بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 136 (درس سی و یکم)

 

نکتۀ مهم که در این درس فرمودید این بود که قبل از آن که چیزی را به علم تفصیلی بیابیم در وهلۀ اول از آن، چیزکی به صورت علم اجمالی باخبر می شویم، بدان راه پیدا می کنیم و آنگاه در طلب او قرار می گیریم و بعد از طلب، آن را به صورت مبسوط می یابیم. آن عبارت دیروز آقاجان، سطر تقریبا هشتم نهم صفحه قبل، آنجا فرمودید که هر کس خواهان هر چه هست به سوی او می رود و آنچه را اندیشیده طلب می کند.

حالا ما اینطوری خواندیم ظاهرا: «تا خواهانِ که باشد و خواسته چه باشد»، که اینطور هم درست است، و اینکه بگوییم «تا خواهانْ که باشد و خواسته چه باشد» هم درست است. هر دو وجهش صحیح است، که فرمودید قبل از ورودِ به علم تفصیلی باید یک تصور اجمالی از مطلوبش داشته باشد تا او را طلب کند و بخواهد، وگرنه او را طلب نمی کند. حالا یک وقتی از روی اینکه مطلوب، خود به خود حاصل می شود (که باید دید دست چه کسی در کار است)، یا ایشان در طلبِ کاری یا چیزی می رفت و به جای اینکه به آن مقصودش دست پیدا کند به یک چیز دیگری رسیده است، مثل اینکه فرض کسی در صدد این بود که چاه بکند، اما قصد این را نداشت که مثلا این نقطۀ از زمین را به جهت به دست آوردن گنجی بکند، اما در عین حال قصد اولیه شان بر چاه کندن بود، حالا به گنجی هم رسیده است. این اینطور نبود که ایشان بار اول از این کار رسیدن به گنج را طلب کرده باشد، اصلش برای چیز دیگری بود، اما در مسیر کند و کاری اش به یک نقطه ای رسید و خواست عبور کند، مِن جمله از اشیایی که در این مسیر به آن برخورد کرده، که نوعا به گِل و سنگ و شن و امثال اینها برخورد می کرد، حالا یک وقتی برخوردِ به یک گنجی هم می فرماید. حالا درست است که به گنج رسیده و می گوید که ما مطلوبمان نبود و هیچ تصور اجمالی ای هم از این نداشتیم، بعد به این مقصود، تفصیلا رسیدیم، اما آنها دیگر مطلوب نبود، مقصود چیز دیگری بود، حالا به قصد ثانوی، به تعبیری در فسلفه، به یک چنین چیزی رسیده است. الان غرض در این اصل این است که انسان که می خواهد مطلوبی را طلب بفرماید، باید از او یک نحوه تصور اجمالی داشته باشد که نمی شود مجهول مطلق باشد.

حالا در مورد نحوۀ تصور اجمالی که چگونه پیش می آید خیلی حرف ها پیش می آید، خیلی ظریف است، مراتبِ وجودی انسان دخیل است و ماوراء طبیعت در اینگونه امور، خیلی به انسان القائات دارند، بسیاری از چیزها را به انسان القاء می کنند، انسان در صدد یافتن آنها بر می آید و امثال اینها، که دیگر باید به جزئیات پرداخت که راهش خیلی زیاد است.

حالا تا اینجای عبارت رسیدیم که انسان هم می خواهد در راه گرفتن آن شیء بر بیاید و نحوۀ گرفتن و چگونگی دادن و اینها چگونه است، حلش خیلی مهم است.

ادامۀ درس: «و تمییز بین آن دو از چه روست؟»

که به چه نحوه آن دهنده می دهد و ما چطور می گیریم؟ الان از لحاظ ظاهری که حرف روشن است؛ این گوینده حرف می زند، شما حرف را می شنوید، این دهش و این گرفتن راحت است و حلش مشکل نیست، اما می گوییم نه، الان که عزیران در حال شنیدن صداهای گوینده هستند و دم به دم مطلب می فهمند، این فهمیدن مطلب، این علمشان و آن ادراکشان از گوینده نمی آید، گوینده و صوتش و الفاظش و حرکت دستش و سرش و صورتش و دهانش و اینها همه مطلقا معدّات است، دهنده دیگری است، فرقی نمی کند، هر درسی باشید، هر کلاسی باشید، استاد دانشگاه هم به شما علم فیزیک نمی دهد، علم شیمی نمی دهد، علم ریاضی نمی دهد، هر علمی، مطلقا! استاد دانشگاه فقط دارد با زبانش آن چیزهایی که فهمیده تنزل می دهد و به صورت الفاظ و عباراتی به شما به صورت لفظ القاء می کند، اما از آن به بعد چه کسی دارد به شما علم شیمی را یاد می دهد و شما چگونه دارید از او یاد می گیرید، حلّش مشکل است، به این اندازه ظاهر، کار تمام نمی شود که بفرمایید ما چهار سال دانشگاه رفتیم و هر روز به کلاس می رفتیم و حرف می شنیدیم و استاد حرف می زد، الان من بعد از چند سال برای خودم در رشتۀ فلان، یک عالِمی شدم! این علم شما را فلانی به شما نداده است، فلانی دهنده نبود، فلانی فقط واسطه بود، یک آلتی بود در حرف زدن، و شنیدنِ ظاهری شما هم باز یک وسیله و یک واسطه است برای ادراک شما. این شنیدنِ ظاهری با گوش، ادراک نیست! این شنیدن ظاهری، ادراک حسیه ای است که ان شاءالله در جلد دوم که بحث ادراک پیش می آید به عرض می رسانیم. این ادراک حسّیه است، حسّیه، خیلی تنزل یافته، اما آن نحوۀ گرفتن شما، همین الان، لحظه به لحظه از آن موجود ماوراء طبیعت و نحوۀ دادن او چگونه است چه عرض کنیم؟ دیگر زبان و لفظ نداریم، چه تعبیر کنیم؟ گاهی تعبیر می فرمایند به القائات! چه کنند! گاهی تعبیر می کنند به خطورات، از این تعابیر مصطلح! باز هم هر چه لفظ بیاوریم باز لفظ است و لفظ را معانی متعارف این سویی است و نمی شود به آن لبّ معنا از طریق لفظ رسید، باید خود انسان دقت کند؛ می خندیم، حرف می زنیم، همه همینطور، همه، مطلقا! حالا حرف زدنمان چطور است مگر؟ الان چطور می گوییم ما حرف می زنیم؟ یا کاری ندارد، ما مطلبی یا چیزی را در نظر می گیریم و الفاظ مربوط به آن مطلب را که برای آن، مفاهیم وضع شده را از خودمان صادر می کنیم، این می شود حرف زدن! اما رابطۀ بین شما و بین آن مطلب و کیفیت القاء الفاظ به جان خود شما و اینکه این الفاظ دم به دم از شما تراوش کند تا در مرتبۀ زبان به صورت لفظ و صوت القاء شود، اینها همه همانطوری که «إنَّ اللهَ یَحولُ بَینَ المَرءِ و قلبِهِ» هست،  إنَّ اللهَ یَحولُ بَینَ المَرءِ و لفظِهِ هم هست، بَین المرء و صوتِهِ هم هست، بین المرء و سَمعه و بَصَره و رِجله و یَده و لسانه هم هست مطلقا! در تمام شئون، اوست، هُوَ است، او در کار است که دیگر نمی شود توحید را برداشت عزیز من که! توحیدی باید بار بیاییم، باید تمام شئون وجودی ما همه یکپارچه توحید شود. حالا آیه، آن شاه فرد را هدف قرارد داده و فرمایش را پیاده کرد که «إنَّ اللهَ یَحولُ بَینَ المَرءِ و قلبِهِ»، آن هم با اسم شریف «إنَّ» به صورت یک اصل آورده، که همانا خدا حائل می شود بین مرد و شخص و بین قلب او. خوب مگر قلب غیر از خود شخص است؟ بین شخص و بین ذات او، بین شخص و بین حقیقت او، چه تعبیر کنیم؟ دیگر اینجا آیه فرمود بَین المرء و قلبه، خیلی سنگین! آنچه در چشم می بینی، آنچه در گوش می شنوی، هر آنچه از قلب سان می دهی یا به عقل می یابی، در تمام جاها «إنَّ اللهَ یَحولُ بَینَ المَرءِ و قلبِهِ». درست است که اینجا الان می فرمایید من با چشم می بینم بینندۀ ظاهری چشم است، اما بعد می فرمایی بینندۀ حقیقی من هستم که یعنی من به واسطۀ چشم خودم می بینم، به وسیلۀ چشم می بینم. بعد می بینی که نخیر، «إنَّ اللهَ یَحولُ بَینَ المَرءِ و بصره، بین المرء و سمعه، بین المرء و رجله»، این یک مرتبۀ از معنا، که من به واسطۀ او، به واسطۀ آن وجود دارم می بینم، دارم می شنوم، دارم می خورم، دارم راه می روم، دارم حرف می زنم و هکذا و هکذا. تازه نمی توانی او را از حرف زدن هم کنار کنی که! اگر به مقداری بخواهی که او را از حرف زدن هم تخلیه کنی، او را جوفش کردی و حال اینکه او اللهِ صمد است، اجوف نیست، تهی ندارد، خالی نیست.

بله، یابنده چگونه می یابد و آن دهنده چگونه می دهد، اینها، این رموز، این آیات، این روایات، به اسرار آن حرف ها رسیدن چطور؟

«هُوَ أضحَکَ وَ أبکَی»؛ این توحید افعالی را در سورۀ مبارکۀ نجم، چند تا آیه پشت سر هم داریم: «وَ أنّه هُوَ أضحَکَ و أبکی» (گویا آیه اینطوری است که از أنّه شروع می شود)، او دارد می خنداند، او دارد می گریاند. یعنی چه؟ نمی شود که او را در مقام افعال هم تخلیه بفرمایی. باز جوف پیش می آوری! از توحید عددی در رفتن و در حقیقتِ توحیدِ الصمدِ قرآنی قدم گذاشتن، جان به لب آوردن است، خیلی جانکاه است و مراقبت از همین راه سنگین می شود. لذا مراقبت سخت است، مراقبت مشکل است، می بینی به اندک بی توجهی ای، آدم از دایرۀ توحید در رفته است، کفر پیش می آید، شرک پیش می آید. منتها به تعبیرِ روایاتِ ما اینها کفر خفی و شرک خفی است و همه داریم. اینها آن شرک و کفر مصطلح فقهیه نیست که موجب ارتداد و موجب نجس شدن و موجب در رفتن از اعتقاد ایمانی باشد، اما شرک، شرک خفی است و  لذا «حَسَناتُ الأبرار سَیّئاتُ المُقَرَّبین» می شود. آنهایی که ابرارند که «إنَّ الأبرارَ یَشرَبونَ مِن کَأسٍ کان مزاجُها کافوراً»، آنها باز حسنات و خوبی هایشان و توحید آنها، وقتی به محضرت مبارک حضرات مقربین می رسد، می بینید که می شود سیئات آنها، توحید آنها می شود وحدت عددی آنها. آنها توحید الصمدشان خیلی قوی است که یک طوری آدم بتواند هضم کند (ان شاءالله). الان دیگر خیلی آقا دارد می شوراند ما را: این گیرنده چطوری می گیرد، آن دهنده چطوری می دهد و دهنده کیست و گیرنده کیست:

ادامۀ درس: «یابنده کیست و دارنده ای که دهنده هست کیست؟»

آن را کجا بشناسیم؟ بیرون از ماست؟ یا از درون ماست؟ درون هست به چه نحوه؟ اگر بیرون است چگونه است؟

ادامۀ درس: «و نحوۀ گرفتن آن و دادنِ این چیست و تمییز بین آن دو از چه روست؟»

چه کار کنیم بین این دو تا؟

ادامۀ درس: «و چگونه یابنده رشد نفسانی می کند؟»

از بیرون که نیست که! همانطوری که یک درخت، آب و خاک و تابش نور خورشید و هوا و این و آن را می گیرد و از درون می شکافد و سلول های او دم به دم قوی تر می شوند و شکفته می شوند و سلول های جدید می روید و همینطور بدن در حال رشد است، نفس چگونه از علم رشد می یابد؟ رشد نفس چگونه است؟ حالا اینجا را از جنبۀ مادی اش تازه باز هم می گوییم حل کردیم، اما نخیر، یک گوشه اش حل شده و در درون آن گوشۀ حل شده هم اگر بخوای سؤال پیش بیاوری، هزاران حقایق مبهم خوابیده است که هنوز برای ما نامعلوم است. حالا فرض، رشد درخت را فهمیدیم، البته آن هم تازه باز آنقدر چون و چرا هست که فراوان. اما رشد نفسانی چگونه است؟ این کودک به مدرسه می رود، سال اول، سال دوم، فکر و اندیشه اش رشد می کند، نفس او قوی می شود و دانا می گردد، این نحوۀ رشدش چگونه است؟ چه کار باید کرد اینها را؟ نحوه را؟ اینکه رشد می کند امری قطعی است، اما چگونگی آن را چه کسی باید بیان کند؟ چه کسی باید به سرّش برسد؟

ادامۀ درس: «یعنی کمال و دانشی که فرا گرفته است به چه نحوه عائد او می شود؟»

خوب، الان آب را می ریزی به پای درخت، ریشۀ درخت جذبش می کند، برگ درخت و ساقۀ درخت و شاخه های درخت هوا را جذب می کنند، اما اینجا چطور است؟ نفس چطور علم می گیرد و چطور علمِ گرفته رشدش می دهد مثل اینکه آب را ریختی به پای درخت و دارد درخت را رشد می دهد؟ اینجا آب علم را می ریزی به ریشۀ جان انسان، به فکر انسان، به دل انسان! این حرف ها را همینطور می گوییم رد می شویم، اما آدم بخواهد به کیفیت نحوۀ گرفتن نفس و رشد نفسانی فکر بفرماید می بیند که چقدر سنگین است، چه کار باید بکند؟

ادامۀ درس: «یعنی کمال و دانشی که فرا گرفته است به چه نحوه عائد او می شود و در تکمیل او به کار می آید».

خوب اگر همین اندازه که کتاب و استاد و معلم و دانشگاه و دبیرستان و مدرسه و حوزه و درس و بحث بود و ما می گرفتیم و بالا می رفتیم، خوب مشکلی نبود، می گفتیم ما کتاب باز کردیم و کم کم خوانا و نویسا شدیم، معلم گفته و پای تخته رفتیم و هکذا، که تا اینجا آمدیم اینطوری رشد کردیم. اما الان می خواهیم همۀ اینها را مطلقا بگیریم و همه را به عنوان وسایل معده بگیریم، که همه بشود وسیله، و هیچ کدامشان آن حقیقتِ علم را به انسان نمی دهند.

از درس نوزدهم تا بیست و یکم، خیلی پر فایده بود عزیزان من، خیلی خوب بود، خیلی سؤال و جواب داشت و تمام جزئیات همه دنبال شده بود.

ادامۀ درس: «در دروس گذشته دانستیم که گفت و شنید و استاد و تعلیم و تعلم و کتاب خواندن و از اینگونه امور، همه معدات اند».

همه دارند زمینه آماده می کنند و آدم را آمادگی می دهند. حالا تازه از همینش هم می خواهیم در برویم؛ خوب آمادگی می دهند یعنی چه؟ اینها چطور ما را آمادگی می دهند که نفس ما آمادۀ آن گرفتن علم از استاد می شود مثلا؟ از استاد حقیقی؟

ادامۀ درس: «و هیچ یک از آن ها علت تامّه نیست که کمال دِه باشد».

حالا این آمادگی ما هم از بین نمی رود، اتفاقا هر چه داراتر می شویم آماده تر می شویم، کتاب قوی تر می شود، استاد قوی تر می شود، گفت و شنیدها قوی تر می شود و مطالب سنگین تر می شود.  باز هر چه که می گیریم آنچه را که سنگین تر شده، یعنی اینهایی هم که باز به ما در رده های دبستان و مدرسه و درس و بحث دادند، اینها همه باز علت معده است، اینها همه باز آماده تر می کنند برای دهش بیشتر آن استاد حقیقی. بعد برویم نزد آن استاد حقیقی بگوییم شما در این دهش مگر امساک داشتید؟! می فرماید نخیر، ما موجود مجرد عقلی هستیم، بی حجابیم، حجاب ماده نداریم، هر چه بخواهید یکسره آماده است، منتها تا شما زمینه آماده بفرمایید و آمادگی پیدا بکنید طول می کشد، و لذا از آن طرف در دادنِ به ما هیچ امساک نیست، معلم حقیقی دارندۀ حقیقی است و دارندۀ حقیقی هم دم به دم حرکت تکمیلی دارد. حالا حرکت استکمالی که ندارد چون کامل است، اما برای تکاملِ ما حرکت تکمیلی دارد. او حرکت تکمیلی دارد، برای دهش آمادۀ تامّ‌ است، اما از این طرف می بینیم که گوناگون است؛ استعدادها مختلف هست که تا آمادگی بدهند افراد را، اشخاص را، برای گرفتن و اخذ، از این طرف طول می کشد، زمان را این طرف برمی دارد، سلسله مراتب از این طرف است، از آن طرف سلسله مراتب نیست، از آن طرف یک حقیقیت، یعنی حقیقت وجود در حال دهش است، وجود است و شئون او، وجود حرفی ندارد، مثل اینکه نفس ناطقه برای دیدن هیچگونه نقصی ندارد، اما این چشم است، این مردمک چشم است، پلک چشم است، این عصب ها، اینها هستند که تا یک مقداری دیدند، نور چشمشان را می زند، خسته می شوند و می گویند باید ببندیم، می گویند دائم باید پلک بزنیم و ... . از این طرف مشکلات هست، از آن طرف نه. «این طرف» و «آن طرف» نه باز به صورت وحدت عددی! یک جوری که آن حقیقت توحید از دست انسان در نرود!

ادامۀ درس: «و هیچ یک از آن ها علت تامه نیست که کمال ده باشد و می بینیم که هر چه داناتر می شویم آماده تر برای گرفتن بیشتر می شویم و گرایش ما به کمال افزون تر می شود».

این سلسله مراتب که عرض کردم به جهت ما هست، با معداتی که با ما در ارتباط هست. اینجا حالا استعدادها گوناگون می شود، افراد و اشخاص یکسان نیستند، وگرنه این یک آفتاب است دیگر، یک ابر است، یک دریاست، یک باران است، به همه یکسان می تابد و به همه یکسان می دهد. این است که گهگاهی سؤال می شود که آقا چرا ما را یکسان نمی دهند؟ نه، یکسان می دهند، ما که می خواهیم بگیریم یکسان نمی گیریم. هر کسی از جدول وجودی خودش به مطابق سعۀ وجودی خودش برمی دارد. اینجا: «وَ أنَزَلنا مِن السَّماء ماءً»، از آن طرف که باران دارد می آید یکسان می آید، فرقی نمی کند، اما وقتی به پایین می رسد: «فَسالَت أودیةٌ بِقَدَرِها»، حالا هر کدام به یک اندازۀ مشخصی می بینید که مقداری از آب را از آب باران برمی دارند. از این طرف مراتب هست، از آن سوی مراتب قائل نمی شوند. دیگر، گاهی اگر الفاظی هم می بینید که می گویند بله، به هر کس هر چه را نمی دهند، این نه از این باب باشد که «نمی دهند» به لحاظ آن سو باشد، «به هر کس هر چه را نمی دهند» به لحاظ خود قابل هست نه به لحاظ فاعل! و لذا اشکال در ذهنتان برای آن طرف پیاده نشود. آن طرف در دهش حرفی ندارد، معلم در تعلیم آمادۀ کامل هست برای دادن. و لذا اگر معلم به یک شاگردی نمی دهد، به یکی می دهد، نه از باب اینکه معلم دوسان باشد و یکسان نباشد، نخیر! برای هر دو یکسان است، اما چون این یکی خوب می گیرد و آن یکی نمی گیرد، لذا آن یکی فکر می کند به او نمی دهند و آن دیگری را بیشتر مورد لطف قرار می دهند! اما از آن طرف نه، همه را دوست دارند: «یُحِبُّهُم» همه را؛ این «یُحِبُّ» هم از طرف حق متعال به تمام موجودات هستی بر اساس یک حبّ غیرمتناهی است، حب او اینطوری است. اگر هم فیض یا حبّ مراتب پیدا کند معلوم می شود که بر اساس قوابل مراتب درست می شود نه به لحاظ فاعل بودن فاعل. فاعل در دهش و در فاعلیتش تامّ است و نقص ندارد.

ادامۀ درس: «اینجا هر چه جلوتر می رویم و آماده تر می شویم و گرایش به کمال افزونتر می شود یعنی به سوی علم پیشتر می رویم. آیا علمی قائم به ذات خود و اصیل در هستی باید باشد که به فرا گرفتن دانش به سوی او پیش تر می رویم یا نه؟»

این هم خیلی سؤال شریفی است. الان در خودمان می بینیم که هر چه عالِم تر می شویم، قوی تر شدیم و سعۀ وجودی بیشتری پیدا کردیم. حالا این علم را مراتب بگیرید، عیبی ندارد. بالاخره یکی اگر مجتهد دهر هم که باشد مجتهد در تمام رشته های علمی هم اگر باشد، اگر به یک رشتۀ علمی توجه نداشته باشد و از آن آگاهی نداشته باشد باید در آن رشتۀ علمی از یک کسی که نسبت به ایشان در تمام رشته های علمی، آن آگاهی کافی یا آگاهی غیرکافی را هم تازه ندارد، ایشان باید تابع او باشد دیگر، چون آن آقا در این بخش قوی تر است، اصلا علم اینطوری است. هر گونه فهم و هر گونه شعور سعۀ وجودی می آورد، منتها سعۀ وجودی هر کسی در هر علمی به مناسبت ارزش آن علم است دیگر. تا آن علم و آن فهمیده هایش چه اندازه و بر چه مبنایی باشد. اما به هر حال فهمیده ها محترم است. هر کسی هر نحوه علمی که دارد، علم او و فهمیده ها و دانایی او شریف است. این را باید بدانیم، حالا هر مسلک و هر عقیده ای دارد داشته باشد. یک وقتی مدار بحث را نباید با همدیگر مخلوط کرد. یک وقتی می خواهیم بیاییم بر اساس عقیده واعتقادات و مسلمان بودن و شیعه و مثلا آدم خوب بودن و امثال اینها حرف بزنیم، خوب یک حرفی است. اما یک وقتی نه، می خواهیم برویم بر مبنای دانایی و علم و دانستن حرف بزنیم، آنجا حساب دیگری دارد. و لذا هر کسی که پا در وادی و منطقۀ دانستن گذاشته است باید این سؤال را پیش بیاوریم که آیا دانستن، دانایی، علم و آن حقیقت و سرّ علم، یک موجود قائم به ذات است یا نه؟ اگر بخواهد موجودی قائم به ذاتش نباشد چطور پس تمام خواهانِ علم و اگاهی اند؟ تمام، همه! هیچ موجودی در نظام هستی نیست که از دانایی و فهم گریزان باشد و هیچ موجودی هم در عالَم پیدا نمی کنید که حرکت به طرف جهل بفرماید! امکان ندارد! هر چه می خواهید بفرمایید، حالا بروید در وادی اش، از حیوانات گرفته تا به انسان. تازه انسان را به تنهایی هم نخواهیم در نظر بگیریم، حیوانات هم با یکدیگر در این وادی شریک اند که اصلا هیچ موجودی به طرف جهل نمی رود، چون جهل قاعده ندارد، جهل نادانی است. نادانی قاعده ندارد، اساس و پایه ندارد. و لذا هیچ موجودی به طرف بی پایگی نمی رود. اما علم و دانایی اساس دارد، قاعده است. و لذا همه می بینید به طرف فهم و دانایی دارند می روند و دوست دارند دانا باشند، حالا به هر مقداری که شده، شده! تا برسیم در نحوۀ دارایی، و دانایی افراد که به چه پایه هایی هستند خوب، دیگر به مراتب افراد در فهم و ادراک می توانیم مراتب درست کنیم، اما همه دانایی را دوست دارند، یعنی همه می خواهند بدانند، حالا در اینکه چه را بدانند، هر کسی به ذوق خودش یک چیزهایی را دوست دارد بداند، اما اصل این است که می خواهند بدانند. حالا می خواهیم این سؤال را پیش بیاوریم که واقعا این دانستن، یک موجود قائم به ذات است؟ یا این خودش عرض است؟ اصلا دانستن؟! الان لطف بفرمایید لفظ دانستن را (به صورت یک لفظ مصدری در الفاظ که در ادبیات می گوییم دانستن مصدر است، دانا اسم فاعل است و ... ، اینها را نمی خواهیم بگوییم، یا اینکه دانستن به صورت مفهومش یعنی دانایی، این را هم نمی خواهیم بگوییم)، به آن حقیقتِ وجودی اش، به آنچه که هست و همه می خواهند بدانند، این دانستن آیا موجودی هست که قائم به خودش باشد که بعد بگوییم وقتی ما می خواهیم به علم برسیم، حالا باید برویم علم را بیابیم و پیدایش کنیم؟ الان نحوۀ سؤال این است که آیا علم یک موجودی است قائم به ذات خودش؟

ادامۀ درس: «آیا علمی قائم به ذات خود و اصیل در هستی باید باشد که به فرا گرفتن دانش به سوی او پیشتر می رویم؟»

می خواهیم به سوی آن علم برسیم. مثل یک قاعده ای است، شبیه کوه دماوند را می ماند که همه می خواهند حرکت کنند که پله به پله به او نزدیک شوند. وقتی به آنجارسیدند می آرمند. یک چنین چیزی داریم یا نه؟

ادامۀ درس: «در اصول گذشته دانستیم که دهنده خودش باید دارنده باشد، وگرنه ندار چگونه می دهد؟»

این هم فرمایشی است. این که خوب روشن شد و گذشت. اما آن سؤال اولی را هم خیلی حل کردند. حالا به سؤال و جواب جناب اسکندر و استاد ایشان ارسطو برسیم:

ادامۀ درس: «اسکندر از استاد خود ارسطو صد و پانزده مسئله پرسیده، از آن جمله گوید: گفتم معدنِ ما از کجاست؟»

بارک الله، سؤال باید سؤال باشد. جناب ارسطو جواب دادند:

ادامۀ درس: «گفت از آنجا که اول کار بود».

حالا از کجا آمدیم؟ اگر ما بخواهیم مبدأ را بر مبنای علم و جهل بسنجیم، ما از جهل آمدیم یا از علم آمدیم؟ دیگر نمی شود بگوییم که از جهل آمده ایم! آخر جهل که مبدأ نمی تواند باشد، جهل یعنی نادانی، نادانی اگر روحش را بگیری یعنی نداری. کسی که نادان است یعنی فهم را، شعور را و ادراک را ندارد، پس نداری است. می شود مایی که دم به دم عالِم می شویم و قوی تر می شویم و این همه شئون وجودی ما یکپارچه حیات محض و علم محض و آگاهی محض است، این وجود ما و این شئون ما، اینها از جهل آمده باشد؟ این که راه ندارد، جهل نداری است. پس باید از یک جایی آمده باشیم که آنجا، آن معدن، جهل نباشد، جهالت نباشد.

ادامۀ درس: «گفتم به چه دانیم که از کجا آمدیم؟»

حالا خوب شده، چون خود ایشان هم دارد سؤال از نحوۀ دانایی و از علم پیش می آورد. گفتم به چه دانیم که از کجا آمدیم؟ خوب الان که مردم دارند درس می خوانند یا کسب می کنند و زندگی می کنند و ...، اینها از کجا بدانند که از کجا دارند می آیند؟

ادامۀ درس: «گفت زیرا که چون علم می آموزیم پیشتر می رویم».

خیلی شریف است، هر چه علم می آموزیم می بینیم به آن معدنی که از او آمدیم نزدیک تر و نزدیک تر می شویم. اگر انسان هر چه می یابد و می بیند تمام نمی شود پس معلوم می شود که اگر آن یافتنش و آن فهم و ادراکش به جایی می رسید که به اتمام می رسید، پس معلوم می شود که معدِنِ آن آمدنِ انسان، یک معدِنِ متناهی است، و مبدأیی که انسان از او آمده است یک مبدأ متناهی است، برای اینکه فرض قضیه این است که در علم می رسد به یک نقطه ای که دیگر تمام می شود و دیگر علم باقی نمانده است و هر چه بود می خواست بداند دانست. یک وقت اینطور است، اما یک وقتی حالا حضرت آقا آنچه را که به مطابق حالشان در این علوم متعارف رسمی است، می فرماید: «اونی که وسّه یاد بایرم/ حرف زیادی و قیل و قالّه کورمه»،آن مربوط به علوم رسمی و سر و کله زدن و این حرف هاست. اما آن نه به این معنا باشد که یعنی آقا می خواهند در آن بیت طبری شان بفرمایند که پس دیگر علم به یک جایی می رسد که ختم می شود، که انسان هر چه را باید بفهمد فهیمده است دیگر و تمام شده است! آن نه! آن نیست! مقصود آقا از این عبارت، این بحث های علوم رسمی و این عبارات و الفاظ و این اندازه آدم خودش را معطل بکند نیست. آن که لبّ است و آن که حقیقت است را پیدا بکند، دیگر از آن به بعد حرف های زیاد و قیل و قال و بگو و نگوها را بگذارد کنار، اما آن حقیقت علم طوری است که اگر انسان به او برسد و او به اتمام برسد، پس لازمه اش این است که آن مبدأ و منبع علم بشود متناهی، اگر انسان به تمام حقیقتش رسیده باشد. این است که می بینیم اینطور نیست! لذا از اول خلقت، اولِ خلقتِ به این معنای شریف رتق و فتق که دیگر حالا الحمدلله در جمع شما راحت شدیم که آدم حرف از اول خلقت می زند دیگر راحت شدیم، از اول خلقتِ این دورۀ فتق که حاصل شده و زمین حشکی شده و خلقتِ بشر پیش آمده، تا حال و تا برگردیم، تا حالا هیچ کس وا ناایستاد بگوید آقا دیگر علم تمام شده است. امکان ندارد! همینطور در حال رفتن اند و هر چه بشکافند تمام شدنی نیست، علم تمام نمی شود، عمر آدم تمام می شود و زمینۀ فهم عالِم شاید به تمام برسد، اما هرگز آن منبعِ‌ علم تمام شدنی نیست. پس مبدأ مثل اینکه یک مبدأیی است، مبدأ علم غیرمتناهی. وقتی موجودی هم غیرمتناهی شده، بدانید قائم به ذاتش است و معنا ندارد یک موجودی غیر متناهی باشد اما قوام نداشته باشد! آخر چطور قوام ندارد که غیر متناهی است. قطعا می شود یک موجود قائم بالذات، قائم بذات هست یعنی این مبدأ و این منبع از جای دیگر نیامده و لذا جناب صدرالمتألهین در اسفار فرمود که علم یعنی وجود، وجود یعنی علم. حالا همینطور که حضرت آقا در کتاب ها می فرمایند وجود مساوق با حق است، جناب صدرالمتألهین هم فرمودند وجود مساوق با علم است، علم مساوق با وجود است و لذا وجود، حقیقتِ قائم به خودش است و دیگر معنا ندارد که علم و وجود قائم به غیر خودشان باشند، غیری نیست که! آخر غیر علم، جهل است، غیر وجود عدم است، عدم که نمی تواند پایه و مبنا برای وجود قرار بگیرد و اگر در بعضی از روایات ما آمده که «خَلَقَ الإنسنَ مِنَ العَدَم»، آنجا توجه داشته باشید که «خلقت»ِ از عدم با عدم می سازد، اما وجود از عدم معنا ندارد. این است که نوعا لحن روایات این است که «خَلَقَ الأشیاءَ مِنَ العَدم»؛ ما اشیاء را از عدم «خلق» کردیم، نمی گوید ما اشیاء را از عدم موجود کردیم. این معنا ندارد، خلاف است؛ آخر وجود و عدم متناقض اند، معنا ندارد که أحد النقیضین از متناقض دیگر برخیزد، یعنی یکی از نقیضین به نام وجود از منتاقض دیگر به نام عدم برخیزد! یا اینکه وجود به طرف عدم برود، این هم معنا ندارد. آخر وجود معدوم نمی شود، مخلوق معدوم می شود، مخلوق از عدم می آید، این معنا درست است. حالا ان شاءالله تا بحث «وجود و خلق» را پیش بکشیم حرف درست می شود. اینکه آنهایی که مکاتب مادی دارند این اشکال را بر ما وارد می کنند که: اینها (یعنی ما) قائل اند به اینکه خداوند موجودات و کلمات نظام هستی را از عدم خلق کرده است و روی کلمۀ «عدم» تکیه و اشکال می کنند سرّش این است که اینها خلقت موجودات از عدم را فکر کردند، که یعنی ما می گوییم خداوند موجودات را از عدم به وجود آورده است، و حال اینکه هیچ کس این را نگفته است. لحن روایات این است که از عدم، «خلقت» پیش آمده، موجودات «خلق» شده اند. «خلق» سابقۀ عدم دارد، آن هم سابقۀ عدم، این است که ما در مقام ذهن برای او عدم درست می کنیم! این قامت، این شکل و این اندازه دیروز نبود و امروز بود شده است، نه اینکه وجودِ این شیء نبود و بود شده است! «وجود نبود و بود شد» اصلا معنا ندارد و خلاف است. اصلا کسی اینطوری حرف بزند از جنبۀ ادبیاتی فلسفی دارد بدجور حرف می زدند و خلاف حرف می زند. حالا یک وقتی به تسامحِ در تعبیر، یک کسی در حال سخنرانی یا گفت و شنود است و دارد عباراتی را برای القای یک مطلبی به کار می برد، آن یک حرف دیگری است، اما نمی توان گفت که مثلا این کودکی که امروز به دنیا آمده است و این بوته ای که تازه جوانه زده است، وجودِ این بوته نبود و به وجود آمده است. این حرف، خلاف است، اما می شود گفت خلقتِ این بوته و اندازه اش نبود و تازه آمده است. اینکه می گوییم خلقتْ از نبود آمده است و موجوات خلق شده اند، به «اندازه» برمی گردد نه اینکه به وجود برگردد. و فرق است بین خلقت و وجود، این دو تا را باید از همدیگر تفکیک کرد.

غرض؛ اگر علم یک معدِنی است، اگر بگوییم علم، اساسی نداشت، آخر چگونه اساسی ندارد که هر کس عاقل تر است دوست دارد به ایشان نزدیک تر شود. آخر چه بی اساسی است که هیچ انسان عاقلی را پیدا نمی کنید مگر اینکه دوست دارد به این مبدأ نزدیک تر شود. یک وقتی جاهلان جامعه و عوام جامعه به طرف یک چیزهایی می روند، خوب آدم می تواند بگوید خیلی جاها را مردم اساس ندارند و به طرف بی اساس ها حرکت می کنند. اما علم چه حقیقتی است، چه بی پایه ای می تواند باشد که همه کس دوست دارند که خودشان را به او نزدیک کنند که بالاخره هر طور هست یک جوری دانایی پیش بیاید! اینکه می بینید حس کنجکاوی انسان همیشه به دنبال فهم اشیاء به کار می رود، مثلا می گوییم آقا چه شده است، شما آن مطلب را گفتید قضیه اش چیست و مدام دنبال می کند که یک چیزی بفهمد (حالا درست است که در مصادیق می گویند که فرض، آن یک مسئله را نفهم، برای فلان چیز خودت را معطل نکن و ...)، اما اصل دنبالِ فهم بودن، یک قاعده ای است که در متن هر موجودی تعبیه شده است و این اصل را می خواهد.

پس معلوم می شود اصل فهم و ادراک، یک اصل باقاعده است، یک نحوه وجودی است که وجودش و قوامش به خودش است. حالا تا برویم به بالاتر می بینیم هر چه این فهمیدن را و فهم را و شعور را دقیق می شوی و رقیق می شوی، اصل خود فهم یعنی خدا، خود شعور یعنی حق، خود شعور یعنی وجود، خود شعور! و هر چه را هم که می بینی، از دایرۀ فهم بیرون نیست. حالا ما می فهمیم که می فهمیم که خدا است یا نه، اینجا افرادْ مختلف می شوند، وگرنه اصلا علم یعنی خدا، خدا یعنی علم، هُو العلم، اَلعِلم است، اَلفهم است، اَلشعور است، اینطوری است و این را نمی شود برداشت، یک وجودی است قائم به ذات خودش. لذا به تعبیر جناب ارسطور که ما از آن جایی آمدیم که هر چه می فهمیم به او نزدیک تر می شویم، هر چه می فهمیم نزدیک تر می شویم! و انسان ها اگر خدایی اش بر اساس فهم خودشان عمل بکنند (که خوب است)، اما گیری که الان داریم این است که می دانیم و یقین داریم و فهمیدیم که این است، اما مرحلۀ عمل یا خلافش را و یا هر چه هست انجام می دهیم، و نفس در مقام تطابق بین فهم و عمل و بین علم و عمل است، و الا اصل علم و اصل شعور و اصل آگاهیِ محض یعنی خدا.

ادامۀ درس: «گفت زیرا که چون علم می آموزیم پیشتر می رویم».

حالا اینجا «پیشتر می رویم» حرکتِ نقلیۀ از یک مکان به مکان بالاتر که نیست، بلکه یعنی سعۀ وجودی بیشتر پیدا می کینم و هر چه علم پیدا می کنیم سعۀ وجودی می یابیم و هر چه که سعۀ وجودی می یابید: «أللهم إنی أسئلک برحمتک التی وسعت کُلَّ شَیء»، اصلا وَسع و وسعت برای وجود است و ضیقی برای شئون وجود؛ هر کجا انسان وسیع شده است و وسعت وجودی پیدا کرده است، این، تشبّه به مبدأ یافتن است، تشبّه به مبدأ پیدا کردن است. مبدأ، وسعتِ محضه است، لایتناهی است، دیگر لفظ نداریم، چه کار کنیم؟ قرآن فرمود «الصمد»: وسعتِ غیر متناهی که هیچ جوف نداشته باشد، هر چه بخواهی او بگیرد و هر چه را که ندانیم هم او بگیرد. به هر حال هر چه هست او باشد، اینطوری!

«وَسِعَت رَحمَتُهُ کُلَّ شَیء»، که «شیء» هم نکره است، «کُلَّ شَیء» یعنی هر چیزی؛ یعنی آن یکی و آن رحمت وَسِعَت همه را در بر می گیرد، رحمت هم یعنی خدا، یعنی الله.

ادامۀ درس: «هم این پرسش بسیار بلند است...».

بارک الله به جناب اسکندر که اصلا سؤال، سؤال اساسی ای است که کرده است.

ادامۀ درس: «هم این پاسخ. ارسطو در جواب اسکندر یک امر فطری را بازگو می کند که هر چه داناتر می شویم به سوی علم پیشتر می رویم».

عرض کردیم مراد از پیشتر یعنی استکمال وجودی و سعۀ وجودی پیدا می کنیم و وسیع تر می شویم.

ادامۀ درس: «پس باید مخزنِ علمی باشد که از او فرا بگیریم و از اینجا باید پی ببریم که هر چه داناتر می شویم به او نزدیک تر می شویم».

یعنی به آن مخزن نزدیک تر می شویم که الان مخزن را هم نباید وحدت عددی گرفت.

قضیه مثل آن سی مرغ و رسیدنشان به خدمت جناب حضرت عنقا می شود. خوب که تطهیر شدند و خوب که گرد و غبار راه را از تن خودشان بیرون کردند و صاف که شدند حالا نگاه می کنند به آن جناب عنقا می بینند خودشان اند، خودشان را نگاه می کنند می بینند او هستند، او را نگاه می کنند می بینند خودشان اند. اتحاد وجودی پیدا می شود و لفظ، فوق اتحاد است. دیگر آن سعۀ وجودی و آن لفظ خیلی شریف است که هر چه پیشتر می رویم به او نزدیک تر می شویم و سعۀ وجودی بیشتر پیدا می کنیم.

ادامۀ درس: «و این نزدیکی هم باید ورای نزدیکی جسمی به جسمی باشد».

که آنجا انضمام و تقارن پیش می آید، اما اینجا نزدیکی به صورت اتحاد وجودی می شود. بعد بالاتر، چه لفظ اتحاد و چه جای لفظ اتحاد! آخر اتحاد، بین دو تا شیء برقرار می شود و حال اینکه اینجا یک حقیقت است. از لفظ اتحاد بالاتر، دیگر ظاهرا حضرت آقا در کتاب شریف اتحاد عاقل و معقول تعبیر فرمودند به «اتحاد تعلقی»، آن هم از همان روایات که «وَ تَصیرَ أرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدسِک». چه کنیم؟! باز هم الفاظ است، باز هم عبارت است، دیگر خود انسان هست و بالا رفتن و فهمیدن و یافتن و چشیدنش!

ادامۀ درس: «و اگر این نزدیکی را تعبیر به مشابهت و مسانخت نماییم سزاست».

هر چه علم پیدا می کنیم با مبدأ مشابه می شویم و به تعبیری تشبّه به إله پیدا می کنیم. لذا اصلا فلسفه را یک تعریفی که کرده اند فرمودند فلسفه یعنی تشبّه به إلهِ عالم پیدا کردن! تشبّه! مشابهت پیدا کردن! مشابهت پیدا کردن چیست؟ می فرمایید سعۀ وجودی یافتن است، یعنی موجودات را شناختن است، یعنی علم یافتن، کمال یافتن. دیگر چه لفظی بیاوریم؟ هر چه می خواهید بفرمایید. ای کاش علم را برای علم بخواهیم، نه اینکه علم را برای چیز دیگر بخواهیم. از این که بشر از فهمیدن هایش گرفتار شده است برای این است که فهمیدن را برای علم نمی خواهد، می فهمد تا برای شئون دیگر دنیایی خودش آن فهمش را به کار بگیرد و اینجا گرفتاری ها پیش می آید و اینجاست که بمب ها ساخته می شود و جنگ ها پیش می آید و اینجاست که اسلحه ساخته می شود و اینجاست که شیمیایی ساخته می شود و اینجاست که تجاوز به مرزها پیش می آید و اینجاهاست که صنعت و تکنیک دستخوش حوادث و خواسته های نفسانی بشر می شود و هزاران گرفتاری پیش می آید. اما اگر انسان واقعا به حقیقت، علم را برای علم بخواهد نه برای غیر علم، هیچ مشکلی پیش نمی آید و لذا کدام عالِم است که هر چه می یابد و می فهمد به معدِن و مخزن نزدیک تر می شود؟ آن کسی که علم را برای علم بخواهد، خدا را برای خدا بخواهد، نه اینکه خدا را برای چیز دیگر بخواهد. اگر علم دستاویز بشر بشود، دیگر آنجا مقصود علم می شود اغراض نفسانی بشر در امور زندگی، و اینجاست که علم گرفتاری دارد، وگرنه اگر علم به حقیقت برای خود علم باشد، علم که برای علم هرگز گرفتاری پیش نمی آورد، امکان ندارد اصلا! علم برای علم چرا باید گرفتاری پیش آورد؟ علم نور است، برای علم هم باشد آن علم هم نور است، مثل اینکه نور برای نور باشد. اما اگر علم برای چیزهای دیگر باشد چون چیزهای دیگر به اغراض نفسانی بشر است آن وقت علم می شود طریق از برای رسیدن به مقصود نفسانی بشر. این است که این همه عالمانِ در روی کرۀ زمین، هم خودشان گرفتار شده اند و هم مردم و هم بشر را در منجلاب گرفتار کرده اند، اما اگر به حقیقت، هر کسی هر چه فهمیده، برای آن فهمیدۀ خودش ارزش قائل بشود و بگوید این فهم ارزش دارد و من این فهم را به هیچ چیز نمی خواهم بفروشم، من همین اندازه که راه را یاد گرفتم که این راه این است، من این راه گرفتن و این فهمیدنم خودش یک نوع کمال است، یک نوع ارزش من هست، نه اینکه این را یاد گرفتم که اگر فردا خواستم یه یک کسی حمله کنم، از این راه یاد بگیرم که بروم از پشت به او حمله کنم. این فهم او می شود برای رسیدن به غیر. این که الان در شب عملیات یا قبل از عملیات نیروهای طرفین دم به دم در راه فهمیدن اند، آن فهم، علم است، آن فهم، خداست، آن فهم کمال است، آن نقص ندارد، اما از اینکه می فهمد تا اینکه راهکار پیدا بکند که بتواند طرف مقابل را زمین بزند، پس فهم او و راهکار یاد گرفتنش برای زمین زدن طرف مقابل است. اینجاست که علم می شود دستاویز بشر، و الا هر چه انسان فهمید، خود آن متنِ فهمیدن، کمال است، متن فهم کمال است، و لذا انسانِ کامل هم «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها»، اصلا خود آن متن تعلیم اسماء و متن فهمیدن موجودات، خودش کمال است، دیگر نه اینکه این را بفهمم برای اینکه نقشه هایی بکشم! نه!

این است که امام سجاد فرمود ما حتی باید این خاک زیر فرش زیر پایمان را هم بدانیم که چقدر ذره خاک است، چقدر چه هست، موی سر شما را هم بله، باید بدانیم، همینطور باید تمام حالات شما را بدانیم، بله باید بدانیم، می دانیم، دانستن است، نه علم را برای چیز دیگر خرج کردن باشد.

اگر بشر به این حقیقت پی ببرد تمام جنگ ها برداشته می شود. لذا هرگز علم جنگ آور نیست، علم فهم است، علم شعور است، علم آگاهی است و شعور و علم و آگاهی و اینها همه یکپارچه حیات محض هستند و لذا می بینید در قیامت جنگ نیست. چرا؟ چون همه یکپارچه شعور و حیات محض است، برای خود حیات، برای خود علم، اینطوری! که فرمودند:

ادامۀ درس: «تعبیر به مشابهات و مسانخت نماییم سزاست، یعنی هر چه انسان با کمال تر شد، سنخیت او به آن اصل بیشتر می شود».

آن اصل چه کار کرده؟ الان اصل علم چه کار کرده؟ کدام ذرۀ وجودی را پیدا می فرمایید که بر اساس جبر ساخته شده باشد؟ «وَ جَعَلنا مِنَ الماء کُلَّ شَیءٍ حَیّ»؛ ما هر چه را شما می بینید بر پایۀ آب آفریدیم، این آب هم یعنی علم، ما تمام اشیاء عالم را بر اساس علم آفریدیم، حالا ببینید در عالم چقدر علم است، حالا این علم و این فهم و شعوری را که این گربه دارد به نام فهم و شعور گرسنگی، این فهمیدنِ گرسنگی، این فهم یعنی خدا، یعنی حق، یعنی وجود، این اصلا یکپارچه کمال است، اما این را برای این مصرف کند که بخواهد یک موشی را بدَرَد، اینجا جنگ پیش می آید، وگرنه خودِ آن فهم دریدن موش، آن فهم علم است، آن فهم ادراک است، آن فهم شعور است، علم و ادراک و شعور جنگ پیش نمی آورد، اگر علم را بخواهد برای آنچه که می خواهد و می فهمد، این گرفتاری پیش می آورد، همه اش زیر سر این است.

ادامۀ درس: «هر چه انسان باکمال تر باشد، سنخیت او به آن اصل بیشر می شود».

حالا این سنخیت و مشابهت خیلی لطیف و شریف است، دیگر تمام مکاشفات، همۀ تمثلات، همۀ قرب ها، تمام یافتن حقایقِ اسرار نظام هستی، همه بر اساس این سنخیت و این مشابهت است. هر چه سنخیت بیشتر بشود رئوف تر می شود، مهربان تر می شود. چطور هستی محض و وجود محض متضادها را می گیرد؟ هم موش وجود دارد هم گربه وجود دارد، هم آتش موجود است هم آب موجود است و همینطور متضادها ...، هم پلنگ موجود است هم بره موجود است هم آهو موجود است! همه هم می بینید سر سفرۀ وجود نشسته اند،همه! همه در متن وجود پیاده شده اند، در متن هستی! دیگر نمی شود گفت که پلنگ به دنبال یک آهوی معدوم می گردد! معنا ندارد! او هم به دنبال وجود می گردد. همه خواهان وجودند، همه خواهان علم اند، همه خواهان ادراک اند، و همین پلنگی هم که در حال یک حملۀ به یک آهو هست می بینید اگر بخواهید او را بشکافید، یکپارچه علم است، حیات است، شعور است، آگاهی است، یکپارچه علم است، آن دیدنش علم است، آن شنیدنش علم است، آن به حرکت در آوردن پاها همه علم است، آن فاصلۀ خودش تا آهو را در نظر گرفتن، علم است و در این مقدار از راه، چطوری ناخودآگاه بر او حمله کند که او باخبر نشود و غافلگیرش کند تا او را بگیرد، آن هم علم است، نحوۀ حرکت کردنش علم است. اینها همه را علم تنظیم می کند نه جهل، یکپارچه همه علم است، اما تمام همۀ این علم ها برای یک خواستۀ نفسانی اوست که مثلا چون گرسنه  است می خواهد که او را بدرد و بخورد. می بینید که تمام این علم ها برای یک خواستۀ نفسانی او دارد به کار گرفته می شود. حالا اینجاهاست که حرف از مثلا شرّ و امثال اینها دارد پیش می آید و گرنه متن علم، عین حق است.

ادامۀ درس:«... سنخیت او به آن اصل بیشتر می شود. نزدیکی در لغت تازی (عربی)، به قُرب تعبیر می شود که عالِم قربِ به علم پیدا می کند».

علم الان اینجا چه شده است؟ علم، آنجا در جواب سؤال از اسکندر شده معدِنِ ما، و آنجا که از آن آمدیم شده علم. دیگر الان اسمش را گذاشتیم علم، بعد دعوا که نیست آقا، برای فهمیدن است، برای حقیقت است، اینطوری است، علم است، می فرمایید خداست، می فرمایید وجود است، و انسان هر چه عالِم تر می شود علم تر می شود و لذا علم، تشکیکی است به یک تعبیری. از آن جنبه که علم علم هست تشکیک ندارد، مراتب ندارد، علم علم است، از آن جنبه که علم علم است، علم، غیر متناهی است. علم یک حقیقت است از این جنبه که ما که شئون علمیم، مدام علم علم می شویم و می گوییم حال این یک مرتبه، آن یک مرتبه، آن یک مرتبه، و لذا در علم تشکیک پیش می آید که اجازه بفرمایید از اینجا، ظاهرا وقت گذشته، فردا به عرضتان برسانم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs 

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/11/2


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد