بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 137 (درس سی و یکم و سی و دوم)

 

در پایان درس سی و یکم، به این اصل شریف رسیدیم که معدِنِ ما در حقیقت، «علم» است و ما هر چه که علم پیدا می کنیم به آن معدن نزدیک تر می شویم و مشابهت و سنخیت به اصل خودمان پیدا می کنیم.

منتها این فرمایش با آنچه که در ظواهر بعضی از روایات آمده که «العلمُ هُوَ الحجابُ الأکبرُ»، با هم تنافی ندارند، آنجا که انسان علم را به دست بیاورد و علم را به جهت اینکه خودش ارزش فی نفسه هست نسبت بدان احترام قائل نشود، آن علم برای عالم حجاب می شود نه از باب اینکه باز خود علم بما هو علم، حجاب است، بلکه از باب اینکه عالِم، علم را بدست آورده و در مسیری که باید به جهت آن علم آن را به مصرف برساند و بر خلاف آن به کار می گیرد، از آن جهت است. مثلا شبیه به اینکه علم را یاد بگیرد تا خدای ناکرده پُز بدهد و بخواهد فخر فروشی و تکبر کند و امثال اینگونه امور؛ وگرنه علم فی نفسه فخر و تکبر و پُز دادن ندارد، علم بما هو علم نور هست، مخزن است. مثل اینکه هر یک از ماها وجود داریم، از آن جنبه که وجود داریم نور هست، حالا یک کسی وجودش را در مسیر ناصحیح به مصرف می رساند، آن حرف دیگری است. الان داریم راجع به ارزش خود علم حرف می زنیم که علم این کمالِ نفسی را داراست که معدِن هست، اصل هست و هر چه انسان او را می یابد به اصل خودش نزدیک تر می شود. اگر واقعا علم را به جهت ارزش نفسانی ذاتی علم بخواهد البته پیشرفت و کمال حاصل می شود. و لذا فرمودند به اینکه عالِم در تحصیل علم در حقیقت دارد به علم قُرب پیدا می کند. علم هم که مبدأ شد، کمال مطلق است. این حرف عمقش بسیار است، هم بگوییم از این جنبه که علم مبدأ تمام موجودات است، انسانی که عالِم می شود به واسطۀ علم، به این مبدأ نزدیک می شود، قرب پیدا می کند، که عالم دارد به علم قرب پیدا می کند. از این جهت مثلا بگوییم این جمله معنایش به این نحو باشد. از طرفی هم در اینکه نحوۀ گرفتن عالِم و دادن آن دهنده ای که می خواهد علم را به انسان بدهد این است که انسان با تحصیل علم دم به دم به خود علم نزدیک می شود که اشتداد جوهری پیدا می کند، انسان علم می شود، این هم حق است، بر اساس حقیقت اتحاد عاقل و معقول؛ اما الان چون روند بحث بر اساس این است که علم خودش یک موجودی است قائم به ذات و یک حقیقتِ اصیلی است که در هستی قوام دارد و استوار است و همه چیز هم بر اساس علم استوار است که هیچ موجودی بر اساس جهل، استواری ندارد، همه بر پایۀ علم مستقرند و قرارگاه همۀ موجودات و قاعدۀ همه، علم است، روی این اساس ما هر چه به علم نزدیک تر می شویم به مبدأ تقرب پیدا می کنیم که در حقیقت تحصیلِ علم برای تشبّه به حقیقت عالم إله پیدا کردن است که از او تعبیرات به الله، الرحمن، علم، علیم، حکیم، قدیر و دیگر الفاظ متنابهی که داریم می کنیم و لذا آقا در پایان هم این تذکر را می دهند که:

ادامۀ درس: «این درس بسیار بسیار عمیق است و درهایی از حقایق و معارف به روی انسان می گشاید».

که همین مبحث شریفِ علم را طلب می کند.

ادامۀ درس: «باید به فحص و بحث آن درجه درجه پیش برویم و درس های بسیار در رسیدن به عمق این درس عنوان کنیم. به قول عارف رومی: گر بگویم شرح این، بی حد شود / مثنوی هفتاد من کاغذ شود».

بی حد شود یعنی به اتمام نمی رسد به نهایت نمی رسد، و اگر شرح جمال دل آرای حقیقتِ علم بخواهد بشود، کار آسانی نیست، در حقیقت باید خود آن مبدأ قائم به ذات که علم مطلق است، او خودش خودش را شرح بنماید تا بشود به سرّ و به حقیقت آن رسید. لذا در کتب فلسفی این مباحث پیش آمده که ما به کُنه ذات حقیقت علم می توانیم دست پیدا بکنیم یا نه؟ که بعد در نتیجه فرمودند آدم به کنه حقیقت علم نمی شود برسد، برای اینکه کنه و ذات حقیقت علم یعنی خدا، یعنی وجود، و اگر کسی بخواهد به کنه ذات علم راه پیدا بکند لازمه اش این است که بر حقیقتِ علم احاطۀ علمی پیدا بفرماید و حال اینکه «لا یُحیطونَ به شیئاً»؛ هیچ موجودی نمی تواند بر حقیقتِ علم و بر کنه ذاتش دست پیدا کند که چه هست بالاخره؟ ما در یک مرتبه ای از او تعبیر می کنیم به اینکه علم یعنی دانستن، یعنی دانایی، یعنی یک مفهومی است که ما در تصور ذهنی پیش می کشیم و لفظی است که در مقام تلفظ به کار می گیریم، اما آن کنه ذات علم چه حقیقتی هست، همه در او مات و مبهوت اند، که در حقیقت همان ذاتِ غیر متناهی حق است که «لا یُحیطون به علما»، که در خود متن ذات علم که حق مطلق است نمی شود احاطۀ علمی پیدا کرد و لذا به تعبیر جناب محقق قیصری در گویا اوایل فصل دوازدهم مقدماتشان در فصوص الحکم، آنجا فرمودند که همیشه شما علم را نسبت به عالم لحاظ بفرمایید نه به لحاظ ذات خود علم و به لحاظ معلوم. شاید این درخت خیلی اسرار داشته باشد، اما این آقای عالِم نسبت به این درخت این مقدار را فهمیده است و با تجربه این مقدار را یافته است که علم این آقای عالم نسبت به این شیء، به مقدار خودِ‌ عالِم هست، لعلّ به اینکه عالمِ دیگری پا در عرصۀ تحقیق نسبت به همین شیء بگذارد و راجع به او آنقدر حقایق را کشف بفرماید که آن عالِم قبلی نسبت به این حقایق بی اطلاع محض بود. لذا همیشه علم به مقدارِ خود عالِم هست نه به مقدار ذات علم و نه به مقدار ذات معلوم.

حالا مگر اینکه یک وقتی عالِم، عالِمی باشد که به تمام حقیقت معلوم پی ببرد یا عالِم، عالِمی باشد که به کنه ذات علم دانا باشد و یه یک تعبیری با او اتحاد وجودی داشته باشد که در حقیقت آن که در نظام هستی به کنه ذات علم آن طوری که هست پی برده است که به یک تعبیری، «پی برده» توسع در تعبیر است، همان ذات اقدس حق متعال است که خودش علم مطلق است که کنه علم است، ذات علم است و ما هم هر چه به این کنه و ذات نزدیک تر می شویم تشبه به عالم اله و به حق پیدا می کنیم.

 

درس سی و دوم:

خوب اینجا هم باز دوباره همان بحث «طلب مجهول مطلق محال است» را داریم دنبال می کنیم و آن  را یک مقداری باز می فرمایند (شرح می دهند) با مسائلی، بعد در ادامۀ درس، صفحۀ بعد راجع به تعریف فکر از دیدگاه منطق و فلسفه بحث به میان می آید که خیلی مطلب سنگینی نیست. اجازه بفرمایید بخوانیم تا ببینیم نکات قابل عرضه چیست؟

درس سی و دوم: «نتیجۀ درس پیش این شد که طلب مجهول مطلق محال است».

پس این محال بودن به «طلب» می خورد. از اینکه ما یک چیزی را که نسبت به او بی اطلاع محض هستیم بخواهیم او را طلب کنیم، طلب کردن محال است. حالا یک وقتی به جهتی برای ما حاصل بشود و دستِ غیر از ما در کار باشد که او را برای ما روشن کند، آن بحث دیگری است. ما اگر می خواهیم یک چیزی را طلب کنیم باید یک چیزکی از او اطلاع داشته باشیم به هر نحوه ممکن.

ادامۀ درس: «انسان به دنبال چیزی می رود ک در آغازِ کار از آن بویی برده باشد و چیزکی یافته است، یعنی علم اجمالی بدان دارد. سپس در علم تفصیلی آن جهد می نماید».

پس ابتدائا یک نحوه نسبت به مطلوبش و مقصودش علم دارد و بعد حالا راه می افتد که فکر بفرماید و او را به صورت تفصیل بیابد.

الان تصدیق می فرمایید که باز دارد زمینه درست می شود که ببینیم جایگاه فکر کردن که می گوییم آقا فکر بفرمایید تا به مطلوبتان دست پیدا بکنید معلوم می شود، که جایگاه فکر در رسیدن به مطلوب به نحو تفصیل است و گرنه قبل از اینکه انسان به فکر بیفتد، نسبت به مطلوب علم اجمالی دارد. علم اجمالی فکر کردن نمی خواهد، آن از یک راهی برای آدم حاصل می شود.مثل اینکه اجمالا به انسان گفته باشند که فلان مطلب جوابش مثبت است یا ... ، اما حالا می گویند خودت فکر بفرما، به طور تفصیل در بیاور ببین چه می شود. که معلوم می شود فکر در علم اجمالی نیست، فکر مربوط به علم تفصیلی است.

ادامۀ درس: «و آن را مشروحا طلب می کند و دیگر نتیجه ای که حاصل شد اینکه انسان هر چه کمال می بابد به اصلی نزدیک تر می شود و درجه درجه تقرب به او پیدا می کند و به هر چه بیشتر پیش رفته است تشابه و سنخیت او با آن اصل بیشتر می شود».

که معلوم می شود ما از حق تعالی یک نحوه علم اجمالی داریم. آن که الان مهم است در رسیدن به حق، از مسیر علم تفصیلی است و اینکه هر چه علم پیدا می کنیم، به مبدأ و اصل خودمان نزدیک تر می شویم. معلوم می شود یعنی هر چه به آن اصل خودمان علم تفصیلی پیدا می کنیم به او نزدیک تر می شویم، وگرنه علم اجمالی را همه نسبت به حق تعالی دارند، تمام موجودات! هیچ موجودی نیست که نسبت به مبدأ خودش علم اجمالی نداشته باشد، و از او پیاده شده است: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»، آن «إنّا لله»اش برای همه است، همه از مبدأ پیاده شده اند. خوب قهراً نسبت به مبدأ، یک چیزکی علم اجمالی دارند. حالا تفاوت علوم اجمالی موجودات نسبت به مبدأ چه مقدار هست البته خیلی زیاد است.

ادامۀ درس:‌«هر چه بیشتر پیش رفته است تشابه و سنخیت او با آن اصل بیشتر می شود. اجازه بفرمایید در توضیح نتیجۀ نخستین ...»

که انسان هر چیزی را که طلب می کند اول یک چیزکی از او اطلاع پیدا کرده است.

ادامۀ درس: «... مثالی عنوان کنیم تا بهتر به دو وجهِ علم که اجمالی و تفصیلی است آشنا شویم. در نظر بگیرید که در داد و ستد روزانه از کسی در چند مدت کالاهایی خریده اید و در هر نوبت هم به او بهایی پرداخته اید و آنچه را گرفته اید و داده اید همه را در دفتری یادداشت کرده اید. سپس می خواهید بدانید که آیا به آن شخص بدهکارید یا نه؟ برای این دانستن دفتر را می گشایید و آنچه را در دفعات از او گرفته اید یک جا با چرتکه و یا غیر آن جمع می کنید و همچنین آنچه را که داده اید جمع می کنید، پس از آن حاصل آن دو جمع را با هم می سنجید. اگر برابرند که سر به سر شد، و اگر یکی بیش از دیگری است به یک عمل تفریق بدست می آورید که بدهکارید یا بستانکار».

الان دیگر می بینید که اینجا به دنبال علم تفصیلی هستید.

ادامۀ درس: «در این کار سه چیز مورد نظر است؛ یکی اینکه در ابتدا خواستید بدانید که آیا بدهکارید یا نه؟ دوم اینکه هر یک از این داده ها و گرفته ها را جمع و با هم مقایسه نمودید و نظم و ترتیب بخصوصی داده اید. سوم اینکه نتیجه حاصل کرده اید و به خواستۀ خود رسیده اید و بدان علم یافته اید. حالا می بینید آنچه را که در آخر بدان علم یافته اید همان بود که در آغاز آن را طلب می کردید و دربارۀ آن چیزکی بو برده اید اما به تفصیل نمی دانسته اید».

اول که می دانستید، یعنی از اول هم می دانستید داد و ستد کردید و بالاخره به همدیگر پول دادید، متاع دادید، پول گرفتید. الان آخر هم همین دانستن است، اما آن دانستنِ اول خیلی اجمال، و الان خیلی تفصیل.

ادامۀ درس: «پس مطلوب شما در اول و آخر یک چیز است».

هُو الأول و الآخر، و لذا همان بحث شریف «هو الأول و الآخر» هم به یک معنا، هو الاؤل إجمالا و هو الآخر تفصیلا. آن هم راه دارد.

ادامۀ درس: «پس مطلوب شما در اول و آخر یک چیز است جز اینکه در اول معلومِ به اجمال بود و در آخر معلوم به تفصیل، لذا دربارۀ مطلوب می توان گفت هو الاول و الآخر».

این مطلوب را هم اول می دانستید، هم بعد از اینکه چقدر زحمت کشیدید و جمع و تفریق و محاسبات کردید باز هم همان مطلوب شما بود، اما نمی گویید که من اینقدر وقت گرفتم یعنی چه! چون دوباره رسیدم به همان مطلوب اولی که! مطلوب اولیۀ شما قبلا به اجمال بود و حالا به تفصیل پیدا شد و یک حساب دیگری دارد. این است که حق سبحانه و تعالی هم هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن هست، هو الاول و الآخرش را چه بسا به معنای اجمال و تفصیل هم بگیرید که هو الأول هست اجمالا و هو الآخر هست تفصیلا. و لذا علم حق تعالی سبحانه و تعالی به ماسوایش را هم به علم اجمالی بحث کرده اند هم به علم تفصیلی. حالا اینها به نظر مبارکتان باشد تا باز بعدها باز شود.

ادامۀ درس: «و همۀ چیزهایی را که در راه طلب او هستیم این چنین می دان و شاید در این اشارات اسراری نهفته باشد که در وقتش آشکار شود».

حالا خیلی به گوشه یک سرّی از اسرار آیۀ هو الأول و الأخر و الظاهر و الباطن را باز فرمودند. اینجا هم الان می بینید در همین عمل ظاهری محاسبه کردن این داد و ستد، چرتکه در کار آمده، محاسبه در کار آمده، دفتر آمده وسط، و تمام نوشته ها را زیر و رو کردید؛ فلان روز چه چیز را به جزء به ایشان دادید، چه مقدار پول را به جزء از ایشان گرفتید، چقدر قرضی بود و چقدر هم نقدی بود. الان اینها همه را تا آدم بیاید محاسبه کند می بیند خیلی کثرات زیاد شده، اما در آخر برمی گردد باز به یک نقطۀ وحدت، و تمام این کثرات همه شرح جمالِ همان آن یک نقطۀ وحدت بود، اما آن وحدت و اجمال، این صفای کثرت و تفصیل را که ندارد، این یک حساب دیگری دارد و لذا حق هم وقتی تفصیل پیدا بفرماید، این همه، شرح جمال او می شوند و شما در تمام این کثرات باز در حقیقت یک نقطۀ وحدت تکیه گاه شماست که هو الاول است و هو الآخر است و این «هو» هم در هر دو جا یک هُوَ است، در هر دو، هم در اول همان هُوَ است، در آخر هم همان هُوَ است، اما اول و آخر به نحو اجمال و تفصیل یک حساب دیگری دارد به هر حال. بعد تا حرف هایی که پیش می آید ... .

این است که یک هستۀ خرما را الان این اولش است، این اجمال است، بعد وقتی او را می کارید، او به شکوفایی سر در می آورد، دم به دم، تا بیاید درخت خرما بشود تا دوباره دانه های خرما بدهد می بینید هو الآخر است. آن آخرِ آخر هم باز می بینید در نهایتِ سر به هستۀ خرما ختم می شود و همان هو الآخر است، اما این هو الآخر همان هو الأول است به نحو تفصیل، و این تفصیل این همه کثرات پیش می آورد. به هر حالا خیلی الان به اشاره در رفتید که:

ادامۀ درس: «شاید در این اشارات اسراری نهفته باشد که در وقتش آشکار شود».

این کار انسان را! حالا از اینجا می خواهیم فکر را در اصطلاح منطق بیان کنیم. ما الان در منطق یا فلسفه تعبیر می کنیم که فکر بفرمایید تا مطلوب برای شما حاصل شود. معلوم می شود که به قول آقایان منطقیین ما وقتی می خواهیم به فکر بنشینیم در وهلۀ اول به مشکل برخورد می کنیم، بالاخره یک فرمولی است، یک قاعده ای را، یک مسئله ای را، حالا در هر بابی، در هر علمی، به ما می دهند و می گویند شما این مسئله را حل بفرمایید. پس ما در وهلۀ اول برخورد می کنیم به مشکل، در وهلۀ دوم نوع مشکل را تشخیص می دهیم، می خواهیم ببینیم این مشکلی که ما داریم از چه نوع مشکلاتی است، با کدام یک از براهینی که می شود اقامه کرد سازگاری دارد مثلا. بعد از این، در مرتبۀ اول می بینیم که آن مطلوبِ ما به نحو اجمال برای ما روشن است، به نحو خیلی اجمال؛ ما مجبوریم که از معلوم بالاجمال سفر کنیم. می خواهیم که او را به نحو تفصیل بیابیم. از مجهول که بالاجمال معلوم ماست، و فعلا مجهول تفصیل ماست و ما تفصیلا به این مجهول خودمان آگاهی کامل نداریم و اجمالا خبر داریم که مطلوب ما این است، اما فعلا مجهول تفصیلی است، از این معلوم بالاجمال مسافرت می کنیم به طرف معلومات تفصیلی خودمان. می آییم می گردیم در آنچه را که دانایی های تفصیلی هست. این سفر از معلوم به اجمال به طرف معلومات تفصیلی است که این یک سفر است. و سفر دوم این است که در دانایی های تفصیلی مان دور می زنیم که ببینیم که چگونه مطالبی را می توانیم به عنوان مقدمات محسوب کنیم تا بشود از این سرپُل مقدمات به طرف آنچه را که به تفصیل می خواهیم او را بدانیم به آن وصول پیدا کنیم. چیدن مقدماتِ معلومه به طور مفصل در کنار هم، این هم دومین بخش کار است. بعد در مرتبۀ سوم از آنچه را که می دانستیم و مقدمات را چیده ایم سفر می کنیم و به طرفِ آن معلوم بالاجمال می رویم تا به تفصیل  برای ما روشن بشود. این سفر کردن از معلوم بالاجمال به معلومات تفصیلی و دوباره از معلومات به طرف معلوم بالاجمال رفتن که تا او را به تفصیل پیدا بکنیم، این را در منطق تعبیر می فرمایند به «فکر». فکر اصطلاحی یعنی این. که اصلا فکر اصطلاحی حرکت است، منتها حرکت انسان در مقام فهم از معلوم بالاجمال به معلومات، و از معلومات مقدمات گرفتن به طرفِ دوباره معلوم بالاجمال، تا او را به روشنی فهمیدن، که از این تعبیر می کنند به اینکه ما از معلوم بالاجمال به طرف طرف مبادی می رویم؛ و مبادی آنهایی هستند که می توانند برای ما سرپل قرار بگیرند تا ما از آن مقدمات، خودمان را برسانیم به طرف آنچه مجهول ماست و به آن دست پیدا کنیم. و لذا تعبیر می فرمایند که فکر، حرکت انسان است از معلوم بالاجمال به طرف مبادی، و از مبادی مقدمات چیدن، سپس از این مقدمات مبادی به طرف مراد و مطلوب به نحو تفصیل حرکت کردن. مثلا ما را می گویند عالَم حادث است یا قدیم؟ همان مثال معروفی که در بین آقایان منطقیین مطرح است. ما الان اجمالا یک چیزکی با خبر شدیم که عالَم حادث است، اما خیلی برای ما روشن نیست که یعنی چه؟ می گوییم از این معلوم بالاجمال که مجهول ماست سفر می کنیم به سوی مبادی، می رویم در بین دانایی های خودمان می نشینیم و گشت و گذار می کنیم، مقدمات تشکیل می دهیم، می گوییم خوب، عالم که دم به دم همینطور در حال تغییر است، زمستان می شود، بهار می شود، فصول سال دارد، شبانه روز دارد، تغییر جوی دارد، تغییر هوا دارد، تغییر اشکال و صور دارد، کون و فساد دارد و ... ، بعد می گوییم: پس روی این اساس عالم همینطور دم به دم در حال تغییر است، پس عالم متغیر است. این یک اصل را در بین دارایی ها و دانایی های قبلی خودمان پیدا کردیم، آن وقت بعد باید آدم علم منطق بخواند تا چطور مقدمات را به صورت جزئی یا کلی، یا بیِّن یا مبیَّن و امثال این تعبیرات، با شرایطی که دارد بچیند. بعد می آییم بعد از صغری و مقدمۀ اول که «عالَم یک موجودی است دائما در حال تغییر و تبدل»، یک اصل دیگری هم به صورت کبرای کلی می سازیم و این اصل مورد پسند ما هم هست که: «هر چیزی که متغیر هست معلوم است که حادث است که متغیر است»، و الا آن چیزی که قدیم هست و ثابت محض هست و وجودِ غیرمتناهی ثابت هست، آن را نمی شود گفت حادث است. هر چیزی را که در حال تغییر و تبدل هست معلوم است او حادث است. خوب اگر این است پس هر چیزی که متغیر هست حادث است، عالم هم که متغیر هست، پس نتیجه  می گیریم که عالم حادث است.

 اما اینجا وقتی که به این نتیجۀ حدوث عالم رسیدیم، این دیگر می شود معلوم بالتفصیل. بعد می گوییم آقا ما خودمان فکر کردیم مطلب را در آوردیم! فکر کردیم یعنی چه؟ الان تا از یک کسی سؤال می فرمایید، ایشان در جا می بینید که سر انگشتانش را می گذارد روی پیشانی اش و می گوید آقا اجازه بده ما یک مقدار فکر کنیم ببینیم مطلب چیست. بعد فکر کنیم یعنی چه؟ یعنی می خواهی مدام همین سؤالی را که من گفتم، همین سؤال را در ذهنت دوران بدهی؟! این که نتیجه نمی دهد که!! ایشان مدام بگویم عالم حادث است یا نه، عالم حادث است یا نه، عالم حادث است یا نه؟ این که نتیجه نمی دهد! اینطوری بخواهد یک میلیون سال هم بنشیند و مدام آن مطلوب و معلوم بالاجمال را تکرار کند و تکرار کند، این که نتیجه نمی دهد! الان تا گفتی سؤال من این است، می بینید که طرف زود یک تصوری از سؤال می کند، می بیند که جواب این سؤال را باید کجاها از دانسته هایش پیدا کند! بعد حالا می گوید آقا اجازه بده ما فکر کنیم. وقتی به فکر فرو می رود می بینید پخش شده در دانسته های خودش، در آن چیزهایی که را که تا الان یاد گرفته است. اما اگر از این متن سؤال تجاوز نکند، و اصلا به دانایی های دیگر خودش سفر نکند و فقط این متن سؤال را مدام تکرار کند و مدام آن را تصورش کند، این که نتیجه نمی دهد که! این که فایده ندارد! و لذا تا سؤال کردید ایشان در جا یک تصوری از سؤال دارد که نوع مشکلش در این سؤال چیست و چطوری باید جوابش را پیدا کند. بعد از آن بلافاصله ذهن منتقل می شود به دانایی ها، بعد می بینی افتاده به آن چیزهایی که در مخزن غیب خودش دارد. حالا این هم باز خودش از اسرار است. ایشان قبل از اینکه از او سؤال بشود، آن دانایی ها در حالت عادی به تصورش نمی آمد، اما به محض اینکه او را سؤال کردید حالا می بینید به چه تناسب رفته در درون دانایی های خودش دارد دور می زند؟ که مثلا آن مطلب که در آنجا آن است، در اینجا این است و ... ، و می گوید پیدا کردم، جواب سؤال را پیدا کردم. می بینید که زود منتقل می شود از آن مبادی به طرف مطلوب. بعد می گوییم آقا چطور شده شما به این رسیدید؟ می گوید من فکر کردم و جواب خودم پیدا کردم.

این است که فکر کردن یک نحوه حرکت است. لذا می بینید که فکر اصطلاحی متعارف و این فکر کردن منطقی خستگی آور است و آدم چهار تا مسئلۀ علمی را که فکر کند و حل کند، می بینید سرِ پنجمی خسته می شود و می گوید آقا خسته شدیم و مغز ما خسته شده است، یک مقداری باید هوا بگیریم، آرام بگیریم و ... . چرا؟ چون حرکت است و حرکت، خستگی آور است. حرکتِ استکمالی، حرکت در مسیر به دست آوردن فهم مطلوب بالاجمال تا به نحو تفصیل مطلوب حاصل شود، این خستگی آور است، بر خلاف آن تفکری که قرآن دستورش را در آیات داده است و ما دستورش را از قرآن کریم و از حضرت آقا در این درس و بحث ها به عرض رساندیم، آن نه!  آن، حالت خستگی نیست، انسان هر چه در آن تفکر قوی تر می شود و جلوتر می رود، لذت بیشتر می برد و عمق بیشتری پیدا می کند. درست است که دم به دم برایش آنچه که نامعلوم است معلوم می شود، اما آن فکر به یک تعبیری خیلی به فکر اصطلاحی منطقی تشبّهی ندارد، آنجا لذت های اسرار نظام هستی برای شخص متفکر در اسرار عالم خودش را جلوه می دهد تا آرام آرام آن تفکر شریف قرآنی سر از حقایق و مکاشفات و تمثلات در می آورد و اگر کسی تفکر قرآنی را قوی بفرماید آهسته آهسته تمثلات بی مثال برایش حاصل می شود و این هم پایان ندارد که یک کسی بگوید که ما تفکر کردیم و تفکر ما تمام شده دیگر، و ما فکر کردیم و فکر ما تمام شده است، این معنا ندارد. تفکر در نظام هستی است و نظام هستی پایان ندارد، هر چه تو بروی عمیق تر می شود. لذا تفکر به آن معنایی که به عرض رساندیم غیر از این فکر است. در اینجا فکر این است که یک مطلبی را برای ما از جنبۀ مفهومی گفتند و می خواهیم بفهمیم، لذا می رویم در دانایی های خودمان، مقدمات می گیریم و دوباره برمی گردیم به این که مجهول است و آن را به دست می آوریم.

ادامۀ درس: «این کار انسان را که از معلوم به اجمال به سوی اموری که اسباب روشن شدنِ آن اند (یعنی مقدمات) رفتن، و از نظم و ترتیب خاص آنها دوباره به مطلوب، مشروحا رسیدن، در کتب منطق و حکمت به زبان تازی فکر می گویند و به زبان پارسی، اندیشه».

و لذا می گوییم آقا، طرف اندیشه کرده، فکر کرده و مطلب را پیدا کرده است. این الان فکر اصطلاحی منطقی فلسفیِ اینسویی است، و غیر از آن تفکری است که دستورالعمل تفکر در حال سکوت و امثال اینهاست، آن یک حال دیگری دارد.

ادامۀ درس: «و به عبارت دیگر، فکر حرکت نفس ناطقه است از مطلب اجمالی به سوی اموری معلوم، که از ترتیب و نظم خاص آن ها مطلبِ مطلوب، معلوم و مکشوف می شود».

نمی دانستیم به فلانی چقدر بدهکار یا بستانکاریم، این الان می شود مطلوب ما، و می خواهیم به این مطلوب خودمان دست پیدا کنیم. خوب، باید برگردیم برویم به طرف مقدمات، می گوییم تا الان آنچه را که یادداشت کردیم و شاهد گرفته بودیم، اینها همه را بیاوریم حساب بکنیم و بعد از اینکه محاسبه کردیم دوباره به طرف آن مطلوب خودمان می رویم. معلوم می شود که چقدر بدهکار بودیم و چقدر بستانکار مثلا!

ادامۀ درس: «و آن امور را مبادی آن مطلب می گویند، پس فکر یک حرکت دوری نفس است از مطلب به مبادی و از مبادی به همان مطلب».

منتها از مطلب که داشت به طرف مبادی می رفت، مطلبش اجمالی بود، وقتی رفت به طرف مبادی و مقدمات و دوباره رسید به آن مطلب، حالا دیگر مطلب به تفصیل برایش روشن شده است.

ادامۀ درس: «حکیم سبزواری در منطق منظومه گوید «الفکرُ حرکةٌ إلی المبادی/ و مِن مبادی إلی المرادی»».

که فکر، حرکت به سوی مبادی و از مبادی به سوی مراد و آن مطلوب خودتان است. (کأنّه آن اول یک کلمه را ایشان حذف فرمود به دلیل اینکه با شعرشان جور در بیاید: «الفکرُ حرکةٌ من المراد بالاجمال إلی المبادی و من المبادی إلی المراد بالتفصیل»). این فرمایش مطلب اول.

ادامۀ درس: «نتیجۀ دوم درس پیش این بود که انسان هر چه عالِم تر و کامل تر می شود به اصلی که علم و کمال است و بدان تشابه و تجانس، زیادت می کند و به وی تقرب می جوید و به رنگ او در می آید و به قول ارسطو در جواب اسکندر، چون علم می آموزیم پیش تر می رویم. تصدیق می فرمایید که انسان هر چه داناتر می شود و به کمال نزدیک تر می گردد، آثار وجودی او بیشتر می گردد و کارهای شگفت از او پدید می اید و اختراعات و اکتشافات بسیار حیرت آور از فکر او ظهور می کند، از ایما و اشارۀ او اسراری بوالعجب بروز می کند».

که می بینیم ماشاءالله هر چه انسان در مسیر تحصیل علم جلوتر می رود، آثار وجودی اش بیشتر است. حالا درست است که مثلا یک موشکی از اینجا ساخته می شود، رها می شود تا می رود در فلان قاره، در یک شهری، در یک کشوری، و در آنجا یک تعدادی را به کشتن می دهد، اما همین خودِ ساختنش چقدر علم است، دقت ها و ظرافت هایی که در این یک موشک تا به کار گرفته بشود، ایشان از یک مبدأیی برخیزد تا به یک مقصدی فرود بیاید، چقدر دانایی، چقدر علم، چقدر کمال در آن به کار رفته است. منتها همین است که انسان این علم را به جهتِ‌ شرافت علمی اش کسب نکرده، بلکه آن را در جهت اغراض شخصی اش به کار می گیرد، وگرنه همان عالِمی که دارد بمب اتم را می سازد، با آن همه پیچیدگی های فنی در مقام صنعتش، اگر همان عالِم به جای این موشک یا به جای این بمب بخواهد فلان آپولوی دیگری را بسازد که بتواند در آسمان ها اطلاعات بیشتری را از کشفیاتِ نظام هستی بگیرد (چه خوب می شود). دیگر، در هر دو جا علم است دارد کار می کند، منتها اینکه علم، آلتِ دست انسان قرار می گیرد که از او بد استفاده می کند، حرف دیگری است، مربوط به انسان است، مربوط به عالِم است، خودِ آن متنِ علم گناه ندارد. این موشک از یک نقطه ای بلند شده به یک نقطۀ دیگر رفت، این را «علم» از نقطه ای به نقطۀ دیگر برده و علم او را ساخته و علم او را تنظیم کرده، و علم او را رها کرده است، علم او را در فلان نقطۀ خاص فرود آورده و درجه بندی اش کرده و ... . اینها هیچ کدام خلاف که نیست، اما از اینکه از این علمش می خواهد در نتیجه به فلان خیانت دست بزند، این دیگر مربوط به عالِم هست، متنِ علم گناه بردار نیست، علم گناه نمی گیرد، آن کسی که این کارد را ساخته است، علم است، و لذا به دست بنده یک آهنِ‌کالی بدهد و یک سندان و چکش و یک کوره هم بدهد، اگر توانستم کارد درست کنم! همین سنگ است، همین آجر است، همین چوب است، همین آهن است، همین وسایل و ابزار و ادوات یک آقای بنا یا نجار هم هست، این را بدهید دست من مثلا، می توانم این ساختمانِ به این خوبی را درست کنم؟ لذا این که دارد او می سازد علم است دیگر، شعور است، آگاهی است، اصلا یکپارچه حیات است، همه ساختۀ علم است. این پارچه را علم ساخته، این فرش را علم ساخته است، همه چیز مطلقا بر اساس علم است، حالا در بین این ساخته ها و مصنوعات بشری، یک وقتی انسان آن دانایی اش و آن علمش را در جهتی به کار می گیرد که به ضرر خودش یا به ضرر همنوعان او تمام می شود، آن دیگر برگشتش به آقای عالِم است، این ربطی به علم ندارد که! آن علمی که این چاقو را ساخته است درست ساخته است، آن کسی که این چاقو را برمی دارد و به جای اینکه از او در جهت مطلوب استفاده کند در جهت ضرر زدن به غیر بهره می گیرد، او دارد خطا می کند، خطا زیر سر آن کسی که دارد می سازد که نیست! به هر حال، علم علم است، کمال کمال است، دانایی دانایی است، دانایی خطابردار نیست، علم خطا بر نمی دارد، این عالِم است که در علم به خطا می رود. و لذا این همه آثار وجودی انسان از علم است، هر کس علمش بیشتر باشد، اثر وجودی اش بیشتر و قوی تر است. حالا تا می رسید به حقیقت حق متعال، که علمش غیر متناهی است، اثر وجودی اش هم غیر متناهی است: «قُل کُلٌّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ»، هر کسی به شکل وجودی خودش عمل می کند؛ اگر کسی شاکلۀ وجودی اش علم مطلق هست، قطعا عمل او هم بر اساس شاکلۀ وجودی اش به علم مطلق است، و لذا هر چه را می بینید، علمِ انباشتۀ روی هم است.

قبلا هم خواندیم که اصلا عالَم را بخواهید تعریف بفرمایید، واقعا عالَم، علمِ انباشتۀ روی هم است. هر چه انسان در صدد کشف اسرار عالم بر بیاید و برسد به جایی که بگوید به انتهایش رسیدم معنا ندارد، چون اگر قرار باشد به انتهایِ رسیدنِ به علمِ‌ عالَم برسد، لازمه اش این است که علم محدود باشد و حال اینکه علم محدود نیست. چگونه علم محدود است که هر چه عالم علم را می یابد باز می بینید تشنه تر می شود برای مراتب بالاتر! اگر علم محدود بود، قهرا عالِم با یافتنِ علم باید ضیق می شد و حال اینکه عالِم با یافتن علم، توسعه پیدا می کند. پس معلوم است که متنِ‌ ذاتِ علم، وسعت است، اصلا ذاتِ علم، وسعت است، فصحت است و هر کس به او نزدیک می شود می بینید تشنه تر شده، و نسبت به ندانسته هایش اظهار نارضایتی دارد و می گوید دلم می خواهد بیشتر بدانم و هر چه هم که می فهمد می بیند که زمینۀ فهم بیشتر او فراهم شده است. پس معلوم می شود که این یک مظروفی است که اگر این مظروف، ظرفِ خودش را سعه می دهد به نحوی که ظرفش غیر متناهی باشد، مظروف هم غیر متناهی هست، از این لحاظ معلوم می شود که علم هیچ موقع ضیق نیست و عالِم به وسیلۀ علم ضیق نمی شود، مگر اینکه عالم علم را به جهت علم نخواهد و علم را به جهت اغراض نفسانی خودش بخواهد که آن وقت ضیق می شود.

چرا ما فارغ التحصیل می شویم؟ برای اینکه اغراض داریم، می گوییم آقا زود فلان رشته را بخوانیم، فلان مدرک را بگیریم که کارمان عقب می افتد! ببینید اگر می بینید که علم وا می ایستد، علم وا نمی ایستد! عالم چون در این تحصیل علم، غرضی غیر از خود علم دارد ایستاده است و توقف می کند، وگرنه اگر عالِم به دنبال علم خودش باشد علم که ایستادنی نیست، عالِم هم هرگز نمی ایستد. لذا فرمودند إقرأ و ارقَ. در حدیث جناب امیرالمؤمنین به  فرزندی جناب محمد حنفیه فرمود إقرأ و ارق، علم می خواهی پیدا کنی بخوان و برو. مثل اینکه قرآن علم محض است، بخوان و بالا برو، وا نایست. ایستادن ندارد اصلا. پس تمام آنهایی که وا می ایستند معلوم می شود که در تحصیل علمشان غرضی غیر از علم دارند و لذا اهل توقف اند. آنهایی که غرضشان واقعا این است که تحصیل علم بکنند و بفهمند و بیابند و قوی تر بشوند و سعۀ وجودی پیدا کنند و إقرأ و ارق، بخوانند و بالا بروند، آنها کم نمی آورند. لذا همۀ اهل جهنم درجات دارند، همۀ اهل بهشت هم درجات دارند. جهنمی ها درکات دارند برای اینکه سقوط پیدا کرده اند، بهشتی ها هم درجات دارند برای اینکه اغراضی غیر از خدا و غیر از علم داشتند، وگرنه اگر کسی غرضی غیر از علم نداشته باشد به او می گویند: «یُقالُ لقارِئِ القرآن فی القیامة إقرأ و ارق»، بخوان و بالا برو، هیچ نایست. آنجایش هم تکامل است، در قیامت هم تکامل است، چرا؟ برای اینکه علم تمام نشده که! علم تمام هم نمی شود. درست است ما می گوییم ائمه انسان کامل اند و هر چه بخواهند می دانند، اما اینطور نیست که بگوییم ائمه هم وا می ایستند، اصلا ایستادن معنا ندارد، یُقال لقارئ القرآن إقرأ و ارق، بخوان و بالا برو، ائمه هم بخوانند بالا بروند. پیغمبر اکرم هم تا بینهایت همینطوری می خواند و بالا می رود، اینطوری است! تمام نمی شود اصلا، تمام شدنی نیست آخر! راه ندارد که تمام بشود! این اسرار و این حقایق ان شاءالله خودش را به انسان نشان بدهد که وا نایستیم، هیچگاه وا نایستیم، توقف نکنیم. تا عرض کردیم، می رسید به علم مطلق، که ذاتِ اقدس إله است و هرگز هم وا نمی ایستد. خود ذات اقدس اله هم در مقام تجلی اش می بینید هیچ موقع توقف ندارد: «یَسئَلُهُ مَن فی السماواتِ و الأرض کُلُّ یَومٍ هُوَ فی شأنٍ»، این «هُوَ»، کُلُّ یَومٍ فی شأنٍ است. «یَومَ» هم ظرفِ ظهور اشیاء است، دم به دم فی شأنٍ فی شأنٍ، دم به دم در حال تجلی است، در حال ظهور است، هم او وا نمی ایستد در تجلی، هم انسان حق ندارد وا ایستد در مقام قرائت تجلیات الهیه؛ إقرأ و ارقَ، بخوان و بالا برو.

به هر حال ای کاش مقصود، خود علم بود، خود علم! منتها هر چه جلوتر بروی، البته علم قوی تر می شود. ابتدائا به صورت یک خواندن است، الفاظ دانستن است، مفاهیم یافتن است، بعد آرام آرام دیگر در متن خود وجود، به علمِ شهودی قدم گرفتن است. هر چه می خورد قوی تر می شود و در این قوت خودش هم هرگر متوقف در موطنی هم نخواهد شد. اینطوری باید بشود بالاخره.

ادامۀ درس: «شیخ رئیس ابو علی سینا را کتابی هست به نام اشارات که در دو علم منطق و حکمت تدوین کرده است».

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs 

 نوشته شده درکانون فرهنگی مذهبی  مشکات ولایت

97/11/7

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد