بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 134 (درس سی ام)

 

ادامۀ درس: «به قول سعدی:

دهد نطفه را صورتی چون پری                    که کرده است بر آب صورتگری

هر صورت و نقشه ای را که در نظر بگیرید می بینید که از آب عاجز است، حتی ضرب المثل است که نقش فلانی بر آب شد و نقاشی اگر بخواهد بر سقف و دیوار خانه تصویری و نقشی به کار برد، نخست باید سقف دیوار، نیک خشک بشود تا نقاش در آن دست یازد. در درس پیش گفته ایم که اگر این صورتگرِ ماهر نفس باشد باید در طرحِ نقشۀ هیچ بنا و ساختن آن درنگی نداشته باشد، زیرا آن کسی را که چنین هنر باشد، اوستاد بنی بشر باشد».

دیگر روشن است که می خواهیم در این عبارات به دنبال آن مطلبِ شریف باشیم که صورتگریِ اعضاء و جوارح انسان اگرچه در مرتبۀ نازله به قوۀ مصورۀ خود نفس ناطقه اسناد دارد، اما با دقت نظر معلوم می شورد که نفس ناطقه هم جنبۀ واسطه است، آن که مصوِّر اصلی هست فوق نفس ناطقۀ انسانی است که به تعبیر قرآن کریم، «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ کَیفَ یَشآء».

ادامۀ درس: «با اینکه می بینیم که انسان از کودکی کم کم دانا می شود و در زیر دستِ استادانِ ماهرِ در فنون، استاد ماهر در فنون می گردد، چنانکه در پیش بیان کرده ایم، پس نفس ناطقه در فرا گرفتن علوم و فنون، کسی خواهد که وی را از نقص در آورد و به کمال رساند و دانستیم که آن کس که مُخرِج است خود باید واجد آن کمال باشد و اکنون گوییم که آن مخرِج باید قاهر و غالب بر نفس باشد زیرا که وی پیش از نفس، موجودِ کاملِ بالفعل است».

که الان دو صفت از صفات جلالیه را در مسئلۀ تصویر برای مُخرِج نفس از نقص به کمال که ان شاءالله او را به صورتِ موجودِ مجرد عقلی نام می بریم، بیان فرمود؛ یکی اسم شریف «قاهر» و دیگری اسم شریف «غالب»، که اینها هر دو از اسمای جلالیۀ الهی هستند و از اسمای جلالیۀ موجود مجرد عقلی هستند و در تفکر اصطلاحی ای که چقدر تأکید هم داشتیم و داریم، باید ان شاءالله این اسماءالله بر انسان خودش را و آن دولت و سلطانش را نشان بدهد که در تمام ذراتِ وجودی عالم، هر صورتی را که مشاهد می کند در آن صورت، قاهر را و غالب را تصویر بفرماید، هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ کَیفَ یَشآء را تصویر بفرماید، و در این «یُصَوِّرُکُم فِی الأرحامِ»، أرحامِ جمع رحم را دیگر گسترش بدهیم! در «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم»، این «کُم» را هم سعۀ وجودی بدهیم که هم شامل انسان و هم شامل تمام موجوداتِ نظام هستی بشود که همه را او تصویر می فرماید و همه هم در رحم تصویر می شوند؛ این همه معدنی ها و کانی ها، در دل و رحمِ معدن دارند تصویر و صورتگری می شوند؛ آب ها صورتگری می شوند، دریاها، آسمان ها، تمام ستارگان، کهکشان ها، هر چه که هست، یکپارچه همه در حال صورت یافتن اند که تجدید صورت هم دم به دم هست و آن موجود مجرد مخرج نفس از نقص به کمال، خودش این همه کمالات را بالفعل و یکجا دارد که به همه افاضۀ وجودی هم می فرماید، اما در عین حال از هیچ یک از موجودات، جدا هم نیست، به صورت اینکه یک موجود جدایی باشد که بخواهد به اینها صورت بدهد و آن ها از آن موجود عقلی جدا باشند، به صورت وحدت عددی! آن طوری هم نمی خواهیم تصویر کنیم، تا ان شاءالله آن سلطان حقیقت توحید بر ما قیام کند. لذا فرمودند:

ادامۀ درس: «و اکنون می گوییم که آن مخرج، آن موجودی که نفس را از نقص خارج می کند و به سوی کمال سوق می دهد باید قاهر و غالب بر نفس باشد».

آن هم علی الدوام، نه به صورت دفعی یا به صورت تدریجی و زمانی! بلکه دم به دم باید قاهر باشد و غلبه بر نفس داشته باشد.

ادامۀ درس: «زیرا که وی پیش از نفس موجود کامل بالفعل است».

دیگر، «پیش»ِ زمانی هم بخواهیم بگیریم البته! چون آن موجود، موجود مجرد عقلی هست، تقدم زمانی اش را بر موجودات اینسویی نباید پیش بکشیم، چون موجودِ مجرد هست و آن که مجرد هست و در او قوه راه ندارد، حالتِ انتظار ندارد که مثلا کمالی را نداشته باشد و منتظر باشد که این کمال را بدست بیاورد! روی این اساس که مجرد هست تصدیق می فرمایید که از مرتبۀ زمان و مکان خارج است و لذا پیش از نفس، موجودِ کامل بالفعل هست می فرمایید به تقدم ذاتی و به تقدم حقیقی، که ان شاء الله در آینده، در کتاب، بحث تقدم را به عرض محضر می رسانیم. حدود نه گونه تقدم را در فلسفه تصویر فرمودند: تقدم به تجاهر هست، تقدم بالحقیقه و المجاز هست، تقدم بالعلیت هست، تقدم بالطبع هست و اقسام دیگر که در کتاب داریم و الان تقدم آن موجود عقلی که مخرج نفس از نقص به کمال هست، پیش از نفس است، نه پیش زمانی که فوق زمان است!

ادامۀ درس: «و اگر بر او تسلط و اقتدار نداشته باشد چگونه تواند که وی را از نقص به سوی کمال رساند؟ و یا اگر در نفس قابلیت و شأنیت تکامل نباشد چگونه از نقص به کمال می رسد؟»

که هر دو طرفش است؛ هم آن طرف، فاعل در افاضه، تامّ است و هم از این طرف قابل هم در پذیرش تامّ است که انسان ساخته شده برای این قابلیت شریفی که در او نهاده شده است! باید زحمت بکشد، همت به کار بیاورد:

               

                به گزاف راست نیاید به تمنی نشود                            کاندر این راه بسی خون جگر باید خورد

 

تکامل است، سختی دارد، مشکلات دارد. همانگونه که از آن حالتان و از آن وضعتان تا اینجا پیش آمدید، الحمدلله از این به بعد هم راه باز است، زمینه آماده است:

 

                بر ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست                            در گشاده است و صلا در داده خوان آماده است

 

که صلا در داده اند، بانگ هم می زنند، ناز شما را هم می خرند. به تعبیر روایات ما تا شما تصمیم گرفتید و به راه افتادید و زحمت کشیدید (دیگر به زبانی که همه بفهمند، خداوند بنا بر این ندارد که با اصطلاحات سنگین علمی حرف بزند، به یک عبارتی که در دست فیلسوف هم بیفتد و او هم از این عبارت به نحو احسن بهره بگیرد و در دست عارف هم که این حدیث و روایت می افتد، او هم بهره بگیرد و در دست یک عوام مردم هم اگر افتاد آن ها هم به فراخور فهمشان و ادراکشان چیزی بیابند)، فرشته های الهی بال پهن می کنند و به شما می فرمایند که از روی بال ما عبور بفرمایید و به طرف کمالتان بروید. این هم یک فرمایشی است! دیگر این بال را چه باید تفسیر کرد؟ نباید الفاظ را تا شنیدیم به معانی اینجا که با آن خو کرده ایم دنبال کنیم و مبادا خیال کنیم که اگر کتاب لغت برداشتیم و فقط معنای این لفظ را در کتاب لغت پیدا کردیم به سرّ روایت رسیدیم! اینطوری نیست! آن معنای لغت در کتاب لغت، یک چیزکی و تا یک مرحله ای انسان را در فهم الفاظ کمک می کند، وگرنه الفاظ برای معانیِ أعم وضع شده اند و ما همانطوری که در سلسلۀ طولی نظام هستی، ماوراء طبیعت را اصل می دانیم و اینجا را دامنه و ظلّ و تنزّل آن می دانیم باید توجه داشته باشیم که در مفاهیم الفاظ و در معانی حقیقی الفاظ، اول و اصل آنجاست، باید آنجا با دقت پیاده بشود و بعد در نشئۀ طبیعت تنزلش بدهیم. هر چه می شنوید، از توحید، معاد، نبوت، رسالت، امامت، نزول ملک، تنزل قرآن و آنچه راجع به برکات قیامت، درکات جهنم، درجات بهشت، الفاظ، عبارات، إذا الشمس کورت، إذا زلزلت الأرض زلزالها، و هر لفظی که می شنوید،اول باید این لفظ را در معنای حقیقی اش که مربوط به مراتبِ عالیۀ وجود است پیاده بفرمایید، بعد تنزلش بدهید و در نشئۀ طبیعت پیاده کنید و اگر دیدید که این الفاظ در نشئۀ طبیعت به معنای متعارفِ مطابقیِ لغتی اش پیاده نمی شود سر به سر الفاظ نگذارید، بدانید که رمز در کار است، بدانید که حتما یک اشارات و لطایفی در کار است که چطور می شود لفظ مثلا به ظاهر در اینجا پیاده نمی شود؟ می آییم می بینیم که فرض، ظاهر الفاظ این است که إذا زلزلت الأرض زلزالها و أخرجت الأرض أثقالها و قال الإنسان مالها، بعد می بینیم ظاهر روایت هم آمده که روزی که این زمین زلزله بیاید و اثقال این زمین بیرون ریخته بشود و .... ، بعد حالا می آییم در مبانی سنگین تر و شریف تر، این معنای ظاهری به این اندازه کفاف نمی دهد! چه کارش کنیم؟ اصل را آنجا قرار بدهید، اینجا را تأویل ببرید! نه اینکه اینجا را اصل قرار بدهید! هر چه که از ظواهر آیات و روایات در مورد بخصوص قضیۀ قیامت که یک امر اعتقادی سنگین است، پیرامون زلزله، مسئلۀ ارض، آفتاب، ماه، ستارگان، اثقال و امثال اینگونه الفاظ که می شنوید، حداقل یک بحث را باید دقیق بشوید که ارض و شمس و قمر و نجوم و بحار و سماء و آسمان و اینهای در اصطلاح هیئت را با الفاظی که در قرآن می خوانید باید فرق بین این دو تا را بگذارید؛ أرض قرآنی غیر از أرض هیوی است، آفتاب در اصطلاح قرآن، فوق آفتاب و شمس در اصطلاح هیئت است و ستارگان در اصطلاح قرآنی فوقِ اصطلاحات هیوی است و تا دیدی إذا زلزلت الأرض زلزالها، زود کتاب لغت را باز نکن و کلمۀ أرض را نیاور به این کرۀ خاکی کذایی اینجا! و لفظ زلزله را زود کتاب لغت نگیر که بله، حالا در کتاب لغت آمده زلزلۀ اینجا و از کودکی هم پدر ما و مادر ما می گفتند فلان جا زلزله آمده، خودمان هم بزرگ شدیم فلان جا زلزله آمد، بخار زمین خواست خارج شود یک گوشه ای را لرزانده و مثلا چند نفری را کشته و چقدر را زیر زمین فرو برده است! لذا زود کتاب لغت باز نکن و زود به اصطلاحات اینطوری که تا حالا شنیدی معنا نفرما، عجله نکن که بالاتر خبرهایی است و هر چه هم بروی وا نمی ایستی و بالاتر خبرهایی است، اصل را درست بفرمایید، اعتقاداتتان را!!

در رسالۀ شریف اعتقادی حضرت آقا، یکی از بیاناتشان این است که اعتقاد من آن است که الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند (حالا من عین عبارت را الان به ذهن ندارم که هو هو بخوانم)، مضمونش این است که اصطلاحات و الفاظ، روازن (جمع روزنه) اند برای فعم معانی حقیقی!

لذا اصل را آنجا قرار بدهید و تنزل یافته اش را در این نشئۀ طبیعت پیاده کنید که اگر یک وقتی دیدید تطبیق تنزلش با آن مقام حقیقیِ معانیِ الفاظ وفق نمی دهد، اینجا را تأویل ببرید. اگر بنا دارید شبیه کار آقایانِ اصولیین در تأویل روایات، یا مثلا در دخل و تصرفی که احیانا در معانی روایات پیش می آورند پیش بیاورید، لطف بفرمایید در اینجا پیش بیاورید، در آن معانی بالا و حقیقی پیش نیاورید که گرفتار می شوید!

الان هم آن موجودِ مجردِ عقلی، قاهر بر نفس است، آن، فاعل است در دهش و این، قابل است در پذیرش، که اگر این، قابلیت نداشته باشد و آن هم فاعلیت نداشته باشد، کمال پیش نمی آید.

البته اینها در تحلیل عقلی است، ما در مسائل علمی و در فهم علمی سروران من، همیشه باید یک پله خودمان را در مسئلۀ فهم جلوتر ببریم و ببریم در متن واقع قرار بدهیم. یک وقتی مطلبی را آدم به ذهن تحلیل می کند، تحلیلِ ذهنی، حرف هایی پیش می آورد. یک وقتی می رود در متن خود واقع قرار می گیرد و آن طوری که پیاده شده است را مشاهده می کند و می بیند و می چشد که آن، حساب دیگری دارد. لذا خیلی از اینهایی که ما در مقام ذهن تحلیل می کنیم، در مقام رسیدن به متن خارج گرفتاری پیش می آورد، و خیلی از علوم و به خصوص در مسائل فلسفی، در این وادی خیلی سنگین است. در علوم دیگر مشکلی ندارد؛ در علوم دیگر آنقدر تجزیه و تحلیل های ذهنی هست و مطابق همین تحلیل های ذهنی هم افراد بشر می روند در متن خارج چیزهایی را عمل می کنند، چون در ظهورات می خواهند قدم بگیرند، اما در مسائل فلسفه و عرفان، چون موضوعِ بحث روی خود متن وجود می رود، لذا وجود با تحلیل، تجزیه نمی شود، اما وقتی رفتی در متن خارج، می بینی تجزیه بردار نیست! و یکی از گرفتاری های سنگین که ما در مباحث فلسفی و در مراتب سیر علمی باید به آن توجه داشته باشیم این است که قوۀ عاقلۀ انسان و ذهن انسان، یک قوه ای هست که همیشه می آید متن خارج را به معانی گوناگون و به الفاظ مختلف تحلیل می کند، بعد با الفاظ و معانی گوناگون خو می گیرد و حال اینکه متن واقع اینطوری نیست که مثلا به این صورتی که در ذهن تصویر می شود باشد! الان تا آدم می گوید آن، فاعل است در دادن و این، قابل است در گرفتن، نه اینکه الان در نشئۀ ظاهری می بینیم این گوینده الان که دارد حرف می زند دارد می دهد مثلا و شنوندۀ عزیز که دارد می شنود دارد می گیرد، آن وقت گیرنده و شنونده، و دهنده و شنونده دو تا موجود جدای از هم هستند، او هم به همین خو می کند می رود بالا. حالا وقتی رسیدیم به موجود عقلی، با نفس ناطقۀ انسانی که آن، فاعل است در دهش و این، قابل است در در پذیرش، آنجا هم بر اساس حشر با اینجا خیال می کنیم که موجود مجرد عقلی هم حتما یک موجود جدایی است، یک چیزی است مثلا!! بعد او کجا باشد؟ چطوری به ما می دهد و ما چطوری از او می گیریم؟ که یک حالت وحدت عددی پیش می آورد، آنگاه در فهمش دچار مشکل می شود. همین را ترفُعّش بدهید، و بالا ببرید، در مسئلۀ تنزل وحی هم همین اشکلات پیش می آید که بر پیغمبر که وحی نازل شده است چطوری نازل شده است؟ از کجا جناب جبرئیل هم آورده است؟ برای بعضی ها هم آنچنان محکم اعتقادِ راسخ سنگینی شده که قائلند که خوب، معلوم است که جناب جبرئیل رفته از عرش خدا، آنجا کتابی را به نام قرآن به او دادند و از آنجا پرواز کرده و ... و به هر صورتی، آمده اینجا در نشئۀ طبیعت به جناب پیغمبر اکرم داده است!! چرا؟ اینها چیست؟ اینها همه بر اساس حشر با اینجا و خو کردن با اینجاست و تا حرف از معراج پیش می آید خیال می کند پیامبر از اینجا بلند شده و رفته در آسمان و سوار بر چهارپایی به نام جناب بُراق که آن هم ماشاءالله خیلی تندرو است و طوری هم برود که مثلا از آسمان ها بگذرد و از کرات بگذرد و ... ، و از اینگونه فرمایشات که پیش می آید! یکی و دو تا و ده تا نخیر! خیلی حرف پیش می آید و جُم هم نمی شود خورد و حرف نمی شود زد!!

حالا از این حرف ها می زنیم، بعد می آییم در فلسفۀ متعارف و در طبیعیات فلسفه که از اینجا که به طرف آسمان ها رفتیم، دیگر خرق و التیام مثلا معنا ندارد، از یک طرف در طبیعیات فلسفه، می آیند بُعد را متناهی می گیرند، بعد بُعد که متناهی شد، از اینجا که جناب رسول الله بالا می رفت مثلا به کرۀ آتش خورد، حالا آنجا را چطوری در رفته است؟ و چقدر باید برای این توجیه بسازند؟ که بعد حالا بگویند که نخیر، این حرف ها چیست، ما که آپولو ساختیم و رفتیم!! چند روز قبل هم که در رادیو یا تلویزیون اخبار علمی گوش می کردم یک ماهواره ای را نشان داد که بیست و هشت سال قبل این ماهواره به آسمان فرستادند که برای هر یک ساعتِ زمانی (که ما الان محاسبۀ زمانی اش را داریم)، چندین میلیارد کیلومتر راه می رفت و بیست و هشت سال هم همینطور دارد می رود که حداقل حرف از ده ها و صدها بالاتر است و اگر به ذهنم خطا نکنم در هر یک ساعتی هزار میلیارد راه می رود و حالا سرعتش را ماشاءالله ببین! این که تازه ساختۀ دست بشر عادی است که اگر تمام این صنعتگران در روی کرۀ زمین و نظام هستی را جمع بفرمایید می فرمایید که وقتی اینها در مقابل پیغمبر قرار بگیرند «هُوَ الذی بَعَثَ فی الاُمّیّین رسولا»، همه باز می گویند اگر علم، علم است، اگر کمال انسانی کمالی است که تو داری، ما همه اُمی هستیم، حالا این را هم این اُمی ها دارند اینطوری درست می کنند، بعد که فردا بگویند که آقا ما ماهواره ساختیم که الان بیست و هشت سال است و هر ساعتی هم چندین میلیارد کیلومتر راه می رود، این ماهواره الان کجاها را رفته باشد؟! چون از آن بی خبر شده اند و سالیانی است که دیگر از این ماهواره خبر ندارند که کجا رفته و چه شده است، الان اخیرا دارند از او خبرهایی را دریافت می کنند، سبحان الله! بعد حالا اینها بگویند بله آقا این آخوندها چیزهایی را به خورد شما داده اند! و حرف زدن سخت است آقایان! همینطوری زود وارد میدان نشوید! چهار تا کلمه حرف نزنید کار دست بدهید! و این مقدار حرفی هم الان کار دست داده، همین یک مقدار حرف های متعارف ابتدایی نپختۀ کال است؛ مثل قضیۀ مثلا برمودا و جزیرۀ برمودا و هر چه پیش آمده است! قربان امام زمان نازنین بشویم که ایشان مستمسک خوبی شده است، هر چه پیش آمده، تا یک چیزی، یک خاصیتی، یک صحنه ای چیزی پیش آمده، درجا امام زمان! قربان ایشان و قربان سروری و آقایی ایشان بشویم که چه حوصله و تحملی دارند.

حرف را عزیزان من، سروران، طوری بزنیم که فرض برای سال های آتی، ده ها سال بعد، هزاران سال آینده، میلیاردها سال بعد، حرف برای یک سال و ده سال و هزار سال و یک میلیون سال نباشد! حرفتان از زمان بالاتر باشد که اگر دانشمندان مستکشف در روی کرۀ زمین، میلیاردها سال هم اکتشافات داشته باشند حرف شما را نقض نکنند! و ما معتقدیم که دین ما یک چنین حرف هایی دارد و به تعبیر شریف حضرت آقا فرمود که افسوس که چیزهایی به خورد مردم دادیم! و فرمایشاتی که پیش می آید! و نمی شود، این اندازه پیش نرویم! به خصوص عزیزانی که طلبه هستید، سرور من، قربان شما بشویم، عجله نکنید، زود نظر اسلام را نگویید، زود نظر قرآن را نگویید، اینطوری نفرمایید. طوری نشود که حرفی زده شود! همین جزیرۀ برمودا و مثلث برمودا که پیش آمده بود هنوز هم که هنوز است خیلی دارند در بوق و کرنا می کنند که بله آنجا امام زمانی است و بنده خدایی و ما رفتیم و چه کردیم و از این فرمایشات. بسیار خوب، حالا برو، یک سفری پیش آمده و یک چیزهایی مثلا دیدی! چه بسا که همین آمریکایی ها و همین غربی ها بروند آنجا در ته دریاها را بگردند و ... . الان هم می بینید که ژاپن زیر دریا همه را مترو زده است! چه خبر داریم؟ و یک وقتی نکند که داستان قاسم کوری بشود! حالا آنجاها را خداوند به آدم رحم می کند.

یا یک داستان عجیب دیگر؛ ببخشید وقت شریفتان را می گیرم؛ اما دو سه سال قبل، آمدند خدمت آقا، تخم مرغی را از ترکیه آوردند که روی این تخم مرغ نوشته لاإله إلاالله محمدٌ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم! بله که آقا ببین که این چه معجزه ای است و شما این را تأییدش کنید که از ترکیه آمدیم و ... ! امروز با این پیشرفت هایی که الان حاصل شده است هر چیزی امکان دارد و امکانپذیر است! آقا فرمودند ما آن داستان انار را برایشان گفتیم که یک درختی اناری داده که در پشت پوست انار به صورت برجسته به نحو خیلی طبیعی نوشته بود لاإله إلاالله أبابکر خلیفۀ اول دومی خلیفۀ دوم سومی خلیفۀ سوم و علی هم خلیفۀ چهارم! و این را سُنی ها گرفتند که اینطوری است، ببینید که انار شهادت می دهد! دیگر طبیعت و عالم طبیعت هم شهادت می دهد که قضیه اینطوری است! خیلی آتشین کرد قضیه را، خیلی.

علمای نجف و علمای قم و علمای تمام شهرها را آوردند که چی، این قضیه پیش آمده و دارند آن را شیوع می دهند. ایشان بنده خدا متوسل شدند به حضرت بقیة الله، که آقا جان آبروی ما در خطر افتاده و اینها اینطوری می گویند، این چیست و سرّش چیست؟ تو نگو که صاحب باغ نقشه کشیده و چقدر هم برای قالبش زحمت کشیده و آمده قالبی ساخته و روی قالب را کنده کاری کرده و این عبارت را روی آن نوشته و این را برده و در این درخت انار، این یک انار را در قالب گذاشته است! آرام آرام انار درشت می شود دیگر! انار که درشت شد آمد کل این قالب و من جمله آن جاهای خالی کنده کاری شده را پر کرد و بعد قشنگ روی انار نوشته شده لاإله إلاالله ... ، به نحو طبیعی! بعد از آن آمده و قالبش را کنده و گذاشته کناری و بعد هم بوق و کرنا راه انداخته در نزد علما که بله آقا داشتیم انار درخت خودمان را می چیدیم که به یک چنین اناری برخورد کردیم، خیلی عجیب است بیایید نگاه بفرمایید! حالا انار هنوز به درخت اتصال دارد و همینطور هیاهو می کنند. بعد هم آن قالب را برده مخفی کرده است. این بنده خدای بزرگوار هم مطابق با حالشان، نمی دانم در نجف یا کجا بود که متوسل شد و بعد شب در خواب به ایشان القاء کردند که قضیه اش این است که این آقا قالب را گرفته و داستان این است و قالب هم در فلان جاست و شما فردا تمام علما و خودی ها و غیر خودی ها را جمع کن و اطمینان کامل هم داشته باشد که درست می شود.

و جمع کرد و فرمود که همه جمع بشوید که من راجع به این قضیه کار دارم. همه که جمع شدند (آدرس هم به دقت به ایشان داده شد که او قالب را فلان جا در باغ مخفی کرده است)، ایشان با همۀ آقایان راه افتادند به طرف آن باغ و این آقا گفت شما اینجا بایستید با یک تعدادی و صاحب باغ، و گفت شما با من حرکت کنید و قشنگ رفت سر آن نقطه و قالب را گیر آورد و بعد به این آقایان گفت که آقا جان، این آقا قالب را گرفته و به این انار بسته و به این صورت در آورده است که گولش را نخورید و اینگونه بود که مفتضح شدند.

غرض، هیچ به این حرف ها تن ندهید! که بعد حضرت آقا فرمودند من به این آقا (صاحب آن تخم مرغ) گفتم که آقای عزیز ما یک عمر با مردم حرف زدیم، گفتیم لاإله إلا الله محمد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، این ها الفاظی است، اینها از عرش نازل شده، بطنان حقیقت عالم اله است و ... ، خوب حالا کار ما به جایی کشیده که ما برای اینکه مثلا اعتقاد به خدا و پیغمبر پیدا کنیم باید بگوییم که اینها مثلا از نقطۀ نازلۀ یک مرغ نازل شده است! شما چرا دارید اینطوری می کنید؟ این کارها را بگذارید کنار، این حرف ها را بکشید کنار، نکند که پشت پرده یک چیزهایی باشد؟ که قضیه بو می کند که تخم را چه کارش کرده باشند و ... !

امروز ماشاءالله صنعت خیلی پیش رفته و خیلی کارها می شود کرد و بپایید از حرف های متعارف زدن به دور باشید، اعتقاداتتان را بر اساس ادلۀ قطعی عقلیِ انسانی و فوق عقلانی محکم بفرمایید که شما عاقل هستید. اینها را بگذارید برای چهار تا عوام الناس، چهار تا عوام که مثلا یک امامزاده ای که یک مریضی را خوب بکند بگویند به به، حالا ما مسلمان بشویم خوب است! اینها را بگذارید برای عوام، شما فوق اینها فکر بفرمایید. شما عقل دارید، عاقل باشید، کمال پیدا کنید، حرف ها را روی منطق و برهان بزنید، حرف را طوری بزنید که حالا اگر این یک آپولوست که 28 سال رفته و هر ساعتی چندین میلیارد دارد می رود، لعلّ به اینکه فردا خبرها بشود، چیزها بسازند و اصلا تمام ذرات این فضاها همه جا را بگردند و حرف ها پیش بیاید! شما حرف را طوری بزنید که نه با زمان نقض بشود و نه با مکان! حرفتان را فوق این حرف ها قرار بدهید، عاقلانه حرف بزنید. وحدت عددی بد دردی شده است، در تمام جاها بد دردی شده است، حالا ان شاءالله از این یک درد و از این یک کُتل در برویم خیلی ان شاء الله کار شده است.

ادامۀ درس: «و اصل بیست و دوم این بود که کتاب و آموزگار از وسائل و معدّات اند، دانش دهنده دیگری است».

حالا الان همین لفظِ «دیگری» را هم تا می شنوید، آن دانش دهندۀ جدای از ما را در نظر نگیرید که بعد حالا بگوییم خوب اینجا که این آقا برای ما حرف می زند و بعد ما با گوشمان می شنویم و ندانسته هایمان را یاد می گیریم، پس آن دانش دهنده چطوری با ما و چه نحوه ارتباطی با ما دارد؟! سؤال پیش می آید، اما سرّ این سؤالات در وحدت عددی است، بعد هم بگوییم نحوۀ ارتباط او با ما که ما مادی هستیم و به بدن تعلق داریم و ایشان که فرض اثبات می کنیم موجود مجردی است چطوری و چگونه است؟!

ادامۀ درس: «لذا در عبارت فوق این درس گفته ایم معلم حقیقی نفس که آموزنده و مخرج اوست باید دارای آن همه علوم گوناگون بوده باشد که غرض ما از قید حقیقی، خروج معدّ‌ است».

چرا ما گفتیم دانش دهنده و معلم حقیقی نفس؟ حالا این معلم های متعارف، این کلاس و درس و بحث و نشستن و دانشگاه و حوزه و همین کلاسی که در خدمت شما هستیم و کتاب ها و نوشتجات و خدمت حضرت آقا رفتن و همۀ این چیزها همه معدّات اند، معلم حقیقی، آن چیز دیگر است، حساب دیگری دارد.

چرا لفظِ «حقیقی» را گفتیم؟ که از این قید می خواهیم که معدّ را، یعنی اینهایی که ما را آمادگی می دهند، اینها را خواستیم خارج کنیم که این ها معلم حقیقی نیستند.

ادامۀ درس: «پس نتیجۀ این سلسله گفت و گوی ما این شد که چون نفس از آغاز نطفگی، نه صورتِ انسانی مفصل داشت و نه کمالات انسانی بالفعل، آن ها را از حرکت تحصیل کرد و شیء متحرک را محرکی باشد که  آن مخرج او از نقص به کمال است و وی باید موجودی باشد و خود واجد همۀ کمالاتی که دهندۀ آن است بوده باشد ... ».

منتها تصدیق می فرمایید که نه اینکه کمالات را بدهد و مای جدا و ایشان جدا، که کمالات را به ما بدهد و کمالات شده مال ما! به این صورت نه!

ادامۀ درس: «و چون این مخرج در کمالات خود موجود بالفعل است باید بر نفس ناطقه استیلا داشته باشد و از وی برتر بوده باشد و نفس نیز پذیرا باشد».

این همان تکرار فرمایش بالا است.

ادامۀ درس: «اجازه بفرمایید این مطالبی را که از کاوش و جستجو در صورت گفتگو بدست آورده ایم تلخیص کرده به صورت اصلی در آوریم و بر اصول علمی مذکور در دروس پیش بیفزاییم».

حالا در مورد اصل بیست و شش ان شاءالله در صفحۀ 347 همین کتاب، جلد سوم باز حرف پیش می آید و آنجا هم حرف هایی مطرح می شود. اصل بیست و شش این است که:

ادامۀ درس: «اصل 26: آن گوهری که به لفظ من و أنا و مانند اینها بدان اشارت می کنیم به نام های گوناگون خوانده می شود، چون: نفس، نفس ناطقه، روح، عقل، قوۀ عاقله، قوۀ ممیزه، روان، جان، دل، جام جهان نما، جام جهان بین، ورقا، طوطی و نام های بسیار دیگر، ولی آنچه در کتب حکمت و السنۀ حکما رواج دارد همان پنج نام نخستین است».

که به نام نفس و نفس ناطقه و روح و عقل و قوۀ عاقله است و معمولا این پنج تا را خیلی فرمایش می فرمایید.

ادامۀ درس: «اصل 27: بدن مرتبۀ نازلۀ نفس است».

این اصل از درس های قبلی است که حرفش را خواندیم.

ادامۀ درس: «اصل 28: آنگاه کالبد تن، بدنِ نفس است که نفس در او تصرف و بدان تعلق داشته باشد و آثار وجودی اش را در او پیاده کند».

الان دیگر باید اصطلاحات را از هم تفکیک کنید. یک وقتی می خواهید حرف از بدن بزنید، یک وقتی حرف از تن و جسم می زنید و یک وقتی حالا ببینیم که در معاد جسمانی، آیا معاد روی عنوان بدن باید پیاده شود یا روی کالبد تن می خواهی پیاده بفرمایی؟ که اینجا را چه مبنایی می خواهید اتخاذ بفرمایید؟ و الان الحمدلله این یک کتل را در این یک اصل تا حدی طی کرده ایم، دیگر راحت شدیم و از این حرف های متعارف مطلقا در می آییم، از این حرف هایی که در کتاب های متعارف معاد نوشته اند و فرمایشاتی پیش آورده اند و چقدر هم بندگان خدا زحمت کشیده اند و روی علوم متعارف طبیعی مثلا می خواهند فرمایشات قیامت را پیاده بفرمایند! که اگر ما در علوم طبیعی عزیزان من، پیشرفت بکنیم، ما از علوم طبیعی فقط در فلسفۀ احکام ، آن هم تا یک حدی بهره می گیریم، و زود هم عجله نفرمایید که حالا تا یک اصلی و یک مطلبی را علوم تجربی متعارف ثابت کرده، در جا بگوییم که ای به به به، پس اسلام ما هزار و چهار صد سال قبل این یکی را گفته بود و الان اینطوری اثبات شده است! زود وجد و سرور پیش نیاید! لعل به اینکه یک چهار روز دیگری هم باز یک دانشمندان جدیدتری هم بیایند و آزمایشاتی هم بفرمایند و بعضی از این حرف های امروزی را هم نقض بفرمایند. لذا خودتان، یعنی دین خودتان را به دست علوم تجربی نسپاریم، به دست علوم متعارف اینسویی نسپاریم، دین فوق این حرف هاست، اگر علوم تجربی توانست ما را در فهم حقایق دین کمک بفرماید، ما را کمک می کند نه اینکه دین را کمک کند، دین نخیر! دین، برنامۀ نظام آفرینش است، دین کتابِ حقیقی نظام هستی انسان ساز است، حالا چهار تا رشته های علمی هم اگر ما را در این فهم کمک کردند ممنونشان هستیم و اگر هم کمک نکردند نه از باب اینکه ما خوشحال بشویم که بله دیگر، دین ما این است! نخیر! حرف فوق این حرف هاست و این را هم به شما عرض می کنم که ما به تکوینیات می توانیم تا یک حد زیادی راه پیدا کنیم، اما رسیدن به اسرار تشریعیات آنطوری که هست مشکل است. چه بگوییم بالاخره؟ حالا شرع مقدس آمده و چه جانی بود جان خاتم انبیاء و جان انسان های کامل، که آنچنان با عوالم غیر متناهی نظام هستی ارتباط داشتند که جانشان اینطوری گرفته است که مثلا این یکی واجب است و آن یکی حرام و آن دیگری مستحب و آن یکی مکروه و آن یکی مباح و هکذا و هکذا. در فهم این احکام شرعیه، سروران من، عزیزان من، امروز خیلی بحث ها را دارند کش می دهند. در خدمت عزیزان و دانشجویانی تشرف داشتم، خواهری بنده خدا گفت که من نماز نمی خوانم! چرا؟ برای اینکه آنطور که شنیدیم می گویند نماز بهترین نوع ورزش است و بهترین نوع خضوع است و خشوع، و اگر این است من احساس می کنم که اگر به جای اینکه نماز بخوانم، در همان لحظۀ نماز خواندن یک صفحه قرآن می خوانم می بینم خیلی خاشع تر و خاضع تر می شوم. دیگر، مطلب این است که آدم باید خشوع داشته باشد! خوب، چرا نماز می خوانی؟ برای اینکه می خواهم خاشع باشم، در بخش معنوی! چرا نماز می خوانی؟ برای اینکه می خواهم بدن صحیح داشته باشم، خوب ما حالا آن مقدارش را می رویم ورزش می کنیم و ... ! به هر حال خیلی دلم سوخت، خوب عزیز من، سرور من، جان من، مسائل تشریعیات به همین اندازۀ یک چهار تا ظواهر آیه و دو تا ظواهر روایت نیست، مسائل تشریعیات اسرارش بیکران است و اگر احیانا یک وقتی ظاهر یک روایتی، یک آیه ای یا یک چیزی هم فرمود، همین مقدار که می خواهد به انسان یک چیزکی راجع به حکمت تشریعیات فرمایش بفرماید، نه اینکه تمام اسرار این مقدار باشد و شما حداقل که داری با این کارت سقوط می کنی این است که من یک شخصی هستم که نسبت به نظام بیکران نظام آفرینش، علمم، دانایی ام، فهمم، (چه عرض کنم؟!) بگویم یک نقطه در مقابل بینهایت است که خیلی باز هنر کرده ام! دانایی من نسبت به آن که من را و این موجودات بیکران عالم را ساخته است، چقدر است مثلا؟ و من نسبت به آنچه را که فهمیدم و می فهمم، چه مقدار هنوز توانسته ام بفهمم؟ حداقلش این است که آن که عالِم مطلق است دستور فرمود که شما این کار را انجام بدهید و شما که در مقابل او جاهل مطلق هستید می گویی من انجام نمی دهم! حداقلش این است و کم نیست! حداقلش این است! حالا برو بالاتر و چه خبرها باز می شود؟ و فرمایشاتی که پیش می آید ... . لذا اصلا تشریعیات را نیاورید مثلا در امور تجربی پیاده بفرمایید، هیچ نیاورید که بعضی از جاها ببینید وفق نمی دهد و بعد بگوییم که اینطوری و ... ! و ما خبر نداریم. ما هر چه هم پیش برویم باز بشر معتقد است که «وَ ما اوتیتُم من العلم إلا قلیلاً»، هیچگاه بالعرض در مقابل بالذات عرض اندام نکند! هیچگاه نکند، یکپارچه فقط گوش باشد بگوید چشم. به هر مقداری به سرّش رسیده فَبِها، اگر نرسیده است خودش را سرزنش کند، در مسائل تشریعیات عجله نفرمایید!

غرض، الان هم اینجا می بینید که در اصل بیست و هشتم، کالبد تن با لفظ بدن، اینها با همدیگر فرق می کند. تا موقعی می شود گفت که این تن و این جسم، بدن است که در تحت تصرف و تعلق نفس باشد، به محض اینکه نفس تعلقش را از او برداشته است دیگر اطلاق لفظ بدن بر این تن صادق نیست و ببینید شما هم در معاد جسمانی  می خواهید معاد را روی بدن و روح پیاده بفرمایید یا روی جسمیت بدن و تن بودن بدن با روح؟ و این خیلی نکتۀ ظریفی است و نوعا بندگان خدا که حرف از معاد جسمانی پیش می آورند مطلقا در رابطۀ با کالبد تن دارند بحث می فرمایند و حال اینکه ما با کالبد تن بحث نداریم؛ ما با کالبد تن موقعی بحث داریم که نفس به او تعلق داشته باشد و ایشان عنوانِ بدن را داشته باشد. به محض اینکه از او قطع تعلق شده است عنوان بدن بر او صادق نیست و عنوانِ بدن به حرکت جوهری نفس هم متحول نمی شود، وگرنه بر اساس حرکت جوهری نفس، این ذرات بدن و تن و جسم ما، هر آن به آن در تحول ذاتی و در حرکت ذاتی است، یک آن او را بقا نیست، اما بدن بودن چرا؛ از آن روزی که این نطفه منعقد شده تا آن روزی که از دنیا برود و نفس به این نطفه و بدن تعلق گرفته، که این جسم به عنوان بدنِ این شخص شده است، تا آن روزی که از این نشئه رخت بر می بندد و نفس به این جسم تعلق دارد که عنوان بدن بر او صادق است، می شود بفرمایید یک بدن است. این یک بدن بودن با حرکت جوهری ای که در متن ذاتِ جسم تحقق پیدا می کند تنافی ندارد، چون حرکت جوهری به بدن تعلق ندارد، بلکه حرکت جوهری به کالبد تن تعلق دارد و زیر سر جسم است. خوب حالا اگر یک کسی آن بحث را حل کند که مثلا فرض جسم که از این نشئه رفت و بعد زلزله آمد، این جسم از آخرین ذراتی در جسم که بدن از او جدا شده، آن آخرین ذراتش کدام ذرات است؟ دوباره نفس برمی گردد و به همان ذرات تعلق می گیرد!! آخر آقا جان، می گویید نفس برمی گردد و تعلق می گیرد، حرکت جوهری یک قاعدۀ مستدلّ حقیقی است و این جسم ولو آن ذرات پایانی اش هم که باشد، آن عنوان حرکت جوهری باز یک لحظه او را آرام نگذاشته است، ایشان اصلا تبدیل شده است، حرکت ذاتی اش در تبدّل است، آن وقت عنوانِ بدن بودن برای جسم محفوظ است که حرکت جوهری با تحول ذاتیه اش بدن را متحول نمی کند، فقط کالبد تن را متحول می کند و ما هم حرف قیامت را روی عنوان بدن پیاده می کنیم نه روی عنوان جسمیتِ تن! وقتی روی عنوان بدن پیاده شود آن وقت بدن مادی طبیعی یعنی بدن بودنی که با جسم طبیعی متحقَّق بود، دیگر از آن به بعد، آن بدن بودن تکامل پیدا می کند، با جسم مثالی و با بدن مثالی پیش می رود. این بدن بودنِ به جسم طبیعی چون تعلق به جسم طبیعی داشت با انقطاع از جسم طبیعی، آن تعلقِ به جسمیت منقطع می شود، آن تعلقِ تدبیری، آن تعلق استکمالی به این منطقع می شود، اما تعلق نفس ناطقه از بدن بودنِ جسم طبیعی منقطع نمی شود، بلکه تعلق پیدا می کند و همان بدن بودن قوی می شود و به عینه بدن برزخی می شود، بدن مثالی می شود، بدن عقلانی می شود، بدن اخروی می شود. و ما حرفی که پیاده می کنیم و اصلا ظواهر روایات و اینها همان است و لذا می فرمایند وقتی که در قیامت، اهل بهشت و اهل جهنم یکدیگر را مشاهد می کنند می بینند بعینه همان شخص قبلی است! خوب اینجا الان در دنیایش هم همین است، در دنیا هم با این که می بینید یک روزی جوان بود، الان پیر شده و خیلی رنگ و رویش برگشته است، اما باز هم می گوید بنده فلانی را بیست سال قبل که دیدم دیگر ندیدم و امسال باز دیدم و خودش بوده است! این خودیتِ خودش روی مبنای ملکات نفس متشکل می شود و به شکل های گوناگونِ مطابق با ملکات نفس، که یک عده ای به صورت گرگ می شوند، یک عده ای پلنگ می شوند و ... ، که باز هم وقتی به این گرگ برخورد می کند دیگر نمی گوید ای خدا گرگ دیدیم فرار کنیم! می گوید فلانی را دیدیم و داریم فرار می کنیم! آن عنوانِ فلانی بودن باز از او منقطع نمی شود!

پس این بدن بودن را می بینید که با هر نحوه شکلی که داشته باشد، آن عنوانِ بدن بودن محفوظ است، که خیلی باید روی این اصل بیست و هشتم بحث کرد: «آنگاه کالبد تن، بدن نفس است (در عبارت، عنوان بدن با کالبد تن جدا شده است) که نفس در او تصرف و بدان تعلق داشته باشد و آثار وجودی اش را در او پیاده کند»، که الان دارد دم به دم در این جسم آثار وجودش اش را پیاده می کند. حالا به محض اینکه از این جسم قطع علاقه شده، که هیچگاه نفس بی بدن نمی شود، لذا اینکه نفس مطلقا از بدن قطع علاقه بفرماید فرض ندارد، خلاف است، اما نفس از کالبد تن که به آن علاقه داشت و بدن بود، از آن کالبدِ تن قطع علاقه می کند و بدن بودنِ کالبدِ تن را تقویتش می کند، تکاملش می دهد، تبدیلش می کند و تحول به بدن برزخی و بدن اخروی می کند که یکی از لطایف و معانی «یَومَ تُبَدَّلُ الأرضُ غیرَ الأرض»، همین است، یعنی همین معنای شریفی است که باید دنبال کنیم.

ادامۀ درس: «اصل 29: نفس را هر دم در کشور وجودش، شئون بسیاری است که هیچ شأنی او را از شأن دیگر باز نمی دارد».

که فرمودید مظهر «یا من لا یشغله شأن عن شأن» هست.

ادامۀ درس: «اصل 30: در میان انواع موجوداتِ صاحب قوا و استعدا و هوش و بینش، انسان را که با آنها می سنجیم می بینیم که وی از همۀ آن ها باهوش تر و زیرک تر است. پس جوهر انسان از جنسِ جواهر آن ها برتر و شریف تر است».

که این اصل را از صفحۀ 77 اتخاذ فرموده بودید. آن دو تا اصل قبلی را از صفحۀ 72 گرفته بودید.

ادامۀ درس: «اصل 31: نفس ناطقه بسانِ درختی است که جمعِ قوای او شاخه های اویند، النفسُ فی وحدته کل القوی و فعلها فی فعله قد انطوی».

این اصل را از صفحۀ 81 گرفتید که فرمودید النفسُ فی وحدته کل القوی و فعلها فی فعله قد انطوی.

ادامۀ درس: «اصل 32: قوۀ مصوره به تنهایی صورتگر نطفه نیست».

البته واسطه است. صورتگر، دیگری است، او که مصوِّر حقیقی است دیگری است. قوۀ مصوِّره در نفس ناطقه، به منزلۀ واسطه است، به منزلۀ آلت است.

ادامۀ درس: «اصل 33: فاقد شیء معطی آن به دیگر نتواند بود و به عبارت دیگر معطی کمال، خود باید اولا واجد آن باشد».

که آن موجود مجرد عقلی که می خواهد به نفس کمال را بدهد باید خودش کمال را دارا باشد تا به نفس بدهد.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

12/9/97

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان - علی

    سلام
    خداوند بهتون خیر بده کار بزرگی انجام میدید
    اگر امکانش هست سرعت بارگذاری متن سخنرانی هارو بالا ببرین
    تشکر



    سلام علیکم
    ممنون از لطف شما
    چشم ان شاءالله

    آخرین بار در تاریخ حدود 6 ماه قبل توسط Super User ویرایش شد