بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 135 (درس سی و یکم)

 

قبل از ورود به بحث، عزیزان لطف بفرمایند نوارهای بابلسر دورۀ قبل را از درس سی و هفتم تا انتهای درس چهل و پنجم گوش بدهند که ان شاءالله به درس سی و هفتم که رسیدیم،

از این درس تا آنجا که به عرض رساندم، مباحث طبیعیات هست، آنجا هم ما زود خواندیم و در رفتیم، دیگر لطف بفرمایید آن درس ها را گوش بفرمایید، ان شاءالله بعد از درس سی و شش، از اواخر درس چهل و پنجم و ابتدای درس چهل و ششم، آنجا را شروع کنیم. این مقدار طبیعیات است، باز تکرار نکنیم. آنجا نوارهایش هست، حالا عزیزان لطف بفرمایند ببینند شمارۀ نوار درس سی و هشت تا اول درس چهل و شش تا کجا می شود و چند تا نوار می شود؟ گویا هفت هشت تا نواری بیشتر نمی شود، خیلی زحمت نیست.

درس سی و یکم: «از دروس و اصول گذشته دانستیم که قوۀ مصوِّره به تنهایی صورتگر نطفه نیست و انسان که از نقص به کمال می رسد باید وی را مصوِّری غیر از قوۀ مصوره باشد و نیز مخرجی خواهد که خود، واجد کمال باشد تا بتواند نفس ناطقه را از قوه به فعلیت رساند».

روی اینها دیگر معطلی نداریم، گرچه از جنبۀ مفهومی حرف فهمیدن و پیاده شدن، حرفی است و ان شاءالله در سیر انسانی، رسیدن و چشیدن حرف دیگری است که قوۀ مصوّره انسان به منزلۀ یک واسطه ای است برای آن مصوّر حقیقی که این همه اجسام و اشیاء را صورتگری کرده است؛ حالا اعم از اینکه صورتشان مادی باشد همانند صورت اجسام در نشئۀ طبیعت یا صور ماوراء طبیعی و صور مجرد، که صورت تمام موجوداتِ مجرد عقلی هم صورتی دارند که حق سبحانه و تعالی، صورت همۀ این صورت هاست.

هر نحوۀ فعلیتی یک نحوه صورت است به یک معنا؛ برای اینکه صورت هر شیئی آن ما به الشیء هو هو است، آن چیزی است که به واسطۀ آن چیز، شیء شیئیت پیدا می فرماید که آن را می فرمایند صورت او. حالا اینجاها صور جسمیه است، صور نوعیه است، صور جسمیه و نوعیه هم یا بسیط است یا مرکب. در ماوراء طبیعت، مجردات و تمام صورت ها، همه صور مجردند که بسیط اند، حالا ان شاءالله بسیط و مرکب را هم بعدها داریم و به عرض می رسانیم و بیشتر بحث می شود.

غرض؛ همۀ اینها صورت اند و حق سبحانه تعالی صورت این صورت ها و فعلیت این فعلیات است. لذا او را تعبیر به صورت الصور هم می فرمایید. آن وقت صورت هر شیئی هم به یک تعبیری وجود آن شیء خواهد بود که حقیقت آن شیء است و لذا همۀ موجودات حقیقت دارند و حق سبحانه و تعالی حقیقت این همه حقایق است که از او تعبیر به حقیقة الحقایق می شود. با این اصطلاحات کم کم آشنا می شوید.

ادامۀ درس:«اکنون سخن از چند سوی روی می آورد و درهای پرسش های گوناگون به روی انسان باز می شود و نقدهای بسیار پیش می آید. پسندیده است که چند نمونه از این سخنان را به میان آوریم».

که راجع به مطلبی که الان داریم وارد می شویم گرچه ظاهر مطلب تا حدی خیلی روشن است، اما خیلی در مقام تفکر به انسان جان می دهد.

ادامۀ درس: «اگر درست بینش خود را به کار ببریم خواهیم دانست که انسان به دنبال چیزی که به کلی از هر جهت برایش گنگ و نامعلوم باشد نمی تواند برود و به عبارت دیگر هیچ کس طالب مجهول مطلق نتواند بود و مجهول مطلق را طلب کردن، آب در غربال بیختن است و البته کسی که به دنبال چیزی می رود ناچار یک راه آشنانی با او به دست آورده است که از این راه به سوی او می رود تا بتواند به واقعیت و هویت او برسد و به کنه ذات او دست یابد و چیزی را که خواهد بجوید (1)((1): به تعبیر جناب مولوی در مثنوی: عاشق هر پیشه و هر مطلبی       حق بیالود اول کابین لبی )».

بالاخره اینکه انسان نسبت به یک چیزی جاهل مطلق باشد و به دنبال او راه برود و او را مورد قصدش قرار بدهد نمی شود، مگر اینکه بگوید که ما تمام جزئیات موجودات عالم را در قالب یک اصل کلی مثلا در آوریم و بر اساس آن اصل کلی نسبت به موجودات یک نحوه استدعایی داریم، اما وقتی برسیم به جزئیات، خوب البته، انسان به طرف چیزی حرکت می کند که او را چیزکی ادراک کرده باشد و از او یک خبر اجمالی داشته باشد که حرکت می کند تا از او به نحو تفصیل و مبسوط باخبر بشود که این را تعبیر می فرمایند به اینکه «طلبِ مجهول مطلق محال است». چیزی که برای انسان مطلقا مجهول است و انسان اصلا هیچ نحوه آشنایی و آگاهی به او ندارد و این را بخواهد طلبش کند و به دنبال یک چنین چیزی بگردد محال است. محال هم هست که بگوید که ما حالا دنبال یک چیزی می گردیم، اما خودمان هم نمی دانیم که اصلا آن چیز چی هست! حالا الان این حرف برای شما در طی زندگی شما سؤالاتی پیش می آورد که چه بسا از چیزهایی مطلقا خبر نداشتیم و برای ما پیش آمده که به او دست یافتیم و چه بسا از چیزهایی خبر داشتیم و طلب می کردیم و به او دست پیدا نکردیم؛ قضیۀ دومش مشکل نیست، برای اینکه انسان هر چیزی را که طلب می کند به آن آگاهی دارد. حالا قضیۀ دوم این است که آگاهی داشت و طلب کرد، منتها نتوانست به مطلوب دست پیدا کند. طلب کردن غیر از دست پیدا کردن به واقع است؛ چه بسا چیزی را انسان بخواهد و نسبت به او شناخت داشته باشد، اما نتواند که به آن دست پیدا کند، آن مهم نیست. اما چه بسا چیزهایی را انسان اصلا نسبت به او هیچ نحوه آگاهی و شناختی نداشت و برای او حاصل شده است که حالا در آنگونه موارد مثلا بگوییم که نه اینکه از باب اینکه نمی دانست و طلب کرد برای او حاصل شده است، بلکه یک دستی در عالم غیب مثلا به صورت باطنی این مطلوب را به دست انسان رساند در حالی که انسان هیچ گونه از او آگاهی نداشت. تحفه های الهی و غیبی که به انسان می رسد و انسان نه آنها را می شناخت و نه دنبالش بود و نه بدان آگاهی داست، اما ناخودآگاه می بیند حقایقی به او داده می شود، اینجا در حقیقت چیزی را به انسان بخشوده اند و حال اینکه خودش از آن شیء بی خبر بود، اما اگر خودش بخواهد یک چیزی را که اصلا نسبت به او هیچ گونه شناخت و آگاهی و قصد ندارد ولو به نحو بسیار باریکی هم از او بی اطلاعِ محض باشد، اگر بخواهیم بگوییم این شخص آن را قصد کند که به این مقصود برسد، این نمی شود. این حالا ظاهر است، چه بسا انسان چیزهایی را در درون خودش و در نهانخانۀ سرّش او را چیزکی دیده باشد و یا مثلا شنیده باشد، و در عوالم وجودی از کانال وجودی اش خوانده باشد و به دنبال او باشد و خودش هم نداند که چه می خواهد، یعنی در یک مرتبۀ نازلتری که قرار می گیرد و می خواهد تصور بکند که چه می خواهد خبر ندارد. حالا شبیه آن روایتی که از امام صادق علیه الصلوة و السلام هست، آنها خیلی رقیق است؛ که طرف به حضرت عرض می کند که آقا جان، ما گاهی ناراحت می شویم و هر چه فکر می کنیم منشأ ناراحتی مان چیست و چه چیز را می خواهیم که به آن نمی توانیم برسیم، فکر می کنیم مثلا زندگی کم داریم، کسی، ناراحتی ای، مشکلی و ... ، می بینیم هیچ چیز نیست، اما بیخود بیخود می بینیم قلبمان گرفته است، از هیچ چیز هم به ظاهر خبر نداریم و علتش را هم هر چه کنجکاوی می کنیم پیدا نمی کنیم، اما گرفته ایم و در قبضیم.

حضرت حالا چه بسا مطابق با حال آن آقا (آن شخص) جواب داده باشد، که بعید هم نیست همین باشد و فرمودند که در همین لحظه در یک گوشه ای از عالم، به یکی از بندگان خدا یا به یکی از مؤمنین یا مخلصین، دردی یا مشکلی یا رنجی رسیده است و ایشان استغاثه می کند به درگاه الهی و هیچ کس را هم ندارد که به او کمک برساند و لذا جان شما از درد او و ناراحتی او باخبر می شود و در قبض می افتد و در ناراحتی می افتید، شما هم در حقیقیت برای ایشان ناراحت هستید، اما خودتان خبر ندارید! اینها دیگر روابط بسیار بسیار ریز و باریک در نظام هستی هست. کار افراد و اشخاص و خواندن این روابط، عادی نیست، چه بسا در درون خودمان نسبت به خیلی چیزها که خبر نداریم، برای ما حاصل می شود و چه بسا ناراحت هم باشیم که من این را نمی خواستم، چرا و به چه دلیل برای من پیش آمده است؟ می بینید نه، در آن مرتبۀ بالاتر و نهان تر و غیب تر، آن را خواسته بودیم! می خواستیم، برای ما حاصل شد. منتها الان با دقت به ظاهر می نگریم می بینیم نه، از خود ما نبود، برای ما حاصل شده است، برای ما مثلا حاصل کرده اند، در دست ما نبود‍، و حال اینکه نه، ما خودمان آن را خواسته بودیم! خیلی پیچیده ایم! خیلی! خواسته های ما و مقصود و مطلوب ما خیلی ظریف است؛ گاهی خیلی چیزها می خواهیم و به ظاهر از خودمان جستجو می کنیم و چیزی از آثار آن خواستن را نمی بینیم! و خیلی چیزها را در باطن نمی خواهیم و در ظاهر ابراز می کنیم که می خواهیم، منتها به آن دست پیدا نمی کنیم و خیال می کنیم که چرا آدم چیزی را که می خواهد به آن دست پیدا نمی کند؟! و حال اینکه یک مرحلۀ قوی تر و بالاتر که می رود می بیند که نه، نمی خواست، یعنی خودش آن مطلوب را و آن شیء را نمی خواست! و لذا بر اساس آن عدمِ طلب باطنی اش، آن مطلوب برایش حاصل نشده است! این ها هم هست! اما به نحو متعارف الان، ابتدای راه:

«به عبارت دیگر هیچ کس طالب مجهول مطلق نتواند بود که مجهول مطلق را طلب کردن، آب در غربال بیختن است»، یعنی بی فایده است. خوب، این، یک راه ابتدایی می خواهد برای رسیدن به شیء، تا به راه بیفتد و به نحو تفصیل آن را ادراکش بفرماید.

ما از قوس صعود به مطابق آنچه که در قوس نزول تنزل پیدا کرده ایم، چون بین قوس صعود و قوس نزول مشابهت است، یک نحوه آشنایی بسیار رقیقی از قوس صعود در قوس نزول یافته ایم و داریم، و الان دیگر در قوس صعود به راه افتادیم که به نحو تفصیل، آن را برای خودمان حاصل کنیم که در حقیقت قوس صعود، تفصیل و تشریح آن است که در قوس نزول یافته ایم و گرفتیم. منتها حالا آنچه که در قوس صعود حاصل می شود به مطابق کانال وجودی خودمان حاصل می شود؛ مثل اینکه فرض یک کسی، یک عالِمی یا یک کسی را دیده باشد و از او یک حقیقت و یک سرّی را ادراک کرده باشد. خوب، آن موقع که از او ادراک می کند، یک راه شناختی برایش پیدا می شود، برای اینکه خودش به طرف آن مطلوب حرکت کند. آن موقع که از دیگری به نحو اجمال می گیرد می بینید که خیلی پاک و خیلی تطهیر شده است، چون مال خودش نیست! آن، راه اجمالی اش! وقتی راه تفصیلی را می خواهد طی کند که دیگر از این به بعد به استعدادش است، به کوشش است، به مطالعات اوست، به زحمت کشیدن است، به استاد داشتن است، به حرف شنیدن است، به سیر و سلوک کردن است و ... . دیگر اینجا مطابق با کانال وجودی خودش در قوس صعود اینها را به دست می آورد و کانال وجودی اش هر رنگی که داشته باشد آن حقایق پیاده شده در این کانالش به مطابق آن رنگِ کانالِ وجودی اش برای او تجلی می کند که آن اطلاعات اولیۀ بسیار راه باریک از مطلوب، همیشه سالم است که با سرّش و با ظاهرش و با ادراک متعارفش آن را می یابد، اما بعد وقتی که می خواهد به ادراک تفصیلی اش برسد آنجا دیگر مطابق با کانال وجودی خودش پیاده می شود. (مثلا) یک مقصودی دارد تحت عنوان فرزند دار شدن، و این طلبش است که اجمالی است، به طرفش راه می افتد، ازدواج کند و چه و چه تا فرزند پیدا کند. از این به بعد دیگر راه تفصیل به مطابق کانالِ وجودی خودش پیاده می شود و لذا نوعا علم اجمالی ها صاف است، وقتی انسان می خواهد به تفصیل و تشریح آن اجمال دست پیدا کند، به مطابق کانال وجودی خودش آن تفصیل پیاده می شود و لذا رنگ هم می گیرد و رنگ های گوناگون می گیرد. چه بسا آنچه را که به علم اجمالی ادراک کرده بود خیلی صاف است، بعد که می خواهد با علم تفصیلی ادراک بکند و تشریحش بکند، حالا باید پیاده بشود، تفصیل بشود و اینجا رنگ می گیرد مطابق با کانال وجودی افراد و اشخاص. به خصوص قوس صعود که مرحلۀ تکامل هر موجودی است، به طرف کمالاتی که استعداد نهفتۀ در آن موجود، آن کمالات را استدعای وجودی دارد؛ مثل اینکه تخم مرغ آن استعداد وجودی اش و کانال وجودی اش استدعای جوجه و مرغ شدن را دارد، تخم اردک آنطور، تخم کبک آنطور، تخم مار اینطور، تخم مثلا فرض بفرمایید غاز طور دیگر، و می بینید که همه در علم اجمالی با همدیگر شریک اند و می خواهند به طرف یک مقصودی بروند، اما وقتی که این علم اجمالی می آید پیاده می شود، مطابق با کانالِ وجودیِ هر تخمی رنگ خاص به خودش را می گیرد. حالا بسته به این است که در چه محیطی بزرگ بشود، چه غذاهایی را بخورد، چه افکاری را داشته باشد که این دیگر خیلی انسان ساز و کارساز است. هر موجودی اینطوری است، اما بالاخره باید به طرف چیزی که حرکت می کند، یعنی خودش مقصودش قرار می دهد و آن شیء را طلب می کند، یک چیزکی از او اطلاع داشته باشد. البته خیلی از چیزها برای انسان حاصل می شود بدون اینکه اصلا انسان او را طلبش کرده باشد! آن هست! آن نیاز نیست! که یک کسی بگوید ما که این را نمی دانستیم چطور برای ما حاصل شده است! خوب، آن خیلی خوب، بحث بفرمایید، چرا حاصل شده است، «چرا» دارد، اما این مسئله نقض این اصل نمی کند. اصل این است که هر کسی هر مقصودی را که به دنبالش حرکت می کند این مقصودش نمی تواند مجهول باشد و ایشان طلبش کند! یعنی مجهول مطلق؛ هم مجهول به نحو تفصیل و هم مجهول به نحو اجمال. اصلا اجمالا چیزکی هم از او اطلاع نداشته باشد این نمی شود! بعد طلبش کند راه ندارد! اما آن طوری شاید! خیلی از چیزها را اصلا ما نه طلبش کردیم و نه می خواستیم و برای ما حاصل شده است. خیلی از چیزها را اصلا نمی خواستیم و برای ما حاصل شده است! آن ها البته! اما چرا حاصل شده، دیگر حالا آن هم یک پله بالاتر بروند، بگویند که بله، شما در مرتبۀ ظاهر هر چه فکر می کنی که این را می خواستی یا نه، می گویی نه. مثلا ما که فقیری را نخواستیم، چرا برای ما فقیری آمده است؟ حالا اگر یک مقداری ما را بشکافند و آن بطون وجودی ما را ظهور بدهند و بگویند شما در مرتبۀ ظاهر نازله تان یک چنین چیزی را نمی خواستید، اما از آن مرتبۀ عالی تان می خواستید، آنجاها خبرهایی است! خیلی هم هست! که حالا باید بحث شود که انسان چه موجودی است که در یک مرتبه ای نگاه می کند می بیند این شیء را نمی خواهد، در یک مرتبه ای بالاتر می بیند می خواهد و اصلا دو تا طلب معکوس است، متضاد است، تناقض دارد. در مرتبۀ بالاترش خواسته بود که به او دادند و در مرتبۀ نازله اش نمی خواست! حتی دعا هم می کرد که برایش درست نشود، اما در مرتبۀ عالیه می خواست که برایش درست بشود. اینها دیگر خیلی عجیب است. نفس بر اثر سعۀ وجودی اش کاری می کند که می شود در مراتب گوناگون، متضادها را طلب کند. این، خیلی حرف است، این ها حلش کار آسانی نیست. حرف زدن آسان، اما به سرّ و به حقیقتش رسیدن دشوار!

ادامۀ درس: «در آن پیشه و اندیشه ای که دارد، تا در آغاز کار از آن بویی نبرده باشد محال است که به سمت او حرکت کند».

یعنی خودش بخواهد به طرفش برود.

ادامۀ درس: «و تا جهت و غرض و مقصود حرکت معلوم نشد انسان به راه نمی افتد».

حالا بعد از این عبارت را نگاه بفرمایید که می فرماید شما دوستان  که الان راه افتادید به طرف این منزلتان (که آن موقع این بخش های درس معرفت نفس در منزل حضرت آقا برقرار می شد)، برای چه مثلا تا اینجا آمده اید؟ در جواب می فرمایید خوب ما برای تحصیل علم آمده ایم. معلوم می شود اول علم را تصور کرده، تحصیل را تصور کرده و خواست که این علم برایش حاصل شود، به نحو اجمال؛ چون با یک خواستن اولیه که مطلوب به نحو مفصل برای انسان ایجاد نمی شود که! خوب بعد باید به راه بیفتد و به طرف آن مقصود حرکت کند که تا آن مطلوب را به نحو تفصیل برای خودش ایجاد کند. که اگر از شما بپرسند برای چه جمع شدید و برای چه آمدید و چه می خواهید، اینطوری معنا ندارد که بگویید نمی دانم و یا در جواب بگویید برای هیچ، نمی شود! مسلما قسم دوم نیست و همان قسم اول است که اول یک تصوری اجمالا از تحصیل و از علم کردید که بعد به راهش افتادید که به طور تفصیل او را برای خودتان ایجاد کنید.

ادامۀ درس: «و همان قسم اول است که چیزکی ادراک کردید و تصور نموده اید و برای رسیدن به حقیقت و کُنه آن آمده اید».

که علم تفصیلی بیش از علم اجمالی، البته مزه و لذت دارد، و لذا در مورد حق سبحانه و تعالی هم درست است که علم اجمالی به ذات خودش دارد، همان علم اجمالی به ذاتش عین علم به ماسوایش است، اما نسبت به ماسوایش می فرمایند که هم علم اجمالی دارد و هم علم تفصیلی. آن وقت آن علم تفصیلی اش است که لذت آور است که «یُحِبُّهُم وَ یُحِبّونَهُ»؛ که آنکه دوست دارد: فَأحبَبتُ أن اُعرَف، یعنی فَأحبَبتُ أن اُعرَفَ تفصیلاً! و الا فَأحبَبتُ أن اُعرَف اجمالاً که هست. «فَأحبَبتُ»: که فرمود من دوست دارم که خودم را آشکار کنم. خودش را آشکار کرد اجمالا، اما بهتر این است که آشکار بشود تفصیلا، که آن یک لذت و یک حساب دیگری دارد.

الان شما خطاطی را مثلا یاد گرفتید یا نقاشی را یاد گرفتید. اجمالا از اینکه می دانید نقاش هستید، می بینید این شما را لذت نمی دهد، اما دست به قلم بفرماید و چند سطری بنویسد یا یک صفحه ای را که نقاشی کرد، حالا آن صفت نقاشی اش از اجمال به تفصیل آمده و حالا می بینی خودش لذت می برد، دیگران هم لذت می برند. همیشه تفصیل را صفایی است که اجمال آن صفا را ندارد: «فَأحبَبتُ أن اُعرَف». و لذا فرمود که عوالم وجودی همه به منزلۀ شرحِ اجمال وجود است، این یک وجود، این یک حقیقت باز که می شود، اینقدر کثرات تحقق پیدا می کند و اینقدر لذت آور می شود و عرض کردم اکثر لذت، لذتی که محسوس باشد و خیلی شریف باشد در تفصیل است، در اجمال آنطور لذت خوابیده نیست.

ادامۀ درس: «خلاصه هر کسی خواسته ای اجمالی دارد و در پی تحصیل تفصیل آن می رود و این مطلب اختصاص به انسان ندارد، بلکه حیوانات نیز در این جهت با انسان شریک اند و هر کس خواهان هر چه هست به سوی او می رود و آنچه را اندیشیده طلب می کند».

وگرنه اگر هیچ اطلاعی از آن شیء نداشته باشد که به دنبالش راه نمی افتد.

ادامۀ درس:«و آنچه را اندیشیده طلب می کند، تا خواهان که باشد و خواسته چه باشد؟»

دیگر خیلی سنگین است، خیلی حرف است! تا چه بخواهد؟ تا که را بخواهد؟ تا خواهان که باشد و خواسته چه باشد؟ تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟ به چه باشد؟ خیلی سنگین است!

ادامۀ درس: «ای بسا کس رفته تا شام و عراق           او ندیده هیچ جز کفر و نفاق»

همین را می خواسته دیگر!

ادامۀ درس: «و ای بسا کس رفته تا هند و هَری          او ندیده جز مگر بیع و شری»

و یکی مثلا فرض سفر می کند به یک جایی، فقط برای اینکه برود تجارت بکند. او حالا که برگشته می بینی از تمام تُجّار آنجا خبر دارد که آنها چطوری اند، این چطوری است، آن چطوری است! چرا؟ چون اصلا او مقصودش همین بود. شما اگر یک پرده ای داشته باشید و در این پرده پنجاه جور رنگ باشد و بگویید که من فقط می خواهم رنگ های سبز این پرده را ببینم، با اینکه 49 جور رنگ دیگر هم در کنارش جور و واجور هست، اما او وقتی که نگاه می کند مثل این است که تمام سبزها را جلوی چشمش تصور می دهی. دوباره اراده اش را برگرداند و بگوید نه ما فقط می خواهیم رنگ های قرمز این پرده را نگاه کنیم، می بینی کأنه تمام مطلوبش همین قرمز شده است. تا چه بخواهد بالاخره! که را بخواهد و چه بخواهد؟! حالا این رفته تا هند و هَری، چون مقصودش و قصدش این بود که برود تجارت کند که او ندیده هیچ جز بیع و شری؛ فقط خرید و فروش دیده، کاری ندیده غیر از این که! اینطوری نیست که در هند و هَری فقط خرید و فروش می کردند که! هزار جور کار دیگر هم بود، منتها ایشان این یکی را دنبال کرده است.

ادامۀ درس: «و ای بسا کس رفته ترکستان و چین       او ندیده هیچ جز مکر و کمین»

این هم یک جور! این خواسته اش اینطوری بود، اینطوری دیگر! حالا یک نفر جاسوس می آید وارد یک کشور می شود، او خیال می کند تمام مردمی که دارند در خیابان راه می روند نکند اینها جاسوس باشند، نکند آن یکی متوجه من باشد، نکند او دنبال من باشد، اینطوری می بیند دیگر! اما من و تویی که اصلا به فکر جاسوسی نیستیم همه در خیابان راحت هم می رویم. حالا یکی اسلحه به کمرش گرفته و خیال می کند که همۀ مردم کوچه و خیابان که دارند می روند نکند به کمرشان اسلحه باشد. نکند اینها دنبال من باشند و می خواهند مرا بزنند. این است دیگر! خواسته اش چیست و در فکر چه هست، در چه مسیری است؟ در چه فکری است و ... .

جناب بابا طاهر در دوبیتی اش دارد که :

 

                به دل نقش جمالت در نشی یار                  خیال خط و خالت در نشی یار

                مژه کردم به گِرد دیده پرچین                       که خوریجه خیالت در نشی یار

 

که مبادا خیالت از اینجا در برود، آن نقشتان، جمالتان، اینطوری است دیگر! یکی هم این است؛ که الهی شکرت که دیدۀ جهان بین ندارم؛ هُو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن! این هم یک طور است! یک حرفی است! تا همانی که بالا فرمودند که تا که را بخواهی، تا چه چیزی خواستۀ انسان باشد!

ادامۀ درس: «طالب هر چیز ای یار رشید      جز همان چیزی که می جوید ندید»

اصلا همه اش همان را می بیند.

ادامۀ درس: «چون ندارد مُدرَکی جز رنگ و بو                    جملۀ اقلیم ها را گو بجو

                   گاو در بغداد آید ناگهان                               بگذرد از این سران تا آن سران

                   از همه عیش و خوشی ها و مزه                  او نبیند غیر قشر خربزه»

بالاخره ایشان این را می خواهد دیگر!

ادامۀ درس: «گه بود افتاده در ره یا حشیش                        لایق سیران گاوی یا خَریش»

تا مقصود چه باشد و انسان چه چیزی را بخواهد! سبحان الله! خیلی حرف خوابیده است! اویس قرن است دیگر! می خواهد! نمی دانیم! اویس قرن پیغمبر را دیده؟ نه! از او دستورالعمل گرفته؟ نه! سیر و سلوک پیش پیغمبر داشت؟ اصلا! هیچ! می خواهد آن را دیگر! هیچ در طول عمرش اصلا جمال نورانی ظاهری جناب رسول الله را مشاهده نکرده بود! نکند! می خواهدش! خواسته اش این است! این هم یک جور، این هم یک حال! این هم یک اصل!

ادامۀ درس: «پس بنا بر آنچه گفته ایم هیچ کس طالب مجهول مطلق نتواند بود».

طالب، یعنی خودش بخواهد. یک چیزی را بخواهد که اصلا از آن اطلاعی ندارد. عرض کردیم حالا یک وقتی برایش یک چیزهایی حاصل شده، آن دیگر دستش نیست! چه بسا انسان گاهی می خوابد و از خواب بیدار می شود، چیزهایی را می بیند که اصلا، سبحان الله، نه در طول عمرش به فکر یک چنین صورتی افتاد، نه به فکر یک چنین مطلبی بود! خوب این از کجا آمده؟! حالا این قوۀ خیال رفته کجاها ارتباط برقرار کرده و در این مسیر ارتباطش با حقایق نظام هستی، چگونه این صورت ها را به همدیگر در آورده، حس مشترک به هم دوخت و دوز کرده و گرفته و تحویل شخص داده است؟ این هم فرمایشی است! هست البته! اینها فراوان پیش می آید! و به خصوص اصلی در «انسان در عرف عرفان» داریم که عارف فقط تنها کاری که می تواند بکند این است که زمینۀ حالاتش را فراهم بکند. از آن به بعد ناخودآگاه حال چه دست می دهد و در آن حال چه حقایق و چه اسراری و چه اشکال و صوری را باید به او نشان بدهند، آن دیگر دست خودش نیست!

ادامۀ درس: «یعنی بدون اینکه مطلوب خود را به وجه اجمال تصور کرده باشد آن را طلب نتواند کرد».

اجمالا باید بداند و بعد برود تا تفصیلا بدست بیاورد.

ادامۀ درس: «و این مطلب که طلبِ مجهول مطلق محال است، خود اصلی است که باید بر اصول گذشته افزود شود».

که خیلی شریف است.

ادامۀ درس: «بلی این حرف نقش هر خیال است         که نادانسته را جستن محال است»

که طلب مجهول مطلق محال است.

ادامۀ درس: «و اکنون که در آغاز سیر علمی و سلوک نفسانی هستیم، در پیرامون این مطلب به همین اندازه اکتفا می کنیم و تا چون هنگام شرح و بسط آن فرا رسد به تفصیل وارد در بحث می شویم و به بیان آن می پردازیم. در اینجا باید اندیشه کرد ...».

حالا این یک سطری را که الان دارند مطرح می فرمایند عزیزان من، زود باید در برویم، راهی نداریم، فهم و ادراکش کار مشکلی است، اما خیلی سنگین است که انسان هر چیزی را که می خواهد، اول او را طلب اجمالی می کند، بعد به دنبالش راه می افتد که تا تفصیلا بدست بیاورد.

اجمالا می داند که قم رفتن و درس خواندن خیلی خوب است، مشتاق می شود، شوق پیدا می کند و علاقه؛ بعد به راه می افتد به طرف قم، که آقا شنیدم که درس خواندن در آنجا خیلی خوب است، می خواهیم برویم آنجا، بعد می رود تا یک سال، پنج سال، ده سال، بیست سال، به مطابق حالش، استعدادش و می بنیی می خواند تا به تفصیل به دست بیاورد. اول علم اجمالی به مطلوب است، سپس به آن مطلوب علم تفصیلی پیدا کردن است و هکذا. اما این سؤالی که الان مطرح  است:

ادامۀ درس: «در اینجا باید اندیشه کرد که چگونه این تصور اجمالی برای انسان پیش می آید و به چه راهی همین راه باریک و تصور اجمالی به مقصودش را به دست می آورد و پس از آنکه در طلب آن کوشش می کند چگونه از راه کوشش می یابد؟ یابنده کیست و دارنده ای که دهنده هست کیست و نحوۀ گرفتن آن و دادن این چگونه است؟»

اینها خیلی سنگین است، بخصوص آن تصور اجمالی چگونه ناگهانی پیش می آید؟ خیلی از مواقع است که انسان ناخودآگاه همینطور نشسته است می بیند ذهنش به یک چیزی منتقل می شود و بعد به دنبالش که راه می افتد می گوید عجب! بعد ما نوعا تعبیر می کنیم که ناخودآگاه نشسته بودم به ذهنم رسید که بریم دنبالش و ... ، و بلند می شود و می رود و بعد می بیند عجب عمیق بود، عجب حقیقت داشت، ای لاإله إلا الله! چقدر خوب شد ناگهانی به ذهنم آمد! آقا شما چطوری شده به اینجا رسیدید؟ برای من ناگهانی به ذهنم رسید!

ما با یک کلمۀ «ناگهانی» در می رویم. آن «به ذهنم رسید» و «ناگهانی»، علم اجمالی است، بعد به راه می افتد که می رود به واقعش و تفصیلا پیدا می کند. آن می شود علم تفصیلی.

نحوۀ حصول علم اجمالی چطور است؟ چگونه علم اجمالی به مقصود پیدا می کنیم؟ حالا یک وقتی به انسان جایی را می گویند، تعریف می کنند برای انسان، آقا چطور شده به این شهر آمدی؟ به اینجا آمدی، به این حوزه آمدی و ... ؟ بله یکی از دوستان برای ما تعریف کرد، ما هم آمدیم و تحقیق کردیم دیدیم که نه، خوب است و راه افتادیم و آمدیم. خوب، یک وقتی از این طرف، از آن طرف، یا کتابی را خوانده بودم، کتابی را مطالعه می کردم نوشته فلان جا یک زیارتگاه خوبی است، گفتیم خیلی خوب، برویم آنجا، خوب این علم اجمالی انسان از راه مطالعه به دست آمده، یا از راه گفت و شنود با دوستان و مشورت مثلا و ... ، از اینها بدست آمده است. اما خیلی از مواقع هست که انسان همینطور ناخودآگاه نشسته و مشغول یک کاری است و در فضای این نیست، مشغول یک کاری است، دارد مطالعه ای می کند اصلا، ربطی به مطلبی که به ذهنش آمده ندارد. ناخودآگاه ذهنش منتقل می شود به یک نکته ای، و بلند می شود و به دنبال او راه می افتد. اینجا الان علم اجمالی به آن مطلوب پیدا کرد، بعد هم به طرفش راه افتاد تفصیلا؛ که می شود علم تفصیلی. عرض کردم ما فقط در علم اجمالی به یک کلمۀ «ناگهانی»، «ناخودآگاه» تعبیر می کنیم که ناگهانی و یا ناخودآگاه به ذهنم رسیده است، اما از این لفظ ناخودآگاه و ناگهانی چه می خواهیم؟ چه کسی القاء کرده است؟ چه می شود؟ بخصوص وقتی می روی به وادیِ دل، آنجا خیلی ظریف است. باز فکر، آن هم البته ظریف است، اما دل خیلی ظریف است! یک مدتی مثلا ناخودآگاه یک فردی را دوست می دارد! ای خدا! این چیست؟ او را می خواهدش! نمی دانم! اینطور است! یک رفیقی را، یک آقایی را، یک شخصی را، یک چیزی را، می خواهدش، دوستش می دارد! یکی را هم نخیر، دوست ندارد، نمی خواهدش، طلبش نمی کند! هر چه برایش از کمالاتش بگویی، از شئونش بگویی، هیچ نمی خواهد، نمی خواهد دیگر، چه کارش کنیم؟ با اینکه وقتی این تعریف ها را برای یکی دیگر می کنیم می بینیم او خیلی تشنه اش می شود، اما این یکی نخیر! اصلا می گوید نمی خواهم! یکی را می بیند انگار که از بیست سال قبل با هم آشنا بودند، می شناختش، از بس که یکدفعه دوستش پیدا می کند! این طلب های اینطوری چگونه است؟ اینها از کجاها حاصل می شود؟ خیلی رقیق است، بخصوص کار دل بسیار رقیق است. شاید سالیانی با افرادی، اشخاصی، دوست، آشنا، رفت، آمد، فلان، اما نه، دل نمی گیرد، بالاخره دل نمی خورد، بعد ناخودآگاه یکی خوب خورده، اصلا می خواهدش، می خواهد ببیندش، بیخود بهانه می کند، می خواهد او را نگاه کند، ببیند، اینها هم هست. از اینها فراوان است، دیگر خیلی در تاریخ از اینگونه نقل های جزئی و اینها هست ناخودآگاه. به خصوص خواب هایی که برای افراد و اشخاص پیش می آید؛ اصلا به ذهنش نبود که مثلا فردا کسی در این شهر در فلان خیابان در آنجا نمایان بشود، او امشب خواب می بیند که بله فلانی اهل فلان کشور، اهل فلان جا، آن یکی را در فلان جا دیده، آنجا خوابش را دیده است و صبح بلند می شود و می گوید فلانی که در فلان استان است، در فلان شهر است، ایشان اینجا مثلا آمل، فلان کوچه، فلان خیابان است. فردا راه می افتد و اتفاقا او را دم دکانشان می بیند، تعجب می کند که تو اینجا چرا هستی! می گوید ما مثلا از دیشب، کی، از آنجا راه افتادیم آمدیم. سبحان الله! حالا به او بگویی که شما دیشب چطوری شده به اینجا آمدی؟ می گوید هیچی، در خانه نشسته بودیم، ساعت ده دوازده شب، با زن و فرزند صحبت پیش آمد گفتند چطور است فردا فلان جا برویم، (گفتیم) خیلی خوب است برویم. این شخص هم اینجا دارد خوابش را می بیند و او آنجا نشسته دارد اراده اش را می کند! و چه بسا گاهی این یکی القاء می کند قلباً به جان آن یکی؛ که آن یکی تصمیمش را می گیرد و هر دو تا هم بی خبر! او می گوید که بله ناخودآگاه من دیشب نصف شب از خواب بلند شدم گفتم چه خوب است من دلم برای فلانی تنگ شده، برویم آنجا! چطور است؟ خوب است! ایشان هم این شهر است و اصلا به فکر ایشان هم نبود، اما در همان لحظه دارد خواب ایشان را می بیند که فلان جا ایشان را دیده است. معلوم است که این فرد او را احضارش کرده که تو بیا، و او هم احضار شده و آمده و این هم فردا که ناخودآگاه می رود می بیند سبحان الله، من اصلا باورم نمی شد شما فلان جا باشید و من اینجا، الان این وقت روز، امروز مثلا، شما اصلا اینجا نباید بودی! پیدا کردیم یعنی چه؟ هست! و از اینها نه یکی و دو تا و صد تا! چقدر در بین ما شبانه روز همین حرف ها هست، منتها ما از کنارش به راحتی می گذریم دیگر! به یک کلمۀ ناخودآگاه و ناگهانی و ... ! بله همینطوری و می گذریم. اینطوری نیست! خبرهایی هست و خیلی هم عجیب است!

مطلبی را آدم دلش می خواهد، آیه ای را، حدیثی را، یک موضوعی را، مطلب شریف علمی ای را، این را دلش می خواهد بداند. سبحان الله! او اراده می کند که مثلا فلانی اگر این مطلب را از او سؤال کنیم می داند و ان شاءالله به ما بگوید. در همین لحظه که دارد به ایشان القاء می کند، خوب طلبش رفته به ذهن آن آقا هم در همین لحظه، یا در خوابش یا در بیداری اش یا در تمثلش مطلوب این آقا را به او القاء می کنند، القائات سُبّوحی می شود، به او القاء می کنند، بعد ایشان زنگ می زند که راجع به فلان آیه و ... ، شما مطلبی چیزی داری؟ می گوید بله من اتفاقا همین دیشب این مطلب به ذهنم رسیده یا همین الان مثلا پنج دقیقه قبل، قبل از اینکه شما زنگ بزنید این مطلب به ذهنم رسیده، تا حالا خودم هم نمی دانستم! عجب! معلوم می شود این از آنجا خواسته و آن یکی و از آن بالا القاء شده و ... ! چه تعبیر کنیم؟! دیگر به اینجا و آنجا و بالا و اینها باید تعبیر کنیم! چه کنیم که به آن وحدت حقّۀ توحید صمدی هم ضربه نزنیم، آن وحدت حقه سر جایش باقی بماند در همه جا! و خودش خودش باشد و دیگر غیری راه پیدا نکند! بله، هست و خیلی چیزها هست! و چقدر می توانیم اینطوری همدیگر را کمک کنیم ان شاءالله. بله ان شاء الله. این آیه را دوست دارم، خیلی خوب است، بفهمم، خوب ان شاءالله دعا کنیم برای دوستان ما، برای شبشان، روزشان، بیداری شان، نمازشان، خلوتشان، تا یک چیزی القاء بشود ان شاء الله، که به ما بگویند. بعد می بینیم ناخودآگاه القاء شده و می گویند.

هست اینطوری، فراوان! دیگر دار دار حقیقت است، دار دار وجود است، یکپارچه ادراک و شعور است.

ادامۀ درس: «که چگونه این تصور اجمالی برای انسان پیش می آید؟»

راه هایش مختلف است، راه های غیر مرئی که خیلی ماشاءالله زیاد است. بعضی از بزرگان ما، در تاریخ دارد، که برای فهم حقایقشان جان های ساذِجی (بی ریا) را گیر می آوردند، خیلی جان های پاک، پاک، پاک! مثل اینکه شما می خواهید فرض از اینجا به یک نقطۀ بسیار دوری نگاه بفرمایید، می گویید بد نیست برویم یک دوربین بخریم. یا مثلا یک چیزی که آن شیء را بتوانیم از دور نگاه کنیم. دوربین وسیله است منتها زلالی است که می نمایاند. گاهی بعضی از بزرگان ما می دیدی که می گشتند در بین این افراد، اشخاص، مردم، اجتماع، و افرادی که خیلی صاف، خیلی پاک و خیلی رقیق بودند، جان آنها را واسطه قرار می دادند برای فهم حقایق نظام هستی. اینگونه چیزها هم هست. مثلا واسطۀ یکی از اساتید و بزرگان، یک کارگر خیلی خیلی ساده و بی غل و غش که هیچ چیز در درون نداشت، بود که واسطۀ گرفتن حقایقش، آن آقا بود. خود آن آقا به فرض در فلان شهر مثلا مشهد بود (به عنوان مثال)، و آن آقای دیگری مثلا در اهواز بود و مشغول کارگری خودش و مشغول زندگی خودش. اما این آقا از کانال وجودی او، حقایق را می گرفت. او آینه اش است ولو آینه خودش هم خبر نداشته باشد. نداشته باشد! عالَم است دیگر! از کجاها آدم می تواند به چه جهت، چه حقایق بگیرد؟ نمی دانم!

به عرض رساندم یک وقتی یکی از بزرگان در منزلشان بنا بود که یک درختی یا یک نهالی را بزنند، گفتند این را بزنید تا سر جای شما یک چیزی مثلا یک خانه ای یا یک اتاقی چیزی درست کنیم. یکی از بندگان خدا سردرد داشت، رفت پیش آن درخت و گفت درخت! اگر سردرد مرا خوب بکنی من کاری می کنم که تو را نزنند، و خوب شد! و بالاخره جزع و فزع کرد که آن درخت را نزنند. هست! چه می دانیم چیست! حالا نمی گویم الان ما باید کارهای خودمان را به اینگونه کارها منحصر کنیم! خوب هست! عالم است! حالا چرا فرض مثلا یک درخت برای شفای انسان زحمت نکشد در نظام هستی؟ آن هم نبات است. حالا چرا یک گل گاو زبانی مثلا بتواند سردردی را خوب کند اما یک درخت چرا نکند؟ انسان، عالم، همه، توحید قوی که بشود خیلی حقایق مطرح می شود.

غرض؛ راه اجمالی با تصور اجمالی به مطلوب چطور حاصل می شود؟ اینها خیلی راه های باریک و عجیبی دارد. خیلی پیش آمده برای ما، همین کلاسی که الان شما هستید، اینقدر ما در این دور و اطراف خودمان مواردی هست که مثلا فردی بعد از چندین ماه، چندین سال متوجه شده یک کلاسی هست، اما یکی می بینی از کجاها خبردار شده، آمده رفته، نوار گرفته، رسیده، چشیده، چه شده! هست دیگر، چه می شود کرد! تا یار که را خواهد و میلش به که باشد؟ اینطوری می شود. سلمان حساب دیگری دارد، اباذر حساب دیگری دارد، اویس حساب دیگری دارد، و دیگران و دیگران ... .

بسیار خوب، باز هم طوری حرف نزنیم که پس پسکی شما را سقوط ندهیم؛ از فردا بگویید که پس دیگر بحث و درس و مطالعه و اینها همه را باید بگذاریم کنار و برویم! آن هم نه باز! باید همه چیز باشد آقا، باید سر جایش باشد، نمی شود عجله کرد.

«چگونه این تصور اجمالی برای انسان پیش می آید و به چه راهی همین راه باریک و تصور اجمالیِ به مقصودش را به دست می آورد؟»

انسان خودش متوجه این هست یا نیست؟ یا اینها نوعا از القائات سُبّوحی پیش می آید؟

طرف، چندین راه داشت می توانست برای رسیدن به یک شهری برود، بله خوب این طرفی برویم چطور است؟ آن طرف برویم چطور است؟ آن راه را برویم چطور است؟ بله، این راه را می رویم. این راه را دل بهتر می گیرد و ناخودآگاه رفته و دیده آن مسیر عجب چیزهایی پیش آمده است. ای خدا! اگر امروز این طرف نمی آمدیم و آن طرف می رفتیم چه می شد؟ حیف نبود این چیزها از دستمان می رفت؟ چیست؟ بالاخره این مطلوب الان به تفصیل برایش حاصل شده است و ایشان هم آن موقع که می گفت دلم می خواهد این طرفی برویم مثل اینکه یک تصور اجمالی برایش پیش آمده است، این تصور اجمالی از کجا برایش پیش آمده که دل، اینطوری رغبت این طرف  را کرده است؟! عرض کردم حالا رابطۀ دل که با موجودات نظام هستی خیلی باریک است. چون قرار شد که ره دل، ره دور و ره باریک و ره تاریک باشد دیگر! بله، اینطوری است، خیلی باریک است، خیلی تاریک است. چیزها پیش می آید، چیزها می خواهند.

ادامۀ درس: «و پس از آنکه در طلب آن کوشش می کند چگونه از راه کوشش می یابد؟»

الان مثل اینکه می گوییم آقا ما می خواستیم تحصیل یاد بگیریم رفتیم به کلاس و گفته شد و ما هم یاد گرفتیم و حال اینکه از درس 19 تا درس 21 دیدیم که تمام اینها از دست ما گرفته شده، همه شده علت های معده! پس به ظاهر خیال می کنیم که راه رفتن ما اینطوری بود، درست هم هست، این هم یک راه مقدماتی بود، اما آن نحوۀ گرفتن، آن نحوۀ فهمیدن و ... ، عجیب است! الان همین لحظه ما داریم حرف می زنیم و شما عزیزان دم به دم می گویید بله، بله فهمیدیم،  متوجه شدیم، مطلب این است، لاإله إلا الله، و حال اینکه این گوینده، آن فهم و آن ادراک را و آن علم را به شما نداده است، گوینده فقط از زبانش همین صوت و الفاظ و عبارات در آمده، الفاظ و عبارات که علم نیست، اینها همه ماده و عرض است، صورت عرض است، لفظ عرض است، حروف عرض است، کلمات عرض است، تموّج هوا عرض است، برخوردش با پردۀ صماخ و گوش و مغز و اعصاب اینها همه عرض است، عرض که علم نیست، آن هم اینها همه ماده است، اما علم که ماده نیست، فهم و ادراک و شعور فوق ماده است، پس دم به دم الان همین لحظه داریم می گوییم و شما می شنوید، گوینده می گوید و ما می فهمیم، پس چه کسی دارد می فهمد؟ چه کسی دارد می فهماند؟ دهنده کیست؟ گیرنده کسیت؟

ادامۀ درس: «یابنده کیست و دارنده ای که دهنده هست کیست و نحوۀ گرفتن آن (یابنده) و دادن این (دهنده) چگونه است؟»

خیلی خوب، خیلی سنگین، حالا همین مقدار هم بگوییم خوب، علم موجود مجردی است باید از یک موجود مجردی به موجود مجردی القاء بشود، باز هم احساس می کند دارد وحدت عددی پیش می آید، کأنّه سه تا موجود مجرد جدای از همدیگر؛ مثل اینکه زید متاعی را دارد می فروشد به عمرو، فروشنده زید است، خریدار عمرو است، متاع شما هم شیء ثالث، اینجا هم گیرنده ما باشیم، موجود عقلی دهنده است، علم هم نحوۀ دادن آن، دهشش است، که پس سه چیز جدایند و وحدت عددی می شود، که اینطور صحیح نیست.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs 

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/10/06


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان - خانم امینی

    با سلام و خسته نباشید خدمت شما بزرگواران
    واقعا بابت متن های پیاده شده معرفت ازتون تشکر می کنم.
    اجرتان با حضرت زهرا
    انشاالله خدا دهد که باز ما را هم بهره مند بسازید