بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 133 (درس سی ام)

 

درس سی ام: «در درس پیش دانستیم که جمیع قوای عامله در انسان، همه فروع شجرۀ حقیقت او به نام نفس ناطقه اند و آن ها را استقلال وجودی نیست که هر یک را وجود جداگانه باشد، زیرا انسان را هویت واحده است، پس در حقیقت عامل مؤثر در انسان همان نفس ناطقه است».

دیگر برای فهم این عبارات، الان معطلی نداریم.

ادامۀ درس: «و غاذیه و نامیه و مولده و دیگر قوا همه در تحت فرمان او هستند».

در تحت فرمان نفس ناطقه!

ادامۀ درس: «و نسبت به نفس، وجود ظلّی دارند که صرفِ ربط و محض تعلق اند».

این عبارت خیلی شریف و سنگین است، گرچه تمام عبارات همه حساب شده پیاده شده است که الان نسبتِ وجودِ قوا را به نفس ناطقه، وجود ظلّی گرفته اند و این هم بر اساس ان شاء الله یک ارتقاء علمی خواهد بود که بعداً در مقام توحید، راجع به موجودات و وجود آن ها با حق تعالی همین تعبیر پیش می آید و این وجودِ ظلّی یا به یک تعبیر دیگر ظهور ظلّی، با مباحثی که در بحث شریف وجود ذهنی به میان می آید، تناسب با آنجا هم پیدا خواهد کرد که الان می فرمایید که قوا همه نسبت به نفس، وجود ظلّی دارند، همه شئون نفس اند، هیچ کدام وجودِ جدای از نفس ناطقه ندارند که محضِ تعلق به نفس اند، صِرف ربط به اویند، و اصلا قوا بودنشان به این است که عینِ ارتباط به نفس اند. اگر این ارتباط را برداریم از قوه بودن متحول می شوند، محو می شوند و چیزی برایشان باقی نمی ماند، منتها راجع به عبارات و فرمایشات، همانطوری که جلسات قبل به عرض رساندیم، الان این حرف ها را در مورد نفس ناطقه که خیلی بلند و عرشی هست، حرف نهایی نمی گیریم. الان عبارت چیزکی دارد به روش مشاء، پیش می رود که نفس، تمام قوا، همه را مستخدم خودش قرار داده است، همه در خدمتِ نفس ناطقه اند، که جناب مرحوم صدرالمتألهین در اسفار، نظر فلسفۀ مشاء را که در مورد نفس بیان می فرماید (که از آن ها به «حکمت رسمیه» تعبیر می کند: «کما اشتَهَرَ فی الحکمة الرسمیه»، همانطوری که در حکمت رسمی مشهور شده و اشتهار پیدار کرد) این است که «أنَّ النفسَ تَستَخدِمُ القواء»، نفس قوا را به استخدام درمی آورد، «کَمَن یستخدمُ کاتباً أو نقّاشاً»، مثل اینکه یک کسی نویسنده ای را استخدام می کند، یا نقاشی را یا کارگری را استخدام می کند که برایش بنویسند یا  نقاشی کنند. نفس هم قوا را استخدام می کند که قوا برای او کار کنند؛ جز اینکه: «إلا أنّ الإستخدامَ هاهُنا طبیعیٌّ و هناک صناعیٌّ»؛ در مورد نفس و قوا، استخدام نفس قوا را، به صورت طبیعی است، اما آنجا یک کسی نقاش را، کاتب را یا نویسنده را استخدام می کند، آن، صناعی است، بیرون است،

اما این، به نظر حکمت رسمیه، یعنی فلسفۀ مشاء است. اینجا هم الان همین فرمایش، سعۀ وجودی پیدا کرده است، تا جایی که فرمودند به اینکه قوا نسبت به نفس، وجود ظلّی دارند که محض ربط به نفس ناطقه هستند. خوب، درست! این هم خیلی نظر شریفی است، اما توجه داشته باشید که آقا الان در این عبارت، حرف نهایی را نمی خواهند برنند، باید حرف ها بالاتر هم برود تا ان شاء الله فرمایش جناب صدرالمتألهین را پیاده کنیم که همان بحث های درس قبل در جلد ششم اسفار (اسفار نه جلدی، صفحه 378) آمده است. ایشان دارد که:

«إنَّ نُفوسَنا بِعینِها المُدرِکُ الشاعرُ فی کُلِّ إدراکٍ جزئیٍّ و شعورّ حسّیٍّ»، که نفس به عینه همان مدرِک فهیم و دانایی هست که در هر ادراک جزئی و در هر شعورِ حسی، همان خود اوست که دارد ادراک می کند. تمام آلات، ادوات، اینها همه در کار هستند، اما:  

«و هیَ بعینها المتحرّکُ بکُلِّ حَرَکَةٍ حیوانیّةٍ أو طبیعیَّةٍ منسوبَةٍ إلی قوانا سیَّما القریبة من أفقِ عالمِ النفس»، که باز هم این نفوس ما هست که بعینه همین ایشان متحرک به هر حرکتی است، حالا حرکت هم می خواهد حرکت های حیوانی باشد، مثل اینکه شبانه روز مردم در کارند، یا حرکت های طبیعی باشد که قوای طبیعیه از غاذیه و نامیه و ... در بدن و در کشور بدن در کار هستند.

بعد می رسد به آنجا که بیان می کند که:

«بأنّ النفسَ بعَینها فی العَینِ قُوّةٌ باصرةٌ»؛ که دیگر خیلی شریف فرمود. اینکه یک نفس جدا داشته باشیم و یک قوۀ باصرۀ جدا، و بگوییم نفس به واسطۀ قوۀ باصرۀ جدا می بیند نه! اصلا نفس در قوۀ باصره، عین قوۀ باصره است.

«وَ فی الاُذُن قُوَّةٌ سامِعَةٌ»، در قوۀ سامعه، قوۀ سامعه است نه یک چیز جدا.

«وَ فی الیَد قُوَّةٌ باطشَةٌ»، که در دست، قوۀ باطشه است که با قدرت ایشان است که دست کار می کند. «باطشه»، آن قدرتِ در عمل دست و حرکات دست را می گویند. «بَطشَ رَبِّک» همان کار دستی را می گویند.

«وَ فِی الرِّجلِ قُوَّةٌ ماشیَةٌ»، کار پا را ماشیه می گویند و کار دست را بَطش، که «وَ لَه یدٌ یبطش بها»، در روایات و اینها داریم که بطش، کار دست است.

«وَ هکذا الأمر فی سایر القوی التی فی الأعضاء»، همچنین در دیگر اعضاء و جوارح و قوا و همه جا نفس ناطقه است که در کار است.

بعد تا رسیدند به اینجا که:

«فَبِها تُبصِرُ العَین»، که پس به وسیلۀ نفس ناطقه است که چشم دارد می بیند. این چشم مادی طبیعی به وسیلۀ نفس می بیند، که این امر، مقام شریفِ «قرب نافله» را می ماند و باید ما در نتیجه، در مورد حق سبحانه و تعالی که حرف می زنیم، آنجا باید به «قرب فریضه» راه پیدا کنیم. در مورد نفس و قوا که حرف می زنیم، باید به قرب نافله راه پیدا کنیم که تا به سرّ حرف های قرآنی، ان شاء الله راه پیدا شود که چطور قرآن می فرماید در روز قیامت، اعضاء و جوارح، همه بر علیه نفس شهادت می دهند، بر علیه خود انسان که فرمودید از او به نفس ناطقه نام ببریم، همه بر علیه او شهادت می دهند که ما به وسیلۀ ایشان بود که دیدیم، ما به وسیلۀ ایشان بود که شنیدیم، ایشان واسطه قرار گرفته است! که روی این اساس اگر نفس واسطه بشود و قوا، کنندۀ کار بشوند در مرتبۀ عمل (خیلی حرف ظریف است)، به عرض رساندیم اصلا قوۀ باصره، چشم، این چشم مادی، جُبِلَ لِلبَصیرة، لِلبَصر، لِلرؤیة، اصلا جبلی اش بر این است که ببیند. لذا تا پلک چشم باز شده، دیگر ایشان می بیند! اصلا کارش براین قرار داده شده است، منتها خودش در این دیدن استقلال ندارد، که اگر بگوییم که ما چشم را باز کردیم دیدیم، چشم می بیند، پس تقصیر ما چیست؟! تقصیر این است که چشم به واسطۀ ما می بیند و ما فقط کاری که می خواهیم کنیم این است که آن جاهایی که به ما اجازه دادند که واسطه در دیدن بشویم می توانیم واسطه بشویم، اما آن جاهایی که اجازه ندادند که واسطۀ در دیدن واقع بشویم نباید واسطه بشویم! و محاکمه ای که ما را می کنند از این جهت است که شما چرا واسطه  برای چشم در دیدن شدید؟ و لذا چشم بر علیه انسان شهادت می دهد و می گوید به واسطۀ ایشان بود من دیدم. پس خود آن متنِ دیدنِ تکوینی، خلاف نیست، که الان می خواهیم حرف از تخلف انسان بزنیم، این تخلف به متن تکوینی چشم برنمی گردد، خوب چشم ساخته شده است برای اینکه ببیند. مگر این چشم را من و شما ساختیم؟ مگر این گوش را من و شما ساختیم؟ الان هم که در درس بیست و نهم و همچنین درس سی ام، می خواهیم بگوییم که نفس ناطقه، صورتگرِ این همه اعضاء و جوارح است درست است، اما نفس، واسطه است، صورتگر و حقیقت، دیگری است! ما خودمان که چه می دانستیم که این طور چشم بسازیم؟ این طور صورت بسازیم؟ و لذا می فرمایید که جبلّی تمام اعضاء و جوارح بر همانی است که تکوینا ساخته شده اند؛ دندان برای خوردن غذا آفریده شده است، هر نوع نانی، هر نوع سبزی ای و هر طور غذایی را در خدمت او قرار بدهید، ایشان کار تکوینی خودش را انجام می دهد. اگر هم دندان خواست به واسطۀ غذاهای ناهموار درد بگیرد، ضایع و خراب بشود، خوب خراب بشود! هر چه نفس بخواهد که ایشان خراب نشود نمی شود، خراب می شود‍! مگر اینکه بیاید جلوی مسببات خرابی اش را بگیرد، وگرنه تکوینا اینطوری است.  ما که چشم خودمان را خودمان نساختیم، دست را خودمان نساختیم، اعضاء و جوارح را خودمان نساخته ایم، هیچ چیز را خودمان نساخته ایم و مالکِ هیچکدامشان هم به طور حقیقی نیستیم و چون مالک حقیقی نیستیم تصدیق می فرمایید که قوا در دستِ مالک حقیقی هستند، تمام اعضاء و جوارح ما، همه در دست مالک حقیقتی هستند و اینها تکوینا هر کدامشان برای کاری در ما مجعول شده اند، جعل شده اند، قرار داده شده اند؛ چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن و اعضاء و جوارح همه برای هر کاری که قرار داده شده اند؛ دست برای بطش و کار انجام دادن، پا برای رفتن، دندان برای خورد کردن غذا، آب دهان برای هضم اولیۀ، هر کدام در جبلّی خودشان اند و در متن تکوینی خلاف پیش نمی آید. و اگر چشم باز کرده و مثلا خدای ناکرده به امر نامربوطی نگاه کرده، از اینکه تکوینا این دیدن واقع شده، آن دیدنِ تکوینیِ خلاف نیست، طبق برنامه است؛ مثلا پلک چشم را بالا ببرد و چشم جلویش را نگاه می کند، راه را هم می بیند و شخص راه می رود، آسمان را هم می بیند، آن هم دیدن است تکویناً! و حالا چشمش به یک زن نامحرم هم می افتد! آن هم هست! این هم تکویناً دیدن است که آن عمل تکوینی را عرض می کنم، این عمل چشم و متن کار چشم تکوینا خلاف نیست، اما چون به تعبیر شریف ایشان، چشم به واسطۀ نفس ناطقه می بیند، اینجا نفس ناطقه را به مؤاخذه می کشند که آنجا را که دیدی، راه بود که به خلاف نروی، پس اشکال ندارد. آنجای دیگر را که دیدی، باید کار می کردی خوب است، آنجا و آنجا عیبی ندارد، اما اینجا چرا واسطه شدی برای دیدن؟ دیگر خود این چشم بما هو چشم را مورد مؤاخذه قرارش نمی دهند، بلکه نفس را مؤاخذه می کنند که چرا واسطه برای دیدن ایشان شدی در امر خلاف. وگرنه ایشان از اینکه می بیند خلاف نیست. حالا یک وقتی چشمش هم باز است، بعد دارد به جلویش نگاه می کند، حواسش جای دیگری است و به ظاهر مثلا فرض، یک نفر بنده خدای دیگری که در مقابلش هست را می بیند و او خیال می کند که ایشان دارد با این چشمش به او نگاه می کند که خلاف می کند، و حال اینکه الان اصلا حواسش جای دیگر است، پس به ظاهر چشم کارِ دیدن مادی را انجام می دهد، و مثل دوربین عکاسی ای می ماند که رو به هر چیز قرار بگیرد عکسش را می گیرد، عکس مادی اش را، عکس تأثیر و تأثر مادی اش انجام می شود، آن دیگر به ارادۀ نفس نیست، اما از آن به بعد، آن فعلی که باید نفس بعد از این دیدنِ اولیۀ چشم انجام بدهد که با قوۀ خیال ترسیم کند به آن طرف، از آن به بعد دیگر به واسطۀ نفس است، چون نفس غافل بود و توجهی نداشت، و لذا می گوید ببخشید من اصلا به فکر دیدن شما نبودم، همینطور حواسم جای دیگر بود، بیخود چشمم باز بود، متوجه باز شدن چشم نبودم. خیلی جاها انسان از افعال خودش غفلت دارد؛ حواسش نیست، در کنار آتش است و مثلا پایش را حرکت می دهد و مستقیم خودش یا با واسطۀ دیگری، به چیزی می خورد و آن چیز به سمت آتش غلتک می خورد و می سوزد. خوب، کار را پا انجام داده، حرکت هم در پا ایجاد شده، اما چون نفس توجهی به این عملش نداشت او را مجرمش نمی کنند، چون توجه نداشت. لذا انسان دیوانه را که بر اساس اراده و شعور حقیقی نفس عمل نمی کند، هیچیک از افعال قوای ایشان را به محکمۀ قضایی جهتِ اثبات جرم نمی برند، می گویند او دیوانه است و اگر نفسش واسطه برای کاری قرار می گیرد روی عقل نیست و لذا کار او انجام می شود، دست را بلند می کند و توی سر دیگری می زند و می کُشد و عین آن کسی که شعور دارد دست بلند می کند و کسی را هم می کشد، اما اینجا نفس، واسطۀ کار برای ایشان به صورت تعقلی نیست. حالا خیلی موارد هست و خیلی بحث در اینجا پیش می آید که به تعبیر جناب مرحوم صدرالمتألهین: فَبِها، یعنی به واسطۀ این نفس، تُبصِرُ العَین، چشم می بیند، وَ تَسمَعُ الأذن وَ تبطش الیَد، گوش می شنود و دست کار می کند، وَ تَمشی الرِّجل، پا حرکت می کند به واسطۀ ایشان! حالا بعد می فرمایید چه کسی به پا گفته این کار را انجام دهد؟! خوب پا از اینکه در خدمتِ نفس ناطقه است و نفس در خدمت ایشان هست، پا آفریده شده برای حرکت کردن مثلا، دست برای کار انجام دادن و ... ، اصلا جبلّی اینها بر این است و برای این آفریده شده اند و ما خودمان هم آنها را نیافریدیم، هیچ یک از اعضاء و جوارح را خودمان نیافریدیم. هر کسی این را اینطور آفریده است که در تحتِ تسخیرِ نفس ناطقه قرار داده است، آن کس، آن فاعل مسخِّر که بحث فاعل بالتسخیر موجودات در فلسفه خیلی بحث شریفی است (خیلی آن یک بحث را در تمام مباحث معرفت نفس باید سریان بدهیم ان شاء الله، همینطور پله به پله مباحث قوی تر می شود) چه می شود؟ درست است که الان به ظاهر می فرمایید که تمام قوا، همه محضِ ربطِ به نفس ناطقه هستند، خوب است، خیلی مبنای شریفی است، بعد می خواهید توحید صمدی را هم درست بفرمایید، می فرمایید که پس اینجا جایگاه حق تعالی در کشورِ وجودی قوای انسان چه می شود؟ اینجا توحید را چطوری می خواهیم صمدی اش کنیم؟ که تمام قوا همه محضِ ربط به نفس ناطقه هستند، خیلی خوب! پس نفس انسانی است که در حال کار است، در حال عمل است. از طرفی هم که می فرمایید نفس انسانی مختار آفریده شده و در افعالش اختیار دارد، خوب اگر اختیار هم دارد پس یک امر تفویضی می شود؛ تفویض شده به او که فعلا به شما تفویضا اختیار دادیم که شما همینطور هر چه دلت می خواهد کار انجام بدهی، بعد یک روزی ان شاء الله به حسابت می رسیم و تو را می آوریم پای محاکمه و بعد می نشینیم می گوییم که بله، حالا ما که تو را اختیار دادیم، به تو گفته بودیم که آنجا را انجام نده، آنجا را انجام نده، چر دادی؟ که خوب الان یک مقداری راجع به حساب قیامت متعارف که حرف زده می شود، از ظواهر روایات و آیات، اینطوری می خواهیم پیش برویم، اما یک مقداری در آن بحثِ توحید صمدی قرآنی که باید حرف پیاده شود، یک مقداری حرفِ متوسط است و گویا باید حرف، شریف تر بشود هنوز، که تا آدم بتواند آن حقیقت توحید از دستش در نرود. لذا بحث جبر و اختیار و این حرف ها مثلا پیش می آید که خوب اگر اینطور هست، دیگر مسئلۀ جبر چه می شود؟ مسئلۀ اختیار چه می شود؟ تفویض چه می شود؟ که حلّش کار آسانی نیست، کار سنگینی است.

غرض، اگر ما از راه فاعل بالتسخیر بودن، حرف را جلو برویم، آنطوری که به حقیقت حکمت متعالیه و عرفانی فرموده اند خوب، اعضاء و جوارح را خودمان آفریدیم؟ که نیافریدیم! پدر و مادر مثلا فقط یک احساس نیازی به همسرداری شان احساس فرمودند و بر اساس این احساسشان فرزند به دنیا آمده است، اما دیگر از آن به بعد خبر نداشتیم که باید به این شکل و به این رنگ باشد، دست اینطوری باشد و هر کدام از اعضاء کاری را که می خواهند انجام دهند، به چه نحو کارشان را انجام بدهند و همه هم مشغول انجام کارشان اند. تازه بچه که اولین بار به دنیا آمد، هنوز فکرش و شعورش و آگاهی اش چیزی پیش نیامده، اما می بینید که خودش تکوینا دهان باز می کند برای گریه کردن، برای خوردن، و حال اینکه هنوز شعوری، ادراکی، چیزی به آن صورت هنوز پیش نیامده است. حل اینها کار سنگینی است. انسان بخواهد از رسیدن به سرّ و از کتل در برود بالاخره، تمام  کند حرف را، چطوری حرف را تمام کند؟

این است که عرض کردیم اصلا جبلّی بر این قرار داده شده است، قوا، آلات، وسایل همه مجبول شده اند، منتها به واسطۀ نفس کار می کنند، نفس نمی خواهد خود آن قوا را در اینکه باید این کار را انجام بدهند هدایتگری کند! نفس نمی خواهد به چشم بگوید که بدان! شما از این به بعد که یک وسیله ای هستی که فقط من باید با تو ببینم، مواظب باش که هیچگاه نمی خواهم با تو بشنوم، تو را اینطوری قرار دادم! نخیر! به گوش نمی فرماید که من تو را اینطوری قرار دادم که فقط می خواهم با تو بشنوم، شما برای امور دیگر نیستی! اینطوری نیست! تا در نشئۀ طبیعتیم به این صورت هست که همه بر اساس آنچه که جعل تکوینی برایشان حاصل شده است مشغول کارند، منتها به واسطۀ نفس کار انجام می دهند و تازه نفس را هم که مثلا از جنبۀ ظاهری می خواهید او را به باب محاکمه اش بکشید، فرض می گویند از تکلیف به آن طرف باید او را مؤاخذه اش کرد! خوب، قبل از تکلیف چطور؟ در حالت دیوانگی چطور؟ باز هم می بینیم یک دیوانه هم با اینکه دیوانه هست،خیلی چیزها را اشتباه می کند، خیلی! اما مثلا می خواهد بخورد،هیچ موقع لقمۀ غذا را نمی برد به طرف گوشش فرو ببرد که می خواهم غذا بخورم! نه این کار را نمی کند! اینها چیست؟ اگر قوا به وسیلۀ نفس کار انجام ندهند و نفس به وسیلۀ قوا کار انجام دهد که آخر این اصلا حواس ندارد که! دیوانه است! یا این فرزند که هنوز به آن شعور نرسیده است که! بعدها چقدر باید او را آرام آرام یادش بدهی که اینی که با ‌آن می خوری دهان است و ... ، لذا باید ببینیم انجام این متنِ کار از خود نفس اوست یا جبلّی قوا اینطوری قرار داده شده که به واسطۀ نفس کودک عمل می کنند، منتها ابتدائا نفس ضعیف است و نمی تواند واسطه قرار بگیرد برای کارهای قوا، پس در حد متعارف کار می کند! یا در دیوانه، نفس برای قوای طبیعیه و تکوینه اش هیچگاه اشتباهی واقع نمی شود، یعنی دیوانه هم که می خواهد یک سنگی را بلند کند به سر دیگری بزند، آن را با دست انجام می دهد و هیچ موقع نمی رود مثلا فرض با مژۀ چشمش یک ریگی را بگیرد بیندازد، چرا؟ اگر کنندۀ کار مستقلا نفس ناطقۀ اوست و قوا در استخدام اویند باید به اراده و به اختیار ایشان و به فهم و شعور نفس عمل بکنند، نفس که می گوییم دیوانه است که! اصلا دارد خطا می کند و در مسیر نیست، آن وقت چطور می شود که به جای اینکه سنگ را بگیرد به دیگری با دست پرت کند، اشتباها بیاید با مژۀ چشم پرت کند! هیچ موقع اینطوری نیست! می بینید باز در خود دیوانه هم خودِ این اعضاء و جوارح و قوا، از آن جنبه که بافت تکوینی شان هست خطا نمی کنند، منتها نفس را که می خواهند واسطۀ برای انجام کارشان قرار بدهند در بعضی از جاها نفس در واسطه شدنش، به میزان واسطه نمی شود، وگرنه آن جاهایی که کار مربوط به امر تکوینی هست، کار تکوینی خودش انجام می شود؛ او هم می خورد، او هم می شنود، او هم می بیند، او هم راه می رود، او هم پایش حرکت می کند، دستش را حرکت می دهد، اعضاء و جوارح را، پلک چشم بالا می کشد و ... .

در رابطۀ با حق تعالی که می خواهیم حرف بزنیم، چون او فاعل مطلق و فاعل بالذات است، می گوییم بهترین مقام این است که او بشود اصل، ما بشویم فرع او؛ به این معنا که او با چشم ما ببیند، با دست ما کار کند، با زبان ما حرف بزند و ... ! خیلی مقام است! نه اینکه انسان حق را تنزل بدهد بگوید که ما با چشمِ حق ببینیم، با گوش حق بشنویم! آن هم مقامی است در قرب نافله، که کننده و انجام دهنده کار و انجام دهنده کار را خودش قرار بدهد، بعد خداوند وسیله و واسطه بشود در انجام کار! این در قرب نافله است. اما در قرب فریضه می فرمایید که نخیر، عبد به جایی برسد که بیننده و شنونده و گوینده و رونده وخورنده، مطلقا حق باشد به وسیلۀ عبد، که می فرماید اگر بالا بیایید شما می شوید دست من، من با دست شما کار انجام می دهم: یا رسول الله، «قاتلوهم»، با اینها بجنگ! چرا؟ «یُعَذِّبْهُمُ اللهُ بِأیدیکُم» که خداوند می خواهد با دست شما اینها را عذاب کند! چه کسی می خواهد عذاب کند؟ «یُعَذِّبْهُمُ اللهُ»، فاعل «یُعَذِّب»، «الله» است، خدا می خواهد آنها را عذاب بفرماید منتها با دست شما، این می شود «قرب فریضه».

«فَلَم تَقتُلُوهُم وَ لَکنّ اللهَ‌ قَتَلَهُم»، می شود قرب فریضه! شما وسیلۀ خدا شدید! اینجا در قرب فریضه درست است که کنندۀ کار حق است و عبد وسیله است برای کار، اما در نفس ناطقه اگر فرض نفس، آخرین مرتبۀ وجودی نظام هستی در قضیۀ ما بود، و نفس، واقعا مالکِ حقیقی چشم و گوش و اعضاء و جوارح بود، می توانستیم بگوییم که پس کنندۀ اصلی کار، و فاعل حقیقی بالذات، نفس ناطقه است و قوا و اعضاء و جوارح، همه وسیلۀ اویند که تا الان داریم به این صورت پیش می رویم. دیگر یک مقداری الان این وسط حرف پیش آمده است. اگر نفس واقعا فاعل حقیقی بود، خوب بعد دیدیم در درس بیست و نهم یک مقداری ماندیم! که اگر واقعا مصوِّر، بخواهد نفس ناطقه باشد، آخر ما چه حالی مان شده که دست خودمان را به این خوبی بسازیم؟ پوست و گوشت و استخوان و اعضاء و جوارح و ناخن و ... را همینطور! تازه ما که الان می خواهیم به اسرارشان برسیم نمی توانیم، تا کی می خواهیم اینها را بسازیم؟ آن هم تازه این همه که علم پیشرفت کرده هنوز نتوانستند یک چیز طبیعی بسازند، اگر هم احیانا طبیعی بسازند باید همان خود طبیعت را با طبیعت اتصال بدهند تا طبیعی ساخته بشود وگرنه خودشان نمی توانند.

خوب، بگوییم قوۀ مصوِّره واقعا نفس ناطقه است؟ می بینیم که نیست! چون در قوس صعود وقتی رسیدیم آن فاعل حقیقیِ بالذات، نفس ناطقه نیست، که اگر بود وحدت عددی پیش می آید، شرک پیش می آید که پس خداوند در نظام هستی مثلا نفس ناطقه را آفریده است و به او اختیار تکوینی داده است، عنایت داشته باشید به فرمایشات و به عرایض، ببینیم بحث اختیار که شما در بحث جبر و اختیار و امرٌ بین الأمرین، حرفش را می زنید، آیا مراد، اختیار تکوینی است یا اختیار تشریعی؟ و اگر در قیامت افراد را مورد محاکمه قرار می دهند، این مورد محاکمۀ تکوینی است یا مورد محاکمۀ تشریعی؟ می بینید که حرفِ تشریعی پیش می آید، وگرنه ما نسبت به بدنمان تا یک حدی می توانیم اختیار تکوینیِ متعارف داشته باشیم، همین اندازه! تازه من که حالی ام نمی شود که کی باید حتما گرسنه بشوم، کی باید حتما تشنه بشوم؟ چه لحظه ای باید احساس گرسنگی ام را اعلام کنم؟ می بینیم که آن، تکوینا خودش طوری آفریده شده و تنظیم دستگاه گوارش و هاضمه و قوا شده که هر موقع که تشنه اش است خودش اعلام می کند که تشنه ام و هر موقع گرسنه هست خودش با فعل و انفعالات تکوینی، حرف گرسنگی اش را می زند و من به اختیار خودم اگر بخواهم غذا بخورم، خوب حالا چند لقمه غذا برمی دارم ولی نمی دانم سیر شدم یا نشدم؟ چه حالی ام می شود که سیر شدم یا نه؟ آن که باید اعلام کند که آقا سیر شدیم و دیگر غذا نمی خواهیم، جنابِ دستگاه گوارش است و الا ما اگر بخواهیم به اختیار خودمان بخوریم معلوم نیست شاید اینقدر بخوریم که هیچ حالی مان نشود که مثلا سیر شدیم یا نشدیم و یک وقتی می بینی داریم می ترکیم و حالی مان نیست! آن کودک هم وقتی که دهان باز می کند و دارد شیرِ مادر می نوشد، تازه او هم هنوز به شعوری نرسیده است! تازه از مادر متولد شده است! او هنوز چیزی ندارد، اصلا گرسنگی حالی اش نیست، تشنگی حالی اش نیست، اما چیست که دهان باز می کند و به محض اینکه به او پستان دادند و شیر دادند، او هم تا یک مقداری خورد، خودش را کنار می کشد و از شیر خوردن دست می کشد! چه کسی به او گفته است؟ او که اصلا حالی اش نیست؟ چیست تکوینا؟ چون ما در اینجا فاعل حقیقی بالاستقلال که نیستیم! درست است که به ظاهر می گوییم نفس، کنندۀ کار است، در مقام عمل را داریم عرض می کنیم و بحث علم یک حساب دیگری البته دارد، الان بیشتر بحث عمل است. این است که بهترین مسیری که الان می شود در این راه طی کرد (باز هم اگر حرف بالاتری بود بود)، الان فعلا تا این مقدار پیش آمدیم که تمام اعضاء، جوارح، قوا، بخصوص قوای نباتی و همچنین قوای حیوانی، تا برسیم به قوۀ انسانی که شبیه عقل و فوق عقل باشد، که الان باید تا قوای حیوانی، حرفش را زد که ببینیم در انجام کارهای قوای نباتیه و قوای حیوانیه، ما اینها را استخدام کردیم که برای ما کار انجام دهند به اختیار ما و به ارادۀ ما؟ یا آن ها خودشان، جبلّا و تکوینا و بر اساس سرشت طبیعی شان اینطوری آفریده شده اند که این کارها را انجام دهند؟ قوۀ غاذیه تکوینا در بدن تعبیه شده است برای غذا گرفتن، هاضمه برای هضم، جاذبه برای جذب و هکذا چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن تکوینا اینطوری شده است! منتها اینها که تکوینا به این صورت آفریده شده اند، اینها به واسطۀ نفس کار انجام می دهند که نفس، واسطه در عملشان است و اختیاردارِ تکوینی شان نیست، و لذا مثلا نفس به ارادۀ خودش به پلک چشم می گوید که من می خواهم تو را باز کنم، اما به چشم بگوید من که باز کردم تو حق نداری مقابل را ببینی، آخر چشم می گوید ببخشید ولی شما این مقدار اختیاردارِ من نیستی، اصلا من سرشت و جبلی ام بر دیدن آفریده شده است، تو چه بخواهی چه نخواهی من می بینم! و لذا نفس در اینگونه از جهات مثلا مجبور است که سرش را پایین بیندازد و نگاه نکند، یا پلک را پایین بیندازد و نگاه نکند، و الا اگر این پلک را باز کند و چشم را در مقابل مبصَر قرار بدهد و بعد به او بگوید من می خواهم تو نبینی، اینطوری نمی شود! ما کارمان و سرشتمان بر این است و اینطوری آفریده شده ایم، و الا اگر تو بخواهی این دیدن را از من بگیری، دیگر آن طبیعت من و آن بافت تکوینیِ‌من را می خواهی از من بگیری و این معنا ندارد! گوش هم همینطور! یک وقتی می خواهد نشنود، دیگر مجبور است که مثلا با قوۀ خیال، خودش را به یک جاهایی مشغول کند که اشتغال نفس از طریق گوش کم شود، با این حال باز گوش می شنود!

در جنگ جهانی دوم، وقتی که سربازان آلمانی یا ... به کشورها ریخته بودند و به منزل کودکی رفتند و پدر و مادرش و همه را کشتند، کودکِ شیرخواره ای در گهواره بود، سربازان برای خودشان می خواندند و هلهله و شادی می کردند (رزمنده بود و چون پیروز شده شادی می کند). بعد وقتی بچه بزرگ شد، دیدند او هم به لحن آن ها حرف می زند و می خواند که متوجه شدند این کودک از همان زمان که در گهواره بود این سروده های اینها را ضبط کرده است. او تکوینا کارش را می کند، آن عملِ تکوینی را نمی شود از دستِ موجودات نظام هستی گرفت. این است دیگر! آفتاب جبلی اش بر نور دادن آفریده شده، آب جبلی اش بر رفع تشنگی آفریده شده، آتش ساختار وجودی اش بر حرارت دادن است و حرارت هم برای سوختن و گرم کردن است! ما اینطوری اختیار نداریم که بیاییم اعضاء و جوارحمان را آسیب برسانیم! لذا یک کسی الان بیاید بگوید که آقا این دست من، پای من، اعضاء و جوارح من، مال من هست، بنده به اختیار خودم می خواهم دست خودم را بزنم بشکنم، می گویند تو حق نداری، خلاف کردی! اگر بخواهد این کار را انجام دهد می گویند خلاف کردی! یا یک کسی اگر خودکشی کند گناه می کند! یا اعضاء و جوارحش را مصرف بی معنا بکند حق ندارد! این عضو آفریده نشده که شکسته بشود، بلکه آفریده شده که سالم باشد و کار خودش را انجام دهد. او وظیفه اش این است و من و شما هم مالک نیستیم که حالا چون چشم مال خودم و به اختیار خودم هست، پس بیایم چشمم را بزنم کور کنم، تو حق نداری این کار را کنی، چون مگر تو مالکی و تو ساخته ای و سازنده تویی؟ اگر مال توست و می گویی من مالک هستم و مال خودم هست و می خواهم انجام بدهم، بفرما یک چشم طبیعی بساز؟! اما کجا؟! این است که به تعبیر جناب صدرالمتألهین، نفس در مقام عمل برای کارهای قوا و اعضاء و جوارح واسطه می شود، وگرنه اعضاء و جوارح همه بر اساس سرشت طبیعی تکوینی شان، دیگر مشغول کار خودشان هستند که به وسیلۀ نفس کار می کنند و بیچاره ها خوب هم برای خودشان زحمت کشیده اند و تازه بخواهند بر ما منت هم بگذارند حق دارند که ما این اعضاء و جوارح که هستیم، اول آن نطفه بود که بالا آمد و بعد اعضاء و جوارح شد و مِن جمله یک قوه ای هم در این نطفه بود، حالا آن نطفه که آن روز منعقد شده، تا بیاید به این همه اعضاء و جوارح بشود، یک قوۀ دیگری هم در این نطفه بود به نام نفس شدن، که آن قوه هم آهسته آهسته رشد پیدا کرده و ایشان هم رسیده به سرحدّ تکوینی! خوب حالا البته باز بحث اینجا متوقف نمی شود. برای اینکه بخواهیم توحید صمدی را دنبال بکنیم که آیا در این واسطه شدن نفس برای قوا که قوا به واسطۀ نفس کار می کنند، آیا در این واسطه شدن، حق دخیل هست یا حق دخیل نیست؟ یعنی باز واسطه بودنِ نفس هم به اختیار خود نفس ناطقه است یا نیست؟ که خیلی بحث ها دقیق می شود و ان شاء الله آهسته آهسته حل می شود، عجله نفرمایید، وقت که دارید ان شاء الله!

«فَبِها تُبصِرُ العَین»، پس چشم به واسطۀ این نفس است که می بیند.

«وَ تَسمَعُ الاُذُن و تَبطشُ الیَد و تَمشی الرِّجل شبهِ ما وَرَدَ فی الکَلام القدسی: کُنتُ سَمعَهُ الذی به یَسمَعُ و بَصَرَهُ الّذی به یُبصِرُ و یَدَهُ الذی بها یبطُش و رِجلُهُ الذی بها یَمشی»، که دیگر شبیه قرب نافله شده است که در نفس با قوا به عکسِ انسان با حق تعالی بشود که در موجودات نظام هستی با حق تعالی که در نظر می گیرید، ایشان بشود فاعل حقیقی و اینها بشوند واسطه ها و وسائط، اما در نفس ناطقه، فاعل و کنندۀ کار (الان اینجا هم به ظاهر)، خود قوا و آلات و ادوات باشند، منتها به واسطۀ نفس باشند که چشم به واسطۀ نفس می بیند، گوش به واسطۀ نفس می شنود و ... ، مثل اینکه عبد به خدا در قرب نافله عرض می کند که من دیگر به واسطۀ خدا می بینم، چشم من خداست، گوش من خداست، دست من خداست، پای من خداست، الان تشبیه به قرب نافله است و خوب تشبیهی هم هست. بعد حالا باید آن بحث پیش بیاید که ببینیم آیا خود قوا هم که مثلا این چشم جبلی اش بر دیدن قرار داده شده است، آیا همین جا هم دم به دم بیننده چشم است که به واسطۀ نفس می بیند؟ یا بیننده حق سبحانه و تعالی است که به واسطۀ چشم می بیند که چشم هم به واسطۀ نفس می بیند؟

بالاخره حرف هنوز تمام نمی شود، خیلی می ماند! ان شاءالله آهسته آهسته.

سپس بعد از این عبارت می فرمایند: «فالنّفس مَعَ وحدَتِها و تَجرُّدِها عن البدن کل القوی» هست که در درس بیست و نهم ادامۀ عبارتش را خوانده بودیم و عرایضی تقدیم داشتیم، ان شاءالله حل می شود، به عجله نمی شود.

ادامۀ درس: «که همۀ قوا به نفس وجود ظلی دارند که صرف ربط و محض تعلق اند».

محض تعلق به نفس ناطقه هستند.

ادامۀ درس: «حال که باید این همه نقشه ها و صورتگری را نفس انجام بدهد بنگریم که نفس، خود کجایی است؟ آری     

آن کس که ز کوی آشناییست                     داند که متاع ما کجایی است».

بله، باز برگشتیم به همان حرف قبلی که پس تمام قوا، اعضاء، جوارح همه به واسطۀ نفس کار می کنند. الان باز به آنجا بازگشتیم، همان روش را داریم ادامه می دهیم.

ادامۀ درس: «برخی از امور بدیهی را پیش بکشیم و در پیرامون آن سخن به میان بیاوریم تا بتوانیم به خواستۀ خود دست یابیم».

یکی از امور بدیهیه ای که الان مطرح می فرمایند این است که نفس که به تدریج دارد از نقص به کمال می رسد، چه کسی دارد او را به کمالش می رساند که تقریباً حرف ها را به عرض رساندیم. یکی از لطایفی که حضرت آقا نوعا در فرمایشاتشان و در نوشته هایشان دارند، تکرار هست، باید این باشد که یکی از چیزهایی که برای انسان در تقویتِ حافظه خیلی خوب است «تکرار» است که الدرسُ حرفٌ و التکرارُ ألفٌ. لذا آدم سعی نکند یک مطلبی را که حالا یک بار خواند و یاد گرفت برود! چطور ما می خوانیم و می رویم! باید تکرار بفرمایید تا ملکه بشود و برای انسان جا بیفتد، و الان اگر می بینید که بعضی از مباحث در لابلای همین کتاب در چند جا به یک نحوی تکرار شده، بشود، عیبی ندارد!

ادامۀ درس: «هر یک از ما می دانیم که نفس ناطقه به تدریج از قوه به فعل می رسد و قابلیت و شأنیت دارد که همۀ دانش ها را فرا بگیرد، چنانکه بعضی از آحاد مردم ذو فنون می شوند و همۀ این دانایان و دانشمندان از کسب دانش، درجه به درجه به مقامات عالیِ علمی نائل آمده اند و رسیدن ناقص به کمال بدون مُخرج، معقول و متصوّر نیست».

که قبلا هم گفتیم که نمی شود، دیگر تکرار نکنیم.

ادامۀ درس: «پس باید کسی باشد که ناقص را به کمال برساند و بدیهی است که اگر مخرج، خود فاقد کمالی باشد محال است که در دادنِ آن کمال نقشی داشته باشد».

اگر خودش نداشته باشد، چطور می تواند به دیگری بدهد.

ادامۀ درس: «و بتواند دیگری از را از نقص به کمالی که خود فاقد آن است برساند و به تعبیر کوتاه محال است که فاقد شیء معطیِ آن به دیگری بود باشد».

قهراً چیزی را که می خواهد به دیگری بدهد باید خودش دارا باشد.

ادامۀ درس: «به قول عارف جامی در اول عقد چهارم سُبحة الأبرار

عین ممکن به براهین خرد                          نتواند که شود هست به خود

چون ز هستیش نباشد اثری                       چون به هستی رسد از وی دگری

ذاتِ نایافته از هستی بخش                        چون تواند که شود هستی بخش

خشک لب را که بود ز آب تهی                    ناید از وی صفت آب دهی                           »

منظور، آن دارایی را می فرماید وگرنه نفرمایید که یک کسی خودش روزه داشته باشد و دیگران را آب دهد، خودش تشنه لب است! نخیر! یعنی آن کسی که خودش آب ندارد چطوری می خواهد به دیگری آب بدهد و صفت آبدهی داشته باشد؟

ادامۀ درس: «پس به حکم فکرت ... ».

اگر به تفکر بنشینیم ،که هیچ تمام شدنی نیست و هر چه فکر بفرمایید در هر ذره ای از ذرات وجودی عالَم، و یک کسی بفرماید که ما دیگر رسیدیم و تمام شد، امکان ندارد.

ادامۀ درس: «پس به حکم فکرت، بلکه فطرت، هر معطی کمال، خود باید اولا واجدِ آن کمال باشد. لذا آن کسی که نفس ناطقه را از قوه به فعل می کشاند، خود باید دارای همۀ کمالات انسانی باشد. پس تصدیق می فرمایید آنچه که از آثار وجودی نفس است مطلقاً، از صنایع و اختراعات و علوم گوناگونِ بیشمار، که این همه کتابخانه های بزرگ و کوچک کره را تشکیل داده است و هزاران تدبیرها و تصرف های بوالعجب که دارد، همه از دیگری به او رسیده است».

که آن موجب و آن مخرِجِ او از نقص به کمال، دارد به ایشان این حقایق را می دهد. حالا این از آن جاهاست که الان در سیر صعودی، به ظاهر، قوا شدند وسیلۀ نفس، نفس شده وسیلۀ موجود مجرد عقلی و بالاتر، همینطور پله به پله؛ اما این، با آن بحثی که به عرض محضر رساندیم تنافی دارد که آن هم خیلی حرف شریف است.

ادامۀ درس: «به حکم آن که در اصول گذشته دانسته شد، اگر نفس این همه را خود می دانست، تحصیل حاصل محال است».

آخر چیزی را که می دانست، دوباره باز تحصیلش کند که بداند و بفهمد، این که معنا ندارد.

ادامۀ درس: «و حال اینکه ندانستن او (نفس) بدیهی است و حال که نمی داند و باید بداند، معلمِ حقیقی وی که آموزنده و مخرج اوست باید دارای آن همه علوم گوناگون بوده باشد».

تا نفس به واسطۀ او کار انجام بدهد. بله، در رفتن که بعد آدم سر را بلند کند ببیند که دیگر حرف پیاده شده است، خیلی سخت است. الان به ذهن انسان اشکال پیش می آید که قوا، ابزار، وسایل، همه در دست نفس ناطقه و نفس ناطقه هم مطلقا در دست دیگری است، موجود مجرد عقلی! و لذا همین حرف ها هم یک مقداری ظاهرش آدم را به گرفتاری می کشاند که پس ما کاره ای نیستیم؟ آن که مُخرج ما از نقص به کمال است، آن موجود عقلی، پس تمام کاره ایشان است، ما هم که تازه وسیله هستیم و باید ایشان به واسطۀ ما کار انجام دهد، از طرفی هم چون او را الان به صفت قاهر و غالب می ستاییم، پس نفس ما مقهورِ آن موجود عقلی است و دم به دم در تحتِ تدبیر موجودِ عقلی است که دارد کار می کند، پس نفس هم وسیله شده برای او و او هم موجود قاهر و مسلط است، بنابراین باز هم همان حرف جبر پیش می آید که پس ما چه کاره ایم؟ هر کسی که دارد کار را انجام می دهد باید او را به مؤاخذه بکشانند! از ما اختیار سلب می شود!! لذا حرف ها هنوز باید پیگیری بشود تا ان شاءالله درست شود.

ادامۀ درس: «یکی از کارهای بینهایت شگفت، صورت به نطفه دادن است».

چون بحث درس بیست و نهم این بود که این همه صورتگری هایی که در بدن انجام شده، کار قوۀ مصوره است. قوۀ مصوره هم یکی از شئون نفس ناطقه است که بعد به تبع قوۀ مصوره بحث قوای دیگرِ طبیعی و ... پیش آمده است. خوب، اگر یکی از شئون نفس ناطقه، قوۀ مصوره هست، این قوۀ مصوره چه می دانست که اینطور صورتگری کند که الان خواستیم بگوییم که این کاری که قوۀ مصوره برای نفس از طریق نفس انجام می دهد، در تحت تدبیر آن ملکوتِ نظام هستی است.

ادامۀ درس: «... صورت به نطفه دادن است که آب به صورت زیبای انسانی در‌ آید».

خیلی عبارت را دقت داشته باشید. همانی که آقا فرمودند که نکاح، برای انشاء صورت انسانی است نه برای اطفاء شهوت حیوانی! و لذا بندگان خدا توجه ندارند و مثلا سؤال پیش می آورند که چرا ائمه ماشاءالله این همه ازدواج می کردند و اینقدر بچه دار می شدند و ... ؟ خوب او خیال می کند که خودش که فقط برای اطفای قوۀ شهوت و به گناه نیفتادن و هزار مسئلۀ دیگر می خواهد ازدواج کند، امام صادق علیه السلام هم حتما همینطوری ازدواج می کرد! امام موسی کاظم هم فرض اینطوری ازدواج می کرد! دیگر خبر نداریم که سی و هفت فرزند نازنین امام کاظم علیه الصلاة و السلام هر کدام می بینید یک عالَمی را روشن کرده اند. اینجا برای انشاء صورت انسانی است نه برای اطفاء شهوت حیوانی! و لذا انسان می گوید کاش امام صادق و امام کاظم علیهم السلام، هزار فرزند مثل امام رضا به دنیا می آوردند، هزار تا حضرت معصومه داشتند، یکی که کم بود! انسان ساخته شود! هر کجا انسان ساخته شود خوب است، وگرنه این همه دیگران ازدواج می کنند، بچه دار می شوند برای اطفاء شهوت حیوانی شان، چه نتیجه ای، چه حاصلی؟ یکی قم را روشن کرده که این همه بزرگان در کنف یک چنین دخترِ عزیز و نازنین به ثمر نشسته اند، او که دیگر انسان کامل است و حجت الله در مشهد است که ایشان وضعیتشان روشن است و دیگر ما نمی دانیم چه بگوییم. سه نفر هم شیراز را روشن کرده اند؛ جناب شاهچراغ و ... ، سه تا از برادران امام رضا در شیراز دفن هستند، دو تا هم ساوه دفن هستند، آنجا را چه کرده اند؟ همین ساوه ای که جلوی حضرت معصومه را گرفته بودند، از آن آدم های عجیب و غریب در آنجا بودند که ضد ولایت و ضد دین و ائمه بودند، اما این عزیزان، آنجا را هم روشن کرده اند که الان یکپارچه شیعه است، هدایت است، انسانیت است و ... .

 

«والحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

23/7/97

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد