بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 140 (درس سی و دوم و سی و سوم)

 

ادامۀ درس: «غرض این است که نطفه ها از قوت به فعلیت رسیدند که این چنین منشأ آثار گوناگون شدند. پرسش ما این است که چگونه از نقص به کمال رسیدند و چنین صورتِ شگفت یافته اند و به چنان اسرار جور واجور آگاه گردیدند. البته باید مخرجی باشد که خود واجد کمال باشد تا آن ها را از نقص به کمال رساند».

حالا ان شاءالله در بحث درس های آینده، درس سی و هفتم به بعد، بحثِ بخصوص جسم و ماده و صورت و اینها پیش می آید که ان شاءالله لطف بفرمایید نوارها را گوش بفرمایید که یک مقداری پیش تر برویم. حالا آنجا که رسیدیم از خارج عرایضی را تقدیم می دارم، که این همه اجسام که به صورت های بوالعجبی در آمدند و به خصوص انسان که به این هیکل و بافت صوری و روحانی در آمده است، باید حتما مصوِّری و مخرجی از نقص به کمال باشد که این همه موجودات را از نقص به کمال بیاورد، وگرنه چه می دانستیم که به این صورت های عجیب و غریب در بیاییم و به این همه کمالات راه پیدا کنیم.

ادامۀ درس: «پس یقین در عقل هر داننده هست                           اینکه با جنبنده جنباننده هست».

حرف جناب مولوی است که اشاره دارد به آیۀ شریفۀ قرآن که «مَا مِن دآبّةٍ إلا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها»، که چقدر خوب و چقدر شریف و چقدر بر اساس حساب است. در بین ما مازندرانی ها ضرب المثل شده، همین فرمایش و همین عبارت، ضرب المثل شده که جایی اگر خواستیم خلوت باشد می گوییم می خواهم یک جایی باشد سر آسوده باشد و کسی مزاحم نباشد، سر و صدا از کسی پیدا نشود و ... . حالا مثلا کسی می گوید آقا من یک جایی دارم که بیا برویم، در فلان نقطه، در مثلا منزل ما، در فلان اتاق و  می رود دست طرف را می گیرد به آنجا می رود و می گوید که اینجا دیگر «دال نَجِنبِنه»! این دال نَجِنبِنه در عبارتِ طبری ما، یعنی نمی جنبد. دال که خوب، خوب است و لفظ فارسی است. اما این «دال» در «دال اینجا نجنبنه» را از کجا گرفته اند؟ این دال را از آیۀ قرآن گرفته اند، چون قرآن جنبنده را می فرماید «دآبّة». دابّه یعنی جنبنده؛ آن وقت «مَا مِن دآبّةٍ إلا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها». جناب مولوی هم می فرماید

 

          پس یقین در عقل هر داننده هست                 اینکه با جنبنده جنباننده هست

 

هیچ جنبده ای (دابّه) نیست جز اینکه هُوَ (او)، آخِذٌ بناصیتها که «ناصیة»، این جلوی سر را می گویند، که هیچ جنبنده ای نیست جز اینکه هُوَ (او)، آخذ و أخذ کننده و گیرندۀ ناصیۀ آن دابّه است، بعد آرام آرام ما آوردیم دابّه را، آن الف و باء و تاء منقوط را کنار گذاشتیم و آن حرف اولش را گرفتیم به نام «دال»، و دابّه یعنی جنبنده و جنبیدن. بعد حالا می گوییم اینجا سکوتِ محض است، «دال نَجِنبِنه»، یعنی هیچ جنبنده ای اینجا نمی جنبد که این دال، مخفف از دابّه است. دابّه یعنی جنبنده! خوب اگر جنبنده باشد باید بجنبد و بالاخره یک تکانی بگیرد، یک حرکتی بکند، آنجا هم که حالا رفته داخل یک جای خلوت و سرزمین و اینها، باز هم اگر یک چند تا مورچه آنجا بیاید بدنش را گاز بگیرد، می گوید ببین باز هم اینجا یک جنبنده ای آمده است، نخیر، گفتیم یک جایی برود که دال نجنبد باز هم دال جنبید! یعنی باز اینجا هم سر و کلۀ یک جنبنده ای پیدا شد، باز هم جنبید. بله، اگر باز یک صدای وحشتناکی بیاید و یک چیزی بیاید می گوید ببین ما گفتیم دال نجنبد، باز دال جنبید! این دیگر الفاظ است، ضرب المثل ها خیلی ریشه دار است عزیز من. دال نجنبنه! چقدر خوش، چقدر خوب، چقدر شریف! از آیۀ قرآن هم گرفته شده است.

        پس یقین در عقل هر داننده هست                   اینکه با جنبنده جنباننده هست

 

و الان می بینید تمام موجودات، همه دارند می جنبند، همه! منتها نحوۀ جنبششان فرق می کند؛ این لامپ به نور دادن، آن جرمش، همین ظهورش، به جسمش! بخواهی الان در این فضا پرواز کنی، یک کبوتری، یک پرنده ای، باشد و جنابعالی بال در بیاوری و در بالا پرواز می کنی باید یک طوری پرواز کنی که ایشان را رد کنی، و الا به ایشان می خوری. پس به همین مقدار، ایشان در جنبش است. هر شیئی و هر نحوه ظهور و تجلی ای که دارد، آن تجلی و ظهور او، جنبیدنِ اوست، بسته به نحوۀ جلوۀ اوست؛ حالا یکی به جماد بودن است، همان جسمش، همانش هم جنبنده است، برای اینکه این یک تکه سنگ هم شما الان از دست او آزاد نیستی. الان می خواهی این مسیر را راه بروی که هیچ دال نَجِنبِنه، می بینید همین یک صخره، جلوی پای شما ایستاده است و می گوید راه نمی دهم، یا بیایید از سر من رد بشوید یا باید از دور و اطراف من رد شوید، یا اگر نمی توانید بالا بروید و راهی جز اینجا ندارید، صخره هم باید بیل و کلنگ به دست بگیرید و مرا از سر راهتان رد کنید، بالاخره یک جنبنده اینجا پیدا شده است، منتها جنبشش به همین ظهورش است، به همین تجلی اش است، به همین اثر وجودی اش است که از خودش جسمی دارد و مانع مسیر شماست. هر موجودی و هر کلمۀ وجودی ای، دابّه هست، و لذا تمام نظام هستی یکپارچه دابّه است. عالَم یکپارچه زمینش، آسمانش، آفتابش، ستارگانش، جنبنده های ظاهری اش، حیواناتش، نباتاش، جماداتش، مطلقا، حتی مجرداتش، آنها هم دابّه اند، آنها هم جنبنده اند، آنها هم در حرکت اند، منتها حرکت مجردات را حرکتِ تجدد امثال می فرمایید، حرکت حبّی می فرمایید، موجودات مادیِ نشئۀ طبیعت به حرکت جوهری هستند که حرکت جوهری، دامنۀ حرکت تجدد امثال و حرکت حبّی است. تا می آیید به حرکتِ نقلی انتقالیِ کمّی، کیفی، وضعی، زمانی، مکانی، که اینها باز دامنۀ حرکت جوهری اند و حرکت جوهری دامنۀ تجدد امثال است و تجدد امثال دامنۀ حرکت حبّی است که «إنّی أحبَبتُ أن اُعرَفَ فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی اُعرَفَ»، و لذا چون می خواست خودش را مشهور کند، معروف کند، شناخته بفرماید، فَأحبَبتُ أن اُعرَف، چون این دوست را داشتیم فَخَلَقتُ الخَلقَ، پس مطلقا خلق، دابّه است، جنبنده است و این جنبنده جنباننده دارد که فَخَلَقتُ، و آن ضمیر «تُ» متکلم وحده است و فعل ماضی است که آن «تُ» می شود جنباننده؛ من هستم که خلق کردم! و لذا خلق یکپارچه در جنبش است، یکپارچه در جهش است، یکپارچه در حرکت است، حالا یا حرکت جوهری، یا حرکت نقلی انتقالی یا حرکت وضعی یا حرکت نقلی و حرکت کمی و کیفی و امثال اینها، یا بالاتر، حرکت جوهری، یا بالاتر، تجدد امثال یا بالاتر، حرکت حبّی! مطلقا همه جنبنده اند و این جنبنده که خَلق است جنباننده دارد که «تُ» باشد، آن ضمیر «تُ» در خَلَقتُ که علامت متکلم وحده است در فعل، فَخَلَقتُ الخَلقَ! حالا چرا همه می جنبند؟ چرا همه در تجلی اند، در ظهورند، در حرکت اند؟ فَخَلَقتُ الخَلقَ! چرا همه را  جنبانیدیم؟ برای اینکه لِکَی اُعرَفَ، می خواهم خودم را نشان بدهم! خوب اگر حیوان تکان نگیرد، ظهور نکند، انسان ظهور نکند، آفتاب ظهور نکند، آسمان ظهور نکند، موجودات عقلی تجلی نفرمایند، پس چه کسی باید خدا را بشناسد؟ آیات الله چه کسی می شود؟ این جنبنده ها هستند که همه می گویند جنباننده، جنباننده! منتها دیگر الحمدلله حرف شنیده هستید، دیگر بین جنبنده و جنباننده وحدت عددی نباید قائل بشوید، همیشه باید حواستان جمع باشد. آن کتل توحید صمدی دائما در جلوی چشم شما همیشه نمودار باشد، «هُوَ الأولُ و الآخرُ و الظاهر و الباطن»،

 

        پس یقین در عقل هر داننده هست             اینکه با جنبنده جنباننده هست

 

در هر دو جا هم کلمۀ «هست» آمده است که منظور، حقیقت وجودی است، نه «است» که پس یقین در عقل هر داننده است، نه!! که نسبت حکمیه باشد نخیر، اصلا «هست»، یک امر تحققی است، یک واقعیت خارجیه است.

ادامۀ درس: «گر تو او را می نبینی در نظر   ...»

حالا جنباننده را به ظاهر نمی بینی، به ظاهر می بینی این دابّه در حرکت است، آفتاب در حرکت است، زمین حرکت دارد، ستارگاه حرکت دارند، در نظر ظاهری، در بادی رأی، در ابتدای امر وقتی انسان دیدِ خلق بینی به چشم دارد، به جانش دارد:

ادامۀ درس: «گر تو او را می نبینی در نظر                   فهم کن آن را به اظهار اثر»

آخر ببین که این الان دارد راه می رود، حرف می زند، این گوینده الان اینجا نشسته، حرف می زند، راه می رود، می خورد، می آشامد، می بوید، ادراکات دارد، گفتن دارد، شنیدن دارد، این همه اثر وجودی را نگاه بفرما، اینها را چه کسی دارد می کند؟ من دارم می کنم! ابتدائا می فرمایی من می کنم! خوب حالا یک کسی آن منِ شما را نبیند، می گوید گوینده کیست؟ گوینده، زبان است! شنونده چیست؟ گوش است! در حالی که جنابعالی که می روی بالاتر، فهم سرّ می فرمایی، می گویی آقا، گوینده زبان است کیست؟! من می گویم، من می شنوم، من می خورم، من راه می روم و ... ، اگر آن منیتِ من و آن حقیقتِ من و آن ذات من نباشد که گوش چه کاره است بشنود؟ خوب، حالا یک شخصی مرده و گوش و چشم و اعضاء و جوارح همه صحیح و سالم اند، حالا بفرماید ببیند، بشنود، ببوید، بگوید، کو؟؟! کیست در حقیقت؟

«گر تو او را می نبینی در نظر                     فهم کن آن را به اظهار اثر»

از ناحیۀ اثر و تجلی اثر هر موجودی شما باید به جای اینکه به جنبنده پی ببرید به جنباننده نگاه بفرمایید. دم به دم الان می بینید دست گوینده حرکت می کند، چشم او، سر او، اعضاء و جوارح او. شما نه تنها دم به دم نمی فرمایید چشم استقلال ندارد، بلکه می فرمایید آن که دارد حرکت می کند نفس است، اصلا گویا یکپارچه نفس است که دارم من می بینم. از این اثر وجودی پی به آن مؤثر می برم، منتها پی بردن ، نه اثرِ جدا و مؤثر جدا شبیه تابلو و خیابان که حاکی و محکی است، از هم جدایِ به صورت وحدتِ عددی آنطوری نخیر!

حالا به عنوان مثال می خواهیم به شما عرض کنیم که هر جنبنده ای، تکان خورنده ای، حرکتی و جنبشی می بینید، شما مطلقا آن «جنباننده» را ببینید: «إنَّ فی خَلقِ السَّماواتِ و الأرض و اختِلاف اللیل و النهار لَآیاتٍ»، مطلقا آیات ببینید. آدم هیچگاه خود آیه را نگاه نمی کند، اگر خود آیه را نگاه بفرمایی که آیت، پس آیت نیست که! یک وقتی می روی جلوی مغازه، می خواهی آینه بخری. آینه را نگاه می کنی، بله، جیوه اش چطور است، رویش زنگ زده نباشد، خط کشیده نباشد، موج نداشته باشد، خوب چطور است، بزرگ است، کوچک است، جیوه اش چطور است، جنسش خوب است، اعلاست، نه و ...، اینجا الان داری یکپارچه خود آیت را نگاه می کنی. اینجا اصلا توجهی به صورت خودت که نداری، اینجا فقط داری آینه می خری. قرآن فرمود شما اصلا به عالَم به صورت آینه، از اینکه خود آینه را نگاه بفرمایید نگاه نکنید که وحدت عددی می شود، استقلال وجودی می شود، توحید شما شرک می شود! پس چه کار کنم؟ حالا که آینه را گذاشتی مقابل صورت، الان مدام داری به سر خودت شانه می کشی، یقه ات را جفت و جور می کنی، محاسنت را درست می کنی، موی سر را چه می کنی و ... . الان شما اصلا توجهی به آینه بودنِ آینه نداری. شما تمام حرکتت این است که آیت را دارم می بینم! آیت غیر از آینه است، آیت ببینید! عالم را آیت ببینید، اما نه اینکه عالَم را آینه ببینید! عالَم آینه نیست! عالَم آیت است، آیت همینی است که اینجا در تمثیل است؛ چطور الان آینه را گذاشتی مقابل صورت خودت؟ آنچه که الان توجهت است این است که فقط داری صورت خود را می بینی، اصلا کاری به جیوۀ آینه نداری. این مثال را حضرت امام خمینی قدس سرّه در مصباح الهدایه می زنند در قضیۀ توحید، و این مثال را از جناب ابن عربی در فتوحات گرفته اند که جناب مرحوم آخوند در اسفار نقل کرده است. حضرت آقا هم در کتاب ها آورده اند که شما که این لحظه داری صورتِ خودت را در آینه نگاه می فرمایی، اینجا آینه نمی بینی، داری آیت می بینی! آیت چیست؟ آنچه که دم به دم دارد تو را نشان می دهد. منتها باز اینجا این مثال به تعبیر آن شاعر که:

               

           ای برون از وهم و قال و قیل من             خاک بر فرق من و تمثیل من

 

اینجا باز هم می بینیم که خوب باز آن سایه، آن شبح، آن صورت من در این آینه، یک چیزی است و خود من چیزِ دیگرم، و دارم از آن صورت، حکایت از خودم را می بینم. این یک جوری است! اما در توحیدِ صمدی قرآنی از این هم رقیق تر است، یعنی یک طوری باید ببینی که خودِ آن صورت، این صاحب صورت باشد و صاحب صورت هم این صورت باشد، حق نداری غیر از این ببینی و الا شرک پیش می آید. لذا جناب الهی قمشه ای می فرماید اگر کسی قائل به وحدتِ شخصی وجود نباشد مشرک است.

حالا چقدر گرفتاری داریم اینجا! آن طرفی ها، آن آقایان مخالف، می گویند که وحدتِ وجودی ها مشرک اند، چون می گویند خدا یعنی زمین، خدای یعنی آفتاب، خدا یعنی آسمان! این آقایان می فرمایند نخیر، هیچ کس هم نگفته از عارف که خدا یعنی آفتاب، خدا یعنی زمین! شما (مخالفین) دارید وجود را می گویید که وجود یعنی ماهیت! چه کسی گفته وجود یعنی ماهیت؟ هیچ کس این را نمی گوید، اما شمایی که می فرمایید که این نه، آن نه، آن خدا و این ها خلق جدای از او، شما داری شرک درست می فرمایی و قائل به شرک می شوی. که حضرت آقای الهی قمشه ایِ مترجم و مفسر قرآن، استاد عظیم الشأن حضرت آقا می فرمودند که آنهایی که قائل به وجدت شخصی وجود نیستند، مشرک اند، منتها این شرک، شرک خفی است. حالا برای این شرک کسی را جهنم نمی برند از اینکه ببرند و بسوزانند و اینها نخیر! از این شرک ها ما شبانه روز اینقدر داریم که اصلا به حساب در نمی آید. هیچ کس را برای این شرک جهنم نمی برند که حضرت امام صادق (ع) در آن حدیث فرمود که از حضرت سؤال شد که «اکثر مردم ایمان نیاوردند مگر اینکه مشرک شدند»، این آیه یعنی چه ؟ آقا فرمودند به اینکه، شرک خیلی رقیق است، اگر به همین اندازه بفرمایی لَولا فلانٌ لَهَلَکتُ، که اگر فلانی امروز نمی رسید نزدیک بود ما در دریا غرق شویم و می مردیم، آقا فرمود این شرک است! فلانی چه کاره است؟ خوب چه بگوییم آقا؟ به ما فهم یاد بده، ادراک یاد بده، حرف زدن یاد بگیریم! آقا فرمود این طوری باید بگویی؛ اگر می خواهد دست شرک نیفتد بگوید: لَولا مَنَّ اللهُ عَلَیَّ بفلانٍ لَهَلَکتُ، اگر خدا فلانی را امروز بر من منت نمی گذاشت و نمی رساند، من هلاک می شدم! خدا نمی رساند من هلاک می شدم! فلانی چه کاره است؟! خوب ما شبانه روز چقدر از این حرف ها می زنیم؟ این که شرک هست، اما شرکِ جهنم بردن و اینها نیست. آنها خیلی آن مراتب عالیه و آن بالا بالاهاست.

غرض، این است که «فهم کن آن را به اظهار اثر»، همین که می بینی که این جنبنده اثر را دارد اظهار می کند (پی به وجود جنباننده ببر). الان چقدر اثر است؟ یک تکه سنگ چقدر اثر دارد؟ خود جلوۀ جسم او اثر است، یک اثر وجودی است، ذات سنگ اثر است، صفت سنگ اثر است، عوارض او اثر است، جسمیت او اثر است، ماده و صورت او اثر است، صورت نوعیۀ او اثر است، این اثر از چه کسی در حال ظهور است؟ نفرما از سنگ در حال ظهور است، چون سنگ، ذات او، صفات او، حالات او و بافت او مطلقا همه اثرند. مؤثر کیست؟ مؤثر جدا می شود وحدت عددی! مؤثر بعینه در همین جا، می شود توحید صمدی؛ هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن، هر جنبنده جنباننده دارد. خوب حالا یک جا بروید که آنچنان باشد که دال نجنبد، دال نَجِنبِنه! ظاهرا برداشت بنده این است که آنهایی که توغل در وجود دارند وفنای در مقام ذات پیدا کردند، فنای در مقامِ ذات وجود، آنها به مقامی می رسند که می بینند دیگر دال نجنبنه! هیچ خلق مطرح نیست، و لذا فرشته های مهیّمین در مقامی هستند که می بینید دال نجنبنه، هیچ دابه ای نمی جنبد، اصلا! مطلقا در حیرت محض اند، در هیمان محض اند، و کسی در حیرت محضه هم بیفتد آن حیرت محضه مقامی است که دال نجنبنه، هیچ! خداست فقط! زمین و آسمان و این و آن، همه برداشته می شود، ذات اشیاء، صفات اشیاء و افعال اشیاء مندکّ در ذات حق، صفات حق و افعال حق می شود، افعال حق هم فانی در صفات حق می شود و صفات حق هم فانی در ذات حق می شود و این عبد هم صفاتاً، فعلاً، ذاتاً، فانی در ذات حق می شود. می بینید دال نجنبنه اصلا، هیچ خبر نیست، اصلا خبری نیست که نیست! آن را که خبر شد خبری باز نیامد! هیچ خبر ندارد اصلا! و لذا قرآن هیچ به ملائکۀ مهیّمین  خطاب نکرده شما چرا به آدم سجده نکردید؟ ایشان می گویند ما اصلا دابّه ای ندیدیم، دال نجنبنه که! چیزی نبود که سجده کنیم! دال نجنبنه اصلا، «مَا مِن دآبَّةٍ إلا هُوَ آخِذٌ بِناصیَتِها»، ما دابّه ای ندیدیم، هیچ جنبنده ای ندیدیم، آدمی ندیدیم، عالَمی ندیدیم، انسان کاملی ندیدیم اصلا! آخر، سجده فرع بر معرفت است و معرفت فرع بر شهود است، ما ندیدیم که! ما چیزی مشاهده نکردیم! ما فقط همین تو را مشاهده کردیم! آن هم تازه تو را هم ما در حیرتیم. حالا اینها هم که الان داریم می گوییم یک مقدار زبان می دهیم، و الا مقام حیرت اصلا زبان ندارد! هیچ! هیمان محض است! مثل اینکه چطور یک وقت واقعه ای را ببینی و آنچنان بهت زده شوی که هر چه می خواهی یک چیزی به زبان بیاوری می بینی اصلا هیچ چیزی نمی فهمی دیگر! بهت زدۀ محضی! این حالت در عملیات والفجر 8 برای یک لحظه برای ما پیش آمده اصلا. سبحان الله! بمباران بود، در سنگر در خدمت عزیزان، صبح هواپیماهای عراقی آمدند و راکت خطرناک آمدند همین کنار سنگر، برای یک چند لحظه ای اصلا هیچ، در هیمان محض بود، هیچ خبری نبود، محض بی اطلاعی! گفتیم ای کاش این خمپاره ها همینطور در هیمان می گذاشتند. باز بعد اگر شهید چشم باز کند و ببیند کجا هست و کجا بود و اینها نخیر، از هیمان در می آید، باز از هیمان در می آید. این است که گاهی انسان در همین دنیا به هیمان می رسد که بعد از نشئۀ آخرت هم به هیمان نمی رسد. یک وقتی حضرت آقا می فرمود از قم داشتم می آمدم، کنار درِ ماشین نشسته بودم، یعنی صندلی من طوری قرار گرفته بود که وقتی از در وارد می شدی، صندلی جلوی در بود. بعد ماشین ایستاد برای یک مسافرِ بنده خدایی، و در باز شد و ما همینطور ناگهانی و بی خبر، انگشتمان را گذاشتیم لای در، و آن آقا هم محکم در را زد. بعد فرمود که برای یک لحظه خدا می داند که چه پیش آمد. هست، از اینها هست، خیلی پیش می آید. فرمود یکی از بهترین لذات زندگی ام همان آن لحظه بود که باز کمتر توانستیم آن لذت آن طوری را بچشیم! من نمی فهمم آقا چی می فرماید! که ما اگر بودیم می گفتیم آقا مگر (خدای ناکرده) کوری، ندیدی دست من و از این فرمایشات.

دیگر، زِ هر بازیچه رمزی می توان یافت. می شود جوری بشود که دال نجنبنه اصلا، هیچ جنبنده ای، دابّه ای، حرکت کننده ای، هیچ خبر نباشد که نباشد! عالَم، عالَم، در نهایت آن میوۀ شجرۀ انسان، علم است، علم، ادراک، شعور محض! میوۀ شجرۀ علم حیرت است: «رَبِّ زِدنی فیک تَحَیُّرا»! آن هم  «فیکَ تحَیُّراً»! و لذا قرآن به شیطان خطاب کرد تو که سجده نکردی از آن بالا بالایی ها بودی یا «إستَکبَرتَ»، از این خیلی پایینی ها شدی تو؟ از باب اینکه تکبر کردی سجده نکردی، یا خیلی ماشاءالله از بالا بالایی ها بودی که سجده نکردی؟ ایشان می خواست ادعا کند بله، ما از آن بالایی ها هستیم که سجده نکردیم! چطور؟ گفت «خَلَقتَه مِن طینٍ و خَلَقتَنی مِن نارٍ»، ایشان از کرۀ خاک است و خاکی است، بنده نه از کرۀ خاکم، نه از کرۀ آبم، نه از کرۀ هوایم، از کرۀ آتشم، و آتش به سه رتبه بر خاک تفضّل وجودی دارد و لذا آدم خاکی و من آتشین؟! من با ایشان!! خدا فرمود این استکباری است برای اینکه آن هایی که آن بالا بالایی اند اصلا نه خاک می بینند، نه آب می بینند، نه آتش می بینند، نه خاکی می بینند، نه زمینی می بینند، نه آسمانی می بینند، شما که ماشاءالله می گویی منِ آتشی، ایشانِ خاکی که! این چه مقام عالینی شده تو داری؟ عالینی ها در حیرت محض اند، اصلا خاک و آب نمی بینند، خلق نمی بینند که! تو الان همه را می بینی که! خلقی می بینی!

کار شیطان را چه کسی به هم زده است؟ در مقام استدلال آمد از مقام خَلق وارد شد، گفت «خَلَقتَه مِن طینٍ و خَلَقتَنی من نار»! شما که از همین اول پا در خلق داری، پس چرا ادعا داری من از عالینم؟ آخر، عالین اصلا نمی دانند خلقی هست یا نه؟ تو که حرف خلق را میزنی، حرف آب هم می زنی، حرف خاک هم می زنی، حرف آتش هم می زنی، باز ادعا داری من بر آدم تفضل دارم، از عالینم؟!! کجا تو از عالینی؟ تو که اصلا در متن حدی! در ماهیتی، تو محدودی که! أأستکبرتَ سجده نکردی، أم کُنتَ مِنَ العالین؟ این عالین را اگر بخواهی از علو، از کسی که بیخود برای خودش علوّ درست می کند، مقام درست می کند بگیرید، این که تقریبا می شود حالت استکباری، و تکرار قضیه است! چون کسی که استکبار می ورزد خود را برتر می بیند و از سجده امتناع می کند. آنجا در مقام مهیّمین، دال نجنبنه!

هر کسی می خواهد راحت بشود آقا، و دیگر از همۀ قید و بندها در بیاید، فرمودند در منزل «سِراح» باشید که دیگر در منزل سراح، دال نجنبنه، خبری نیست که نیست.

ادامۀ درس: «تن به جان جنبد نمی بینی تو جان           لیک از جنبیدن تن جان بدان»

به ظاهر می بینی تن در حرکت است، روح را نمی بینی، نفس را نمی بینی، اما نخیر، برو بالاتر، بگو یکپارچه می بینم نفس در حرکت است که با هر جنبنده جنباننده ای است: «مَا مِن دآبَّةٍ إلا هُوَ آخِذٌ بِناصیَتِها»، هُوَ، هُوَ، هُوَ، هُوَ آخِذٌ بناصِیَتِها، هیچ جنبنده ای! از سنگ و چوب، از آفتاب و ماه، از زمین و آسمان، از انسان و حیوان، هیچ جنبنده ای نیست مگر اینکه هُوَ‌ آخِذٌ بناصِیَتِها.

خوب اجازه بفرمایید، فکر بفرمایید برای جلسۀ بعد.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs  

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

98/1/8


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان - امینی

    با سلام و خسته نباشید
    می خواستم از صمیم قلب از زحماتی که در راستای پیاده کردن فایل های شرح معرفت نفس حضرت استاد می کشید تشکر کنم.
    انشاءالله خدا بر توفیقات شما در این راستا بیفزاید که ما هم همچنان بهره مند شویم.

  • مهمان - عسگرشبان

    سلام علیکم خدمت مدیر محترم سایت ببخشید ادامه دروس کی در سایت گذاشته خواهد شد

  • مهمان - عسگرشبان

    سلام علیکم خدمت مدیر محترم سایت مشکات ببخشید ادامه دروس کی در سایت گذاشته میشود


    سلام علیکم و عرض ادب و احترام خدمت شما کاربر گرامی
    و با عرض پوزش بخاطر وقفه ای که در بارگزاری دروس پیش آمد. ان شاءالله به برکت دعای خیرتان طی یک ماه آینده مجددا بارگزاری دروس شروع خواهد شد.
    موفق باشید

    آخرین بار در تاریخ حدود 1 هفته قبل توسط Super User ویرایش شد
  • مهمان - ضرغام خسروي

    با سلام و احترام
    با عرض تشكر بابت به اشتراك گذاشتن جلسات مختلف شرح دروس معرفت نفس استاد گرانقدر كه مطالب مربوطه بسيار مفيد مي باشد. مشتاقانه منتظر ادامه جلسات هستيم. با تشكر