بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 131 (درس بیست و نهم)

 

عبارت جناب صدرالمتألهین در اسفار را به عرض محضر رساندیم. راجع به نفس و بدن و نحوۀ ارتباطشان با همدیگر عزیزان، خیلی این بحث، بحثِ سنگینی است و حلش در فلسفه و به سرّش رسیدن خیلی پرحرف است؛ که آقایان عرفا فرمایشی دارند و آقایان حکما حرفی دارند و حکمت متعالیه فرمایشی دارد! آقایان حکما به نحو متعارف می فرمایند که نفس به وسیلۀ آلات و قوا عمل می کند، اما در این فرمایش جناب متأله سبزواری که فرمود «النَّفس فی وحدته کل القوی و فعلها فی فعله قد انطوی»، خیلی حرف، شریف پیاده شده است که بگوییم نفس به واسطۀ بدن و قوا کار می فرماید. حرف از اینها بالاتر است که اصلا کار قوا و نفس، کار خود نفس است، کار قوا و عملشان و فعلشان، که فعل این قوا در فعل خود آن نفس منطوی و محفوظ است.

بخواهیم که خیلی به روش قرب نافله و قرب فریضه حرف بزنیم، مثلا بگوییم که بر اساس فرمایش مرحوم صدرالمتألهین و حرف جناب متأله سبزواری، در حقیقت قوا به وسیلۀ نفس دارند کار می کنند نه اینکه نفس به وسیلۀ این قوا دارد فعل انجام می دهد! و لذا روایت و آیه داریم که در روز قیامت، نفس را مورد محاکمه و قضاوت قرار می دهند، ولی قوا را مورد مؤاخذه قرار نمی دهند، بلکه حتی قوا چون که به واسطۀ نفس کار می کردند، آنها هم بر علیه نفس شهادت می دهند؛ که تمام قوا بر علیه نفس شهادت می دهند که نفس به اینها می فرماید: «لِمَ شَهِدتُم عَلَینا»، قوای من، اعضاء و جوارح من، شما دیگر چرا بر علیه من شهادت می دهید؟! این خیل شریف است که در قیامتِ به آن معنای شریف و عرشی که ان شاءالله باید در همین درس ها چیزکی به آن اطلاع پیدا کنیم، که هنوز حرف زدن پیرامون آن زود است، که اگر نفس به وسیله و به واسطۀ قوا عمل می کرد، اینجا قوا بر علیه نفس شهادت نمی دادند! و چون قوا به وسیلۀ نفس عمل می کردند که «وَ فعلها فی فعله قد انطوی»، چون کار و فعل قوا در فعل نفس و در کار نفس، منطوی است، به این معنا که قوا و اعضاء و جوارح دارند به وسیلۀ نفس عمل می کنند، لذا در روز قیامت (قیامت به آن معنای شریف و عرشی)، حق دارند که بر علیه نفس شهادت بدهند که بله، ما بودیم که به واسطۀ تو، این کار را کردیم، آن کار را کردیم! که عنایت داشته باشید شهادت را به این معنا بگیریم که بگوییم این چشم که مثلا به مورد نامطلوب نگاه کرده، فردای قیامت نفس را مؤاخذه می کند که چرا تو نگاه کردی با اینکه آلت ظاهریه و وسیلۀ ظاهریه در مقام این عمل، چشمِ ظاهری است! آخر قوۀ بیناdی که بدون آلت چشم نمی تواند کار انجام دهد! قوۀ بینایی، قوۀ باصره، بدون این آلت و این وسیله، این آقا که نمی تواند کار انجام دهد! یعنی بدون این بدن! خوب، پس نتیجه این می شود که ایشان کار را انجام داده است که نگاه کرده به بیرون! و جُبِلَت لِلبَصیرَة! اصلا جبلّی ایشان به بصیرت و دیدن نهاده شده، فعلش و کارش این است! که لذا اگر ایشان را باز بفرمایی و بگویی آقا جلوی خودت را نبین، می گوید آقا، من اگر این پلک را از جلویم گرفتی، جبلّی من، سرشت من، چینش من این است که ببینم! اگر می خواهی که من نبینم، لطف بفرما این کرکره را بکش پایین که من نبینم، وگرنه آخر این را بکشی بالا و باز بفرمایی، بعد مرا مؤاخذه کنی بگویی چرا دیدی، نه! من می بینم، چون جبلّی من بر دیدن است! که قوا و آلات و ادوات و اینها همه بر علیه نفس شهادت می دهند و نفس هم به اینها خطاب می کند که «لِمَ شَهِدتُم عَلَینا»، شما دیگر چرا بر علیه من شدید؟ می گویند که اینطور نبود که تو به وسیلۀ ما کار انجام دهی! حالا ببینید شهادت را اینطوری می خواهیم بگیریم! نه اینکه قوا بگویند ما چه تقصیری داشتیم! تقصیرِ تو بود که تو به وسیلۀ ما کار انجام دادی، تو! نخیر! به یک معنا! می خواهیم بگوییم این قوا و اعضاء و جوارح بر علیه نفس شهادت می دهند که درست است که منِ خیال جُبِلَت لِلمُحاکاة، منِ چشم برای دیدن آفریده شدم، منِ گوش برای شنیدن آفریده شدم، گوش تقصیر ندارد که می شنود! لذا اگر توی نفس نمی بودی شنیدن من حرام بود؟ نخیر! این همه حیوانات می شنوند، این هم نظام هستی الان می فرمایید در حال شنیدن اند، گوش حق ندارد در قیامت بگوید که آقا شنیدن حرام بود؟! یا اینکه ما چون به واسطۀ تو می شنیدیم، این وساطت تو باعث شده که الان اینجا گرفتار شدیم و در قیامت گیر افتادیم! خیلی حرف، شریف است و خیلی باید حرف را دنبال بفرمایید! پیاده کردنش عزیزان من مهم است! اینکه یک مقداری با تأنی دارم حرف می زنم، الفاظ را، عبارات را، نمی دانم می توانم آنچه را در دل دارم را بکشم ببینم که باید چطوری حرف زد که ببینیم وَ فعلها فی فعله قد انطوی، فعل قوا، فعل چشم، کار چشم دیدن است، کار گوش شنیدن است، کار پا رفتن است، کار دست انجام دادن است و همینطور اعضاء و جوارح؛ کار قوۀ غاذیه این است که تا یک لقمه غذایی به حلق فرو رفته، ایشان وظیفه دارد، جاذبه وظیفه دارد، ماسکه وظیفه دارد، همه جُبِلَت! همه جبلی شان، سرشتشان و چینششان طوری است که قرار داده شده اند برای اینکه کار انجام دهند!

لذا اینجا را شما می فرمایید قوۀ جاذبه مجبور است کار انجام دهد یا می فرمایید که قوۀ جاذبه مجبول است کار انجام دهد؟ اصلا جبلّی قوۀ جاذبه این است که غذا را جذب کند، جبلّی قوه ماسکه این است که غذا را بچسبد و بگیرد و جبلّی قوۀ هاضمه این است که غذا را هضمش کند. و لذا اینجا چقدر قشنگ این لقمه را می گیرد به دهان! آقای کمونیست، آقای ضد خدا! آقایی که قائل به مبدأ و معاد نیستی! این لقمه را به چه اعتبار می دهی؟ می گوید آقا تمام این قوا همه در کارند و من هیچ شکی در انجام فعل این قوا ندارم! خوب الحمدلله! تا اینجا را که خوب آمدی، از اینجا به بالا را چرا نمی توانی بروی؟!

پس قوا جبلی شان بر انجام دادن کار است؛ مثل اینکه قوۀ خیال جبلّی اش برای محاکات است، و خیلی عبارتِ شیخ شریف است در شِفا، که حضرت آقا در ابتدای جلد دوم معرفت نفس نقل فرمودند که «الخیالُ جُبِلَت لِلمُحاکاة»، اصلا خیال جبلی اش بر محاکات است و الان می بینید که ما قشنگ به همدیگر نگاه می کنیم می گوییم این فلانی است، آن یکی همسر شخص است، این یکی فرزندش است، آن پدرش است، آن مادرش است، این زن، غیر است، آن مرد، آشناست، اینها را به چه حساب دم به دم می گوییم که این آتش است، آن آب است، این یکی گرسنگی است و ...؟! اینها تمام را مطلقا جناب قوۀ خیال است! که اگر بخواهی قوۀ خیال را از ما بگیری اصلا مطلقا تمام کارهای ما به طور کلی مغلطه بازی می شود؛ می خواهد این طرف برود آن طرفی می رود، می خواهد آب را بردارد آتش را برمی دارد و همینطور... ، اصلا تشخیص ندارد که این چیست و آن چیست و آن چیست! خوب پس جبلّی قوای نفس و جبلّی آلات و وسایلِ نفس به نام بدن این است که هر کدام به کار واحدۀ خودشان مشغولند و قبلا هم فرمودید که کار هر یک از قوا، کار بسیط است، جز راجع به قوۀ مصوره حرف این بود (الان این حرف ها پیش آمد که در اثنای بحث آمدیم به این بحث سنگین رسیدیم) که فقط کار قوۀ مصوره عجیب گوناگون است! این زیر سر چیست؟ یک قوه است یا گوناگون است؟ این الان سؤال بود! پس همۀ قوا جبلی شان بر کار انجام دادن است. این که شخص را به محاکمه می کشند که مثلا شما چرا به زن نامحرم نگاه کرده اید، یا این یک لقمۀ غذای حرامِ مالِ مردم را چرا خوردید، ببینیم آن که خورده است کیست؟ دست، حرکت کرده لقمه را برداشته و به دهان گذاشته است، دندان دارد این غذا را می جود، دندان جبلی اش بر این است که غذا را بجود تحویل کشور بدن بدهد و آب دهان جبلی اش بر این است که تا غذا وارد بر بدن شده، حالا حلال، حرام، هر چه هست، ایشان کاری به حلال و حرام و این حرف ها ندارد، ایشان باید بجود و هضمش کند و به یک نحو آن را بپزد و تحویل بدن بدهد! قوۀ جاذبه بهم بیاید جذبش کند، ماسکه به آن بچسبد و همینطور قوای دیگر همه در کار! و یک لقمه غذا شده گوشتش، شده پوستش، استخوانش و ... .

این است که می گوییم فردای قیامت مؤاخذه اش می کنند که آقا شما این یک لقمه را چرا خوردی؟ چه کسی از جنبۀ ظاهری خورده است؟ کار دندان بود و کار بدن! بدن را مؤاخذه کنند یا می گویند نفس را مؤاخذه کنیم؟ حالا حرف ما در این است که نفس را می خواهیم مؤاخذه کنیم از باب اینکه چون نفس به عنوان کنندۀ کار است که ایشان به واسطه و به وسیلۀ این دست بلند کردن، آن دندان جویدن، آن آبِ دهان پختن، آن جاذبه و ماسکه و دافعه و ...، این یک لقمه نامطلوب و حرام را گرفته خورده است، از باب اینکه نفس به وسیلۀ این ها عمل کرده است مورد مؤاخذه قرار می گیرد یا از باب اینکه این قوا، این آلات، این ادوات به واسطۀ نفس کار انجام داده اند؟ که چرا تو واسطۀ برای انجام فعل این قوا شدی؟ این خیلی حرف است! الان همه تصدیق می فرمایید (از نگاههایتان مشخص است) که خوب معلوم است آقا! این که حرف روشنی است که تقصیر مال نفس است! چرا؟ چون قرار شد که هویت نفس، هویتی باشد که فعل تمام این قوای نفس در فعل نفس مضمحل شود! خوب پس نتیجه این است که نفس چون به وسیلۀ این قوا کار کرده، مثل اینکه یک کسی بیلی را بلند کند به سر دیگری بزند، ما فردا این بیل را که نمی بریم محاکمه کنیم! ما این زننده و دست زننده را برای محاکمه می بریم که آقا چرا شما به واسطۀ بیل زدید! خوب، بعد اینجا مسئلۀ اعتباری است، شاهد می خواهیم!

می گوییم فلانی را بفرمایید شاهد هست، او را بیاورید که شهادت بدهد. توجه داشته باشید لطایف و ظرایف قرآنی را! فلانی را می آوریم، با بیل، آیا ایشان زده است؟ می گوید بله، آقا بودم ناظر بودم، دیگر هیچ کس نمی پرسد که از خود بیل در محکمه بپرسیم! درست است می روند از بیل یک علاماتی می گیرند قبول، آنها دیگر علامت است، به صرف اینکه بیل، خون آلود بود نمی شود گفت مجرم را محکوم کنید، چه بسا این بیل در مقام آن باغ مثلا به یک حیوانی و ... خورده و رنگش قرمز شده است، یا چه بسا این بیل را طرف های دیگر آورده اند قرمزش کرده اند و گفته اند ایشان مجرم است مثلا! اینها می شود اماره یا دلایل باشند، اما بیل شاهد نمی شود. حالا آیا قوا و اعضاء و جوارح ما، همانند بیل هستند با نفس ناطقه؟ که بگوییم نفس ناطقه را مورد مؤاخذه قرار می دهیم از باب اینکه چرا به وسیلۀ چشم به نامحرم نگاه کردی؟ چرا به وسیلۀ گوش صدای نامطلوب شنیدی؟ چرا به وسیلۀ دست چیزی را بلند کردی و زدی به سر دیگری و او را کشتی؟ و هکذا ... . چرا به وسیلۀ پا وارد حریمِ بدون اجازۀ مردم شدی و فرمایشات دیگر!

الان علی الظاهر می فرمایید این درست است، باید ما نفس را مورد مؤاخذه قرار دهیم که تو چرا به وسیلۀ این آلات عمل کردی؟ خوب، حالا می خواهید مورد مؤاخذه قرار دهید درست است، اینها باشد! این شهادتِ اعضاء و جوارح و قوا و اینها بر علیه نفس، اینها دیگر به چه معناست؟

مطلب دیگر اینکه شهادت اعضاء و جوارح یعنی شهادت در محکمۀ قضا، متفرع بر علم است، بر ادراک است، بر شعور است، بر عقل است! و لذا می گوییم آقا اگر می خواهید شاهد در محکمه بیاورید باید دو تا شاهد عادل عاقل باشند، بروید دو تا دیوانۀ سر خیابان را بگیرید بیاورید هزار تا را جمع کن بیاور! چه کسی حرف دیوانه را گوش می کند؟ دیوانه بیاید بگوید بله من دیدم ایشان زده است، فایده ای ندارد! ولو صد تا دیوانه هم دیده باشند که او را زده باشد، قاضی حق ندارد به حرف دیوانه عنایت کند، چون ادراک ندارد، چون روی علم حرف نمی زند! شهادت روی ادراک است، روی علم است، روی شعور است، اگر شهادت بر اساس ادراک و شعور است و به نصّ ظاهر قرآن که تمام اعضاء و قوا و تمام جوارح، همه بر علیه نفس شهادت می دهند، شهادت متفرع بر ادراک و معرفت و شهود است، شاهد بی شعور، شاهد نیست، باید باشعور باشد؛ اگر باشعور باشد پس معلوم می شود که به ظاهر الان نفس دارد به واسطۀ دست کار انجام می دهد که حرف جناب حاجی یک مقداری الان به این مسئله، ایهام دارد، چون ظاهر حرف حاجی این است که فعل قوا، فعلِ اعضاء و جوارح، در فعل نفس منطوی است! اگر چشم می بیند، می گوییم بیننده زید است، بیننده فلانی است، بیننده نفس ناطقه است، شنونده فلانی است، چشم وسیله اش است، چشم آلت است و از این تعبیرات می کنیم. اما اگر بخواهیم خیلی قرآن را بشورانیم، زیر و رو کنیم و حرف ها پیش بیاوریم معلوم می شود که اعضاء و جوارح و قوا، همه مطلقا، دارند با شعور کار انجام می دهند که «لِمَ شَهِدتُم عَلَینا قَالو أنطَقَنَا اللهُ الَّذی أنطَقَ کُلَّ شَیءٍ»، که خداوند ما را به حرف درآورده است. پس معلوم می شود که ما تا حالا مأمور به حرف زدن نبودیم، ما مأمور به حرف نبودیم، ما مأمور به نطق نبودیم، اما از الان به نطق درآمدیم! و ناطق کیست؟ و ناطق، که می خواهد حرف بزند و شهادت بدهد، آن کسی است که عالِم است، دارا هست، در متن او هست، در ذاتِ خودش دارد، اما هنوز به حرف در نیامده است! آقا شما چرا نیامدی شهادت بدهی؟ می گوید چه کسی از ما خواسته که شهادت بدهیم؟ کسی که از ما نخواسته است! ما را به حرف در می آوردید ما حرف خودمان را می زدیم، کسی ما را حرف نگرفته است!

حالا این را که عرض کردم می خواهم مقدمه  قرار بدهم که به حرف آقایان عرفا برسیم که باز حرفِ دیگر جناب صدرالمتألهین در اسفار است. پس روی این اساس، نفس بگوید که جناب چشم! بله؟! من به وسیلۀ تو دیدم؟ بله، تو به وسیلۀ من دیدی! بعد ایشان برگردد به چشم بگوید که من فقط این پلکِ چشم را بالا زدم! من که پلک را بالا زدم حتی به تو هم گفتم نبین، چه بسا الان خیلی از ماها که بالاخره باید این خیابان و بیابان و این راهِ این طرف و آن طرف را برویم، دلمان بخواهد که مثلا این چشم در اختیار تامّ ما باشد که ما در خیابان که می رویم یک قاعده به او بدهیم (مثل کامپیوتر که یک ضابطه به او می دهیم که برای ما این لغت را پیدا کن، شاید در درون این کامپیوتر میلیون ها لغت ضبط شده باشد، اما ایشان فقط می گردد و مثلا اسم الله را پیدا می کند و می آورد)، ما هم به این چشم یک برنامه بدهیم که مثلا جناب چشم! بله! از این به بعد بنده می خواهم به نامحرم نگاه نکنم! شما لطف بفرمایید این را مراعات بفرمایید! ایشان چرا نمی کند؟ خوب اینجا شما فرمایشی دارید که آقا این، تکوین است! درست است تکوین است، اما بالاخره نفس هم یک موجود تکوینی است، نفس یک موجود اعتباری که نیست! او هم یک موجود تکوینی است! ارادۀ نفس هم تکوین است، شعور نفس هم تکوین است، ادراک نفس هم تکوینی است، نه اعتباری! و چشم هم در تکوین است! چطور می شود که اگر یک چنین چیزی را به ظاهر اراده بفرماید، بعد هم به چشم بگوید که مگر غیر از این بود که من فقط این پلک را بالا کشیدم؟! تو چه حقی داشتی ببینی؟ این یک فرمایش! این را داشته باشید! حالا به ظاهر عرض می کنیم اگر مردی نابینا باشد، یک زنی در پیش مردِ نابینای مادرزادی یا مثلا حادثه ای، بخواهد حجابِ ظاهری خودش را مراعات نکند، آیا بر زن حرام است؟ حرمت شرعیه دارد؟ اشکال دارد؟ نخیر، فقط چیزی که هست این است که چون نامحرم است، لمس پیش نیاید! به غیر از لمس خیر! آن داستان دارد که خانمی سالیانی به پیش استادی می رفت و با وضع حجاب نامناسب نزد او حاضر می شد، داستان عجیبی دارد! بعد یکدفعه یک روزی آن استاد بنده خدا بعد از ده، بیست، چند سال برگشت به ایشان که شما چرا با این وضع، پیش من آمدی، با اینکه این وضع، در همۀ این بیست سال بود! آن خانم گفت ببخشید که دیگر، بنده را با شما کاری نیست! آن خانم بلند شد و رفت و دیگر پیشش نیامد و فرمود که دیگر بیش از این، من با شما ادامۀ راه نمی دهم! اینها هم هست! اما اینها چیست؟! ما اگر یک مورد هم در تکوین داشته باشیم که این موردِ تکوینی این باشد که چشم اگر بشود که در اختیار شخص قرار بگیرد که بر اساس ملکاتِ شخص، این چشم باز باشد اما دیدن نداشته باشد، آن وقت اینجا حالا بفرمایید که چشم می شود مطلقا به عنوان یک وسیلۀ تامّ الاختیار در اختیار نفس ناطقه! که تا نفس اراده دارد ایشان نمی بیند ولو چشم باز است؛ ولی اگر از اراده اش منصرف بشود، اینجا حق است که بگوییم نفس به واسطۀ چشم می بیند! اما اگر دیدیم نخیر، نفس اراده می کند که نگاه نکند، اما چشم چون پلکش بالا رفته و حاجب ندارد، مانع ندارد، تاریکی نیست و ... ، می بینیم نگاه می کند، پس معلوم است که این جناب چشم در اختیار تامّ نفس ناطقه نیست! به عرضم دقیق بشوید، ببخشید که گستاخی می کنیم، جسارت می کنیم! معلوم است که چهره های عزیز، یکپارچه گوشید! پس روی این حساب که الان چشم را باز کنیم و ارادۀ ما بر این باشد که این چشم، جلو را نبیند، می بینیم نخیر، چشم می بیند! چرا تو می بینی؟ می گوید من برای دیدن آفریده شده ام، اگر می خواهی که من نبینم حرفی ندارم، آیا شما می توانی کاری بکنی که مرا در اختیار بگیری که مطلقا من به ارادۀ تو ببینم و نبینم، که اگر نخواستی ولو باز هستم نبینم؟ اگر نخواستی ولو گوش باز است این صدا را نشنود و اگر خواستی بشنود؟ اما چون هنوز تو به آن قوه نرسیده ای که مرا تامّ الاختیار در دستت بگیری که به ارادۀ خودت هر چه خواستی عمل کنی و هر کجا که نخواستی عمل نکنی، لذا من هم به عنوان موجودی از موجودات این نظام هستی، در تحتِ ارادۀ مطلقم، در تحتِ‌ علم مطلقم، در علم و در شعور مطلقم، حدی از علم و از شعور و از ادراک دارم، کار من بر دیدن نهاده شده است و لذا تو هم که تامّ الاختیار در دستت نیستم و لذا می بنیم!

خیلی خوب، اینجا یک اشکالی پیش می آید و اشکال این است که خوب، حالا اگر ما دلمان نمی خواهد ببینیم، اما چشم از باب اینکه ما هنوز نتوانستیم تامّ الاختیار او را در تحت حکومت خود بگیریم او می بیند، فردای قیامت، قیامتِ به آن معنای شریف و عرشی، که می خواهیم محاکمه کنیم، چه کسی را محاکمه کنیم؟ می فرمایید نفس را محاکمه می کنیم! چرا؟ چون تو خلاف کردی! کجا خلاف کردم؟! جناب چشم، تو را آنجا را نگاه کردی؟ (مثلا بخواهیم لو بدهیم، می گویند آقا لو نده، خودِ چشم شهادت می دهد!) چشم می گوید بله آقا، من شاهد هستم که این آقا آن روز به وسیلۀ من (که لفظِ «به وسیلۀ من» را زود آورده ام)، نگاه کرده است! ایشان برمی گردد به چشم می گوید آخر مرد حسابی، لِمَ شَهِدتُّم عَلینا؟ تو دیگر چرا؟ (حالا ما رفتیم از همه جا لو بدهیم که در برویم، تو دیگر چرا مرا لو دادی؟) این قضیه چیست؟ این حرف چیست؟ این حرف، سر از کجا می خواهد دربیاورد؟ این آیه می خواهد سر از چه چیزی دربیاورد؟ آن حقیقت، مُنطِق مطلق است، ناطق مطلق است که اگر آن حقیقت بخواهد، چشم هم به نطق در می آید! سبحان الله! این خودش یک نکته ای است، که می شود در روز قیامت، کار قوا را یک قوه انجام دهد! با اینکه چشم کارش به دیدن است اما می گویند به نطق در می آید، منتها نطق در هر عالمی مطابق آن عالم باید باشد، گوش به نطق در می آید، دست به نطق در می آید و حال اینکه فقط زبان باید حرف بزند! همه می گویند «أنطَقَنا الله الذی أنطَقَ کُلَّ شَیء»! پس معلوم می شود هر عضوی در مقام عوض شدنِ طور وجودی از عالم ماده و اطوار بالاتر، هر یک قوه، هر یک شیء، هر یک عضو می تواند کار تمام اعضاء دیگر را انجام دهد، یعنی چشم می تواند حرف بزند، گوش هم می تواند حرف بزند، با اینکه ظاهرا فقط زبان باید حرف بزند! زبان با تمام مراحلش! نطق با مراتبش! اما اینجا «أنطَقَنا الله الذی أنطَقَ کُلَّ شَیء»! خوب، اینجا حق دارد نفس ناطقه سؤال بفرماید که بسیار خوب، پس شما که تازه به حرف در آمدید و الان شهادت می دهید که آن موقع من به واسطۀ تو داشتم می دیدم، پس مثل اینکه تو هم باشعور بودی، با ادراک بودی، با کمال بودی؟! درست است؟! عنایت داشته باشید به سؤالات: پس تو هم که با کمال بودی، با شعور بودی، با ادراک بودی، منتها تا الان کتمان کردی و گفتی فقط ما تا الان مقدور به حرف زدن نبودیم، مأمور به حرف نبودیم، الان مأمور به حرف شدیم! شما قبلا مأمور به شعور بودی یا نه؟ بله، وگرنه اگر شاعر نبودم چگونه شهادت می دهم؟! اگر مُدرِک نبودم، عارف نبودم، آگاه نبودم، علم نداشتم، چطور شهادت می دهم؟! خوب پس نفس بگوید که پس اگر این است من که به وسیلۀ تو نگاه بکنم، تو که می دانستی کار خلاف است، تو چرا نگاه کردی؟ تو خواستی نگاه نکنی! من اگر تو را نداشتم نگاه می کردم؟! الان همین آیه را داریم می گیریم و پیش می رویم، حق داریم بالاخره سؤال پیش بیاوریم! خوب، عنایت داشته باشید، خیلی حرف به تنگنا کشیده است و الان گرفتار شدیم! پس نفس مدعی می شود که شما که الان داری شهادت می دهی، لذا جنابعالی مُدرِک بودی، عالِم بودی و زمانی که من دلم خواست و اراده کردم به نامحرم نگاه کنم، تو هم پس با آگاهی و اراده و اختیار نگاه کردی! فقط و فقط مأمور نبودی که داد بکشی بگویی که اگر این است پس تقصیرِ من بیچاره چیست؟ من خواستم خلاف بکنم تو چرا کردی؟! اگر این است پس شما را هم باید مجازات بکنند، من هم از باب اینکه ارادۀ بد داشتم من هم مجازات بشوم، پس هر دو تایمان باید مجازات بشویم! آنوقت اینجا بحث پیش می آید که آیا مجازاتِ نفس در قیامت به قوایش برمی گردد یا به خود نفس برمی گردد؟ این یک بحث!

آن وقت یک جواب بسیار شریفی را جناب چشم به عنوان مثال می تواند در پیشگاه نفس بدهد و آن این است که آقای نفس! بله بنده عالِم بودم، بنده آگاه بودم و من هم دیدم، اما خداوند فرمود: «وَ سَخَّرَ لَکُم مَا فی الأرضِ جمیعاً»! یکی از فاعل هایی که در فلسفه داریم به نام «فاعل بالتسخیر» است، آن خیلی حرف دارد و در رسالۀ شریف اقسام فاعل که در پایان رسالۀ شریف خیر الأثر چاپ شده است، آنجا خیلی پرحرف است و خود رسالۀ خیر الأثر هم، آن توحید ذاتی اش و صفاتی اش و افعالی اش خیلی حرف دارد. می گویند ما مسخّر تو بودیم و می دیدیم، اما به وسیلۀ تو می دیدیم، تو چرا وسیلۀ ما قرار گرفتی؟! وَ فِعلُها (فعل قوا) فی فِعلِها (در فعل نفس) منطوی است، خیلی عبارت را خوش آورده است؛ فرمود فعل قوا در فعل نفس منطوی است، مطوی شده است، مخفی شده است، پیچیده شده است، آمیخته شده است، تسخیر شده است، پس شهادت قوا هم درست است، قوا حق دارند شهادت بدهند! به همین دلیل اگر یک دیوانه ای نگاه بکند به زن چطور؟ او را هم در قیامت می آورند؟ خیر! قوای او بر علیه نفس شهادت می دهند؟ خیر! می گویند برای اینکه ما به وسیلۀ نفس نگاه کردیم، اما به وسیلۀ نفسی که در مقام عقل نبوده و در مقام دیوانگی بوده است! بعد در دیوانگی، حرف از حساب و محاکمه و این حرف ها نیست و لذا قوا اهل شهادت هستند و چون قوا به وسیلۀ نفس کار انجام می دهند پس حق دارند به نفس بگویند که درست است که شما می خواستی وسیلۀ ما قرار نگیری، حالا که ما به وسیلۀ تو کار انجام دادیم (چون تو رئیس شده ای دیگر)، کار همه کار تو شده است و فعل ما همه در فعل تو منطوی است! چون تو وسیله برای ما قرار گرفتی، می خواستی وسیله قرار نگیری! چون ما به وسیلۀ تو کار انجام دادیم که مسخَّر بودیم و تو مسخِّر ما بودی، و تو مسخِّر ما بودی نه به این معنا که تو اختیاردار تامّ ما شده باشی! نخیر، ما به وسیلۀ تو کار انجام دادیم و ادعایی که بر علیه تو داریم این است که تو چرا وسیلۀ ما قرار گرفتی که به واسطۀ تو کار انجام بدهیم؟! می خواستی وسیله قرار نگیری! روی این حساب، فعلِ قوای نفس می شود همان فعل نفس! آن که نفس به وسیلۀ قوا انجام می دهد و فعل قوا می شود فعل نفس، درست است؛ مثل اینکه ما به وسیلۀ بیل داریم زمین را می کَنیم، این کندن بیل یعنی در حقیقت کندنِ شخص! فعل بیل و کار بیل در کار شخص منطوی است! اما از اینجا بالاتر برویم؛ می خواهیم بگوییم که واقعا در متن خارج، این بیل بود که زمین را زیر و رو می کرد، وگرنه اگر من این بیل را نداشتم، با دستم و با انگشتم نمی توانستم این زمین سخت را، ولو به اراده ام و ولو به قدرتم بکَنَم! پس بیل کار انجام داده، اما بیل، کارش کار مسخّرانه است! درست است که وقتی ما در علم اعتباری بحث می کنیم می گوییم بیل که اختیار نداشت، بیل که شعور نداشت، بیل که اراده ندارد، بیل کار انجام نداده است، در حقیقت کار مال نفس است، قبول، اما می خواهی حرف تکوینی بزنی! این بیل است که دارد تکوینا روی زمین اثر می کند، و اگر نفس اثر کند اینها همه از کانالِ وجودی این بیل دارند اثر می کنند! پس در حقیقت بیل دارد به وسیلۀ ما این زمین را می کَند، اما این بیلِ مسخَّر نه بیل مسخِّر! اگر بیلِ مسخِّر بود و چشمِ خودش مسخِّر بود، قرار بود که خود چشم را محاکمه کنند، اما چون چشم مسخِّر نفس است و خداوند فرمود «وَ سَخَّرَ لَکَم ...»، ما برای تو در تحت تسخیر قرار دادیم، حالا به تو می گوییم که این مسخَّر ما به واسطۀ تو کار انجام داده و عیب، زیر سرِ توست و ما تو را کار داریم! وگرنه اگر همین چشم که جُبِلَت لِلمُحاکاة، همین چشم نگاه کند به قرآن (حالا بیاییم برگردیم به روایات این طرفی)، فردای قیامت به نفس چرا ثواب بدهند؟ بگوییم به دو دلیل: یکی اینکه آخر چشم که بیننده نبود که! بیننده نفس ناطقه بود! به وسیلۀ چشم به قرآن نگاه کرده است و اگر ثوابی هست به آن بینندۀ واقعی که نفس است باید برگشت کند، اما اگر برگردیم طرح بحثِ شهود بفرمایید، می گوییم آقا شما از ما اجر قرآن را چرا می خواهید؟ می گوید آقا چشمِ من شاهد است، آخر این چشمان من گواهی می دهد! ایشان می گوید ما نگاه کردیم! می گوییم خیلی خوب، چشم که شاهد است، ما جزا را به خود چشم می دهیم، چرا به تو بدهیم؟ می گوید آخر چشم مسخّر من بود، به وسیلۀ من دیده است، پس هر چه که او گرفته مال من است، و روی این اساس برای هر دو وجه می شود «فی فعلها» را معنا بفرمایید؛ بفرمایید فعل قوا در فعل نفس منطوی اند از باب اینکه هر چه هست نفس است و قوا آلت نفس اند، واسطۀ نفس اند و نفس هویتش و شخصیتش عین شخصیت قواست و دارد کار انجام می دهد. این الان روی مبنایی که دیروز پیش آمدیم خیلی شریف، خیلی خوب! اما وقتی بالاتر برویم می بینیم هنوز حرف شریف تر است؛ برای اینکه اگر این فرد بخواهد به بالاتر بگوید که چرا می خواهید ما را به مؤاخذه بکشید برای این که من که اراده نکردم که با چشم ببینم، چشم کار انجام داده است؟!  چشم برمی گردد می گوید ما مسخّر در تحت تو بودیم، ما به وسیلۀ تو دیدیم، ما به وسیلۀ تو شنیدیم، دندان می گوید من به وسیلۀ تو این غذا را خوردم، او می گوید به واسطۀ تو هضم کردم، او می گوید به واسطۀ تو جذب کردیم و ... ! پس فعل ما منطوی در فعل توست از باب اینکه تو وسیلۀ نفسی!

حالا برگردیم به حرف جناب آخوند؛ جناب صدرالمتألهین که الان دیروز در عبارت فرمود که نفس، تمام هویت قوا، همه را محو در هویت خودش می کند و یک حقیقتی است که هویت او و شخصیت او شخصیت تمام قواست، النّفسُ فی وحدته کل القوی، و فعل تمام قوا همه در فعل نفس ناطقه منطوی اند، از باب اینکه نفس کنندۀ کار است، همین جناب صدرالمتألهین در اسفار (گویا در اسفار جلد ششم صفحۀ 377)، در همان جا می فرماید که تمام قوا به وسیلۀ نفس کار انجام می دهند! این را باید حل کرد!

این یکی که عرض کردم با فاعل بالتسخیری که ما در فلسفه داریم خیلی خوب می خواند، وگرنه اگر بگوییم نفس تمام حقیقتِ ایشان است، آلات و قوا و اینها همه همان کار نفس را انجام می دهند و آلات و قوا اصلا در نظام هستی هیچ کاره ای نیستند، اگر این است تسخیر را باید خیلی تنزل بدهیم بگوییم که اصلا هیچ یک از این آلات، قوا، دست، پا، اعضاء، جوارح، اینها مطلقا در کارشان هیچ کاره ای نیستند و همه مطلقا به به ارادۀ نفس است، به علم نفس است، به کمال نفس استف خوب اگر این است نفس خیلی از جاها اراده می کند که به خلاف نرود، باز می بینی که چشم خلافش را می کند، باز می بینی گوش صدای نامربوط را می شنود و ... ! می بینید که انسان جلوی بعضی از چیزها را می تواند بگیرد و خلاف نکند، اما بعضی از چیزها خیلی گرفتاری دارد! مثلا اراده می کند قوۀ خیال این طرف و آن طرف نرود، هر چه شب به تفکر می نشیند باز می بیند که ایشان رفته است! بالاخره آقای قوۀ خیال، ببینم من اختیاردار تو هستم یا تو اختیاردار منی؟ اگر من اختیاردار تو هستم خوب اینجا بنشین و هر چه می گویم گوش کن! من که مُردم از دست تو!! اینجا که می نشینم تا راجع به درختی چیزی تفکر کنم، ناخودآگاه باز امروز می روم دنبال خاطرۀ فلان جا، و آنجا را می کشد به جای دیگر و دیگر تا بعد از یک ساعت، سَر را که بلند می کنیم ببینیم که ما برای چه نشسته بودیم؟! ما نشسته بودیم تفکر کنیم در عالَم، قوۀ خیال ما را به کجاها برده است؟ بالاخره من باید ببینم تو اختیاردار من شدی یا من اختیاردار تو؟ خدایا ببینم که این قوۀ خیال اختیاردار من است یا من اختیاردار ایشان هستم؟! اگر که ایشان اختیاردار من است، پس لطف بفرما دیگر برای انسای سازی، مرا دنبال نکن و با من کاری نداشته باش! اگر هم من اختیاردارم، من اینجا نشسته ام و می گویم من می خواهم اینطوری فکر کنم، چرا ایشان نمی گذارد؟!

خیلی پرحرف است اینجا! گویا باید در فاعل بالتسخیر خیلی بحث کرد! نخیر! تمام موجودات نظام هستی، همه، شخصیتشان عین شخصیت وجودِ استقلالی است، حالا اینجا، خیلی توحید پیاده می شود، خیلی دیگر عرشی و توحیدی می شود (تمامِ شخصیتِ تمام موجودات، از ذات، اعضاء، جوارح، انسان، نفس او، خیال او، وهم او، همه!). خدا جان، این قوۀ خیال را من درست کردم یا تو درست کردی؟ من چه می دانستم باید قوۀ خیال اینطوری باشد؟! من چه می دانستم باید چشم اینطوری ساخته شود؟! من نه از کار و نه از اسرارش هیچ خبر ندارم! من چه کار کنم؟ خیلی شریف است! حالا همینجاهاست که آرام آرام بحث دارد می رود به طرف آن جایگاهی که بندگان خدا رفتند به طرف جبر و اختیار! که به سمت آنجا رفتن با این مهلکه است! الان وارد نمی شویم! حرف را الان به آنجا نمی رویم! اما اگر وارد هم بشویم الحمدلله حرف برای در رفتن داریم! و الحمدلله دررفته ایم، آرمیده ایم! خیلی آرمیده، خیلی حرف حل شده، مشکل نداریم! اما بدانید این مهلکه خیلی به تعبیر آقایان فلسفه، مَزالّ اَقدام  است، جای لغزش قدم هاست، اینجا قدم ها به این صورت است که می گویند داریم می افتیم چه کار کنیم؟ باید کجا را گرفت؟

و یکی آن قضیۀ «سَخَّرَ لَکُم ما فِی الأرضِ جَمیعاً» خیلی کمک می کند، فاعل بالتسخیر خیلی کمک می کند که خداوند شما را فاعل بالتسخیر قرار داده است. خیلی باید رویش کار کرد تا بشود از این دام در رفت. غرضم این است که این فرمایش جناب حاجی سبزواری را می توانیم به هر دو وجهش معنا کنیم و خیلی هم خوب معنادار هم می شود، اما الان به همان وجهی که دیروز به عرض رساندیم معنا بفرمایید تا آرام آرام و پله به پله پیش برویم.

ادامۀ درس: «یعنی نفس، در عین وحدتش، همۀ قوای خود است و فعل قوای او در فعل خود او منطوی است، یعنی اصل محفوظ در همۀ قوای ظاهر و باطن انسان، نفس است».

البته! چه بخواهیم بگوییم که نفس به وسیلۀ قوا کار انجام می دهد، پس همه قائم به نفس اند، و چه بگوییم که قوا به وسیلۀ نفس دارند کار انجام می دهند که حرفِ شریف تر و لطیف تر این است که قوا همه دارند به وسیلۀ نفس کار انجام می دهند! مثل اینکه الان این قلم در دست مبارک شما هست، این قلم می گوید آقا من الان به وسیلۀ دست، انگشتان، رگ ها، بازو، ماهیچۀ بازو، به واسطۀ دین چشم و ...، دارم کار انجام می دهم که تمام کار همۀ قوا و اعضاء و جوارح و نفس ناطقه، همه الان جمع شده در یک اصلی و در آن یک اصل پیاده شده و آن یک اصل هم خود این قلم است که مجراست و می بینید که (از این طرف از باب مثال)، تمام این همه کارهایی که در قوۀ خیال و در عقل دارد مطالب تنزل پیدا می کند، وهم دارد مفاهیم جزئیه می سازد، خیال دارد صورتگری می کند، همینطور می بینید دست دارد حرکت می کند، انگشت ها، و همه و همه مطلقا دارند کار انجام می دهند برای اینکه این قلم روی کاغذ چهار تا کلمه بنویسد و یک صفحه سیاه بشود، بعد که نگاه می کنیم می بینیم ده ها موجود در کار بودند که تا قلم به وسیلۀ آنها بنویسد. حالا این الان مرتبۀ نازله اش! برگردید به آن طرف؛ درست است که چشم دارد می بیند، گوش دارد می شنود، بر اساس چینش نظام هستی؛ چشم واقعا جُبِلَت للبَصیرة، و گوش جُبِلَت للسماعة، و همینطور لامسه جُبلَت برای لمس، و قوۀ خیال جَبِلَت لِلمُحاکاةِ اشکال و صور، اما تمام این قوا همه دارند به یک وسیله می نویسند و لذا فعل تمام این کننده های کار همه در حقیقت فعلِ همان وسیله است و فعلُها فی فعله قد انطوی، که همه به یک اصل محفوظند به نام اصلِ نفس ناطقه! منتها یک وقتی نفس را اصل می گیرید و قوا را می خواهید وسیله بگیرید به نظر ابتدایی! بر اساس نظر ابتدایی که الان داریم پیش می رویم و خیلی هم خوب است و خیلی هم قوی است، اما وقتی جلوتر رفتیم می بینیم که تمام قوا و اعضاء و جوارح، همه دارند بر اساس آن طینتِ سرشتِ تکوینی شان کار انجام می دهند، اما همه به وسیلۀ یک اصل محفوظی که قائم به اویند مسخَّر اویند، در تحت تسخیر اویند و آن وجودِ مطلق به همه گفت سَخَّرَ لَه، ما همۀ شما را تسخیر ایشان قرار دادم، ما همه: ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم، با نفس ناطقه! با توی نامحرم ما خامُشیم، اما فعلا در تحت تسخیر توییم به وسیلۀ تو کار می کنیم، همه هم به پای تو حساب می شود، کنندۀ کار ماییم، اما همه به پای توست چون به وسیلۀ توست، تو می خواهی ما کار انجام ندهیم واسطۀ ما قرار نگیر! آن وقت بحث برمی گردد و از این طرف شده است! به جای اینکه به نفس بگوییم تو چرا به واسطۀ اینها کار انجام دادی، اینها می گویند آقا تو اگر می خواستی که ما آنطوری مورد مؤاخذه قرار نگیریم، شما می خواستی واسطۀ ما قرار نگیری! چون تو نفس ناطقه بودی، چون تو مکلف بودی به انجام بعضی از اعمال، و چون مکلف بودی که بعضی از اعمال را انجام ندهی، ما آن اعمال را انجام دادیم، اما ما به وسیلۀ تو انجام دادیم و تو اصل محفوظی هستی که ما همه فعلا قائم به توییم! قائم به توییم نه اینکه تو استقلال وجودی داری و ما همه، قوام وجودی مان به توست، اگر این باشد که شرک پیش می آید و این می شود وحدت عددی، و توحید صمدی نشده است! و حال اینکه همه قائم به الله اند، همه قائم به وجودند، همه قائم به حق اند! آن وجود به نفس می گوید من این موجودات را سَخَّرَ لکم، در تحت تسخیر تو قرار دادم، پس ما همه به وسیلۀ یک اصل محفوظ به نامِ تو کار انجام دادیم و لذا «وَ فِعلُنا»، و فعل ما، در فعل تو منطوی است و لذا شما مسئول کاری، و فعلها فی فعله قد انطوی، همه را قائم به نفس بگیریم به این معنا! نه اینکه نفس استقلال وجودی داشته باشد و غیر نفس همه عین الربط به نفس باشند! نخیر! نفس هم یکی از موجودات نظام عالم است، قوا هم موجودات نظام عالم اند، اما وجود مطلق فعلا این قوا را در تحت تسخیر نفس قرار داده و به او گفته اینها جُبِلَت لِلعمل و کار! و لذا تو شک نداری که این غذا را می خوری قوۀ جاذبه جذبش می کند و دافعه دفعش می کند! می بینی همه به کار خودشان استوار و محکم اند، اما همه به کار خودشان استوارند که به وسیلۀ تو کار انجام می دهند، تو اگر می خواهی خلافی انجام نگیرد، تو وسیلۀ اینها نباش، خلاف انجام نمی گیرد.

پس اصل محفوظ در همه، تو هستی.

ادامۀ درس: «یعنی نفس در عین وحدتش همه قوای خود است».

خیلی خوب! حالا خیلی حرفِ شریف! ببینید که عین آن تعریفی که امیرالمؤمنین برای خدای تبارک و تعالی کرده، جناب صدرالمتألهین الان آورده و برای نفس هم کرده است، منتها آنجا بالذات است و اینجا بالعرض. امیرالمومنین در نهج نفرمود «هو داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة خارجٌ عن الأشیاء لا بالمباینة»؟

عین این فرمایش هم جناب صدرالمتألهین فرمود که «النفسُ داخلٌ فی القواء و الأعضاء لا بالممازجة خارجٌ عن القواء و الأعضاء لا بالمباینة».

خیلی حرف است، حالا اجازه بدهید که فردا مقداری حرف بزنیم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 

 نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

97/5/23


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد