بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 132 (درس بیست و نهم)

 

فرمودید به اینکه نفس در مقام وحدتش عین کثرت است و این همان اصطلاح معروف جناب صدرالمتألهین در حکمت متعالیۀ اسفار اربعه است که فرمود وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت؛ به نحوی که وحدت قاهر باشد و کثرت، مقهور، آن طوری که در مورد حق سبحانه و تعالی هم به همین بیان فرمایش می فرماید که وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت باشد، با فرض اینکه وحدت، قاهر و محیط باشد و اصطلاحات دیگر، مثل اینکه مطلق باشد و کثرت مقهورند، مقیدند، محاط هستند و ... .

و تمییز بین وحدت و کثرت هم به تباین وصفی است نه به بینونت عزلی! و نیز در اسفار از جناب صدرالمتألهین و دیگر عارفان تعبیر می فرمایند که «النّفسُ داخلةٌ فی القواء و الأعضاء لا بالممازجة و خارجةٌ عنها لا بالمباینة»، که این دیگر نظریۀ أتمّ و أدقّ در باب نفس است، با آن مباحثی که قبلا به عرض رسید که رابطۀ بین نفس و بدن را چگونه باید حل کرد، که با این فرمایش و فرمایش جناب حاجی، حل شده و روشن است و معطلی نداریم که نفس داخل در قوا و اعضاء و جوارح هست اما لا بالممازجه، به طوری که نفس را در هیچ حدی از حدودِ قوا محدودش نفرمایی؛ نفرمایید نفس یعنی چشم، نفس یعنی گوش، و همینطور نفس یعنی مثلا پا، نفس یعنی دست؛ اما خارج از اینها هم نیست به نحوی که نفس غیر اینها باشد که جدای از آنها باشد، آن هم معنا ندارد. لذا فرمودند داخل در قوا بفرمایید منتها نه به صورت ممازجه که ممزوج شود و بین نفس و قوا و اعضاء و جوارح، ترکیبِ مزجی ایجاد شود و ترکیب انضمامی درس بشود! لا بالممازجه!

و خارجٌ‌ عن الأشیاء، منتها لا بالمباینة، به نحوی که از قوا، اعضاء و جوارح گسیخته هم باشد، آن هم نه! که این را خیلی باید تقویت بفرمایید تا ان شاء الله آن سرّ حرف و حقیقت حرف درست شود.

فرمایشی حضرت جناب حاجی سبزواری در منظومه دارند در بحث الهیات أخص منظومه، که راجع به اوصاف سلبیۀ حق تعالی هست، و آن فرمایش را حضرت آقا در باب دوم رسالۀ شریف «کلمۀ علیا در توقیفیت اسماء» آورده اند که انصافا این رساله را عزیزان بخوانید، درس هم بگیرید، برایتان حرف بزنیم و خودش یک موضوع بحثی بشود خیلی خوب است، راجع به اسماءالله خیلی انسان را کمک می کند، در شهود اسماءالله، و در حضور و مراقبت قرار گرفتن خیلی انسان را می شوراند و کمک می کند که صفات سلبیه ای که ما برای خدا می آوریم که خدا جسم نیست، خدا زمین نیست، خدا ماده نیست، خدا مجردِ به معنای عقل نیست، خداوند آسمان نیست، خدا انسان نیست، حیوان نیست، جماد و نبات و هر چه که از او سلب می فرمایید، خداوند ماهیت ندارد، خداوند ترکیب و مرکب نیست و خیلی از این اوصاف سلبیه ای که راجع به حق تعالی می آورید که آنجا حضرت آقا گویا چهار تا معنا را برای این معنای سلبی بودن اوصاف الهیه پیش کشیده اند. آن معنای چهارمش (با اینکه آن معانی دیگر هم خیلی عرشی اند، بخصوص معنای سومش خوب است، عرشی است، دومی هم عرشی است)، خیلی خوب توحید را برای انسان پیاده می کند که فرمودند موحد به توحید صمدی قرآنی، آن که قائل به الله الصمد هست، ایشان از اینکه خداوند را از جوهر بودن، از مرکب بودن، از ماهیت، از جسم و از خیلی از چیزهای دیگر او را تنزیهش می کند، تنقیه می کند و خداوند را با اسم شریف سبّوح و قدّوس از اینها تنزیه می فرماید، به این معنا نیست که خداوند، آن وجود موحد، آن وجود صمد را از کمالاتِ این موجودات تنزیه کنند، اگر آنطوری بشود که وحدت عددی پیش می آید. مثال خیلی خوبی هم آقا آنجا پیاده می فرمایند که که مثال را از جناب مرحوم حاجی و مرحوم آخوند در حکمت منظومه و اسفار اخذ فرمودند (حالا الان به یاد ندارم در جاهای دیگر در کجا آمده، اما فهرست مطالب را آدرس داریم) که می فرمایید خدا زمین نیست، آفتاب نیست، جسم نیست، این جسم را در مقام ذهنتان تحلیل که می فرمایید، این جسم کمالاتی دارد و نقائصی، شما دارید او را از جسم تنزیه می فرمایید، آیا خداوند را از کمالات جسم تنزیه می کنید یا او را از نقائص جسم تنزیه می کنید؟ یا اینکه می فرمایید خدا آفتاب نیست، خدا زمین نیست، خدا من و شما نیست، از اینکه صفات سلبیه می آورید، این وصف را، جسمیت را، آفتاب بودن را و موجودات را از او سلب می نمایید و نفی می کنید، این نفیِ شما به چه کسی برمی گردد؟ چه اینکه اینجا هم در مورد نفس و بدن همین حرف پیش می آید، نفس چشم نیست، نفس گوش نیست، حقیقتِ ما، فقط موی سر ما نیست، دست ما نیست، یعنی چه؟ اینکه می فرمایید نفس اینها نیست، این صفات سلبیه که برای نفس می آورید و او را از بدن و از جسم تنزیهش می کنید، یا به تعبیری بعدها که ادلۀ تجرد نفس پیش می آید، می فرمایید نفس مجرد از ماده هست که نفس را از ماده تنزیه می کنید، تجرید می فرمایید، این تنزیهش و تجریدش به این معناست که او را می خواهید از کمال ماده و از کمال بدن و از این امور تنزیه بفرمایید؟ یا بدن دارای نقایص و حدودی است و شما او را می خواهید در هیچ حدی از این حدود مقیدش نفرمایید؟ و می خواهید تنزیهش کنید که او مجرد از این نقایص است؟! ببینیم که این تنزیه به کجا برمی گردد؟! «سُبحانَ اللهِ عَمّا یَصِفونَ»، می خواهیم ببینیم که این تسبیح و تنزیه به کجا برمی گردد؟

مثال خوبی آنجا پیاده کرده اند که می فرمایند می گوییم خداوند جوهر نیست، جوهر در فلسفه به این صورت تعریف می شود که جوهر، آن ماهیتی است که وقتی می خواهد در خارج تحقق بفرماید نیاز به موضوع ندارد؛ مثل جسم من و شما، جسم این سنگ، جسم چوب، جسم درخت؛ الان علت، این را در خارج تحققش داده، اما این را نه برای اینکه در دیگری باشد تحقق داده است، او نیازمند به دیگری نیست، خودش جسم در خارج است، یک قطعه سنگ است و ... ! این می شود جوهر. حالا رنگی که می خواهید بر این سنگ یا بر این جسم یا بر این دیوار، او را بکشید، می بینید که این رنگ هم در خارج موجود می شود، اما رنگ ماهیتی است که می خواهد تحقق بفرماید باید در موضوعی محقق شود که نیازمند به موضوع است.

پس جوهر وجود است اما وجودی است که وقتی محقق شده نیازمند به موضوع نیست، و ماهیتی است اینطوری! حالا اینجا بحث های فلسفی پیش می آید و ما الان با یک مثال رد می شویم تا در مورد مقام خودمان پیاده کنیم. خوب، ماهیت داشتن و خود ماهیت، نقص است و وجودی هم که جوهر دارد محدود به حدی است و لذا حدّ داشتن هم نقص وجودش است. پس یکی اینکه ماهیت دارد، و دیگری این است که وجودش حدّ دارد. دیگر نمی شود گفت که این قطعه سنگ، این قطعه فرش است! نخیر! برای اینکه این سنگ یک نحوه ظهورِ محدودی است و این فرش یک ظهور محدود دیگری است، یک وجود محدود دیگری است و لذا محدود به حدند. آن حدشان نقص است، ماهیت داشتنشان هم نقص است، اما از اینکه وجود دارند، وجود کمال است.

شما اگر می فرمایید خداوند جوهر نیست، شما می خواهید که وجود حق تعالی را، وجود مطلق صمدی را از وجودِ جوهر تنزیهش کنید! اگر این است که وحدت عددی پیش می آورید که! پس خدا یک وجودِ جدا و این جوهر هم یک وجودِ جدا، بعد خداوند این وجودِ جدای جوهر را ایجاد کرده است! حالا که ایجادش کرده، دیگر این وجود، خدا نیست! یک وجود دیگری است، منتها اسم این وجود را می گذاریم جوهر. اگر بخواهید حق را بفرمایید لَیسَ بجوهرٍ، جوهر نیست، او را از وجود و کمالات وجود بخواهید تنزیهش بفرمایید و او را برهنه اش بفرمایید، این تنزیهِ شما عین تشبیه است، چرا؟ برای اینکه وقتی وجود حق را و خدا را از وجودِ آفتاب، از وجودِ ماه و از کمالات آفتاب و از کمالات ماه جدایش بفرمایی، می شود یک خدای جدا. خدای جدا که شده، می شود خدای محدود. پس به اندازۀ وجودِ ماه و کمالاتِ ماه، ایشان این وجود را و این کمالات را ندارد که از خودش جدا کرده و می شود وحدت عددی! یعنی او را تنزیهش می کنی، اما این تنزیه کردن، عینِ تشبیه کردنش است.

حالا بفرما وجودِجوهر محدود به وحدت عددی است یا نه؟ به ظاهر می فرمایی بله، خوب وجود خداوند هم که محدود شده به وحدت عددی! پس شما خواستی او را از جوهر تنزیه کنی که او را غیر متناهی اش کن و محدود نفرمایی، از یک حدّ او را در بردی اما بردی داخل در حدّ دیگری کردی! به تعبیر یکی از عزیزان، کسی بالای ساختمان بود که می خواست بیاید این طرف لبه، پسر بچه ای بود، مادر یا کس دیگری بود از پایین گفت مواظب باش جلو نیا و برو عقب، او هم از بس که عقب عقب رفت، از آن طرف افتاد!‍ حالا به جای اینکه بیاید حق را از جوهر تنزیه کند که خدا، خدا بشود و جوهر نشود، به جای اینکه حق را تنزیه کند، حق را محدود کرده است، حق را بُرده در حدّ گذاشته است و آن وقت این تنزیه، خودش عین تشبیه است! پس اینکه می فرمایید او جوهر نیست، حضرت جناب متأله سبزواری عبارت را خیلی خوب پیاده کرده است: فرمود ببینید که در جوهر چه چیزی هست که حق نمی تواند آن چیز باشد؟ حالا «چه چیز هست» هم به توسع در تعبیر است! در جوهر، یکی «ماهیت» مشاهده می کنید که تحلیل عقلی دارد و دیگر «محدود بودن»ِ وجود ماهیت را مشاهده می کنید که در متن خارج است، محدود بودن نقص است، ماهیت داشتن هم نقص است. شما که می فرمایید خداوند جوهر نیست، او را از آن محدودیت و از ماهیت ناقصه او را تنزیهش می کنی، اما او را از وجودِ جوهر بما هو وجود که کمال است و کمالات وجودی است او را از این تنزیهش نکن و از نقایص جوهر او را تنزیهش کن و تجردش بده، بگو یعنی خدا ناقص نیست! که و لذا تمام اوصاف سلبیۀ حق را فرمودند که در یک وصفِ سلبی بگنجانید و آن این است که خلاصه می خواهید بفرمایید که خداوند محدود نیست، وجود محدود نیست. وجود که محدود نیست، این وجود، وجودِ جوهر را می گیرد، وجودِ عرض را می گیرد، وجود آفتاب را می گیرد، وجود عقل را می گیرد، وجود موجوداتِ مجرد عقلی را هم می گیرد، وجود موجودات مادی را هم می گیرد، همه جا وجود، وجود است، خداوند را از وجودِ هیچ چیز تنزیه نکنید، او را از وجودِ هیچ چیز کنارش نبرید که می شود محدود‍!

پس در همۀ وجودها هست، منتها «لا بالممازجة»، که جناب امیرالمؤمنین در نهج دارد که «هو (آن حق، آن وجود، آن حقیقت غیر متناهی الصمد) داخلٌ فی الأشیاء (که حرف اشیاء را پیش آورده است) لا بالممازجة»، نه اینکه مثلا داخلِ در شیءِ جوهر است یعنی با حد او ممزوج شده است یا با ماهیت او ممزوج شده است! او را اینطوری محدودش نکن! حالا الان با این تحلیل داریم پیش می رویم، دارم حرف جناب امیرالمؤمنین را به این صورت معنا می کنم که وجود حق تعالی و وجود را اصلا داخل در اشیاء بدان، هر چه که می بینی، در همه داخل بفرما؛ داخل نه به معنای اینکه مثلا ذهن آدم برود به سمت اینکه یک آبی را داخل ظرفی بریزیم، اینطوری داخل نه! یعنی هر شیئی را نگاه می فرمایید او را به لحاظ وجودش نگاه بکن می بینی خداست، وجود را نگاه کن می بینی حق است، باطل نیست، خلاف نیست، گزاف نیست، بی حقیقت نیست، بی واقعیت نیست، برخلاف سوفسطی که می گفت همه بی واقعیت اند، فرمودید بی واقعیت نیست، همه واقعیت اند، و واقعیت هر شیئی هم در اصل چهارم، پنجم و اوایل فرمودید واقعیت و حقیقت هر شیئی یعنی وجود، وجود هم که مساوق با حق است که دیگر اینها را تا حدی حرف شنیدیم دیگر، پس این وجود را «داخلٌ فی الأشیاء»، در آفتاب بیاور، در ماه بیاور، در زمین بیاور، در همه جا. بالاخره آفتاب وجود است یا عدم؟ ماه وجود است یا عدم؟ من و شما وجودیم یا عدم؟ حیوانات، جمادات، نباتات، هر چه؟! حتی در عرفان اینها را هم پیش آورده اند! بسیار خوب، باشد، دیگر باید از عوامی درآمد! مثلا خون وجود است یا عدم؟ وجود است. قاذورات و کثافات (اینها تعبیرات عوامی ماست)، اینها وجودند یا عدم اند؟ وجودند. اگر وجود هست، حق را داخلٌ فی الأشیاء، منتها لا بالممازجة؛ او را در حدود این وجود و در حدود این اشیاء و در ماهیتشان ممزوج نفرما، چون آنها نقص است، آنها عجز است، در حدودشان! اما خارجٌ عن الأشیاء! حالا آنجا که آمده، داخلِ در وجود همه هست، اما نه اینکه ممازج با حدودش باشد و خارج از اشیاء بگیرید! و دیگر نفرمایید که خدا یعنی آفتاب، خدا یعنی ماه، خدا یعنی زمین، خدا یعنی من و شما! این را هم نفرما! نخیر، خدا من نیست، خدا تو نیست، خدا ایشان نیست، به تعبیر خود قرآن کریم، «هُوَ الَّذی فِی السّماء إلهٌ»، او کسی و حقیقتی است که فی السماء هست، اما فی السماءِ إلهٌ‌ است، فی السماء وجودٌ ‌هست، فی الأرضِ وجودٌ هست، پس بفرما هو فی السماء وجودٌ یعنی إلهٌ، اصلا وجود یعنی الله، الله یعنی وجود، الله یعنی حق، هو فی السماء، او در آسمان است، اما در آسمان است وجود است، نه اینکه در آسمان است آسمان باشد! و لذا فرمود که «هو الذی فی السماء إلهٌ» و نفرمود «هو الذی فی السماء سماءٌ و فی الأرض أرضٌ و فی الشجر شجرٌ و فی الحجرِ حجرٌ»! پس نفرما خدا یعنی آفتاب، خدا یعنی ماه، خدا یعنی زمین و ... ، اینها را نفرما! اینها غلط است، با این حرف، شما می خواهید بفرمایید خدا یعنی محدود، خدا یعنی این حد، آن حد، آن حد! «هو الذی به السماء إلهٌ و فی الأرض إلهٌ»، آنجا هم «داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة» که در حدودشان و در نقصشان او را ممزوج نفرما. اما حالا که داخلِ اینطوری هست نه به صورتِ ترکیبِ با حدودش که ترکیب پیش بیاید، بلکه بساطت محضه باشد، بعلاوه «خارجٌ عن الأشیاء». پس آنجایی که داخل بود یعنی وجودِ همه است، اما نه اینکه وجود همه هست یعنی ایشان آفتاب است، این حد است، آن حد است، آن حد است! این نخیر! اما در همه هست یعنی در همه وجود هست، نه اینکه در همه حدود باشد: «هو الذی فی السماء إلهٌ» و «خارجٌ عن الأشیاء»، از همه بیرون است، هیچکدامشان هم نیست! هیچکدامشان هم نیست نه یعنی به لحاظ وجود، هیچکدامشان نیست، بلکه به لحاظِ حدود، هیچکدامشان نیست! فلذا نمی شود که بفرمایید او آسمان است، او آفتاب است، او ماه است و ... ، نمی شود! او الله است، او وجود است!

حالا می آییم در مورد نفس ناطقه: «النفسُ فی وحدَتِها کُلُّ القوی».

خوب، اینجا الان یکی از قوا، قوۀ باصره است، قوۀ باصره کمالاتی دارد، شئونی دارد، جلوه هایی دارد، تجلیاتی دارد، از یک طرف محدود به حد هم هست، و چون محدود به حدی است این حد را گاهی تعبیر می فرمایید به اینکه  ماهیت و حدش مادی است و گاهی تعبیر می فرمایید نه، ماهیت و حدش مجرد از مادی و فوق ماده است و در عین حال می فرمایید نفس نه این دندانی است که اینجا استخوان است و مادی است، یعنی از باب اینکه مادی هست و محدود به حد است نمی فرمایید نفس، این حد است! اما می خواهید بفرمایید دندان کمالاتی را که دارد و شئون و تجلیاتی را که دارد، آن تجلیات و شئون و کمالش از نفس جداست یا نفس، خودِ این شئون است اصلا؟ که ما الان یکپارچه به شخص نگاه می کنیم، از اینکه ایشان محدود هست نمی خواهیم بگوییم نفس است، و لذا نمی گوییم که فلانی یعنی چشمش، یعنی گوشش، یعنی دستش، یعنی پایش! و حتی نمی گوییم فلانی یعنی مجموعه این بدنش و او را به این اندازه هم محدودش نمی کنیم. درست است که مجموعۀ بدن نسبت به یک گوش یا چشم خیلی وسیع است، اما باز محدود به حدی است و می خواهیم نفس را در هیچ حدی محدودش نکنیم. حالا برو بالاتر؛ آن حقیقتِ ما، آن هویت شخصیۀ ما (که حالا ما از باب اینکه یک لفظی داشته باشیم که از او نام ببریم کلمۀ «نفس» را برایش نام می گذاریم)، قبلا نبود آقا؟! در درس بیست و پنج یا غیره بود که این لفظ نفس را هم که داریم می آوریم، صرف یک نامگذاری است، وگرنه اگر می خواهید لفظ را بردارید بردارید. آن هویت ما و آن شخصیت ما می شود بفرمایید که یعنی عقل است؟! نخیر! برای اینکه اگر ایشان فقط عقل بود، پس باید وهم نباشد، پس باید خیال نباشد، پس باید باصره نباشد، با اینکه عقل تجردّ تامّ دارد! حتی نمی شود گفت که آن حقیقتِ ما فقط روح است، با اینکه روح مجردِ کامل است، اما باز هم نمی شود گفت تمام شخصیتِ ما فقط روح است، این هم باز محدود کردن است، چون درست است که روح یک حقیتی است اوسع از بدن و ماده، اما باز محدود به حدی است. لذا ما حق نداریم که نفس را در هیچ یک از این محدودها محدودش کنیم. این است که تعبیر می کنیم «النفسُ داخلةٌ فی القواء»، نفس داخل در قوا هست اما «لا بالممازجة»، این قوا را قوۀ عاقله بگیرید، قوۀ وهم بگیرید، قوۀ خیال بگیرید، قوۀ باصره بگیرید، سامعه بگیرید، جاذبه بگیرید، ماسکه بگیرید، همۀ اینها حقیقتی هستند و شئونی دارند و جلوه و تجلی ای دارند؟ بله! در تمام این تجلیات، همه جا نفس است که متجلی است، اما خیال محدود به حد هست یا نه؟ البته! خیال فقط می تواند صورتگری اشکال و صور کند، دیگر نمی تواند معانی جزئیه را بفهمد، نمی تواند مفاهیم کلیه را بفهمد، پس محدود به حدی است. از اینکه محدود است به حدی، و می گوییم نفس خیال نیست، که خیال نیست نه یعنی وجودِ خیال نیست، کمالِ خیال نیست، آن شئونات خیال نیست! آنها هست، اما آن محدود بودن خیال نیست که دیگر نمی شود نفس را محدودش بفرمایید در خیال، برای اینکه نفس با قوۀ خیال هست، با قوۀ عقل هم هست و هکذا. قرآن خیلی این مطلب را شریف پیاده کرده است: «هوَ مَعَکم أینَما کُنتُم»، اما نفرمود که هُوَ مَعَکُم که با شما هست یعنی با حد‌ شما هم هست! وگرنه اگر حد باشد آنجا باید می فرمود «هو الذی فی السماء سماءٌ»، و حال اینکه فرمود او در آسمان هست در آسمان اله است، نه اینکه در آسمان، آسمان باشد، در زمین زمین باشد! این یک فرمایش!

خوب حالا دیگر از اینجا حرف ها خیلی گسترش پیدا می کند و خیلی شریف می شود. اینها را فعلا به این اندازه داشته باشید تا به لطف الهی در مباحث آینده عرایضی پیش می آید که تقدیم می داریم. الان خیلی حرف قوی شده، خیلی شریف شده، لطف بفرمایید به سرّ حرف دقت بفرمایید، عجله نشود. باز زود تعجیل در الفاظ و عبارات و اینها نشود که زود مثلا برداشت شود. اگر چیزی، برداشتی و مطلبی دارید لطف بفرمایید بیان بفرمایید که مثلا ما از این مباحث این عبارت را برداشت کردیم که اجازه بدهید آدم این عبارت های شما را ببیند، ببینیم که روی قواعد و روی حساب و دقت پیاده شده است یا نه؟!  باب، بابِ توحید است، در توحید قدم گرفتن و حرف زدن خیلی سنگین است و در عین حال انسان می خواهد ادب را هم مراعات کند، با اینکه الان یکپارچه آنچه از نوکِ سر تا نوک پا می بینید یکپارچه نفس است دارد خداییِ بدن می کند! می فرمایید خداست دارد خدایی می کند. بالاخره این موی سر، این دندان ها، این چشم، این ابرو، این حرکات، این مزاج، این ترکیب، این اتحاد، این وحدت، این یکی بودنِ‌ اعضاء که اگر نفس یک آن از همه قطع علاقه بفرماید می بینید که دیگر هیچ کدام از اینها عنوانی ندارند، وصفِ بدن بودن ندارند، در کار نیستند اصلا، خوب در عین حال می بینید که در ادب، با این حال که مثلا چشم این آقا می بیند باز در مقام حرف زدن می گوییم فلانی می بیند، ادب را چقدر مراعات می کنیم! باز در مقام حرف زدن، او را به یک نامی و به یک شخصیت و هویتی می خواهیم صدا بزنیم، دیگر نمی گوییم که این اسم مثلا احمد مربوط به چشم ایشان است، این محدود به گوشش است، این محدود به دهانش است! نخیر! احمد یک لفظی است که برای آن حقیقت به کار می رود! با اینکه این آقای فلانی با دندان است، این دندان او، زبان او، گوش او، مطلقا اگر کاری دارند، تازگی ای دارند، طراوتی دارند، اتحادی دارند، همه یکپارچه نفس ناطقه در تجلی است که اگر نفس دست بردارد همه از هم گسیخته می شوند و همه مزاجشان به هم می خورد، اما در عین حال نمی شود که ما فلانی را صدا بزنیم بگوییم آقای دندان! این جسارت است، آقای دندان که نمی شود. آقای گوش! نمی شود. آقای موی سر! نمی شود. درست است که اصلا موی سر در همه، ایشان (نفس) است، یکپارچه تجلی اش است، اما در مقام حرف زدن به خودمان اجازه نمی دهیم که او را به این الفاظ صدا کنیم و می گوییم خلاف ادب است، او را محدود کردن است، او را منزّه ندانستن است، او را به قید آوردن است. این است که دیگر نمی شود ما به جای اینکه خدا را صدا بزنیم بگوییم جناب درخت! یَا درخت! نمی شود، خلاف است.

خیلی خوب، حالا آنجا در مورد شجرۀ حضرت موسی، قرآن کریم ما را تعلیم داده است که آنجا خداوند به زبان آن درخت حرف زد، نفرمود که منِ خدا درخت هستم، یا موسی منِ درخت تو را صدا می زنم! نفرمود! فرمود أنا الحق! أنا الله! پس در درخت هست، اما الله است. در آب هست اما الله است، در جماد هست الله است، نه اینکه بگویید یَا جماد! بعد بگوییم شما می گویی یَا جماد، چه کسی را صدا می زنی؟ بگوید منظور این است که دارم دعا می کنم، چون خدا در جماد که هست پس بگوییم یَا جماد! آخر این که یعنی شما محدودش کردی! «خارجٌ‌عن الأشیاء لا بالمباینة، داخلٌ فی الأشیاء لا بالممازجة»، مثل این که به خود این شخص برگردیم بگوییم اجازه می دهی که ما تو را از این به بعد صدا بزنیم یَا دندان؟ می گوید آقا، من که دندان نیستم فقط که! همینطور است دیگر، او را حدش ندهید! در همه جا حق را بگیر یعنی خدا، حدّ را بگذار، حدّ را که گذاشتی، دیگر تنزیه می شود. حالا دربارۀ حدّ باید بحث کنیم که اصلا حد امر وجودی است یا امر عدمی؟ این بحث، دیگر خیلی سنگین می شود! این که می فرمایید خداوند را از حدود اشیاء تنزیه بفرمایید نه از وجود اشیاء (خلاصه عبارت)، خداوند را از وجود اشیاء تنزیه نکنید، نگویید که خداوند وجود آسمان نیست، وجودِ زمین نیست، وجودِ‌ آب نیست، درست است که اوایل در فلسفه از این فرمایشات فرمودند، الان داریم روی مبنای عرفانی اش حرف می زنیم؛ از وجود اشیاء او را تنزیه نکن، مجرد نفرما، اما از حدود اشیاء او را تنزیهش بفرما، و وقتی هم که می خواهی او را صدا بزنی او را به حدود صدا نزن، نگو که یَآ ماه، یَا آفتاب، یَا آب، یَا خاک! که بعد بگوییم آقا اینها چه هستند تو صدا می زنی؟ می گوید منظور این است که اینها همه یعنی یَا خدا! این را هم نفرما! همانطوری که به خودت اجازه نمی دهی که دیگری تو را صدا بزند یَا چشم، یَا دهان، یَا گوش! می گویی آقا من که چشم نیستم، من که گوش نیستم، من منم، بعد از او بپرسیم این که می گویی من من هستم یعنی تو از گوشَت جدا هستی؟ می گوید نه، با گوشَم هستم، اما من را به گوش محدود نفرما! این است که در باب توحید، حرف زدن کار مشکلی است، بعضی از جَهَلۀ صوفیه توجه نکردند و بیچاره راه افتاده است، حالا می بینی سنگی را می بیند می گوید این خدای من است و لعلّ به اینکه آنچه که قرآن هم با بت پرستان مبارزه کرده که شما بت پرستید که در مقابل این سنگ می ایستید دارید سجده می کنید، به رکوع می روید و ...، اینها حق را محدود کرده اند به این حدّ، وگرنه خوب اگر آنطور باشد، من و شما هم که داریم تمام رو به مکه نماز می خوانیم که! چه فرقی کرده است؟! حالا یکی می رفت به درون مکه و در آنجا سنگی را می تراشید و آنجا به این سنگ نگاه می کرد و می گفت من می خواهم در اینجا در مقابل این سنگ عبادت کنم، من و شما هم که حضرت ابراهیم آمده برایمان یک چهار دیواری درست کرده، ایشان تراشیده که آن هم فرض از سنگ است و از گل است، من و شما هم که به طرف این سنگ و گل می ایستیم و نماز می خوانیم و رکوع می رویم و سجده می رویم! الان هم که آقایان حاجیان رفته اند و مدام دور این سنگ می گردند!! چه شده آقا؟ داریم طواف می کنیم! چه کسی را طواف می کنی؟ خدا را طواف می کنیم! بله، باید حرف حل شود! اگر آن باشد ما هم مشرکیم، ما هم بت پرستیم! حالا بت آنها سنگِ آویزان بود، بتِ ما سنگِ قرار گرفته روی زمین است، چهار دیوار!

پس در همه جا او باشد، اما در هیچ جا او را محدودش نفرما و حالا که می خواهیم محدود بودن و حد را ببینیم چه هست، باید ببینیم حدّ امر وجودی است یا امر عدمی؟! که مثلا ما مرکب از دو چیزیم: یکی وجود ما، یکی محدود بودن ما! آن وقت سؤال پیش بیاوریم که این محدود بودن ما که من می گویم من غیر از توام، غیر از ایشانم، هر چه که در این عالم می بینید می گویم من غیر از اینها هستم، اینکه می فرمایی من غیر از اینهایم، بعد می گوییم که حالا اینها وجود دارند تو هم که وجود داری؟ می گویی بله! پس شما در وجود، غیر اینهایی یا در حدّ، غیر اینهایی؟ تصدیق می فرمایید که در وجود، غیر اینها نیستیم، همه وجودیم، اما از اینکه شما این حدّی و آن شیء آن حدّ‌ است و هر شیئی حدّی دارد، شما می فرمایید من غیر از اینها هستم، اینکه دارید خود را از همه تنزیه می فرمایید، این تنزیهِ خودت از همه، تنزیه از جودِ همه هست یا تنزیه از حدود همه؟ حتی ما باید این را در خودمان هم پیاده کنیم. اگر تنزیهِ ما از وجودِ همه هست پس ما می شویم یک وجود گسیختۀ از تمامِ موجوداتِ نظام هستی! اگر تنزیه ما از حدودِ همه هست که می گوییم من غیر از آفتابم، غیر از اینم، غیر از آنم، باید دوباره بحث کرد که آیا حدود هم به عنوان وجود موجودند یا اینکه حدود اصلا معدومند؟! این است که این بحث ما را در فهم جدول وجودی و راجع به معجزات و کرامات و ... خیلی کمک می کند که این پیغمبری که الان اینجا نشسته، در آب تصرف می کند، در خاک تصرف می کند، در آفتاب تصرف می کند، ماه را شقّه می کند، دریا را شقّه می کند، کوه را می شکافد و ... ، ببینیم که این آقا که غیر از همۀ اینهاست، از جنبۀ وجود غیر از آنهاست یا از جنبۀ حدود غیر آنهاست؟ اگر از جنبۀ وجود غیر آنهاست حالا در ذهنمان سؤال پیش می آید که آخر این آقا که در اینجا موجود است، آفتاب که آنجا موجود است و ... ، (ببینید اینجا و آنجا که می فرمایید، این اینجا و آنجا به لحاظ وجود نیست، به لحاظ حدود است!) وقتی می خواهد بیاید این وجود را گسیخته از وجودِ آفتاب بگیرد، بعد حالا می گوید آخر چه طور می شود که ایشان می خواهد در آنجا اثر کند! اما اگر آمدیم گفتیم که آقا هر یک یکِ‌ از ما غیر از عالمیم و هر یکِ از ما موجودات عین عالمیم، پس هر یک از ماها عینِ‌ عالمیم وجوداً و هر یک از ماها غیر از عالمیم حدوداً، حالا که اگر یک کسی سعۀ وجودی پیدا کرده، از حد در آمده و وجودش وسیع شده است، این می تواند که با جدول وجودی اش با تمامِ وجودات نظام هستی ارتباط داشته باشد که داشت! و آن قدرت و توان را پیدا می کند که در تمامِ موجوداتِ نظام هستی اثر بفرماید و در عینِ‌حال هیچ حدی هم مانع او نشود! که این پیغمبر و این انسان کامل، عینِ تمام موجوداتِ عالَم است وجوداً، غیر از آفتاب است، غیر از ماه است، غیر از من و شماست حدوداً! منتها آنچنان از جنبۀ وجودی سعه پیدا کرده که در وجودِ تمامِ موجودات نظام هستی حضور دارد که این را می فرمایید «ولایت تکوینی»! یکی از معانی اش است! و لذا اینجا نشسته، نیاز به طی الارض هم ندارد که از اینجا برای فلان جا طی الارض کند، طی الارض شبیه اینکه مثلا یک پزشک باید ماشین داشته باشد که مثلا فلان جا اگر مریضی باشد یا مریض را به نزد او بیاورند یا ایشان را به نزد مریض ببرند! این که این پزشک ماشین می خواهد تا او را به نزد مریض ببرند به دلیل این است که این پزشک ناقص است و نقص دارد، چون نمی تواند همین جا که هست بدون طی الارض ظاهری یا بدون ماشین و ... بتواند این مریض را معالجه کند که می گوید نه آقا ما باید آنجا او را ببینیم یا از نزدیک حضور پیدا کنیم که بر او اشراق کنیم، اما یکی آنچنان از جنبۀ وجودی قوی می شود که می گوید اصلا نیازی به آمدن با طی الارض هم نداریم، وقت هم نداریم، همان جا بنشیند، «إذا شاءَ أن عَلِمُوا عَلِمُوا»! که این «إذا شاءَ أن عَلِمُوا عَلِمُوا» بر اساس این است که این انسان کامل که به ظاهر محدود به این حدّ جسمی است که من و شما الان او را محدود به این حد می بینیم ایشان از جنبۀ وجود متحد است با تمام وجودات نظام عالم. حالا تعبیر به وجودات هم که می کنیم به توسع به تعبیر است. او اتحاد وجودی با تمام عالَم دارد! لذا ایشان اراده بفرماید، چطور ما که اراده می کنیم، دست خودمان را حرکت می دهیم، اراده می کنیم دارو می خوریم و ... ، ایشان هم اراده بفرماید فلان مریض در فلان نقطۀ دنیا خوب هم بشود، نیاز به طی الارض هم نباشد، آنجا رفتن هم نمی خواهد، به تعبیر آقا جان، با توجه عرفانی! حالا هنوز حرف از «توجه» آن طور زده نشده است! آن خیلی حرف دارد و خیلی شریف است! تا مراتب افراد در توجه چه باشد!

حالا لطف بفرمایید الان که حرف پیش آمده، اگر بخواهید که یک وجودِ غیرمتناهی بگیرید که در همه جا این وجود هست، در همه جا هُو داخلٌ فی الأشیاء! دیگر امیرالمؤمنین لفظ داخلٌ را به ما که اینجایی هستیم، چه کار کنند، به چه لفظی و چطوری حرف بزنند؟ خیلی هنر است این اندازه حرف زدن!

پس این یک وجود در همه جا هست و اگر انسانی با همه جا اتحاد وجودی برقرار کند و این توان و قوه را پیدا بفرماید که در مقامِ‌ قوسِ صعود با تمام وجودات و ظهورات نظام هستی، اتحاد وجودی برقرار کند، بعد آرام آرام حرف از اتحاد هم بالاتر می شود که اصلا اتحاد وجودی هم نه، اتحاد تعلقی! که این اصطلاح را حضرت آقا ساخته اند که آن، خیلی حرف است در کتاب شریف اتحاد عاقل و معقول! اگر اینطوری ساخته، اینجا این انسان کامل حق دارد که از خودش خبر بدهد که أنا العرش، أنا الکرسی، أنا القلم، أنا اللوح المحفوظ، أنا الصراط المستقیم، أنا الجنة و النار، أنا الکوثر، أنا السماء و أنا الأرض و ... ! خطبۀ «البیان» جناب امیرالمؤمنین را در بحرالمعارف ملا عبدالصمد همدانی نگاه بفرمایید، خوب حالا حضرت یک چند تا از آن درشت ها را آورده است که أنا العرش، أنا الکرسی، أنا القلم، أنا اللوح المحفوظ، أنا الصراط المستقیم، أنا الکتاب المبین و همینطور أنا السماء، أنا الارض! یعنی چه جناب امیرالمومنین؟ تو آفتابی؟! تو زمینی؟! تو عرشی؟! تو قلمی؟! اینجا دقت بفرمایید، سعۀ وجودی است! ایشان با جدول وجودی اش در قوص صعود به اندازه ای وسعت پیدا کرده که با جودِ همه یکی شده، اما او را در هیچ حدی از این حدود محدودش نفرما! در هیچ حدی از حدود! و حالا اگر بفرمایید چرا آقا فرمود أنا العرش؟ و می فرمود أنا وجود العرش؟! ایشان می خواهند در این فرمایش بگویند که وقتی می بینی که من گفتم من خودِ عرشم، من خود آسمانم، من خودِ زمینم، خود آفتاب و ... ، اینها معلوم می شود یعنی من همۀ اینها هستم وجوداً، نه اینکه اینها هستم حدوداً!! و الا حدّ را می خواهی نگاه بکنی، این منِ علی از جنبۀ محدود بودن  وظاهری و جسمی و اینسویی، از یک مادری به نام جناب فاطمۀ بنت اسد و از پدر بزرگواری به نام ابیطالب به دنیا آمدم. از جنبۀ حدی بگیری، حدّ‌ این است، اما از جنبۀ سعۀ وجودی بگیری آن است، که می فرمایید متحد با صادر اول می شود، متحد با عقل اول می شود، متحد با موجودات می شود! پس اتحاد پیدا می کند وجوداً! لذا می فرماید أنا السماء و أنا العرش وجوداً! این که خیلی روشن است! اگر می خواست بفرماید أنا السماء حدوداً‌ و حداً، کسی که در حدّ آسمان خودش را محدود کند دیگر نمی تواند بگوید أنا الأرض، دیگر نمی تواند بگوید أنا اللوح، أنا القلم! معلوم می شود این که حضرت فرمودند من اینها هستم، یعنی من تمامِ اینها هستم وجوداً، سعۀ وجودی پیدا کردم. این را تعبیر می فرمایند به سریانِ ولایت در موجودات نظام هستی، که این آقا بر تمام موجودات ولایت دارد؛ بر زمین ولایت دارد، بر آفتاب ولایت دارد، بر همه ولایت دارد. حالا باز حرف بالاتر از اینها هم هنوز هست، حرف پایان پیدا نکرده است:

 

                بس کشتی خرد که در این بحر سال ها       طی کرد و پی نبرد که او را کرانه چیست

 

هر چه می روی تمام شدنی نیست، إقرأ وَ ارقَ، هیچ وانایستید، تَعالَوا، همینطور بالا بروید.

 

ادامۀ درس: «نفس در عین وحدتش همۀ قوای خود است».

بفرمایید همۀ قوای خود است وجوداً، دیگر نمی شود بفرمایید نفس یعنی قوۀ باصره، نفس یعنی قوۀ سامعه، نخیر! فقط محدودش نفرما! بفرما غیرِ تمام قواست، یعنی از جنبۀ محدود بودن!

«همۀ قوای خود است».

حالا که همۀ قواست وجوداً، ببینیم فعل و کار هر شیئی به وجودِ آن شیء مستند است یا به محدود بودن آن شیء؟ فعل هر شیئی به وجود شیء مستند است، خوب اگر این است، نفس وقتی در وجود، همۀ قوا شده است، تصدیق می فرمایید که فعلِ تمام قوا هم همان فعلِ نفس است.

ادامۀ درس: «و فعل قوای او در فعلِ خود او منطوی است، یعنی اصل محفوظ در همۀ قوای ظاهر و باطن انسان، نفس است که این قوا همه قائم به اویند و هیچ یک آنها در وجود خود و فعل خود استقلال ندارند».

این استقلال را می فرمایید یعنی استقلال وجودی.

ادامۀ درس: «و محض ربط و صرف تعلق اند».

چون نفس سعۀ وجودی دارد و در همه جا هست، پس اصلا همه جا کأنه نفس اند و الان این جنابعالی که اینجا نشسته ای، می گوییم جنابعالی اینجا نشسته ای! خوب درست می گوییم و خوب حرف می زنیم! و اگر به شخص بگوییم اینکه شما می گویی من اینجا نشسته ام یعنی منظور شما این است که این پای شما اینجا نشسته است، این دست شما اینجا نشسته است؟ می فرمایید نخیر، اینطوری مرا محدود نکن! همه منم بالاخره، همه منم حقیقتاً و وجوداً، اما من غیر از این همه ام حداً! حدّ! حال ببینیم حدّ امر وجودی است یا امر عدمی؟ فعلا این اندازه داشته باشید که حد و محدود بودن، امر عدمی است و امر وجودی نیست، اما باید لفظ عدم را دنبال کرد که عدم یعنی چه؟ عدمِ مطلق است یا عدمِ مضاف و فرمایشاتی که پیش می آید.

خوب حالا این ها همه تقصیر قوۀ مصوره بود، چون گفتیم قوۀ مصوره به عنوان شأنی از شئون نفس ناطقه است. حالا:

ادامۀ درس: «پس از آنچه گفتیم دانسته شد که قوۀ مصوره خواه بسیط خواه مرکب، خواه واحده و خواه متعدد، همه فعل یک حقیقت اند».

قوۀ مصوره، فعل و کار یک حقیقت است پس در تمام این اعضاء و جوارح، نفس است که دم به دم در حالا تصویرگری است. حالا تا برسیم به خود نفس و ببینیم که خودش هم استقلال وجودی دارد یا خودش هم در تحت تسخیرِ حقیقت مافوقی است؟! آن حقیقت مافوق هم یک حقیقت وجودی دارد که نفس ما هم باز شأنی از شئون اوست که باز آرام آرام بشود «هُو الذی یُصوِّرُکُم فی الأرحام کیف یشاء».

ادامۀ درس: «همه فعل یک حقیقت اند و با همۀ تعدد و کثرت قوا، در وحدت نفس شکستگی وارد نمی شود».

اینها وحدت نفس را نمی شکند، باز نفس یک نفس است، یک حقیقت است، در عین حال که اینطور قوا گوناگون اند! اصلا دیدن کجا با خوردن تناسب دارد؟ دیدن با نوشتن و گفتن، شنیدن با گفتن، اصلا چه مناسبتی به ظاهر دارند؟ اما تمام اینها غیر هم اند حدوداً و عین هم اند وجوداً.

ادامۀ درس: «بلکه در واقع وحدت او (نفس) مؤکد می شود که با وحدتِ شخصیۀ وجودی اش، موجود بزرگی است که او را قوا و عمّال بسیاری است».

این خیلی عجیب است؛ با اینکه دیدن و شنیدن اصلا با همدیگر تضاد دارند طوری که این دو تا فعل را نمی شود به یک قوه اسناد بدهیم، نمی شود بفرمایی قوۀ باصرۀ من در موطن طبیعت و در این موطنِ ظاهریه، هم می بیند و هم می شنود! آخر نمی شود، چون تضاد دارند، اما در عین حال می فرمایی من می بینم، من می شنوم و ... ! نفس از بس که سعۀ وجودی دارد و در تمام این قوا، وجودِ همه هست، می بینید این افعال متضادی که هیچ با همدیگر قابل حمل نیستند را بر یک حقیقت حمل می کنید؛ بفرمایی که چشم می بیند و می شنود؛ دیدن را و شنیدن را با هم نمی شود به چشم حمل بفرمایی، اما دیدن و شنیدن هر دو تا را بر خودت حمل می کنی: من می بینم، من می شنوم، همه را بر خودت حمل می کنی، اما به چشم حمل نمی کنی!

خوب حالا اشکال نفرمایید که شما فرمودید که چشم و گوش و اعضاء و جوارح، همه وجوداً یکی اند و حداً مختلف اند، پس ما اگر گفتیم که چشم می بیند، بگوییم که چشم می شنود هم درست است، برای اینکه چشم وجوداً همان شنیدن است، وجوداً همان گوش است، حدوداً غیر از گوش است، حالا سؤال می کنیم که شما این دیدن و شنیدن هر دو را دارید به لفظ چشم اسناد می دهید، چون چشم را محدود دیدی داری اسناد می دهی یا چشم را از آن جنبه که یک حقیقت با گوش می بینی  داری اسناد می دهی؟ اگر از جنبۀ یک حقیقت داری اسناد می دهی، یک حقیقتش به نام نفس است، پس بگو من می بینم، من می شنوم، این درست است. این که دارید می گویید چشم می بیند و هم می شنود، شما می خواهی چشمِ به لحاظِ حدّ را اسناد بدهی، نمی شود دو فعل متضاد را به یک محدود و به یک چشم به لحاظ حدّ اسناد دارد! اینطوری.

ادامۀ درس: «که با وحدت وجودی اش موجود بزرگی است که او را قوا و عمال بسیاری است و همۀ آنها (قوا و عمال)، قائم به ذات او و شئون وجودیۀ اویند».

که شما هر فعلی را به شأنش اسناد بدهید درست است، بگویید چشم می بیند، چون چشم شأنی از شئون شماست با دیدن مناسبت دارد. گوش به عنوان شأنی از شئون با شنیدن مناسبت دارد. اگر بخواهید شنیدن و دیدن و رفتن و خوردنِ متضاد را به شأنی از شئون اسناد بدهی، چون شأن محدود است می بینیم که اسناد پیدا نمی کند و لذا می گوییم آقا این که محال است که چشم هم ببیند، هم بشنود، هم بخورد و هم راه برود‍! این که نمی شود! حالا این که می گوید محال است به لحاظ شأنش و به لحاظ حدّش می فرمایی محال است، اما اگر همین که می فرمایی نفس در همه هست، بعد می بینی همه را به خودت هم اسناد می دهی و خیلی هم با سربلندی می گویی من می بینم، من می خورم، من می شنوم، من راه می روم و ... ، حالا حق را به هم همین صورت؛ «مَن عَرف نَفسه فقد عرف ربَّه». و آن بزرگواران و عرفایی که فرمودند حق وحدت شخصیه دارد، وحدت شخصی را این حرف ها باید حل کند. حالا بعد تا بگویی خدا وحدت شخصی دارد یعنی خدا یک شخص است؟ خوب آقای عزیز، شما این لفظِ شخص را چه معنایی داری می کنی؟ آخر ایشان دارد لفظ شخص را به حدّ معنا می کند، نخیر! خدا حدّ نیست، نه آقاجان، خدا آفتاب نیست، خدا ماه نیست، خدا زمین نیست. این که تو الان می فرمایی، اینها همه حدّند و اگر می خواهی وحدت را وحدتِ‌ شخصیه بگیری، آن شخصی که اینها در ذهنشان می سازند و عرفا می گویند اینها مشرکند و آنها می گویند خدا زمین است، خدا آفتاب است و ... ، آن شخصِ در ذهنِ‌ آنها حدود است، حدّ است، خبر ندارند که آن آقایان، وحدت شخصیه را وحدت شخصیۀ وجود می گیرند نه وحدتِ شخصیِ حدود. آخر الفاظ را نمی فهمند، متوجه نیستند، آن که می گوید حق وحدت شخصی دارد، می گوید وحدتِ شخصی وجود دارد نه وحدتِ شخصی حدود! و این که دارد اعتراض می کند، وحدتِ شخصی حد را اعتراض می کند، نه وحدتِ شخصی وجود را! مثل اینکه شما الان بفرمایی من می بینم، من می خورم و ... ، یکی بگوید که نخیر آقا تو وحدت شخصیه نداری، تو چند تا هستی! آن که تو می بینی غیر از آنی است که تو می شنوی! می بینید نخیر، من هستم منتها وحدتِ شخصیِ نفس است وجوداً، و آن که خیال می کند که نه نیست، وحدت شخصی نفس است حدوداً، حرف باید حل بشود! خوب، دیگر از الان به بعد باید سریع تا آخر بحث را بخوانیم:

ادامۀ درس: «ما تاکنون توانستیم نتیجه بگیریم که نفس غیر از بدن است».

منتها غیر به معنای حدّ، بفرمایید نفس همان تمام شئون بدن و همه چیز هست از جنبۀ بی حدی و از جنبۀ وجودی.

ادامه درس: «و قوای فعاله در انسان، همه اطوار و شئون وجودی اویند و فعل همۀ آنها یعنی فعل او، و باز آن نکته که اصل بود ناگفته بماند».

باز آقا این همه الان حرف زده اند اما باز دلشان آرام نمی گیرد. باز چه می خواهیم بالاخره؟ می خواهند کجا ببرند؟

ادامۀ درس: «و آن اینکه این همه اشکال و صور کوناگون که از نطفه تخطیط شده است از کیست و چگونه بوده است؟»

حرف همین است، اما باید آدم بیارمد و آرامش بگیرد و برای انسان پیاده شود.

ادامۀ درس: «اگر بگوییم از قوۀ مصوره است، این قوه از شئون نفس است و سخن در شعور و علم و تدبیرِ نفس پیش می آید که در بدو امر یعنی آنگاه که نطفه در رحم قرار گرفت، نفس با وی چگونه تعلق داشت».

که این نطفه را بگیرد تخطیط کند، شکل بدهد، آنجا آن مقدار نطفه بشود کله، آنجا بشود گوش، آن بشود دست، آن بشود روده، آن بشود استخوان، استخوان ها چقدر گوناگون، شکل روده ها چقدر عجیب و غریب، اشکال و صور رگ ها چه گوناگون، بعد این همه اعضاء و جوارح! چه حالی اش می شد اگر نفس قرار است این کارها را بکند؟

ادامۀ درس: «و نفسی که این همه چیره دستی در بنای بدنش داشته باشد چرا بعدا اگر بخواهد خانه ای بسازد احتیاج به خدمت استاد دارد؟»

تو که ماشاءالله این طور استادکار عجیبی هستی که اینطور ساختی و بافتی که در کرۀ زمین اگر جان به لب بیاوریم نمی توانیم یک ساخت و بافتِ دیگری را درست بکنیم که ساخت و بافتِ این سر انگشتان باشد، ساخت و بافت این صورتِ ظاهریه باشد! تو اینطور بنای چیره دستی که! حالا می خواهی یک ساختمان بسازی چقدر باید برود دانشگاه و مهندسی بخواند و نقشه بکشد و شاغول بگیرید و هزار جور گرفتاری!

ادامۀ درس: «و اگر بخواهد فرشی ببافد نیاز به خدمتِ استاد نساج دارد و اگر بخواهد نویسا شود ناچار است که در زیردستِ استاد خوشنویس مشاقی کند و تعلیمِ خط بگیرد و همچنین در امور دیگر، و حال اینکه خود چنین موجودِ بوالعجبی است».

اگر قرار باشد که تمام اینها از ابتدا کار نفس باشد.

تو که خودت اینقدر عجیب می سازی، یک خط نوشتن که در مقابلِ چشم و گوش درست کردن چیست؟

ادامۀ درس: «که سازنده ای تواناست که این چنین خانۀ بدن ساخته است که هیچ بنایی بدین شکوه و عظمت نیست و اهرامِ مصر در برار او چون کوه و نی بستی است».

آنها دیگر اصلا به حساب نمی آید، یک ساختمانکی و یک آلونکی هستند مثلا. این که نفس ساخته، اهرام مصر را در برابر آن، چه می توانیم به حساب بیاوریم؟!

ادامۀ درس: «و بهترین حریر زربفت در برابر پرده های گوناگون طبقات چشم او و دیگر پرده های نازک و ظریف بدنش به منزلۀ بوریایی است».

تو که اینطور قوی هستی چرا در جاهای دیگر گرفتاری؟

ادامۀ درس: «شما دوستان گرامیم در این کلمات، دقت بسزا بفرمایید و از سر انصاف و تدبر حکم کنید».

تا ببینیم بالاخره این تصویر اعضاء وجوارح و قوا کار کیست؟

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs 

 

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

31/07/97


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد