بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 142 (درس سی و سوم)

 

ادامۀ درس: «از چه جنس است و به چه نحو می توان بدو دست یافت».

به عرض رساندیم که این مطلب خیلی مطلب شریف و سنگینی است. در خدمت عزیزان در جلد سوم بودیم. حالا ان شاءالله اگر توفیق یافتیم محضرتان آنجا رسیدیم بحثش پیش می آید، ولی ان شاءالله الان هم به صورت آدرس می توانید داشته باشید که صفحه 376 همین جلد سوم کتاب درس 113 که آنجا هم می فرمایید که نتیجه ای که برای هر قیاس گرفته می شود آیا این نتیجه از خود قیاس حاصل می شود؟ یعنی شکل قیاس، صورت قیاس، مادۀ قیاس، آن علت برای نتیجه است یا اینکه قیاسی که تشکیل می دهیم و از او نتیجه می گیریم، قیاس به عنوان علتِ معده هست، نتیجه را باید موجودِ مخرجِ از نقص به کمال به ما اعطاء بفرماید؟ آنجا ان شاءالله بحثش فرا می رسد.

یا بیاییم در امور متعارف اینجا؛ این عزیزی که الان در آزمایشگاه چندین گیاه را آورده آزمایش کرده، بعد منتقل می شود به یک مطلب علمی، منتقل می شود که عجب، پس ریشۀ این گیاه برای فلان مریضی خوب است، برای تنگی نفس خوب است، برای تب خوب است مثلا، این نتیجه ای که از این آزمایشش گرفته، این نتیجه الان یک نتیجۀ علمی است. عنایت دارید؟! نتیجه ای که گرفته یک نتیجۀ علمی است و این نتیجۀ علمی را بر اساس تجربۀ در آزمایش کسب کرده است. حالا سؤال این است که آیا این نتیجۀ علمی را که از این آزمایش گرفته، علت تامّۀ این نتیجه، این آزمایشات است؟ یا نه، نتیجه اگر علمی هست، علم هست، علم کمال است و آن کمال را باید موجود دارندۀ کمال و موجود مسلِّط و قاهر بر ناقص به او بدهد؟ آزمایشات چیست؟ یک کارهای عملی شخص است، این شخص الان کیست؟ شخصِ ناقصی است و نمی داند که برای فلان مریضی، ریشۀ این گیاه، ساقۀ این گیاه، برگ و بر این گیاه خوب هست یا نه؟ پس الان این شخص نسبت به علم به این کمال (علم) ناقص است، نمی داند. اینجا می شود شخصْ ناقص. بعد می آید آزمایش ها می کند، از طریق آزمایش در می یابد، می رسد به اینکه بله ریشۀ این گیاه برای این مریضی خوب است. الان یک نتیجه ای حاصل شده و نتیجه در جانِ این شخص به صورت یک فهم علمی است، به صورت علم است، دانایی است که این دانایی را ایشان پیدا کرده و دیگران این دانایی را ندارند. این دانایی را به ظاهر از چه پیدا کرده است؟ از تجربه اش، از آزمایشاتش. پس ناقص کیست؟ این شخص! نقصش چیست؟ این که نمی دانست که آیا برای این مریضیِ خاص، این گیاه مضر است یا نافع؟ الان که آزمایش کرد فهمید که مضر نیست و نافع است. این فهمیدن کامل است، پس این شخص از نقص به در آمده و به سوی کمال رفته است. به همین مقدار! همین مقدار این یکی مطلب را نمی دانست و الان دانا شد. این دانایی علم است، صورت علمیه است، فهم است. این صورت علمیه، بعدها بحث می کنیم، که مجرد است، این صورتِ علمیۀ مجرد، از آزمایشات انجام گرفته و حال اینکه تمام این آزمایش هایِ در مرتبۀ عمل، همه عملِ مادی است (نگاه کردن هست و امثال اینها)؟ آیا این آزمایش، علتِ تحققِ این فهم در جانِ این ناقص است؟ یا نه، اینجا این نفس که می خواهد از نقص به سوی کمال برود، از نادانی به سوی دانایی برود، اینجا مخرجی نیاز است که تا آن مخرج او را از نقص به کمال ببرد؟ از اینجا بگیرید حالا بروید.

خیلی خوب، می آیم می خواهم ببینیم که آیا این خیابان منتهی می شود به آن مقصود و مقصدی که من دارم یا نه؟ مقصدِ من رفتن به تهران است؛ این تهران رفتن، مقصودی است که می خواهم ببینم این خیابان به این مقصود منتهی می شود یا نه؟ الان نمی دانم! نگاه هم می کنم می بینم تابلویی وجود ندارد. این طرف خیابان بروم؟ آن طرف بروم؟ به چهار راه برخوردم، نمی دانم از کدام طرف باید بروم به طرف تهران! می گوییم آقا از یک کسی سؤال کنیم تا بفهمیم. پس قبل از اینکه سؤال بکنم، نسبت به فهم این موضوع بی اطلاع هستم، ناقصم. سؤال کردم از این شخص، این شخص گفت آقا در این سه تا راه، آن یکی راه است که به طرف آن مقصودِ تو ختم می شود و الان من از نادانی به دانایی رسیدم. این خودش یک کمال است، این خودش یک علم است، این خروج از نقص به کمال، مُخرجش کیست؟ می فرمایید آقا، خیلی روشن است دیگر، این بندۀ خدای کنار خیابان بود دیگر! اگر ایشان نمی گفت من چه می دانستم و الان ایشان گفت من فهمیدم! خوب ایشان گفت و تو فهمیدی؛ فهمیدن علم است، کمال است، صورت علمیه است، آیا صورت علمیه واقعا علت تامّه اش ایشان است؟! یا ایشان علت مُعدّه است؟ همانطوری که استاد سر کلاس حرف می زند و ما می فهمیم، این فهم ما کمال ماست، ما از نقصِ  نادانی به کمال دانایی می رسیم و این استادِ گویندۀ سر کلاس، علت تامّه برای رساندنِ ما به دانایی نبود، چرا؟ بر اساس آن بحثی که از درس نوزدهم به صورت سؤال و جواب پیش آمد تا درس بیست و یکم، که طرف گفت که ما می رویم آنجا سبزه میدان، و آقایی حرف می زند و ما عالم می شویم و مدام سؤال و سؤال پیش آمد و در آخر دید نه! پس چه شد آنجا؟ در انتهای درس بیست و یکم فرمودید پس استاد و کتاب و اینها، همه علت معدّه اند. اینجا هم که الان دیروز فرمودید در مباحث پیشین دانسته شد. کجا دانسته شد؟ می فرمایید از درس نوزدهم تا درس بیست و یکم دانسته شد که اسبابِ ظاهری از استاد و کتاب و گفت و شنید و غیرها، همه معدّات اند نه علت تامّ. خوب، چطور این استاد سر کلاس که مدام حرف می زند برای من و شما و ما را از دوران ابتدایی تا به دوران دکترای دانشگاه و فوق تخصص ها و در دوران طلبگی این همه مراجع را به اجتهاد و به این همه کمالات رساند، اینها هم علت معدّه هستند. این کسی که هم که سر خیابان ما را راهنمایی کرد که این مطلوبِ شما، این فهمی که نمی دانی و الان به آن رسیدی، ایشان هم علت معده است. چه کسی دارد این فهم را اعطاء می کند؟ و از همین جا بگیر و برو، هر چه الان در شبانه روز ادراک می فرمایی؛ نمی دانستم که پشت سر من درختی هست یا درختی نیست، کسی به من خبر داده بله، پشت سر شما یک درختی وجود دارد! من از ندانستنِ این مفهوم به دانستنِ این حقیقت ارتقاء پیدا کردم. این ارتقاءِ از ندانستن به دانستن، مخرج می خواهد. مخرجش کیست؟ می گویید آقا، این شخصی که به من گفته، ایشان مخرج است دیگر! نخیر!! ایشان علت معده است، چرا؟ آخر اگر ایشان نمی گفت من می فهمیدم پشت سر من درخت است مثلا؟

بعد می آییم دنبال آن درس نوزدهم؛ ایشان که گفته چه گفته؟ ایشان الفاظی، صوتی، کلماتی را گرفته آورده است. بله، از زبان ایشان یک صوتی، یک امواجی خارج شده است، این امواج خارج شدۀ تموّجِ هوای از دهانِ ایشان، حامل یک صوتی است. خوب صوت چیست؟ جوهر است یا عرض است؟ عرض است، عارض بر تموّج هواست. خود تموج هوا و موج گرفتن هوا، جوهر است یا عرض است؟ عرض است، چون قائم به هواست، اگر هوا نباشد که تموّج هوا مطرح نمی شود؛ مثل آب دریا که اگر نباشد موج معنا ندارد، پس موج قائم بر آب است. پس این چیزی که این شخص به من گفت و آن صوتش به گوش من رسید، صوتش عرَض است. تموج هوایی که شده حامل آن صوتی که به گوشِ من رسیده، خودِ آن تموج هوا هم عرَض است، این صوت، برخورد کرد به پردۀ صماخ، این برخورد کردن هم عرض است. خوب، آن وقت از این تموّج هوایِ عرضی و از این صوتِ عرَض، یک صورتِ علمیۀ مجردی در جان شما به نام «دانستن» حاصل شده است، و حال اینکه عرَض نمی تواند مقوِّم صورت علمیۀ مجرد باشد! عرض اولا خودش مادی است، ثانیا قائم به جوهر است. عرض بدون جوهر نمی تواند یک چیز دیگری را بسازد، اگر هم عرض مادی بخواهد صورتِ علمیۀ مجرد بسازد، ربط بینِ متغیر و ثابت که این عرض متغیر است و آن صورت علمیۀ شما ثابت است، ربطِ بین ثابت و متغیر را چه می کنید؟ یک مشکل است. این عرض عرض است، مادی است، آنچه که در شما به نام صورت علمیه ایجاد شده، مجرد است، ربطِ بین مادی و مجرد را چه می کنید؟ چطوری بینشان ارتباط برقرار می کنید؟ مشکل! پس ایشان اگر به من نمی گفت من به این علم نمی رسیدم؟ نه، درست است، به ظاهر الان نمی رسیدم. اما نه اینکه «ایشان گفت» علت تامّه است برای رسیدن من به این علم و کمال! بلکه گفتنِ ایشان زمینه شده است که نفس من این فهم و صورت علمیه را از آن حقیقت و موجودی که  مسلِّط و قاهر بر نفس است و مخرجِ از نقص به کمال است، از او کمال  را بگیرد و ارتقاء وجودی پیدا کند. مطلقا در تمام امور اینطوری است! خوب، حالا هنوز خیلی حرف می خواهید، هنوز خیلی سؤال دارید، ذهن شما کنجکاو می شود بشود! مباحثه بفرمایید، مباحثه ها را تقویت بفرمایید که خیلی برکات نازل می شود بر شما! که یکی از راه های تقویت حافظه، عزیزان، مباحثه است، چون مباحثه تکرار است و حافظه تقویت می شود. کسانی که حافظه شان خیلی قوی نیست یکی از راه هایی که در تقویتِ‌ حافظه شان بکوشند مباحثه کردن است، مباحثه بفرمایید، زیر و رو کنید ببینید چه چیزهایی در می آید. از کوچکترین نقطۀ حرکات عادی بدن، و بعد بروید تا هر چه که در نظام ظاهر می بینید همه یکپارچه دلیل در اثبات عقل اند، همه! یعنی هیچ چیزی نیست جز اینکه اولین مرحله ای که آن چیر اثبات می کند عقل را اثبات می کند؛ مثل اینکه الان در بدن خودمان از این نوک پا تا نوک موی سر، یکپارچه همه اثبات نفس اند، همه جلوۀ نفس اند، همه شئون نفس اند، همه آیت نفس اند، همه می گویند او، او! اصلا هیچ کس به دنبال نفس نمی گردد، همه هو هو می گویند، اصلا هیچ یک از اینها کو کو نمی گوید، از طراوتش، از شکلش، از ریختش، از مزاجش و هزاران کارهایی که در درون اند، همه می گویند نفس.

لذا این ها همه اسباب ظاهری است؛ «پس اسبابِ ظاهری از استاد و کتاب و گفت و شنید و غیرها همه معدات اند نه علت تامّ».

پس علت تامّ کیست؟

ادامۀ درس: «پس باید ببینیم علت تام کیست؟»

علت تامّ باید یک کسی باشد که با این کمالی که دارد به ما می دهد سنخیت وجودی و مشابهات داشته باشد. صورت و عرض و اینها با صورت علمیه سنخیت وجودی ندارد، بلکه علت معده می شود تا آن علت تامه ای که با نفس سنخیت و مشابهتِ وجودی دارد، آن به نفس القاء کمال بفرماید. اما فهم نحوۀ القاء آن موجود مخرج از نقص به کمال، کار سنگینی است. حالا الان این آقا به من گفت راه تهران از این طرف است، این فهم از طرف آن موجود مجرد برای من چطوری حاصل شده است؟ به چه صورت؟ اگر می خواهی وحدت عددی درستش بفرمایی که خیلی گیر زیاد می شود، خیلی گیر دارد، ولی اگر دو وصف مسلِّط و قاهر را به این نحوی که دیروز یک مقداری توضیح دادیم، اگر اینطوری پیش بیاییم می بینیم خیلی نزدیک می شویم. منتها فقط اشکالی که پیش می آید این است که اگر آن مسلِّط و قاهر در مرتبۀ ذاتِ خودمان تنزل پیدا می کند و به ما می دهد که ما با او اتحاد وجودی پیدا می کنیم، پس ما داریم خودمان به خودمان می دهیم؟ این «خودمان» را از این جهت ببینی، قابلیم، نخیر! از آن سو ببینی، فاعلی، بله! و لذا می توانی بفرمایی که قابل و فاعل یکی اند؟ بله، منتها به دو جهت: از این سو نگاه می کنی قابلیت است، از آن سو نگاه می کنی فاعل است. حالا هنوز هم این سو و آن سو یک مقداری بوی وحدتِ عددی می دهد. اجازه بفرمایید که این کتل الان بماند تا ان شاءالله آرام آرام پیش برویم.

ادامۀ درس: «پس باید ببینیم که علت تامّ‌ کیست و کجایی است؟»

این کمالی را که دارد می دهد، علت تامّۀ دهندۀ این کمال، ایشان هم از اهل همین نشئۀ طبیعت است؟ یا نخیر، از اهل ماوراء طبیعت است؟ اگر از اهل ماوراء طبیعت است یعنی چه ماورای طبیعت؟ اصلا ما می گوییم و این همه در سر زبان ها رسم است فیزیک یعنی طبیعی و مادی، متافیزیک یعنی ماوراء طبیعت (حالا درست است مابعدالطبیعةِ اصطلاح ارسطو به جهت این است که کتابی را که نوشته بود اول راجع به طبیعیات نوشت و بعد راجع به الهیات، و آن اول را گفته طبیعی و آن یکی را گفت مابعدالطبیعة)، حالا فیزیک و متافیزیک یعنی طبیعی و ماوراء طبیعی. این طبیعت و ماوراء طبیعت، این خودش بوی وحدت عددی می دهد. بوی وحدت عددی بیاید و بخواهد آدم وحدت عددی برقرار کند، در ارتباط بین فیزیک و متافیزیک می ماند. این است که این فیزیکی ها و مادی ها که نمی توانند متافیزیک را بپذیرند برای این است که از همین ابتدا وحدت عددی می پندارند، آن وقت در ارتباطِ بین این دوی عددی گرفتارند؛ چه اینکه نه ایشان، اگر شما هم بخواهید وحدت عددی بپندارید شما هم گرفتار می شوید. در ده ها جا به اشکالات فلسفی سنگین برخورد می کنیم که توجه نداریم و لذا می بینید که نه ما می توانیم این فیزیکی ها را بکشانیم بیاوریم بالا، متافیزیکی شان کنیم، نه آنها می توانند بفهمند بیایند بالا. سرّش این است که هم خودمان گرفتار وحدت عددی هستیم و طوری با آنها حرف می زنیم که به ذهن آنها قبول نمی شود، ما هم که داریم حرف می زنیم خیلی از جاهای حرف های ما هم روی تعبّد است، روی برهان که نیست، وگرنه اگر از روی برهان باشد اولین کسی که می خواهد در بحث فیزیک و متافیزیک یک برهان اقامه کند باید بیاید وحدت عددی را بردارد وگرنه با بودن وحدت عددی که فیزیکْ یک، متافیزیکْ دو، عالم ماده یک، عالم عقلْ دو، یک و دوی به صورت عدد، خود این شخص هم دچار اشکالات است و لذا نه ما قدرت این را داریم که اینها را بکشانیم بالا، چون ما گرفتار وحدت عددی هستیم، و نه آنها قدرت دارند که خودشان را بکشانند بالا، برای اینکه ذهنشان در این دو تا بخش دچار وحدت عددی است. الان هم اینجا همینطور است؛ ما و شنیدن ما مادی، جسم ظاهری ما، آن موجود مخرج از نقص به سوی کمال، فرض می شود متافیزیک، این یکی فیزیک و آن یکی متافیزیک، این یکی مادی و آن یکی ماوراء ماده، آن وقت ارتباطشان با هم چگونه است؟ که دیروز فرمودید آن موجود قابل باید با این ناقص یک نحو ارتباط داشته باشد. این ارتباط را حل کردن خیلی مهم است.  این کتل را اگر درست حل نکنیم در تمام مباحث گرفتار می شویم. و لذا آن موجودِ قاهرِ مسلِّط بر نفس که مخرجِ از نقص به کمال است، آیا با نفس ارتباطی هم دارد یا بی ارتباط است؟ اگر بی ارتباط است چگونه دو شیء غیر مرتبط به همدیگر کمال می دهند و کمال می گیرند؟ اگر ارتباط دارد چه نحوه ارتباط دارد؟ چطوری قاهر بر این موجود است و چطور مسلِّط بر نفس است؟ نحوۀ ارتباط چه بود؟ دیروز از نحوۀ ارتباط تقریبا به نحوۀ اتصال و به نحوۀ اتصال تعلقی پیش رفتیم، تا به آنجاها!‍ که از این سوی نگاه بفرمایی قابل می بینی، از آن سو نگاه کنی فاعل می بینی. فاعل و قابل در مراتب وجود باید حکمشان را از همدیگر تفکیک کنیم؛ در مرتبۀ مادون می بینید هم فاعل است هم قابل، اما قابل است به لحاظ این سو و فاعل است به لحاظ آن سو. نحوۀ ارتباطشان هم شده «اتحاد عاقل و معقول». و لذا باید حتما کتل اتحاد عاقل و معقول درست طی بشود تا ما بتوانیم اثبات کنیم که موجوداتِ مجرد عقلی که به تعبیر ما می گوییم «ملائکة الله»، ملائکة الله چطور مدبّرات امرِ عالم طبیعت اند و در قرآن می فرمایید که «و المُدبّرات أمراً». چه کسی دارد امور ما را تدبیر می کند؟ می گوییم مدبّرات امر. مدبّرات امر کیانند؟ ملائکة الله اند. ملائکة الله مجردند یا مادی؟ مجردند. نفس هایی که می خواهد با تدبیرِ آن موجود عقلی از مرتبۀ نطفه تا به مرتبۀ انسانیت بیاید، این نفس ابتدا چیست؟ جسمانیة الحدوث و مادی است. نفس مادی است یعنی نطفه است، قوه است. این، قوه و ماده است و آن که می خواهد تدبیر امرش بفرماید مجرد است. ربط بین این مجرد و آن مادی چیست؟ چه کنیم؟! اینها کتل های علمی است و لذا الحمدلله الان در این درس سی و سوم با این یک کلمۀ مسلِّط و قاهر در «آن مخرج، علاوه براینکه خودْ صاحب آن کمال است باید مسلِّط و قاهر بر آن ناقص نیز باشد و با وی یک نحو ارتباط داشته باشد تا بتواند وی را به فعلیت برساند»، این کلمۀ مسلِّط و قاهر و نحوۀ ارتباط را باید درست کرد. این یک جمله اگر درست تنظیم شود آن وقت افاضۀ موجودات مجرد به اینسویی روشن می شود. خوب، از اینهاش هم تازه بالاتر؛ این هستۀ خرما، این هستۀ درخت، این ریشۀ درخت، این می خواهد به کمال ساقه برسد، به کمال شاخه برسد، برگ و بر برسد، میوه بدهد، اینها همه کمال است یا نه؟ از نقص به کمال می رسد یا نه؟ چه کسی دارد او را از نقص به کمال می رساند؟ آب و خاک و هوا و خورشید و باران و زمین و آفتاب و اینها همه چه چیزی هستند؟ اینها الان همه طبق این برنامه، بحث شده که  همه علت معده اند و الا آفتاب و خاک و هوا و اینها چه می دانستند که باید اینجا این درخت را اینطوری برویند و آنجا آنطوری برویند؟ می گویند آقا، اینها بر اساس آن ذرات و سلول هایی که در این هسته نهفته هست و هر یک از این ذرات و سلول ها، یک شاکله و بافتی دارند که خودشان را می رسانند مثلا به این نحوه درخت، به این جور برگ و ... !! خوب برمی گردیم می رویم دنبال آن ذرات و سلول ها، آنها از کجا اینطوری شدند؟ آنها را چه کسی اینطوری کرده است؟ این آب و این خاک و این درخت که جذب این سلول هم می شوند، جذب آن سلول هم می شوند، این سلول چه فهمیده که این را باید بیاورد به این شکل در بیاورد، آن نطفه چه فهمیده که باید این نان و این آب و این غذا را بگیرد و باید بیاورد به این شکل، اینجا دختر و آنجا پسر، اینجا صورتْ این، آنجا صورتْ آن، این از کجا فهمیده است؟ این است که هزاران عالِم می خواهند جمع بشوند به سرّش برسند نمی رسند. این نطفۀ بی عقل و شعور، این سلول های بی عقل و ادراک، اینها چگونه فهمیده اند؟ اینها چه حالی شان می شد که اینطوری شکل بشوند، آنطوری نشوند؟ و هکذا آن بحث ها پیش می آید.

پس چه کسی در کار است؟ باید یک موجودِ ذی شعور در کار باشد. آن موجود، مجرد است یا مادی؟ آن، مجرد است. آن می شود مدبّر امر. آن را قرآن تعبیر می فرماید به «ملک موکَّل» یا «ملائکة»، ملائکۀ مدبِّر. آن ملائکه مجردند یا مادی؟ مجردند. ربط بین آن مجرد و این مادی چیست؟ نحوۀ ارتباطشان با اینها چیست؟ آنها مسلَّط اند بر اینجا یانه؟ یا مسلَّط نیستند؟ یا قاهر نیستند؟ اگر قاهر و مسلط نیستند چطور می توانند اینها را به کمال برسانند؟ چه کسی تشخیص بدهد؟ خوب، حالا تازه بحث رسید به موجود مجرد عقلی هم باز حرف تمام نمی شود. آنجا هم باز برمی گردیم که آقا، یک، این علت تام کیست؟ و دو، کجایی است؟ و از چه جنسی است؟ نحوۀ وجودش چیست؟ جوهر است یا عرض؟ وجود دارد یا معدوم است؟ اگر وجود دارد چه نحوه وجودی است؟ اینقدر می دانیم که نحوۀ وجودی او با نحوۀ وجودی این ناقص باید با همدیگر یک فرقی داشته باشند. آیا این فرق به اصل وجودشان برمی گردد یا به کمالاتشان برمی گردد؟ اگر به کمالاتشان برمی گردد، کمالاتِ ایشان هم وجود است یا غیر وجود؟ همینطور سؤال پیش می آید.

«و به چه نحو می توان بدو دست یافت؟»

حالا بگوییم باباجان ما که این همه نگاه می کنیم و می شنویم و می بینیم که همه اش همین امور مادی است، اگر در خواب برویم هم باز همین اشکال و صور ها را داریم می بینیم و می شنویم و می بوییم و می چشیم و لمس می کنیم، آن موجود عقلی را می شود ببینیم؟ نه! می شود او را بچشیم؟ نه! با چشیدنِ مثالی، با دیدن مثالی هم می شود او را دید و چشید؟ نه! پس چه کار کنیم؟ ما برای ادراک او چه کنیم؟او را ادراک نمی کنیم؟! آخر چطور ادراک نمی کنیم که با او ارتباط برقرار می کنیم؟! اگر ادراک نداریم چطور با او مرتبط می شویم؟! اگر بفرمایید او می آید ارتباط برقرار می کند، نحوۀ ارتباط او با ما چگونه است؟ پس چطور ما نمی فهمیم؟ ما با او ارتباط داریم یا نداریم؟ اگر داریم ارتباط ما ارتباط وجودی است یا نه، ارتباطِ عدمی است؟! اگر ارتباط وجودی است آخر چطور یک کسی به ما مرتبط هست و ما هیچ خبر نداریم که او به ما ارتباط دارد؟ این دیگر چه نحوه ارتباطی است؟!

ادامۀ درس: «و به چه نحو می توان بدو دست یافت؟ و او خود به خود واجد کمال است یا کمال او هم کسبی است؟»

ایشان هم نداشت و دارا شده! اگر کمال او خود بخود باشد، کسب نباشد، معلوم می شود که او کمالش ذاتی است، اگر نه، کمال آن موجودِ مجرد ذاتی نیست پس معلوم می شود که کمالِ او از خودش نبود و از دیگری است. آن دیگری چیست؟ وانگهی ایشان با آن دیگری وحدت عددی دارند؟ یا وحدتشان وحدتِ سعی است؟ آن یک سؤال که هیچ جا ما را رها نمی کند، آن وحدتِ عددی که هیچ جا ما را رها بکن نیست، یعنی هر جا عزیزِ من رسیدید، باید پای وحدت عددی را ببرید وگرنه اگر نبُرید در تمام براهینتان مشکل ایجاد می شود. بالاخره می بینید که آن صاحب سؤال شبیه کار شطرنج باز، یک روزنه ای پیدا می کند و بالاخره می زند شما را، یک روزنه ای پیدا می کند و از یک کانالی بالاخره می زند. بینِ آن موجودی که مخرج ما از نقص به کمال است، آیا او کمال را اگر خودش ندارد و از دیگری می گیرد، بین او بین آن دیگری وحدت عددی است یا وحدت سعی؟ و اگر وحدت، وحدت صمدی است یعنی چه که باز می گویید دیگری؟ این الفاظ رهزن نمی شود؟ می گوییم دیگر، چه کنیم؟ برای القای مفاهیم و حقایق چاره ای نیست. آخر، یک وقت آدم بگوید آقا اعتقاد من این است خدا را قبول دارم، یک وقتی هم بگوید آقا اصلا اعتقاد من این است که الفاظ، همه برای قامتِ دل آرای معانی کافی نیستند، بلکه همه روازن اند، حکایت اند، علامت اند، اصلا اعتقاد من این است. این می خواهد به عنوان یکی از هزار و یک اعتقادِ آقا بشود. یک کسی بگوید آقا، این دیگر چیزی نیست که آدم بیاید این را اعتقادش قرار بدهد! چطور! در تمام براهین مجبورید از الفاظ استفاده کنید و الفاظ چون از نشئۀ طبیعت برخاسته اند همه بوی وحدت عددی می دهد و لذا مجبورید که الفاظ را روزنه بگیرید و الفاظ را در بیان آن حقیقت دل آرای معنا کافی ندانید؛ وگرنه اگر بگویید آقا این الفاظی که من می آورم هُوَ هُوَ بیانگر حقیقتِ معناست، الفاظ می آوری می گویی که ما کمالات را از موجود مجرد می گیریم، می گوییم این الفاظ را درست دقت کن: «ما»: پس می شویم جدا، «کمالات را»: کمالات جدا، «از»: جدا، «موجود مجرد»:جدا، پس وحدت عددی می شود. «ما کمالات را از خدا می گیریم» وحدت عددی است! «ما خدا را پرستش می کنیم» وحدت عددی است! هر جور راه بروی وحدت عددی است، یعنی از اول تا آخر قرآن می شود وحدت عددی. این است که اگر شما به این یک اعتقاد توجه نفرمایید تمام اصول عقاید شما باطل می شود. «من خدا را قبول دارم» وحدت عددی است. در عین حالی که می گویی قبول دارم انکارش می کنی! چرا؟ برای اینکه «من» یک لفظ است، من کیست؟ من یعنی همینی که هستم. «خدا را»؛ خدا کیست؟ این خدا تویی یا دیگری است؟ می گویی اگر من بودم که دیگر معنا ندارد که بگویم خدا را پرستش می کنم. می خواستم بگویم می گفتم خودم خودم را پرستش می کنم، پس نمی گفتم خدا را! نه، من خدا را پرستش می کنم و خدا کیست؟ خدا یک غیر است، من نیستم! خیلی خوب، شده وحدت عددی! پس عبادت می شود عبادتِ وحدت عددی.

«من خدا را اثبات می کنم»؛ اثباتی که کردی چه کسی را اثبات می کنی؟ خدای عددی را اثبات می کنی. هر طور بخواهی حرف بزنی وحدت عددی دارد.

«من قیامت را قبول دارم»؛ می شود وحدت عددی.

«من پیغمبر را، نبوت را، رسالت را، ولایت را، معاد را، قرآن را، همه را قبول دارم»؛ می شود وحدت عددی.

این است که بی دلیل نیست که حضرت آقا آمده اصلا فرمود یکی از اعتقادات من این است که الفاظ برای بیانِ حقایقِ دل آرای معانی کافی نیست، بلکه همه حکایت اند، نمودی اند. حقیقت فوق الفاظ است و لذا به تعبیر جناب حضرت آقا می فرمود که یک وقتی یکی از عزیزانی که در خدمتشان بودم فرمودند که صبح آمده و خیلی خوشحال، خیلی سرحال، گفتیم چه شده ست؟ مثل اینکه شکاری داری؟ گفت بله، مثل اینکه دیشب یا صبح جناب شیخ الرئیس را در حالتی که نشسته بودم ناگهانی (پیش می آید دیگر)، دیدم جناب شیخ الرئیس در افق بالای بالا نشسته و من به خدمت ایشان عرض می کنم شیخ، جناب شیخ چیزی به ما بفرمایید. (حالا شما بگو که از اینجا تا آن افق اعلای آسمان ها چطور صدا به همدیگر می رسد؟ الان می بینی همین جا را بخواهی حل کنی با الفاظْ گیر هستی!) بعد جناب شیخ فرمود که این را به شما بگویم که آنچه ما گفتیم و نوشتیم، آمدیم اینجا دیدیم حقیقتْ فوق آن هاست.

اگر ما الفاظ را روزنه قرار بدهیم معنایش این می شود؛ یعنی لفظ برای بیان حقیقت هیچگاه کافی نیست، همیشه معنا فوق لفظ است، غیرِ لفظ نیست، فوق لفظ است. این لفظ است که آدم را خیلی راحت می کند، خیلی کار می رسد. و لذا یکی از اعتقادات حضرت‌ آقا این است (حالا الان به اینکه آن عباراتِ مبارکشان را به عینه خوانده باشم، نه، یادداشت دارم، هست، در خدمتش هستم، اما الان همینطور به مضمون عرض کردم).

این است که الان بگوییم خوب، آن موجود مجرد عقلی:

ادامۀ درس: «و او خودبخود واجد کمال است یا کمال او هم کسبی است و از دیگری گرفته است؟»

خوب، مجبورید بگویید از دیگری گرفته وگرنه اگر خودش بخواهد خود بخود واجد کمال باشد که مگر اینکه بگوییم که او همان خدای تبارک و تعالی است، وگرنه برهانْ نقضش می کند.

«یا کمال او هم کسبی است و از دیگری گرفته است؟»

این یک سؤال؛ اگر بگوییم نخیر آقا، کمالش از خودش است:

ادامۀ درس: «و اگر ذاتی است معنای ذاتی چیست؟»

کمالش ذاتی است یعنی چه؟ چقدر باید بحث شود.

خوب الان این سؤال گذشت، به ظاهر فعلا سؤالات، انگیزه ایجاد کردن، دنبال فهم انداختن، تحریک کردن انسان به سوی معارف است که خوب است.

ادامۀ درس: «باز می اندیشیم که چون خودمان از هر چیزی به خود نزدیک تریم سخن از احوال و اوصاف خودمان در میان بیاوریم و کتابِ وجود خود را فهمیده ورق بزنیم تا در راه خودشناسی شاید بسیاری از نهفته ها برای ما آشکار شود».

آنقدر نهفته ها داریم، آنقدر حقایق در جان خودمان داریم که این را بشکافیم معلوم می شود چیست.

ادامۀ درس: «به قول شمس مغربی:

                               مرا به هیچ کتابی مکن حواله دگر           که من حقیقت خود را کتاب می بینم»

چه خوش لفظِ «حقیقت» را به کار برده است. کتاب «می بینیم»، از دانستن هم بالاتر است، به مرتبۀ شهود، اصلا می بینم، و می بینم کتاب الله، خودمم، کتابِ تکوینیِ نظام هستی باز خودم هستم، کتابِ تدوینی حق خودمم. اگر به حقیقتْ قرآن کتابی باشد، آن حقیقتِ کتابِ قرآن، خودم هستم.

کیستم؟ چه بگوییم؟ خیلی باید این کیستم خودش را نشان دهد؛ صفحۀ 105 دیوان:

 

     ای دوستان مهربان من کیستم من کیستم        ای همرهان کاروان من کیستم من کیستم

     این است دائم پیشه ام کز خویش در اندیشه ام     گشته مرا ورد زبان من کیستم من کیستم

 

هر چه هم بروی آخر این «من کیستم» باز همچنان بر سر زبان است. بالاخره آخر چه شد؟ آخر کیستم؟ به قیامت هم بروی همین است، به جنت و لقاء هم تشریف بری همین است، این تمام شدنی نیست.

 

     این است دائم پیشه ام کز خویش در اندیشه ام     گشته مرا ورد زبان من کیستم من کیستم

 

خوب اگر یک کسی بگوید که شما که آقا معلوم است دیگر، اسم مبارکتان که جناب حسن است و پدرتان که معلوم است و مادرتان که معلوم است و ... ! این می شود بیوگرافی ظاهریه.

 

    لفظ حسن شد نام من ....

 

نام اسم است، حقیقت، فوق اسم است، هیچ گاه اسم، بیانِ چهرۀ دل آرای حقیقت نیست، اصلا اتفاقا اسم همیشه حجاب حقیقت است، و لذا نه تنها اسماءالله کاشفِ حقیقتِ حق نیستند، بلکه  اسماءالله را خداوند خودش حجابِ ذات خودش قرار داده است. و لذا در روایت آمده که خداوند فرمود من برای حقیقتِ ذات خودم هفتاد هزار حجاب نورانی و ظلمانی جعل کردم که هیچ گاه نمی توانید آن ذاتِ بیکرانِ غیبی مرا مشاهده کنید، همیشه حجاب دارد، منتها این حجاب ها حجاب های نورانی اند.

آقا، شما این آقا را نمی شناسید؟ خوب، ایشان جناب آقای حسن زاده است، پدر بزرگوارشان هم عبدالله است، مادر عزیزشان هم فاطمه نام است، اِ، شناختیم؟ بله آقا شناختیم! چطوری شناختیم؟! کجا شناخته شد؟! نخیر، اصلا خودم را هم شناختم!! خودت را شناختی چی را شناختی؟! شما خودت را شناختی یعنی اسمت چیست و اسم پدر و مادرت چیست و می دانی که در کدام محل هستی و در کجا هستی و می خوری و می آرمی و راه می روی و حرف می زنی و درس می خوانی و ... ؟!! اینها خودشناسی شده است؟! از اینها آن حقیقتِ‌ خود در آمده است؟ یا تمام اینها اسماء اند؟؟ تمام اینها اسماء اند که حجاب ذات اند، تمام اینها اسماء اند و اسماء، حجابِ ذات.

آقا، معلوم است که من کیستم!! من می خورم، من می روم، می آشامم، من فکر می کنم، من عقل دارم، من روح دارم، من نفس دارم، من روحم! نخیر، باز منِ تو فوق است، بعد، من منم! خوب من منم که حملِ ذات بر ذات است و نفعی ندارد که! تو تویی، این این است، آن آن است، باز هم نفهمیدیم که تو چه هستی! بفرما شما چیستی و شما کیستی؟ من منم می شود حمل ذات بر ذات. به تعبیر آقایان منطقی می گویند این حمل، حمل اولی است، این که معلوم است من منم دیگر! من من هستم، این مَنِ تو چه حقیقتی است؟ چه بگوید؟ حتی بفرماید آقا من حقیقتم، این لفظِ «حقیقت» یعنی چه؟ خودِ لفظ حقیقت هم می شود اسم. من حقیقت دارم، تو حقیقت داری، لفظِ حقیقت اسمِ برای تو شده است، این اسم هم حجاب است.

 

       لفظ حسن شد نام من از گفت باب و مام من       ...

 

خوب، این لفظ حسن را چه کسی برای من گذاشته است؟ پدر و مادر ما نشستند بعد از دنیا آمدن گفتند اسمش را چه بگذاریم گفتند بگذاریم حسن.

 

      لفظ حسن شد نام من از گفت باب و مام من       کز نام خیزد از میان من کیستم من کیستم

 

این نام را بردار، اسم را بگیر، اسم ایشان هست حسن حسن زاده آملی و ... ، اینها همه را بردار، حالا بگو من کیستم من کیستم؟!

خوب، حالا که این است که اسم و رسم و همۀ اینها را گرفتم، می بنیم که یک «طَلَسم» شدم. طَلَسم یعنی آن نقطه ای که آدم هر چه می خواهد آن را بشناسد که کیست، نمی داند. می گوید آقا، فلانی برای من طلسم کرده است،  بیا آن طلسم من را شناسایی کن ببین چیست. مثلا فرض یک چیزی برای من نوشته اند، نمی دانم این چیز در کجاست پیدایش کنم و دفعش کنم! این می شود طلسم. هر کجا یک چیزی را آدم نتواند بفهمد می گوید این اصلا طلسم شده است، گرفتار کرده مثلا!

 

      بگذشته ام از اسم و رسم ....

 

اسم ها را گذاشتم کنار، رسمِ ما هم کنار گذاشته شده که اهل فلان جاییم و آنقدر درس خواندیم و ... .

لذا عنایت داشته باشید در پایان دفتر دل، آنجا را یک تعلیقتکی در مقام شرح آوردیم که آنجا (در خاتمۀ دفتر دل) فرمود که:

 

                    خدایا دفتر دل شد حجابم            چو دیگر ها رساله یا کتابم

 

اصلا تمام کتاب های من حجاب من شده است، تمام رساله هایی که نوشته ام، همه حجاب من شده اند، تمام درس هایی که خوانده ام همه حجاب من شده اند!!  حجاب اند یعنی چه؟ اینجا من و شما که می خوانیم، آخر، این لفظِ حجاب هم اینقدر پرمعنا هست که آدم گرفتار می شود چه معنا کند! اِ، عجب، پس اینها هم برای آقای حسن زاده حجاب شده و ایشان هم اهل حجاب شده است؟!! این هم هست! این حجاب را الان چه معنا می فرمایید؟

 

  بگذشته ام از اسم و رسم مر خویش را بینم طلسم    آیا شود گردد عیان من کیستم من کیستم

 

و لذا این کتاب ها را آوردیم حجابمان قرار دادیم که هیچ کس ما را نبیند. فَتَدَبَّر وَ افْهَم که خیلی حرف می خواهد.

آنجا آوردیم در شرح، حالا نمی دانم چه نوشتم دقیقا و چه به قلم آوردم، اما این معنای حجاب غیر از آن معنای حجاب است که مثلا فرض، علم حجاب می شود! بله، علم حجاب می شود. و لذا این حدیث را می خواهی معنا بفرمایی، علم حجاب اکبر است؟ بله، برای اینکه علم حجاب اکبر می شود که عالم در پشت علم پنهان می شود. هیچ کس از عالِم خبر ندارد. هر کسی می خواهد از عالِم خبردار شود از علم خبر پیدا می کند و تازه آن هم که علم مطلق است، آن که حق تعالی است که آنچنان خودش را در حجاب ذات قرار داده است که حتی علم بودن خودش را هم حجاب خودش کرده است و لذا خداوند هم می گوید (خدا به خدا!): خدایا اسمای حسنای من هم شد حجاب! عالَم من حجاب من است! تمام اسماءالله حجاب من اند! اینجا حجاب را چه معنا می فرمایی؟! آن حدیث را که تمام اسماءالله حجاب حق اند، آنجا چه معنا می فرمایی؟ اینجا هم:

 

       خدایا دفتر دل شد حجابم        چو دیگرها رساله یا کتابم

 

تمام کتاب ها، تمام نوشته ها، اصلا حرف زدن، آمدن، معاشرت، رفتن، تمام اینها را حجاب قرار دادیم تا هیچ کس نفهمد پشت این پردۀ حجاب چه خبر است! و لذا می بینید که یکی مراتب بالا را طی کرده، برای آن که مرتبۀ مادون است حجاب است. پیغمبر برای امیرالمؤمنین حجاب است،  امیرالمؤمنین برای انبیاء حجاب است، همینطور مطلقا، هیچ چیزی نیست در عالم که حجاب نباشد، همه حجاب اند، به یک معنا تمام موجودات در مقام ذاتشان در غیب محض اند، هیچ خبر از هیچ کس نیست، هیچ کس خبری ندارد از حقیقت ذاتش!!

 

     بگذشته ام از اسم و رسم مر خویش را بینم طلسم    ...

 

ما دیگر طلسم شدیم، می شود که روشن و عیان و آشکار شود که من کیستم من کیستم؟

حالا نفس، یک طلسم بوالعجبی است در اوایل دفتر دل دارید.

خوب، صفحۀ 261 دیوان، تا می آید:

 

     چو حرف اندک از بسیار آمد          ....

     برِ صاحب دلی بنما اقامت           نماید وصف دل را تا قیامت

     ز دل بسیار گفتی و شنیدی        شب دیوانۀ دل را ندیدی

 

تازه، نه تنها دل یک طلسم است:

 

     شب دیوانۀ دل یک طلسم است       که تعریفش برون از حد و رسم است

 

هر چه او را تعریفش کنی، بیان کنی، بیشتر او را طلسمش می کنی، بیشتر آدم طلسم می شود. حالا چه کار کنیم این طلسم را؟

 

      ادب کردی چو نفس بی ادب را      گشایی این طلسم بوالعجب را

 

خوب حالا اینطور، خیلی خوب:

 

    این درس و بحث و مدرسه افزود بر من وسوسه      در انسجام جسم و جان من کیستم من کیستم

 

هر چه آمدیم مدرسه، درس و بحث خواندیم، این درس و بحث مدام ما را پیش برده به طرف من کیستم. در آخر افتادم در اینکه بالاخره رابطۀ بین جسم و جان چه نحوه رابطه ای است، دیدم باز گرفتار شدیم: من کیستم؟ من کیستم؟

 

    ای آسمان و ای زمین ای آفتاب آتشین       ای ماه و این استارگان من کیستم من کیستم

 

هر چه به اینها هم بگوییم، اینها هم می گویند آقا ما هم گرفتاریم، خبری نداریم، برای خبر چه کار کنیم؟ پس دست به دامن صاحب دار وجود بشویم ببینیم ایشان کاری می تواند کند؟

 

     ای صاحب دار وجود ای از تو هر بود و نمود    در این جهان بیکران من کیستم من کیستم

 

شما باید بفرمایی، خوب حالا باید مدام ایشان را ناز کنیم، چون آسمان ها و اینها هم همه گرفتارند و آن طور وقوف به سرّ و عیان ندارند، اما شما، ای صاحب دار وجود، شما چرا!

 

 

     ای واقف سرّ و عیان ای آشکارا و نهان     از بند رنجم وارهان من کیستم من کیستم

 

بالاخره من تا کی در این رنج و گرفتاری باشم؟ من بالاخره از این در بیایم که من کیستم؟! خوب حیرت، حیرت! به حیرت می افتد چه حیرتی!

 

     تا کی حسن نالد چو نی تا کی بموید پی به پی   گوید به روزان و شبان من کیستم من کیستم

 

این «تا کی»اش دیگر پایان ندارد. بالاخره سؤال من کیستم من کیستم باقی مانده، ولی در عین حال هر چه به دنبال این سؤال می روی خیلی لذت دارد، خیلی شریف است، آنقدر لذت دارد و چه خوب است که حل نمی شود! چون اگر حل بشود لذت پایان پیدا می کند.

الحمدلله رب العالمین و خدا را شکر که این سؤال حل شدنی نیست وگرنه اگر حل بشود طرف به لذت نهایی می رسد و حال اینکه انسان در چشیدن لذات مقامِ لایقفی ندارد.

 

«والحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

98/4/6


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد