بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 141 (درس سی و سوم)

 

درس سی و سوم: «از گفتگوهای گذشته این نتیجه حاصل شد که باید ناقصِ متحرکِ به سوی کمال را مُخرجی باشد تا وی را از نقص به کمال رساند».

این اصل را که بارها به محضرتان تقدیم داشتیم که هر ناقصی در مسیرِ حرکت استکمالی به سوی کمال است و تمام موجوداتِ ظاهری عالَم ماده هم هر چه را که ادراک می کنیم، همۀ اینها موجوداتِ ناقصی هستند که نسبت به کمالاتِ بیش از سعۀ وجودی شان، نقص دارند و لذا حرکت استکمالی دارند که تا به طرفِ کمال خودشان بروند و آنچه را که ندارند به دست بیاورند. فقط عرض کردم چندین بار، که بعد به عرضتان ان شاءالله می رسانیم که یک بحثش تا اینجا گرچه هنوز خیلی حرف حرکت طلب دارید، رسالۀ کتاب شریف «گشتی در حرکت» ان شاءالله منتظر شماست، بسیار کتاب، سنگین و خیلی شریف است و آنجا به لطف خدا آن بحث را می گذرانید که تمامِ موجوداتِ اینجا، همه دارند از نقص به سوی کمال می روند، چطور از نقص به سوی کمال می روند که می بینیم الان بهار که شده، تمام سبزه ها، بوته ها، گیاهان، درختان، به طور کلی نباتات همه دارند رشد می کنند و وقتی که پاییز شده می بینیم تمام گیاهان همه دارند از سرسبزی می افتند و حال اینکه شما می فرمایید تمام موجوداتِ نشئۀ طبیعت، همه دارند از نقص به سوی کمال می روند و همه هم در حرکت استکمالی اند و حال اینکه این همه را می بینیم که دارند از کمال به سوی نقص می روند! ظاهر قضیه؛ همۀ بوته ها می پوسند، خشک می شوند و درخت ها پیر می شوند، بدن حیوانات پیر می شود، حالا تا آن موقعی که در جوانی هست و دارد رشد می کند رو به رشد است، اما این همه حیوانات پیر می شوند بدنشان رو به ضعف می رود. ما انسان ها بدنمان تا یک حدی رو به رشد می رود، از آن به بعد رو به ضعف می رود، و هکذا. اِشکال خیلی در سطح وسیع مطرح است که پس تمام موجوداتِ عالمِ ماده، همه به حرکت استکمالی در راه تکاملِ به رسیدن به کمال اند. این همه را می بینیم که پاییز شده، همه از کمالی که دارند سقوط می کنند!

حالا درختی که سبزه است با کمال است یا درختی که سرسبزی و طراوتش را از دست داده است؟ درختی که بار دارد با کمال است یا درختی که بارش را ریخته است؟ و انسان بدنش موقعی که رشد می کند این کمال است یا از سنّ چهل، پنجاه به بعد که رو به افول و ضحول و پیری دارد می رود و رو به کلال و ضعف می رود این کمال است؟ معلوم است که اینها کمال نیست. خوب اگر این است که این همه موجودات دارند از کمال به صورت نقص می روند که!! چطور می فرمایید تمام دارند از نقص به سوی کمال می روند؟!

این اِشکال الان در ابتدای امر مقداری ذهن شما را سنگینی می دهد و خسته تان می کند، اما اجازه باید بفرمایید که تا کم کم پیش برویم و بهانه ای بگیریم و مقداری حرفِ «حرکت جوهری» پیاده بشود تا ببینیم که این اِشکال دفع می شود؟ از راه حرکت جوهری اصلا اشکال، اشکال نیست و باز هم حرکت است و باز هم استکمال است. همان موقعی هم که این درخت رو به طرف ضعف هم دارد به ظاهر می رود که الان می بینیم برگ هایش را که ریخته و پیر شده، دارد می پوسد و .... ، همینجایش هم ایشان رو به تکامل است، منتها یعنی چه، اجازه بفرمایید که ان شاءالله به وقتش به عرض می رسانیم، وگرنه اگر رو به ضعف باشد این لازمه اش است که حرکت قههرایی پیش بیاید، یعنی موجودی از نقص برسد به کمال و دوباره از آن کمالِ رسیده برگردد به نقص قبلی! از آن کمالی که از نقص به آن رسیده بود دوباره عود کند؛ قهقرا، پَس پَسَکی برود! مثل یک سربازی که با قدم به سوی جلو حرکت کند بیاید جلو، بعد دوباره بهش دستور عقب گرد بدهند و پَس پَسَکی به او بگویند که برو نقطۀ اول خودت بایست که بشود سیر قهقرا، که اصلا سیر قهقرا آیا در نظام هستی داریم یا نه؟ ظاهر قضیه این است که آدم زود تأیید می کند که بله داریم! این درخت از بهار تا پاییز رشد می کند و دوباره از پاییز باز می گردد به همان سیر قبلی و ضعف قبلیِ خودش. این میوه رشد می کند و دوباره این میوه تا موقعی که در رشد است این سیر تکاملی اش است، به محض اینکه باغبان او را چید و آمده الان تبدیل شده، دیگر از آن سیرش افتاده مثلا. این گیاه رشد کرده آمده بالا، این تکاملش است، الان خشک گرفته دوباره، این برگشتش پَس پَسکی مثلا باز به طرف آن اول رفتن است و دوباره بخواهد سرسبز بشود باز نیازمند به رشد است که دیگر نمی تواند برگردد همان سرسبزی قبلی خودش را به عینه به دست بیاورد. پس آنچه را که داشت دارد از دست می دهد. آن وقت اگر این طور باشد، این اشکال را الان دارم به این جهت در ذهن شما القاء می کنم که این که می فرمایید، پس تمام موجودات ناقص اند و متحرک به سوی کمال اند و مُخرج می خواهند، این مُخرج، آن موجود مجرد عقلی، تا آن ایامی که در  حال استکمال اند (که حالا بعدها اسم این مُخرج را می گذاریم که چه نحوه وجود باید باشد، گویا قبلا هم داشتیم)، باید این مخرج یک حقیقتی باشد که حاکم بر این موجود باشد و اوصافی را که آن مخرج دارد، این موجود نداشته باشد و ایشان از اوصاف و کمالاتِ خویش به ایشان افاضه بفرماید؛ وگرنه نمی شود که یک موجودی مخرِج ناقص از نقص به کمال باشد که بیاید ناقص را از نقص به سوی کمال ببرد، مثل معلم که بیاید شاگرد ناقص را از نقصِ جهل به سوی کمال علم ببرد ولی خودش آن علم را نداشته باشد! این که نمی شود! و لذا باید موجود مخرج این باشد.

اگر برگردیم بگوییم که خوب حالا این موجود مخرج تا آن ایامی که این موجودات در حال تکامل به سوی کمال اند و سیر استکمالی دارند، ایشان مخرج اینها از نقص به سوی کمال هست و موقعی که اینها سیر نزولی پیدا کردند و دارند سقوط می کنند دیگر این مخرج، این موجود مجرد عقلی، فعلا دست از کار بردارد و بگوید این درخت الان پاییز شده، برگ هایش ریخته شده، برگ ریزان است، خشک شده، به یک تعبیری به ظاهر نگاه می کنیم می فرمایی خشک است، فعلا آن طراوت بهار را ندارد، پس الان مخرج نسبت به این درخت هیچ کار ندارد! آن موجودی که می خواهد او را به کمال برساند، پس فعلا کاری به او ندارد! کأنه کار مخرج تعطیل شده است! و این همه نباتات همینطور، و این همه حیوانات همینطور، این همه بدن انسان ها همینطور! کم هم نیست مورد! الان این اشکال خیلی وسیع است! آن وقت از آن طرف باز می گوییم یکی از اوصاف آن مخرجِ نفوس یا ناقصین از نقص به کمال این است که آن، دم به دم در حال افاضه است. خوب حالا اگر او دم به دم در حال افاضه هست، ایشان به چه کسی افاضه کند؟ افاضه کند به این درخت و حال اینکه این درخت الان که پاییز است که نمی شود میوه و بار بیاورد که! در زمستان و یخ و سرما که نمی تواند بار بیاورد! آن به او افاضه می کند یعنی چه؟ افاضه می کند چی را مثلا؟ کمالاتی را که ندارد به او افاضه می کند؟ این که الان قابلیت برای اخذ کمال را ندارد! این اشکالات پیش می آید. حرف است دیگر! بالاخره وادی علم است و باید این حرف ها حل بشود، منتها آن اصل را محضرتان عرض کردیم داشته باشید که تمامِ آنچه را مشاهده می فرمایید، تمام، مطلقا دارند به سوی کمال می روند. فقط این یک اشکال می ماند که پس این همه که به کمال اندازۀ خودشان رسیدند، دوباره دارند از آن کمال، کأن ما می بینیم، برمی گردند! این اشکال را چه می کنید؟ به یک تعبیری، سیر قهقرا؟!

جوابش این است که ان شاءالله بر اساسِ حرکت جوهری این یک اشکال رفع است؛ آنجایی را که ما خیال می کنیم این موجود دارد از کمال به سوی ضعف می رود، این گیاه از سرسبزی دارد به سوی ضعف می رود، از کمال به سوی نقص می رود، این اینطوری نیست، این را ما خیال می کنیم. چرا حالا اینطوری نیست، برداشت که ظاهرا درست است؟ ان شاءالله در بحث حرکت جوهری؛ اصل ششم رسالۀ انسان در عرف عرفان این مطلب را حضرت آقا مطرح فرمود، بعد آنجا فرمودند که در کتاب «گشتی در حرکت» جوابش را دادیم و در کتاب گشتی در حرکت با ادلۀ اثباتیِ حرکت جوهری که حرکت جوهری حق است، این اشکال دفع می شود. وقتی اشکال دفع شد، آن اصل سر جایش باقی و برقرار است؛ آن اصل این است که «تمام آنچه را که در نشئۀ طبیعت است همه دارند از نقص به سوی کمال می روند». اشکال که دفع شده، اصل سر جایش باقی است. از نقص به سوی کمال می روند، خوب خودشان که کمال را ندارند که خودشان به خودشان بدهند! وگرنه اگر خودشان بخواهند به خودشان کمال بدهند دیگر معنا ندارد موجودی که خودش کمال را دارد باز ناقص باشد که! خوب دارد دیگر! کمال را دارد، باز به خودش بدهد که خودش را به کمال برساند، این که تقدم شیء علی نفسه است که! این لازمه اش این است که یک شیئی بر خودش مقدم باشد، بر کمال خودش مقدم باشد و وانگهی تحصیل حاصل است. یک چیزی را که شیء خودش دارد خوب دارد دیگر! دوباره باز برود این چیز را تحصیل بفرماید، آن هم تازه از چه کسی تحصیل کند؟ باز از خودش تحصیل کند، این که نمی شود! اتحاد بین معلِّم و متعلِّم پیش می آید، اتحاد بین محصِّل و متحصِّل پیش می آید که تحصُّل دهنده و کمال دهنده که مکمّل است با ناقص و متکمِّل که کمال گیرنده است، اینها یکی بشوند؛ گیرندۀ کمال کیست؟ خود این شیء است. چه کسی به او کمال را می دهد؟ خودش به خودش می دهد! آخر خودش به خودش بدهد که معنا ندارد! محال پیش می آید.

پس قهرا یک موجودی می خواهد که به او کمال را بدهد، منتها بارها به عرض رساندیم که این کلمات و الفاظ رهزنمان نشود! که این ناقص جدا و مثلا بگوییم این زمین و آن آسمان و آن آفتاب و این همه ناقص، و یک موجودی داریم به نام موجود مُخرج که می آید اینها را از نقص خارج می کند و به سوی کمال می برد! الان الفاظ همه، وحدت عددی را می گوید؛ آن موجود کیست؟ آن موجود یک موجود عقلانی است، مجرد است، به یک تعبیری موجودی است که خودش مثل این موجودهای ناقص، ناقص نیست، خودش کامل است، برای اینکه تا کامل نباشد که مکمل نمی تواند باشد که! اگر خودش دوباره ناقص باشد معنا ندارد که یک موجودی، خودش نقص دارد بعد برود نقص دیگری را برطرف بفرماید! پس آن موجود کامل است. خوب، آن موجود کامل است، مادی است یا غیر مادی؟ اگر ماده داشته باشد که ماده دال بر نقص است، پس باز می شود ناقص و حال اینکه او باید کامل باشد تا ناقص را کامل کند. پس چیست؟ آن موجود باید غیر مادی باشد. غیر مادی باشد یعنی موجود مجرد باشد. آن وقت موجود مجرد باشد الان به ظاهر در این نظامِ ظاهری عالَم هر چه الان بگردید مجرد پیدا می کنید؟ بالاخره یا کرۀ زمین است یا انسان ها، یا حیوانات یا سنگ ها، چوب ها، آب ها، دریاها، ابرها، بالا هم کرات آسمانی، همه سیارات، ثوابت و ... ، و بین اینها ما موجود مجرد عقلی پیدا نکردیم که! چه کسی در کار است؟ کیست؟ آسمان می بارد، زمین می رویاند، ابر باران می دهد، زمین گیاه را می رویاند، دیگر باز دست موجود عقلی باعث است که آن ابر به کمال می رسد، این گیاه به کمال می رسد. این زمین می رویاند او می رویاند، آن ابر نازل می کند او نازل می کند، از ابر او باران را تنزل می دهد، او تنزل می دهد آن را، باید از کجا پیدا کنیم آن موجود مخرج را؟ الان بوی وحدت عددی می آید، اما الحمدلله که ان شاءالله هم حرف شنیده اید، هم پله به پله. عزیزانی هم که تازه تشریف آورده اند عجله نفرمایند، باید خیلی حرف هنوز پیاده بشود.

ادامۀ درس: «و نیز از بحث و فحص های قبل دانسته شد که انسان هر چه داناتر می شود آثارِ وجودیِ او بیشتر و قوی تر می گردد و مشابهت او به اصلی که علم است شدیدتر می گردد».

حالا به یک معنا آن اصل و آن مبدأ را گاهی می فرمایید خدا، گاهی می فرمایید علم، بفرمایید! بفرمایید علم! و هر کس هر چه می آموزد به آن علم نزدیک تر می شود، به آن دانایی محض دارد قرب پیدا می کند. و لذا علم موجب قرب متعلّم به سوی حقیقت علم است، به سوی آن مبدأیی که عین علم است، عین حیات است، عین شعور است، عین اراده است، عین اوصاف کمالیه است. در درس یازدهم یا ... بود که فرمودید اگر به فرض ما یک وجود و یک هستی ای داشته باشیم که این وجود و هستی، «وجودِ مطلق» و «مطلقِ وجود» باشد، هر دو لفظ را آورده که آن را وارد بحثش نشدیم و به عرض محضر تقدیم داشتیم که این یکی برای شما (صفحۀ 30 بود)، طلب شما باشد: «اگر به فرض موجودی باشد که واجد کمال جمیع هستی ها باشد یعنی خودْ (آن وجود)، مطلقِ وجودات و وجودِ مطلق باشد»، آیا باز هم حرکت در آن راه دارد؟ حرکت استکمالی؟ فرمودید نه؛ چون حرکت استکمالی برای آن موجودی است که نقص دارد، کمالی را ندارد یا کمالاتی را ندارد و به راه می افتد تا کمالات را به دست بیاورد. این را می گوید حرکت. اما این موجود، فرض قضیه این است که وجودِ مطلق است و مطلق وجودات است. آنجا را از شما عذرخواهی کردیم و اجازه خواستیم که اجازه بفرمایید که در برویم. بعد بحث سنگینی پیش می آید در همین دو کلمه که آقا به عنایت، اینجا مطلق وجودات و وجود مطلق را پیش آورد که موضوع بحث فلسفه «وجود مطلق» است و موضوع شریف علم عرفان، «مطلق وجود» است و این خیلی حرف می خواهد.

بارها به عرض رساندیم که کتاب به ظاهر خیلی ساده است، اما کلمات و عبارات، اینها همه عمق دارد و خیلی حرف می خواهد که حالا ان شاءالله به عرضتان می رسانیم.

خوب، حالا مبدأ ما یک چنین مبدأیی است؛ مبدأ کیست؟ اصل کیست؟ اصل، مطلقِ وجودات است و اصل، وجودِ مطلق است که این وجودِ مطلق، علمِ مطلق است. بعد به لطف خدا که گویا در همین درس اول بود (اینها را داشته باشید که ارتباط یافتنِ حقایق و مطالب به همدیگر، خیلی مسئله است!)

خوب، پایان درس اول فرمودید که انسانِ نادان محکوم دانا و تابع اوست. الان اینجا در ابتدای درس سی و سوم می فرمایید هر چه انسان داناتر و عالم تر می شود به مبدأیی که علم است نزدیک تر می شود. پس انسانی که نادان است چون به طرف کمالِ علم در حرکت نیست از مبدأ دور است. کدام موجود از کدام موجود شریف تر است؟ هر موجودی که به مبدأ نزدیک تر است آن موجود اشرف است. لذا در حدیث اول اصول کافی می فرمایید که عقل اشرف مخلوقات است. چرا؟ چون عقل مقرب ترین حقیقت است به حقیقت علم و وجود (عقل به آن معنایی که پیش می آید). اینجا انسان دانا چون هر چه علم پیدا بشود به مبدأ نزدیک تر می شود و هر چه از علم دورتر باشد از مبدأ دورتر است، پس انسانِ نادان محکوم دانا و تابعِ اوست. این یک پله.

ادامۀ درس: «و در حقیقت ...»

این عبارت الان در درس سی و سه خوب دارد خودش را نشان می دهد که:

ادامۀ درس: «و در حقیقت دانش است که محور جمیعِ محاسن است».

مَحاسن جمع حُسن، مثل مَشایِن جمع شِین، شِین یعنی پلیدی، دوری.

آنجا آقا دارند که «حقّی که وجود مطلق است از جمیع مَشاین حدود، منزّه». مَشاین جمع شین، شِین آن بی آبرویی و پستی است. و لذا وجود مطلق از تمام شِین ها و پستی ها منزه است. اینجا هم مَحاسن جمع حُسن است.

پس در حقیقت دانش است که محور جمیعِ محاسن است، جمیع حُسن ها.

آنجا در درس سی و یکم صفحۀ 87 فرمودید که اسکندر از استاد خود ارسطو صد و پانزده مسئله پرسیده است، از آن جمله گوید:

گفتم معدنِ ما از کجاست؟

ببینید سؤال چقدر سنگین است، چقدر شریف است، بارک الله. استاد را به حرف در آورده است. معدنِ ما از کجاست؟ خیلی حرف است؛ معدِن، مبدأ، آن خزینه، آن مخزِن ما چیست؟ از کجا اینطوری آمدیم، گفت از آنجا که آمدیم. آن می شود معدِن.

خیلی خوب.

گفتم از کجا آمدیم؟ گفت از آنجا که اول کار، ابتدا! الان ابتدا را دیگر ابتدای زمانی معنا نمی فرمایید. این حرف ها دیگر از شما گذشته! این حرف ها را نباید بزنید.

گفتم به چه می دانیم که از کجا آمدیم؟

خوب، خوب، خیلی خوب. ببینید باز می خواهیم از ابتدا را هم تشخیص دهیم. می گوید به چه دانیم؟ یعنی حرف «دانش» مطرح است.

گفتم به چه دانیم که از کجا آمدیم؟ گفت زیرا که چون علم می آموزیم پیشتر می رویم.

خود متن سؤال در جواب آمده است. سؤال این است که به چه دانیم که از کجا آمدیم؟ دیگر در جواب نفرمود که به علم بدانیم که از کجا آمدیم. اصلا بلافاصله جناب استادش ارسطو فرمود که زیرا که چون علم می آموزیم پیشتر می رویم، وگرنه باید جواب اینطوری بود: گفتم به چه دانیم که از کجا آمدیم؟ گفت به علم! بعد مثلا سؤال کنیم که چرا به علم؟ بگوییم که زیرا چون علم می آموزیم پیشتر می رویم.

چون شاگرد، شاگرد زبان فهم بود طوری سؤال را مطرح کرد که خوب به او کد داده و حرف پیاده کرده است. لذا محور جمیع محاسن علم است. این یک حقیقت.

خوب آنجا هم چه فرمودید: در حقیقت دانش است که محور جمیع محاسن هست، خود علم! عبارت خیلی شریف است. اینجا هم چه فرمود جناب ارسطو به اسکندر؟ فرمود هر چه علم می آموزی به آنجا نزدیک تر می شوی. آن چیست که به او نزدیک تر می شویم؟ آن محور جمیع محاسن است، آن موجود اشرفی است که در رتبه فزون تر از همه است و هر کس می خواهد از همه به سوی او برود، یعنی از همه به سوی «علم» برود. خوب، اینجا هم در درس سی و سه به عنوان نتیجۀ درس های قبل فرمودید انسان هر چه داناتر می شود آثار وجودی او بیشتر و قوی تر می گردد و مشابهتِ او به اصلی که علم است شدیدتر می گردد و می شود شبیه اله، شبیه علم، شبه علم می شود. علم مطلق چیست؟ خدا. خدا وجود مطلق است، مطلق وجود است، یعنی هم موضوعِ فلسفه خداست و هم موضوع عرفان خداست، هم موضوع قرآن خداست، چون اولین حرفی که در قرآن از او پیش آمده این است که بخوان به اسم «الله». موضوع قرآن خداست، الله و خداست دارد خدایی می کند. از اینجا دیگر الف دنباله پیدا کرده، یعنی از الفِ الله. الف دنباله پیدا کرده است.

خوب، حالا که گفتی بسم الله الرحمن الرحیم، بالاخره باید بفرمایی الحمدلله رب العالمین، باید بگویی الرحمن الرحیم و دیگر ادامه پیدا کرده است. مگر اینکه از همان اول الف را نگوید. الف را که گفته، الف دنباله دارد و تا به سینِ ناس نرسد ول کن قضیه نیست، می گوید هست، همینطور هست، دائما در آمد و شدیم. الف دنباله دارد، موضوع قرآن الله (خدا) است، موضوع فلسفه وجود مطلق است، موجود مطلق است. موضوع عرفان، مطلق وجود و وجود مطلق است و مطلق موجود و وجودِ مطلق یعنی همان الله است و موضوع قرآن هم که خداست. لذا عرفان و قرآن و برهان از هم جدایی ندارند. حالا اینها الان همه چاشنی قضیه است تا ان شاءالله به بار بنشیند و حرف پیاده بشود. این یک مرحله.

ادامۀ درس: «و دانستی که مُخرج ناقص به کمال، خود باید واجد آن کمال باشد».

که از خارج به عرض رساندیم که اگر نداشته باشد که چطور می تواند بیاید اینها را از نقص خارج کند و به کمال برساند. این مطالبی را که قبلا گفتیم. حالا عزیز من می خواهیم به چند وصف از اوصافِ مخرج نفس و نفوس از نقص به کمال اشاره کنیم (که در ذهن داشتم این اوصاف را قبلا گفتیم یا نه. نخیر قبلا حرفش به آن صورت پپش نیامده و الان دارد جدیدا پیش می آید)؛ که این که می خواهد ما را از نقص به کمال برسد و عالم طبیعت را از نقص به کمال برساند، این چه اوصافی دارد و چطوری او را بشناسیم؟ به چه کمالی؟

ادامۀ درس: «اکنون می گوییم که آن مخرج علاوه بر اینکه خود صاحب آن کمال است باید مسلِّط و قاهر بر آن ناقص نیز باشد و با وی یک نحو ارتباط داشته باشد تا بتواند وی را به فعلیت برساند و ناقص هم باید منقاد او باشد تا در سایه انقیاد و متابعت به کامل به کمال برسد».

الان رفتن نفوس از نقص به کمال دارد در این درس خودش را نشان می دهد. عزیزان من، سروران من، این درس ها خیلی شریف است، خیلی عظمت دارد. الان دارید شرح اسماءالله را می خوانید، دو اسم از اسماءالله الان دارد خودش را نشان می دهد. بعد می فرمایید که «هو الواحد القهار»، که الان قهّار و قهر و قاهر دارد خودش را نشان می دهد، و خداوند محیط است به همه، مسلِّط بر همه هست، الان دارد این دو تا وصفِ مسلِّط و قاهر خودش را نشان می دهد. بعد می بینیم که پس تمام این استاد و دانشگاه و کتاب و درس و بحث و مطالعه و اینها هیچ کدام اینها در حقیقت مُخرجِ من و شما از نقص به کمال نیستند، اینها همه علت معده اند، اینها زمینه سازی می فرمایند که به محض اینکه زمینه آماده شده و جان محصِّل و جان موجود ناقص، آماده شد برای پذیرایی کمال، آن موجود مخرج مسلِّط قاهرِ وجودی بر این ناقص، کمال را بر جان او القا کند. مسلِّط در اینجا یعنی چه؟ قاهر یعنی چه؟ حالا اجازه بفرمایید پله به پله.

ادامه درس: «اکنون گوییم که آن مخرج علاوه بر اینکه خود صاحب آن کمال است باید مسلِّط و قاهر بر ناقص نیز باشد».

اگر بخواهد آن مُخرج خودش کمال را نداشته باشد که نمی تواند به دیگری بدهد، پس باید خودش کمال را داشته باشد. به صرف اینکه یک موجودی کمالی را داراست نمی توانیم بگوییم این کمال را به دیگری بدهد. این اندازه نیست. اینجا آن لفظ کامل مکمل می خواهد خودش را نشان دهد. هر موجود کاملی، مکمّل نیست، هر عارف کاملی مکمل نیست، آن عارفی کامل مکمل است که دو تا صفت را داشته باشد؛ یک: کمال را فی نفسه خودش دارا باشد تا بشود اسمِ او را بگذاری کامل، دو: سیطرۀ وجودی بر ناقص داشته باشد، قهر وجودی بر ناقص داشته باشد که تا بتواند مکمل ناقص باشد وگرنه اگر این موجود و این مُخرج کامل باشد به این معنا که کمالی را که می خواهد به دیگری بدهد کمال را دارد، اما سلطنت وجودی بر ناقص نداشته باشد، قهر وجودی بر ناقص نداشته باشد، پس این مخرج صاحب کمال که اسمش کامل است، ایشان مکمل این ناقص نمی تواند باشد، کجا می تواند مکملش باشد؟ موقعی که دو تا صفت قهر و سلطنت بر این موجود ناقص را این کامل داشته باشد. لذا می گویند فلانی عارفِ کامل مکمّل هست، این برمی گردد به آن بحث های اسفار اربعه که شخص از خلق به سوی حق سفر می کند، خوب این مربوط به ذاتش است؛ در اوصاف کمالیۀ حق باز سفر می کند از حق به حق، از ذاتِ حق به اوصاف حق، به کمالاتِ حق، به افعال حق. این می شود سفر دوم. اینجا می شود کامل. اینجا این عارف کامل می شود، اما عارف کامل شده به محض کمالش کافی است در اینکه بگوییم این عارف مکمل دیگران است؟ نخیر، باید سفر سوم بفرماید. سفر سوم چیست؟ سفر حق به سوی خلق، این سفرش سفر تسلطی است، یعنی این آقای عارف حالا که کمالات الهیه را گیر آورده، به مقام ولایت که می رسد از طریق ولایت تسلط پیدا می کند و به تعبیری دست تصرف پیدا می کند در ماسوی الله. آن وقت این عارف حالا می رسد به مقام مکمّل، چون قهرِ وجودی و سعۀ وجودی پیدا کرده است.خوب مخرج علاوه از اینکه خود صاحب آن کمال است که می خواهد این کمال را به ناقص بدهد باید مسلِّط و قاهر بر ناقص نیز باشد، و الا اگر بر حقیقتِ ناقص سیطرۀ وجودی نداشته باشد کمالی را که دارد به او نمی تواند بدهد.

خوب اینجا می خواهیم یک دقتی را و یک عنایتی را لطف بفرمایید. ببینید این که مثل مسئلۀ نشئۀ طبیعت که نیست که بگوییم آقا من این کتاب را دارم، این کتاب را می گیرم به شما می دهم. پس این آقای دهنده می شود مخرج و می شود کامل. یعنی چه؟ یعنی این شیئی را که من ندارم او دارد. بعد علاوه از اینکه کامل است، مکمل هم هست، یعنی چه؟ یعنی من ای را که این کتاب را نداشتم، به من داد، من هم دارا شدم. پس من هم به کمال دارایی این کتاب رسیده ام. این کمالِ دارایی را که منِ ناقص الان تکمیل شدم و کمالِ نداشته را دارا شدم، در این تکمیل من، چه کسی من را تکمیل کرده است؟ این کسی که این کتاب را داشت و به من دارد مرا تکمیل کرد.

اینجا وحدت، وحدت عددی است، اینجا وحدت به این معناست که دهنده این شخص است، کتاب به عنوان کمال است، گیرنده آن شخصی است که این کتاب را نداشت و این دهنده مثلا دو جلد از این کتاب را داشت و یک جلد را به ایشان داده و ایشان را از نقصِ نداری کتاب به کمالِ دارایی کتاب تکمیل کرد. پس این دهنده می شود مکمل آن گیرنده. اینجا کامل و مکمل می شود به این معنا. الان از این طرف داریم در نشئۀ طبیعت مثال می زنیم، اما ببینیم آنجا هم اینطوری است؟ اینکه الان فرض، من و شما رفته بودیم مدرسه و یاد گرفتیم دو دو تا چهار تا، و این هم الان که در ذهن مبارکتان از کتاب ها خوانده اید، معارف می دانید، علوم دارید و ... ، اینها را آن حقیقتی که به شما داده است قرار شد که آن حقیقت، یک: خودش دارا باشد و دو: مسلِّط و قاهر بر من و تو هم باشد. وصف تسلط و قهر از آن دهنده نسبت به ذات گیرنده است. وصف قهر و سلطنت الان در این عبارت از آقای مکمل و مخرج نفس از نقص به کمال، نسبت به ذات گیرنده و ناقص است و این است که وحدت عددی رد می شود! چرا؟ برای اینکه خودِ آن دهنده تنزل پیدا می کند در رتبۀ مادون قرار می گیرد، در ذات این گیرنده؛ آن وقت در این صورت می شود گفت که آن دهنده بر این گیرندۀ ناقص، مسلّط است، سلطنت وجودی دارد، قهر وجودی دارد؛ وگرنه اینطوری نباشد که بگوییم بله این عالَم مثال و این آقای دهنده! این عالَم عقل و این موجود عقلی که این پلۀ بالا ایستاده و این کتاب را از آن بالاتر از خدا بگیرد و بعد به این آقای انسانی که در این پلۀ پایین تر ایستاده بدهد! بعد بگوییم آقا آن موجودِ قاهرِ بر این موجود و مسلِّط بر این موجود است، به این معنا که ایشان پایین است و این کتاب و این کمال در این پایین در پله ای که در این رتبه ایشان هست پیدا نمی شود! و این کمال در یک رتبۀ بالاتر است و چون این آقا در آن رتبۀ بالاتر هست، ایشان آن کمال را از آن رتبۀ بالاتر می گیرد و به مرتبۀ پایین تر می دهد و این می شود سلطنت!‍ این سلطنت نیست! ببینید این، سلطنت نیست که!‍ این، دادن کمال است. ما می خواهیم بگوییم که این موجود عقلی به یک تعبیری قبل از (قبلِ ذاتی) اینکه این کمال را به این ناقص بدهد باید نسبت به ناقص دو تا صفت را داشته باشد که یک صفت مربوط به خودش است و یک وصف او برگشتش به ناقص است که چیست؟ این است که این موجودِ مخرج، خودش کمال را داشته باشد، این وصف، که می شود وجود کمال، واجد کمال، دارای کمال، و این مربوط به ذاتش است! و نه اینکه بگوییم این کمال را به او بدهد، نه! می خواهد اگر به او بدهد باید نسبت به این ناقص، مسلِّط باشد، نسبت به ناقص مسلِّط باشد و قاهر باشد که می گوییم خداوند بر همه چیز غالب است، بر همۀ اشیاء قاهر است، بر همۀ اشیاء مسلِّط است. این سلطنتِ نظام هستی مال اوست، او سلطان است، این سلطنتِ موجودِ کاملِ مکمل نسبت به ذاتِ ناقص است! خوب حالا نسبت به ذاتش است یعنی چه؟ یعنی این که موجود مرتبۀ مافوق، خودش تنزل می کند در مرتبۀ وجودی ذاتِ ناقص قرار می گیرد و قهرا آن کمالی را که خودش داشت آن کمال و دارایی او در متن ذات ناقص قرار می گیرد. و لذا ناقص و کامل با هم اتحاد وجودی دارند که هر چه انسان از این نقص می رود بالاتر، در رتبۀ کامل قرار می گیرد. این یک مرتبۀ حرف است.

مرتبۀ دیگر حرف این است که چون آقای کامل تنزل می کند و در رتبۀ ناقص قرار می گیرد و کامل، کمال را دارد که در رتبۀ ناقص است، این ناقص با آمدنِ آن کامل و کمالِ کامل، سعۀ وجودی پیدا می کند. وقتی سعۀ وجودی پیدا کرد دیگر نقص می رود و ناقص تبدیل به کامل می شود. این را می فرمایید «اشتدادِ جوهری نفس»، این می شود ارتقاء وجودی نفس. این را تعبیر می کنیم به ارتقاء.

حالا به عنوان یک مثال بخواهیم خیلی مثال بزنیم؛ آن مثال این است که رنگ داریم در رتبۀ بالاتر، آب داریم در رتبۀ پایین تر. این آب این رنگ کذایی را ندارد. این رنگ باید به این آب رنگ را بدهد، اما رنگ را بدهد نه اینکه جدا! لازمه اش این است که این رنگ از آن رتبۀ بالاتر بیاید خودش را در مرتبۀ ذاتِ آب تخلُّل بدهد. بعد آن صفت و کمالِ رنگ او که الان عینِ ذاتِ این رنگ بود و این رنگ تنزل یافت و عینِ این آب شده، این آب بشود عینِ آن رنگ و عین آن موجود عقلی، که وحدت عددی پیش نمی آید.

حالا اینها را داشته باشید. الان دو تا لفظِ مسلِّط و قاهر را داشته باشید، بعد می فرمایید «إنَّ اللهَ بِکلِّ شَیءٍ مُحیط» یعنی چه! «إنَّ اللهَ بِکلِّ شَیءٍ قَدیر» یعنی چه! «إنُّ اللهَ بِکلِّ شَی ءٍ علیم» یعنی چه! و همینطور بروید بالاتر. خوب حالا که این است این معلمی که الان دارد به ما علم را یاد می دهد، آیا این معلم، مُخرج نفس ما از نقص به کمال نیست؟ نخیر! چرا؟ برای اینکه مخرج باید مسلِّط بر گیرنده باشد، چه بسا از شاگردانی که به مراتب از استادشان بالاتر رفتند! این چه دهنده و چه مخرجی است که بیاید بدهد به دیگری، بعد دیگری برود بالا و خود ایشان در پایین بماند!! این معنا ندارد. حالا این را که دارید، بفرمایید:

«مخرج علاوه بر اینکه خود صاحب آن کمال است باید مسلِّط و قاهر بر آن ناقص نیز باشد»؛ الان صفت تسلط و سلطنت و صفت قهرِ آقای مخرج، نسبت به ذات ناقص است نه نسبت به نقص او. نسبت به خود ناقص است یعنی نسبت به ذات او باید مسلِّط باشد.

ادامۀ درس: «و با وی یک نحو ارتباط داشته باشد».

این ارتباط را الان چه معنا می کنید؟ به اینکه آن موجود کامل، خودش را تنزل می دهد در مرتبۀ ذات ناقص قرار می گیرد. وقتی در مرتبۀ ذات او قرار گرفت ارتباط می شود چی آقا؟ نحوۀ ارتباط؟ وقتی که جلوتر رفتیم در کتاب اتحاد عاقل و معقول می گوییم این نحوۀ ارتباط، اتحاد مُخرج و ناقص است، مخرج با ناقص متحد می شود. خوب، چون که موجود مخرج، قهر و سلطنت بر ناقص دارد، نقصِ ناقص در آن مخرج اثر نمی کند، اما کمالِ مخرج در ذاتِ ناقص اثر می کند، چون که آن، مافوق است و رتبۀ وجودی، قوی تر است و این ناقص است. لذا وقتی موجودِ ناقص در رتبۀ ذات او، آن مخرج آمد قرار گرفت، این آقای ناقص از نقص در می آید و به کمال می رسد. «در می آید» را آدم خیال می کند ایشان را یک پله می برد بالا! نخیر! اصلا آن نقص، خود به خود رفته، و کمال به خودی خود آمده است. کمال کیست؟ کمال، خودِ موجود مخرج است. و لذا ما دم به دم با علم داریم به عقل اتحاد پیدا می کنیم. دم به دم به وسیلۀ علم داریم با موجود مجرد عقلی متحد می شویم، اتحاد وجودی پیدا می شود و برو بالاتر؛ برو بالاتر که بگوییم خوب نهایت می خواهیم به کجا برویم؟ نهایت این است که آقای ناقص دم به دم با «علم» متحدتر می شود، با علم مطلق! با علم مطلق متحدتر که می شود از این طرف که نگاهش می کنی می گویی عبد است، از آن طرف که نگاهش می کنی می گویی حق است. الان آن مُخرج و این ناقص یک حقیقت شدند، اما این مخرج و ناقص را از این سوی نگاه می کنی می گویی ناقص بود، از آن سوی نگاه می کنی می گویی کامل است. از آن سو نگاه می کنی می گویی حق است، از این سو نگاهش می کنی می گویی خلق است و حال اینکه خلق و حق الان اتحاد وجودی پیدا کرده اند. این است که این همه الان دارم دقت به کار می آورم برای این است که این دو تا وصف مسلِّط و قاهر برای عزیزان بیشتر خودش را نشان دهد تا پس «با وی یک نحو ارتباط داشته باشد». ارتباط الان چه شده؟ ارتباط شده «اتحاد». الان ارتباط شده «اتحاد» اصلا.

حالا بعد ان شاءالله در کتاب اتحاد عاقل و معقول که رسیدیم می گوییم ارتباط و اتحاد بر چند قسم است؟ مثلا بر چهار یا پنج قسم است. عنایت داشته باشید اسم این اتحاد را آقا گذاشتند «اتحاد تعلقی»: «إلهی هب لی کَمالَ الإنقطاعِ إلیک و أنر أبصار قلوبِنا بضیاء نظرها إلیک»؛ نه یعنی یک خدای جدا که از دور نگاه کنی یک لامپی را بزند دل ما روشن شود، نه! حتی تَخرقَ أبصارُ‌ القلوبِ حُجُبَ النور. این «حُجُب» چیست؟ نواقص! نواقص همه رفع می شود، چون حق تنزل پیدا می کند. حق تنزل پیدا می کند و مسلِّط است و حکومت و قهر و غلبه دارد، سلطان وجود بر ذاتِ ناقص تنزل پیدا می کند، انزال پیدا می کند، نازل می شود، و هر کجا سلطانِ وجود نازل شده فرمودید عساکر اسماء را او هستند (صفحۀ 312 همین کتاب جلد دوم می خوانیم هر کجا سلطان وجود تنزل بفرماید عساکر اسماء با او هست).

خوب بسیار خوب، پس «حتّی تَخرقَ أبصارَ القلوبِ حُجُبَ النور»؛ تمام حجاب ها و نقص ها کنار برود. نقص که کنار رفته چه زمانی کنار می رود؟ موقعی که آن نور، آن الله، آن إلهی هب لی کَمالَ الإنقطاعِ إلیک، آن کاف خطاب، و آن حقیقت بیاید در این ناقص جلوه کند و پایین بیاید و تنزل کند. وقتی که کرد چه می شود؟ «وَ تَصیرَ أرواحُنا ...»، الان اینجا روح ناقص کیست؟ اصلا روح ناقص، خودِ آن کامل است، چون آن کامل آمده با این ناقص اتحاد وجودی پیدا کرده و نقص او را کنار زده و او را الان یکپارچه کمالش کرده است.

«فَتَصِلَ إلی معدِنِ العَظَمة»؛ این «تَصِلَ» یعنی چه؟ الان می فرمایید یعنی آن موجود مخرِجِ ناقص از نقص به کمال می آید، در رتبۀ وجودی این ناقص قرار می گیرد که ناقص و کامل به همدیگر اتصال و ارتباط پیدا می فرمایند. این نحوۀ اتصال و نحوۀ ارتباط چه نحوه ارتباطی است؟

«وَ تَصیرَ أرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدسِک»؛ این روح ما اصلا عینِ تعلقِ به این مخرج می شود، از بس که این مخرِج عزیز است، قاهر است، قهّار است، حاکم است، مسلِّط است، چون جایی برای ما نگذاشته، همه جای ما را گرفته است. خوب البته!

ادامۀ درس: «و ناقص هم باید منقاد او باشد».

اینجا انقیاد می شود قابلیت، لیاقت. باید ناقص قابلیت آن را داشته باشد که مسلِّط بر او سیطرۀ وجودی پیدا کند. خوب حالا بعد کسی بفرماید که آیا ماها همه این انقیاد را داریم؟ البته، هر کجا پای وجود در کار است، بدانید که کار اطاعت در کار است، عصیان در کار نیست، اصلا عصیان نیست. حالا:

ادامۀ درس: «تا (این ناقص) در سایۀ انقیاد و متابعت به کامل به کمال برسد».

اینطوری! این هم یک مطلب! خوب پس این همه استاد و دانشگاه و این همه شما الان یاد گرفتید، تمام اینها را الان در متن وجودتان، موجود مجرد عقلی است و این موجودِ مجرد عقلیِ در متن شما هست که کامل مکمّل من و شماست. پس استاد و کتاب و مدرسه و دانشگاه و اینها چه هستند؟ این ها ما را به کمال نمی رسانند؟

ادامۀ درس: «و در مباحث پیشین دانسته شد که اسبابِ ظاهری از استاد و کتاب و گفت و شنید و غیرها، همه معدات اند نه علت تامِ».

علت تامّی که باید علم را بدهد کیست؟ آن، موجودِ مخرجِ مسلّطِ قاهر است که الان می بینید دو تا از اسمای الهیه، خودش را خوب دارد ظهور می دهد.

ادامۀ درس: «پس باید ببینیم که علت تامّ کیست؟ و کجایی است و از چه جنس است؟»

حالا دیگر الان الحمدلله می فرمایید «کجایی است»، نه به این معنا که حالا برویم کجا یک موجودِ عقلی را پیدا کنیم که ما را بیاموزد! این است که آقا بارها به عرضتان رساندیم عزیزان من، طهارت، طهارت، طهارت! دست کج نداشتن! کج نبودن! در دوستی دوست بودن! در اجتماع، معاشرت و اینها. الحمدلله که حرف شنیدید و باید حرف بشنوید. من هم مثل شما در این حرفهایی که به شما عرض می کنم شریک! باید حرف بشنویم! طهارت که ان شاءالله محفوظ بماند، آن خمیرۀ ما، آن جرثومۀ ما، آن ذاتِ ما، آن سرشت ما، آن حقیقتِ ما، آن که خدای ناکرده به واسطۀ اعمال ناشایستِ خدای ناکرده حرام، حلال و ... ان شاءالله گرفتار نشود، بعد درست می شود! خوب، عقب می افتم! هیچ هم عقب نمی افتی! عزیزان عقب نمی افتید! آن قابلیت باشد، بعد می بینید که ناگهان:

 

                ای خوش آن جذبه که ناگاه رسد                  بر دل مردم آگاه رسد

 

این درس و بحث ها هیچ من و شما را کمک نکند، حداقل ما را در طریق طهارت و راستی و درستی نگه بدارد کافی تان است. حالا ان شاءالله اینجا به دست اساتید و انسان های الهی و عرشی می افتید و به لطف خدا بارتان را از جنبۀ علمی و عملی هم می بندید، ولی اگر خدای ناکرده وقت نشد و نشد، به محض اینکه عزیزِ من قطع تعلق از بدن شده، به غمزه مسئله آموز صد مدرس می شوید.

طهارت محفوظ باشد! طهارت! دیگر آنجا وقت ما را برای تزکیه نگیرند! آنجا دیگر یکپارچه «یُعَلِّمُهُم» باشد! تزکیه مقدمۀ تعلیم است و لذا اگر ما این مقدمه را به نام تزکیه یعنی طهارت را داشته باشیم، ان شاءالله برای ابد معلمان حقیقیِ ما هستند. هیچ گاه حق ما ضایع نمی شود. هیچ گاه عزیزان حقتان ضایع نمی شود! البته اگر همت به کار بیاوریم و علاوه از طهارت، کمالات بدست بیاوریم، سیر علمی و عملی کنیم، عرفانِ علمیِ خوب داشته باشیم، عرفان عملی داشته باشیم، البته البته! هر که بامش بیش برفش بیشتر. بعد هم الان در این درس می خواهیم همین را بخوانیم که هر چه اینجا عالِم تر شدیم، عامل تر شدیم، قوی تر شدیم، سعۀ وجودی بیشتر می شود و وقتی به آن عالَم رفتیم درست است که آن کسی که پاک هم بود و آمد در آن عالم، به او هم می دهند و این کسی هم که در اینجا پاک بود و سیر علمی و عملی کرد به این هم می دهند، اما این یکی چون بامش بیش است و سعۀ وجودی اش بیشتر است، قطعا حقایق بیشتری عایدش می شود و به آن یکی حقایق می دهند، عذاب ندارد، جهنم ندارد، تزکیه نمی خواهد، پاک هست، اما کمالاتی که به او می دهند، البته، إقرأ و ارقَ. در روز قیامت: یُقالُ لِقارئِ القرآن إقرأ وَ ارقَ؛ بخوان و بالا برو. لذا طهارت را محفوظ داشته باشیم الحمدلله!

ادامۀ درس: «و به چه نحو می توان بدو دست یافت و او خود به خود واجد کمال است یا کمال او هم کسبی است؟»

حالا بحث روی آن موجودی است که می خواهد به ما کمال را بدهد. آن بحث پیش می آید. البته ایشان هم باز کمالش از ذات خودش نیست. موجودِ عقلی در تحت تدبیرِ متفرد به جبروت عالم است.

ادامۀ درس: «و از دیگری گرفته است و اگر ذاتی است معنی ذاتی چیست؟»

که ان شاءالله جلسه بعد.

 

«والحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs 

 

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

98/3/29

 


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان - مهدی شنگی

    سلام و خدا قوت خدمت مدیران و زحمتکشان این سایت
    من مباحث استاد را به تازگی شروع به دنبال کردن نموده ام و پنجشنبه گذشته از این که سایت بالا نمی آمد بسیار نگران بودم و امروز که مجددا سایت در دسترس قرار گرفت بسیار خوشحال شدم و خداوند را شکر نمودم
    امیدوارم این مباحث که به صورت متنی است ادامه داشته باشد
    با تشکر

    سلام علیکم و عرض احترام و با تشکر از پیام شما کاربر گرامی
    ان شاءالله به برکت دعای خیرتان خداوند توفیق ادامه فعالیت را به ما عنایت بفرماید.
    جزاکم الله

    آخرین بار در تاریخ حدود 2 ماه قبل توسط Super User ویرایش شد