بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 138 (درس سی و دوم)

 

ادامۀ درس:«نتیجۀ دوم درس پیش این بود که انسان هر چه عالِم تر و کامل تر می شود به اصلی که علم و کمال است نزدیک تر می شود و بدان تشابه و تجانس، زیادت می کند و به وی تقرب می جوید و به رنگ او در می آید و به قول ارسطو در جواب اسکندر، چون علم می آموزیم پیشتر می رویم».

درس سی و یکم خیلی درس با برکتی بود که زمینۀ مباحث آینده را به وجود آورده که ان شاءالله نتیجۀ درس سی و یکم که الان در این عبارت داریم به دنبال آن فرمایش می رویم، این زمینه می شود برای بیان مقام لایقفی انسان، و اینکه انسان را در مقام ذات و صفات و افعال، به وزان ذات و صفات و افعال حق تعالی می یابیم، به نحوی که در پذیرش کمال، او را حد یقف نیست. آن وقت نتیجۀ دوم درس قبل این بود که هر چه انسان کامل تر می شود و عالم تر می شود می بینیم که به مبدأ مشابهت بیشتر پیدا می کند و سنخیت می یابد. و لذا به یک معنا فرمودید که فلسفه، علم به حقایقِ موجودات نظام هستی هست به نحوی که انسان، عالَم عقلیِ مُضاهیِ عالَمِ عینی بشود و تشبّه به عالَم اله پیدا بفرماید، البته به قدر طاقت بشری. هر کسی به مقدار سعۀ وجودی اش به هر مقداری که توانست به حق تعالی تشبه پیدا بفرماید و سنخیت پیدا کند، به همان مقدار موحد است، به همان مقدار فیلسوف است، امام است، که قرآن کریم در مورد انبیاء هم این مراتب را محفوظ فرمود که: «تلکَ الرُّسُلُ فَضَّلنا بَعضُهُم عَلی بَعضٍ»، که حتی انبیاء هم مراتب دارند، چون انبیاء هم از این اصل مستثنی نیستند که «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها»؛ از یک طرفی علم به حقایق احوال موجودات دارند، به قدر طاقت بشری شان و به مقدار سعۀ وجودی شان، و لذا این تشبّه به اله پیدا کردن را الان تعبیر می فرمایید که هر چه علم بالاتر می رود کمالات انسان بیشتر می شود، تشابه و تجانس انسان، همجنس بودن انسان با حق تعالی زیادت می شود که «یَا مَن لا تَزیدُهُ کَثرَةُ العَطاءِ إلا جوداً و کرماً»؛ انسان همجنس اله می شود، همسنخ اله می شود، به تعبیر آن بخشی از آیۀ کریمه و ادعیۀ مأثوره که «لَیسَ کَمِثلِهِ شَیء»، انسان مثل الله می شود، شبیه خدا می شود، منتها مثل الله می شود که این مثل، مثل ندارد: لَیسَ کَمِثلِه شَیء، که مثلِ مثلِ خداوند لَیس، یعنی شبیه ندارد. خداوند مبدأ است، انسان با علم و عمل، تقرب و سنخیت به این مبدأ پیدا می کند که تشبه به عالَم إله می یابد و با این تشبه پیدا کردن، آدم، انسان مثلُ الله می شود که این مثلِ خدا، لیسَ کَمِثلِه شَیء: این مثلِ خدا، مثل ندارد. دیگر به غیر از انسان، یک صنفی از موجودات را، فرشته ها را، ملائکة الله را، عالم عقول را، عالم مثال را، در نشئۀ طبیعت، افلاک، ستارگان، نفوس سماوی و نفوس حیوانی و نفوس نباتی، جمادات و ... ، هر چه بگردید دیگر در نظام هستی به مثل این مثلِ خدا پیدا نمی شود. این دیگر، موجود مخصوصی است. این جناب انسان موجود مخصوصی است که خداوند به او تعلیم می فرماید که «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها»، هر چه تعلیم قوی تر بشود تشبه و همسنخیت بیشتر می شود، تجانس بیشتر می شود، انسان بیشتر جنس خدا می شود. دیگر، الفاظ رهزن نشود، نه اینکه نعوذ بالله بخواهیم خدا را جسمی کنیم و یک موجود محدودی کنیم و ما وحدت عددی در مقابل ایشان و مثل ایشان! اینطوری به آن صورت الحمدلله حرف شنیده هستید و دیگر الفاظ برایتان حل است، که می فرمایید «هر چه عالم تر و کامل تر می شود (انسان)، به اصلی که علم و کمال است نزدیک تر می شود و بدان تشابه و تجانس زیادت می کند»، یعنی بیشتر همجنس می شود، بیشتر با مبدأ نظام هستی مشابه می شود، مماثل می شود، به مثال او می شود که کلمة الله می شود که این کلمة الله و این مثل الله، هِیَ العُلیا، خیلی بلند مقام است، خیلی عظیم است و او را حد یقف نیست، وا نمی ایستد، محدود به حدی نمی شود. دیگر، از تو حرکت از خدا برکت، دیگر همت من و شما چه مقدار باشد، چه مقدار تصمیم بگیریم، عزم داشته باشیم، اراده کنیم، تثبّت به کار بیاوریم، ثابت قدم باشیم و بخواهیم و تشنه باشیم!

از آن به بعد دیگر به این سو مرتبط است، از آن سوی فرمودند که آماده هستند، نظام هستی یکپارچه آماده است، هر که بامش بیش برفش بیشتر! هر چه سعۀ وجودی پیدا فرمودید به همان مقدار وسعتِ جانتان، برفتان بیشتر می شود، معارفتان بیشتر می شود، افاضۀ فیض از ماوراء طبیعت بیشتر می شود. کار بر این است «یا مَن لا تَزیدُهُ کَثرَةُ العَطاء إلا جوداً‌ و کرماً». همجنس که شده مشابه می شود، به طوری که برای این مشابه خدا، این مثل خدا، در نظام هستی بگردی، مثل نمی توانی پیدا بفرمایی. این مثل خدا فقط انسان است. این است که فلسفه را تعریف فرمودید که فلسفه یعنی تشبه پیدا کردن انسان به اله، تشبیه پیدا کردن به الله. به یک معنا اصلا فلسفه یعنی مثل خدا شدن. منتها مُحرز و معلوم است که یعنی مظهر حق شدن، مظهر الله شدن. آن بالذات است و این بالعرض، آن اصل است و این فرع، و این مظهر اوست؛ که فلسفه، تشبّه به خدا پیدا کردن است، مثل الله شدن است؛ ذات او چگونه است، ذات تو هم همان می شود! صفات او چگونه است، تو هم متصف به همان صفات می شوی، منتها به طوری می رسی که ذات تو و صفات تو و افعال تو، همه یکپارچه جلوه و تجلی ذات او و صفات او و افعال اوست، اما این قابلیت و این استعداد را در هیچ موجود دیگری نمی یابی، آنها چنین قابلیتی ندارند، تمام عقول همه محدوند، در بین فرشته ها، آن ملائکۀ مقرب همه محدودند تا جایی که اینها در مقام عروجِ انسانیِ به کمال رسیده و به فعلیت رسیده، به نحوی می شود که جبرئیل به انسان خطاب می کند که دیگر شما از این به بعد تشریف ببرید، از ما بیش از این ساخته نیست، ما تا این مقدارش را توانستیم ارتقاء وجودی پیدا کنیم و آمدیم، از این به بعد مال شماست، آن «دَنی فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوسَینِ أو أدنی»، آن دیگر مربوط به جنابعالی است، آن از عهدۀ ما خارج است، ما مقام لا یَقِفی نداریم، ما «یَقِفیم»، ما وا می ایستیم، ما محدودیم، ما ماهیت داریم و جنابعالیِ انسان ماهیت نداری، تجرد از ماهیات پیدا می کنی که مقام تجرد از ماهیت را می فرمایید مقام «لا یَقِفی»، مقام تجرد لایقفیِ نفس ناطقۀ انسانی. این آقا می شود مثل الله. حالا اینجا دستتان دیگر خیلی باز است ان شاء الله. کتاب ها، کتاب های حضرت آقا دارید که انسان مقامِ وحدت حقّۀ حقیقیۀ ظلّیه پیدا می کند که می شود ظلّ و مظهرِ وحدتِ حقّۀ حقیقیۀ صمدیۀ ذاتیۀ الهیه. دیگر، آن صمدیۀ ذاتیۀ الهیه از اسماء مستأثره است، آن دیگر مال ایشان است و از صفایای خاص سلطانی و ملوکانه و پادشاهی حضرت حق است که آن دیگر، وحدتِ حقۀ حقیقیۀ ذاتیه است و شما به جایی می توانید برسید که وحدتِ حقۀ حقیقیۀ ظلّیه بشوید، سایۀ او، مظهر او، جلوۀ او، هم در ذات، هم در صفات و هم در افعال. هر چه بروید تشابه بیشتر می شود، سنخیت بیشتر می شود، هر چه بالا بروید. که این تشابه یافتن را و این همجنس حق شدن را به یک تعبیر می فرمایید معراج انسان است، که جناب رسول الله آنقدر ارتقاء پیدا می فرماید که می گوییم حضرت به معراج رفته، به آسمان ها رفته است. البته! «آسمان هاست در ولایتِ جان»! از این آسمان های ظاهری اطلاعات پیدا کردن حرفی است، که اینها را دیگر هر چه بروید سیر آفاقی است، مهمش آن آسمان های سیر انفسی است که در هنگام عروجِ انسانِ کامل به مقام لا یقفی اش است که در هیچ حدی توقف نمی فرماید، همینطور می رود، چون همجنس الهی است، خداوند مقام یَقف ندارد، محدود نیست، غیر متناهی است، و جناب انسان هم هکذا، منتها آن بالذات است این بالعرض است، طوری که لفظ «آن» و «این» جنابعالی را به وحدت عددی هم نکشاند. از آن خطر وحدت عددی هم دائما بر حذر باشید، حواستان جمع باشد که عبارات و الفاظ رهزنتان نشود؛ یک خدای جدا و یک انسان جدا، و آن غیر متناهی بالذات و این غیر متناهی بالعرض و اینها نخیر! وحدت عددی نه!

«بدان تشابه و تجانس زیادت می کند و به وی تقرب می جوید».

حالا اینها را می فرمایید نماز می خوانم قربةً الی الله، زکات می دهم قربةً الی الله، حج می روم، روزه می گیرم، خمس می دهم قربةً الی الله، چون اینها هم اعمال عبادی است دیگر. خمس هم که می دهی باید قصد بفرمایی همانطوری که نماز می خوانم قربةً الی الله، خمس هم دارم می دهم قربةً الی الله، زکات دارم می دهم قربةً الی الله، این قربةً الی الله یعنی چه؟ این قرب قرب مکانی که نیست که از اینجا بلند شویم برویم تا فلان شهر پیش فلان آقا، درش را بزنیم برویم خدمتش بگوییم حالا نزدیک شدیم! اینطوری که نیست! ان شاءالله حرف حل است.

ادامۀ درس:«به وی تقرب می جوید و به رنگ وی در می آید».

این الفاظ خیلی خوش است. این است که در آیۀ قرآن آمده است که «وَ مَن أحسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً»، چه رنگی از رنگ الهی بهتر! خداوند یک رنگ دارد و رنگش این است که بی رنگ است، غیر متناهی است، به هیچ رنگی در نمی آید، می خواهی بگویی خدا یعنی زمین، نه! خدا رنگِ زمین ندارد، رنگِ آسمان ندارد، اینها حدّ است، خدا نه یعنی زمین، نه یعنی آب، نه یعنی خاک، اما جدا هست؟ نه! بی رنگ است، رنگ او بی رنگی است، «هُوَ مَعَکُم أینما کُنتم»، اما «هُوَ الَّذی فی السَّماءِ إلهٌ وَ‌ فِی الأرضِ إلهٌ»، در همه جا هست اما به رنگ هیچ چیزی نیست، به حدّ هیچ چیزی نیست، نمی شود بفرمایید این و آن! تا «این» و «آن» فرمودید دارید رنگِ با رنگ را می بینید نه بی رنگ را! «این» و «آن» را که بردارید می بینید که آن بی رنگ خودش را نشان می دهد می گوید منم، همه جا ما هستیم، «هُوَ الأوّلُ و الآخرُ و الظاهِرُ وَ الباطن».

ادامۀ درس: «و به قول ارسطو در جواب اسکندر، چون علم می آموزیم پیش تر می رویم».

این خودش معراج است، هر چه انسان عالِم تر می شود اهل عروج و کمالات است. الان جنابعالی آن روزی که خردسال بودی و به مکتب نرفته بودی، تا الان چقدر به معراج رفتی، چقدر عروج کردی، چقدر بالاآمدی؟ اینها معراج انسانی است، کمال انسان است، تحصیلات کردی، خوانا شدی، نویسا شدی، گویا شده ای، کتاب خواندی، علم داری، رشتۀ مختلف داری و ... ، اینها همه عروج انسان است، منتها خداوند بیداری عطا بفرماید که بیدار بشویم، بفهمیم داریم عروج می کنیم، اگر غفلت باشد که خبر نداریم. در دریای رحمت حق هست، شناگری می کند، خبر ندارد که در دریاست؛ شبیه آن ماهیان دریا که جناب سید حیدر آملی در جامع الاسرار نقل کردند که ماهی ها جمع شدند به همدیگر گفتند ما اینقدر از این دریا و آب حرف شنیدیم که دهانمان آب افتاد، برویم این دریا را ببینیم که ایشان چیست واقعا؟ مدام به ما می گویند دریا دریا! رفتند پیش بزرگشان گفتند آقا ما که بلد نیستیم، می گویند شما راه را بلدید، می دانید که این دریا کجاست، ما را ببرید نزد ایشان تا ایشان را زیارت کنیم و ببینیم که چه حقیقتی است و کیست؟!

آن بندۀ خدا و آن بزرگشان، آن حرف شنیده، آن به کمال رسیده، آن انسان کامل به اینها فرمود آخر، همین است که الان شما یکپارچه در او غرق هستید، دارید نفس می کشید، دارید حیات پیدا می کنید و زنده هستید، همین، دریاست دیگر! عده ای تأیید کردند و عده ای تکذیب کردند که عجب، ما شما را آدم دروغگویی نمی دانستیم، اینقدر می گویند دریا دریا، این که ما در آن نشستیم که نبود! و به هر حال گرفتاری پیش آمده که عده ای تکذیب می کنند، عده ای تأیید می کنند، خبر ندارند! و لذا به ما فرمودند حضور داشته باشید. حضور در مقابلش چیست عزیز من؟ در مقابلش غفلت است. غفلت این است که آدم دارد و نمی داند که دارد. حضور این است که دارد و بداند که دارد، دارا هست و می داند که داراست، این حضور است. اما غفلت، این است که دارد ولی نمی داند که دارد. عینک در چشمش است و ناخودآگاه این طرف و آن طرف می گردد که عینک من کجاست. یک کسی به او می گوید آقا، عینک بالای پیشانی شماست، آنجا گذاشتی حواست نیست. عجب! دنبالش می گشتم، خودم داشتم، این می شود غفلت. و لذا تمام انسان ها در نظام هستی، همه در دار التوحید به سر می برند، در دار الوحدة هستند، در دار الوجودند، اصلا از وجود در رفتنی نیست، معنا ندارد، در رفتن معنا ندارد، کشور وجود یک کشور پهناور غیر منتاهی است، و لذا دارند، در وجودند، با وجودند، اما توجه ندارد، حضور ندارد، مراقبت ندارد، خدای جدا درست می کند، خودِ جدا درست می کنیم، خدا کجا نشسته باشد ما را کمین کرده مثلا که ما را از دور دارد نگاه می کند! بعد می گوییم خوب حالا شاید یک وقتی حواسِ جان خدا نبود ما را نگاه نکرد ان شاءالله، این یکی در رفته مثلا! آن یکی و آن عمل ما را ندیده فرض! وحدت عددی از این حرف ها پیش می آورد. خبر نداریم که اصلا خودمان همینطور در دریاییم، در آبیم. حیاتِ ما، ظاهر ما، باطنِ ما، اول ما، آخر ما وجود هست یا نه؟ و وجود یعنی خدا، این من و آن و این را برداریم می بینیم یکپارچه خداست دارد خدایی می کند.

ادامۀ درس: «تصدیق می فرمایید که انسان هر چه داناتر می شود و به کمال ... ».

و بفرمایید کمال یعنی خدا، یعنی وجود، یعنی حق، یعنی حقیقت.

ادامۀ درس: «و به کمال نزدیک تر می گردد آثار وجودی او بیشتر می گردد و کارهای عجیب و شگفت از او پدید می آید و اختراعات و اکتشافاتِ حیرت آور از فکر او ظهور می کند، و از ایما و اشارۀ او اسراری بوالعجب بروز می کند».

حالا بر اساس نظم ظاهری، الان همین یک جمله را که «ما هر چه بالاتر می رویم به مبدأ نزدیک تر می شویم»، از همین کارهای عموم می بینید هر کسی عالم تر است اثر وجودی اش بیشتر است، اگر ده ها مهندس باشند و در بین مهندسین یک نفر آگاهی اش از همۀ این آقایان بیشتر است، او اثر وجودی اش بیشتر است، خواستگار بیشتری دارد، می بینید مردم بهتر او را می خواهند. همینطور در هر کاری، در هر چیزی، هر کسی عالِم تر است شریف تر است، باعظمت تر است، یعنی در آن محدودۀ علم خودش شریف است. حالا اگر خدای نکرده یک کسی عالِم تر هست و در یک محدودۀ غیر علم خودش و جاهای دیگر خطایی چیزی دارد و از چشم این و آن می افتد، آن بحثِ دیگری است، اما آن علمش کمالش است بالاخره. آن کمال است دیگر! حالا اگر تاریکی ای دارد، تاریکی اش از ناحیۀ علم نیست، از ناحیۀ خودبینی اش است مثلا. آنچه هم گفتند العلمُ حجابُ الأکبر، اینها یک مقداری باید آن جایگاه بحث روشن شود. اینطوری نیست که در حقیقت خود علم بما هو علم حجاب باشد، علم بما هو علم نور است، روشنایی است، عالِم که باید از علمش روشنایی بگیرد و نمی گیرد، تاریک می شود که خدای ناکرده علم او موجب حجابش می شود. منتها حجابِ علمی حجابِ نوری است. حالا چون این حرف پیش آمده می خواهیم بگوییم انسان هر چه به کمال و به علم نزدیک تر می شود، آثار وجودی عجیبی پیدا می کند. دیگر به عنوان نمونه داریم می رویم به طرف نمط دهم اشارات، که از خود انسان ببینید چه عجایبی صادر می شود، از همین امور متعارف گرفته تا آن بالا بالاها. حالا الان می خواهیم از پایین ترین مرتبه شروع کنیم که می بینیم هر چه انسان قوی تر می شود اثر وجودی اش زیاد می شود. این یک جنبه که اگر بخواهید یک مقداری اطلاعات کتاب شناسی هم پیدا بفرمایید دارند حرف اشارات را پیش می کشند.

ادامۀ درس: «شیخ رئیس ابو علی سینا را کتابی است به نام اشارات که در دو علم منطق و حکمت تدوین کرده است».

که قبلا عرایض تقدیم کردیم.

ادامۀ درس: «حکمت را ده نمط نوشته است و نمطِ دهم آن در اسرار  آیات».

انسان است دیگر. کأنه از منطق که آمدید «نهج» است که منطقش را به ده تا نهج تعبیر فرمود. «نهج» یعنی راه. این مسیر را طی بفرمایید برسید به فلسفه. رسیدید به فلسفه، در فلسفه باید مقام مقام پیش بروید، اینجا دیگر «نمط» است. نمط یعنی همین نمطی که در اصطلاح خودمانی، ما هم الان در مازندران می گوییم نمط، همین فرشی که روی سر آن می نشینیم، نمط! حالا که رسیدی از این راه تشریف بیاور روی این فرش بنشین. نمط اول کجاست؟ در نشئۀ طبیعت، چطور راه افتادی از نطفه، اولین جایی که رفتید در آنجا نشستید کجاست؟ عالمِ طبیعت است، عالم ماده! نطفه از کجا تهیه شده؟ از نان، از آب، از غذا، از آفتاب، از هوا، از دریا، از زمین، روییدن، گیاهان، حیوانات و ... ، چقدر زحمت کشیده شده تا یک لقمه، نانِ پدر و مادر بشود و نطفه می شود. پس می بینید الان نطفه در نشئۀ طبیعت توقف کرده، اینجا قرار گرفته، در این نمط نشسته است. خوب، بعد حالا می بینید که جناب شیخ نمطِ اول اشارات را در پیرامونِ مسئلۀ «جسم» به بحث نشسته، که جسم اصلا چیست و جسم از ماده و صورت تشکیل شده است، و هیولا چیست و صورت چیست، و حرف های دیگر که پیش می آید. بله دیگر، آخرْ اینجا نمطِ شماست، شما اولین نقطه ای که بر اساس جسمانیة الحدوث در قوس صعود از او شروع کردید نقطۀ طبیعت است و جسم، نطفه است. پس بهترین راه این است که در مقام تحصیل علم، اول از جسم در نظام هستی آگاه بشویم، برای اینکه جسم، کم خدمت به ما نکرده است! عالَم جسمانی چقدر دارد به ما خدمت می کند! اگر این عالَم جسمانی نبود، آخر نطفه چگونه باید پیاده می شد؟ چطوری باید از نطفه، انسان روییده می شد؟ و لذا ایشان فرمود بیا در مقام و در نمط جسم بنشین، این را تحقیق کن، اجسام را، موجودات را، اشیاء را، آفتاب را، زمین را، اخترشناسی کن، زمین شناسی کن، زیست شناسی کن، حیوان شناسی کن، ببین چه خبرهاست؟ و تمام این شناخت ها هم، همه باید برای شما محل عروج باشد. و لذا می بینید که قرآن در دستور تفکر، تمام این موجودات را یادآوری کرده، آسمان ها را، آفتاب را، ماه را، ستارگان را، حیوانات را، پرندگان را، خزندگان را، حتی این حیوانی که روی دوشش بار می گذارید از این شهر به آن شهر، از این نقطه به آن نطقه می برید (آیات اوایل سورۀ مبارکۀ نمل)، اینها را هم در آن فکر بفرمایید ببینید چه خبرهاست، این ها محل عروج شماست، اصلا این نشئۀ طبیعت محل عروج شماست. اینجا فرودگاهی است که هواپیمای جان شما باید از اینجا در باند پرواز خودش قرار بگیرد تا بروید بالا. در تمام چیزها بنشینید فکر کنید، هیچ چیز را فروگذار نکنید. پس بیایید در عالم جسم و جسمانی! خیلی خوب، حالا بالاتر، بروید بالاتر، در نمط دوم که رسیدید بروید به طرف مُحَدِّدُ الجَهات. بروید به طرف آسمانی ها، ببینید بالاخره این عالَم به یک جایی ختم می شود یا نه؟ بُعد، متناهی است یا غیر متناهی؟ همین اندازه که دور و بر خودمان چهار تا حیوان و چهار تا درخت و اینها هست، درست است اینها همه بزرگوارند، اما سر را بالا بفرمایید، کم کم سَروْ بالا بشوید، عقلتان را به کار بیاورید، در آسمانی ها فرو بروید، محددالجهات را شناسایی کنید ببینید بعد متناهی است یا نه؟ همین جا که ایستادید و چشمتان به ظاهر می بیند و تمام می شود، آیا واقعا تمام می شود یا همینطور باید رفت؟ این نمط دوم! این هم یک مقامی است، اینجا بنشینید، اینجا توغّل کنید، زود سَرسَرکی در نروید. به تعبیر حضرت آقا در پایان درس سیزدهم، که این حرف ها را سرسرکی نگیرید، اینها حقایق است، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ‌ کُلَّها»، اینها هم در آن هست.

خوب، تا اینجا را که آمدید، می خواهیم بالا برویم، یک وسیله ای می خواهیم که ان شاءالله عروج پیدا کنیم و برویم و بیابیم و برسیم و بچشیم. کیست؟ من یک نردبانی می خواهم که این مقداری که الان هستم نه، همینطور بروم ببینم چه خبر است! تا کجاها باید برویم؟ تا به کدام عوالم؟ می فرماید نردبان، همین خودت هستی، سیرِ نفس! و لذا نمطِ سوم را فرمود در خودت بنشین توغّل بفرما. اولین دستورالعملی که جناب شیخ در ابتدای نمط سوم صادر کرده، همان دستورالعمل درس بیست و دوم است، خیلی سنگین است، خیلی سنگین است. حالا که جسم و جسمانی و محدد الجهات و اینها را شناختی، از اینها در بیا. حتی از این بدنت و جسمت که به عنوان یکی از اجسام این نظام هستی است، حتی از این هم در بیا، فقط و فقط به نردبانِ‌ ذاتِ نفس ناطقه ات توجه کن، از همه چیز ببُر، که شد دستورالعمل درس بیست دوم: «خویشتن را چنین بپندار که در هوای طلق ... که نه به جایی بسته ای نه به چیزی تکیه زده ای ...»، این هماین اولین برنامۀ جناب شیخ الرئیس در ابتدای نمطِ سوم اشارات است، بعد حالا جلوتر می رود و آیۀ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ ۗ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» را تفسیر انفسی می فرماید که بعد این آیه را تفسیر می کند به مراحل تعقلی انسان، از عقل هیولانی گرفته تا عقل بالملکه، تا عقل بالفعل تا عقل بالمستفاد و فوق عقل بالمستفاد. نمط سوم خیلی اوج دارد. نمط سوم یک توقف گاه بسیار عظیمی است، اگر در این نمط و در این مقام و در این مرتبه، خوب حقایق برایت ملکه شد، حالا «مَن عَرَفَ نَفسَه فَقد عَرَفَ رَبَّهُ»، برو به طرف نمط چهارم: «فِی الوجودِ وَ عِلَله»؛ برو دنبال مبدأ المبادی، برو به طرف حق متعال، ببین چه خبرهاست. آنجا می رسد تا به فصل هیجدهم، نوزدهم به بعدش، راجع به برهان صدیقین حرف می زند. حالا من نمی گویم الان این مسیری که جناب شیخ طی کرده، این مسیر را به این صورت آمده بالا، شاید در هر مطلب ایشان، دیگران مطالب سنگینی در آن مقام داشته باشند، اما ایشان خیلی تنظیم شریفی کرده است. حالا برهان صدیقین جناب شیخ چقدر قوی است، بالاخره تا به برهان صدیقین رسیده است. حالا برهان صدیقین جناب آخوند از ایشان قوی تر است، جناب حاجی سبزواری باز از آخوند قوی تر حرف زده، و جناب علامه طباطبایی با «اصل الواقعیت»، از همۀ این بزرگواران قوی تر حرف زده است. به هر حال شیخ غلتکش را زد، سیر را ایشان شروع کرد، دیگران آمدند در هر مطلبی، یک مطلب جدیدی را هم در آنجا پیش آوردند. خوب البته! راه باز است.

بعد می رسید به نمط پنجم حالا ببینید الان یکپارچه دارید سیر می کنید، منتها سیرتان مقام مقام است، نمط نمط است، به هر مرحله ای که رسیدی آنجا توقف کن ببین چه خبرهاست! و بیاب و بچش و بخور و بشو و برو مرتبۀ بالاتر! و نمط های ده گانۀ اشارات، نمط های چشیدنی است نه نمط های خواندنی، که اگر شما نوارهای حضرت آقا را گوش بفرمایید، من یادداشت کردم، نوار نهمش می بینید که آقا آنجا فرمود که ان شاء الله از همین الان عزیزان سیر و سلوکِ عملی شروع کنید و دستورالعملی دادند. بعد فرمود ان شاءالله تا چند جلسۀ بعد سؤال می کنم ببینم که چه کسانی دنبال این مرحله را گرفته اند، چند نفر! حتی به این مضمون فرمودند که مثلا بفرمایید بیایید دست بلند کنید ببینیم چه کسی است؟ جلسۀ نهم برنامۀ عملی می دهند، بعد جلسۀ سیزدهم سؤال می کنند خوب عزیزان، آقایان، کی برنامه را شروع کرده؟ چی شده؟! هیچ کس جواب نداد! دوباره برگشتند فرمودند که خوب، مثل اینکه آقایان می خواهند کانَ یکونُ معنا کنیم برایشان، خوب، بخوانیم و برویم! و خوانده شد و رفت! بعد دیگر فهمیدیم که اصلا مثل اینکه آقا اشارات را برایشان نخواندند، و حال اینکه اشارات شیخ الرئیس یعنی سیر و سلوک عملی. و لذا همانطوری که عالَم و نظام هستی در سیر عروجی اش، جسمی دارد، قرآن هم جسمی دارد. آقا اولین دستورالعملی که برایشان صادر کرده بود این است که شما لطف بفرمایید تفسیر تنطاوی و ...  را بگیرید و راجع به لغات قرآن کار کنید، چون لغت قرآن، ادبیات قرآن، صرف و نحو قرآن و اینها به منزلۀ جسم قرآن است، همانطوری که دارید اشارات می خوانید و اول راجع به عالَم جسم و جسمانی دارید کار می کنید پس همین الان، چون عالَم و نظام هستی، شرح تکوینی انسان کامل است و قرآن شرح کتبی انسان کامل است، حالا که دارید در این شرح تکوینی قدم می گیرید پس بیایید این شرح کتبی را هم مطالعه کنید و لذا دستورالعمل قرآنی دادند. درس سیزده دیدند نخیر، هیچ کس دنبال کار را نگرفته، خیلی با ناراحتی که اصلا نوار را گوش بفرمایید آدم غمش می گیرد، اصلا عزا می گیرد. شاید مثلا در آن جلسۀ اشارات پانصد تا طلبه هم بودند و الان همه جا پخش شدند و می گویند ما شاگرد آقا هستیم، هیچ خبری هم نیست، به نظر بنده ما هیچ کداممان نه اشارات پیش آقا خواندیم، نه فصوص خواندیم، نه تمهید خواندیم، نه مصباح خواندیم، نه اسفار، هیچی نخواندیم! ایشان عبارت ها را خواندند، حل فرمودند، اما خوانده نشده است، آن خواندن حساب دیگری دارد! اینطوری بله، خوب الان عبارت ها را می خوانیم، کتاب می خوانیم، چهار تا کلمه یاد می گیریم، چهار تا جمله جفت و جور می کنیم و ... ، اینها که خواندن نیست. بعد درس سیزدهم اصلا دعوا کردند، خیلی ناراحتی کردند خیلی. و در آخر درس فرمودند که خوب، بخوانیم، کانَ یکونُ، ضمیر را معنا کنیم ببینیم مؤنث به کجا بر می گردد، مذکر به کجا برمی گردد و برویم دیگر! همینطور خواندند و ... ، البته خیلی فرمایشات فرمودند، اما کو گوش که بشنود، کو جان که پیاده کند.

لذا جناب شیخ اسم اینها را گذاشته نمط ها، نمط! خوب، اول چشیده شد، عالَم جسم و جسمانی پیاده شده، بعد نمط دوم به کرات آسمان هم رفتیم: محددالجهات، و اینها هم یافته شد، بُعد درست شده، یا متناهی است یا غیر متناهی است. نمط سوم رسیدیم خودمان را دریافتیم دیدیم چه موجودی هستیم و چه حقیقتی هستیم و چقدر مراتب داریم. بعد آنجا نفوس را مراتب درست کردند، از غَبی تا غنی. نفس های «غَبی» آنچنان کودن اند که پنج هزار سال اگر بالای سرشان کار بکنی تکان نمی خورند. غَبی، کودن ها اصلا تکان نمی گیرند. اینها چه مزاجی دارند؟ و یک نفسی هم هست «غَنی»، انسان کامل. از این غَبی گرفته تا غنی را جناب شیخ دسته بندی کرده است.

عرض کردیم واقعا اشارات سیر عملی است. بعد تا نمط چهارم، دیگر در مبدأ نظام هستی باید به برهان صدیقین بنشیند و از مرتبۀ فهم تا به شهود بیابد: «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن». آنگاه از آن سفر مِنَ الخَلق إلی الحق، که در حقیقت سفر اول و دوم و سوم است تا می رسد به نمط چهارم که سفر مِن الخلق إلی الحق است. در سفر چهارم خوب به برهان صدیقین حقانی بشود، دوباره در سفر پنجم برگردد موجودات را ببیند، می بیند موجودات چه عجیب و غریب، مراتب دارند در پیشگاه نظام هستی: «فی الصُنعِ و الإبداع»، یعنی مراتب، صنع، ابداعی؛ بعضی موجودات عقلانی اند، بعضی موجودات مادون عقل اند، بعضی موجودات مادی اند: صنع و ابداع، تکوین و اختراع و ابداع، که تکوینش برای عالم ماده است، اختراعش برای عالَم مثال است و ابداعش برای عالَم عقل است. حالا اینها سفر من الحق إلی الحق است.

باز در نمط ششم ببینیم خوب اینها در نهایت می خواهند به کجا منتهی بشوند: «فی الغایات»، ببین نهایت چیست، غایت چیست، هدف چیست؟ چه را می خواهند؟ به کجا می روند این همه موجوداتِ حرکت کنندۀ در کشور وجود؟ این مجموعه کجایی است؟ اهل کجاست؟ دارد به کجا می رود؟ چه می خواهد؟ همینطور دم به دم در کار است؛ آن یکی نور می دهد:

      

                  آسمان مرد و زمین زن در خرد             آنچه آن انداخت این می پرورد

 

چه می خواهند از این کار؟ چرا مورچه ها در حرکت اند شبانه روز؟ چرا مگس ها در پروازند؟ چرا این همه پرنده ها پر می زنند، تخم می گذارند، بچه می زایند و ... ؟ این همه حیوانات چرا در جنب و جوش اند؟ این همه ستارگان چرا در حرکت اند؟ چه می خواهید بالاخره؟ حرفتان چیست؟ و خود من چرا اینقدر جنب و جوش دارم؟ مدام می گویم غذا می خواهم، نان می خواهم، آب می خواهم، گرسنه ام، تشنه ام، تحصیل می خواهم، علم می خواهم، فکر می خواهم، اندیشه می خواهم، خیال دارم، تعقل می کنم، این جنب و جوش ها برای چیست: «غایات». علاوه از این، بروید ببینیم آسمانی ها هم غایتشان چیست. ستاره ها! چرا اینقدر در مدارتان می گردید؟ «کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسبَحونَ».

نمط ششم تمام. باز برگرد! دیگر دید حقانی شده با نمط چهارم. با نمط پنجم و ششم، از حق به خلق سفر کردی و یافتی که غایت کجاست، یا الله! از تو حرکت، از خدا برکت! نمط هفتم، نفس ناطقۀ من چه کاره است؟ می توانم به آن بالا بالاها بروم؟ بله، نفس تو مجرد است، نمط هفتم «فی التجرید». در این که جنابعالی نفست مجرد است می توانی بروی، حالا که عالم را شناسایی کردی، تکوین شناسایی شده، عالَم عقل را یافتی، عالَم مفارقات را دریافتی، و یافتی که عالَم اصل دارد، مبدأیی دارد، هر چه تو بروی هست، نفس تو هم که مجرد است، از تو حرکت از خدا برکت، چرا وا می ایستی؟ چرا خاکی می شوی؟ چرا اینسویی هستی؟ چرا در عالَم توقف می کنی؟ «فی التجرید».

نخیر، نفس من مجرد است، همین اندازه می خورم و می روم و راه می روم و حرف می زنم، این اندازه نه، بالاتر «فی التجرید»، بالاتر. تجرید که درست شده، حالا با بحث هایی که در نمط هفتم دارد خیلی بحث هایش سنگین است.

بالاتر؛ آقا سعادت من در چیست بالاخره؟ حالا که نفس من مجرد است، می تواند برسد، سعادتِ من، خیر من، برکت من به چیست؟ نمط هشتم «فی البهجة و السعادة»؛ در نمط هشتم بیا ببین چطور باید شاد بشوی؟ شادابی یعنی چه اصلا؟ شادمانی یعنی چه؟ و لذا این لفظی را که الان در بین اجتماع ما هست که باید جامعۀ ما همیشه شاد باشد، باید بروید نمط هشتم اشارات را بخوانید که اصلا شاد بودن انسان یعنی چه؟ اصلا انسان شادی اش به چیست؟ آن که به رقص در می آید کیست؟ باید بروید نمط هشتم را بخوانید ببینید چه خبر است؟ تا کجاها می رود؟ فی البهجة و السرور، خوشحالی. سعادت انسان به چیست؟ به چه چیزی خوشحال می شود؟ و به چه چیزهایی بدحال می شود؟ می آید در نمط هشتم، عالَمی است، غوغا می کند در نمط هشتم.

خوب بالاتر، می خواهیم مقامات طی کنیم ان شاءالله. حالا برویم. دیگر سرمایه که دارم، نفس ناطقه، این سرمایۀ کسب من مجرد هم هست و متوقف در عالَم ماده نمی شود، می تواند برود بالاتر، فهمیدم سعادت من چیست. حالا که این است، یا الله دیگر، راه بیفت. مقام مقام طی کن، هر چه می روی برو در نمط نهم «مقامات العارفین»،که واقعا در نمط نهم، جناب شیخ سنگ تمام گذاشته است و چه عجب که جناب حضرت الهی قمشه ای فرمود که جناب شیخ وقتی نمط هشتم و نهم و دهم را می نوشت خودشان در چهله، اربعین بودند. و لذا به ذهن ما آمده که حضرت آقا می خواستند وقتی اشارات را شروع فرمودند این زمینه ها جور بشود که وقتی به نمط هشتم رسیدند دیگر تمام طلبه ها و شاگردها همه چهله داشته باشند، همه اربعین داشته باشند. وقتی به نمط نهم رسیدند به مقامات العارفین، آنگاه خودشان مقامات طی کنند، با چهله ها، با اربعین ها، که دیگر نشد که نشد!

بعد ان شاءالله وقتی اشارات می خواهد تمام شود، سؤال؟ اشارات را خواندیم، مقامات را یافتیم، اثرش در ما چیست؟ نمط دهم «اسرار الآیات»، حالا بیا ببین آیاتی و نشانه هایی در نفس تو ظاهر می شود، غذا خوردنت کم می شود، خوابت کم می شود، بیداری هایت را می پایی، در خواب شکارها پیش می آید، در بیداری ها خبر ها می شود. آمده در نمط دهم راجع به عجایت و آیات و چیزهای مهمی که در نفس ظهور پیدا می کند، بعد از طی مراحل و رسیدن به کمالات انسانی، و لذا نمط دهم را گرفته أسرار الآیات. بعد برای اینکه کسی استیحاش نداشته باشد، در اسرار الآیات از همین حرف های ابتدایی پیش آمده، که اگر به تو خبری رسید که یک عارف چند روز غذا نمی خورد، این را نگو که خیلی مقام مهمی است، این خیلی ابتدایی است، اینها که چیزی نیست، برای اینکه همین شما هم اگر خدای ناکرده بهترین کس شما از دنیا برود، می بینی مادر که فرزندش از دنیا رفته، شبانه روز خوراکش گریه است، هر چه به او غذا می دهند هم نمی خورد، خوابیدن هم نمی خوابد، از آنهایی که می خورند و می خوابند هم سرحال تر است! شیخ از همین امور شروع کرده می گوید اصلا نفس را ببین چطوری ساخته شده است؟ یا مثلا پدرش است، بچه اش در زندان عراق است، اسیر شده، حالا آزاد شده آمده، آنچنان خوشحال است که شب غذا نمی خورد، صبح صبحانه نمی خورم، می گوید دارم از خوشحالی پر می گیرم، غذا را ولش کن. شیخ از همین جاها شروع کرده است. می فرمود که ببین پس یک نفسی داری که اگر در حالت عادی باشی الان غذا می خورد، دو ساعت بعد گرسنه اش است، سه ساعت بعد باز گرسنه می شود و باز غذا می خورد، باز گرسنه می شود، اما یک خوشحالی مفرط که به او دست می دهد می بینید به طور کلی از غذا خوردن منصرف می شود، خیلی اتفاقا سر حال هم هست. یک غم و دردی که به او روی آورده از غذا خوردن منصرف می شود، اما اتفاقا خیلی هم سر حال است، اینها چیست؟! پس معلوم است که نفس تو می تواند محل ظهور آثار عجیب و غریب بشود. حالا از این طرف می رویم بالا، هر چه انسان این سویی است می بینید غذای مادی می خورد کَمش می آید، خواب مادی دارد کمش می آید و ... . هر چه آن سویی تر می شود از بس که قوت نفس بالا می رود دیگر آرام آرام غذا خوردنش کم می شود، خوابش کم می شود و ... ، اینها دیگر  آرام آرام رخت می بندد، چرا؟ برای اینکه هر چه نفس قوی شده و غذای آن سویی گرفته، آنچنان غلبه پیدا می کند بر جسم، که دیگر اقتضائات طبیعی جسم کم می شود. تا موقعی که طبیعتِ جسم بر نفس حاکم است می بینید اقتضائات طبیعی جسم بیشتر می شود؛ خواب زیاد دارد، غذا زیاد دارد، شهوت زیاد دارد و از این کارهای عموم مردم که می بینید چقدر گرفتارند، و چقدر خودمان هم گاهی گرفتار می شویم. هر چه آثار آن سویی اش قوی تر می شود می بینید نخیر! حالا اصلا بحث روزه نیست، در منزل ثَراء (بی نیازی) قرار می گیرد. دیگر از روزۀ متعارف که حتما صبح تا غروب روزه بگیرم چرا؟ می رود دست به سوی غذا دراز می کند می بیند واقعا نیازی هم ندارد خدایی اش! بدن نیاز ندارد، چرا بیخود بخورم وقت خودم را بگیرم؟ منتها این ها الان نمی شود. اسرار الآیات!

بعد حالا اینها که تازه ابتدایی اش است، جناب شیخ می فرماید شما از همین امور ابتدایی شروع بفرمایید ببینید اینها چیست. بعد حالا بالاترها چه خبرهاست، برو بالا، حالا معراج داشته باش، حالا به آسمان ها بروید، معراج داشته باشید، توجه عرفانی بگیرید، سکوت می گیرید، خلوت دارید، چه پروازها پیش می آید:

 

        نصف شو که پرسمه گیرمه وضو خونمه نماز        کمه چی پروازها با این که بی پر هسّمه

 

دیگر، جسم نمی خواهد، بدن نمی خواهد، طی الارض هم نمی خواهد، این جسم را هم نمی خواهد با خودت ببری، چون با طی الارض هم این جسم را با خودت ببری بالاخره مزاحم مزاحم است، این جسم مزاحم است، این جسم حجاب است، با طی الارض او را مکه هم ببری حجاب است، با هواپیما هم ببری اش، حجاب است، با ماشین هم ببری حجاب است، پیاده هم بروی حجاب است، لنگان لنگان شَل هم برود حجاب است، سینه خیز هم برود حجاب است، فرق نمی کند، چه آنی را که با طی الارض ببرد حجابش است، چه اینی که با سینه خیز هم از اینجا تا مکه برود، هر دو حجاب است. حالا که این است در توجه عرفانی می نشیند و آنقدر معراج ها می رود که هیچ این جسم را هم با خودش نمی برد. بعد حالا تا این حرف را الان تو بزنی در جا به ذهنت و به تو اشکال می کنند که پس می گویند معراج پیغمبر جسمانی بود یعنی چه؟ خوب بابا، جسم را بالا ببر، جسم را قوی کن، جسم که فقط همین اندازه که نیست، جسم ذو مراتب است، جسم از مرتبۀ نازله گرفته تا بالا بالاها جسم داریم. آنقدر بدن ها داریم در طول هم، آنقدر جسم داریم در طول هم، این جسمِ مرتبۀ نازله ای که خواب می خواهد، غذا می خواهد، نان می خواهد، آب می خواهد، حمام می خواهد و ... ، این را پیغمبر با خودش به معراج نبَرَد آخر کجایش عیب می افتد؟ اما همین جسم قوی می شود، شدید می شود، ارتقای وجودی پیدا می کند، تبدیل به جسم مثالی می شود و ... ، و  «یَومَ تُبَدَّلُ الأرض غیرَ الأرض می شود» و چقدر هم عجیب و غریب! دیگر این جسم مادی نیست، جسم مادی بعینه می شود مافوق ماده، و تا ... ، فرمایشات پیش می آید. نمط دهم می شود اسرار الآیات. پس می بینید هر چه به مبدأ نزدیک می شویم اثر وجودی چقدر می شود؟ اینطور:

ادامۀ درس: «... حکمت را در ده نمط نوشته است و نمط دهم در اسرار آیات است».

 

«و الحمدلله رب العالمین»

 https://telegram.me/maerefatenafs  

 نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

97/11/21


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد