بسم الله الرحمن الرحیم

شرح دروس معرفت نفس علامه حسن حسن زاده آملی جلسه 143 (درس سی و سوم)

 

ادامۀ درس: «التفات بفرمایید، آیا دانش «هست» است یا نیست است و به عبارت دیگر آیا «بود» است و یا «نبود» است؟ خواهید جواب فرمود که

«نیست» و «نبود» چگونه مایۀ شرف انسان می گردد و هر بخردی در راه پژوهش آن است و از نسبتِ خود به آن می بالد و در دانستن چیزی مباهات و افتخار می کند و بدیهی است که این همه کتب گوناگون در علوم مختلف و این همه صنایع دریایی و صحراییِ گذشته و کنونی از آثارِ وجود شریف علم است. چگونه می شود که این همه آثار وجودی از عدم باشد؟»

در نتیجۀ این چند سطر تصدیق می فرمایید که قطعا علم، وجود است، بود است، حقیقت است، و انسان هر چه که علم پیدا می کند در حقیقت با تحصیلِ علم دارد دم به دم بر وجودش افزوده می شود. لذا تعبیر می فرمایید که دارد سعۀ وجودی پیدا می کند. این بحث را برای این مقدمه قرار می دهیم که ان شاءالله حدیثِ شریف حضرت امیرالمؤمنین مولی الموالی علی عالی أعلی، خودش را به ما نشان بدهد که حقیقتِ علم برگشتش به وجود است. آن وقت اگر این مبنا و این اصل را پذیرفته باشیم و بپذیریم و برهانی اش کنیم که حقیقتِ علم وجود است، چون وجود حد ندارد و لذا حقیقتِ علم حد ندارد و محدود نیست، و انسان هر چه به سوی حقیقتِ علم پیش می رود در حقیقت به سوی وسعت پیش می رود نه به سوی ضیقی، لذا دم به دم دارد وسعت پیدا می کند که چون بحثِ علم و معنویت است، تعبیر می شود که دارد «فُسحَت» پیدا می کند که به جایی برسد که تا:

 

                                نفس نفیس احمدی جامعِ لوح سرمدی       نفث صد و چهارده سورت دلگشا کند

 

در غزل «کشف محمدی» دیوان صلی الله علیه و آله و سلم، بیت دومش همین بیت است که به عرض رساندیم که طوری می شود که معلَّم به تمام علم نظام هستی می شود و «وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها» در جان او پیاده می شود و سعۀ وجودی پیدا می کند به نحوی که می شود نفس نفیس و ارزشمند حضرت جناب احمدیِ خاتم انبیاء. به اندازه ای می شود که نفسِ نفیسِ احمدی جامع لوح سرمدی می شود که تمام نظام هستی، لوحِ سرمدی حق است، تمام اشیاء نظام عالم، همه لوح سرمدی، ازلی و ابدی حق اند و ایشان جامعِ این لوح می شود که تمام الواح، جان ها، موجودات، اشیاء و قوابل را جمع بفرمایید آن جامعِ لوحِ سرمدی، نفس جنابِ خاتم انبیاء می شود که می شود حق سبحانه و تعالی تمام اسمایش را در او بنویسد و در او پیاده کند و آن چنان وسعت پیدا می کند که در یک جرقه، در یک تمثل، در یک وحی انزالی، صد و چهارده سورۀ قرآن بر جان حضرتش نفث می شود، یعنی دمیده می شود، این هم به یک معنا دمیدنِ صورِ اسرافیلی است در جان انسان و هر کسی که در مسیر تحصیل حقایق قرار بگیرد. و لذا علم فُسحت است و وسعت می دهد به انسان. هر چه در علم جلوتر می رود سعۀ وجودی پیدا می کند.

ادامۀ درس: «باز می پرسیم علم را که موجود دانستی ...».

حالا از چگونگی علم  می خواهیم حرف به میان بیاوریم و الا اصل علم که «وجود» است شکی نیست؛ این که معنا ندارد که علم، معدوم و هیچ باشد و اینطور موجب کمال انسان باشد و این همه دانایی ها ، که حالا علم که الان داریم می گوییم منظور دانایی، دانستن است و اینجا دیگر حرف مؤمن و مسلمان و کافر و کتابی و مشرک و نجس و پاک و این حرف ها نیست،هر کس که هر چه می داند، هر چه می فهمد، هر چه به علم رسیده است، علم اصلا دانستن، فهم، شعور، ادراک! و تمام اثر هم از ادراک است، از فهم است، از جهل هرگز چیزی برنمی خیزد. حالا که علم وجود است نه عدم، مهم این است که بفهمیم که چه نحوه وجود است، نحوۀ وجودی علم چگونه است؟

اگر علم را بخواهیم به نحو اطلاق حرف بزنیم، خوب، علم اطلاقی همان مطلق وجود است، عین وجود است، علم عین وجود است، هر کجا وجود هست علم است، حیات است، قدرت است! چرا؟ برای اینکه وجود واجب است، وجود حق است، و وجود در هر کجا باشد، آن «کجا»یش را و «این» و «آن» را که بردارید وجود مساوق با حق است و وجود یعنی خدا، و هر چه که وجود قدم بگذارد تصدیق می فرمایید که عینِ علم است، عین حیات است، عین قدرت است، عین اراده است، عین اختیار است، و تمام این اسماء، در او یعنی در وجود پیاده می شوند و در علم؛ و علم می شود عین وجود. این مال اصل علم و آن واقعیت حقیقی علم!

حالا وجود چی هست که علم عینِ اوست؟ این را به یک تعبیر فرمودید که وجود مشهود ماست، اصلا ما در وجودیم، با وجودیم، از وجودیم، به سوی وجودیم و از وجود در رفتنی نیستیم و هیچ موجودی و هیچ کلمه ای از کلمات دار هستی نمی تواند از دایرۀ سعۀ وجودی خارج بشود، چون خارجی نمی ماند، چیزی نمی ماند، چیزی بیرون نمی ماند، بیرون معنا ندارد اصلا! وجود وجود است و وجود غیرمتناهی است و ما چون لفظ نداریم این الفاظ را به زحمت، به یک معنا، جفت و جور می کنیم تا بتواند یک چیزکی آن حقیقت چهرۀ دلارای معنا را بنماید و یک حکایتی کند، وگرنه لفظ نداریم، چه کنیم؟ وجود حد ندارد، وجود محدود نیست، وجود این و آن ندارد، وجود یعنی این یعنی آن، معنا ندارد اصلا، وجود وجود است، هستی است، و علم عین وجود است، دیگر علمِ این و علم آن، اینها به توسع در تعبیر است. حتی در فلسفه هم می آیید مثلا علم را تقسیم بندی می کنید می فرمایید علم در واجب تعالی اینطور، علم در مفارقات آنطور، علم در موجودات مجرد عقلی طوری است، علم در عالَم مثلا به نحوی است، و علم در نشئۀ طبیعت طوری است، اینها دیگر عزیزان من، از روی ناچاری و لفظ نداشتن است، چه کار کنیم؟ می خواهیم که آن حقیقتِ واقعیتِ علم را به زبان بیاوریم، تفهیم کنیم، بگوییم به مقدار وجودی خودمان اینطوری فهمیدیم، به مقدار ادراک خودمان یافتیم! چه کنیم؟ همه اش به لحاظِ ماست، وگرنه علم عینِ وجود است و وجود حق است، وجود خداست، و علم یعنی خدا!

خوب، حالا تا این را الان بفرمایی، می بینی که مثلا به ذهن یک صاحب وحدت عددی محدود می گوید که خوب، پس علم که عین خداست من هم که بالاخره یک چیزکی می دانم، حداقل که می دانم، خودم را می دانم، چشم و گوش و اعضاء و جوارح خودم را می دانم، دور و اطراف خودم را فهمیدم، پس من هم که می دانم، پس من خدا هستم! و توجه ندارد که برهان قیاسش: از قیاسش خنده آمد خلق را؛ آخر تو حرف من و این و آن را می زنی، این و آن که وجود نیست که! این و آن و من و تو وجود نیستیم، وجود وجود است نه اینکه وجود من باشد، وجود تو باشد، وجود این درخت باشد، وجود آن باشد! که بعد حالا بگوید پس درخت وجود ندارد؟! چرا، درخت وجود دارد اما نه اینکه وجودْ این بشود، وجودْ آن بشود و ... ! تا حرف پیاده بشود طول می کشد؛ اولا خوب تصور کند مفهوم را و معنا را، و به سرّ تصور مفهومی اش برسد و بعد از تصور، تصدیق بفرماید و آنگاه از علم حصولی سفر کند که به علم شهودی آن متن وجود را ادراک بفرماید. اینها همه مشکل کار است.

غرض؛ اگر علم را بخواهید آن طوری که هست معنایش بفرمایید می فرمایید علم عینِ ذات وجود است، عین وجود است، هر کجا وجود هست علم هست. این «هر کجا» را هم دیگر از روی ناچاری چون لفظ نداریم می گوییم، چون اینسویی هستیم و اینجا و آنجا و آنجا و آنجا می بینیم می گوییم هر کجا، وگرنه اگر بخواهی خیلی به آن زبان بدهی و لفظ بدهی، باید بگویی علم عینِ وجود است، و وجود عین حق است و مساوق با حق است و وجود یعنی واقعیت، یعنی حقیقت، و علم یعنی حقیقت، یعنی واقعیت، و خلاف بردار نیست. حالا آن، خیلی در سطوح بالای از حقیقتِ عرفانی علم، حرف زدن است، تنزل پیدا کنیم، بیاییم بگوییم آقا این علومی که ما داریم، این دانایی های افراد، اشخاص، هر کسی از ابتدای کودکی اش تا حالا ادراکاتی کرده، فهمیده هایی دارد، شنیده هایی دارد، دیده هایی دارد و هکذا دیگر قوای ادراکی او، این فهم ها و این دانش ها، اینها آیا وجود هستند یا وجود نیستند؟ که تصدیق می فرمایید باید وجود باشند وگرنه نمی شود که این همه راه بیفتند به طرف مدارس، دانشگاه ها، حوزه ها، و به اینها بگوییم که به دنبال چی هستید؟ بگویند به دنبال علمیمم و حال اینکه علم هم هیچ است و وجود نیست اصلا! یعنی همه به دنبال هیچ اند؟! هیچ عقل عاقلی یک چنین مطلبی را تصدیق و تجویز نمی کند! اما اینکه این علومِ ما چه نحوۀ وجودند و آن نحوۀ وجودشان چگونه است، این را حل کردن الان مهم است. و لذا عرض کردیم که الان دراین جلد اول، ما از دو تا مسیر حرکت می کنیم؛ یکی از راه خود حرکت پیش می رویم که الان دیدید که از راه حرکت به موجود مجردِ عقلی هم می رسید! چرا؟ برای اینکه تمام موجودات ناقص اند یعنی اینهایی که در نشئۀ طبیعت اند، و تمام اینها به سوی کمال می روند، و لذا همه در خروج از نقص به سوی کمال شریک اند، حرکت استکمالی دارند. آمدیم دنبال این که حرکت، محرِّک می خواهد و از نقص به صوی کمال رفتن مخرج می خواهد، و آن مخرِج از نقص به سوی کمال باید یک موجودی باشد که خود، واجد کمال باشد و همچنین مسلِّط و قاهر و غالب بر آن ناقصی باشد که می خواهد کمال را به او القاء کند، و افاضۀ وجودی بفرماید.

بنابراین یکی از راه حرکت پیش رفتیم که تا اینجا خیلی برای ما کار رسیده است و باز در اینکه نفس ما به یک معنا غیر از بدن هست که بعد در درس بیست و سوم، راجع به این غیریت، خیلی شقوق گوناگون، بحث مطرح شده بود که چطوری غیرِ هم اند و به چه صورت و به چه نحو، بعد تا اینکه سؤالات به پایان رسید و آن که اصل بود قرار شد که ناگفته بماند که باز تا حرکت کنیم جلوتر برویم ببینیم که چه خبرهایی می شود. این یکی هم باز علم تا به اینجا ما را کمک کرده، یعنی قضیۀ علم و ادراک.

از اینکه ما و نفس ما یک موجودی است غیر از بدن، و مراد از غیر را هم عرض کردیم که به صورت غیر وصفی است نه غیر عِزلی، که تمایزی که بین نفس و بدن هست تمایز وصفی است نه تمایز عزلی که دو تا شیء مقابل هم و جدای از هم به همدیگر برسند، اینطوری نه! بلکه نفسی که می خواهد از دلِ همین جسم و بدن تکون پیدا بفرماید و به سرحدّ تجرد برسد و حالا که به تجرد رسیده، در تمام شئون این مسیرِ از نطفه تا اینجا، این بدن در هر مرحله ای به مطابق همان مرحله، به عنوان مرتبۀ نازلۀ نفس است؛ در آنجا مرتبۀ نازلۀ نفس نباتی است، از مادر متولد شده، مرتبۀ نازلۀ نفس حیوانی است، وقتی رشد بفرماید و نفس او انسانی بشود حالا بدن او مرتبۀ نفس انسانی است و آن موقع که آن نطفه هنوز نفس نباتی نشده و به صورت قوه است، باز هم می بینیم که آن قوه یک سطوت و یک عظموتی دارد که باز نطفه هم در تحت سیطرۀ آن قوه دارد رشد می کند و فرمایشاتی که پیش می آید که به عرض رساندیم که جناب صدرالمتألهین فرمود نفسِ آدمی از همان موقعی که نطفه بود، به صورت یک قوه و یک استعداد بود، از همان جا کأنه مِن سِنخ الملکوت بود، کأنّ! یعنی قابلیت آن را دارد که اگر ارتقاء وجودی پیدا بفرماید با اشتداد جوهری و دم به دم قوی شدن، به سرحدّ تجرد ملکوتی هم برسد، کأنّ مثل اینکه از همین الان ملکوتی است، مثل اینکه بفرمایید این تخم مرغِ زیر این پر مرغ، همین الان کأنّ خودِ مرغ است، و با اینکه هنوز جوجه در نیامده و هنوز مرغ نشده، اما بوی این می آید که اصلا خود مرغ است! اینطوری!

علم یک کمکی که به ما کرده بود در بحث های قبل، این است که آمده بین نفس و بدن تمایز ایجاد کرده، منتها نحوۀ تمایز نفس و بدن چگونه باشد هنوز کار داریم.

مطلب دوم هم حرکت بود که حرکت ما را رساند به یک موجودی که ماوراء طبیعت است، به یک موجودی که تمام متحرکین را در حقیقت او دارد افاضه می کند و از نقص به کمال می رساند، که استاد و معلم و دانشگاه و کتاب و حرف زدن و گفت و شنود و مطالعه و نوشتن و تمام این امور، همه مطلقا علت معده بودند که انسان و یا هر موجودی را آماده می کردند تا اینکه آن موجودِ مجرد عقلی به این موجود قابل افاضۀ فیض بفرماید.

این دو مسیر تا اینجا ما را خیلی کمک کرده است. الان دوباره داریم از این درس سی و سوم باز دنبالۀ روش علم را پیش می گیریم که دانستیم علم وجود است و هر چه انسان علم پیدا می کند بر وجودش افزوده می شود به این معنا که سعه پیدا می کند، شرح صدر پیدا می کند، شرح وجودی می شود، آن استعدادهای نهفتۀ در او شکوفا می شود، از نقص به فعلیت می رسد، کم کم فعلیت ها بر او افزوده می شود، اینها درست، اما اینکه این علم چه نحوه وجودی است این خیلی الان برای ما تشخیصش مشکل است و مهم است دنبالش کنیم.

ادامۀ درس: «باز می پرسیم علم را که موجود دانستید چگونه موجودی است؟»

اگر بخواهید علم را به نحو اطلاق بفرمایید، علم اطلاقا، مطلقا، نه علم من، نه علم تو، نه علم موجود مجرد، نه علم عقل، نه علم حیوان، نه ادراک، هیچی! این و آن نفرما، علم بما هو علم، اگر آنطوری می خواهی بفرمایی که، علم وجود است، عین وجود است، عین ذاتِ وجود است، عین حق است. در مراد از این علم الان این بخش را می خواهیم دنبال کنیم که همین که می گوییم تا الان خواندیم، عالِم شدیم، تا اینجا آمدیم، این علم ما چطوری است؟ چه نحوۀ وجودی است؟ این یک سؤال؛ و سؤال دیگر:

ادامۀ درس: «و ظرف تحقق و ثبوت او چیست؟»

این علمِ‌ من و شما در کجای من و شما جای می گیرد؟ در بدن ماست؟ در اعضاء و جوارح ظاهری ماست؟ در مغز ماست؟ در سلول هاست؟ بالاخره جایش کجاست؟ جا دارد یا نه؟ به یک تعبیری یک ظرفی دارد که این علم در این ظرف، در این جان، در این حقیقت، در این بدن مثلا در این مغز، سلول ها ریخته بشود یا نخیر اصلا بی ظرف است؟ اگر بی ظرف است پس چطور می گوییم ما نمی دانستیم و دانا شدیم؟! خوب اگر ما نبودیم، دانایی های ما، علمِ ما، آنچه که از دوران کودکی تا الان خواندیم و به یاد داریم، اینها باید در کجا تحقق پیدا می کرد؟ من نبودم، جنابعالی نبود، این و آن نبود، این همه ادراکاتِ من و شما بود؟! این کودکی که هنوز به دنیا نیامده و باید به دنیا بیاید تا به سرحدّ علم برسد، ادراکات پیدا کند، الان آن ادراکات این کودک موجود است؟ الان متحقق است؟ یا این باید بیاید تا آن فهم ها او در او متحقق بشود؟ ظرف ثبوتِ علم چیست؟ این سؤال را اگر دنبال بکنیم خیلی برای ما کار می رسد.

پس سؤال اول این است که علم چه نحوه وجودی است، خیلی مطلب مهم است، اگر تشخیص بدهیم علم چه نحوه وجود است ما را هم نسبت به شناخت خودمان کمک می کند، چون قرار شد که ما بهترین کتابی را که می خواهیم ورق بزنیم کتاب وجودی خودمان است و چه بهتر که کتاب وجودی خودمان را از راه علم ورق بزنیم و بفهمیم. چون از راه جهل که نمی شود فهمید.

پس علم ما چیست و چه نحوه است؟ این یک؛ و این علم که ظرفش ما هستیم، این ظرف علم در ما، منظور از ما کجاست؟ جسم ماست؟ اعضاء و جوارح ماست؟ قوای ما هستند؟ عقل ماست مثلا؟ روح ماست؟ ظرفش چیست و هر خصوصتی که (بعدها می گوییم) این مظروف به نام علم دارد، تصدیق می فرمایید که ظرفش به نام جانِ من و شما هم آن خصوصیت را دارد که خیلی الان این مسیر کار می رسد.

ادامۀ درس: «و ظرف تحقق و ثبوت او چیست؟ به عبارت روشن تر، علم فلان کس که منشأ بروز و ظهور بسیاری از امور شده است و می شود، آیا این علم را آن کس در خودش دارا هست یا نیست؟»

اصل وجودش! این همه الان دارند صنعت می سازند، سد می سازند، جنابعالی دستت قلم است داری می نویسی، کتاب می خوانی، راه می روی، حرف می زنی، می شنوی، می بینی و ... ، تمام اینها همه ادراک است دیگر؛ اگر ادراک نباشد چطور این همه آثار از شما بروز می کند؟! این همه آثار بروز کرد، آیا علم او در خودِ او هست یا نیست؟ اگر نباشد که امر عدمی است.

ادامۀ درس: «خواهید فرمود در خود دارد، می پرسیم که این علم د رکدام عضو بدن او قرار گرفته است؟ یا اینکه بدن او و هیچ عضوی از اعضای بدن، ظرف این حقیقت که علم است نیست بلکه در روان اوست؟»

خوب این بحث را می بینید که آن بحث قبلی که در مسیر علم پیش آمدیم ما را کمک کرده است. چرا؟ از درس نوزده تا بیست و یک ما را کمک کرده که اینقدر یافتیم که نفس و بدن با هم تغایر دارند، غیر هم اند، منتها نحوۀ غیریتش خیلی مهم است که چگونه غیر هم اند. الان می بینیم که آیا ظرف علم بدن ماست یا روان ماست؟ یا نفس ماست؟ کدام ظرف است؟

ادامۀ درس: «و باز می پرسیم اگر علم در روان اوست، آنچنان است که آب در آوندی است؟»

شبیه همان بحثی است که در درس بیست و سوم بین خودِ نفس و بدن داشتیم، حالا اینجا هم ببینیم که علم مثلا در بدن ما باشد که سؤال خیلی پیش می آید در کجای بدن است؟ یعنی شما تمام این اعضای شخص را بگیرید قطعه قطعه بفرمایید هر طوری می خواهید، در آن علم پیدا می کنید؟ فهم پیدا می کنید؟ ادراک پیدا می کنید؟ یا نخیر، این همه کالبد شکافی هم شده کسی حرف از علم نزده است. اگر جایگاه این علم روح است، نفس است، نحوۀ حلول و ورود علم در نفس چگونه است؟ مثل اینکه آب را در ظرف می ریزی اینطوری است؟

ادامۀ درس: «آنچنان است که آب در آوندی است؟ و یا طور دیگر است؟ و سخن از پرسش های بسیار پیش می آید. اکنون که آب و ظرف آب را مورد مثل قرار داده ایم همین مثل را دنبال می کنیم».

خوب حالا ان شاءالله می خواهیم که این بحث شریف را مقدمه قرار بدهیم که در صفحۀ بعد ان شاءالله یک گوشه ای از اسرار آن حقیقتِ حدیث نهج البلاغۀ جناب امیرالمؤمنین خودش را نشان دهد. ببینیم که علم چیست بالاخره؟ خوب، هر یک از این ظرف ها را می بینید که برای خودشان یک حدی دارند. در این ظرف که به مقدار 2 کیلو آب جا می گیرد اگر شما یک کیلو آب بریزید، سؤال این است که چه مقدار دیگر جا مانده است که ظرف پر بشود؟ می گوییم هنوز یک کیلو. یا اگر 2 متر مکعب باشد هنوز یک متر مکعب آب می خواهد. باز یک نیم متر هم آب ریختیم، چقدر دیگر جا مانده است؟ نیم متر دیگر جا مانده است. نیم متر را هم پر  کردیم، دوباره چقدر در ظرف جا مانده تا آب بریزیم؟ می گوییم آقا، دیگر ظرفیت تمام شده است، ماشین را بگویید که دیگر سوار نشوند که ظرفیت تکمیل شده است. معلوم است هر ظرفی ظرفیتی دارد که ظرفیت آن ظرف به مطابق محدود بودن آن ظرف محدود است که اگر مظروف را، یعنی آنچه که در ظرف نهاده می شود مثلا آب را، در لیوان می ریزیم، لیوان می شود ظرف و آب می شود مظروف که اگر به مقدار توان این لیوان آب در او ریخته بشود و مظروف حلول پیدا بفرماید، می گویید ظرفیت این ظرف تمام شده است. یعنی چه؟ یعنی دیگر پر شده است، جا ندارد. پس معلوم است که قبلا که جا داشت ظرفیت او هنوز پرِ پر نشده و جا داشت، الان که جا ندارد ظرفیت کامل شده و به اتمام رسیده است. این ظرف ها محدود است؛ می بینیم ظرفیت یک دریا، درست است که دریا نسبت به رودخانه و برکه و دریاچه و اینها خیلی ظرفیتش بیشتر است اما می بینید آنجا هم نخیر، تا یک مقداری که آب رفته، به همان مقدار ظرفیتش کامل شد. دیگر از آن به بعد دریا بخواهد طغیان پیدا کند و بیش از حد آب بگیرد نمی شود. و بدن ما یک ظرفیتی دارد برای غذا، یک ظرفیتی دارد برای چاق شدن، هر مقداری که لازم باشد در او بریزید، دیگر به اتمام می رسد و دیگر ظرفیت تمام است. اگر خیلی هم این ظرف گشاد و چاق شد از آن به بعد پزشکان اعلام خطر می کنند که آقا ادامه بفرمایید می ترکید! دیگر سلول ها هیچ نمی توانند توسعه پیدا کنند، تمام شده، ظرفیت به اتمام رسیده است.

تمام چیزها ظرفیت دارد؛ این درخت تا یک حدی ظرفیت دارد رشد کند، خیلی بخواهد بیش از حد بلند بشود دیگر ریشۀ او و ساقۀ او آن توان را ندارد که بتواند این درخت را سرپا نگه بدارد و با یک بادی و با یک چیزی کم کم می بینید که سرنگون می شود. هر چیز می بینید ظرفیت دارد، اما حالا بیایید، می بینیم کلاس اول خواندیم قوی تر شده ایم، کلاس دوم خوانده ایم غذای بیشتر می خواهیم، کلاس سوم خواندیم کتاب ها بالاتر، استاد قوی تر، مطالب سنگین تر. رفتیم به طرف دانشگاه ها، خیلی دیگر وسعت پیدا کرده و ... . حالا اینجا ما پیش خودمان یک خطی گذاشتیم گفتیم تا اینجا بیایید دیگر دکتراست، تا اینجا بیایید دیگر آیت الله می شوید، مرجع تقلید می شوید، اینها را ما خودمان برای خودمان درست کردیم، وگرنه عالم برای ما این حرف ها را درست نکرده است. هر چه می خواهد می رود.

ادامۀ درس: «اکنون که آب و ظرف آب را مورد مثل قرار داده ایم همین مثل را دنبال می کنیم و در پیرامون آن حرف بزنیم. ما ظرف های آب را گوناگون می بینیم، از آنی که یک قطره آب در او می گنجد تا آنی که ظرف اقیانوس است که ظرف بسیار بزرگی است، یعنی یک قسمت عمده از گودی زمین، ظرف آب اقیانوس است.»

هر دو تا الان می بینید ظرف اند و در آنها آب است یعنی مظروف اند، حالا یکی ظرفیتش یک قطره ای است، یکی ظرفیتش به اندازۀ اقیانوس اطلس است.

ادامۀ درس: «و می بینیم که این ظرف ها را گنجایش محدود است و اگر آب از آن حدِ گنجایش فزونتر شود از لبه های آوند فرو می ریزد، ولی انسان که دانش فرا می گیرد گنجایش آوندِ دانش برای دانشِ بیشتر، بیشتر می گردد.»

می بینید هر چه انسان دانش فرا می گیرد، آن گنجایشش بیشتر می شود، ظرفیتش بیشتر می شود! این دیگر چه ظرفی است؟! آنجا هر چه در ظرف، مظروف می ریزی، گنجایش و ظرفیت ظرف محدود می شود. اگر نصف اقیانوس را آب پر کرده، سؤال می کنیم این اقیانوس چقدر جا دارد که آب پر شود می گوید یک نصف دیگر هنوز مانده است. ببینید این که می گوییم این مقدار مانده است تا پر شود معلوم است که ظرفیتش یک ظرفیت محدودی است و لذا ما حق نداریم که در مسیر تکامل بگوییم خوب، به ما آینده را نشان بدهید که ما تا کجا بالاخره باید برویم؟ اگر بنا باشد که آیندۀ شما معین باشد که تا کجا باید بروید از همین اول خودتان را محدود کردید. حالا درست است که شاید یکی تا خیلی جاها برود که به اندازۀ اقیانوس هم بشود، اما همین اقیانوس هم بشود باز هم یک ظرفیت محدود است و انسان، محدود آفریده نشده اصلا، گنجایش ظرفیت انسان اینطوری است! اصلا این، یک ظرف مخصوصی است، حالا ببینیم این ظرف در عالَم به غیر از بنده و جنابعالی انسان، یعنی اینهایی که به این قوه و به این استعداد آفریده شدیم، به غیر از این طایفۀ انسان هیچ موجود دیگری هست که اینطور ظرفیتِ او بیکران باشد؟ این دریای ظرفیت او،  آن گودی و عمقِ جانِ انسان اینقدر عمیق باشد که هر چه در آن آب بریزند این گودی پر نشود؟ آنچنان این چاه، چاه عمیقی باشد که هر چه امیرالمؤمنین سر را در این چاه بیندازد و اسرار وجودیِ عالَم را که مکتوم سرّ اوست در این جان بریزد، هرگز این جان لبریز نشود! که فرموده اند (حدیث دارد) اگر دهانتان وِکاء داشته باشد (که وکاء، دهان بند است، مشک را که پر آب می کنید و سرش را با یک نخی و با یک وسیله ای می بندید، آن بستن دهان مشک، و آن نخ و ریسمان آن را به وِکاء تعبیر می کنند)، که وقتی برای درون جانتان مطلبی چیزی گفتیم، اگر اینجا بماند و دهان را ببندی و سر مشک را  ببندی و نگذاری که این حرف از درون مَشک در بیاید و از دهان گفته بشود سرّ ما را لو بدهی و مکتوبات ما را لو بدهی و اسرار وجودی ما و کتمانِ ما را ابراز کنی، فرمودند هر کسی دهانِ بسته دارد، او چاه عمیقی است که مدام به او می دهند! یکی از اسراری که فرمودند این است که سالک را دهان بسته باید. این بسته بودن برای این است که سالک دهانش وکاء داشته باشد و وکاء یعنی دهان بند، دهنۀ مشک را بستن. وکاء داشته باشد که آنچنان جانش عمیق، عمیق، عمیق، که هیچگاه (این چاه محدود نیست) و هیچگاه نمی شود که بیاید بالا و از لبۀ دهان بیرون بریزد و اسرار را لو بدهد. این هم یکی از حرف هاست!

و لذا حضرت آقا مظلومیت امیرالمؤمنین سلام الله علیه را اینطوری معنا کردند که آنچنان امیرالمؤمنین مظلوم هست که آن امیرالمؤمنینِ به آن عظمت یک نفر گیر نیاورد که سرِ مبارکش را در درون چاه گوشِ جان او بفرماید و برای ایشان آن اسرارِ حقایقِ درونی خودش را بگوید و در چاهِ جانِ او بریزد، آن هم چاه عمیقی باشد که هر  چه در او آب می ریزی، هر چه در او اسرار می ریزی باز جا دارد، باز جا دارد، مثل اینکه (خیلی تشبیه معقول به محسوس) چطور یک بادکنکی را هر چه در آن فوت می کنی می بینید او از درونْ مدام عمیق می شود، وسیع می شود، شرح پیدا می کند، بعد که دهانش را ببندی تمام بادهای درون او از بین نمی رود. حالا اینجا این بادکنک محدود است و تا یک مقداری که فشار به آن بیاید، فشار هوا باعث ترکیدن بادکنک می شود، این هم پس معلوم می شود که نخیر! لذا آنهایی که دهان بسته دارند عجیب تنشان خسته است! دهانِ بسته عجیب تن خسته می شود، اصلا له می شود آدم:

 

                رخش می باید تن رستم کشد    پر دلی باید که بار غم کشد

 

له می شود انسان! لذا به جناب پیغمبر اکرم عرض کردند شما چرا زود پیر شدید؟ فرمود دیگر این چهار تا سوره ما را پیر کرده است! دهانشان بسته است، اسرار را نمی توانند بگویند. مثل اینکه چطور یک کسی که غم و غصه ها را ابراز نمی کند، این غم و غصه ها مثل شمشیر تیزی می ماند که غلافِ تن را می خورد. لذا می بینید آرام آرام این افرادی که اهل غصه و غم هستند زود پیر می شوند، بر خلاف افرادی که شادی و خنده و خوشحالی شان خیلی زیاد است، چون آنها هر چه دارند از درون بیرون می ریزند و این باعث می شود که هیچ چیز تنشان را از درون مثل خوره و مثل شمشیر تیز نمی خورد. علوم و معارف، شمشیر تیز فولادین اند که وقتی در جانِ انسان ریخته می شود آنچنان جانْ وسیع می شود که تنْ کشش این جان را ندارد. لذا نوعا این افراد زود پیر می شوند، پیر در اصطلاحِ بدنی؛ بدنشان زود پیر می شود اما جانشان آن به آن جوان می شود. این اصطلاح را قرآن می فرماید «جوان»! اصلا جوان در اصطلاح قرآن یعنی این؛ یعنی آن کسی که جانش شرح صدر پیدا می کند، اما چه بسا جسم او به ظاهر پیر شده باشد، مثل اینکه اصحاب کهف به تعبیر امام صادق علیه السلام، کهول بودند، کَهل بودند، بعضی ها هم فرموده اند شیخوخه بودند، از سن 50 و 60 با بالا بودند و مثلا 70 و 80 بودند، اما جانشان آنچنان وسیع شده بود که قرآن اینها را به صورت «فتی» نام می برد که الان متأسفانه و با کمال تأسف این لفظِ «جوان» در میان ما مطلقا دارد جایگاه خودش را از دست می دهد وگرنه به اصطلاح قرآن چه بسا پیرمردهای اجتماع، جوان اند و جوان های اجتماع، پیرانند و این حقیقت، خودش را از جنبۀ قرآن خوب نشان نمی دهد. ببینیم که تا ما چه می خواهیم از قرآن؟ از غواصیِ این بحر وجودِ قرآن کریم چه دُرهایی را می خواهیم استخراج کنیم؟

در اصول کافی حدیث داریم که فرمود اگر دهانِ شما وکاء داشته باشد به شما حقیقت را بیشتر می دهند! یک خواب می بیند، ظرفیت ندارد، ظرفش زود پر شده، فردا دهانش وکاء ندارد، بلندگوی دهانش بوق می شود و همه جا بوق و کرنا! دیگر بکشد خودش را، به او نمی دهند؛ تو چاه نیستی! نمی شود سر در چاه تو کرد و چهار تا سرّ را به تو گفت! و الا چیست که دهانت را باز می کنی و هر طور می نشینی حرف می زنی، پیش هر کسی ابراز می کنی، برای چه؟

این است که فرمود:

 

                دلا باید دهن را بسته داری         ....

 

دلا! «دل» باید دهانش را ببندد.

 

                دلا باید دهن را بسته داری         دلا باید تنت را خسته داری

 

قطعا دهان بسته، تن را خسته می کند. چرا؟

 

                که سالک را دهانِ بسته باید       تن خسته دل بشکسته باشد

 

و عجیب دهانْ بسته شود دلْ شکسته می شود؛ چون هر چه بَد به تو می گویند هیچ حق نداری حرف بزنی، هر چه به تو ناسزا می گویند تو حق نداری حرف بزنی! آخر آدم پدرش در می آید، جانش به لب می آید، اِ، من هیچی نگویم؟ نخیر، هیچ نباید حرف بزنی، حق نداری بگویی پس چه کار کنم و از خودم دفاع نکنم؟ نخیر! پس چه کار کنم؟ هیچ، بخور، بسوز، بساز!

و لذا خیلی سخت است عزیز من! این است که جناب امیرالمؤمنین در نهج فرمود که شما فکر می کنید که مثلا من از شما می توانم (ضربه) بخورم؟ یعنی شما مثلا به جایی رسیدید که می توانید در اجتماع کار بکنید و مرا زمین بزنید؟ اما من چه کنم که دهانم بسته است و شما دهانتان باز است. و لذا حضرت آقا فرمود که طبعِ من (در عالَم) طوری ساخته شده که هر چه از این طرف به سوی من بدی می شود از آن طرف درها باز می شود. اصلا ایشان طبعشان اینطوری است! آن حرف های دفاع، آن ها در یک جهاد متعارف است و الا در جهاد اکبر دفاع نمی خواهیم، در مقابل دشمن، در مقابل ناسزاها، در مقابل حرف ها، در مقابل دروغ ها، شایعات! اینها هیچ دفاع نمی خواهد! سکوت! دهان را محکم ببند، هیچ عیب نمی شود! بگذار آبرو ببرند، بگذار دروغ بزنند، بگذار شایعه کنند، بگذار هر چه می خواهند بکنند، هیچی نمی شود! که سالک را دهان بسته باید، که البته خسته می شوند، خیلی خسته می شوید، خیلی خستگی دارد خدا شاهد است! آنچنان که اگر خستگی حضرتِ آقا را الان بخواهیم بیاوریم در روی کرۀ زمین و این خستگی را بخواهیم پخشش کنیم به جان نازنین شما، تمام بدن های ما از کار می افتد و نمی توانند این خستگی را حمل کنند. خیلی سنگین است! حالا ایشان چه جسمی دارد که می کشد نمی دانم! این بدن چه بدنی است که دارد می کشد نمی دانم؟ و لذا خودشان می فرمود (به تعبیر ایشان) ما اصلا نمی توانیم ادراک کنیم که حضرت زهرا چقدر خسته بود! اما شَهِدَ الله که حضرت زهرا خیلی عمر کرده است! همه می گویند حضرت زهرا جوانمرگ شده است، اما من می گویم نخیر، اتفاقا خیلی عمر کرده است، بگو این بدن چقدر طاقت داشت که می توانست این همه خستگی ها را تحمل کند! آن هم از طرفی خستگی ها یک طرف، بار علم را حمل کردن یک طرف! این جناب صدیقۀ طاهره است که می فرماید من در هیچ مرتبه ای از مراتب قرآن معطل نیستم! حمل قرآن چقدر سنگین است! حمل قرآن چقدر سنگین است! این چه بدنی است که قرآن را کشیده است؟ خاتم انبیاء چه بدنی داشت که توانست بعد از تنزل قرآن، باز بیست و سه سال هم زندگی کند؟! خیلی حرف است آقا، خیلی حرف است! ما اگر یک جرقه و یک تکانی به ما بدهند ناگهانی می بینید که تحمل نمی کنیم. خیلی ها را الان می بینیم مراجعه می کنند به خاطر بعضی از خواب ها و می گویند آقا اصلا زندگی من دارد مختل می شود! معلوم می شود دیگر کشش ندارد، بر بدنش سنگین شده و خسته شده است! باید به او گفت که انصراف بده که دیگر بارقه ها بر تو نازل نشود. طاقت ندارد، چه کار کند! مثل اینکه معلم آنچنان جلوه کند بر شاگرد که شاگرد بیچاره به لکنت زبان بیفتد و دستش بلرزد، و هیچ راهی ندارد مگر اینکه معلم او را رها کند و برود تا ایشان کم کم آرام بگیرد. راهی نیست دیگر! چه کار کند؟ تن خسته می شود. آنچنان خسته می شود، آن هم جناب خاتم انبیاء فرمودند: «ما اوذیَ بمثلِ ما اوذیتُ»، هیچ پیغمبری به اندازۀ من زجر نکشید! خیلی هنر کرده جناب رسول الله بعد از وحی و تنزل وی که بیست و سه سال توانست باز هم این بار رسالت را حمل کند! این چه جانی بود؟ از بس که سنگین بود، از بس که سنگین بود!

جناب حضرت صدیقۀ طاهره همان بارِ قرآنِ خاتم انبیاء را دارد حمل می کند، خیلی هنر است! آخر، از طرفی بدن زن هم هست. جسم زن، به مثل جسم مرد آنطوری مقاوم در مقابل بلاها و سختی ها نیست، جسم زن زود منفعل می شود، زود به هم می خورد، زود کدر می شود، زود می شکند. لذا آن همه بلاهای در زمان خاتم انبیاء و بعد از او جناب امیرالمؤمنین! آقا فرمود خیلی بدن حضرت زهرا توان داشت که توانست نوزده سال (یا به قولی بیست وسه سال) بدن را حمل کند. خیلی صبر کرده! خیلی طاقت آورده است! و چه بدنی بود که توانست هم آن بلا را تحمل کند هم آن قرآن را تحمل کند!!

راهش این است که هر چه عزیز من اهل سکوت بشوید می دهند، هر چه! این یک رمزی است در اجتماع! عزیزان زیاد مراجعه می کنید به من، این طرف، آن طرف، از کلاس، غیر کلاس، و می فرمایید اجتماع این است، آنجا این است، اینجا چه هست، آنجا چه هست و ... ، اما:

 

                دلا باید دهن را بسته داری                         دلا باید تنت را خسته داری

 

چرا؟ دلیلش؟

 

                که سالک را دهان بسته باید                       تن خسته دل بشکسته باشد

 

این سه تا را باید داشته باشد: تن خسته، دهان بسته، دل شکسته. حالا ببین چه خبرها می شود! خدا را می خواهی از این سه راه است! از دهان بسته به سوی تن خسته به سوی دل شکسته: «أنا عند منکسرة قلوبهم».

اینها را حضرت آقا در شرح دفتر دل و اینها آوردند و از زبان مبارکشان نقل کردند که اصلا طبع من اینطوری است که یک کسی گوشه کنار، یک بدی به من بگوید، همان شب می بینید از بالا یک دری باز شده است، یک ناسزایی بگوید، یک تندی ای کند، یک کینه ای کند، یک دشمنی ای کند، ولو آقا خبر نداشته باشد! یک کسی در یک جایی، در یک گوشه ای از عالم، مثلا به هر دلیلی یک ناخنکی به آقا بزند آن شب برای آقا از ملکوت، درها باز می شود! این در از کجا باز شده؟ این چیست؟ می گویند آن یکی باعث شده است. و لذا برای پیغمبر که درهای مُلک و ملکوت باز شده است! هر چه توانست از راه اذیت گرفته است! و لذا فرمود که:

 

                بَدان را هست بر ما حق بسیار                  چو حق مردم پاکیزه کردار

 

همان طور که مردان الهی به سوی تو می آیند و تو را به حرف در می آورند و باعث می شود تو مجرایِ افاضۀ فیض الهی می شوی بر جان پاکشان، به همین صورت بَدان هم باعث می شوند که درِ جان تو به سوی ملکوت، بیشتر باز می شود. آن وقت ببینید هم خوبان باعث می شوند که جانِ انسان به سوی ملکوت باز شود که از آنجا فیض را اخذ کند و به آنها بدهد، هم بَدان باعث می شوند که در ملکوتِ عالَم باز می شود. اینطوری! تنظیمِ عجیب و غریبی است آقا! عالَمِ خوشی داریم؛ گویم که نمرد و زنده تر شده! به محض اینکه ما آمدیم این غذا را ناخنک زدیم، نان را، آب را، گرفتیم زیر دندان و جویدیم و خُردش کردیم و لِهَش کردیم ایشان هیچ حرفی نمی زند، می گوید که سالک را دهان بسته باید؛ یک دفعه می بینید که همینی را که به ظاهر آوردیم له کردیم شده خود ما! می گوید من بالاتر می روم، مشکلی ندارد!

سکوت! حقیقتی است! مطلبی است عزیز من! و لذا فرمودند دهانتان وکاء داشته باشد، هیچ از دفاعِ خودتان نگویید، نمی خواهد! هستند آنقدر لشکریان نظام هستی که «وَ ما یَعلَمُ جنودُ رِبِّکَ إلا هو»، آنقدر در عوالم وجودی، در ملک و ملکوت هستند که همۀ اینها مدافع تو هستند، هیچ نیازی به سربازانِ انسی نداری، هیچ نیازی به سربازانِ جنّ هم نداری! هیچگاه خودتان را به سوی جنّ‌ هم نبرید!

برای جناب سیدالشهداء، ارزشْ فوق آن است که تا اجنّه را برای سربازی خودش طلب کند! نمی خواهم! می خواهم چه کار کنم؟! باشد، چه می شود مگر؟! چه کار می کنند؟ می کشند! بکشند!

گویم که نمرد و زنده تر شد! حالا ببینیم حسین زنده است یا یزید؟! شمر زنده است یا ابیعبدالله؟! زدند و کشتند و بردند و خوردند و تهمت زدند و خارجی کردند و ... ، حالا چه کسی زنده ماند؟ چه کسی دارد حیات می دهد؟ چه کسی علم می دهد؟ چه کسی حقیقت می دهد؟ چه کسی انسانیت می بخشد؟ چه کسی از شمر انسانیت یاد گرفته است؟!! یک نفر در روی کرۀ زمین از شمر انسانیت گرفته و به جایی رسیده، بفرما نشان بده، ببینیم کیست که تا دومی اش را دنبالش بگردیم!

اما حسین چطور؟ اینطور! اصلا عالَم یک تنظیم عجیبی است! اما وای به حال آن روزی که آه آهِ این صاحب دل های درد بلند بشود، آن روز آن آه، لشکر عجیبی است! بعد می بیند که دهان بسته شد، تن خسته شد، دل که شکسته شد، از دلِ شکسته آه برمی خیزد، یعنی خدا برمی خیزد. آن وقت وقتی خدا برخیزد، تمام ملک و ملکوت، همه لشکریانِ آه اند. آن وقت خدا می داند چه می شود! این است که به تعبیر مبارکشان فرمود نامه هایی که برای من نوشته اند از بدها و فحش ها، عزیزان من، نامه ها آبدار، از فحش پدر، مادر، خواهر، فامیل، دوست، هر چه می خواهید. فرمود این نامه ها را می گیرم در روز قیامت حاضر می شوم. خدا می داند چه می شود؛ اینجا دلْ بسته است، اما جناب حضرت صدیقۀ طاهره چه فرمود؟ فرمود که من در روز قیامت به عنوان شکوه به پیش پدر خودم می روم می گویم اینها امت تو بودند با ما اینطوری کردند. بعد به تعبیر حضرت آقا فرمود ما که دیگر از حضرت فاطمه بالاتر نیستیم، ما که از حضرت یعقوب بالاتر نیستیم که فرمود: «إنّما أشکوا بَثّی وَ حُزنی إلی الله»، من شکایتِ گریه و حزن و اندوه خودم را فقط پیش خدا می برم، پیش هیچ کس نمی برم، فقط با خدا کار دارم، می گویم اینها امت تو بودند، خلقِ تو بودند، اینطوری کردند! بعد چه می شود خدا می داند! این چیست دیگر؟ چه می شود نمی دانیم!

خدا رحمت کند مرحوم جناب حضرت آقا سید علی آقا قاضی طباطبایی علیه الرحمه را، یکی از بندگان خدا خیلی مزاحم ایشان بود در نجف، خیلی خیلی! دیگر، عالِم بود و خیلی هم اسم و رسم دار و مرجع تقلید است و از دنیا رفته است. از دنیا رفته و بین دو تا کوه از آتش آنچنان گرفتار، آنچنان گرفتار، آنچنان گرفتار، و چقدر دست توسل به دامان حاج علی آقا پیدا کرده که ای خدا یک کاری بکن! هیچ کار هم نمی شود کرد، هیچ کار! چون عالَم تکوین وقتی برسد به قضیۀ انتقام، تا نجسی ها را پاک نکند چون دار، دارالطهارة است، «یا طُهر یا طاهر یا طهور یا طیهور یا طیهار» است، ناپاکی را قبول نمی کند، تا ناپاکی را پاک نکند قبول نمی کند. فرمودند آقا سید علی آقا فرمود هیچ کار نمی شود کرد جز اینکه تطهیر بشود در آن آتش، و آن کوه آتشفشان آتش از او دست بردارد و گرنه هیچ کار نمی شود کرد.

و داریم و داریم و الان نمی دانم چرا اینجا آمدیم با اینکه اصلا هیچ حرف اینجا را نداشتیم! نمی دانم چرا اینطوری شده است؟!

ادامۀ درس‌: «ولی انسان که دانش فرا می گیرد گنجایش آوندِ دانش برای دانشِ بیشتر، بیشتر می گردد».

آن گنجایش و ظرفیتش زیاد می شود.

ادامۀ درس: «و آمادگی بهتر برای فرا گرفتن دانش دشوارتر پیدا می کند».

که خوب وقت هم تمام شده و تعمد هم دارم برای اینکه حیف است حرف، عبارت، زود خوانده شود، زود در برود، آن وقت حرف پیاده نمی شود وگرنه الان خودتان هم مطالعه بفرمایید چیزی نیست به فهمیدن ظاهری، اما حیف است.

 

«و الحمدلله رب العالمین»

https://telegram.me/maerefatenafs

نوشته شده در کانون علمی مذهبی مشکات ولایت

98/4/19


نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر به عنوان مهمان

0
نظر شما به دست مدیر خواهد رسید
شرایط و قوانین.

کاربرانی که در این گفتگو شرکت کرده اند

  • مهمان - ریحانه دزفولیان

    سلام
    درس 99 رو خیلی طول می کشه تا روی سایت قرار بدید؟؟



    سلام علیکم و عرض احترام
    با توجه به اینکه فعلا درس سی و سوم هستیم و جلسه به جلسه مشغول پیاده کردن دروس از روی نوارها هستیم مسلما به جهت حفظ ترتیب و پیوستگی دروس، این کار زمان بر هست و طول می کشد.
    ان شاءالله خداوند توفیق ادامه راه را به ما عنایت بفرماید به برکت دعای خیرتان.
    با تشکر از پیام شما کاربر گرامی

    آخرین بار در تاریخ حدود 2 ماه قبل توسط Super User ویرایش شد
  • مهمان - عسگرشبان

    سلام علیکم خدمت مدیرسایت مشکات ببخشید تقریبا هرجلسه صوت چقدرطول میکشه پیاده کنید چون بنده خیلی وقته منتظرجلسه 144هستم

  • سلام علیکم خسته نباشید ببخشید جلسه 144رو کی میزارید روسایت

    سلام علیکم و عرض احترام
    ان شاءالله بزودی در سایت قرار می گیرد.

    آخرین بار در تاریخ حدود 1 ماه قبل توسط Super User ویرایش شد
  • مهمان - hamid

    برادر
    کاملا مطمئن نیستم ولی یه بررسی کن
    من بررسی کردم فک کنم شما درسارو یه جلسه عقب گرفتی
    مثلا جلسه ای که شما به نام جلسه 20 تایپ کردی توی صوت جلسه 21 هست
    یه بررسی کن
    اگه اشتباه کردم به بزرگیت ببخش/دروس معرفت آمل

    سلام علیکم و عرض احترام
    و با تشکر از حسن دقت شما
    دروس از صوت شماره 2 شروع می شوند و صوت شماره یک توضیحات مقدماتی است و لذا درست می فرمایید، صوت هر جلسه یک شماره از جلسات جلو هست.
    یا حق

    آخرین بار در تاریخ حدود 1 ماه قبل توسط Super User ویرایش شد
  • مهمان - ع

    سلام علیکم ادامه جلسات کی درسایت قرارخواهدگرفت