باز به خودت احترام می گذاری! حالا ما به تو احترام نگذاریم و بگوییم آقای ناخن! آقای گوش! آقای چشم! این را نمی گوییم! دیگر شما هم نگو خدا یعنی آفتاب، اینطوری نفرما! ادب حفظ شود! الان می بینید که در مقام خودمان هم ادب را حفظ می کنیم و نمی گوییم جناب آقای ناخن، آقای مو، آقای سر، آقای دست، آقای پا! اینطوری نمی گوییم!

بله، هیچ کدام از شما جدا نیستند، و شما این مجموعه و فوق این مجموعه هستید. البته! اما در عین حال از این مجموعه جدا هم نیستید! درست! نمی شود هم گفت شما یعنی این، این هم نه! باید ادب مراعات شود! دیگر نگوییم پس حالا آفتاب خدا شده، ماه خدا شده، زمین خدا شده، نخیر! این را هم نفرمایید. ادب مراعات کنید. همان که خودش فرمود؛ اصلا به آب نگاه می کنی، به دریا نگاه می کنی، به خاک نگاه می کنی، به هر که، بگو علم است، قدرت است، اراده است، شعور است، آگاهی است، حق است! اینطوری خوب است! همه حق است! خیلی خوب! آب حق است یا نه؟ البته که حق است، چه کسی گفته باطل است؟! دریا حق است یا نه؟ البته! زمین حق است، آفتاب حق است یا باطل است و هیچ؟! البته که هیچ نیستند، همه حق اند! حالا بفرما نورِ حق اند، جلوۀ حق اند، ظهور حق اند، شأنی از شئون حق اند و بالاخره خداست که یکپارچه دارد خدایی می کند. چه کار کنیم! در مقام لفظ دیگر نباید الفاظ رهزن شوند! نه الفاظ رهزن بشوند که توحید را از دست بدهیم، و نه الفاظ رهزن بشوند که در مقابل توحید، خلاف ادب حرف بزنیم! نخیر! ادب مع الله را هم حفظ بفرمایید.

«القیامة الصغری علی جمیع الخلائق الموجودة فی العالَم»:

حالا بارک الله جناب آخوند! الان بحثش این بود که تمام هویت قوا، همه در هویت نفس ناطقه مضمحل می شوند، این می شود موت اصغر، موت صغری، موت کوچک! حالا این الان شده قیامت صغری، قیامت صغری از این که تمام مخلوقین همه، هویتشان مضمحل در هویت حق است. این تازه می شود قیامت صغری! حالا یک کسی به مقام کشف و شهود هم برسد که ببیند یکپارچه حق غیرمتناهی صمدی است و من تا الان خیال می کردم این درخت، این آفتاب، این خاک، این من، این حیوان، این انسان! و حالا یک خدایی کجاست برویم پیدایش کنیم! نخیر! الان دیگر موحد شده ام و از من و از این و از آن در آمده ام. اینسویی که نگاه می کنم دیگر اینسویی نیستم، آنسویی شده ام، و همه را یک هویت می بینم و آن یک هویت هم، هویت مطلقۀ حق است! تازه این می شود قیامت صغری! تازه! هنوز قیامت کبری نشده است. تازه این قیامت صغری است!

«القیامة الصغری علی جمیع الخلائق الموجودة فی العالَم الصَّغیر»:

حالا منتها اینجا را پیاده بفرما و همینطور برو در عالَم کبیر! اینجا من و شما را می گویند عالَم صغیر، یعنی سراسر نظام هستی را کوچکش بفرمایی می شود بنده، می شود شما، می شود آقا، می شود آقا و ...! کل عالَم را! منتها اینجا الان یک عضوش آفتاب است، خیلی درشت است، ستارۀ شعرای یمانی خیلی درشت است، آسمانش خیلی پهناور است و ... ! بعد بحثی داریم به نام تطابق عالم و آدم که خیلی خوش و خیلی شیرین است! در عیون مسائل نفس یک بحث و یک عینی داریم به نام تطابق عالم و آدم که عالَم را می فرمایید انسان کبیر، من و شما را می گویند عالَم صغیر! اسم عالَم را می آییم روی خودمان می گذاریم. عالَمِ غیرمتناهی را کوچک بکنی، من و شما و آقا و خانم، همه می شود! و این کوچک را بازش بفرمایی می شود عالَم کبیر! لذا اسم عالَم را می گوییم انسان کبیر! یعنی این انسان کوچک را بزرگش بفرمایی یعنی عالَم.

پس عالَم، انسان کبیر است، این عالَم پهناور وسیع را کوچکش بفرمایی می شود انسانِ صغیر، عالَم صغیر! خیلی خوب، حالا در این عالَم صغیر، تمام اعضاء و جوارح و قوا، هویتشان مندکّ در هویت نفس ناطقه است که این می شود موت صغری! چشم باز بفرمایی، هویت و شخصیتِ تمام این نظام هستی که آفتاب شخصیت دارد، ماه شخصیت دارد، همه إنّیت دارند، شخصیت همه شان مضمحل در شخصیت حق است، الله الصمد، این تازه می شود قیامت صغری. حالا:

«وَ فی هذه النشأة الآدمیّة الشَّخصیة»:

که الآدمیّة الشَّخصیة یعنی شخصیت من و شما، که قوا مضمحل در شخصیت من و شما بشوند، این می شود قیامت صغرای این شخصِ من، و قیامتِ‌ صغرای شخصِ شما! و الان دم به دم قیامت صغرای ما قیام کرده است که الان تو مدام دستت را تکان می دهی، پا را تکان و حرکت می دهی یعنی آقای دست، جناب پا، چشم، گوش، بدانید که شما شخصیت جدا نیستید، شما همان من هستید، من هر چه اراده کنم من هستم، یعنی بنده الان شما را از بیرون می بینم یکپارچه قیامتِ صغرای شما قیام کرده است که اینطور داری حرف می زنی، می بینی، می نویسی، فکر می کنی، می روی، می خوری، می خوابی و ... ، این قیامت صغری است؛ چرا؟ برای اینکه نفس تو آن به آن به تمام اعضاء و قوا می گوید تمام شما به ارادۀ من، به علم من، به قدرت من، به شأن من هستید که مشغول کارید و الا:

 

                روح پنهان کرده فرّ و پرّ و بال                        گویدش ای مزبله تو کیستی

                یک دو روز از پرتو من زیستی                      ...

 

حالا که از بدن جدا شده می بینی که قیامت صغرایش هیچی دیگر! افول کرده است! حالا بدن، بلند شو! می گوید من دیگر بدن نیستم! عضو! می گوید من دیگر عضو نیستم، حالا ما دیگر گسیخته شده ایم! اینجا گسیختگی راه دارد، اما در مجموعۀ عالم گسیختگی اجزاء از حق راه ندارد! یک فرضِ نیش غولی (وهمی، خرافی، موهوم) است که خیال بازی می کند، و الا این بازیگری در عالَم راه ندارد.

«ثُمَّ یُنشِأ النشأة الآخرة»:

این که الان یکپارچه، شبانه روز با اعضاء و جوارحمان در کاریم و هویت تمام اعضاء و جوارحِ ما در اختیار هویت نفس ناطقه است و نفس، هویت همه است که دم به دم نفس نفخ می کند که چشم می بیند، دست حرکت می کند، پا حرکت می کند، می نویسیم، حرف می زنیم، معاشرت می رویم، دعوت داریم، می خوابیم و ... ، اینها همه به نفخۀ اولی نفس ناطقه است، این را می گوییم نفخة الأولی.

در سورۀ مبارکه یس دو تا نفخ داریم؛ یکی نفخۀ اولی و یکی نفخۀ ثانیه. بفرمایید الان دم به دم نفخۀ اولای نفس است که تمام اعضاء و جوارح، همه در کارند. ثُمَّ یُنشِأ النشأة الآخرة، حالا می خواهیم برویم قیامت، قیامت کبری! این، قیامتِ صغرای نفس بود با اعضاء و جوارح! حالا نفس می خواهد نفخۀ ثانیه را بدمد، نفخۀ اولی را که همینطور دم به دم دارد می دمد. لذا قیامت صغرای نظام هستی الان دم به دم قیامت است.

آخر کجا می روند؟! به دنبال کدام قیامت می گردند؟! پس این درخت دارد سبز می شود به چه چیز دارد سبز می شود؟ این آب دارد سیراب می کند چه کسی سیراب می کند؟ این نان دارد سیر می کند چه کسی دارد سیر می کند؟ این دارو دارد شفا می دهد چه کسی شفا می دهد؟ من و شما داریم درس می خوانیم و می فهمیم چه کسی دارد می فهمد؟ استقلال وجودی داریم؟ یا آن به آن، عالَم قیامتِ صغراست؟ و خداوند می فرماید هویت شما منم، شخصیت شما منم! این منم که دم به دم در کارم! تا نفس بیاید صورِ دوم را بدمد یعنی حالا صورِ جناب اسرافیل دمیده بشود، آن هم صورِ دومی که همه زنده بشوند.

«فَإذا هُم قیامٌ یَنظُرونَ»:

حالا که نفس، نفخۀ ثانیه بوزد، تمام قوا و اعضاء و جوارح، همه قیام دومی می فرمایند. چطور:

«و أشرَقَت أرضَ البدنِ الاُخروی»:

تا موقعی که نفس دارد این بدن مادی طبیعی را اشراق می فرماید که فرمودید النفسُ فی وحدتها کلّ القوی، و این بدن طبیعی در کار است دم به دم، این قیامت صغری است. حالا این قیامت صغری رفته کنار، نفس تعلقش را از این بدن قطع کرده و أشرَقَتِ النفسُ علی البدن الأخروی، علی البدن المثالی، که این بدن مادی به عینه می شود بدن مثالی، بعینه می شود اخروی، و آنجا می گوییم که حالا قیامت کبری قیام کرده است! منتها برای اکثری مردم آن قیامت کبری که بتوانند بدن برزخی شان را اشراق بفرمایند فقط در خواب پیش می آید. لذا خواب، یکی از مراتب قیامت کبرایی است که قرآن می فرماید شما دارید اشراق می فرمایید بر بدن اخروی تان، بر بدن مثالی تان، که آن بدنِ در خواب هم عین همین بدنِ در بیداری است، منتها عینِ همین بدنِ در بیداری است در بدن بودن، نه در ماده داشتن و نه در حدّ! هر کمالی را که این بدن مادی دارد آن بدن اخروی هم دارد، هر چه حقیقتی که این بدن دارد، آن بدن هم دارد، فقط آن بدن، حدّ این بدن و نقص این بدن را ندارد، همین! و لذا می گوییم بدن اخروی عینِ بدن دنیوی است و نفس وقتی با آن بدن اشراق می فرماید می شود قیامت کبری! خوب، حالا با آن بدن، شَقُّ البحر می کند، شَقُّ الجیب می کند، شَقُّ القمر می کند، شَقُّ الجبل می کند، ردّ الشمس می کند، مریض شفا می دهد و ... ! اینطوری است اشراق نفس! این قیامت کبراست! همت به کار بیاور، همین الان قیامتت را برقرار کن! فرمودند «موتُوا قَبلَ أن تَموتوا»، «حاسِبوا قَبلَ أن تُحاسَبوا»! به به به! روایات چقدر رمز و چقدر کد دارند! و خودتان قیامتتان را برپا بفرمایید قبل از آن که قیامت شما را برپا کنند!

«أشرَقَت أرضَ البدن الأخروی حینئذٍ بنور النفس»:

که بدن اخروی و بدن برزخی ما در هنگام این نفخۀ ثانیه (حینئذٍ)، در این هنگامی که این نفخۀ ثانیۀ نفس ناطقه شروع شده است، بدن برزخی و اخروی به نور جناب نفس اشراق پیدا می کند، نور پیدا می کند، کار می کند در نظام عالَم! حالا بفرما چه عوالم طی می کند! حالا معراج می رود! حالا با این بدن هست، در گوشۀ منزل نشسته است، تکان هم از جایش نمی خورد، جبرئیل هم دمِ در منزل نمی آید که آنجا در را باز کنند و بگوید پیغمبر! دم در منتظرم، شما تشریف بیاورید با هم معراج برویم!! اصلا! در باز نشود! بدن جسمانی ظاهری شان تکان هم نگیرد! اما معراج برود! آن معراج چه معراجی است؟ کانال وجودی باز می شود و نفس جناب پیغمبر اکرم، النفس فی وحدته کل القوی و فعلها، یعنی فعل تمام این قوا ... ! خوب، آب سیراب نمی کند؟! «لولا الحجة لساخت الأرض بأهلها»، مثل اینکه اینجا بفرمایید لولا النفس لساخت الأرض بأهلها؛ این زمین که ارض است اگر نفس نباشد، با تمام اهل این زمین، همه سَاخَت؛ همه از بین می روند! لذا تا نفس جدا شد، لَساخَتِ الأرضُ بِأهلها.

آنجا نفس انسان که قوی شده، حجت الله، ولی الله، انسان کامل، النفسُ (نفس ایشان)، فی وحدتها کل القوی، همه همه! که لولا این حجت، این نفس ناطقه، این حقیقت، لَساخَتِ الأرضُ بِأهلها؛ دیگر آفتاب نور نمی دهد، ماه نور نمی دهد، آب سیراب نمی کند، دوا مریض شفا نمی دهد و ... ، مطلقا!

پس الان همه در کارند، قیامت صغری است، تا نفخۀ ثانیۀ ما بشود که آن بدن اخروی ما قیام کند و ما ببینیم که حق بر بدن اخروی نظام هستی در حال اشراق است و بشود قیامت کبری! این نفخۀ ثانیه!

«و ذلک لِأنّ النفسَ محیطةٌ بقواها»:

الان با این حساب، نفس می شود مظهر اسم شریف «المحیط»! و همانطوری که اسم شریف المحیط برای حق تعالی از اسماء مستأثرۀ الهی است، نفس هم نسبت به قوا و اعضاء و جوارحش، المُحیط است که هیچ عضوی و هیچ قوه ای از اعضاء و قوای نفس، این وصفِ المحیط را ندارند! هیچ کدامشان! این وصف مخصوص جناب نفس ناطقه است، مخصوصِ شخصیتِ جنابعالی است که المحیط است و این المحیط در تمام شئون در کار است؛ هم در قوای نباتی، هم در قوای حیوانی، هم در قوای انسانی، و فعل تمام این قوا مطلقا همه فی فعله قد انطوی.

جناب آخوند فرمود تمامشان همه مستهلک در نفس اند، اینجا جناب حاجی فرمود تمام اینها منطوی در نفس اند، خیلی خوب!

«و ذلک لأن النفس محیطة بقواها»:

به تمام قوایش محیط است.

«قاهرةٌ علیها»:

الان نفس اینجا می شود مظهر اسمِ شریفِ قاهر، مظهر اسم شریف قهار، که الان دم به دم دست را حرکت می دهد، پا را حرکت می دهد، اعضاء و جوارح و قوا همه در کارند! لاإله إلا الله چقدر هم قهّار است! چقدر قهر و غلبه دارد بر همه! همه مغلوب اویند، همه مقهور اویند و همه مخلوق اویند و همه در خدمت اویند، قاهرةٌ علیها که:

«مِنها مُبتَدَؤُها»:

همه از نفس اند، پس هو الأول، هی الأول.

«و إلیها مرجعُها»:

همه از نفس اند و همه به سوی نفس؛ همه می گویند إنّا للنّفس وَ إنا إلیه راجعون، و از آن طرف، آنجا نظام هستی، إنّا لله می شود نفحۀ اولی، و إنا إلیه راجعون می شود نفحۀ ثانیۀ آن. إنّا لله که همه در کاریم، نفحۀ اول و قیامت صغری است در قوس نزول، و إنا إلیه راجعون به نفحۀ ثانیه می شود قیامت کبری! منتظر قیامت آنطوری زمانی نباشیم سرور من! همین الان به درد خودتان برسید! الان! هر چه همین الان گرفتی گرفتی، «لَیس لِلإنسان إلا ما سَعی»! منتظر آینده نباشد. منها مبتدؤها، از این نفس است ابتدایشان، و إلیها مرجعها، مرجعشان و بازگشتشان اینها همه اوست. آنجا فرمود إنا لله و إنا إلیه راجعون، اینجا ایشان فرمود «مرجع». این الان تفسیر قرآن کریم است! اینکه آقا می فرمایند اسفار، از اول تا به آخر تفسیر قرآن است، بفرمایید معرفت نفس هم از اول تا آخر، تفسیر قرآن کریم است و اصلا کل کتاب های آقا اینطوری است، تفسیر قرآن کریم است. الحمدلله داریم تفسیر می خوانیم! تفسیر قرآن کریم است و من و شما قرآن هستیم! قرآنیم! فرقانیم! به لحاظِ نفس ناطقه مان قرآنیم، به لحاظ اعضاء و جوارح و کثرات و شئون، فرقانیم و همینطور بازش بفرمایید، که حالا در آخر، جناب آخوند تمثیل آورده است، چون ایشان هم از «مَن عَرَفَ نَفسه فَقد عَرَفَ رَبَّه» بهره گرفته است.

«کَما أنَّ النَّفس مِن الله مَشرِقُها»:

حالا تا اینجا همه را به نفس برگرداندیم، اما خود نفس هم آیا استقلال وجودی دارد یا نه؟ نفس من، نفس شما، نفس همه، نفس ستاره ها، نفس افلاک، تمام، مطلقا، همه باز «من الله مشرقها»، مشرق و محل شروقشان و محل درآمدشان و محل جلوه و تجلی شان، مِن الله است.

«وَ إلی الله مغربها»:

خیلی خوب، إنا لله و إنا إلیه راجعون! آن، من الله مشرقُها دارد می شود قیامت صغری! إلی الله مغربها دارد می شود قیامت کبری! و لذا چه شریف است که در قیامت کبری که نفس دارد با بدن مثالی تجلی می کند، بدن مادی غروب کرده، افول کرده است! بدن مادی افول کرده و غروب کرده است یعنی بدن مادی که به اسم الظاهر، نفس بر او اشراق می کرد، حالا همین بدن مادی بعینه بدن برزخی می شود که نفس به اسم شریف الباطن می خواهد بر او اشراق کند، آن موقعی که الظاهر اشراق می کرد که الان همه، اشراق ظاهری است؛ همدیگر را می بینیم، صدای همدیگر را می شنویم و ... ، این می شود قیامت صغری! وقتی ان شاء الله نفسِ ما با الباطن بر بدن اخرویِ ما که عین این بدن است اشراق بفرماید، می شود قیامت کبری! و آنهایی که همین الان خودشان را ساختند، بالا رفتند و چشمشان باز است، همین الان قیامت کبرای ما را می بینند، منتها ما الان قیامت صغرای همدیگر را می بینیم. فقط همین قدر می دانیم که نفس ما اشراق دارد که این بدن ما و اعضاء و جوارح ظاهری در کارند، حالا آن یکی اشراق دارد که بدن حقیقی و درونی ما هم در کار است، و لذا آنهایی که قیامتشان همین الان قیام کرده است،همین الان اشخاص و افراد را به آن صور قیامتی شان مشاهده می کنند نه به صور مادی شان! حالا من و شما و تمام جهان جمع بشویم بگوییم ایشان آدم خوبی است، آن آقا دوربین عکاسی اش عکسبرداری کرده و می گوید نخیر‍ به کار نمی آید!

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/5/2


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد