بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 139 (درس سی و دوم)

 

در اینکه انسان هر چه علم می آموزد کمال بدست می آورد و آثار وجودی اش قوی تر می شود و به مبدأالمبادی، حقیقة الحقایق و خدای متعال تقرب بیشتری پیدا می فرماید، به همین مناسبت دارند آن بحثِ نمط دهم اشارات را که در اسرارالآیات است به عنوان یک نمونه ذکر می فرمایند

؛ که انسان اگر به راه بیفتد و در مسیر علم و کمال قدم بردارد، آثار وجودی اش خیلی قوی می شود. در همین امور متعارف هم می بینیم که هر انسان زحمت کشیدۀ عالِمِ در هر رشته ای، اثرش در آن بخش، از دیگر افراد انسان بیشتر است. و لذا هر چه علم پیدا بکنیم به مبدأ نزدیک تر می شویم، منتها اگر حضور هم داشته باشیم، توجه هم داشته باشیم که به مبدأ تقرب پیدا می کنیم، نورٌ علی نور می شود. اگر خدای ناکرده غفلت باشد، آن علم و دانایی، خودش نور است، منتها چون توجهی به تقربش به حق تعالی ندارد خودبخود دور است، بُعد دارد و آن دوری اش از ناحیۀ غفلت اوست. حالا به عنوان نمونه که هر چه انسان عالِم تر می شود قوی تر می شود، آثارش بیشتر می شود و به مبدأ نزدیک تر می شود، داریم شاهد می آوریم فرمایش جناب شیخ الرئیس را در نمط دهم اشارات. حالا عبارت این است:

ادامۀ درس: «حکمت را در ده نمط نوشته است و نمط دهم آن در اسرار آیات است، یعنی در آیات و امور غریب و عجیب که از انسان ها صادر می شود».

هم این جناب اسرار الآیات نوشته، هم جناب صدرالمتألهین اصلا یک کتاب به نام اسرارالآیات نوشته است . مراد از آیات این است که نفس به کمالاتی که رسیده است، آثار و نشانه هایی که از نفس ظهور می کند و آیاتی که از نفس تجلی می کند، ببینیم اسرار این آیات چیست؟ الان لفظ آیات زود ذهن را منتقل نکند به آیات قرآن! نه، یعنی مثل یک آدم مرتاضی که زحمت کشیده و الان شما می بینید که در مقام معرکه اش چقدر از خودش آیات عجیب و غریبی نشان می هد، نشانه هایی نشان می دهد. شما از این آیات می خواهید پی به اسرارش ببرید، چیست، به چه سری ایشان به این آیات رسیده، به این نشانه ها و علامات رسیده است؟

ادامۀ درس: «یعنی در آیات و امور غریب و عجیب که از انسان ها صادر می شود».

 می خواهیم ببینیم اسرار این آیات چیست؟ حالا شیخ چند تا را به عنوان نمونه در اوایل نمط دهم اشارات فرمودند که حضرت آقا ترجمه می فرمایند.

ادامۀ درس: «و در چند فصل در ظهور غرایب و بروز خوارق عادات، از انسان سخن می گوید».

که حالا اینها را اگر در انبیاء باشد تعبیر به معجزات می فرمایید و در ائمه اگر هست تعبیر به کرامات می فرمایید. در غیر ائمه هم تعبیر به کرامات و الهامات می شود که اینها چیست و این چه حال عجیبی است که از این آقا سر می زند که می تواند عصا را اژدها کند! این چه آیتی است؟ و شق القمر می فرماید، شق البحر می کند، گاو مرده را زنده می کند و پِی می کند و زنده اش می کند، شیر نقشِ عکسی روی پرده را به صورت حیوان مفترسِ درندۀ عینی خارجی انشاء می کند! اینهایی که از ائمۀ نازنین ما نقل فرمودند، این آیات و این نشانه ها سرّش چیست و چه اسراری دارد؟

و لذا برای اینکه جناب شیخ استنکاف و استیحاش را بردارند، در آن نمط دهم ابتدا آمد به همین امور متعارف مثال زد و گفت اینها را ببینید؛ خنده و خوشحالی مفرط یا درد زیاد، چطور انسان را چند روز از غذا خوردن می اندازد، با این که طرف خیلی هم سرحال است. همین امور متعارف را، از مادر جوان مرده، چون از بس که درد دارد، غذا هم نمی خورد، چند روز هر چه هم برایش غذا می آورند نمی خورد، شب ها هم نمی خوابد، همه هم اگر به خواب بروند و او را به زور به منزل خلوت ببرند، باز هم می بینند ایشان همه اش در زمزمه و درد است، اما در عین حال از همه هم سرحال تر است و اگر فرض بخواهد یقه هم چاک بزند و بخواهد لجبازی هم دربیاورد باید ده نفر بیست نفر بیایند ایشان یک نفر را نگه داشته باشند تا خودش را نزند، و حال اینکه اگر حالت عادی باشد همین زن در حالت عادی، یک صبح تا ظهر غذا نخورد عصرش می گوید شدیدا گرسنه ام معده ام درد گرفته است اصلا! اما آنجا نخیر؛ اتفاقا بعدها اصلا مریض هم نمی شود، بعدها آنهایی که عزا دیده باشند و شاید چند روز هم غذا نخورند و گریه هم بکنند و به سرشان هم بزنند اما بعدا هیچ هم مریض نمی شوند، خیلی سرحال هم هستند.

از اینها بگیرید، از این امور متعارف، حالا جناب شیخ می فرمایند چطور اینها را استیحاش ندارید و می بینید، حالا بالاترش هم همینطور؛ اگر به شما خبر رسید که یک عارفی فلان کار را انجام می دهد، شما را چنان استنکاف نباشد که بگویید این حرف ها را چه کسی گفته، بیخود می بافند!! چرا؟! باشد، از اینها باشد، بالاتر از اینها باشد، بالاتر از اینها باشد! و مثلا نقل بشود که جناب ابی عبدالله در روز عاشورا اشاره کرد به لشکر دشمن که ساکت باشید می خواهم برای شما حرف بزنم و آنها هلهله می کردند، حضرت با اشاره ای آنها را ساکتشان می کرد! خوب باشد! و باشد! و مشابه این، سر بریده سخن بگوید! البته! رگ های بریدۀ گلو حرف بزند! خوب البته! چطور یک درخت با جناب موسی حرف بزند و به عنوان محل تجلّی کلام الهی باشد، اما رگ های بریدۀ یک انسان حرف نزند! چرا؟! چه استیحاشی است مثلا؟ مانعی ندارد از جنبۀ دلیل عقلی که بگوییم نه!

یا در امر چشم (چشم زخم) مثلا خیلی حرف است. الان در مجامع علمی هم خیلی او را معمولا حرفش را پیش می کشند. حضرت آقا هم در چندین جاهای کتاب هایشان این را نقل فرموده اند. خوب الان تا آدم بخواهد یک شتر را بگیرد، یک شتر مست و قوی، تا یک کسی این را بگیرد و نحرش کند و بکُشد، چقدر جان به لب می آورد؟! اما یک نفری فقط با یک نگاه کردن به شتر، می بینید شتر افتاده و مرده است. حالا یک کسی بگوید که این از چیست مثلا؟! این از قدرت نفسانی است. بعد باید روی آن بحث بشود، البته حرف ها پیش می آید، داریم در فصوص الحکم جناب شیخ اکبر و شرح فصوص قیصری راجع به این مسئله، که یک بحث بسیار سنگینی پیاده شده است، ان شاءالله در همین معرفت نفس هم پله به پله آگاهی پیش می آید. به خصوص در کتاب شریف عیون خیلی حرف ها دارد، پیش می آید.

ادامۀ درس: «و در چند فصل در ظهور غرایب و بروز خوارق عادات از انسان سخن می گوید (جناب شیخ)، و در برخی از فصول می گوید از شنیدن اینگونه چیزهای شگفت استنکاف نداشته باش».

زود نیا انکار کن! چرا؟

ادامۀ درس: «که آن ها را در مذاهب و طرق طبیعت، اسباب معلوم و نمونه هاست».

اگر به شما گفتند فلان عالِم مثلا، یک سال غذا نخورده، یک ماه غذا نخورده، یک هفته غذا نخورده، زود نفیش نکن، چون در نظام طبیعت می شود! الان شما بفرمایید یک مار؛ در زندگی مار نوشته اند که ایشان می خواهد پوست عوض کند، چهل شبانه روز گرسنه می ماند، بعد می رود زیر خاک، از خاک که بیرون می آید آن پوست قبلی اش را آنجا در خاک می گذارد و از پوست در می آید بیرون. خوب، حالا یک مار چهل شبانه روز غذا نمی خورد، اگر ببینیم یک وقتی یک عارف بر اساس قوۀ نفسانی اش که اوصاف نفسی اش غلبه پیدا کند بر جسم، و اقتضائات جسم را مغلوب خودش بکند، حالا بگوییم یک عارف چهل روز غذا نخورده، چطور!! خدا رحمت بفرماید حضرت آیت الله العظمی کشمیری را، بنده شنیدم از یک خبر موثق و قطعی که ایشان یک خرما میل می فرمود و چهلۀ خودشان را شروع می کردند. چهله که به اتمام می رسید آن روز چهلم، آن افطار، عید فطرش، یک خرما افطار می کرد! خوب بله! خوب چرا یک مار در طبیعت آن طور باشد و انسان نباشد!

الان جناب شیخ می فرماید که آن ها را، یعنی آن چیزهای شگفت را در مذاهب و طرق طبیعت، اسباب معلومه و نمونه هاست؛ حالا این نمونۀ مار را که الان یکی داریم و چقدر در طبیعت، عجیب و غریب!

یا از اینجا یک کسی با چشم خودش مثلا اینجا بنشیند و بگوید که تهران را الان من می بینم که فلان کس دارد به سراغ من می آید. مثل مرحوم جناب آقای قاضی، جناب آقا سید علی آقای قاضی می فرمود آن پیشترها که یک مقداری سن بالا نیامده بود و کسالت و اینها نبود، طرف از منزلش راه می افتاد برای دیدن من، من می دیدم که ایشان از منزلش دارد در می آید و می خواهد به سراغ من بیاید، کوچه و این خیابان و می آمد آنجا، منتها می فرمود اواخر عمر، دیگر پیری و ...، خود اینها اقتضائاتی دارد. هست! فرمود دیگر مثلا خیلی دورادور را نمی بینم. نزدیکی کوچۀ من آمدند، اینها را می بینم دارد می آید. خوب حالا شما هم بیایید ببینیم، بگوییم که نخیر، آقا مگر می شود مثلا خلبانِ یک هواپیمایی، هواپیما را از اینجا بلند کند، بدون هیچ گونه دستگاه راهنمایی کننده ای، چه در برج مراقبت فرودگاه، چه در خودِ درون هواپیما، برود از اینجا در جدّه بنشیند، می گوییم این نمی شود! خوب چطور یک پرنده از فلان قاره و فلان جا بلند می شود و در این آسمان به این کذایی از آنجا راه می افتند، قشنگ مثل یک مسیر صاف، هشتصد کیلومتر، هشتصد فرسخ، هزار فرسخ، راه را می آیند اینجا، حالا یک پرنده چرا بیاید؟ خوب یک عارف هم برود! این چیزی نیست که! در طبیعت نمونه ها چقدر دارید؟ شما لطف بفرمایید برای اینگونه امور، این برنامۀ عجایب مخلوقات را ببینید که اصلا یک کتابی است که ما متأسفانه گشتیم این را نیافتیم، یک کتاب عجایب المخلوقاتِ جناب قزوینی نامی، از علمای بزرگوار قزوین است که برای خیلی سابق است، آیت الله رفیعی قزوینی عزیز نه! ایشان کتابی نوشته به نام عجایب المخلوقات که حضرت آقا از آنجا مورچه خوار را بیان کرده که از آن ذرات نرم ریز شن، قیف درست می کند که بخواهید نوکِ انگشت را به آن بزنید تمام خانه در هم می ریزد، چه جور؟ با چه حساب؟ با چه قواعدی؟ با چه برنامه ای؟ قیف درست می کند و پناهگاه و تور شکار درست می کند، به محض اینکه مورچۀ بیچاره آمده داخل قیف شد، می بینی این قیف که می ریزد و ایشان از آن زیر کمین کرده، و مورچه افتاده در دامش و او را می گیرد و می خورد. حالا ببینید این چه هنری است؟ این چه برنامه ای است که الان ایشان دارد؟ اینطوری! و یکی و دو تا و ده تا و هزار تا نخیر!

این است که هر چه از عرفا بشنوید راه دارد، حالا گرچه عارفی که عارف آنطوری باشد وقت خودش را برای این حرف ها نمی گیرد، چون شأنش اجلّ از این حرف هاست. خوب این یک مورچه را یک مورچه خوار هم انجام می دهد، این را یک پرنده هم انجام می دهد، این خیلی هنر نیست که یک عارفی سال هایی زحمت بکشد برای اینکه یک چهار تا از این معجزات بیاورد، بیاورد به من نشان بدهد که! خوب این معجزات را ما هم به تلویزیون نگاه می کنیم، در این برنامۀ حیوانات و خیلی چیزها را می بینیم! نمی خواهیم بگوییم آن، کمال نیست! کمال هست! آن کسی که عارف حقیقی است اینها اصلا برایش کمال محسوب نمی شود، منتها چه عجب که ما از بس که تنزل یافته هستیم از همین چیزهای دم دستی استیحاش داریم. جناب شیخ می گوید استیحاش نداشته باش. در طبیعت، هم اسبابش معلوم است هم نمونه ها ماشاءالله خیلی فراوان است. این است که حضرت آقا در رسالۀ بررسی شناخت امام زمان که به نام «نهج الولایه» اسم اصلی اش است، آنجا می فرماید خوب حالا حضرت بقیة الله مگر سنّ مبارکشان چقدر است؟ هزار و دویست سال! الان اجنه ای داریم سه هزار ساله، خوب یک انسان کامل در مقام قوۀ نفسانی، از یک جن هم می تواند کمتر باشد؟ حالا از اینکه اکثری مردم با سنّ شصت سال، هفتاد سال، صد و پنجاه سال و ... می میرند، این که قاعده نشده که حتما باید یک نفر هم پیدا نشود که نمیرد! خوب چرا؟ یکی پیدا شود که نمی میرد! آن هم از یک طرفی در رسالۀ نهج الولایه نگاه بفرمایید، می فرماید شما الان بیایید در این طبیعت نگاه بفرمایید، بعضی از این موجودات مثل کرکس هزار سال عمر می کند. کرکس یک حیوان است، یک پرنده است دیگر، گاهی اینها هزار سال، ششصد سال، هفتصد سال، پانصد سال، دویست سال و ... عمر می کنند! تازه کرکس های پانصد سال و دویست سال، کرکس های جوان اند، هنوز کرکس هشتصد ساله تقریبا دارد کهنسال می شود، تا هزار سالش که تازه پیر شده است. خوب، چه می شود که یک کرکس هزار سال عمر پیدا بکند، آنوقت حضرت بقیة الله، انسان کامل و حجت نظام هستی که هزار و دویست سال عمر دارد که چیزی نیست. اگر بگویند یک میلیون سال از عمر آقا گذشت تو نباید استنکاف داشته باشی، نباید بگویی آخر چطوری می شود! آخر چرا استنکاف داری؟! کرکس، یک پرنده، در نظام هستی به یک تعبیری جایگاهی ندارد اگر بخواهی او را بیاوری در عالَم در مقابل عوالم! حالا انسان کاملی که تمام عوالم وجودی همه اعضاء و جوارح اویند، اگر این هزار سال عمر بکند، حالا بفرما چقدر باید برای این مردم اجتماع بنشینی دلیل بیاوری که امام زمان هست! تازه در درس های انسان و قرآنِ ناحیه و ساری و آمل هم که گویا در انسان از دیدگاه نهج البلاغه هم گفته باشیم، گفته ایم که اصلا اساس بر این است که انسان سالم باشد نه اینکه مریض باشد! سوال؟ همۀ مردم مریض شده اند! شما حق ندارید که سؤال بکنید که چرا فلانی مریض نشده است! خوب اینکه همه مریض شدند خلاف قاعده است، سلامتی قاعده است. از سلامتی نباید سؤال کرد. لذا به همدیگر که رسیدیم هیچ موقع از هم سؤال نمی کنیم که شما چرا سالم هستید! چون اساس بر سلامتی است، اگر یک وقتی رنگش پرید و ...، سؤال می کنیم آقا شما کسالت دارید؟ چرا؟ علت کسالت چیست؟ برای کسالت و مریضی علت طلب بفرمایید اما برای سلامتی که کسی نباید علت طلب کند که! خوب اساس بر این است که انسان سلامت باشد و هر موجودی سالم باشد. برای مردن دلیل بخواهید؛ فلانی مرده؟! اِ، عجب، دلیلش چیست؟ بله سکته کرده، ماشین تصادف کرده، مریض شده و ... . اما فلانی سالم است، بگوییم راستی چرا سالمی، معنا ندارد! یا چرا زنده است؟ چرا زنده است دلیل نمی خواهد. و لذا اصلا ما در قضیۀ حضرت بقیة الله برای اثبات بقای حضرت دلیل نمی خواهیم. حالا اگر دلیل می آوریم برای این است که یک سری بندگان خدا گرفتار نشوند و ذهنشان متوجه بشود و اینها را قانعشان بکنیم، و الا اصل در این نیست که ما برای اثبات وجود بقیة الله و بقای عمرشان دلیل بیاوریم! شما بفرمایید که به غیر از حضرت بقیة الله، این همه شهید شدند یا مردند، شما بفرمایید به چه دلیل مردند و شهید شدند؟ و لذا ائمه هم فرمودند که ما را یا شهید می کنند یا مسموم. این هم آنجا حدیث داریم که آقا شرح فرمودند به این معنا که اگر اصل بر بقاء است پس چرا امیرالمؤمنین زنده نمانده است؟ چرا امام حسن عسگری نمانده است؟ چون اینها را شهیدشان کردند وگرنه اصل بر بقاء است. اصلا عکسِ قضیه است، از بس که اجتماع ما عادت کرده به این طرف قضیه، خیال می کند که طرفداران بقای وجود حضرت بقیة الله باید دلیل بیاورند و حال اینکه منکرین باید دلیل بیاورند نه ما مُثبِتین! ما دلیل نمی خواهیم، ما دلیلمان، اصل است، اصل، بقای حیات انسان است، اصل بر مرگ نیست. آن «کُلُّ نَفسٍ ذائقَةُ المَوت» هم باید آن مرگ را معنا بفرمایید نه اینکه موت به معنای این مردن اینطوری باشد، آن موت باید معنا بشود که یعنی چه؟ و لذا می فرماید که استیحاش نداشته باشید. همین، الان یک مورد که اگر به شما خبری دادند که یک آقایی الان هزار و دویست سال زنده هست، زود استنکاف نکن! چرا؟ برای اینکه در طبیعت مشابه این موارد فراوان است، مثلا کرکس داریم هزار سال، حالا موجودات دیگر مثل نهنگ در دریاها و ... هم همینطور. تازه بر اساس رتق و فتق، موجودات خشکی منقرض می شوند اما موجودات آبی که منقرض نمی شوند که! رتق شده، خوب دوباره آب همه جا را فرا گرفته است و لذا برای موجودات خشکی می توانیم مبدأ زمانی تعیین کنیم، مبدأ زمانیِ رتق و فتقی، اما برای موجودات دریایی، بحری و آبی نمی خواهیم مبدأ زمانی رتق و فتقی معین کنیم، نمی خواهد مبدأ تعیین کنیم، اصلا مبدأ نمی خواهد. راجع به وجود حضرت بقیة الله هم همین است و هکذا.

ادامۀ درس: «و از راه امور طبیعی و پیشامد احوال و اوضاع عارضِ طبیعت، اثبات مدعای خود می کند».

آن آقای جناب شیخ. مثلا جناب شیخ می آید از همین مسائل طبیعیاتِ در نشئۀ ظاهری که با آن خو می کنید، ایشان از همین ها اسرار آن آیاتی را که از انسان ظهور می کند را تفسیر می کند؛ الان مثلا زنده بودن حضرت بقیة الله هزار و دویست سال، برای ما یک خارق العادتی است، الان این یک کار عجیبی است، یک عمل عجیبی است، سرش چیست؟ می فرماید شما سرش را بیایید از راه همین امور طبیعی دنبال بفرمایید. همینی که الان عرض کردم که چطور می شود یک کرکس هزار سال بماند؟ خوب یک انسانِ کامل هم بماند. حالا ایشان ده هزار سال بماند، یک میلیون سال بماند، چرا نماند؟

ادامۀ درس: «مثلا در فصل پنجم آن نمط می گوید اگر به تو خبر رسید که عارفی به نیروی خود کاری کرد و تحریکی یا حرکتی نمود که از وُسعِ مثل او خارج است او را به استنکار تلقی مکن». 

خبر به تو داده اند که آقا درِ قلعۀ خیبر دو تا لنگه داشت، یک لنگه اش در ورودی بود، آن لنگۀ دیگر ثابت بود. این یکیِ ورودی را باید چهل نفر جنگجو پشتِ این دروازه و پشت این در می ایستادند تا این یک لنگه را باز و بسته کنند. حالا به من و شما حدیث خبر داده که در جنگ خیبر، امیرالمؤمنین آمده این لنگه و آن لنگه و آن چهارچوب و اینها همه را از جا کند و چهل ذرع یا ارش به عقب انداخت. این خبر به من و تو رسیده است. جناب شیخ می فرماید زود انکارش نکن، زود نگو نخیر نخیر، این حرف ها را نزنید، اصلا خلاف است! نه، عجله نکن! حالا نمی خواهی قبول هم بفرمایی نکن، نمی گوییم حتما قبول کن، می خواهیم بگوییم الان حتما نفی هم نکن، اجازه بده یک مقدار حرف بشنوی، یک مقدار کُتَل طب بکنی، خودت به یک قوه هایی هم برسی، بعد می بینی که بله چیزی نیست، تازه امیرالمؤمنین اگر هم یک چنین چیزی را برای ماها فرمود، معلوم می شود این را به لحاظ ما که با ما حرف زده است فرموده، وگرنه انسان کاملِ محورِ گردش تمام این همه کرات بیکران است، ستارۀ شعرای یمانی به آن عظمت دارد بر گرد انسان کامل می گردد، حالا این انسان کامل یک در قلعۀ خیبر را کنده، چهل متر آن طرف تر انداخته، این که چیزی نیست.

یا خبر بدهند که یک انسانی جسم خودش را از اینجا به یک چشم بر هم زدن برده تا مکه! خوب از اینجا تا مکه چند فرسخ راه است؟ هزار فرسخ، دو هزار فرسخ و ... . جناب آقای شعرانی می فرمایند آخر اینها که چیزی نیست، شما الان این زمینِ با این حجم و با این عظمت و با این همه دریاها و اقیانوس ها و کشورها و مردم و حیوانات که روی دوشش سوارند، ایشان دارد هر یک ثانیه ای حدود هفتصد و چند فرسخ راه می رود! این زمینِ به این عظمت! خوب حالا یک انسان کاملی که زمین در مقابل او و آفتاب در مقابل او از جنبۀ قوت نفسانی و وجودی او چیزی نیست، یک جسم را از اینجا گرفته برده مکه، به یک چشم بر هم زدنی، چیزی نشده که! استیحاش نداشته باشید.

«آن را به استنکار تلقی مکن که در مذاهبِ طبیعت ...».

و لذا اصلا طبیعت مذهب ها دارد، بله! محل رفتن دارد! تا دیدید یک جایی گیر کردید و ذهنتان نمی کشد بروید در طبیعت قدم بزنید یک نمونه گیر بیاورید، شما را راه می اندازد، می گوید حالا بفرما! تا ذهنت نمی کشد که امام زمان هزار و دویست سال عمر دارد زود می روی در طبیعت می بینی بله، کرکس هزار سال عمر دارد، می بینی اینجا راه برایت باز می شود. و لذا طبیعت مذهب ها دارد، طبیعت محلِ ذَهَب و رفتن است، محل عبور است. و هر کجا در یک مسئله و خبری گیر کردید زود بروید در نظام طبیعت بگردید، می بینید یک راهی پیدا شده که شما را کمک می کند برای رسیدن به مقصودتان.

ادامۀ درس: «که در مذاهب طبیعت می توانی راهی به سببِ آن ...».

یعنی به علت این کار و عمل می توانی پیدا کنی که بله، آخر چه می شود و چطوری یک انسانی مثل امیرالمؤمنین بیاید در قلعۀ خیبر را از جایش حرکت دهد و حال اینکه اگر ده ها مثل امیرالمؤمنین تک تک جمع شوند و بیایند، هر چه زور بزنند هیچ کاری نمی توانند کنند. خوب دلیلش چیست؟ می گوید در طبیعت راه برو، می توانی نمونه اش را پیدا کنی. همین مثالی که الان زدیم؛ گردشِ انتقالی زمین. حالا آن حرکت وضعی زمین چطور؟ این کرۀ به این عظمت در بیست و چهار ساعت شبانه روز یک دور به دور خودش بزند، یعنی این نقطه ای که الان من و شما هستیم، این ثانیه حرکت کردیم، و بیست و چهار ساعت بعد، فرض، دوباره برمی گردیم به این نقطه! این همه راهِ دور در دور پشت زمین را داریم دور می زنیم می آییم، این چیست؟ خوب، حالا امیرالمؤمنین یک دری را از جا کنده است!! می بینی راه پیدا می شود. وقتی بری به طبیعت، قشنگ راه برایت پیدا می شود که تأیید کنی حرف را!

ادامۀ درس: «و نیز در فصل هفتم آن می گوید اگر به تو خبر رسیده است که عارفی از غیب، خبر به امید یا بیم داد ...».

مثلا خبر می دهد آینده یک چنین خطراتی است، از همین الان حواستان را جمع کنید! اِ مگر می شود؟ خوب بله! الان ژئوفیزیک تهران، این مرکز زلزله نگاری و اینها ماشاءالله، الان چقدر دارند خبر می دهند؟ همین ها الان چقدر برای ما کمک است؟ همین ها دارند از راه این وسایل طبیعی، از راه هواشناسی، با آلات و ادوات و وسایل مادی ای که دارند می گویند که یک هفتۀ بعد اینطوری است، امسال در ایران خشکسالی است! امسال مثلا! بالاخره دارند یک سال را به اجمال، یک پیش بینی هایی می کنند، بد هم نیست. پیش بینی هایشان اشکال هم ندارد. حالا یک چهار جا یک خطایی هم برود، اما بالاخره آدم را متوجه می کنند. خوب حالا اینها که تازه انسان کامل هم نیستند و یک عَبدی از عِباد این نظام هستی هستند. انسانی کاملی که مظهرِ اسم شریف «العلیم»ِ مطلقۀ حق است! خوب او اگر بگوید که آینده در این کوفه، آن حجاج بن یوسفی به دنیا می آید که دَمار کوفی ها را در می آورد، آنچه که اینها بر علیه ما اهل بیت کردند روزگارشان را سیاه می کند. حالا این چیزی نیست، چنین نیست که ما خیلی اینها را بنازیم بگوییم ببینید آقا امیرالمؤمنینِ‌ ما اینها را گفته است. عزیزانِ من، اصلا در این وادی ها اینقدر ائمه را تنزل ندهید در این اندازه خلاصه بفرمایید، و اگر هم کتاب های تاریخی به این مقدار دارند کرامات ائمه را نقل می کنند خوب، کتاب تاریخ است و به این مقداری که از ائمه دیدند دارند حرفش را می زنند، وگرنه شما بخواهید علی ابن ابیطالب را بشناسید باید «انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه» را بخوانید. تو می خواهی علی را بشناسی باید نهج البلاغه را زیر و رو کنی، تو می خواهی پیغمبر اکرم را بشناسی، نه به اینکه بله، حالا با اصحاب داشتند می رفتند سنگ و چوب به پیغمبر سلام می کردند! تو این اندازه پُز نده، نمی گویم این برای پیغمبر کمال نیست، به عرضم دقت داشته باشید، نمی خواهم بگویم این اندازه کمال نیست، اما اینقدر پیغمبر را تنزل ندهیم که این اندازه درستش کنیم. این اندازه را خیلی ها دارند، این را غیر پیغمبر هم دارد، این را عرفا هم دارند. اینها را الان مرتاضان هم دارند. مرتاضان هند اصلا کارهایی می کنند که در مغز هیچ بنی بشری نمی گنجد. اینها را اینقدر برای ائمه کولاک نکنید که از دست شما بگیرند! نه، شما بیایید نهج البلاغه را زیر و رو کنید، شما بیایید قرآن را بشکافید، بگویید آقا حقیقت می خواهید پیغمبر را بشناسید، قرآن را بشناسید.

ادامۀ درس: «و آنچنانکه خبر داد واقع شده است تصدیق نما و ایمان بدان بر تو دشوار نباشد».

که اگر چنین مطالبی را گفتند.

ادامۀ درس: «که این امور را در مذاهب و طرق طبیعت اسبابی معلوم است».

نمی دانم، حالا مثل اینکه یک باغبانی تا به چهرۀ یک درختی نگاه بیندازد می گوید این درخت برای دو ماه بعد، این مقدار میوه می آورد، خیلی میوه اش هم زیاد است. خوب خیلی آدم تعجب ندارد. حالا یک کسی الان به چهرۀ من و شما نگاه کند بگوید در نسل این شخص، این آقا، این بزرگوار، این خانم یک چنین بچه ای برای هفتادمی اش، هشتادمی اش، هشتمی اش، بچه ای برمی خیزد از حاتم طائی به نام محیی الدین ابن عربی! چیزی نیست! زود قبول بفرمایید سنگین نیست. خوب حالا این را که الان دارد ایشان می فرماید باید توجه داشته باشید که اینجاها دیگر معرکۀ معرکه گیران را با خبردِهان واقعی را چطوری باید از هم تشخیص دهیم، اینجا دیگر از آن جولانگاه هاست. اینقدر معرکه گیران هم هستند که فراوان! اما از شما عزیز من این حرف ها را نشنوم خیلی حوصله ندارم. شما بالاتر! به این اندازه ها خودتان را معطل نفرمایید.

ادامۀ درس: «و از اینگونه مطالب در چند فصل عنوان می کند و هر یک را از راه تمسک به طرق طبیعت اثبات می کند».

خوب مثلا آنجا می فرماید اگر به شما گفتند یک عارفی چند روز غذا نمی خورد استیحاش نداشته باش، قضیۀ مصیبت را، عزا زده زا، ذوق زده را، خوشحالی کرده را به عنوان نمونه می آورد.

ادامۀ درس: «و نیز در آخر مقالۀ هفتمِ فنِ دوم حیوانِ شفا گوید برای من حکایت کرده اند که در بیابانِ دهستان، مردی است که از دَمِ او (نَفَس او)، جانوران گزنده چون مارها و افعی های کشنده دوری می گزینند».

یعنی آنها از او می ترسند. الان خیلی رسم است در کشورهای غربی که افراد خاصی می روند در اتاق خاص می نشینند با مار و افعی و اینها. خوب اینها الان خیلی هم هنر می کنند و خیلی هم جُربزه می خواهد، اما سبحان الله، آن نگاه، خیلی کار می رسد! تیز شدن! ایشان و مار آنچنان به هم تیز می شوند که ناخودآگاه می بینید که تیزیِ چشم ایشان بر تیزیِ چشم مار غلبه پیدا می کند و منصرف می شود. و خیلی رمزهای دیگر در کار هست. خوب حالا این که تا این اندازه هست و تا اینجا آمدیم مار افعی کبرایِ به آن عظمتِ خطرناک، و یک آقایی برود پنجاه ساعت در یک اتاقِ خلوت در بسته، تنهایی، و ایشان در جایی به عرض یا طول نیم متری با همدیگر باشند! حالا چه استیحاشی اگر به شما گفتند که امام عسگری را انداختند در چاه و شیر درنده در خدمت آقا رام شده است؟ چه استیحاشی؟! بله، اینطور!

ادامۀ درس:‌«و آن گزندگان وی را به گزیدن آسیب نمی رسانند».

مزاج این شخص طوری بود بنده خدا در بیابان! من و شما اگر الان یک چیزی که خلافِ متعارف غذاست بخوریم می گوییم درد معده گرفتیم و ... . اما آن آقا، حالا معدۀ او، ترشحات او، بافت درون او چه بود که لامپ مهتابی را قشنگ می شکند و می خورد و تا این لامپ برود آن پایین، مثل اینکه دود می شود و هوا می رود چطوری است؟! هست، مزاج است! یکی با مزاج اینطوری هم پیدا می شود! چه اشکالی دارد؟

ادامۀ درس: «و آن گزندگان وی را به گزیدن آسیب نمی رسانند و اگر ماری او را می گزد خود مار می میرد!».

اصلا قضیه، عکس شده است!

ادامۀ درس: «و گفته اند که ماری بزرگ وی را گزیده است، آن مار بمُرد و بر وی (آن آقای بنده خدای بیابانی)، یک روز تب عارض شده است».

همین اندازه! آن آقا فقط یک روز تب کرده، اما ایشان مار را کشته است. این هم یک چیز عجیب و غریب است!

ادامۀ درس: «و جان به در برد. وقتی که من ...».

حالا جناب شیخ چون دنبال این کارها را می گرفت دیگر، مثل آن قضیه و داستانی که می فرمود (خیلی جناب شیخ در طب از اینگونه امور استفاده کرده) پیرمردی برای من تعریف می کرد که من یک روزی در بیابان، یا باغم، کجا ایستاده بودم دیدم که یک ماری دارد از یک درختی بالا می رود و یک پرنده ای بیچاره (کبوتر یا کلاغ یا ...) به جنگ ایشان آمد و مار و ایشان با هم می جنگیدند. ناخودآگاه مار کمین می کرد و یک نیش به آن پرندۀ بیچاره می زد. آن هم سریع می رفت در کنار این درخت که یک بوته ای بود که به تعبیر آقاجان اسمش را می گویند خس برّی، کاهوی صحرایی. می رفت از آن بوته، از برگش یک چند تا منقار خودش را می زد و تکه تکه هایی می خورد و باز درجا برمی گشت تا این مار یک مقداری فرض برود بالاتر، باز به جنگ ایشان می افتاد. همینطور مدام می رفت و می آمد. پیرمرد بیچاره گفت من رفتم آن یک بوته را از جا کندم تا ببینیم ایشان اگر یک بار دیگر نیش خورد و آمد، ببینم قضیه چیست. بعد این بوته را کند و آن بیچاره رفت و مار که بهش زد، دوباره سریع برگشت به موضع قبلی، هر چه گشت دید که نه پیدا نمی شود. یک چند لحظه ای نگذشت که در جا پر پر کرد و افتاد و مرد.

جناب شیخ دنبال کرد گفت این بوته را بیا به من نشان بده، تا با ایشان رفتند بیابان و بوته را کند و آمد و آزمایش کرد دید که عجب، اصلا بهترین مادۀ ضد سمّ را همین این بوته دارد. از آنجا دیگر گیاه ضد سمّ را کشف کرده است. از چه کسی؟ از یک حیوان! جناب شیخ خیلی در این روش های طبیعی یعنی رفتنِ در داخل طبیعت و از طبیعت به طرف اینها به کار رفته اند، که الان الحمدلله در کشور ما دارد آرام آرام این داروهای گیاهی شناسایی می شود. منتها وقت می خواهد، دیگر خیلی تحقیقات می خواهد. کتاب های طب قدیم را خیلی باید زیر و رو کنند، یک ارتباطی بین طب جدید با طب قدیم باید برقرار بشود که واقعا هم طب جدید بتواند از قدیم استفاده کند و هم قدیم بتواند از جدید بهره بگیرد و مجموعا یک تلفیق تنظیمی ای اگر بشود خیلی شریف می شود. حالا غرض، شیخ دنبالش را گرفته می گوید چنین خبری به من رسید که در فلان دهستان یک چنین آدمی است که مارها او را می گزند می میرند.

ادامۀ درس:‌«و وقتی که من به بیابان دهستان رفتم او را طلب نمودم ولی وفات کرده بود و پسری خَلَف او بود که خاصیت او در این باب از پدرش اعظم بود».

باز پسر از پدر قوی تر بوده است.

ادامۀ درس: «و از او عجایبی دیده ام».

منظور جناب شیخ الرئیس.

ادامۀ درس: «که بیشتر آن ها را فراموش کردم. از آن جمله این که افعی ها از غلبۀ با او اعراض می کردند».

اینجا این لفظِ فراموش کردنِ شیخ آدم را یک مقدار ناراحت می کند. دلیلش این است که جناب شیخ متأسفانه اصلا اهل نوشتار نبود، خیلی کم. هر چه اثری که از جناب شیخ الرئیس الان مانده، اکثر این اثرها توسط شاگردانش جمع آوری شده، خودش خیلی اهل کتابت و نوشتن نبود. حالا علتش چیست؟ حوصله نمی کرد یا از بس که دنبال علوم و مطالعه و تحقیقات و اینها بود وقت نمی کرد بنویسد، به هر حال این یک حیفی در زندگی شیخ هست. تا اینکه به تور ابوعبدالله معصومی و جناب بهمنیار و این شاگردها خورد که این شاگردها دیدند این شیخ همینطور دریا دریا مطالب دارد و هیچ چیز نوشته نمی شود که اینها بندگان خدا از این به بعد شروع کردند به جمع آوری مطالب و اینها، که اینگونه از جناب شیخ الرئیس یک مقدار آثاری ماند و این شاگردها به او فشار آوردند و ایشان یک مقداری دست به قلم کرده و بعضی از کتاب های ایشان به قلمش است، مثل متن اشارات که به قلمش است، الهیات شفا هم به قلم ایشان است. شفا دوره است، طب دارد، ریاضیات دارد، منطق دارد، فلسفه دارد، طبیعیات دارد، الهیات دارد، در ریاضیات هم هندسه دارد، حساب دارد، همه چیز دارد. اصلا شفای شیخ یک دایرة المعارف است. چه عجب که این دایرة المعارف به این عظمت، فقط الهیاتش به قلم مبارکشان است، مابقی را شاگردها جمع آوری کرده اند و خیلی عرض کردم یک دردی است که خیلی ایشان در وادی این نبود که بنویسد. خوب وگرنه از آن آقا آن همه عجایب دید اگر یادداشت می کرد چقدر به کارش می آمد. این است که می فرماید بیشتر آنها را فراموش کرده ام. حالا باز گلی به جمال ذهن ایشان که با آن ننوشتنشان چقدر توانستند در ذهنشان باشد که برای شاگردها تدریس بفرمایند و اینها دست به قلم بشوند و این همه بنویسند! این هم خیلی هنر است. و لذا اگر شیخ اهل کتابت بود، با آن ذهن شیخ، الان آثار وجودی جناب شیخ مثلا در طب فقط نباید یک قانون بود. شاید چندین دوره کتاب طب شبیه قانون باید داشتند. اینها دیگر هست راجع به بعضی از بزرگان. و لذا جناب صدرالمتألهین در اسفار در جلد نهم یاد می آید که حدود هفده تا اشکال بر شیخ می کند. یعنی دیگر حوصله اش سر آمده، چون دیده حیف است شیخ با این استعداد و با آن حجم علمی اش متاسفانه. یکی از دعواهایی که به او می کند این است که تو حکومت را می خواستی چه کار کنی؟ یکی دیگر از دعواهایی که با او می کند این است که شما در الهیات چرا بیشتر کار نکردی؟ تو اگر می آمدی در الهیات بیشتر توغل می کردی الان بخش الهیات چقدر باید پیشرفته بود. حدود هفده تا دعوا با ایشان می کند جناب صدرالمتألهین. خوب با این حال جایگاه شیخ الرئیس در دارالعلم نظام هستی محفوظ است.

ادامۀ درس: «از آن جمله این که افعی ها از غلبۀ با او اعراض می کردند و از تنفس او برحذر می شدند».

حالا این نفسش در می آمد آن بیچاره ها چی اذیتشان می کرد، چطور بود مثلا؟

ادامۀ درس: «و در دست او تخدیر می شدند».

حالا من نمی دانم، من شنیدم یکی از دوستان گفت برایم که مار، خوابِ آدم را خیلی دوست دارد. خرناس کشیدن خواب آدم را مارها خیلی دوست دارند. حالا عجیب که اصلا دوست دارند و اگر بر ایشان پا بدهد می آیند قشنگ دم دهان آدم گوششان را می گذارند که این خرناس را خیلی خوب بگیرند. نمی دانم این چیست؟ مستشان می کند اصلا، لذت می برند. مواظب باشید در جنگل ها و بیابان ها نخوابید. حالا انسان است، اگر هم پیش آمد و کسی خوابید و ماری آمد نگران نداشته باشید، به او کار نداشته باشید. بیچاره خودش لذت برده از شما، کاری به شما ندارد. عبد شکورند. فقط حالت ترس به اینها دست ندهد که حالت دفاعی به خودشان نگیرند، هیچگاه اذیتی ندارند. اصلا نوعا مارها همینطورند. از بس که گوش مار عجیب است. لذا در مازندران ما هر کسی که گوشش خوب بشنود می گویند فلانی مَهرِه گوشه، یعنی در شنیدن خیلی قوی است. مارها مثلا چون نوعا خزنده هم که هستند، دائما گوش مبارکشان روی زمین کشیده می شود که اصلا زمین مثل بی سیم می ماند، مثل با سیم می ماند، خط تلفن را می ماند. یکی از این چوپان ها می گفتند شب در گالِشا در تلارِ منطقۀ خودش خوابیده بود در لار، در تلار، در گاو سرا. بعد نه اینکه این گوشش به زمین بود از اینجا دید صدای گرگ می آید در تلارِ آن چوپان دیگر، گالش دیگر. مثلا فرض بفرمایید از اینجا تا حدود پنج کیلومتر، ده کیلومتر. بعد گفت پاشو. تبر را برداشت و دید آنجا مثل اینکه در تلارِ آنها گرگ رفته و دارد حیوانات را می خورد. تبر را برداشت و رفت آنجا دید بله، اتفاقا گرگ همینطور دارد می دَرَد، که با تبر زده بود کشته بود. چون زمین در حالت ارتباطی اصوات خیلی عجیب است. لذا اگر صداها با زمین ارتباط داشته باشد و آدم گاهی ایستاده و نمی تواند صدا را بشنود، هر چه سر را خم کند به طرف زمین نزدیک تر بشود می بیند کأنه تلفن صدایش در می آید. جناب مار از این خط تلفن زمینی مثل اینکه خیلی استفاده می کند، گوشش قوی است. و لذا اینها از راه دور صدای خش خس پا و حرکت را می شنوند و تا نزدیک شدید می بینید او آماده است برای زدن. این سرّش این است که او می خواهد از او خودش دفاع کند بیچاره! به محض اینکه ببیند کاری به او ندارند او هم راه خودش را می گیرد می رود. ببیند خطر نیست راهش را می گیرد می رود. حالا چیه، اینجا چرا آمدیم؟ تقصیر این آقای بیابانی دهستان است که مارها از او می ترسیدند.

ادامۀ درس: «از این گونه امور غریبه که از انسان ها صادر می شود از حد شمار خارج است».

حالا در طبیعت هم خیلی فراوان اینها هست، خیلی استیحاش نداشته باشید و زود هم هر چه را دیدید نگویید معجزه شده، غوغا شده! هیچ چیزی نشده! بله یک طوری نباشد که زود هر چه را مشاهده کردید به حال معجزه بگذارید. مزاج ها مختلف است، خوها گوناگون است، افراد، اشخاص، بافتشان، اجدادشان، آبائشان، اوصاف و ... ، غوغاست اصلا، عالم غوغاست. هر فردی می تواند آنقدر عجایب داشته باشد که بینهایت!

ادامۀ درس: «مگراین همه صنایع و اختراعاتی که در کتاب ها می خوانیم و به چشم خود می بینیم که یکی از دیگری حیرت آورتر است پدیدۀ افکار انسانی نیست؟»

همین ها خودش الان کارهای شگفت نیست؟ الان شوخی است واقعا این سفینه و این رفتن در فضاها و این همه کرات و ... ؟ خیلی عجیب است آقا! این همه سلاح های مدرنی که الان ساخته شده، موشک های قاره پیما، سلاح های اتمی و ... ، حالا درست است که می گوییم دارد بر علیه بشر به کار گرفته می شود، اما بالاخره آن مغزی که اینها را ساخته خیلی هنر کرده است دیگر! این کم است؟ این الان خودش کم کرامت است؟ و به تعبیری اگر بخواهیم لفظ بیاوریم کم معجزه است؟ کم کار عجیب و غریبی است؟ من و شما هم هستیم، او هم یک آدمی است، حالا ببین او الان چه کار می کند! از اینجا بلند می شود 450 میلیون کیلومتر برود پیش جناب مشتری! خوب حرف است آقا! 450 میلیون کیلومتر مثلا! حالا ما بیاییم مثلا بگوییم حضرت آقای ما طی الارض دارد و مدام بگیریم این مطلب را در بوق و کرنا کنیم. یک کسی هم بگوید مردم دارند کرۀ مشتری را طی می کنند شما چرا در طی الادض مانده اید؟! قبول داریم آن یک کمالی است اما ما باید یک طوری کمالات خودمان را بشناسیم که بدانیم میلیاردها به توان میلیاردها آنها را بیاوریم در مقابل این بگذاریم می بینی آنچه به حساب نمی آید آنهاست. آنها را شناسایی کنیم. و لذا انسان کامل شناس بشوید، طی الارض، انسان کامل شناسی نیست. آن کسی که با یک توجه عرفانی بدون اینکه قدمی بردارد مُلک و ملکوت همه در پیشگاه او یکپارچه حضور محض است، پیغمبر اکرم، معراج، آنها را باز کنید، آنها شرح بشود نه اینکه برای معراج او را روی یک اسبی بنشانید بعد بگویید راه افتاده به طرف بالا و چند تا ستاره دیده و برگشت. این که معراج نشده است که! آنوقت یک کسی هم بگوید این که هنر نیست، الان همه دارند با سفینه چه کارها می کنند! نخیر! از جایش هیچ هم تکان نگیرد، هیچ جسم مبارکش هم اصلا در کار نباشد، اما تمام عوالم وجودی در خدمت او حاضر باشند. حرف درست بشود! آن حقیقت حرف پیاده شود آقای عزیز!

ادامۀ درس: «این عارفی که شیخ در اشارات عنوان کرده است ...».

حالا این من و شما الان اینجا نشسته ایم کم معجزه است؟ گویا، شنوا، خوانا، رونده، خورند، می خوابد، چه اسرارها دارد و ...! از کجا آمدیم؟ از یک قطرۀ آب! «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُم فی الأرحام کیف یَشاء»! همینی که الان هستی کم است؟ کم حیرت آور است؟

ادامۀ درس: «این عارفی که شیخ در اشارات عنوان کرده است یعنی نطفه ای که درتمام کمالات انسانی بالقوه بود و به تدریج از قوه به فعلیت رسید و آن مردِ در بیابان دهستان در ابتدا آن بود که دیگران هستند و هچنین افراد مخترعین، مکتشفین و غیرهم، می شنویم و می خوانیم که مردمی بر روی دریا راه می رفتند، آنچنان که دیگران بر روی زمین».

خوب، الان هم شاید خیلی از مرتاض ها این کار را انجام می دهند. این آقای شناگر چه کسی بود چند سال قبل بندۀ خدا از شرق دریای مازندران می افتاد درون آب، همراه خودش وسایل و نان و غذای تو راهی می برد و از شرق می رفت تا از غرب دریای مازندران در می رفت. گاهی هم همراه خود سماور و سینی و استکان و نعلبکی و کبریت و اینها می برد و همان روی آب چای می خورد و می رفت و از سمت غرب در می رفت! کم، کاری است این الان؟ حالا بگوییم یک عارفی داشت روی آب راه می رفت! آقا مگر این می شود؟ خوب این که دارد می شود، آن وقت یک عارف به قوت نفسانی نشود؟! حالا این فرد چهار روز تمرین کرده شده است! آن قوت نفسانی تمرین نمی خواهد، این یکی تمرینی است. آن معجزه، آن عیسای حضرت مسیح که با آن فرد قد کوتاه داشتند می رفتند و ... ، خوب چه استیحاشی؟

ادامۀ درس: «می شنویم و می خوانیم که مردمی بر روی دریا راه می رفتند آنچنان که دیگران بر روی زمین. و یا اینکه کسی طی الارض دارد که در مدت بسیار کوتاهی مثلا به طرفة العینی مسافت بسیاری را پیموده است که سرعت سیر او از سرعت نور بیشتر است».

دیگر اینها الان یک نحوه با اصطلاحات اینجا حرف زدن است.

ادامۀ درس: «و شاید این حرف ها نیز راست باشد».

حالا آنها چطور هست! اینها هم باشد.

ادامۀ درس: «و دلیل داشته باشد. ما به صرف استبعداد چرا استنکاف داشته باشیم و انکار کنیم؟ اگر در چند سال پیش، این صنایع و دستگاه های مخابراتی و گیرنده و فرستنده از تلفن و تلگراف و رادیو و تلویزیون و دیگر چیزها را برای ما حکایت می کردند شاید باور نمی کردیم».

خوب بله، آنهایی که از اینجا پیاده می رفتند تا مکه، شش ماه بروند و بیایند، نه هواپیما بود و نه ماشین، به اینها بگویی که یک روزی فرا می رسد که آدم سه ساعته می رود مکه، می گویند سه ساعت! ما شش ماه داریم می رویم، مگر می شود این؟! چرا نمی شود! حالا الان هم به من و شما بگویند نه، سه ساعت هم زیاد است، هواپیمایی اختراع شود که بیاید محل شما، جلوی منزل شما در حیاط شما بنشیند و شما تک نفره بلند شوید و با ایشان بروید مکه و بیایید. اصلا برای هر یک یک افراد، یک چیزی ساخته شود که با این برود مکه و بیاید و برود مدینه و بیاید و برود فلان جا و بیاید. و همین الان من و شما بگوییم این مگر می شود آقا! آدم تا فرودگاه نرود و ... نمی شود! خوب این هواپیما فعلا نقص دارند باید حتما از باند فرودگاه بروند!

ادامۀ درس: «غرض این است که نطفه ها از ... ».

اجازه بفرمایید این چند سطر بماند برای فردا شب، مطالعه بفرمایید. ان شاءالله فردا شب از سر فصل از درس 33 شروع کنیم، اگر حرف خاصی بود این چند سطر باقیمانده را می خوانیم.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs  

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

97/12/10

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد